قصه مباهله آن است كه ترسايان نجران كه احبار و رؤ ساى ايشان را عاقب و سيد و عبدالمسيح مى گفتند، پيش رسول صلى الله عليه و آله آمدند و ايشان سى تن بودند. گفتند: يا محمد! ما تقول فى عيسى ؟ قال : عبد اصطفيه الله . چه گويى در حق عيسى ؟ گفت : بنده اى بود كه حق تعالى وى را برگزيده بود. گفتند: پدر او كه بود؟ گفت : حق تعالى او را بى پدر بيافريد. گفتند: هيچ مخلوقى را ديدى كه او را پدر نباشد؟ حق تعالى اين آيه فرستاد كه : ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب . اين عجب نباشد كه عيسى را پدر نباشد كه آدم را پدر و مادر نبود. حق تعالى او را از خاك آفريد. مثل عيسى نزديك حق تعالى ، مثل آدم است . گفتند: ما اين قبول نكنيم و ترا باور عيسى نزديك حق تعالى ، مثل آدم است . گفتند: ما اين قبول نكنيم و ترا باور نداريم . حق تعالى آيه فرستاد كه : فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين . اى محمد! هر كه خصومت كند با تو در كار عيسى پس از آنكه علم اليقين به تو آمد، بگو بيايد تا ما پسران خود را بخوانيم و شاه پسران خود را، و ما زنان خود را، شما زنان خود را، و ما نفسهاى خود را و شما نفسهاى خود را. (يعنى : كسانى را كه حكم ايشان حكم نفس ما بود و اين كنايت است از غايت اختصاص و محبت چنانكه دو دوست در غايت دوستى به جايى رسيده باشند كه ايشان متحد شده باشند، اگر چه به صورت دواند، به معنى يكى اند. شعر:

انا من اهوى و من اهوى انا
نحن روحان حللنا بدنا
فاذا ابصرتنى ابصرته
و اذا ابصرته اءبصرتنا
ثم نبتهل :) پس خداى را به تضرع و زارى بخوانيم و لعنت كنيم دروغزن را از ما و شما، هر كه دروغزن باشد عذاب به وى آيد. پس چون بر اين مقرر كردند كه هر دو طايفه با قوم خود ديگر روز به صحرا روند و مباهله كنند. اسقف ترسايان قوم خود را گفت : اگر فردا محمد با عامه صحابه بيرون آيد با وى مباهله كنيد و هيچ انديشه مداريد كه وى بر حق نيست و اگر با خاصان خود
آيد مباهله مكنيد و مصالحه كنيد. پس ديگر روز صحابه بر در مسجد جمع شدند، هر يكى به طمع آنكه رسول وى را با خود ببرد. خواجه صلى الله عليه و آله گفت : حق تعالى مرا فرموده است كه با خاصان خود روم . على عليه السلام را بر دست راست خود بداشت و حسن و حسين عليهماالسلام را در پيش خود و فاطمه عليهاالسلام را در پس سر خود و روى به صحرا نهاد و گفت : نخواهم كه يكى از صحابه با من بيايد.
اسقف چون از دور ايشان را بديد، گفت : آنان كيستند كه با محمد مى آيند؟ گفتند: آنكه بر دست راست وى است داماد و پسر عم وى است . آنكه در پس سر او است دختر او است و آن دو كودك دو نواده اويند. اسقف گفت : زنهار كه مباهله مكنيد و مصالحه كنيد كه من رويهاى مى بينم كه اگر از حق تعالى در خواهند كه كوهها را زايل كند، مستجاب شود و يك ترسا بر روى زمين نماند. جمله پيش رسول آمدند و صلح كردند، (بر آنكه هر سال هزار حله بدهند و سى زره پسنديده تسليم مسلمانان نمايند. بدين منوال صلحنامه اى نوشته به منازل خود بازگشتند.) و پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود كه اگر صلح نكردندى و مباهليه كردى ، (خداى تعالى ايشان را مسخ گردانيده ) آتشى بيامدى و همه را بسوختى و بر روى زمين يك ترسا نماندى