شهید صیاد شیرازی
گفت وگوی نشریه "مالین" چاپ فرانسه، با (شهید سپهبد) صیاد شیرازی در خرداد 1362( ایام جنگ ایران و عراق)
ـ ما میخواستیم برای خدا بجنگیم. ولی او میخواست كه ما برای او بجنگیم. او مرد تكنیك و سیاست بود. من مرد جهاد و جنگ مقدس بودم.
برای «صیاد شیرازی» فرمانده نیروی زمینی ارتش ایران، كلید پیروزی به تانك و موشك بستگی ندارد؛ بلكه تنها به اعتقاد به خدا بستگی دارد. او میگوید: «خیلی وقت است كه من انگلیسی صحبت نكردهام.»
قدی كوتاه، نگاهی روشن و دستهایی كه با انگشتر عقیق صاف بر روی میز ستاد مشترك بر روی هم قرار گرفتهاند. سرهنگ صیاد شیرازی، این متخصص توپخانه كه دوره تخصصی خود را در آمریكا گذرانده و امروزه فرماندهی نیروی زمینی ارتش ایران را هدایت میكند، از فرمولها نمیترسد. او با سادگی میگوید:
«من یك سرباز اسلام هستم.»
هدف او «بر سر جای خود نشاندن رژیم مزدور صدام حسین» است.
او درباره اختلاف و جداییاش از بنیصدر ـ رئیسجمهور اسبق ایران ـ كه او را از مسئولیتش بركنار كرده بود، میگوید:
ـ ما میخواستیم برای خدا بجنگیم. ولی او میخواست كه ما برای او بجنگیم. او مرد تكنیك و سیاست بود. من مرد جهاد و جنگ مقدس بودم.
سمبل 39ساله اولین حملات پیروزیآور علیه عراق، صیاد شیرازی، محرك این ارتش شهیدپرورِ در خدمت الله است كه تا به حال بسیاری از ناظران بینالمللی را به اشتباه و انحراف كشانیده است. او برای خبرنگار ما شرح میدهد:
ـ كدامیك از شرایط میتوانند صلح را تضمین كنند؟ 10711 كیلومتر مربع از خاك ما اشغال شده، شهرها بمباران شدهاند، میلیونها پناهنده جنگی، دهها هزار شهید، حكومتی كه نتوانسته است برنامههایش را به مرحله عمل برساند. همین چند چیز، دیگر كافی میباشد برای اینكه تقاضای ادامه جنگ را به طور جدی داد.
چهچیزی سقوط صدام را معنا میبخشد؟
ـ مبارزه ما در این جنگ تحمیلی به نتیجهای جز این نخواهدرسید.
صیاد شیرازی به گونهای دلرحمانه لبخند میزند و پیروزیهای متوالی ایران را یادآوری میكند:
ـ بستان و خرمشهر از دشمن پس گرفته شده، تنها دو تا از آخرین عملیاتها به علت مقداری كمبود نتوانستند به اهداف شان برسند. ما پیشروی كردیم ولی نتوانستیم زمینهای گرفته شده را نگاه داریم.
برای چه؟
ـ روشهای عملیاتی ما برای دشمن آشكار شده بود و ما درحال تغییردادن آنها میباشیم.
آیا هرگز مسئله كمبود مهمات نداشتهاید؟
او كمی میخندد:
ـ هنگامی كه ما در آبادان محاصره شده بودیم، با اینكه توپخانه دشمن دزفول را به آتش و خون میكشید، كلید پیروزی ما و دیگر ارتشهای جهان كه اگر بخواهند میتوانند از آن بهرهمند شوند؛ اتكاء ما به الله بود. مبارزه و جهاد در راه او، نیازی به موشكهای روسی، مانند آنچه كه در اختیار عراق گذاردهاند یا به تانكها و تجهیزات هوایی ندارد. پیروزی ما تنها با ایمان ما به خدا و اطاعت ما از فرامین الهی تضمین شده است. امروز ما با داشتن دوسال تجربه جنگی و تمامی وسایل غنیمت گرفته شده از دشمن، بسیار قوی هستیم.
با این وجود در فوریه گذشته شكافهایی در گروههای مبارز ایرانی در عملیات «فتح» دیده شد.
ـ ما به طور باز و گشوده با این مشكلات برخورد كردهایم و به آنها اهمیت دادهایم. من معتقدم كه آن، نتیجه ضعیف حسابكردن دشمن و مقداری هم «غرور» است كه از پیروزیهای گذشته به وجود آمده بود، سرچشمه میگیرد. ما شاید خیلی بر روی كمیت حساب كردهایم و نه بر روی كیفیت.
تاكنون چه تعداد شهید دادهاید؟
او قبل از پاسخ دادن قدری تردید كرده میگوید:
ـ كم تر از صدهزار نفر. امروز ارتش ما از نیروهای نظامی ارتش و نیروهای انقلاب اسلامی شامل پاسداران و بسیجیان تشكیل یافته است. آنها بدون اینكه دیگری را نفی كنند، با هم متحد شدهاند. ما اینچنین تركیب مقدسی را كه ارتشی خدایی است، به دست آوردهایم.
صیاد شیرازی با یك چوب به دقت بر روی نقشه روی دیوار، هدفها را نشان میدهد:
ـ این 800 كیلومتر مربع هنوز در دست عراقیهاست. شهر نفتشهر و خسروی در مرز غربی و در 5 كیلومتری جلوی فكه و دو كیلومتری شلمچه كه توسط ارتش صدام كنترل میشوند، البته بدون حساب كردن مناطق كوچك در كردستان در شمالغربی مریوان.
به طور واقعی موضع و هدف شما برای سقوط صدام چیست؟
ـ هدف ما اشغال یك سرزمین یا یك شهر خاص نیست، و منظور دفاع از پشت مرزهای مان و یا اشغال تمام عراق نیست. دفاع ما، تا موقعی كه هیچ خطری ما را تهدید نكند ادامه خواهد یافت. ما با عراقیها برادران دینی و مذهبی هستیم. ما مطمئن هستیم كه آنها به ما كمك خواهندكرد.
او در آخر میگوید:
ـ یگویید كه نیروهای واقعی انقلاب اسلامی هنوز آشكار نشده است. ما میخواهیم انسان را پاك و خالص گردانیم. آنهایی كه كشته میشوند میدانند كه به هرحال پیروزمندانه میمیرند و این است كه مهم میباشد.
منبع: سایت ساجد
با دست های خالی
خاطره ای دباره امیربسیجی علی صیاد شیرازی
عملیات بانه – سردشت، عملیات نبود، یک ستون کشی بود از بانه به پادگان سردشت. یک گردان تقویت شده از هوابرد شیراز آمده بود و می خواست از راه زمین به بانه برود. این خیلی کار سخت و خطرناکی بود. تمام جاده های کردستان دست ضدانقلاب بود و آن ها در جای جای کوه و کمر مشرف به جاده ها سنگر و دیده بانی و تجهیزات داشتند. قطعاً به ستون حمله می کردند و سرهنگ صیاد شیرازی هم این را می دانست. بیشتر جابه جایی نیروها در کردستان از طریق هوا انجام می شد. ولی تا کی؟ این موضوع ضد انقلاب را جری تر از قبل کرده بود. باید یکجا جلوی آن ها در می آمدیم و جاده ها را امن می کردیم. این بود که سرهنگ صیاد که فرمانده منطقه شمال غرب بود دستور داد ستون از جاده به سردشت برود.
ولی هیچ کس فکر نمی کرد کار به جایی کشیده شود که ما که برای یک مأموریت چهل و هشت ساعته مهمات برداشته بودیم، مجبور شویم نزدیک چهل روز با کم ترین امکانات در ارتفاع های اطراف جاده با ضد انقلاب بجنگیم. مثلاً خود من که برای دیده بانی مأمور شده بودم، فقط یک نوار قشنگ داشتم یک کلاش و یک کلت؛همین. از همان لحظه که خبر حرکت این ستون پخش شد، گروه های ضدانقلاب که خودشان هم با هم سر جنگ داشتند، دست در دست هم گذاشته بودند و قسم خورده بودند که هر طور هست نگذارند حتی یک نفر به سردشت برسد. حتی رهبرشان گفته بود که اگر این طور شود و ستون به سردشت برسد زن هاشان را طلاق می دهند. متر به متر مسیر حرکتمان را زیر نظر داشتند. سر راه، ستون از یک روستا رد شد. هنوز خیلی دور نشده بودیم که صدای سوت خمپاره آمد و بعد هم انفجار. بعداً دیدیم توی آن روستا خمپاره کار گذاشته اند و می زنند. حالا تصور کنید؛ ستون که می گویم، یک گردان نیرو بود با تجهیزاتی برای سه ماه. ( سه ماهی که قرار بود در پادگان سردشت مستقر باشند.) هفت هشت تا تانک همراهمان بود، خمپاره، خمپاره انداز و مهمات دیگر و همه بار کامیون و تریلی. فقط یک ترکش خمپاره برای هر کدام از این کامیون ها بس بود تا خودش و ستون را بفرستد روی هوا. حالا آن ها دو طرف جاده و جلو و عقب ستون و بالای کوه ها کمین کرده بودند و با خمپاره و مسلسل ما را می زدند. حتی آمبولانسی را که از پشت سرمان آمده بود که مجروح ها را برگرداند، موقع برگشت متوقف کرده بودند و آمبولانس و راننده و مجروح ها را با هم آتش زده بودند.
سر یک پیچ که بالای دهی به اسم دارساوین بود حمله آن ها شدیدتر شد. به کامیون مهمات حمله کردند و کامیون شروع کرد به سوختن. فرمانده گردان شروع کرد تند تند جعبه های گلوله را بیرون کشیدن . بعضی افراد هم به کمکش رفتند. چند نفر سر همین کار شهید شدند. توی همین حین نیروهای ضدانقلاب از بالای کوه ما را می زدند. چند نفر که ناوارد بودند رفته بودند پشت ماشین ها مخفی شده بودند، غافل از اینکه که ماشین ها اولین هدف تیراندازی آن ها بودند. اتفاقی که نباید بیفتد افتاد و ماشین ها را زدند و آن ها نتوانستند فرار کنند. این دیگر خارج از تحمل بود. ستون از هم پاشید. سرهنگ صیاد فریاد می زد و می دوید و سعی می کرد نگذارد افراد روحیه شان را ببازند، ولی فایده نداشت. هیچ کس به حرفش گوش نمی کرد.
سرهنگ سریع افرادی که دورو برش بودند جمع کرد و به سه دسته تقسیمشان کرد؛ بین خودش، سرگرد شهرام فر، و سروان معصومی و سروان اسدی با هم. قرار شد از کوه بالا بکشیم و دست آن ها را از ستون کوتاه کنیم. از سه طرف شروع کردیم بالا رفتن زیگزاگ می دویدیم و پشت درخت ها و تپه ها کمین می کردیم و تیراندازی می کردیم. صیاد جلوتر از همه ما می دوید. و من و بی سیم چی ام هر کار می کردیم به او برسیم باز او از ما جلوتر بود. دیگر از تشنگی زبان به حلقم چسبیده بود. سرهنگ را صدا کردم و از تشنگی شکایت کردم. گفت «آب اون بالاست. باید بجنگی تا آب به دست بیاری.» قمقمه خودش هم به کمرش نبود.
بالاخره به هر زحمتی بود رسیدیم بالای کوه و سنگر ضدانقلاب را گرفتیم و خودشان هم اسیر شدند. اما وضعمان خیلی اسف بار بود. ستون از هم پاشیدن بود، نیروهای روحیه شان به شدت ضعیف شده بود و مهمات به کل از بین رفته بود. 12 روز آن بالا در محاصره ضدانقلاب بودیم. کارمان رسیده بود به خوردن بلوط و بعد هم برگ درخت ها که همه مان را مریض کرده بود. من که مثلاً ورزشکار هم بودم، آن قدر ضعیف شده بودم که نمی توانستم دو متر روی پاهایم راه بروم. اما سرهنگ صیاد انگار نه انگار که پا به پای ما گرسنگی و تشنگی کشیده. چنان راه می رفت و فرماندهی می کرد که غبطه می خوردم. نه که ضعیف نشده باشد، چرا. لاغر و رنگ پریده شده بود.
حتی وضعش از ما بدتر بود. ولی بیشتر به خاطر بچه ها خودداری می کرد. ما اگر حالمان بد بود می توانستیم دراز بکشیم و ناله بکنیم، اگر گرسنه مان بود از درخت برویم بالا و از این کارها. ولی او که نمی توانست این کارها را بکند. او فرمانده بود.
پشتگرمی نیروها بود و دلخوشی مان. او اصلاً نمی بایست آن جا و همراه ستون باشد. ولی آمده بود چون نگران بود. نگران نیروها، نگران حمله ضدانقلاب، آن ها هم می دانستند چرا نقشه هایشان خراب می شود و توی بی سیم به صیاد فحش می دادندد. حتی به سربازها می گفتند «ما با شما کار نداریم. صیاد را به ما تحویل بدهید و بروید سر خانه و زندگی تان» می ترسیدیم آسیبی به او برسد. بارها به او گفتیم و اصرار کردیم که با هلی کوپتر از آن جا برود، ولی نرفت. تا وقت یکه باقیمانده ستون کاملاً از دسترس ضدانقلاب خارج نشد، نرفت و البته ما هم قلباً خوشحال می شدیم که نمی رود.
بعد از دوازده روز، نیروهای ضدانقلاب که می دیدند به ما دسترسی ندارند، قاطی یک گله گوسفند از کوه بالا آمدند و حمله کردند. این حمله شان هم خنثی شد. سرهنگ برای خودش و افسرها نوبت نگهبانی گذاشته بود و خودش هم اولین کسی بود که متوجه گوسفندها شده بود و حدس زده بود که چه خبر است.
حمله آن ها برایشان بی نتیجه بود ولی برای ما غیر از پیروزی یک نتیجه خوب هم داشت؛ گوشت تازه بعد از دوازده روز برگ خوری.
بالاخره با گشت ها و کمین هایی که سرهنگ صیاد شیرازی ترتیب داد از محاصره درآمدیم. تکه تکه رفتیم تا رسیدیم به سردشت. مردم سردشت جلوی پای ستون، گوسفند قربانی کردند.
منبع:فرهنگ ایثار
ناگفته هایی از نحوه ی شهادت صیاد
ادامه ی خاطرات منتشر نشده ای از شهید صیاد شیرازی برای خواندن قسمت اول ، کلیک کنید .
در سال 67 به خاطر مرجان و همدردانش به فكر تأسیس انجمنی برای رسیدگی به كودكان استثنایی افتاد . موفق شد علما ، روان شناسان و مسؤولان را به میدان بكشاند و سمیناری برای چگونگی رسیدگی به كودكان استثنایی برگزار كند.
علی صیاد شیرازی از اول جوانی تشنه ی معارف دینی بود و در جلسات مذهبی حضور فعال داشت.
او هنگامی كه در آمریكا دوره می دید آن مقدار از اسلام اطلاعات داشت كه مانند یک طلبه ی دینی به تبلیغ اسلام در میان نظامیان آمریكایی بپردازد و حتی به جلسات خانوادگی آنان راه یابد و با آنان در باره ی اسلام و خانواده و حقیقت شیعه بحث كند . او هنگامی كه به فرماندهی رسید ، علمای بزرگ به چشم یک جوان خود ساخته به او می نگریستند و عارفان بزرگی مانند آیتالله بهاءالدینی با دیده ی احترام به او می نگریستند . اما با این وجود او بخشی از برنامه های ده سال آخر زندگی اش را به طور جدی به خود سازی خود اختصاص داد. مرتب با علمای بزرگ اخلاق دیدار داشت . در جلسات شركت می كرد و نكات مهم را یادداشت می كرد . روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه می گرفت. با قرآن مأنوس بود و تفاسیر آن را می خواند . شب های جمعه ی اول هر ماه در خانه اش مراسم روضه خوانی بود و...
روز عید غدیر 77 ، سرتیپ علی صیاد شیرازی از طرف آیتالله خامنه ای فرماندهی كل قوا ، به درجه ی سرلشكری نائل شد . او آن روز وقتی كه به خانه برگشت ، چنان خوشحال بود كه خانواده اش تعجب كردند. باورش برای آنان كه او را بهتر از همه می شناختند سخت بود كه بپذیرند او به خاطر دریافت درجه چنین خوشحال باشد. پدر به آنان گفت:
«بسیار شاد و خرسندم ، البته نه به خاطر این درجه ، بلكه به خاطر رضایتی كه امید دارم امام زمان (عج) و مقام معظم رهبری از من داشته باشند ، مقام ، درجه و اسم و رسم در نظر من هیچ جایگاهی ندارد.»
همین طور نیز بود. درجه ی دیگری در انتظارش بود. درجه ای كه سال های سال در آرزویش بود. آن روز عصر وقتی با خانواده اش به امامزاده صالح رفت ، دست به دامن همسرش شد تا دعا كند او شهید شود. او گفت: دعا می كنم همه باهم شهید شویم .
..
و اما شهادت :
روز هیجده فروردین ، مادر از حج برگشت ، در فرودگاه مشهد وقتی او علی را در میان فرزندان و استقبال كنندگانش ندید ، دلش به تلاطم افتاد و به جای همه ی پاسخ ها تنها پرسید : پس علی كجاست ؟ علی ؟
با قسم به هر چه كه پیش او عزیز بود ، فهماندند كه علی صحیح و سالم است اگر كه الان در آن جا نیست فقط به خاطر جلسهای است كه در تهران با فرماندهان عملیات ثامنالائمه دارد . اما دل مادر آرام و قرار نداشت . نگران علی بود . آیا دل مادر از چیزی خبر داشت ؟
ساعتی بعد كار مادر به بیمارستان كشید. اطرافیان این را به حساب ضعف جسمانی او گذاشتند. مسبوق به سابقه بود . به همین خاطر اگر اصرار علی نبود حتی به حج هم نمی توانست برود .
نیمه های شب بود كه چشم های مادر باز شد. علی بالای سرش بود. فقط شنید : « عزیز جان ! » باز از هوش رفت . اما صبح كه به هوش آمد ، كسی متوجه اش نشد. احساس كرد حالش بهتر شده است. علی كمی آن طرف تر با دكتر ها دور میز نشسته بودند و صبحانه می خوردند. دلش می خواست لحظاتی سیر پسرش را نگاه كند...
آن روز حال مادر خوب شد. آن قدر خوب كه تا شب به خانه برگشت. آن شب علی پیراهن عربی ای را كه مادر از مكه برایش آورده بود ، تن كرد و نمازش را با همان خواند . مادر وقتی او را در جامه ی سپید دید ، لحظه ای خیال كرد او در زمین نیست. او را در صف سپید پوشانی دید كه لبیک گویان به آسمان می رفتند . قلبش ریخت . به خودش دلداری داد و فكر كرد از تأثیرات مراسم حج است. با این حال نتوانست تاب آورد و گفت : « علی جان ، لباست را عوض كن سرما می خوری . »
تا پاسی از شب ، رفت و آمد بستگان طول كشید. حدود دوازده شب به مادر گفت : «عزیز ، می خواهم استراحت كنم. یک ساعت دیگر بیدارم كن تا بروم حرم . »
این عادت همیشگی اش بود. مشهد كه می آمد ، بیش تر شب ها را تا صبح در حرم می گذراند. دست های مادر هنوز در دستش بود كه در كنار بستر او خوابش برد . صدای نفس های آرامش كه بلند شد ، باز دلشوره به جان مادر افتاد . در دلش توفانی بود . از بستر بلند شد و بالای سر پسرش نشست . كودكی اش را به یاد می آورد كه شب ها از گریه خواب نداشت . در روز عاشورا نفسش بند آمده بوده و مادر چیزی رو به گنبد طلایی گفته بود... به سر و صورت پسر نگاه كرد و آرام اشک ریخت . وقتی به خود آمد كه دو ساعت گذشته بود. نمی توانست از پسرش دل بكند . او به دل خودش ایمان داشت . همیشه حوادث را قبل از اتفاق احساس می كرد . هر بار كه علی در جبهه زخمی شده بود ، او از قبل فهمیده بود .
به هر زحمتی بود از فرزندش دل كند و به آرامی او را از خواب بیدار كرد . علی وقتی به ساعتش نگاه كرد ، گفت : « عزیز چرا دیر بیدارم كردی ؟ »
عزیز چه می توانست بگوید ؟ تنها گفت : « خیلی خسته ای . دلم نیامد. »
علی آن شب همراه خواهر بزرگش كه از دره گز آمده بود ، به حرم رفت. این كه در آن شب در آن جا چه گذشت و علی چه گفت و چه شنید ، تنها خدا می داند و بس . اما همان شب در تهران ، خیابان دیباجی ، همسایگان او ، چند مورد رفت و آمد مشكوک دیده بودند . پیكانی در آن نیمه شب چند بار طول خیابان را پیموده بود . رفتگر شهرداری را دیده بودند كه ناشیانه خیابان را جارو می كرده و حركات و نگاه هایش غیر عادی بوده و...
اما در مشهد ، علی هنگامی از حرم برگشت كه آفتاب صبح جمعه تابیده بود . او سر راهش نان سنگک و پنیر و خامه گرفته بود. مانند همیشه خود بساط صبحانه را پهن كرده و بعد پدر و مادرش را دعوت به صبحانه كرده بود. بعد گویی كه عجله داشته باشد ، به سراغ بستگانش رفته بود و تا ظهر به خانه ی اغلب آن ها سركشیده بود . حتی آن ها می گویند انگار از سرنوشت خود خبر داشته كه آن ها را نسبت به انجام فرایض دینی و وظایف فردی و اجتماعیشان سفارش می كرده است.
سرانجام حدود ظهر به سوی تهران پرواز كرد .
صبح شنبه21 فروردین ، وقتی كه او فرازهای آخر دعای عهد را زمزمه می كرد ، مقابل خانه اش منافقی در لباس خدمتگزار در كمین او نشسته بود. در سازمان آن ها سرلشگر علی صیاد شیرازی لابد به خاطر جانبازی هایش در راه دفاع از استقلال ایران به اعدام محكوم شده بود !
سرانجام لحظه ی موعود فرا رسید . ساعت 45/6 در باز شد و ماشین تیمسار بیرون آمد . او منتظر ماند تا فرزندش مهدی در پاركینگ را ببندد و به او برسد . معمولاً سر راهش او را هم به مدرسه می رساند...
ادامه ی ماجرا را پلیس چنین گزارش داد :
«... مهاجم ناشناس در پوشش كارگر رفتگر به محض خروج امیر صیاد شیرازی از منزل و در حال سوار شدن به اتومبیل خود ، به وی نزدیک شد. تیمسار شیرازی وقتی متوجه آن مرد رفتگرنما شد ، منتظر ماند تا او خواسته اش را بیان كند.
مرد مهاجم پاكت نامه ای را به دست تیمسار صیاد شیرازی داد تا آن را بخواند. تیمسار در حال بازكردن پاكت بود كه ناگهان مرد ناشناس با سلاح خودكاری كه پنهان كرده بود وی را هدف چند گلوله از ناحیه ی سر ، سینه و شكم قرار داد و از محل حادثه گریخت . براساس اظهارات شاهدان ، مهاجم فراری پس از تیراندازی به طرف خودروی پیكان كه در فاصله ی چند متری منزل تیمسار صیاد شیرازی توقف كرده بود ، دوید و به كمک همدست خود از محل گریخت...
پیكر غرق به خون تیمسار صیاد شیرازی ابتدا به بیمارستان فرهنگیان و سپس به بیمارستان 505 ارتش منتقل شد اما سر انجام براثر شدت جراحت به شهادت رسید... »
و اما خبر شهادت سرلشگر علی صیاد شیرازی همه ی ایران را تكان داد. ملت ، به سوگ نشست . پرچم های سیاه بر سر در مساجد آویخته شد. در همه ی شهر ها و روستا ها به نام شهید علی صیاد شیرازی مراسم برپا شد.
صبح روز 22 فروردین ، مردم تهران به نمایندگی از همه ی ایران ، سیاه پوش و مغموم به خیابان ریختند تا قهرمان سال های نبرد را تشییع كنند. ابتدا رهبر انقلاب در ستاد كل نیروهای مسلح بر تابوت فاتحه خواند ، سپس بر سر جنازه یار دیرین خود نشست و بوسه بر تابوت او نهاد...
آنگاه ، نم باران بود. توفان بود و سیل خلایق. در آن دریای مواج انسان های متلاطم تنها عكس او بود كه هم چنان آرام بود. گویی به ملت می گفت: من باز خواهم گشت ، باز خواهم گشت سرافراز ، دریغ برای چه ؟ من باز خواهم گشت هم چنان در لباس سربازی ، هنوز كار من تمام نشده است !
...فأخرجنی من قبری مؤتزراً كفنی ، شاهراً سیفی ، مجرداً قناتی ، ملبیاً دعوة الداعی
آن گلی كه در كمین خصم افتاد ، آخرین سرخ گل خون آلود نبود!
منبع :
کتاب در کمین گل سرخ
آلبوم تصاویر شهید صیاد شیرازی (2)
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
رفتند نگاران...
قسمت هایی از وصیت نامه ی شهید سپهبد صیاد شیرازی
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و سلم.
انالله و انا الیه راجعون
هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله. اللهم زدنا ایماناً و ارحمنا. اشهد ان لااله الا الله وحده لا شریك له و أن محمّداً عبده و رسوله ارسله بالهدی و دین الحق و ان الصدیقة الطاهرة فاطمة الزهرا، سیدة نساء العالمین و أن علیاً أمیرالمؤمنین و الحسن و الحسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد بن علی و علی بن محمّد و الحسن بن علی و الحجة القائم المنتظر صلواة الله و سلامه علیهم ائمتی و سادتی و موالی بهم اتولی و من اعدائهم اتبرء و أن الموت و النشور حق و الساعة آتیة لا ریب فیها و أن الجنة و النار حق.
خداوندا ولی امرت حضرت آیت الله خامنه ای را تا ظهور حضرت مهدی(عج)، زنده، پاینده و موفق بدار.
اللهم أدخلنا جنتك برحمتك و جنّبنا و احفظنا من عذابك بلطفك و احسانك یا لطیفاً بعباده یا أرحم الراحمین.
خداوندا! این تو هستی كه قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایت قرار دادی؛
خدایا! تو خود می دانی كه همواره آماده بوده ام آن چه را كه تو خود به من دادی در راه عشقی كه به راهت دارم نثار كنم. اگر جز این نبودم آن هم خواست تو بود.
پروردگارا رفتن در دست توست، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت ولی می دانم كه از تو باید بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم.
خداوندا ولی امرت حضرت آیت الله خامنه ای را تا ظهور حضرت مهدی(عج)، زنده، پاینده و موفق بدار. آمین یا رب العالمین – من الله التوفیق
علی صیاد شیرازی، 19 دی ماه 1371 – 15 رجب 1413
خاطرات منتشر نشده ای از شهید صیاد شیرازی
تیمسار خشمگین بود . چنان خشمگین كه حتی صدایش می لرزید . دوستانش بعدها اعتراف كردند كه در تمام مدت دوستی بلند مدتشان هرگز او را چنین ندیده بودند. او حتی برای نخستین بار بر سرشان داد زده بود كه: « شما چطور توانستید بدون اجازة ی من دست به چنین كاری بزنید ؟ »
كسی در آن لحظه جرأت جواب نداشت . هر چند آن ها همان وقت هم كه تصمیم به چنین كاری گرفتند ، از عواقبش بی اطلاع نبودند ، اما نه در این حد !
ماجرا از این قرار بود كه سال ها پیش ، وقتی كه او شب و روزش را در جبهه می گذراند ، بنیاد شهید به تعدادی از خانوادههای شهدا و جانبازان در یكی از شهرک های تازه تأسیس شمال تهران زمین می داد . آنان كه از زندگی فرمانده شان از نزدیک اطلاع داشتند ، به فكر خانواده ی او افتادند . آن ها فكر می كردند صیاد به خانواده اش بی اعتناست فردا كه آب ها از آسیاب بیفتد ، او حتی زنده هم بماند ، چه بسا خانواده اش سایبانی نداشته باشند . آن روز ها خانواده ی او در خانه ی سازمانی ارتش زندگی می كردند . پس دوستان او تصمیم گرفتند از رئیس بنیاد شهید برای فرمانده نیروی زمینی كه از قضا خود جانباز هم بود ، قطعه زمینی بگیرند . حجتالاسلام كروبی هم كه از زندگی او بی اطلاع نبود ، موافقت كرد و كار صورت گرفت . یاران فرمانده برای این كه او را در مقابل كار انجام شده قرار دهند ، وام گرفتند و حتی خود نیز پولی فراهم كردند و دست بهكار ساختمان سازی شدند . تا این كه در نیمه ی كار صیاد فهمید . به آنان به شدت تاخت. عصبانیتش كه فروكش كرد ، از آنان عذر خواست. گفت می داند آنان قصد خدمت به او و خانواده اش را داشته اند اما او چنین استحقاقی ندارد. بعد برای آقای كروبی نامه نوشت و بعداز تشكر از مساعی او در حل مسكن ایشان ، گفت :
وقتی كه در دانشگاه افسری تدریس می كرد ، تصمیم گرفت عملیات های بزرگ هشت سال دفاع مقدس را به دانشجویان تدریس كند. استقبال دانشجویان باعث شد برای نظام مند شدن این كار ، سازمانی تشكیل دهد . طرح تشكیلاتی نوشت به نام هیأت معارف جنگ.
... اكنون در وضعیتی قرار دارم كه احساس می كنم به ازای رسیدن به مسكن بهای گرانی را دارم می پردازم آن هم ثمره ی همه ی مجاهدت های فی سبیل اللهی ( كه اگر خداوند آن را تأیید فرماید ) كه قلبم رضایت نمی دهد چنین شود. لذا با توجه به این كه خدا می داند نه تنها خود را لایق چنین عنایاتی از جمهوری اسلامی نمی دانم بلكه هم چنان مدیون هستم و باید تا روزی كه نفس در بدن دارم عاشقانه به اسلام عزیز خدمت نمایم . قاطعانه اقدام فرمایید كه :
« ساختمان نیمه كاره مسكن این جانب را از طرف بنیاد شهید تحویل گرفته و فقط مخارجی را كه اضافه بر وام واگذاری ( مبلغ چهارصد هزار تومان ) هزینه شده است به ما پرداخت نمایند تا به صاحبانش مسترد نمایم . ».
پایان جنگ برای علی صیاد شیرازی ، آغاز خیزش به سوی دنیا به بهانه ی زندگی نبود . مگر از منظر یک مؤمن تمام لحظات تلخ و شیرین جنگ ، مملو از جلوه های زندگی نبود كه اكنون برای جبران عقب ماندگی های آن دست از پا نشناسد! او مانند دیگر رزمندگان مؤمن به عهدی كه با خدای خود بسته بود ، صادق بود و در انتظار آن روز موعود سر از پا نمی شناخت .
بعداز تشكیل ستاد كل نیرو های مسلح سرتیپ صیاد شیرازی به عنوان رئیس بازرسی این ستاد منصوب شد . مدتی بعد از سوی فرماندهی كل قوا مسؤولیت جانشینی این ستاد نیز به او محول شد . اكنون بعد از جنگ هم باز بیش تر وقت او برای سازماندهی نیرو های مسلح صرف می شد. همه كسانیكه سربازیشان را در آن ستاد گذراندهاند، به یاد دارند كه هر روز در مراسم صبحگاهی ، تیمسار صیاد خود به وسط میدان می آمد و به همه تمرین ورزش می داد . این آغاز یک روز سراسر كار برای او بود.
او به سربازان و افسران جوان عشق میورزید. برای تربیت آنان سر از پا نمی شناخت. از هیچ فرصتی برای یادآوری خاطرات حماسه های جنگ ، دریغ نمی كرد. از دانشگاه افسری امام علی و پادگان های آموزشی سربازان گرفته تا پاسگاهی گم گشته در میان كوه های كردستان به نام خیلچان. در یكی از این سركشی ها متوجه شد كسی پوتین هایش را واكس زده است. از فرمانده منطقه پرسید چه كسی این كار را كرده است. او گفت : «تیمسار ، سرباز مهمانسرا به دستور من این كار را كرده است.»
اخم های تیمسار تو هم رفت. چند بار زیر لب استغفار گفت و آن گاه رو به سوی فرمانده جوان كرد و گفت: این رفتار ها در انسان روحیه ی استكباری ایجاد میكند. باید غرور سرباز را حفظ كرد. »
وقتی كه در دانشگاه افسری تدریس می كرد ، تصمیم گرفت عملیات های بزرگ هشت سال دفاع مقدس را به دانشجویان تدریس كند. استقبال دانشجویان باعث شد برای نظام مند شدن این كار ، سازمانی تشكیل دهد . طرح تشكیلاتی نوشت به نام هیأت معارف جنگ.
من خدا را شكر و سپاس میگویم كه در قلبم محبتی نسبت به این فرزند قرار داده است كه نه تنها از سه فرزند دیگرم كمتر نیست بلكه به دلایلی كه وجود دارد به تدریج این محبت بیشتر میشود .
اولین مشورت در این مورد را خدمت مقام معظم فرماند هی كل قوا در جهت اخذ مجوز ولایتی كار داشتم. الحمدلله با مطرح كردن این مطلب مقام معظم رهبری من را به انجام این كار ترغیب نموده البته با این فرض كه من هفتهای یک جلسه مجاز به منفک شدن از كار سازمانی خویش باشم و هر ماه هم 48 ساعت در روزهای پنجشنبه و جمعه برنامهریزی كرده و به مناطق عملیاتی بروم و بههمراه گروه، برداشت تحقیقی خود را از منطقه ی عملیاتی انجام بدهم .
او در قالب هیأت معارف جنگ موفق شد فرماندهان بزرگ عملیات های مختلف را به دانشگاه افسری بكشاند بعداز تدریس و نقد و بررسی نظری هر عملیات ، در پایان هر دوره ، دانشجویان به اتفاق اساتید و با حضور همه فرماند هانی كه از ارتش و سپاه در آن عملیات نقش داشتهاند، در منطقه حضور یابند و از نزدیک محل حوادث را ببینند. این فرصت برای فرماندهان مغتنم بود تا خاطراتشان را بازگویی كنند. تیمسار صیاد موفق شد حداقل سه دوره را خود شخصاً سرپرستی كند.
بعداز سالها دوری از خانه و خانواده ، حالا برای رسیدگی به فرزندانش فرصت بیش تری میگذاشت. به دقت به درس و مشق آنان میرسید. اعمال و حركاتشان را زیر نظر میگرفت و در مسائل مختلف به آنان مشاوره میداد. در انتخاب همسر مناسب برای مریم، ماه ها وقت گذاشت تا این كه از میان همه ی خواستگاران دانشجویی بسیجی را مناسب دامادی خود یافت. حتی از دختر معلولش مرجان هم غافل نبود. او عقبافتاده ی ذهنی است. پدر مانند یک عارف شكیبا وجود او را نعمت می پنداشت و به او به چشم یک بهشتی روی زمین می نگریست.
من خدا را شكر و سپاس میگویم كه در قلبم محبتی نسبت به این فرزند قرار داده است كه نه تنها از سه فرزند دیگرم كمتر نیست بلكه به دلایلی كه وجود دارد به تدریج این محبت بیشتر میشود .
راستی ، رابطه ی عاطفی شهید صیاد شیرازی با دختر معلولش ، مرجان ، و حکایتی شنیدنی از لحظات شهادت ایشان را ، در قسمت بعد مطالعه فرمایید .
منبع :
کتاب در کمین گل سرخ
صیاد در خانواده
به نقل از نجوا:
*كارهای شخصی اش را خودش انجام می داد .
رفتارشان با مادرمان بسیار با محبت و همراه با احترام بود . مادر تعریف می كرد ، در سال اول ازدواجشان یك روز در حال اتو زدن لباس پدر بودند كه ناگهان پدر سر رسید و از مادرم گله كرد و به او گفت : شما خانم خانه هستید و وظیفه ای در قبال انجام كارهای شخصی من ندارید ، شما همان قدر كه به بچه ها برسید كافی است .
من تا آنجا كه به یاد دارم ، پدر لباس هایش را خودش می شست و پهن و جمع می كرد و اتو می زد . به طور كلی انجام تمام كارهای شخصی اش با خودشان بود .
« مریم ، فرزند شهید »
معیار ما در تمامی گزینش ها اشاره ی رهبر است.
* مطیع ولایت
ایستادگی بر سر هدف و دفاع از كلمه ی حق در هر شرایطی ، توصیه ی همیشگی پدرم بود و تأكید داشت كه این دو مهم تنها در سایه قرار گرفتن در خط اصیل ولایت حاصل می شود .
پدرم توصیه ی دائمی دیگری هم داشت ؛ تبعیت از ولایت .
در همه جا و در همه حال می گفت : معیار ما در تمامی گزینش ها اشاره ی اوست .
مهدی ، فرزند شهید
میدونى چیه آقاى رئیس جمهور!
به گوش بنى صدر رسیده بود كه به سپاه كمك كرده، تا پادگان آموزشى راه بیندازند. صداى بنى صدر درآمده بود كه «چرا بى اجازه من این كار انجام شده».
صیاد را احضار كرده بود تهران. با یكى دیگر از فرماندهان ارتش.
بنى صدر شروع كرده بود به داد و بى داد و پرخاش. به بهانه سپاه رفته بود سراغ مسایل دیگر. همینطور داد مى زده و چنین مى كنم و چنان مى كنم مى گفته. صیاد ساكت بوده. آخرش به حرف آمده.
- میدونى چیه آقاى رئیس جمهور! ما یه جنس داریم قیمتش هزار تومنه. مثلاً. شما میگى ده تومن میفروشى؟ ما جواب نمیدیم. دوباره میگى ده تومن و پنج زار مى دید؟
***
وقتى بنى صدر خلع درجه اش كرد
همیشه بود. هیچ وقت خودش را كنار نكشید. حتّى وقتى به تهران احضار شد و درجه هاى سرهنگیش را گرفتند. وقتى بنى صدر خلع درجه اش كرد. با لباس بسیجى مى رفت سپاه، طرح مى داد و برنامه ریزى ستاد مى كرد. همیشه بود. حىّ و حاضر. هیچ وقت خودش را كنار نكشید; چه زمان جنگ، چه بعد از جنگ.
***
اصرار داشت كه دانشجو، سر كلاس درس بفهمد
استاد دانشگاه افسرى بود.
سركلاس كه مى آمد، با تمام وجود درس مى داد. طورى كه نه سؤال باقى مى ماند، نه مطلب ناگفته.
اصرار داشت كه دانشجو، سر كلاس درس بفهمد.
اگر هم كسى درس را نمى فهمید، از وقت استراحتش مى زد.
***
دانشگاه جنگ را از تهران منتقل كرد جبهه
خیلى جوان بود كه شد فرمانده نیروى زمینى ارتش. اوّلین كارى كه كرد، دانشگاه جنگ را از تهران منتقل كرد جبهه. اساتید دانشگاه جنگ را برداشت آورد منطقه. كه «بسم اللّه. این گوى این میدان. هم فاله و هم تماشا. هم آموزش. هم عملیات. طرح از شما، جان از نیروها. دیگر چه مى خواهید؟»
آنها هم كم نگذاشتند.
***
دارى ادا در مى آرى، تظاهر مى كنى...
زمان جنگ بود. خانم یك آقایى تماس گرفته بود كه «سربازى هست به این نام، از كردستان منتقلش كنید تهران.»
همسرش هم موقعیتى داشت كه هركس دیگر جاى صیاد بود، مى گفت چشم.
صیاد گفته بود «امكان نداره. مگه خونش رنگین تر از دیگرونه؟»
گوشى را داده بود به شوهرش.
- مگه شما فرمانده نیروى زمینى ارتش نیستى؟
- هستم، امّا این كار رو نمى كنم.
- دارى ادا در مى آرى، تظاهر مى كنى.
صیاد آخرش گفته بود «من این كار رو نمى كنم، به هیچ وجه. مگه خود امام بگن.»
***
نماز اوّل وقت را از دست ندهد
زمستان بود. توى راه كرمانشاه، بچه بغلش بود. و لباسش را نجس كرد. رسیدیم به یك قهوه خانه بین راهى. گفت «نگه دار.»
پیاده شد. همه پیاده شدیم. از قهوه چى سراغ آب گرم را گرفت. فكر كرد براى چاى مى خواهیم.
گفت «داریم.» بعد كه فهمید مى خواهد خودش را آب بكشد، گفت «نه، نداریم. این جا حموم نداریم كه.»
صیاد دست بردار نبود. بالأخره هر طور بود، خودش را آب كشید و لباسش راعوض كرد كه پاك باشد، كه نماز اوّل وقت را از دست ندهد.
امام رو كه مى بینم، تمام غصه هام تموم مى شه
مى گفت «هر وقت مى رم پیش امام، امام رو كه مى بینم، تمام غصه هام تموم مى شه. قبل ازاین كه حرف بزنن، همین كه مى بینمشون، تمام وجودم خالى مى شه از غم.»
شهید علی صیاد شیرازی
علی صیاد شیرازی در سال 1323 در کبود آهنگ مشهد به دنیا آمد و پس از سال ها مجاهدت و فداکاری در راه اسلام و انقلاب در تهران در حالی که جانشینی ستاد کل نیروهای مسلح را بر عهده داشت توسط منافقین به شهادت رسید.
صیاد شیرازی در سال های دفاع مقدس مسئولیت های مختلفی را در ارتش جمهوری اسلامی ایران به عهده داشت که از آن جمله می توان به فرماندهی نیروی زمینی اشاره کرد، نیرویی که در عملیات های مختلف نقش به سزایی را ایفا نمود.
بدون هیچ تردیدی شهید صیاد شیرازی را می توان گنجینه اسرار دفاع مقدس نامید متاسفانه از ایشان فقط خاطراتی که در روزهای پایانی جنگ ضبط شده باقی مانده است. این گفت و گوها، که توسط سعید فخرزاده صورت گرفته بود، با تلاش احمد دهقان به چاپ رسیده است. بخش هایی از این خاطرات را می خوانیم:
چهره من در مرکز توپخانه اصفهان شناخته شده بود؛ البته نه به عنوان کسی که چهره اش آمیخته با سیاست است، بلکه بیشتر مرا یک چهره ی مذهبی می شناختند که موضع مشخصی نسبت به حرکت حضرت امام و انقلاب دارم . ولی کسی مدرکی نداشت. دیگر طوری شده بود که در همان کمیته ای که درس می دادم – نقشه برداری و نقشه خوانی تدریس می کردم – استادهای دیگر، به خاطر این روحیه، به من احترام می گذاشتند و مراعات مرا می کردند.
***
اول انقلاب وضع آشفته بود. گروهک ها به شدت کار می کردند، مخصوصاً چپ ها و در راس شان چریک های فدایی خلق. به کرات جلوی در پادگان از کیف پرسنل وظیفه، مخصوصاً آن هایی که لیسانسیه بودند، اعلامیه در می آوردیم، می گفتند: دیگر آزاد شده ایم.
ما نمی دانستیم با این ها چکار کنیم. انگار آزادی یعنی این که هر کس هر کاری که می خواهد انجام دهد.
***
با سنندج تماس گرفتم که هلیکوپتر بیاید. سه چهار تا مجروح داشتیم. یک مجروح راننده تانک اسکورپین بود. دیدم پیشانی اش را بسته و پانسمان کرده. پرسیدم: چی شده؟
گفت: گلوله خورده.
گلوله با یک مقدار زاویه به پیشانی او خورده بود. سر او را نشانه گرفته بودند که از تانک بیرون بوده. فقط پوستش را برده بود. خیلی با روحیه، یک تفنگ ژ- ث دستش گرفته بود و ضد انقلاب را دنبال می کرد.
***
اطلاع دادند که بنی صدر به قرارگاه شما در کرمانشاه آمده و منتظر است.
آمدم به سقز. لباسم درهم ریخته بود. یک لباس بسیجی گیر آوردم. سریع دوش گرفتم، لباسم را عوض کردم و به خلبان هلیکوپتر گفتم: می خواهم سریع برویم کرمانشاه.
گفت : به شب بر می خوریم.
گفتم : اشکال ندارد، هر طور شده خودمان را برسانیم به آن جا که رئیس جمهور آمده.
وقتی به کرمانشاه رسیدم، ساعت هشت شب بود. بچه های قرارگاه که ترکیبی از ارتش و سپاه بودند، تا مرا دیدند، تکبیر گفتند. پرسیدم: مسأله چیست؟
گفتند: الان می فهمید.
رفتم داخل اتاق. دیدم آقای بنی صدر و شهید رجایی که آن موقع نخست وزیر بود و تعدادی از مشاورین بنی صدر، آن جاهستند. حالا من خوشحال بودم از این که این خوش خبری را می دهم که ستون هشت روز در محاصره و در حال انهدام بود ولی نجات پیدا کرد. با حالت گرمی به طرف آقای بنی صدر رفتم که او را ببوسم.
دیدم که دست او مثل دست مرده است. البته طبیعت او همین بود ولی آن جا خیلی شل بود. این طور احساس کردم، ولی حرارت خودم را در بوسیدن نشان دادم. بلافاصله بنی صدر پرسید: ستون چی شد؟
گفتم : الحمدلله نجات پیدا کرد.
یک دفعه تکان خورد. من تا آن موقع اثر سخن چینی را در مسؤولین ندیده بودم . در تاریخ خوانده بودم که برای کسی که می خواهد خدمت گزاری کند، سخن چینی می کنند. ولی تا آن موقع نمی دانستم که اثرش چیست. آن قدر به گوش این آدم خوانده بودند: فلان کس رفته همه را به کشتن داده، ستون تار و مار شده، ستون به اسارت در آمده که حرف من باورش نمی شد.
پرسید: چقدر تلفات دادید؟
گفتم : تا این جا حدود هفتاد نفر شهید دادیم وصد و پنجاه تا مجروح. معلوم بود که رقم ها را از این بالاتر داده بودند. ساکت شد.
مثل این که می خواست بر مبنای حرف آن ها شروع کند و به من حرف هایی بزند ولی دید که مطلب چیز دیگری است. معلوم شد پشت سر من خیلی غیبت کرده اند. آن تکبیری هم که بچه ها سر دادند، به خاطر دفاعی بود که می خواستند از من بکنند.
همت مضاعف در سیره شهدا
همت مضاعف و کار مضاعف ،در سیره و سلوک رزمندگان
با وجود خستگی شدید، به کارهای کوچک هم میرسید
بارها او( شهید اسماعیل دقایقی) را در حال غذا پختن و یا تمیز کردن محل کارش دیدم.سطل زباله را در دستش میدیدم که به بیرون میبرد.با وجود خستگی شدید، به این کارهای کوچک هم میرسید.
ابوبهاءالدین- همرزم شهید دقایقی
میگفت خسته میشوم اما فرصت استراحت کردن ندارم
روزی به علیرضا عاصمی پور گفتم: «شما در تمامی جبههها از خلیج فارس گرفته تا شمالی ترین نقطه مناطق جنگی فعالیت میکنی، آیا خسته نمیشوی؟» گفت: «چرا خسته نشوم؟ من هم یک انسان هستم و با کار زیاد، خسته میشوم اما فرصت استراحت کردن ندارم.من جور آن کسانی را میکشم که به جبهه نمیآیند و در خانههایشان نشستهاند و مرتب نق میزنند.اگر مردم ایران، آنهایی که توانایی دارند، به جبهه بیایند، این تعداد دفعات رفتن به جبهه، به من نمیرسد.امروز روز کار است، روز استراحت نیست.»
خواهر شهیدعلیرضا عاصمی پور
ارائه راه حل های جدید
علیرضا عاصمی پور، اطلاعات رزمی تخریب را به گونهای شکل داد که نظرش به عنوان یک نظر برتر، در قرارگاهها شناخته میشد و مؤید این گفتار، سلسله درسهای او در دانشکده و دوره عالی فرماندهی است.
یکی از کارهای مهم علیرضا عاصمی، انجام کارهای تحقیقاتی و نمونه سازی بود که بعضی از آنها به مرحله تولید انبوه رسید.یک سری از تجهیزات نظامی را هم طراحی کرد که اکنون به کار گرفته میشود.یک سری راه حل های جدید نیز(جدا از سیستم ارتش و کتابهای نظامی) در زمینه معبر و انفجار و وسائل کمکی برای انفجار و وسایلی که نیاز مبرم به آن داشتیم، ارائه کرد.
در مورد آموزش، یک کار ارزنده شهید عاصمی، چاپ کتابهایی در زمینه جنگ مین و انفجارات بود که اتفاقاً چارت آموزشی جنگ مین، از نمونههای چارت کارخانه سازندههای مین بهتر از آب در آمد.این چارتها به عنوان منبع اصلی آموزش مورد استفاده قرار گرفت.
قربان علی صلواتیان – معاون شهید
از بس درگیر کار بود...
یک بار شب بود و شهید صیاد شیرازی مانوری را طراحی کرده بود.ما به هم علاقه داشتیم و عموماً با همدیگر کار میکردیم.تیپ 33 المهدی آن زمان که بعداً لشگر شد، قرار بود با هلیکوپتر ترابری شود.قرار شد چند دور مانور کنیم که بچهها با هلیکوپتر آشنا شوند و خلبانان نحوه سوار شدن و پیاده شدن را تمرین کنند.
بعد از نماز مغرب شروع کردیم و کار را ادامه دادیم تا شب از نیمه گذشت.هلیکوپترها میرفتند و میآمدند، گردانها میرفتند و میآمدند و سوار میشدند.همین طور کار داشت پیش میرفت.دو روز بود که در خوزستان بودیم.گرچه خوزستان در منطقه گرمسیری بود، ولی زمستانهای سختی داشت.بچههای تبریز که عموماً خودشان اهل منطقه سردسیر هستند، میگفتند: «سرمای ما پوست را میسوزاند، اما سرمای خوزستان به استخوان آدم میزند.» هوا خیلی سرد بود.ساعت از 12 شب گذشته و شاید ساعت 5. 2 بود.
در مورد آموزش، یک کار ارزنده شهید عاصمی، چاپ کتابهایی در زمینه جنگ مین و انفجارات بود که اتفاقاً چارت آموزشی جنگ مین، از نمونههای چارت کارخانه سازندههای مین بهتر از آب در آمد.این چارتها به عنوان منبع اصلی آموزش مورد استفاده قرار گرفت
سرما طوری به ما فشار آورد که بچهها یکی یکی به اجبار رفتند و داخل ماشین نشستند و بخاری را روشن کردند.ما هم دیدیم تعارف برنمیدارد و رفتیم در ماشین نشستیم و شهید صیاد در میدان تنها ماند.
یک وقت دیدم شهید صیاد دارد میآید پیش ما.عوض اینکه پیاده شویم، شیشه ماشین را دادیم پایین.سوال کرد: «آب دارید؟» من قمقمهام را در آوردم و به ایشان دادم.با خونسردی تمام، بند پوتینش را باز کرد، جورابهایش را درآورد، قمقمه را از من گرفت و آب ریخت روی دستش و وضو گرفت و مسح کشید و قمقمه را بست و جورابهایش را پوشید و با دست و صورت خیس، ایستاد به نماز خواندن.چند لحظه بعد از نماز نشست و دعا خواند و بعد با کمی عجله آمد و سوار ماشین شد.
ایشان جلو و من و دو سه تا از بچهها صندلی عقب نشستیم.خدا رحمت کند شهید حاج محمود ستوده را.آن پشت داشت نان و حلوا ارده میخورد.یک کمی از حلوا را لای نان گذاشت و داد به شهید صیاد.البته مردد بودیم، چون اصلاً آدم شکمویی نبود و خیلی کم غذا میخورد و بسیار هم کم میخوابید.تعارف کردیم و گفتیم: «درجه ایشون جناب سرهنگ نان و حلواست.» شهید صیاد نان را گرفت و با میل خورد و گفت: «خیلی چسبید.خیلی خوشمزه بود.» بعداً فهمیدم از بس درگیر کار بوده، آن شب اصلاً شام نخورده بود.
سردار اسدی
مسئولان را مجابکرده بود تا اجازه پرواز به او بدهند
شهید بابایی از سوی مسئولان امر از پرواز نهی شده بود.آقای رفسنجانیکه مسئول قرارگاه خاتم بود حتیامر کرده بود که بابایی دیگر پرواز نکند.اما بابایی یک وابستگیخاص به امام و انقلاب داشت و یک وظیفه مهمی برای خود در راه پاسداریاز آن قائل بود لذا رفته بود صحبت کرده بود تا اینکه مسئولان را مجاب کرده بود تا اجازه پرواز به او بدهند و اجازه را نیز گرفته بود.
سرتیپ خلبان علی محمد نادری - از همرزمان خلبان شهید عباس بابایی
در خطوط مقدم همیشه حاضر بود
شهید باقری اسوه حماسه و شجاعت و فوقالعاده با استعداد بود.ایشان از یک روحیه سلحشوری و حماسی بسیار عظیمی برخوردار بود و ادامه نبرد(مخصوصاً در ثامنالائمه و طریق القدس) و شکل گیری سازمان رزم سپاه، عمدتاً بستگی به تلاش شبانه روزی ایشان داشت.
شهید باقری هم در زمینه سازماندهی و هم در زمینه عملیات، استعداد فوقالعادهای داشت.همیشه ابتکارات بسیار جالبی را پیشنهاد میکرد.در وجود او روحیه شوق و شور و نشاط نسبت به جنگ دیده میشد و میل عمیقی در نبرد از خود نشان میداد و در خطوط مقدم همیشه حاضر بود.
دکتر محسن رضایی
مهمتر از حفظ جان
به حفظ بیتالمال بیشتر از حفظ جان خود اهمیت میداد. خاطرهای را در این ارتباط دارم و آن این که یکبار ساعتی را از اداره نمیدانم برای چه به منزل آورده بود. تا دیدمش گفتم این ساعت چقدر زیباست، شهید تا این عبارت را از زبان من شنید زود آن را داخل کیفش گذاشت و گفت: مبادا برای تصاحبش وسوسه شویم و دیگر آن را نشانم نداد. لذا عمده هم و غمش این بود که نه تنها اموال بیتالمال ابطال و هدم نگردد بلکه در مسیر غیرضروری نیز مصرف نشود. اگر دوستی کادویی، برایش هدیه میآورد، بسیار دقیق جستجو میکرد که بداند منبع تامین هزینه آن از کجا بوده است. اگر احساس میکرد که از پول بیتالمال تهیه شده بی رودربایستی پس میداد و همه، این اخلاق صیاد را میدانستند. معتقد بود و میگفت فردای قیامت همه این اموال زبان میگشایند و سوءاستفاده کنندگان از بیتالمال را رسوا میکنند.
همسر شهید علی صیاد شیرازی
سه خصلت بارز صیاد
تو صیاد دلهای نیکوسرشتی *** کریمان و نیکان تو را میشناسند
شنیدم شدی بیقرار شهادت *** همه بیقراران تو را میشناسند
همه خلق ایران تو را میشناسند
همه اهل ایمان تو را میشناسند
امیر سرافراز ایران زمین
همه جای ایران تو را میشناسند
تو در کارزاران یلی بینظیری
یلان و دلیران تو را میشناسند
تو کردی دلاور به هر مرز و بومی
همه مرزداران تو را شناسند
تو همرزم و همراه هر پاسداری
همه پاسداران تو را میشناسند
یل جرعه نوشان زخم ولایت
که آن میگساران تو را میشناسند
تویی اسوه زهد و تقوی و ایمان
که شب زندهداران تو را میشناسند
بسیجی ترینی میان امیران
تمام امیران تو را میشناسند
امیر دفاع مقدس تو بودی
همه سربداران تو را میشناسند
تو فرمانده رزم بیت المقدس
همه شرزه شیران تو را میشناسند
تو خلاق والفجر و فتح المبینی
اهالی مهران تو را میشناسند
تو بودی مرید و سپهدار رهبر
امام جماران تو را میشناسند
تو در جان نثاری پرآوازه بودی
همه جاننثاران تو را میشناسند
به حصن ولایت تو جانباز بودی
همه جانبازان تو را میشناسند
حماسیترین افسر ارتشی تو
همه قهرمانان تو را میشناسند
تو اسطورهای از برای شهیدان
تمام شهیدان تو را میشناسند
چو زد رهبرم بوسه بر پیکر تو
که ایشان ایمان تو را میشناسند
تو از جمع یاران غریبانه رفتی
امام غریبان تو را میشناسند
چه گویم ز اوصاف خوب و نکویت
تمامی خوبان تو را میشناسند.
صیاد شیرازی از نگاه دیگران
- امیر علی شهبازی
برایم نوشته بود: در تجربه ی بیست سال خدمت به انقلاب، رمز موفقیت فردی و جمعی را در ادامه ی راه شهدا و رسیدن به صلاحیت«والذین جاهدوا» می دانم
- دکتر سیدحسین فیروزآبادی - سردار غلامعلی رشید - سردار رحیم صفوی - حضرت آیت الله العظمی فاضل لنگرانی - حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی
فراوری: رها آرامی
بخش فرهنگ پایداری تبیان
شعر از :
مطالب :
برگرفته از وب سایت شهدا