تاریخ تحلیلی اسلام
از آنجا که تقریبا مصادر اصلى و منابع اولیه تاریخ اسلام وسیره رسول خدا صلى الله علیه و آله همگى بزبان عربى نوشتهشده،براى یک نویسنده و یا گوینده تاریخ اسلام احاطه کامل ودر حد لازم بزبان و ادبیات و واژههاى لغت عرب ضرورت دارد ودر غیر اینصورت دچار اشتباهات غیر قابل جبرانى خواهد شد.
الف-از باب نمونه در رژیم سابق-که معیار در هر نویسنده وگوینده فقط تملق و چاپلوسى و بوقلمون صفتى بود،و هر کسى کهدر این خصلت نکوهیده قوىتر و زبر دستتر بود مقربتر،و اثرشپر تیراژتر مىشد-یکى از همان قماش افراد،کتابى در زندگانى پیغمبراسلام نوشته بود و چندین بار بچاپ رسیده و بگفته خودش به چندزبان زنده دنیاى روز هم ترجمه شده بود، اینجانب وقتى در زندگانىپیغمبر اسلام کتاب مىنوشتم آن کتاب را هم گرفتم و گاهى بداننگاه مىکردم،خوب یادم هست که در داستان سفر رسولخدا بهطائف،که آن بزرگوار در نزد سه برادر بنامهاى عبد یا لیل،و مسعود،و حبیب،فرزندان عمرو بن عمیر-که سمت ریاست قبائل ثقیف وساکنان طائف را بعهده داشتند رفت در آنجا مطلبى نوشته بود به اینمضمون که یکى از آنها رسولخدا-صلى الله علیه و آله-را مخاطبساخته و گفت:
«تو تا دیروز،یا پیش از این،پرده خانه کعبه را مىدزدیدى،حالاادعاى پیغمبرى مىکنى؟»!
من از این عبارت تعجب نموده و پىگیرى کردم تا ببینم اینجمله را از کجا نقل کرده است، زیرا مشرکین هر نوع تهمتى بهپیغمبر اسلام زدند،کذاب،ساحر،مجنون،اما تهمتسرقت کسىبه آنحضرت نزده بود،و امانت آنحضرت حتى براى دشمنان اسلام وآن بزرگوار یک امر مسلم و غیر قابل انکارى بود!ناچار شدم دفتر تلفن عمومى را آورده و تلفن نویسنده را پیدا کردم،و تلفنى از اوپرسیدم که این عبارت را از کجا گرفته و در کتاب خود آوردهاى!
گفت:از سیره ابن هشام گرفتهام.
من به سیره ابن هشام مراجعه کردم و عبارتى را که در آنجا دیدماینگونه بود که یکى از آن سه برادر(در مقام رد و تکذیب)به آنحضرتگفت:«هو یمرط ثیاب الکعبة ان کان الله ارسلک» و معناى این عبارت این است که«او جامه کعبه را کنده و دورانداخته است،اگر خدا تو را فرستاده باشد»!و این عبارت هیچگاهمعنائى را که او کرده بود نمىداد!
به بحار الانوار مراجعه کردم دیدم در آنجا از اعلام الورى نقلمىکند که آن شخص به رسولخدا گفت:
«انا اسرق استار الکعبة ان کان الله بعثک بشیء قط» یعنى«من پردههاى کعبه را دزدیده باشم اگر خدا تو را هیچگاهبچیزى مبعوث کرده باشد»!و بهر صورت به آن نویسنده تلفن کردمکه نه عبارت سیره و نه عبارتهاى دیگرى که نقل شده چنین معنائىنمىدهد!و عبارتها را براى او خواندم و بدو گفتم:«مرط»در لغتچند معنا دارد که یکى از آنها جائى است که به لباس و مو و پشم وغیره نسبت داده شود و گفته شود«مرط الثیاب»مثلا،که معنایشکندن و بدور انداختن است(همانگونه که معنا کردیم).
آن آقا،تازه فهمیده بود که طرف او شخص نسبتا مطلعى مىباشد، و شروع کرد به توضیح خواستن،من که فکر مىکردم چنیننویسندهاى که بقول خودش کتاب او،حدود بیست بار، آن هم درتیراژى قریب به پنجاه هزار نسخه(آن هم در آنزمان)چاپ شده و بهچند زبان خارجى ترجمه شده،در اینجا حالت دفاعى بخود خواهدگرفت،و از نوشته خود دفاع خواهد کرد،و به این زودیها قانع نخواهدشد،بر خلاف انتظار دیدم خود را گم کرد و خاضعانه زبان بمعذرتخواهى و تشکر از من گشود،و گفت:خیلى ممنونم،و در چاپبعدى حتما اصلاح خواهم کرد...
گوشى را زمین گذاردم،ولى مدتى در فکر فرو رفتم که این چهمملکتى است و این چه وضعى است،و چرا باید یک کتاب در اینتیراژ وسیع،با این همه تبلیغات در این سطح و نویسنده آن در این حداز معلومات باشد...
و بعد هم که بجاهاى دیگر کتاب مراجعه کردم اشتباهات وغلطهاى بسیارى از این قبیل در آن کتاب مشاهده کردم،و گذشتهبى سلیقه گیهائى دیدم که ناشى از همان بىاطلاعى وى بود مثلاینکه در داستان غدیر خم،او که خود را شیعه على و دوازده امامىمىدانست،بقول معروف کاتولیکتر از پاپ شده-و چنین نوشته بود:
از اینجا دیگر قلم را بدست علماى شیعه مىدهیم...
و سپس از زبان علماى شیعه داستان غدیر را-دست و پا شکستهنقل کرده بود،و با این طرز بیان این مطلب را مىرساند که داستان غدیر را فقط علماى شیعه نقل کردهاند،در صورتیکه براى یکنویسنده متتبع مسلم است که داستان غدیر خم را صدها نفر از علماىاهل سنت نیز به اجمال و تفصیل در کتابهاى خود از رسولخدا-صلىاله علیه و آله-نقل کردهاند،که از آنجمله مرحوم علامه امینىرضوان الله علیه،نام سیصد و شصت نفر از این علما را با روایاتشاندر باب غدیر خم-در جلد اول کتاب نفیس الغدیر-ذکر کرده است،و آنچهموجب کمال تاسف و تاثر است اینمطلب است که در این اواخرهمین نویسنده که مقدار معلومات ادبى و تاریخىاش را دانستید،دراثر همان چاپلوسىها و تملق گوئیها تفسیرى براى قرآن کریم نوشتو آنرا به زن شاه هدیه کرد،و یک میلیون تومان پول گرفت...و خدامىداند در آن تفسیر چه چیزهاى خلاف واقع و نادرستى نوشته است.
ب-نمونه دیگر از این بىاطلاعى و بىخبرى را درکتاب«اعلام قرآن»هنگام تدوین داستان اصحاب فیل دیدم کهنویسنده آن براى اینکه بتواند داستان اصحاب فیل،و آن معجزهبزرگ را با یک تاریخ موهوم و افسانهاى که در یک روایت تاریخىدیده تطبیق کند،آمده و چند خلاف ظاهر صریح مرتکب شده واساس این سوره را از اعجاز خارج ساخته و با زحمت و توجیهاتزیادى خواسته است صورت عادى و معمولى بدان بدهد!اکنون شمادر این عبارت شاهد گفتار ما را ببینید و براى توضیح بیشتر به خود کتاب مزبور مراجعه کنید:
«...بعقیده نگارنده«ابابیل»جمع آبله است،و مؤید این عقیدهروایتى است که بموجب آن هلاک قوم ابرهه بوسیله و باء جدرى،که همان آبله باشد صورت گرفته است لکن وجود کلمه طیر در آیهسوم از سوره فیل موجب آن شده که طیور عجیب دریائى سنگها بهکف و منقار بگیرند و بجنگ ابرهه و لشگریان فیل سوار او بیایند،درصورتیکه ممکن است کلمه«طیر»در این آیه چنانکه در کتب لغتهم مضبوط است بمعناى ناگهان و سریع باشد.به عبارت ادبى طیردر این آیه مصدر بمعناى فاعل است،و در معناى مجازى بعنوان حالاستعمال شده است...»که باید گفت:ما نمىدانیم در کدامیک ازکتابهاى لغت«ابابیل»جمع آبله آمده است،زیرا اهل لغت مانندجوهرى و دیگران نوشتهاند:
«الابابیل:الفرق جمع لا واحد له،و قیل:واحده ابول» (1) .
و در فرهنگ عمید اینگونه است:
«ابابیل-ء-(بفتح همزه)«کلمه جمع بدون مفرد»گروهها،دستههاى پراکنده،و نام پرندهاى است که در فارسى پرستو نامیدهمىشود.
و بهر صورت بهر جا مراجعه کردم«ابابیل»را جمع آبله ندیدم،و اساسا واژه«ابابیل»همانگونه که در فرهنگ عمید علامت گزاردهعربى است،و آبله فارسى است،و چه ارتباطى مىتواند میان آندوباشد،جز همان که گفتیم،که نویسنده خواسته است آنرا با یکروایت بىنام و نشان تطبیق دهد...
و تازه اگر این قسمت را هم درست کردیم،و ابابیل را جمع آبلهگرفتیم،آیا توجیه و تفسیر بعدى مىتواند منظور نویسنده را تامینکند.
حالا کار نداریم به طرز نقل داستان که آنرا بصورتى موهن وانکار آمیز نقل کرده،بصورتى که گویا خود،آنرا قبول نداشته و مسخرهمىکند،آنجا که مىگوید:«...وجود کلمه طیر در آیه سوم از سورهفیل موجب آن شده که طیور عجیب دریائى سنگها را به کف و منقاربگیرند و بجنگ ابرهه و لشکریان فیل سوار او بیایند...»
با اینحال اگر کلمه«ابابیل»هم طبق دلخواه ایشان درستشدآیا کلمه«طیر»را مىتوان بمعناى ناگهان و سریع گرفت،آنچه درکتابهاى لغت آمده اینگونه است:
«طار-الطائر،یطیر،طیرا:تحرک فی الهواء بجناحیه...و طارالى کذا:اسرع الیه»که براى آشنا به ادبیات عرب روشن است کهلغت«طیر»در صورتى بمعناى سرعت مىآید که با حرف«الى» متعدى شود،و لفظ«طیر»به تنهائى بمعناى سرعت و سریع نمىآید.
------------------------
1-اقرب الموارد«حرف الالف».یعنى ابابیل بمعناى گروهها،جمعى است که مفردندارد و برخى گفتهاند:مفرد آن«ابول»است.
منبع : تاریخ تحلیلی اسلام . رسولی محلاتی
علماى اصول فقه در باب خبر واحد براى پذیرفتن و صحتخبرشرائطى ذکر کردهاند که از آنجمله است:بلوغ،عقل،عدالت،حفظ،و از آنجمله:اسلام و ایمان استیعنى اگر خبر و روایتىبخواهد مورد اعتماد قرار گیرد و براى دیگران ارزش داشته باشد بایدنویسنده و گوینده آن اضافه بر شرائط عمومى دیگر به آنچه مىگویدیا مىنویسد اعتقاد و ایمان داشته باشد،بنابر این نوشته و یا گفته یکنفر غیر مسلمان و یا غیر مؤمن(به معناى اصطلاحى آن) مىتواند براىما بعنوان یک سند براى دشمنان و هم مسلکان راوى و گویندهارزش داشته باشد و ما نیز بعنوان:«الفضل ما شهد به الاعداء» از آن در برابر دشمن استفاده کنیم،و به رخ آنها بکشیم،امانمىتواند براى ما سندیت و اعتبار داشته باشد که آنرا بعنوان یکعقیده و یک سند تاریخى به دیگران منتقل سازیم.
مثلا روایتیک نفر مسیحى و غیر مسلمان در مورد سیره پیامبرگرامى اسلام و رهبران دینى و ائمه معصومین علیهم السلام براى ماسندیت و اعتبار ندارد،اگر چه گاهى مىتوان از آن بعنوان حربهاىبراى خود مسیحیان و دشمنان اسلام استفاده کرد!
و علت آن نیز روشن است،زیرا یک نفر غیر مسلمان مثلا که بهنبوت پیامبر اسلام عقیده ندارد نمىتواند پیامبر اسلام را بعنوان یک پیامبر الهى که با عالم غیب از طریق وحى ارتباط داشته بپذیرد وهمین معنى سبب مىشود تا اگر در نقلى هم دچار اشتباه نشود،دربرداشتها و محاسبات و استنباطات خود دچار اشتباه و انحراف گرددزیرا بالاترین عقیدهاى را که مىتواند به پیامبر اسلام مثلا داشتهباشد آنست که او را مردى فوق العاده و نابغهاى عظیم الشان در اموراجتماعى و رهبریهاى نظامى و سیاسى بداند اما آن حقیقتى را که بایدبدان اعتراف کند و آن سبب شده تا پیغمبر بزرگوار را از سایر همنوعانشجدا سازد،که همان ارتباط با عالم غیب و رسول بودن او از طرف خداىجهان باشد نمىکند،و همین سبب لغزش و اشتباه و تحت تاثیر قرارگرفتن او از طرف دشمنان اسلام و مغرضان خواهد شد،اگر خودمغرض نباشد و نخواهد سخنان دشمنان را بدیگران منتقل سازد!
در اینجا نیز براى نمونه به قسمتهاى زیر توجه کنید:
الف-چند سال پیش کتابى بنام«محمد پیامبرى که از نو بایدشناخت»بقلم یک نفر غیر مسلمان ترجمه و منتشر شد که در آغاز درمیان قشر عظیمى از جامعه ما جائى باز کرد و بعنوان یک اثر مهم و باارزش درباره زندگى پیغمبر اسلام پذیرفته شد و چند بار چاپ شد، بااینکه نویسنده دانسته یا ندانسته بهمان علت که گفتیم در بسیارى ازجاها مقام پیامبر اسلام را تا سر حد یک انسان معمولى و یا پائینتر تنزلداده،و حتى جائى که خواسته است از آنحضرت مدح و تعریف کندزیرکانه و یا جاهلانه منکر نبوت آنحضرت گردیده... اکنون براى نمونه فقط یک قسمت از آنرا براى شما نقلمىکنیم،و بقیه نیز بهمین منوال است:
وى در شرح حال رسولخدا-صلى الله علیه و آله-در دورانکودکى مىنویسد:
«...محمد بن عبد الله یک رنجبر بمعناى واقعى بود...
هیچکس را نمىتوان یافت که باندازه پیغمبر اسلام در کودکى وجوانى رنج برده باشد،من تصور مىکنم یکى از علل اینکه در قرآن بهدفعات توصیه شده نسبت به یتیمان و مساکین ترحم نمایند و از آنهادستگیرى کنند همین بوده که محمد بن عبد الله دوره کودکى را بایتیمى گذرانده...
و پس از یکى دو صفحه مىنویسد:
«...در دورهاى از عمر،که اطفال دیگر تمام اوقات خود راصرف بازى مىکنند،محمد خردسال مجبور شد که تمام اوقات خودرا صرف کار براى تحصیل معاش نماید آنهم یکى از سختترینکارها یعنى نگاهدارى گله».
حالا شما به بینید این نویسنده غیر مسلمان و غربى قسمتى ازتاریخ را با اجتهاد و استنباط شخصى خود مخلوط کرده و چهنتیجه گیرى نادرستى مىکند.
این نویسنده خوانده است که محمد(ص)یتیم بود،و چند سالىدر صحراى مکه گوسفندانى را چرانیده،آنوقت این دو مطلب تاریخى را گرفته و چون به نبوت رسولخدا(ص)و آسمانى بودن قرآن کریمعقیده نداشته یک اجتهادى هم از پیش خود کرده که لا بد اینگوسفند چرانى هم براى تحصیل معاش بوده،آن هم تمام اوقات خودرا،و آن هم یکى از سختترین کارها یعنى گلهدارى...
آنوقت از این قسمت تاریخ و افزودن و ضمیمه کردن یک قسمتاجتهاد شخصى نتیجهگیرى کرده که بنابراین علت اینکه در قرآننسبت به یتیمان و مساکین دستور ترحم و دستگیرى داده شده همینعقدههائى بوده که آنحضرت از دوران کودکى در دل داشته...!
و این بدان مثل مىماند که گویند:شخصى بدیگرى گفته بود:
«حضرت امام زاده یعقوب را در شهر مصر بالاى مناره شیردرید!»
شخصى که اینرا شنید بگوینده گفت:
اولا-امام زاده نبود،و پیغمبر زاده بود!
ثانیا-یعقوب نبود،و یوسف بود!
ثالثا و رابعا-در شهر مصر نبود،و قریه کنعان بود!
خامسا-بالاى مناره نبود،و ته چاه بود!
سادسا-شیر نبود و گرگ بود!
سابعا-اصل قضیه هم دروغ بود!
در اینجا نیز باید گفت:درست است که رسولخدا(ص)یتیم بود،اما به شهادت تاریخ تا جدش عبد المطلب زنده بود،و پس از او نیزابو طالب آنقدر به او محبت مىکردند که هیچگاه احساس یتیمى درزندگى نکرد،تا چه رسد به اینکه از این بابت عقده پیدا کند!و اینمطلب را ما در تاریخ زندگانى رسول خدا مشروحا نوشتهایم،و ثانیابر فرض که رسولخدا مدتى گوسفندانى را مىچرانید،اما آن گوسفندانمعدود از کسى نبود،که آنحضرت اجیر شده باشد تا گوسفندان مردمرا بچراند،زیرا ظاهرا مسلم است که آنحضرت اجیر کسى نشد...
چنانچه پس از این خواهیم گفت،و آن گوسفندان از خود آنحضرت و چند عدد هم از عمویش ابو طالب بود،گذشته از اینکهبگفته نویسندگان:گوسفند چرانى در زندگى بدوى یکى از رسوممعمولى مرد و زن خانه و از کارهاى تفریحى کودکان قبیله بوده است...
و بلکه در مورد پیغمبر اسلام و پیغمبران الهى دیگرى همچونحضرت موسى علیه السلام-و شاید همه پیمبران که در حدیثى آمدهاست که فرمود:پیغمبرى نیامده جز اینکه در آغاز، مدتى از عمر خودرا بچوپانى گذرانده.مسئله چوپانى یک نوع آمادگى براى آیندهنبوت آنها بوده-بدانگونه که در جاى خود ذکر شده...
و از اینرو گوسفند چرانى آنحضرت براى تحصیل معاش نبوده!
و سختترین کارها هم براى آنها نبوده!
و آن هم در دوران کودکى که بچههاى دیگر اوقاتشان را صرفبازى مىکردند نبوده!و از همه اینها که بگذریم چه ارتباطى است میانیتیمى و رنجبرى و فقر و سختى معیشت رسولخدا(ص)و دستور قرآن به ترحم فقرا و مساکین...
و تازه اصل این مطلب،یعنى مسئله گوسفند چرانى آنحضرتنیز مورد بحث و تردید است چنانچه در جاى خود ذکر خواهد شد.
جز اینکه نویسنده مزبور مىخواهد دانسته و یا ندانسته،زیرکانهو یا جاهلانه،مغرضانه و یا بیطرفانه بگوید:که قرآن ساخته وپرداخته و گفتار پیامبر اسلام است...یعنى همان نسبت باطل وناروائى را که مسیحیان مىدهند!و همان که قرآن کریم هم درصدر اسلام از قول مشرکان نقل مىکند:ام یقولون تقوله بل لایؤمنون.
ب-نمونه دیگر کتاب تاریخ تمدن گوستاولوبون است که باتمام اهمیتى که این کتاب از نظر تاریخى و موضوعات دیگر دارد،اما همین اشکال در آن نیز هست که ما بعنوان شاهد بذکر چند نمونهدر اشتباهات آن بطور فهرستوار اکتفا مىکنیم:
وى درباره پیغمبر اسلام مىگوید:
«گویند:پیغمبر درس نخوانده بود،و ما نیز این سخن رامىپذیریم،زیرا اگر درس خواند بود، ترتیب بهترى در قرآن ملحوظداشته بود...» (1) که باز همان معنى را تداعى مىکند،و دانسته یا ندانسته ترتیبو تنظیم قرآن را برسولخدا(ص)نسبت داده!
و یا اینکه جمع آورى قرآن را روى ترتیب نزول پنداشته،و یا درمورد تعدد زوجات رسولخدا زیرکانه مطالب خلاف واقعى را به آنبزرگوار نسبت داده...و امثال آن.
--------------------------
1-تاریخ تمدن-ترجمه سید هاشم حسینى ص 114.
همانگونه که گفته شد یکى از معیارها براى پذیرفتن یکخبر و حدیث عدالت و درستى گوینده است،و دلیل آن نیز روشناست زیرا کسى که تقواى در کردار و گفتار نداشته باشد و بهاصطلاح فاسق و دروغگو باشد گفتار و کردارش قابل اعتمادو عمل نیست،و دلیل نقلى و قرآنى آن نیز آیه معروف«نبا»
است که در سوره حجرات،آیه 6 آمده که خداى تعالى فرماید:
یا ایها الذین آمنوا ان جائکم فاسق بنباء فتبینوا ان تصیبوا قومابجهالة فتصبحوا على ما فعلتم نادمین.
اى کسانى که ایمان آوردهاید،اگر فاسقى براى شما خبرىآورد تفحص و تحقیق کنید(و بدون تحقیق بگفته او عمل نکنید)
مبادا بمردمانى از روى نادانى آسیبى رسانید و از آنچه کردهایدپشیمان شوید.
مفسران عموما گویند این آیه در شان ولید بن عقبه نازل شد، (1) که پیغمبر اسلام«ص»او را براى گرفتن زکات از حارث بن ضرارخزاعى فرستاد و این حارث پیش از آن نزد رسولخدا آمده بودو از آنحضرت خواسته بود تا در تاریخ معینى کسى را براى گرفتنزکات نزد او بفرستد،و در تاریخ تعیین شده رسولخدا ولید رافرستاد،اما ولید مقدارى که از مدینه خارج شد ترسید،و بدوناینکه بنزد حارث خزاعى و قبیله او برود بنزد پیغمبر باز گشتو بدروغ گفت:
حارث زکات نداد و میخواست مرا بکشد!
رسول خدا گروهى را براى گرفتن زکات و دستگیرى حارثبسوى او گسیل داشت.
از آنسو حارث بن ضرار که دید در موعد مقرر فرستادهرسول خدا نیامد نگران شده گفت: رسولخدا براى گرفتن زکاتبا من موعدى را مقرر کرده بود و لابد اتفاقى افتاده و باید براىتحقیق بمدینه برویم.و بهمین منظور با چند تن از افراد قبیله خودبسوى مدینه حرکت کرد،و فرستادگان رسولخدا نیز به طرف قبیلهحارث براه افتادند.
و در راه به یکدیگر رسیده و چون حارث از آنها پرسید:به کجا مامور هستید؟
گفتند:بنزد تو.
پرسید-براى چه؟
گفتند:براى آنکه رسول خدا ولید بن عقبه را براى گرفتنزکات بنزد شما فرستاده و شما از دادن زکات خود دارى کردهو خواستهاید او را بقتل برسانید!
حارث که سخت ناراحتشده بود سوگند یاد کرد که نهولید را دیدهام و نه او بنزد من آمد.
و بدنبال این گفتگو همگى بنزد رسولخدا باز گشتند و جریانرا بعرض رساندند و بدنبال آن ماجرا،این آیه شریفه نازل گردید.
و این ولید بن عقبه که قرآن به فسق او شهادت داده برادرمادرى عثمان بن عفان بود که چون عثمان بخلافت رسید او را بهحکومت کوفه منصوب کرد،و پیوسته شراب میخورد تا آنکهروزى در حالى که کاملا مست بود براى نماز صبح به مسجد آمدو بجاى دو رکعت،چهار رکعت نماز صبح خواند و تازه پس ازسلام نماز رو به مامومین کرده گفت:
«ا فلا ازیدکم»؟
آیا میخواهید باز هم بخوانم؟
که این عمل مسلمانانى را که در مسجد بودند بخشم آورده و با مشت و لگد و ضرب و شتم او را بیرون کردند.
و در نقل دیگرى است که سجدهها را طولانى کرد و بجاىذکر سجده مرتبا مىگفت:
«اشرب و اسقنى»!
خود بیاشام و جامى هم بمن ده!
بارى این آیه شریفه بصراحت میگوید:اگر فاسقى براىشما خبرى آورد تحقیق کنید و بگفته او عمل نکنید!و بگفتهعلماء و دانشمندان این آیه ارشاد به همان حکم عقل است کهبگفته فاسق و گناهکار بى بند و بارى که پاى بند راستگوئىو صداقت نیست نمىشود عمل کرد.
از آنسو ما وقتى تاریخ را مىنگریم و مىبینیم که تاریخاسلام بیش از هشتاد سال در دست بنى امیه و پس از آن حدودپانصد سال در دست بنى عباس قرار گرفت و آنها که اکثرامردمانى فاسق و بى بند و بار بوده و پیوسته بنفع خود پول خرجمىکردند و با تطمیع و تهدید و حقوق و حبس و شکنجه و غیرهافرادى همانند خود را اجیر کرده بودند تا بنفع آنها و به ضرررقباى ایشان که بنى هاشم و اولاد على علیه السلام بودند از زبانپیغمبر خدا و صحابه حدیث جعل کنند و در منبرها و مجامع عمومى براى مردم بخوانند،ما چگونه مىتوانیم بدون تحقیق روایاتىرا که در کتابهاى تاریخى و غیره رسیده است بپذیریم.
و بالاتر آنکه در آغاز خلافت بنى امیه معاویه بن ابى سفیانجمعى از خود همین صحابه را اجیر کرده بود تا از زبانپیغمبر اسلام در مدح ابو سفیان و معاویه،و در مذمت على بنابیطالب علیه السلام و نزدیکان آنحضرت حدیث دروغى جعلکنند!
و با سابقهاى که از معاویه و دودمان بنى امیه داریم که جزبه ریاست و حکومت به هیچ چیز دیگر نمىاندیشیدند و همه را فداىآن میکردند،و بلکه طبق نقل اهل تاریخ در صدد محو اساساسلام و نام پیغمبر اسلام نیز بودند،بخوبى مىتوانیم بفهمیم کهچه جنایتى بدست اینها در تاریخ اسلام انجام شد،و چگونهحقایق و مقدسات اسلام بازیچه و ملعبه دستهاى ناپاک اینان قرارگرفت.
مسعودى در مروج الذهب از مطرف بن مغیرة بن شعبه نقلمىکند که:
«مطرف بن مغیره گفت من با پدرم در شام مهمان معاویه بودیمو پدرم در دربار معاویه،زیاد تردد مىکرد و او را ثنامىگفت.شبى از شبها پدرم از نزد معاویه برگشت ولى زیاد اندوهگین و ناراحت بود.من سبب آن را پرسیدم.گفت:اینمرد،یعنى معاویه مردى بسیار بد بلکه پلیدترین مردم روزگاراست.گفتم مگر چه شده؟گفت من به معاویه پیشنهاد کردماکنون که تو،به مراد خود رسیدى و دستگاه خلافت اسلامى راصاحب گشتى،بهتر است که در آخر عمر با مردم به عدالترفتار مىنمودى و با بنى هاشم اینقدر بد رفتارى نمىکردىچون آنها بالاخره ارحام تواند و اکنون چیزى دیگر براى آنها باقىنمانده که بیم آن داشته باشى که بر تو خروج کنند، معاویهگفت:هیهات،هیهات!ابو بکر خلافت کرد و عدالت گسترىنمود و بیش از این نشد که بمرد و نامش هم از بین رفت و نیزعمر و عثمان همچنین مردند با اینکه با مردم نیکو رفتار کردنداما جز نامى باقى نگذاشتند و هلاک شدند ولى برادر هاشم(یعنى رسول خدا)هر روز پنج نوبت بر نام او در دنیاى اسلام،فریاد مىکنند،اشهد ان محمدا رسول الله مىگویند«فایعمل یبقی مع هذا لا ام لک،لا و الله الا دفنا دفنا»پس از آنکه نام خلفاء ثلاث بمیرد و نام محمد زنده باشد دیگر چه عملىباقى خواهد ماند،جز آن که نام محمد دفن شود و اسم او هم ازبین برود» (2)
و گویند:مامون عباسى وقتى این حدیث را شنید دستور دادمعاویه را علنا لعن کنند،و سپس جریانى پیش آمد و دوباره جلوى این کار را گرفت.
و این حدیث پرده از روى باطن معاویه که سر سلسله اینشجره خبیثه است بخوبى برمیدارد، و در مورد خلفاى پس از اوخیلى بدتر از این نقل کردهاند.
و در مورد اجیر کردن اصحاب رسول خدا براى جعل حدیث درمذمت امیر المؤمنین علیه السلام و مدح دشمنان آنحضرت ابنابى الحدید در شرح نهج البلاغه مىنویسد:
«استاد ما ابو جعفر اسکافى گفته:...معاویه جمعى ازصحابه و تابعین را گمارده و براى آنها پاداش و حقوقى معینکرده بود تا اخبار زشتى در مذمت على بن ابیطالب علیه السلامجعل کنند که از آنجمله بود(در اصحاب)ابو هریره و عمرو بنعاص و مغیرة بن شعبه،و از تابعین عروة بن زبیر...» (3) و پس از نقل قسمتى از خبرهاى جعلى و دروغى که بوسیلهآنها منتشر شد داستان جالبى از یکى دیگر از حدیثسازانحرفهاى بنام:«سمرة بن جندب»نقل میکند بدین شرح:
«...معاویة یکصد هزار درهم به سمرة بن جندب داد تا روایتى جعلکند که آیه شریفه«و من الناس من یعجبک قوله فی الحیاة الدنیا و یشهد الله على ما فی قلبه و هو الد الخصام...» (4) کهدرباره شخص منافقى بنام اخنس بن شریق نازل شده بود،درباره على بن ابیطالب علیه السلام نازل شدهو آیه بعدى که فرماید«و من الناس من یشرى نفسه ابتغاءمرضات الله و الله رؤف بالعباد» (5) که مفسران شیعه و سنىگفتهاند و روایت کردهاند که در شب هجرت رسولخداصلى الله علیه و آله و فداکارى بى نظیر امیر مؤمنان علیه السلامکه حاضر شد در بستر آنحضرت بخوابد و در شان آن حضرتنازل شده،درباره ابن ملجم مرادى نازل گردیده.
سمرة حاضر نشد با صد هزار درهم چنین جنایتى مرتکبشود و معاویه صد هزار درهم دیگر اضافه کرد،باز هم حاضر نشدتا بالاخره با چهار صد هزار درهم معامله جوش خورد،و سمرهحاضر شد و اینکار را انجام داد».
و از مدائنى نقل شده (6) که گفته است:
«معاویه به کارگزاران خود در همه جا نوشت:شهادتهیچ یک از شیعیان على بن ابیطالب را نپذیرید...و بنگریدتا هر کس از طرفداران عثمان نزد شما هستند و فضائل او را نقلمىکنند آنها را بخود نزدیک کنید و گرامى دارید،و هر کس در فضیلت عثمان حدیثى نقل کرد نام او و پدر و فامیل او رابراى من بنویسید...کارگزاران نیز بکار افتاده و همین امرسبب شد تا احادیث بسیارى در فضیلت عثمان در هر شهرىنقل و جمع آورى شد،و بخاطر جایزههاى زیاد و جامه و زمینو باغ و غیره که از معاویه مىگرفتند سیل«حدیث»
و کاروانهاى«خبر»بدربار معاویه و کارگزاران او سرازیر شدهو جریان یابد...و مدتى بر این منوال گذشت.
کار بجائى رسید که معاویه به کارگزاران مزبور نوشت:
حدیث در فضیلت عثمان زیاد شده و از حد گذشته و همه شهرهاو قراء و قصبات را پر کرده،از این پس با رسیدن این بخشنامهدستور دهید در فضیلت دیگر صحابه و خلفاء حدیث گویند، ولى اجازه ندهید احدى از مسلمانان حدیثى درباره ابو ترابروایت کند...
و همین سبب شد تا حدیثهاى جعلى و دروغى که هیچحقیقت نداشت در مناقب دیگر صحابه نقل کنند و آنها را درمنابر ذکر کرده و به معلمان یاد دهند و آنها نیز براى بچهها درمدرسهها بازگو کرده و تدریجا جزء درسهاى روزانه آنها قرارگرفت و آنها روایت کرده و همچون قرآن کریم بیکدیگر یادمیدادند تا آنجا که بدختران و زنان و خدمتکاران خود نیزیاد دادند...و مدتى هم بر این منوال گذشت...
سپس به همان کارگزاران نوشت:از این پس بنگرید تاهر کس که ثابتشد شیعه على و دوستدار او و یا دوستدارخاندان او است نام او را از حقوق بگیران بیت المال قطعکرده و همه امتیازات و عطایاى او را حذف کنید...و بدنبال آن نامه دیگرى رسید به این مضمون:
که هر کس بدوستى على بن ابیطالب و خاندان او متهمشد او را دستگیر نموده و خانهاش را خراب کنید،که درآنموقع سختترین بلاها و گرفتاریها متوجه مردم عراق وبخصوص مردم کوفه شد،و کار بجائى رسید که شیعیان علىبن ابیطالب با ترس شدید بخانه دوستان خود که آنها رامىشناختند رفته و در پنهانى با یکدیگر سخن بگویند،وجرات آنکه نزد زن و بچه و یا خدمتکار آنها نیز سخنىبگویند نداشتند.
اینجا بود که حدیثهاى دروغ و بهتان بسیار شد و قاضیانو والیان بر این منوال روزگار خود مىگذراندند،و آنوقت بودکه آزمایش سختى پیش آمد و از همه گروهها بیشتر،قاریانریا کار و افراد ضعیف الایمانى که تظاهر به خضوع و عبادتمىکردند دچار لغزش شده و بخاطر نزدیکى به کارگزارانمعاویه و کسب مال و منال و زمین و باغ و خانه و تقرببدربار حدیثهاى زیادى را بدروغ جعل کردند،و اینحدیثهاى جعلى و دروغ تدریجا به متدینین و کسانى که ازدروغ پرهیز مىکردند منتقل گردید،و بخیال اینکه آنهاصحیح و راست است آن حدیثها را پذیرفته و روایت کردند،و اگر میدانستند دروغ و باطل است هیچگاه نقلنمىکردند...و کار بر همین منوال گذشت تا آنگاه کهحسن بن على علیهما السلام از دنیا رفت که بلاء و آزمایشسختتر و فزونتر گردید...» و این بود شمهاى از تاریخ حدیث و سرگذشت اخبارى که درفضائل اصحاب و دیگران از زبان مورخین اهل سنت نقل شده،و جنایتى که دستگاه خلافت معاویه با سنت رسول خدا انجامداد،و بنفع خود و بستگان خود آنهمه حدیث جعلى و دروغدر میان اخبار و روایات وارد سازند.
و این وضع تاسف بار و تاریک و خفقان سیاه را خودامیر المؤمنین علیه السلام نیز پیش بینى مىکرد که در آن خطبهفرموده(خطبه 57 نهج البلاغه):
«اما انه سیظهر علیکم بعدی رجل رحب البلعوم،مندحقالبطن،یاکل ما یجد،و یطلب ما لا یجد فاقتلوه و لن تقتلوه!الاو انه سیامرکم بسبی و البراءة منی فاما السب فسبونی فانه لیزکاة و لکم نجاه،و اما البراءة فلا تتبراؤا منی فانی ولدت علىالفطرة،و سبقت الى الایمان و الهجرة»
-آگاه باشید که بزودى بعد از من مردى گشاده گلو و شکمبزرگ بر شما چیره شود،مىخورد آنچه را بیابد و طلب کند آنچهرا نیابد،پس او را بکشید و گر چه هرگز نخواهیدش کشت.
-آگاه باشید که او شما را به دشنام دادن و بیزارى جستن ازمن دستور مىدهد،اما دشنام را بدهید که براى من سبب پاکى وعلو مقام است و براى شما وسیله نجات و رهائى،و اما در مورد بیزارى جستن،از من بیزارى نجوئید که من بر فطرت اسلام تولدیافتهام و در ایمان و هجرت، بدیگران پیشى جستهام...!
و از این کلمات جانگداز ضمن مظلومیت بسیار آن حضرت،از وضع آینده اسلام و فشار بر دوستان و شیعیان امام علیه السلامنیز خبر داده و به عنوان یکى از خبرهاى غیبى در تاریخ اخبارغیبیه امیر المؤمنین علیه السلام به ثبت رسیده و گویاى دامنهوسیع تبلیغات دروغ و لکهدار کردن چهرههاى تابناک و اصیلاسلام بوسیله خبرهاى جعلى که مورد بحث ما بود نیز مىباشد.
تازه آنچه گفته شد درباره خود معاویه بود که سعى مىکردتا حدودى ظواهر اسلام را حفظ کند،و پس از وى کار بى دینى و بىبند و بارى و دشمنى با رسول خدا و قرآن و اسلام امویان بجائىکشید که یزید بن معاویه وقتى نظرش به سر مقدس ابا عبد اللهالحسین علیه السلام افتاد در حال مستى و غرور حکومت،آناشعار معروف را سرود که پیغمبر و قرآن و همه چیز را انکار کردهو به باد مسخره گرفت و گفت:
لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحى نزل
ولید بن یزید بن عبد الملک-یکى دیگر از این خاندان کثیف و خلفاى بنى امیه-نیز به پیروى از او گفته است:
تلعب بالخلافة هاشمى بلا وحى اتاه و لا کتاب فقل لله یمنعنى طعامى و قل لله یمنعنى شرابى (7)
و تدریجا کار بجائى رسید که اینها براى مردم سخنرانىکردند و در بخشنامهها نوشتند که مقام خلیفه از مقام رسول خدابالاتر است و اگر باور ندارید به این روایت گوش دهید:
این حجاج بن یوسف ثقفى است که در کوفه سخنرانى کردو در ضمن سخنرانیش در مورد کسانى که به مدینه رفته و قبررسول خدا را زیارت مىکردند گفت:
«تبا لهم انما یطوفون باعواد و رمة بالیة هلا طافوا بقصرامیر المؤمنین عبد الملک؟الا یعلمون ان خلیفة المرء خیرمن رسوله؟» (8)
مرگ بر اینها که به دور یک مشت چوب پوسیدهمىگردند؟چرا به دور قصر امیر المؤمنین عبد الملکنمىگردند؟مگر نمىدانند که خلیفه هر کس بهتر ازفرستاده و رسول او است؟!!!
و در نامهاى که به عبد الملک مىنویسد مىگوید:
«ان خلیفة الرجل فی اهله اکرم علیه من رسوله الیهم وکذلک الخلفاء یا امیر المؤمنین اعلى منزلةمن المرسلین...» (9) .
براستى که خلیفه مرد در میان خاندان او گرامىتر ازفرستاده او است،و به همین سبتخلفاءاى امیر المؤمنینمنزلت و مقامشان از مرسلین برتر است.
و این خالد بن عبد الله قسرى-یکى دیگر از جیره خوارانکثیف این خانواده است-که در مکه سخنرانى کرد و گفت:
«...و الله لو امرنى ان انقض هذه الکعبة حجرا حجرالنقضتها،و الله لامیر المومنین اکرم على الله من انبیائه» (10)
بخدا سوگند اگر عبد الملک به من دستور دهدسنگهاى این خانه کعبه را یکى یکى بشکنم خواهمشکست و بخدا سوگند امیر المؤمنین-عبد الملک-درپیشگاه خدا گرامىتر از پیمبران و انبیاء او هستند!!
و این هم همان ولید بن یزید یکى از این خلفاى بىآبرو و دائم الخمراست که گویند:از جام سیراب نمىشد و حوضى براىاو ساخته بودند و آنرا پر از شراب مىکردند،و ولید لخت مىشدو خود را در آن حوض مىانداخت و آنقدر مىخورد که نقص درحوض شراب پدید مىآمد،و همین ولید روزى به قرآن تفال زدهو آن را گشود و این آیه آمد:
«و استفتحوا و خاب کل جبار عنید،من ورائه جهنم و...» (11)
ولید که آنرا بر خود منطبق مىدید عصبانى شد و قرآن را درگوشهاى نهاد و تیر و کمان خود را خواسته و قرآن کریم را هدفقرار داده و با تیر آنرا پاره پاره کرد و این دو شعر را نیز گفت:
تهددنى بجبار عنید فها انا ذاک جبار عنید اذا ما جئت ربک یوم حشر فقل یا رب مزقنى الولید!
بارى اسلام عزیز در طول قریب به 80 سال در دست چنینزمامدارانى قرار گرفت که هر چه خواستند با این آئین مقدس واخبار و روایات آن انجام دادند.
و براستى معجزهاى از این بالاتر نیست که با این همهاحوال،این همه فضائل از على بن ابیطالب«ع»بدست مارسیده!نهج البلاغه امیر المؤمنین علیه السلام بدست ما رسیده!
حدیث غدیر،و حدیث طیر و حدیث منزلة،و حدیثیوم الدار...و آن همه احادیث جالب که در باره آن حضرت از رسولخدا«ص»نقل شده با آن همه اسناد و روایات صحیحه بدستما رسیده. ..!
و شما فکر نکنید که بنى عباس مثلا بهتر از اینها بودند،زیرادر اصل عداوت با بنى هاشم و علویان همه یکسان بودند،و درفسق و فجور و شراب خوارى هم بنى عباس دست کمى ازبنى امیه نداشتند با این تفاوت که اینها قدرى بیشتر حفظ ظاهرمىکردند،و نسبت به شخص پیغمبر اسلام نیز جسارتى روانمىداشتند،مگر متوکل عباسى نبود که مردى را بخاطر وایتیک حدیث در فضیلت امیر المؤمنین علیه السلام هزار تازیانه زد!
و زبان«ابن سکیت»را که حاضر نشده بود فرزندانش را برحسنین علیهما السلام ترجیح دهد از بیخ برید!و دستور ویرانکردن قبر امام حسین علیه السلام و دست و سر بریدن زائران آنحضرت را صادر کرد!و یا اجداد او نبودند که آن همه ساداتفرزند امام حسن و علویان را سر بریدند و یا زندانها را بر سرشانخراب کردند و...و هزاران جنایات دیگر،و بالاخره در این جهت با هم شرکت داشتند که از نقلفضائل امیر المؤمنین علیه السلام و نزدیکان آن حضرت و مدایحآنان به شدت جلوگیرى مىکردند،و بجاى آن براى خود واجداد خود فضیلت تراشى کرده و بازرگانان حدیث وحدیثسازان را مىخریدند...
و از این رو است که مىبینیم ابو سفیان جنایتکارى کهپیمان بسته بود تا جلوى پیشرفت اسلام را بهر نحو که مىتواندبگیرد (12) و روزى که عثمان به خلافت رسید در اطاقى که بنى امیهدر آن بودند نگاهى به اطراف کرده،گفت:آیا بیگانهاى درمیان شما نیست؟گفتند:نه،آنگاه گفت:
«اى فرزندان امیه...این حکومت را مانند چوگان بازى بهچنگ گیرید...به آن کسى که ابو سفیان سوگند بنام او یاد مىکندپیوسته همین را براى شما آرزومند بودم...و باید بچههاى شماآنرا به ارث دست بدست رسانند...» (13) و روزى بر قبر حمزهسید الشهدا گذر کرد و پاى خود را به قبر حمزه زد و گفت:اىابا عماره آنچه را دیروز ما بر سر آن به روى هم شمشیر مىکشیدیم،اکنون در دست بچههاى ما قرار گرفته که بدان بازىمىکنند... (14)
چنین منافق بىدینى،با آنهمه لشکرکشیها و پولهائى کهبراى نابود کردن اسلام خرج کرد و آن همه توطئهها،به عنوانیک مسلمان و صحابى پیغمبر در تاریخ معرفى شده...و یاعباس بن عبد المطلب به عنوان مشاور رسول خدا و مدافع آنبزرگوار،حتى در شب عقبه و بیعت مردم مدینه با رسول خدانامش در تاریخ ذکر شده،با اینکه مسلما در آن موقع مشرک بوده و در سلک مشرکان مىزیسته،و در جنگ بدر از سرکردگانلشکر شرک و جیره دهندگان آنها بوده. ..
اما جناب ابو طالب به جرم اینکه پدر امیر المؤمنین علیه السلامبوده با آن همه حمایت بىدریغى که از رسول خدا در سختترینشرایط کرده و با آن همه کلمات و اشعار بسیارى که از او به مارسیده و صریحا به نبوت پیغمبر اسلام اعتراف کرده و دیگران رانیز به ایمان و دفاع از آن حضرت دعوت کرده،و سه سال تمامبراى پیشرفت اسلام در شعب ابى طالب سختترین شرائطزندگى را بر خود،و قبیلهاش تحمل کرده و در برابر همه سختیهابه منظور انجام این هدف مقدس مقاومت کرد...-نعوذ باللهمشرک از دنیا رفته،و تا زانوانش در آتش قرار داد که مخ سرشاز حرارت آن آتش مىجوشد!...و یا به گفته برخى دیگر تا دممرگ ایمان نیاورده بود و لحظات آخر عمر براى دلخوشى رسولخدا فقط یک کلمه بر زبان جارى کرد که همان سببخوشحالى رسول خدا گردید و فرمود:راضى شدم و سپس از دنیارفت!...
و یا جعفر بن ابى طالب برادر امیر المؤمنین علیه السلام بههمین جرم که برادر آن حضرت بوده با آن همه فضیلت وبزرگوارى که پیغمبر فرمود:در بهشت با فرشتگان پرواز مىکند...و آن سخنرانى شجاعانه و جالب را در محضر نجاشىمىکند و سبب اسلام نجاشى و جمعى دیگر مىشود،و در برابرداهیه عرب یعنى عمرو بن عاص حیلهگر-که در خدعه و نیرنگو شیطنت نظیر نداشت-نقش او را خنثى کرد...
این گونه مورد بىمهرى این راویان قرار مىگیرد،که براىخدشهدار کردن همان سخنرانى تاریخى آنرا مخدوش دانسته و درصدد انکار آن بر آمدهاند،و یا در جنگ موته او را امیر دوم لشکر دانسته و...
همه این حق کشیها انگیزهاى جز همین ارتباط و پیوند اینانبا على علیه السلام نداشته و همانگونه که گفته شد این بزرگاناسلام و تاریخ جرمى جز همین نزدیکى با امیر المؤمنین نداشتهاند وهمه آن فضیلت تراشیها و جعلیات نیز درباره امثال ابو سفیان وعباس و وابستگانشان دلیلى جز همان جایزه دادن به اینان وشخصیت تراشیدن در برابر این خاندان نداشته است...!
و گرنه کدام متتبع خبیر و داناى احوال تاریخى است کهباور کند ابو هریرهاى که بگفته مورخین در سال هفتم هجرتمسلمان شد«5374»حدیث از رسول خدا نقل کند.اما به گفتههمان مورخین على بن ابیطالب که از آغاز بعثت و بلکه سالهاقبل از بعثت در خانه رسول خدا و در کنار آن حضرت بوده و بهشهادت تاریخ نخستین مسلمان از جنس مردان به رسول خدا-صلى الله علیه و آله و سلم-بوده.و در تمام سفرها و جنگها جزتبوک و یکى دو سفر کوتاه دیگر همراه آن بزرگوار بوده...وکمتر شب و روزى اتفاق مىافتاد که ساعتى و یا ساعتها درکنار پیغمبر نباشد...و تا آخرین دقایق زندگى آن حضرت درکنار بستر آن حضرت بود...و طبق نقل صحیح در حالى که سررسول خدا در دامن على علیه السلام بود از این دنیا رحلتفرمود...و با آن علاقهاى که پیغمبر داشت تا دانستنیها را به علىعلیه السلام یاد دهد...و با آن حافظه و عشق و علاقه وافر و نبوغخارق العادهاى که على علیه السلام براى فراگیرى علوم و حدیثداشت...تا آنجا که به گفته شیعه و سنى رسول خدا در بارهاشفرمود:«انا مدینة العلم و علی بابها»آنوقت با تمام این احوال اینعلى بن ابیطالب به گفته همان مورخین 586 حدیث از رسول خدانقل کرده.
یعنى یک دهم کسى که بجاى بیست و سه سال علىعلیه السلام فقط سه سال با پیغمبر بوده و آن هم سه سالى که درهیچ سفر جنگى و در غیر سفر جنگى نامى از او دیده نمىشود،وسه سالى که نصف بیشتر آن را رسول خدا در سفرهاى جنگى وغیر جنگى همچون تبوک و سفر حجة الوداع و جنگ حنین وجنگ طائف و دیگر سفرهاى طولانى گذراند. آیا جز غرض ورزى و عناد نسبت به آن حضرت،و جعل و تزویرو دروغ نسبت به دیگران وجه دیگرى براى این آمار وجود دارد؟!
و ما عین عبارت«ذهبى»را که در کتاب«شذرات الذهب»
ابن عماد حنبلى نقل شده بدون شرح و توضیح براى شما نقلمىکنیم تا در مورد دیگران نیز این نسبت را خودتان بسنجید وغرض ورزیها و حق کشیها و جعل و تزویرها را طبق همان معیارو نمونههائى که ما گفتیم دریابید و خودتان حدیث مفصل را ازاین مجمل بخوانید.
«قال الحافظ الذهبى:المکثرون من روایةالحدیث من الصحابه رضى الله عنهم اجمعین:
ابو هریرة،مرویاته خمسة الآف و ثلاثماة و اربعة وسبعون،ابن عمر الفان و ستماة و ثلاثون،انس الفان وماتان و ستة و سبعون،عائشة الفان و ماتان و عشر. (15) ابن عباس الف و ستماة و سبعون، جابر الف و خمساةو اربعون،ابو سعید الف و ماة و سبعون،على خمسماهو ستة و ثمانون...» (16)
و ابن عماد این قسمت را در همان داستان مرگابو هریره ذکر کرده و همانجا دنباله این قسمت درتاریخ اسلام ابو هریره مىنویسد:
«اسلم عام خیبر سنة سبع...» (17)
اکنون با این ترتیب شما خود قضاوت کنید که ما مىتوانیمبدون تحقیق و بررسى هر خبر و روایتى که در کتابها نقل شدهبپذیریم،و آنرا پایه اعتقاد فکرى و خط مشى زندگى خود ودیگران قرار دهیم اگر چه راوى آن صحابه پیغمبر و همانمسلمانان صدر اسلام باشند،و آیا صحابى بودن پیغمبر نیز مىتوانددر ردیف ملاکهاى دیگرى که ذکر کردیم ملاکى براى صحتخبر و روایت راوى آن باشد...!
و این ملاکى است که جمعى از برادران اهل سنت آنرا نیزدر ردیف ملاکهاى دیگر قرار دادهاند و ما ناچاریم ذیلا در بارهاین ملاک نیز قدرى توضیح دهیم.
-----------------------------
1-و در برخى از تفاسیر نیز روایتشده که این آیه در شان برخى از زوجات رسول
خدا نازل شد که به ماریه قبطیه تهمت زنا زده بود و ابراهیم فرزند رسول خدا را فرزندجریح قبطى خوانده بود بشرحى که در بحار الانوار ج 79 ص 103 آمده است.
2-الموفقیات ص 577 و مروج الذهب ج 3 ص 454 و شرح ابن ابی الحدید ج 5ص 129-130.
3-شرح ابن ابی الحدید ج 1 ص 358.
4-سوره بقره-آیه 204.
5-سوره بقره-آیه 207.
6-النصایح الکافیة ص 72-73.الصحیح من السیرة ج 2 ص 284-285.
7-مروج الذهب ج 3 ص 216.و الحور العین ص 190 بهج الصباغه ج 5 ص 339.
8-النصایح الکافیة ص 81.البدایة و النهایة ج 9 ص 131.شرح ابن ابى الحدید ج 15ص 242.
9-عقد الفرید اندلسى ج 2 ص 354.
10-الاغانى ج 19 ص 60.
11-سوره ابراهیم آیه 15.
12-متن عبارت باب 5 کتاب«المنتقى فی مولود المصطفى»که در بحار(ج 19ص 133)نقل شده در حوادث سال اول هجرت اینگونه است:-«و فیها مات من المشرکین العاص بن وائل و الولید بن المغیره بمکة و روى منالشعبى قال:لما حضر الولید بن المغیرة جزع،فقال له ابو جهل:یا عم ما یجزعک قال:
و الله ما بى جزع من الموت و لکنى اخاف ان یظهر دین ابن ابى کبشه بمکة.فقالابو سفیان:لا تخف انا ضامن ان لا یظهر».
13-الامام على بن ابى طالب نوشته عبد الفتاح عبد المقصود ج 1 ص 467.
14-قاموس الرجال ج 10 ص 89-نقل از ابن ابى الحدید.
15-و در نقل دیگرى است که از عایشه چهل هزار حدیث نقل شده و آن شاعر عربنیز در این باره گفته است:«سمعت اربعین الف حدیث و من الذکر...»
16-شذرات الذهب ج 1 ص 63.
17-و جالب این است که خود اینان در جائى که ابو هریره بنفعشان چیزى نمىگفت همینایراد را به او مىکردند که از تاریخ ابن عساکر نقل شده که در داستان شهادت حسن بن- على علیه السلام ابو هریره حدیثى در فضیلت امام حسن نقل کرده و مروان بن حکم درمقام رد او گفت:«انک و الله اکثرت على رسول الله فلا نسمع منک ما تقول!...و لقد جئتمن جبال دوس قبل وفاة رسول الله بیسیر...».
در برابر آنچه گفته شد جمعى از برادران اهل سنت صحابى پیغمبر بودن را نیز بعنوان یکى از ملاکها براى صحتروایت و اعتبار راوى آن ذکر کردهاند،و بلکه گفتهاند:اگرکسى افتخار مصاحبت پیغمبر را پیدا کرده ما باید او را ازهر گناهى پاک و مبرا دانسته،و چشم و گوش بسته-و به اصطلاحتعبدا-بگوئیم که او عادل است و گناهی نکرده است.
و اگر باور کردن این حرف براى شما دشوار است به عبارتزیر توجه کنید:
ابن حجر عسقلانى-یکى از دانشمندان بزرگ اهل سنت-درکتاب«تطهیر اللسان»که بدنبال«الصواعق المحرقة»چاپ شده مىگوید:
«اعلم ان الذی اجمع علیه اهل السنة و الجماعة انهیجب على کل مسلم تزکیة جمیع الصحابة باثباتالعدالة له...»
یعنى بدانکه آنچه اهل سنت و جماعت بر آناجماع کردهاند آن است که واجب است بر هر مسلمانىتزکیه همه صحابه به اینکه عدالت را براى آنها ثابت کند...
یعنى واجب است هر مسلمانى به زورو بى چون و چرا بگوید که همه صحابه رسول خدا عادل هستند،و چشم و گوش بسته بگوید آدمهاى پاکو خوبى بودهاند...
حالا ما براى تحقیق بیشتر در باره صحت و سقم این ادعا بایدقدرى بیشتر توضیح دهیم.
و ابتداءا میگوئیم:در اینکه درک مصاحبت رسول خدا-صلىالله علیه و آله-یک افتخارى بوده بحثى نیست،اما بحث ایناست که آیا این افتخار سبب تطهیر همه اعمال بد انسان هممیتواند باشد یا نه؟
اگر ما بخواهیم این ادعاى زور را به پذیریم باید همهمعیارهاى اسلامى و قرآنى را بهم بریزیم، و بقول معروفکاتولیکتر از پاپ شویم،زیرا ما وقتى مىنگریم که در زمان خودرسول خدا افراد منافق و فاسق و گنهکار بسیارى وجود داشتهو رسول خدا از آنها بیزارى جسته و آنها را از خود طرد کرده،و خداى تعالى به فسق آنها گواهى داده و دستور تحقیق و بررسىاخبار ایشان را داده،و از عمل کردن به خبرشان نهى فرموده...
و کار بجائى رسیده که پیغمبر خدا سخنرانى کرده و مردم را ازدروغ بستن به آنحضرت نهى فرموده و آنها را از عذاب جهنم بیمداده...چگونه میتوانیم همه آنها را نادیده گرفته و همانصحابى بودن آنها را ملاک صحت روایت و گفتهشان قرار دهیم...
مگر همان ولید بن عقبه صحابى نبود که آیه«نبا»دربارهاش نازل شد...بشرحى که گذشت؟
و مگر خالد بن ولید صحابى رسول خدا نبود که طبق نقلبخارى در صحیح و ابن سعد در طبقات و ابن اثیر در اسد الغابةو دیگر محدثین و مورخین در داستان بنى جذیمة که رسول خدا اورا براى ویران کردن بتکدههاشان بدانسو فرستاد و بدو دستور دادکسى را نکشد...او بر خلاف دستور آنحضرت و روى سوابققومى و پدر کشتهگى...مردان آنها را کشت...و جنایاتى راانجام داد که چون به اطلاع رسول خدا-صلى الله علیه و آله-رسیددست بدرگاه خداى تعالى بلند کرد و سه بار گفت:
«اللهم انی ابرء الیک مما صنع خالد...» (1) خدایا من از کار خالد بدرگاه تو بیزارى میجویم...و پساز آن امیر المؤمنین علیه السلام را براى جبران کار خالد فرستادو خونبهاى کشتگان و بهاى اموالشان را که خالد از بین برده بود همه را پرداخت...!
حالا در اینجا ما باید بگوئیم که خود رسول خدا هم برخلاف اجماع مسلمین عمل کرده...!
و از آقاى ابن حجر مىپرسیم آیا شما معتقدید که این اجماعادعائى شما قرآن کریم را نیز تخصیص میزند که میفرماید:
و من یقتل مؤمنا متعمدا فجزائه جهنم خالدا فیها و غضبالله علیه و لعنه و اعد له عذابا عظیما(سوره نساء آیه 92)
یعنى-هر کس مؤمنى را عمدا بکشد کیفرش دوزخ است کهدر آن مخلد است و خشم خدا بر او است و خدا او را لعنت کردهو عذاب بزرگى براى او مهیا کرده است!
و آیا این معاویه را که شما بخاطر تطهیر او این ادعاى زور راکرده و این حرف نادرست را زدهاید با آنهمه مؤمنین بزرگى که بهقتل رساند و عمدا آنها را کشت همچون عمار یاسر و اویس قرنىو عمرو بن حمق خزاعى و مالک اشتر و هزاران مؤمن دیگرى که درجنگ صفین و دیگر جاها بقتل رسانید...با این اجماع ادعائىمیتوانید از حکم این آیه خارج کرده و غضب و لعنتخدا و آتشدوزخ و عذاب عظیم را از او دور کنید....؟
و آیا آن کسانى را که در جنگهاى احد و خیبر و حنین و دیگر جنگهاى صدر اسلام از برابر دشمنان اسلام گریختند و بر طبقآیه شریفه:
یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تولوهمالادبار،و من یولهم یومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحیزا الى فئةفقد باء بغضب من الله و ماواه جهنم و بئس المصیر(سوره انفالآیه 16-17)
-اى کسانى که ایمان آوردهاید هنگامى که کافران را درحال تعرض و تهاجم(در جنگ)دیدار کردید بدانها پشت نکنیدو نگریزید،و هر کس بدانها پشت کند-جز آنکه روى مصالحىحمله انحرافى کند یا در صدد یارى دادن به گروه دیگرى باشندو گرنه بخشم خدا برگشته و جایگاهش دوزخ است و بد منزلگاهىاست.
اهل جهنم و مورد غضب الهى هستند:
با این گفتار بىدلیل و نامربوط میتوانید تطهیر کنید؟
آیا ما حرف خدا را قبول کنیم و اینگونه افراد را،جهنمىبدانیم؟یا حرف ابن حجر عسقلانى را و آنها را پاک و پاکیزهو عادل و بهشتى...!؟
مگر خود پیغمبر نفرمود در روز قیامت که میشود من در کنار حوض کوثر ایستادهام که جمعى از اصحاب مرا میآورند ولىمانع نزدیک شدن آنها بمن میشوند و آنها را دستگیر نموده و براىعذاب میبرند و من میگویم خدایا اینان اصحاب منند!!و خداىتعالى میفرماید:تو نمیدانى که اینان بعد از توجه کردند؟!اینانبعد از تو مرتد شده و به قهقرى برگشتند و حوادث ناگوارى ایجادکردند!و این هم متن حدیث که بخارى در چند جا از کتابصحیح خود و مسلم در صحیح خود و احمد بن حنبل در مسندو دیگران با مختصر اختلافى نقل کردهاند، و ما متن یکى ازروایات صحیح بخارى را انتخاب مىکنیم،و زحمت پیدا کردنحدیثهاى دیگر را خودتان بکشید:
«...عن ابی هریرة عن النبی-صلى الله علیه و آله-قال:
یرد علی یوم القیامة رهط من اصحابی فیجلون عن الحوضفاقول:یا رب اصحابی؟فیقول:انک لا علم لک بما احدثوابعدک،انهم ارتدوا على ادبارهم القهقرى...» (2) ابو هریرة از رسول خدا-صلى الله علیه و آله-روایت کرده کهفرمود:در روز قیامت گروهى از اصحاب من بر من در آیند ولىآنها را از حوض کوثر دور کنند،من(روى علاقه به آنها)
میگویم:پروردگارا اینان اصحاب منند؟خداى تعالى گوید:تونمیدانى اینها بعد از تو چه کردند،اینان به پشتهاى خود و بهقهقرى باز گشته و مرتد شدند!
و از این گفتار معلوم میشود که در میان همان صحابه پیغمبرکسانى بودند که پس از رسولخدا(ص)مرتد شده و از دین خارجشدند،حالا ما نمىدانیم در باره آنها با گفتار علیه آقاى عسقلانى چهموضعى بگیریم؟!
و بهتر آن است که این بحث را با سخن امیر المؤمنین علیهالسلام در نهج البلاغه که جامعترین کلمات را در اینباب فرموده خاتمهدهیم که مىفرماید:
ان فی ایدی الناس حقا و باطلا.و صدقا و کذبا.و ناسخاو منسوخا و عاما و خاصا.و محکما و متشابها.و حفظا و وهما.و لقدکذب على رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم على عهده حتىقام خطیبا فقال:«من کذب علی متعمدا فلیتبوا مقعده من النار».
و انما اتاک بالحدیث اربعة رجال لیس لهم خامس:
رجل منافق مظهر للایمان،متصنع بالاسلام لا یتاثمو لا یتحرج،یکذب على رسول الله صلى الله علیه و آله متعمدا،فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله،و لکنهم قالوا صاحب رسول الله صلى الله علیه و آله راى و سمع منه و لقف عنه فیاخذون بقوله،و قد اخبرک الله عن المنافقینبما اخبرک،و وصفهم بما وصفهم به لک،ثم بقوا بعده علیه و آلهالسلام فتقربوا الى ائمة الضلالة و الدعاة الى النار بالزورو البهتان،فولوهم الاعمال و جعلوهم حکاما على رقاب الناس،و اکلوا بهم الدنیا.و انما الناس مع الملوک و الدنیا الا من عصمالله فهو احد الاربعة.
و رجل سمع من رسول الله شیئا لم یحفظه على وجهه فوهمفیه و لم یتعمد کذبا فهو فی یدیه و یرویه و یعمل به و یقول اناسمعته من رسول الله صلى الله علیه و آله،فلو علم المسلمون انهو هم فیه لم یقبلوه منه،و لو علم هو انه کذلک لرفضه.
رجل ثالثسمع من رسول الله صلى الله علیه و آله شیئا یامربه ثم نهى عنه و هو لا یعلم،او سمعه ینهى عن شیء ثم امر به و هولا یعلم،فحفظ المنسوخ و لم یحفظ الناسخ،فلو علم انه منسوخلرفضه،و لو علم المسلمون اذ سمعوه منه انه منسوخ لرفضوه.
و آخر رابع لم یکذب على الله و لا على رسوله،مبغض للکذبخوفا من الله و تعظیما لرسول الله صلى الله علیه و آله و لم یهم،بل حفظ ما سمع على وجهه،فجاء به على ما سمعه لم یزد فیهو لم ینقص منه،فحفظ الناسخ فعمل به،و حفظ المنسوخ فجنبعنه،و عرف الخاص و العام فوضع کل شیء موضعه،و عرف المتشابه و محکمه.
و قد کان یکون من رسول الله صلى الله علیه و آله الکلام لهوجهان:فکلام خاص و کلام عام، فیسمعه من لا یعرف ما عنىالله به،و لا ما عنى رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم، فیحملهالسامع و یوجهه على غیر معرفة بمعناه و ما قصد به و ما خرج مناجله.و لیس کل اصحاب رسول الله صلى الله علیه و آله و سلممن کان یساله و یستفهمه حتى ان کانوا لیحبون ان یجیءالاعرابی و الطارىء فیساله علیه السلام حتى یسمعوا.و کان لا یمربی من ذلک شیء الا سالت عنه و حفظته فهذه وجوه ما علیهالناس فی اختلافهم و عللهم فی روایاتهم. (3)
و طبق گفته سید رضی(ره)این سخنان را امیر مؤمنانهنگامى بیان فرمود که شخصى از آن بزرگوار در مورد خبرهاىجعلى و اختلافى که در احادیث موجود در دست مردم دیده میشودپرسش کرد و امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:
-در میان احادیثى که در دست مردم استحق هست،باطلنیز هست،راست هست،دروغ هم هست،ناسخ هست،و منسوخ نیزهست،عام هست،خاص نیز هست،محکم هست،متشابه نیز هست،حفظ(و مصون از خطا و اشتباه)هست،موهوم هم هست.
و براستى که در زمان رسول خدا-صلى الله علیه و آله-آنقدردروغ بر پیغمبر بستند که آنحضرت ایستاده سخنرانى کردو فرمود:کسى که عمدا بر من دروغ بهبندد،باید براى خودجایگاهى در آتش دوزخ فراهم کند(و جایگاه او دوزخ است).
امیر المؤمنین علیه السلام سپس فرمود:
و جز این نیست که حدیث را چهار گونه از مردم براى تو آوردهو نقل میکنند که پنجمى ندارند:
1-مرد منافقى که تظاهر به ایمان میکند و اسلام او ساختگىاست پرهیزى و باکى از گناه ندارد،و عمدا به رسول خدا دروغمىبندد،و اگر مردم میدانستند که او منافق و دروغگو استسخنش را نمىپذیرفتند و گفتارش را تصدیق نمیکردند،ولى مردممیگویند:
او صحابى رسول خدا است که آنحضرت را دیده و از اوشنیده و فرا گرفته است،و روى همین باور(غلط)گفتارش رامیگیرند و مىپذیرند!!
در صورتیکه خدا وضع منافقان را بتو خبر داده و توصیف آنها رابراى تو کرده است.
و همین افراد پس از رسول خدا ماندند،و به دربار زمامدارانگمراهى و آنها که مردم را بازور و بهتان بسوى آتش دوزخ خواندند(مانند معاویه و دیگران)تقرب جستند،و آنها نیز اینافراد را بر سر کارها گماردند،و بر گردن مردم سوار کرده و(بجانو مال مردم)حاکم کردند،و به کمک آنها دنیا را خوردند. (4) و مردم نیز(همیشه)بدنبال زمامداران و(مادیات)دنیا هستندمگر آنکس را که خداى یکتا نگهدارى کند!
این یکى از چهار دسته:
2-دوم مردى است که چیزى از رسول خدا شنیده ولىآنطور که باید و شاید آنرا حفظ نکرده و در آنچه شنیده اشتباه کرده(و روى همان اشتباه حدیث را نقل میکند)و از روى عمد دروغنمىگوید،و این شخص نیز همان(حدیث اشتباهى)در نزد اواست و همان را روایت میکند و بدان عمل میکند و میگوید:منآنرا از رسول خدا شنیدم.
و اگر مسلمانان بدانند که وى(در نقل حدیث)اشتباه کردهاز او نمىپذیرند،و خود او نیز اگر بداند که اشتباه است آنرا بهیکسو مىاندازد(و از رسول خدا نقل نکرده و بدان عمل نمىکند).
3-مرد سوم کسى است که از رسول خدا-صلى الله علیه و آله-شنیده است که به چیزى دستور داده(و همانرا شنیده)و سپسرسول خدا-صلى الله علیه و آله-از همان چیز نهى کرده ولى اینشخص آن نهى را خبر ندارد(فقط همان امر و دستور را شنیدهو نقل مىکند).
و یا از آنحضرت شنیده که از چیزى نهى فرموده(و تنها هماننهى را شنیده)سپس رسول خدا بدان امر فرموده ولى او نمیداند(و از امر اطلاعى ندارد)
و از اینرو این شخص منسوخ(یعنى همان امر و نهى و حکمقبلى را)حفظ کرده و از آن خبر دارد ولى ناسخ(یعنى نهى و امربعدى)را حفظ نکرده(چون خبر نداشته)و اگر میدانست که آننسخ شده(و دیگر قابل عمل و نقل نیست)آنرا بیکسو مىانداخت،و مسلمانان نیز که از او مىشنوند اگر میدانستند که آن حکم نسخشده آنرا ترک میکردند(و عمل نمیکردند)!
4-و چهارمین نفر کسى است که بر خدا و رسول او دروغنمىبندد،و از ترس خدا و احترام پیامبرش دروغ را مبغوض داردو در نقل حدیث نیز اشتباه نمىکند بلکه همانگونه که شنیده باتمام خصوصیات آنرا حفظ کرده،و بهمانگونه نیز که شنیده استصحیح نقل میکند نه در آن زیاد میکند و نه چیزى از آن کممىکند،ناسخ را حفظ کرده و بدان عمل نموده،و منسوخ را نیز حفظ کرده و از آن پرهیز نموده،حکم خاص و عام را بخوبىشناخته و هر یک را در جاى خود نهاده،و به متشابه و محکم نیزآشنائى پیدا کرده و شناخته است...
و گاه میشد که از رسولخدا-صلى الله علیه و آله-(روىمقتضیات زمان و مکان)سخنى صادر میشد که دو چهره و دوصورت داشت(ولى در ظاهر یک چیز دیده میشد)سخنى کهمخصوص(بجائى و زمانى)بود،و سخنى که عمومیت داشت،و کسى که در اینباره شناختى نداشت آنرا مىشنید و بدون توجهبمعنا و منظور اصلى آنرا بمعناى دیگرى که خود فهمیده بود حملو توجیه میکرد.
و همه اصحاب رسول خدا چنان نبودند که هر چه رامىپرسیدند معناى آنرا نیز بدانگونه که هست بفهمند(بلکه همیناندازه دل خوش بودند که چیزى را از پیغمبر شنیده و یا بشنوند) تاجائیکه دوست مىداشتند یک مرد بادیه نشین و یا رهگذرىبیاید و از آنحضرت چیزى بپرسد و آنها بشنوند(و بدون توجه بهجهات و به مسائل دیگر بروند و آنرا از آنحضرت نقل کنند).
ولى من چنان بودم که در این باب چیزى بر من نگذشت جزآنکه از آنحضرت مىپرسیدم و آنرا حفظ و ضبط میکردم!
و این بود جهات و علل اختلاف در روایات مردم.
------------------------
1-صحیح بخارى(کتاب بدء الخلق،باب بعث النبى خالد بن الولید الى بنى جذیمه)
صحیح نسائى ج 2 باب الرد على الحاکم اذا قضى بغیر الحق.و مسند احمد بن حنبل ج 2ص 150.طبقات ابن سعد ج 2 قسم 1 ص 106 و اسد الغابة ج 2 ص 102.کنز العمال ج 2ص 420.و غیره
2-صحیح بخارى(فی الرقاق باب فى الحوض)مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 384 و 402...
3-نهج البلاغة خطبه 208.
4-با توجه بدانچه در پیش گفتیم بهترین و کوتاهترین و در عین حال رساترین عبارتها راامام علیه السلام در اینباب بیان فرموده و کسى که سرگذشت معاویه و دیگران را بخواندبخوبى به سخنان امام علیه السلام واقف گردد.
جداد رسولخدا-صلى الله علیه و آله-بگونهاى که اهل تاریخذکر کردهاند تا ابراهیم علیه السلام حدود سى نفر و تا نوح پیغمبرقریب چهل نفر و تا آدم ابو البشر حدودا پنجاه نفر میباشند که از«عدنان»به بالا،هم در اسامى آنها و هم در عدد آنان اختلافزیادى است،و هر که خواهد میتواند بکتابهاى تاریخى و کتابهاىدیگرى که در انساب تدوین شده مراجعه نمایند (1) و همه آن نامها را با اختلافهائى که دارد ببیند و بهمین علت نیز ما عدد آنها را«حدودا»گفتیم.
و در چند حدیث از آن بزرگوار نقل شده که فرمود:
«اذا بلغ نسبى الى عدنان فامسکوا»
یعنى-هنگامى که نسب من به عدنان رسید توقف کنید.
و«عدنان»بیست و یکمین جد آنبزرگوار است که مورخینبدون اختلاف،نسب آنحضرت را تا به وى اینگونه ذکر کردهاند:
«محمد»بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد منافبن قصى بن کلاب بن مرة بن کعب بن لوى بن غالب بن فهر بنمالک بن نضر بن کنانة بن خزیمة بن مدرکة بن الیاس بنمضر بن نزار بن معد بن عدنان...
و همانگونه که گفته شد از عدنان ببالا تا برسد بحضرت آدمابو البشر علیه السلام،هم در عدد و هم در نام آنها اختلاف فراوانىدر روایات و تواریخ دیده مىشود،و شاید یکى از جهاتى هم کهسبب شده تا رسول خدا-صلى الله علیه و آله-طبق این روایتدستور دادهاند از ذکر بقیه آنها خود دارى شود همین جهت باشد،و در حدیثى نیز از آنحضرت نقل شده که فرمود:
«کذب النسابون قال الله تعالى:و قرونا بین ذلک کثیرا» (2) و بدین ترتیب آنحضرت در مقام تکذیب اهل انساب نیزبر آمده است.
----------------------------
1-براى اطلاع بیشتر میتوانید بکتاب مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 106-107 و بحار الانوارج 15 ص 104-108 و تاریخ یعقوبى ج 2 ص 97 و سیره ابن هشام ج 1 ص 1 و 2و مروج الذهب ج 2 ص 272 و تاریخ طبرى ج 2 ص 29 و کتابهاى دیگر مراجعه کنید.
2-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 107
گذشته از پیمبران بزرگ الهى که در طول نسب رسولخداو اجداد آنحضرت-صلى الله علیه و آله-دیده مىشوند ماننداسماعیل،ابراهیم،نوح،ادریس،شیث و آدم علیهم السلام،در میان اجداد رسولخدا(ص)تا عدنان نیز که ذکر شد مردانبزرگى دیده میشوند مانند:
عبد المطلب،هاشم،قصى بن کلاب،نضر بن کنانة،فهر بن مالک،و عدنان.
که از نظر سیاسى و اجتماعى در جزیرة العرب و شهر مکههر کدام از بزرگترین شخصیتهاى زمان خود بودند،و بدون دستورو نظر آنها کارى انجام نمىشد.و ما بطور اختصار در بخش«نسب رسولخدا»در تاریخ زندگانى آنحضرت قسمتى از آنها راتدوین کرده (1) و نوشتهایم. که چون ذکر آنها در بحث تحلیلى مادر تاریخ اسلام ارتباط چندانى ندارد از نقل آن خود دارى میشود، فقط یکى دو مطلب هست که در باره اجداد رسول خدا-صلى اللهعلیه و آله-باید مورد بحث قرار گیرد
ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار فرموده:
«اتفقت الامامیة رضوان الله علیهم على ان والدى الرسول و کلاجداده الى آدم علیه السلام کانوا مسلمین بل کانوا من الصدیقین،اما انبیاء مرسلین او اوصیاء معصومین،و لعل بعضهم لم یظهر الاسلاملتقیة او لمصلحة دینیة» (1)
یعنى-شیعه امامیه متفقا گفتهاند که پدر و مادر رسولخدا و همهاجداد آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر همگى مسلمان(و معتقدبخداى یکتا)بوده و بلکه از«صدیقین»بودهاند که یا پیامبرمرسل و یا از اوصیاء معصومین بودهاند،و شاید برخى از ایشانبخاطر تقیه یا مصالح دینى دیگرى اسلام خود را اظهارنکردهاند.
و شیخ طبرسى(ره)در مجمع البیان در مورد«آزر»که درقرآن بعنوان پدر ابراهیم نامش ذکر گردیده گوید:
«ان آزر کان جد ابراهیم علیه السلام لامه،او کان عمه من حیثصح عندهم ان آباء النبی-صلى الله علیه و آله-الى آدم کلهم کانواموحدین،و اجمعت الطائفة على ذلک...» (2)
یعنى-اصحاب ما-علماء شیعه-گفتهاند که«آزر»جدمادرى ابراهیم علیه السلام و یا عموى آنحضرت بوده چون اینمطلب نزد آنها ثابتشده که پدران رسول خدا-صلى اللهعلیه و آله-تا آدم همه شان موحد بودهاند،و طائفه شیعه بر اینمطلباجماع دارند...
و چنانچه مشاهده مىکنید در گفتار این دو عالم بزرگوار شیعهادعاى اجماع و اتفاق بر اینمطلب شده و بلکه اینمطلب نزددانشمندان اهل سنت نیز معروف بوده که فخر رازى در تفسیر خودگوید:(3)
یعنى-شیعه گفتهاند که احدى از پدران رسول خدا و اجدادآنحضرت کافر نبودهاند...
و از اینکه بطور عموم اینمطلب را به شیعه نسبت میدهد چنیناستفاده میشود،که این مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شیعهبوده همانگونه که از مرحوم مجلسى و شیخ طبرسى نقل کردیم.
--------------------
1-بحار الانوار ج 15 ص 117.
2-مجمع البیان ج 4 ص 322.
3-مفاتیح الغیب ج 4 ص 103.و
ولى در میان علماء اهل سنت در این باره اختلاف زیادىاست،و جمعى از آنها مانند سیوطى و برخى دیگر همانند شیعهعقیده دارند که پدر و مادر رسولخدا و اجداد آنحضرت همگىموحد بودهاند،و بخصوص سیوطى در اینباره بطور تفصیل سخنگفته و این مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده (1) ،و جمعىنیز آنها را و حتى عبد الله پدر آنحضرت را کافر و مشرکدانستهاند (2)
----------------------------
1-به کتاب مسالک الحنفاء ص 17 سیوطى به بعد مراجعه شود.
2-به تفسیر فخر رازى مراجعه شود.
و گاهى دیده مىشود که براى اینمطلب به این آیه شریفه نیزاستدلال شده که خداى تعالى فرموده:
«و توکل على العزیز الرحیم،الذی یراک حین تقوم،و تقلبک فیالساجدین...» (1)
و بر خداى مقتدر و مهربان توکل کن،آن خدائى که تو رادر هنگامى که به نماز مىایستى مىبیند،و به کشتنت در میان سجده کنندگان،که بر طبق پارهاى روایات و استدلال برخى ازاهل تفسیر آمده که منظور از«تقلب در میان ساجدان»دورانتحول رسول خدا از صلبهاى شامخ و رحمهاى پاک است،و از اینآیه استفاده میشود که اجداد آنبزرگوار همگى موحد و ساجد درپیشگاه خداى تعالى بودهاند.
و روایتى هم در اینباره از رسول خدا-صلى الله علیه و آله-نقلشده که فرمود:
«لم ازل انقل من اصلاب الطاهرین الى ارحام الطاهرات» (2) یعنى پیوسته من منتقل شدم از صلبهاى مردان پاک بهرحمهاى زنان پاک...
و در روایتى نیز که در مجمع البیان طبرسى(ره)پس ازعبارتى که قبلا ذکر شد آمده اینگونه است که رسول خدا(ص) فرمود:
«...لم یزل ینقلنى الله من اصلاب الطاهرین الى ارحامالمطهرات،حتى اخرجنى فی عالمکم هذا،لم یدنسنى بدنسالجاهلیة».
یعنى پیوسته خداوند مرا از صلبهاى مردان پاک به رحمهاى زنان پاک منتقل کرد تا وقتى که در این عالم شما وارد کرد و بهچرکیهاى جاهلیت آلودهام نکرد.
و در زیارت وارث در باره امام حسین علیه السلام نوهرسولخدا(ص)نظیر همین عبارت را میخوانیم:
«اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخة و الارحامالمطهرة،لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها و لم تلبسک من مدلهماتثیابها»
ولى باید گفت:اثبات این مطلب از روى این تفسیرو روایت کار دشوارى است زیرا این اثبات، فرع بر صحتروایاتى است که در تفسیر این آیات وارد شده و هم چنین فرع برصحت این روایت نبوى است که اثبات آن نیز مشکل و قابلخدشه است چنانچه منظور از صلبهاى طاهر و رحمهاى مطهره نیزممکن است پاکى و طهارت مولد در برابر ازدواجهاى ناصحیحو شبههناک و سفاح زمان جاهلیت باشد،و از تعبیر«دنسجاهلیت»نیز ظاهرا همین معنى استفاده مىشود (3) ،و بنابر اینمهم براى ما در اینجا،همان اجماع و اتفاقى است که در گفتارعلماى اعلام و دانشمندان بزرگوار ما آمده است.
--------------------------
1-سوره شعراء 217-219.
2-بحار الانوار ج 15 ص 118(متن)و 119(پاورقى)
3-چنانچه در روایتى نیز که از دلائل النبوة بیهقى نقل شده(پاورقى ج 15 بحار الانوار ص119)اینگونه است که فرمود:«ما افترق الناس فرقتین الا جعلنى الله فی خیرهما،فاخرجت من بین ابوى فلم یصبنىشیء من عهد الجاهلیة،و خرجت من نکاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتى انتهیتالى ابی و امی...»
که تصریح به این مطلب شده است و با تامل و دقت منظور روشن است.
یکى از اشکالهائى که بر اینمطلب شده این اشکال است کهچگونه مردان موحدى مانند عبد المطلب و قصى بن کلاب نامفرزندان خود را عبد مناف،و عبد العزى گذاردهاند... (1) و چنانچه میدانیم«مناف»و«عزى»نام دو بت بوده است؟
ولى با توجه به اینکه مسئله نامگذارى در گذشته و بلکههم اکنون نیز غالبا بدست مادران و یا مادر بزرگان و یا بزرگقبیله و یا دیگران انجام میشده و در بسیارى از موارد پدران چنداندخالتى نداشتهاند،و یا زیاد دیده شده که پدر و مادر براى فرزندنامى انتخاب کردهاند ولى همان فرزند در میان مردم به نامدیگرى مشهور شده و همان نام مشهور روى او مانده است،چنانچه در باره خود عبد المطلب آمده است که نامش«شیبة الحمد»بود (2) ولى چون در وقت ورود به مکه پشتسر عمویشمطلب بر شتر سوار بود مردم خیال کردند او بنده مطلب است کهاو را از یثرب خریدارى کرده و به مکه آورده است-بشرحى کهدر زندگانى رسولخدا(ص)نوشتهایم- (3)
و یا در باره خود عبد مناف در تاریخ آمده که نام اصلى او«مغیرة»بوده ولى مادر و یا کسان او نامش را«عبد مناف»
گذاردهاند.
و ما هم اکنون پس از گذشت قرنها از ظهور اسلام،و با همهسفارشهائى که در باره نام گذارى و اهمیت آن از طریق ائمهبزرگوار و رهبران الهى شده است مىبینیم هنوز در مسئلهنام گذارى دقت نمىشود،و روى چشم و هم چشمى و رسومو سنتهاى محلى،و به تعبیر ساده نامهاى«من درآورى»نامهاىبى معنى و غلطى مثل«شمس على»و«چراغعلى»و«زلفعلى»
و امثال آنها روى فرزندان خود مىگذارند که بدون توجه بهمعنى آنها این نامها را روى بچهها نهادهاند...
----------------------------
1-بر طبق گفته اهل تاریخ نام ابو لهب عبد العزى بوده،و نام ابو طالب هم مطابق روایتىعبد مناف بوده که عبد المطلب در هنگام مرگ خود سفارش رسول خدا-و یتیم عبد الله-را بدوکرده و میگوید:
اوصیک یا عبد مناف بعدى بموحد بعد ابیه فرد
2-معناى«شیبة الحمد»را ما در زندگانى رسولخدا ص 13-در پاورقى-نقل کردهایم.
3-زندگانى رسول خدا صفحة 14.
بارى این سئوال و اشکال چندان مهم نیست که ما وقتخودو شما را روى جواب آن زیاد بگیریم،و در اینجا اشکال دیگرىاست که لازم است قدرى روى آن بحث و تحقیق شود و آن ایناشکال است که ظاهر قرآن کریم مخالف با این اجماع و اتفاقاست.زیرا در قرآن نام پدر ابراهیم-که یکى از اجدادرسولخدا(ص)است-«آزر»ذکر شده و او به صریح آیات قرآنىمرد بت پرستى بوده که ابراهیم پیوسته با او در اینباره محاجه میکرد.
این اشکال را با توضیح بیشترى اینگونه طرح کردهاند کهدر قرآن کریم در چند جا نام«آزر»بت پرست و طرفدار بت بعنوانپدر ابراهیم،و در برخى از جاها نام پدر ابراهیم بعنوان شخصبت پرست و مدافع بت پرستى که ابراهیم را در مبارزهاش با اینمرام مورد تهدید و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند این آیات:
«و اذ قال ابراهیم لابیه آزر اتتخذ اصناما آلهة،انی اراک و قومک فیضلال مبین» (1)
«و اذکر فی الکتاب ابراهیم انه کان صدیقا نبیا،اذ قال لابیهیا ابت لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصر و لا یغنى عنک شیئا» (2)
(3)
که پدر ابراهیم علیه السلامرا-که در یکجا یعنى در همان (4) سوره انعام نامش را«آزر»ذکر کردهاست-بعنوان مردى بت پرست،و طرفدار بت نام برده،و بلکهدر سوره مریم بدنبال آیات فوق از زبان پدر ابراهیم نقل شده کهبا او بمحاجه پرداخته و در پایان ابراهیم علیه السلام را سرزنشو تهدید کرده و میگوید:(5)
اکنون گفته میشود با توجه به اینکه ابراهیم علیه السلام ازاجداد رسول خدا است و پدرش آزر بت پرست و حامى بت پرستىبوده چگونه پاسخ میدهید؟
جواب این اشکال هم آنست که در لغت عرب و بلکهزبانهاى دیگر که یکى از آنها هم زبان فارسى خودمان است لفظ«اب»و«پدر»همانگونه که به پدر صلبى گفته میشود،بهسر پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر کس کهنوعى حق تربیت و سرپرستى انسان را داشته باشد اطلاقمىشود،چنانچه از آنطرف لفظ«ابن»و«پسر»نیز هم بر پسرصلبى گفته مىشود،و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر کس کهبنوعى تحت تکفل و تربیت انسان باشد.
در قرآن کریم در سوره بقره آنجا که حضرت یعقوب در وقتمرگ به پسرانش وصیت میکند آمده است که به آنها گفت:
پس از من چه چیز را مىپرستید؟
«قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل و اسحق...» (6) گفتند:ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاقرا مىپرستیم که اطلاق پدر بر اسماعیل شده در صورتیکه اسماعیل عموى یعقوب بود و پدرش اسحاق بوده.
و از آنطرف نیز در سوره انعام عیسى علیه السلام را از ذریهو پسران ابراهیم علیه السلام شمرده در صورتیکه نسبت آنحضرتاز طرف مادرش مریم به ابراهیم میرسد،آنجا که فرماید:
«و من ذریته داود و سلیمان...»تا آنجا که فرماید«...و زکریاو یحیى و عیسى و الیاس» (7)
و بدانچه گفته شد باید اینمطلب را نیز اضافه کرد که بنابگفته اهل تاریخ میان اهل انساب اختلافى نیست در اینکه نامپدر ابراهیم«تارخ»به خاء معجمة،و یا«تارح»به حاء مهملةبوده است (8) ، چنانچه از تورات نیز نقل شده که نام پدر ابراهیم را«تارخ»ذکر کرده (9) و از اثبات الوصیة مسعودى نقل شده کهگفته است
آزر جد مادرى ابراهیم و منجم نمرود بود،و پدر ابراهیمنامش تارخ بود که در هنگام کودکى ابراهیم،وى از دنیا رفت و ابراهیم تحتسرپرستى«آزر»جد مادرى خود قرار گرفت (10) .
و مرحوم استاد علامه طباطبائى در این باره استدلال جالبى ازروى خود آیات کریمه قرآن آورده و از آنها استفاده کرده استکه طبق آیات قرآن کریم«آزر»پدر صلبى ابراهیم نبوده و پدرصلبى او شخص دیگرى بوده که از او تعبیر به«والد»شده است،و خلاصه گفتار ایشان در تفسیر آیه 74 سوره انعام اینگونه است کهفرموده:
دقت و تدبر در آیات کریمهاى که در باره حضرت ابراهیمعلیه السلام و داستانهاى آنحضرت در قرآن آمده انسانرا به اینمطلبراهنمائى مىکند که ابراهیم علیه السلام در آغاز با مردى روبرومیشود که قرآن میگوید وى پدر ابراهیم و نامش آزر بوده و اصرارداشته که او دست از بت پرستى بردارد و از مرام توحید پیروىکند،و آن مرد نیز ابراهیم را تهدید کرده و طرد نموده و بدو دستورهجرت و دورى از وى را داده است. (11)
ابراهیم علیه السلام که چنان مىبیند به او درود فرستادهو وعده آمرزشخواهى و استغفار از درگاه حق را بدو میدهد،و بدنبال آن از آزر و قوم او اعتزال جسته و دورى مىگزیند،زیرا که بدنبال همان آیات فوق(سوره مریم)است که میفرماید:
...قال سلام علیک ساستغفر لک ربی انه کان بى حفیا،و اعتزلکم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربی عسى ان لا اکونبدعاء ربی شقیا (12)
و آیه دوم بهترین شاهد و قرینه است بر اینکه این وعده استغفاردر دنیا بوده نه وعده شفاعت در قیامت اگر چه بحال کفر از دنیابرودآنگاه خداى تعالى در سوره شعراء(آیه 89)حکایت میکندکه ابراهیم علیه السلام به این وعده خود عمل کرده و براى آزراستغفار کرده آنجا که در مقام دعاى بدرگاه پروردگار متعال ازجمله گوید:
«...و اغفر لابی انه کان من الضالین...»
و پدرم را بیامرز که او از گمراهان بود...
و از لفظ«کان»که در این آیه است معلوم مىشود که ایندعا پس از مرگ پدرش و یا پس از دورى گزیدن و هجرت از وىانجام گرفته،و این هم بخاطر وفاى به وعدهاى بوده که داده بود، چنانچه خداى تعالى نیز در سوره توبه از این حقیقت پرده برداشته و چنین گوید:
ما کان للنبی و الذین آمنوا ان یستغفروا للمشرکین و لو کانوا اولىقربى من بعد ما تبین لهم انهم اصحاب الجحیم،و ما کاناستغفار ابراهیم لابیه الا عن موعدة وعدها ایاه فلما تبین لهانه عدو لله تبرا منه... (13)
که خلاصه ترجمه آن است که پیغمبر و مؤمنین نمىتوانندبراى مشرکان اگر چه نزدیکانشان باشند استغفار کنند...
و استغفار ابراهیم نیز براى پدرش بخاطر وعدهاى بود که بدو دادهبود،و چون براى او معلوم شد که وى دشمن خدا است از اوبیزارى جست...
و سیاق آیه گواهى دهد که این دعاء و بیزارى جستن همه دردنیا و عالم تکلیف بوده نه در آینده و در قیامت...
و همه این جریانات پیش از مهاجرت ابراهیم علیه السلام بهسرزمین مقدس بوده،و سپس خداى تعالى عزم ابراهیم علیه السلامرا بر مهاجرت به سرزمین مقدس(بیت المقدس)نقل فرموده کهگوید:
فارادوا به کیدا فجعلناهم الاسفلین،و قال انی ذاهب الى ربی سیهدین،رب هب لى من الصالحین (14)
که داستان هجرت ابراهیم علیه السلام و بدنبال آن دعاىآنحضرت را براى روزى فرزندان صالح و شایسته نقل فرموده...
و سپس در جاى دیگر داستان ورود آنحضرت را به سرزمینمقدس و دارا شدن وى فرزندان صالحى را همچون اسحاقو یعقوب نقل فرموده و گوید:
...و ارادوا به کیدا فجعلناهم الاخسرین،و نجیناه و لوطا الىالارض التى بارکنا فیها للعالمین،و وهبنا له اسحاق و یعقوبنافلة و کلا جعلنا صالحین (15)
و در جاى دیگر گوید:
فلما اعتزلهم و ما یعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و یعقوبو کلا جعلنا نبیا (16)
و پس از همه این ماجراها و دارا شدن فرزندان صالحو سکونت وى در سرزمین مقدس و تعمیر خانه کعبه دعاىآنحضرت را در مکه و در پایان عمر اینگونه نقل مىکند:
و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا... (17) تا آنجا که گوید:الحمد لله الذى وهب لى على الکبر اسماعیلو اسحاق...-و در پایان همین آیات بالاخره فرماید:ربنا اغفر لىو لوالدی و للمؤمنین یوم یقوم الحساب (18) که در اینجا مىبینیم بعد از آن بیزارى جستن و تبرى از پدرش«آزر»باز هم براى پدر و مادرش که در اینجا تعبیر به«والدى»
شده است براى روز جزا طلب آمرزش و استغفار مىکند،و ازرویهمرفته همه آیاتى که ذکر شد«والد»در این آیه با قرائنىکه در کار است پدر صلبى و واقعى ابراهیم علیه السلام بوده و اوشخص دیگرى غیر از«آزر»بوده،و لطف مطلب در همان تعبیر به«والد»است که معمولا به پدر صلبى اطلاق میشود،بر خلاف«اب»که همانگونه که گفته شد بر پدر و سرپرست و عموو پدر مادر و شوهر مادر نیز اطلاق میگردد...
و این بود خلاصهاى از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائى درکتاب شریف المیزان (19) که چون براى بحث ما جالب بوددر اینجا آوردیم،و خلاصه این بود که در اطلاق و استعمال لفظ«اب»و«والد»فرق است،استعمال و اطلاق لفظ«اب»
و مشتقات آن دائره وسیعى دارد که بر پدر و دیگران همانگونه کهگفته شد اطلاق مىگردد، ولى لفظ«والد»و مشتقات آن مانند«ولد»و«والده»و«مولود»اینگونه نیست،و«والد»معمولابر پدر صلبى اطلاق میگردد،چنانچه«ولد»بر فرزند صلبى،و«والده»بر مادر حقیقى اطلاق میگردد.
------------------------------
1-سوره انعام آیه 74 یعنى و هنگامى که ابراهیم به پدرش آزر گفت:آیا بتان را براى خود خدا و معبود گرفتهاى،براستى که من تو و قوم تو را در گمراهى آشکارى مىبینیم.
2-سوره مریم آیه 41-42،یعنى ابراهیم را در کتاب یاد کن که بسیار راستگو و پیغمبر بود، آنگاه که بپدرش گفت چرا مىپرستى چیزى را که نمىشنود و نمىبیند و بىنیاز نمىکندتو را چیزى.
3-سوره شعراء آیه 69-71 یعنى بخوان برایشان خبر ابراهیم را هنگامى که بپدرش و قوم اوگفت چه مىپرستید؟گفتند:بتها را مىپرستیم و در برابر آنها پیوسته پرستش کرده و هستیم.
4-مانند آیه 52 سوره انبیاء،و صافات آیه 85 و زخرف آیه 26.
5-سوره مریم آیه 46 یعنى گفت:اى ابراهیم آیا از معبودان من روگردانى؟اگر دست
-برندارى تو را سنگسار کرده و سالهاى بسیار از من دورى کن.
6-سوره بقره آیه 133
7-سوره انعام آیه 83-84.یعنى و از فرزندان ابراهیم است داود و سلیمان...و زکریاو یحیى و عیسى و الیاس.
8-بحار الانوار ج 12 ص 48.
9-المیزان ج 7 ص 168.
10-پاورقى بحار الانوار ج 12 ص 49.
11-آیات سوره مریم(45-49)
12-سوره مریم آیه 48.
13-سوره توبه آیه 114.
14-سوره صافات آیه 100
15-سوره انبیاء آیه 72.
16-سوره مریم آیه 49.
17-سوره بقره آیه 126.
18-سوره ابراهیم آیات 31-41.
19-المیزان ج 7 ص 168-171.
از جمله مطالبى که در مورد اجداد رسول خدا(ص)باید دراینجا مورد بحث قرار گیرد، داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد اللهو حدیث«انا ابن الذبیحین»است که از نظر ثبوت و اثبات و نیزکیفیت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اینجا نیز بطوراجمال مىگوئیم.
اصل حدیث«انا ابن الذبیحین»که از رسول خدا(ص)نقلشده در کتابهاى محدثین شیعه و اهل سنت آمده است.مانندکتاب عیون الاخبار و خصال صدوق«ره»و تفسیر على بنابراهیم و تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازى (1) و منظور از ذبیح اول،عموما گفتهاند حضرت اسماعیل علیه السلام بوده،و منظور از«ذبیح»دوم نیز را گفتهاند«عبد الله»پدر رسول خدا«ص»بودهاست.
و داستان ذبح عبد الله را نیز بسیارى از اهل حدیث و تاریخ وسیره نویسان با مختصر اختلافى در کتابهاى خود آوردهاند (2) وداستان-که خود در کتاب زندگانى پیغمبر اسلام برشته تحریردر آوردهایم-از اینجا شروع مىشود که سالها قبل از ریاستاجداد رسول خدا در مکه دو قبیله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحکومت داشتند که نخست جرهمیان بودند و سپس قبیله خزاعهآنها را بیرون کرده و خود در مکه بحکومت رسیدند.
و آخرین کسى که از طایفه جرهم در مکه حکومت داشت ودر جنگ با خزاعه شکستخورد شخصى بود بنام عمرو بنحارث که چون دید نمىتواند در برابر خزاعه مقاومت کند وبزودى شکستخواهند خورد بمنظور حفظ اموال کعبه از دستبرددیگران بدرون خانه کعبه رفت و جواهرات و هدایاى نفیسى راکه براى کعبه آورده بودند و از آنجمله دو آهوى طلائى و مقدارىشمشیر و زره و غیره بود همه را بیرون آورد و بدرون چاه زمزمریخت و چاه را با خاک پر کرده و مسدود نمود و برخىگفتهاند:حجر الاسود را نیز از جاى خود برکند و با همان هدایادر چاه زمزم دفن کرد،و سپس بسوى یمن گریخت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیار در یمن سپرى کرد.این جریان گذشت ودر زمان حکومتخزاعه و پس از آن نیز در حکومت اجدادرسولخدا«ص»کسى از جاى زمزم و محل دفن هدایا اطلاعىنداشت و با اینکه افراد زیادى از بزرگان قریش و دیگران درصدد پیدا کردن جاى آن و محل دفن هدایا بر آمدند اما بداندست نیافتند و بناچار چاههاى زیادى در شهر مکه و خارج آنبراى سقایتحاجیان و مردم دیگر حفر کردند و مورد استفادهآنان بود.
عبد المطلب نیز پیوسته در فکر بود تا بوسیلهاى بلکه بتواندجاى چاه را پیدا کند و آنرا حفر نموده این افتخار را نصیب خودگرداند،تا اینکه روزى در کنار خانه کعبه خوابیده بود که درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و این خواب همچناندو بار و سه بار تکرار شد تا از مکان چاه نیز مطلع گردید و تصمیمبه حفر آن گرفت.
روزى که مىخواست اقدام به این کار کند تنها پسر خود راکه در آنوقت داشت و نامش«حارث»بود همراه خود برداشته وکلنگى بدست گرفت و بکنار خانه آمده شروع بکندن چاه کرد.
قریش که از جریان مطلع شدند پیش او آمده و بدو گفتند:
این چاهى است که نخست مخصوص به اسماعیل بوده و ما همگى نسب بدو مىرسانیم و فرزندان اوئیم،از اینرو ما را نیز دراین کار شریک گردان،عبد المطلب پیشنهاد آنانرا نپذیرفته وگفت:این ماموریتى است که تنها بمن داده شده و من کسى رادر آن شریک نمىکنم،قریش به این سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشارى کردند تا بر طبق روایتى طرفین،حکمیتزن کاهنهاى را که از قبیله بنى سعد بود و در کوههاى شام مسکنداشت،پذیرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حکم کردگردن نهند،و بهمین منظور روز دیگر بسوى شام حرکت کردند ودر راه به بیابانى برخوردند که آب نبود و آبى هم که همراهداشتند تمام شد و نزدیک بود بهلاکت برسند که خداوند از زیرپاى عبد المطلب یا زیر پاى شتر او چشمه آبى ظاهر کرد و همگىاز آن آب خوردند و همین سبب شد که همراهان قرشى او مقامعبد المطلب را گرامى داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت باوى دست بردارند و از رفتن بنزد زن کاهنه نیز منصرف گشته،بمکه باز گردند.
و در روایت دیگرى است که عبد المطلب چون مخالفت قریشرا دید بفرزندش حارث گفت: اینان را از من دور کن و خود بکارحفر چاه ادامه داد،قریش که تصمیم عبد المطلب را در کار خودقطعى دیدند دست از مخالفت با او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر کرد تا وقتى که بسنگ روى چاه رسید تکبیر گفت،وهمچنان پائین رفت تا وقتى آن دو آهوى طلائى و شمشیر و زره وسایر هدایا را از میان چاه بیرون آورد و همه را براى ساختندرهاى کعبه و تزئینات آن صرف کرد،و از آن پس مردم مکه وحاجیان نیز از آب سرشار زمزم بهرهمند گشتند.
گویند:عبد المطلب در جریان حفر چاه زمزم وقتى مخالفتقریش و اعتراضهاى ایشان را نسبت بخود دید و مشاهده کرد کهبراى دفاع خود تنها یک پسر بیش ندارد با خود نذر کرد که اگرخداوند ده پسر بدو عنایت کرد یکى از آنها را در راه خدا-و درکنار خانه کعبه-قربانى کند،و خداى تعالى این حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پیدا کرد که یکى از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر دیگر بدین شرح بود:
حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-که بگفته ابن هشام نامشعبد مناف بود-زبیر،حجل-که او را غیداق نیز مىگفتندمقوم،ضرار،ابو لهب.
--------------------
1-عیون الاخبار ص 1170 و خصال صدوق ص 56 و 58.تفسیر قمى ص 559 و مفاتیح الغیبج 7 ص 155.
2-مصادر گذشته و سیره ابن هشام ج 1 ص.151-155.
با تولد یافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تنرسید،و در اینوقت عبد المطلب به یاد نذرى که کرده بود افتاد،و از اینرو آنها را جمع کرده و داستان نذر خود را به اطلاع ایشانرسانید.
فرزندان اظهار کردند:ما در اختیار تو و تحت فرمان توهستیم.عبد المطلب که آمادگى آنها را براى انجام نذر خودمشاهده کرد آنانرا بکنار خانه کعبه آورد،و براى انتخاب یکىاز ایشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،که گویند:
عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.
در این هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دستدیگر کاردى بران برداشت و عبد الله را بجایگاه قربانى آورد تا درراه خدا قربانى نموده بنذر خود عمل کند.
مردم مکه و قریش و فرزندان دیگر عبد المطلب پیش آمده وخواستند بوسیلهاى جلوى عبد المطلب را از اینکار بگیرند ولىمشاهده کردند که وى تصمیم انجام آنرا دارد،و از میان برادرانعبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زیادى که به برادر داشت بیش ازدیگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائى که نزدیک آمد ودست پدر را گرفت و گفت:
پدر جان!مرا بجاى عبد الله بکش و او را رها کن!
در اینهنگام دائیهاى عبد الله و سایر خویشان مادرى او نیزپیش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قریش نیز که چنان دیدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند:
تو اکنون بزرگ قریش و مهتر مردم مکه هستى و اگر دستبه چنین کارى بزنى دیگران نیز از تو پیروى خواهند کرد و اینبصورت سنتى در میان مردم در خواهد آمد.
پاسخ عبد المطلب نیز در برابر همگان این بود که نذرى کردهامو باید به نذر خود عمل نمایم.
تا بالاخره پس از گفتگوى زیاد قرار بر این شد (1) که شترانچندى از شتران بسیارى که عبد المطلب داشت بیاورند و براىتعیین قربانى میان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنامشتران در آمد آنها را بجاى عبد الله قربانى کنند و اگر باز بنامعبد الله در آمد به عدد شتران بیافزایند و قرعه را تجدید کنند وهمچنان به عدد آنها بیفزایند تا وقتى که بنام شتران در آید،عبد المطلب قبول کرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازدیدند بنام عبد الله درآمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند بازدیدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه کردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در مىآمد تا وقتى که عدد شتران بهصد شتر رسید قرعه بنام شتران در آمد که در آنهنگام بانگ تکبیرو صداى هلهله زنان و مردان مکه بشادى بلند شد و همگىخوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نکرده گفت:من دو باردیگر قرعه مىزنم و چون دو بار دیگر نیز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب یقین کرد که خداوند به این فدیه راضى شده وعبد الله را رها کرد و سپس دستور داد شتران را قربانى کردهگوشت آنها را میان مردم مکه تقسیم کنند.
و شیخ صدوق«ره»گذشته از اینکه این داستان را در کتابعیون و خصال به تفصیل از امام صادق علیه السلام روایت کرده،در کتاب من لا یحضره الفقیه نیز از امام باقر علیه السلام اجمالآنرا در باب احکام قرعه روایت کرده است (2) .
ولى در پاورقى همان کتاب من لا یحضره الفقیه فاضلارجمند و صدیق گرانقدر آقاى غفارى حدیث مزبور را سختمخدوش دانسته و از نظر سند،ضعیف و بى اعتبار خوانده،و اینداستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرایان و محدثان عامه ذکر کرده که در مقابل عقیده شیعیان که معتقد به ایمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص»بودهاند،خواستهاند با جعل این حدیثجناب عبد المطلب را در زمره مشرکانى قلمداد کنند که براىخدایان خود فرزندانشان را قربانى مىکرده و یا نذر مىنمودهاندو خداوند تعالى این عمل آنها را در قرآن کریم یک عمل زشتو شیطانى معرفى کرده و مىفرماید:
و کذلک زین لکثیر من المشرکین قتل اولادهم شرکاؤهملیردوهم و لیلبسوا علیهم دینهم... (3) و ملخص آنکه این عمل عبد المطلب،با آن شخصیتروحانى و مقام و عظمتى که از وى نقل شده و رسول خدا بدوافتخار مىکند سازگار نیست زیرا در روایات آمده که وىسنتهائى را بنا نهاد که اسلام نیز آنها را تایید نمود،مانند:
حرمتخمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگیرى از کشتندختران و نکاح محارم و طواف خانه کعبه عریان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...
ولى در مقابل ایشان برخى دیگر از دانشمندان معاصر،همینسنتها را که ایشان دلیل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دلیل بر سیر تکاملى ایمان عبد المطلب دانستهو نشانه قوت آن گرفته و در تصحیح همین روایت«انا ابنالذبیحین»و داستان ذبح عبد الله اینگونه قلمفرسائى کردهاند:
...ما ملاحظه مىکنیم که عبد المطلب در آغاز زندگى در حدىبوده که حتى فرزندان خود را به نامهائى چون عبد مناف وعبد العزى (4) نامگذارى کرده،ولى تدریجا بحدى از تسلیم و ایمانبخداى تعالى مىرسد که ایمان وى ابرهه-صاحب فیل-را مرعوبخود مىسازد،و بدانجا مىرسد که سنتهائى را مانند قطع دستدزد،و حرمتخمر و زنا و حرمت طواف عریان،و وجوب وفاءبنذر...بنا مىنهد،و مردم را به مکارم اخلاق ترغیب نموده و ازاشتغال به امور پست دنیائى باز مىدارد،...
و بالاخره بمقامى مىرسد که مستجاب الدعوه شده و بتها را یکسرهرها مىکند...
و بخصوص پس از ولادت نوه عزیز و مورد علاقهاش حضرتمحمد«ص»،بدان حد از ایمان مىرسد که بسیارى از نشانههاىنبوت آنحضرت را به چشم دیده و بسیارى از کرامات و نشانههاىقطعى نبوت آنحضرت را مشاهده مىکند...
و بنابر این چه مانعى دارد که گفته شود:اعتقاد اولیه وى آن بودکه چنین تصرفى در باره فرزند خود و چنین نذرى را مىتواندبکند..
و این مطلب را هم به گفته بالا اضافه کنید که در شرایع گذشتهحرمت و جایز نبودن چنین نذرى ثابت نشده بود،چنانچه در قرآنکریم آمده که مادر عمران در مورد فرزندى که در شکم دارد نذرمىکند که او را به خدمتخانه خدا بسپارد تا خدمتکارى خانهخدا را انجام دهد،یا آنکه خداى تعالى پیامبر خود ابراهیمعلیه السلام را به ذبح فرزندش اسماعیل دستور داده و امرمىفرماید...! (5)
و دوست دیگرمان دانشمند گرانمایه جناب آقاى سبحانى نیزدر کتاب فروغ ابدیت بدون دغدغه و خدشه و بصورت یکداستان مسلم و قطعى،داستان مزبور را نقل کرده،و در پاورقىآنرا نشانه عظمت و قاطعیت جناب عبد المطلب دانسته و گوید:
این داستان فقط از این جهت قابل تقدیر است که بزرگى روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم مىسازد،و درستمىرساند که تا چه اندازه این مرد پاى بند به عقاید و پیمان خودبوده است...! (6)
و ما در امثال اینگونه روایات که نظیرش را در آینده نیزخواهیم خواند-مانند داستان شق صدر-مىگوئیم:اگر روایت صحیحى در اینباره بدست ما برسد،و اصل داستان و یا اجمالآن در حدیث معتبرى نقل شده باشد ما آنرا مىپذیریم،و استبعادو بعید دانستن داستان با ذکر شواهد و دلیلهائى نظیر آنچه شنیدیدنمىتواند جلوى اعتقاد و پذیرفتن حدیث و روایت معتبر را بگیرد،و خلاصه استبعاد نمىتواند بجنگ حدیث معتبر برود،زیرا اگربناى قلمفرسائى و ذکر شاهد و دلیل باشد طرفین مىتوانند براىمدعاى خود قلمفرسائى کرده و دلیل بیاورند،و بلکه همانگونهکه خواندید،همان دلیلهائى را که یک طرف دلیل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف دیگر همانها را شاهد و دلیل برصحت و تقویت داستان مىداند،و از اینرو باید بسراغ سند اینروایت برویم و براى ما بىاعتبارى این روایات و احادیث درحدى که برادر ارجمندمان آقاى غفارى گفتهاند هنوز ثابت نشدهاست.
و بلکه مىتوانیم بگوئیم اگر ما این داستان را از بعد دیگرىبنگریم،همانگونه که ذکر شد مىتوانیم دلیل بر کمال ایمانعبد المطلب بگیریم نه دلیل بر ضعف ایمان او بخداى تعالى و یاخداى نکرده نشانه بىایمانى او،زیرا عبد المطلب اینکار را براىتقرب هر چه بیشتر بخداى تعالى انجام داد نه براى هدفهاى دیگرکه برخى عمدا یا اشتباها فهمیدهاند چنانچه در گفتههاى برادرمحترم ما بود،و از اینرو مىبینیم محدث خبیر و متتبع بزرگوارشیعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همین بعد مورد بحث قرارداده و از روى همین دید مىنگرد،و بدون ذکر سند و بعنوان یکداستان مسلم در کتاب نفیس خود«مناقب آل ابیطالب»اینگونهعنوان مىکند:
و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حالاسماعیل علیه السلام فنذر انه متى رزق عشرة اولاد ذکور ان ینحراحدهم للکعبة شکرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،یا بنی ماتقولون فی نذری؟فقالوا:الامر الیک،و نحن بین یدیک فقال:
لینطلق کل واحد منکم الى قدحه و لیکتب علیه اسمه ففعلوا و اتوهبالقداح فاخذها و قال:
عاهدته و الان او فی عهده اذ کان مولای و کنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعیش بعده
فقدمهم ثم تعلق باستار الکعبة و نادى:«اللهم رب البلد الحرام،و الرکن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائکة الکرام،اللهمانتخلقت الخلق لطاعتک،و امرتهم بعبادتک،لا حاجة منک فیکلام له»ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم الیک اسلمتهم و لک اعطیتهم،فخذ من احببت منهم فانی راض بما حکمت،و هب لیاصغرهم سنا فانه اضعفهم رکنا»ثم انشا یقول:
یا رب لا تخرج علیه قدحی و اجعل له واقیة من ذبحی
فخرج السهم على عبد الله فاخذ الشفرة و اتى عبد الله حتى اضجعهفی الکعبة،و قال:
هذا بنی قد ارید نحره و الله لا یقدر شیء قدره فان یؤخره یقبل عذره
و هم بذبحه فامسک ابو طالب یده و قال:
کلا و رب البیت ذی الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب
ثم قال:«اللهم اجعلنی فدیته،وهب لی ذبحته»،ثم قال:
خذها الیک هدیة یا خالقی روحی و انت ملیک هذا الخافق
و عاونه اخواله من بنی مخزوم و قال بعضهم: یا عجبا من فعل عبد المطلب×و ذبحه ابنا کتمثال الذهبفاشاروا علیه بکاهنة بنی سعد فخرج فی ثمان ماة رجل و هو یقول:
تعاورنی امر فضقت به ذرعا و لم استطع مما تجللنی دفعا نذرت و نذر المرء دین ملازم و ما للفتى مما قضى ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تکملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاکملهم عشرا فلما هممت ان افیء بذاک النذر ثار له جمعا یصدوننی عن امر ربی و اننی سارضیه مشکورا لیلبسنی نفعا
فلما دخلوا علیها قال:
یا رب انی فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد فقالت:کم دیة الرجل عندکم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا على الغلام و على الابل القداح،فان خرج القداح علىالابل فانحروها،و ان خرج علیه فزیدوا فی الابل عشرة عشرة حتى یرضى ربکم،و کانوا یضربون القداح على عبد الله و على عشرةفیخرج السهم على عبد الله الى ان جعلها ماة،و ضرب فخرجالقداح على الابل فکبر عبد المطلب و کبرت قریش،و وقععبد المطلب مغشیا علیه،و تواثبت بنو مخزوم فحملوه على اکتفاهم،فلما افاق من غشیته قالوا:قد قبل الله منک فداء ولدک،فبینا همکذلک فاذا بهاتف یهتف فی داخل البیت و هو یقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفى،فقال عبد المطلب:
القداح تخطىء و تصیب حتى اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج علىالابل فارتجز یقول:
دعوت ربی مخلصا و جهرا یا رب لا تنحر بنی نحرا فنحرها کلها فجرت السنة فی الدیة بماة من الابل (7)
که چون تقریبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقلداستان گذشته،از ترجمه آن خوددارى مىکنیم.اما روایت رابتمامى براى دوستان متتبعى که بخصوص با تاریخ و ادبیاتعرب آشنا هستند نقل کردیم تا معلوم شود که هدف عبد المطلباز آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصتها یک هدف الهى بوده و بمنظور تقرب بخداى تعالى اینکار انجام گرفته، و همه جاسخن از خدا و ایثار و فداکارى در راه او و دعا و نیایش بدرگاه اوبوده،و مىتوان این داستان را به گونهاى که ابن شهر آشوب«ره»
نقل کرده نمونهاى از عالىترین تجلیات روحى و ایثار و گذشتو فداکارى عبد المطلب دانست،و بهترین پاسخ براى امثالفخر رازى بشمار آورد،و این شبهه را نیز با این روایتبگونهاى که نقل شد برطرف کرد،اگر چه نقل مزبور در برخى ازجاها خالى از نقل اجتهادى نیست ولى از مثل ابن شهر آشوبکه خود خریت این فن و امین در نقل مىباشد، پذیرفته است.
------------------------
1-و در پارهاى از تواریخ است که قرار شد بنزد زن«کاهنه»قبیله بنى سعد که نامش«سجام»و یا«قطبه»بود و در خیبر سکونت داشت بروند و هر چه او گفت بهمان گفته اوعمل کنند،و پس از آنکه بنزد وى آمدند او این راه را بآنها نشان داد،و در روایت صدوقاست که این پیشنهاد را عاتکه دختر عبد المطلب کرد و عبد المطلب نیز آنرا پسندید.
2-من لا یحضره الفقیه چاپ مکتبه صدوق ج 3 ص 89.
3-سوره انعام آیه 137.
4-در بحث قبلى گفتیم که عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزى نام ابو لهب بوده.
5-الصحیح من السیرة ج 1 ص 70-69.
6-فروغ ابدیت ج 1 ص 94.
7-مناقب آل ابیطالب ج/1 ص 15 و 16
در تاریخ آمده که پس از داستان ذبح عبد الله و نحر یکصدشتر،عبد المطلب،عبد الله را برداشته و یک سر بخانه وهب بنعبد مناف...که در آنروز بزرگ قبیله خود یعنى قبیله بنى زهرهبود آورد و دختر او آمنه را که در آنروز بزرگترین زنان قریش ازنظر نسب و مقام بود به ازدواج عبد الله در آورد (1) .
و یکى از نویسندگان این کار را در آنروز-و بلا فاصله پس ازداستان ذبح-غیر عادى دانسته و در صحت آن تردید کرده است،ولى بگفته برخى با توجه به خوشحالى زائد الوصفى که از نجاتعبد الله از آن معرکه به عبد المطلب دست داده بود،و عبد المطلبمىخواست با اینکار زودتر ناراحتى خود و عبد الله را جبران کردهباشد،اینکار گذشته از اینکه غیر عادى نیست، طبیعى هم بنظرمىرسد.
و البته این مطلب طبق گفته ابن اسحاق است که در سیره ازوى نقل شده،ولى طبق گفته برخى دیگر این ازدواج یک سالپس از داستان ذبح عبد الله انجام شده است، (2) و دیگر این بحثپیش نمىآید.
------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 156.
2-تاریخ پیامبر اسلام تالیف مرحوم آیتى ص 47.
در اینجا باز هم یک داستان جنجالى در تاریخ آمده کهبرخى از نویسندگان حرفهاى هم آنرا پر و بال داده و بصورتمبتذل و هیجان انگیزى در آورده و سوژهاى بدست برخى دشمنانمغرض اسلام داده و از اینرو برخى از سیره نویسان در اصل آنتردید کرده و آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانستهاند.
و البته این داستان بگونهاى که در سیره ابن هشام نقل شدهمخدوش و مورد تردید است،ولى بر طبق نقل محدث بزرگوار مامرحوم ابن شهر آشوب و برخى از ناقلان دیگر،قابل توجیه بوده ووجهى براى رد آن دیده نمىشود.
آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده اینگونه است کهگوید:
«هنگامى که عبد المطلب دست عبد الله را گرفته بود و ازقربانگاه باز مىگشت،عبورشان به زنى از قبیله بنى اسد بنعبد العزى بن قصى بن کلاب افتاد که آن زن کنار خانه کعبهبود و خواهر ورقة بن نوفل بوده (1) و هنگامى که نظرش به صورتعبد الله افتاد بدو گفت:اى عبد الله کجا مىروى؟پاسخ داد:
بهمراه پدرم!زن بدو گفت:من حاضرم بهمان تعداد شترى کهبراى تو قربانى کردند به تو بدهم که هم اکنون با من درآمیزى!عبد الله گفت:من بهمراه پدرم هستم،و نمىتوانم بااو مخالفت کرده و از او جدا شوم...!»
ابن هشام سپس داستان ازدواج عبد الله را با آمنه بهمانگونه کهذکر شد نقل کرده و سپس مىنویسد:
«گفتهاند:پس از آنکه عبد الله با آمنه هم بستر شد،و آمنه بهرسول خدا حامله شد،عبد الله از نزد آمنه بیرون آمده نزد همانزن رفت و بدان زن گفت:چرا اکنون پیشنهاد دیروز خود راامروز نمىکنى؟آن زن پاسخ داد:براى آنکه آن نورى کهدیروز با تو بود امروز از تو جدا شده،و دیگر مرا به تو نیازىنیست!و آن زن از برادرش ورقة بن نوفل-که به دین نصرانیتدر آمده بود و کتابها را خوانده بود-شنیده بود که در این امت،پیامبرى خواهد آمد...» (2)
ابن هشام سپس داستان دیگرى نیز شبیه بهمین داستان از زندیگرى که نزد آمنه بوده نقل مىکند که آن زن نیز قبل از ازدواجعبد الله با آمنه از وى خواست با وى در آمیزد ولى عبد الله پاسخ اورا نداده بنزد آمنه رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه بنزد آنزنبرگشت و بدو پیشنهاد آمیزش کرد ولى آنزن نپذیرفت و گفت:
دیروز میان دیدگان تو نور سفیدى بود که امروز نیست... (3)
البته نقل مذکور نه تنها با شان جناب عبد الله بن عبد المطلب-که در ایمان و عفت او جاى تردید نیست-مناسب نیست،بلکهبا شیوه هیچ مرد آزاده و با کرامتى که پاى بند مسائل خانوادگى وعفت عمومى باشد سازگار نخواهد بود،و ما هم نمىتوانیم آنرابپذیریم،و با دلیل عقلى و نقلى آنرا مردود مىدانیم،اگر چهدیگر سیره نویسان نیز نوشته و نقل کرده باشند!
اما بر طبق نقلى که مرحوم ابن شهر آشوب و دیگرانکردهاند (4) داستان اینگونه است:
«کانت امراة یقال لها:فاطمة بنت مرة قد قرات الکتب،فمر بهاعبد الله ابن عبد المطلب، فقالت:انت الذی فداک ابوک بماة من الابل؟قال:نعم،فقالت:هل لک ان تقع علی مرة و اعطیکمن الابل ماة؟فنظر الیها و انشا:
اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبینه فکیف بالامر الذی تبغینه
و مضى مع ابیه فزوجه ابوه آمنة فظل عندها یوما و لیلة،فحملتبالنبی صلى الله علیه و آله،ثم انصرف عبد الله فمر بها فلمیر بها حرصا على ما قالت اولا،فقال لها عند ذلک مختبرا:
هل لک فیما قلت لی فقلت:لا؟
قالت:
قد کان ذاک مرة فالیوم لافذهبت کلمتا هما مثلا!
ثم قالت:ای شیء صنعت بعدی؟قال:زوجنی ابی آمنة فبتعندها،فقالت:
لله ما زهریة سلبت ثوبیک ما سلبت؟و ما تدری
ثم قالت:رایت فی وجهک نور النبوة فاردت ان یکون فی و ابىالله الا ان یضعه حیثیحب،ثم قالت:
بنی هاشم قد غادرت من اخیکم امینة اذ للباه یعتلجان کما غادر المصباح بعد خبوه فتائل قد شبت له بدخان و ما کل ما یحوى الفتى من نصیبه بحرص و لا ما فاته بتوانی
و یقال:انه مر بها و بین عینیه غرة کغرة الفرس.»
که خلاصه ترجمهاش چنین است که گفتهاند:در مکه زنىبود به نام:«فاطمه دختر مرة»،که کتابها خوانده و از اوضاعگذشته و آینده اطلاعاتى بدست آورده بود،آن زن روزى عبد اللهرا دیدار کرده بدو گفت:توئى آن پسرى که پدرت صد شتر براىتو فدا کرد؟
عبد الله گفت:آرى.
فاطمه گفت:حاضرى یکبار با من هم بستر شوى و صد شتربگیرى؟
عبد الله نگاهى بدو کرده گفت:
اگر از راه حرام چنین درخواستى دارى که مردن براى منآسانتر از اینکار است،و اگر از طریق حلال مىخواهى کهچنین طریقى هنوز فراهم نشده پس از چه راهى چنین درخواستىرا مىکنى؟
عبد الله رفت و در همین خلال پدرش عبد المطلب او را بهازدواج آمنه در آورد و پس از چندى آن زن را دیدار کرده و ازروى آزمایش بدو گفت:آیا حاضرى اکنون به ازدواج من درآئىو آنچه را گفتى بدهى؟
فاطمه نگاهى بصورت عبد الله کرد و گفت:حالا نه،زیراآن نورى که در صورت داشتى رفته، سپس از او پرسید:پس از آن گفتگوى پیشین تو چه کردى؟
عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه براى او تعریف کرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده کردم ومشتاق بودم که این نور در رحم من قرار گیرد ولى خدا نخواست، و اراده فرمود آنرا در جاى دیگرى بنهد،و سپس چند شعر نیزبعنوان تاسف سرود.و گفتهاند: هنگامى که عبد الله بدو برخوردسفیدى خیره کنندهاى میان دیدگان عبد الله بود همانند سفیدىپیشانى اسب....
و همانگونه که مشاهده مىکنید تفاوت میان این دو نقلبسیار است،و بدینصورت که در نقل مرحوم ابن شهر آشوب استمنافاتى هم با مقام شامخ جناب عبد الله ندارد،و براى ما نیز نقلمزبور قابل قبول و پذیرش است،و دلیل بر رد آن نداریم،و اللهالعالم.
---------------------------------
1-در پاورقى سیره آمده که نامش رقیه بوده.
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 157-155.
3-سیره ابن هشام ج 1 ص 157-155.
4-مناقب آل ابیطالب-ط قم-ج 1 ص 26.و پاورقى سیره ابن هشام ج 1 ص 156.