آورده اند كه عبدالله مبارك سالى به حج رفته بود. چون به زيارت رسول صلى الله عليه و آله رفت ، شبانه در خواب ديد رسول صلى الله عليه و آله را كه او را فرمود كه به كوفه رو و بهرام گبر را از من سلام برسان و بگو كه من فرداى قيامت تو را شفاعت خواهم كرد.
عبدالله پيش بهرام گبر رفت و گفت : از نيكيها چه كرده اى ؟ گفت : دخترى چند داشتم و پسرى چند. ايشان را به يكديگر دادم . گفت : بهتر از اين خواهم گفت : دخترى داشتم از همه نيكوتر، او را به زن خود كردم . گفت : بهتر از اين خواهم گفت : زنارى چند، سبيل كردم ؛ تا هر كه از دين ما به حد بلاغت مى رسد، يكى از آن برميان بندد.
(عبدالله ) گفت : هيچ خيرى كرده اى كه در دين ما خير بود؟ گفت : آرى . در همسايگى من زنى درويش است و كودكان يتيم دارد. شب دامادى من به خانه ما آمد و چراغ درگرفت و بيرون رفت و چراغ بنشاند. بارى ديگر آمد و چراغ درگرفت و چراغ درگرفت و برفت و بنشاند. بارها چنين كرد. مرا چيزى در دل آمد. در عقب وى برفتم . چون به خانه در شد، كودكانش گفتند: ما را چه آوردى ؟ گفت : شرم داشتم كه از دوست به دشمن شكايت كنم . من دانستم كه ايشان محتاج طعامى اند، از هر چه در خانه ساخته بودند، طبقى پر كردم و بدان سراى در دادم .
عبدالله مبارك گفت : يافتم آنچه مى جستم . گفت : از محمد مصطفى صلى الله عليه و آله ، تو را سلام مى رساند و مى گويد كه فرادى قيامت تو را شفاعت خواهم كرد. بهرام گريست و گفت : يك خير در دين شما ضايع نيست . دريغ از عمر كه ضايع كرده ام . اسلام عرضه كن . عبدالله مبارك ، اسلام بر وى عرضه كرد. بهرام مسلمان شد.