آورده اند كه مردى درويش بود و پرده بر احوال خود فرو گذاشته ، نام و ننگ خود بر كس نگفتى ، و او را همسايه اى توانگر بود. روزى كودكى از همسايه توانگر به خانه همسايه درويش آمد. ايشان ديگى از بار فرو گرفته و طعامى كه در وى بود، بخوردند و آن كودك را نداند. كودك به خانه رفت دلتنگ و با پدر و مادر گفت : ايشان انواع طعامها پيش ‍ مى آوردند، كودك گريه مى كرد كه مرا از آن طعام مى بايد كه در خانه همسايه پخته بودند. مرد خواجه همسايه دوريش را حاضر كرد و گفت : چرا بايد كه از تو رنجى به ما رسد؟ درويش گفت : كلا و حاشا ، چگونه حكايتى است ؟ خواجه قصه با او بگفت . درويش ساعتى سر در پيش انداخت و گفت : اين سرى است ، مى خواهى كه آشكارا كنم ، آن لقمه ما را مباح بود و شما را مباح نبود. خواجه گفت : سبحان الله ! در شرع چيزى هست كه يكى را حلال بود و ديگرى را حرام ؟
گفت : نخوانده اى كه : فمن اضطر مخمصة غير متجانف لاثم . آن لقمه ، مردار بود كه ما را مباح بود و شما را حرام . اى خواجه ! حال ما به اينجا رسيده است كه مردار بر ما حلال است . تو چه دانى كه حال درماندگان چگونه باشد؟ بيت :

اى كه بر مركب تازنده سوارى هشدار
كه خر خاركش غم زده در آب و گل است
آتش از خانه همسايه درويش مخواه
كانچه از روزن او مى گذرد دود دل است
مرد توانگر گفت : به خداى كه تو را از خانه ام بيرون نگذارم تا آنچه دارم از مال و ملك با تو مقاسمه نكنم . هر چه داشت با او به دو نيم كرد.
چون آن مرد وفات كرد، وى را در خواب ديدند. گفتند: حق تعالى با تو چه كرد؟ گفت : بر من رحمت كرد به آن مواساتى كه با تو همسايه درويش كردم .