آورده اند كه جمعى كفار قصد زكرياى پيغمبر عليه السلام كردند. زكريا عليه السلام روى آن نديد كه با ايشان مقاومت نمايد: الفرار مما لا يطاق من سنن المرسلين ، را كار بست ، (پشت بديشان كرد) به درختى رسيد. اشارت به وى كرد. درخت شكافته شد. زكريا عليه السلام در ميان درخت رفت . چنين گويند كه ابليس لعين گوشه رداى زكريا عليه السلام بگرفت و بيرون درخت نگاه داشت . درخت درهم پيوست . آن ملاعين بدانجا رسيدند. ابليس لعين ايشان را دلالت كرد و بفرمود تا اره بياوردند و بر سر درخت نهادند و باز مى بريدند و هر لحظه از سرادقات غيب ندا به گوش زكريا عليه السلام مى رسيد كه : هان ؛ بنگر تا ننالى و آهى كه اگر بنالى و آهى كنى نامت از جريده صابران محو كنيم و دشمنانت از سراى وجود برون كنند و ما در حجه شهودت نگذاريم . پس چون اره به فرق زكريا عليه السلام رسيد، گفت : شكر تو را كه خون من بر سر كوى تهمت تو مى ريزند. صبر كرد و آهى نكرد تا به دو نيمش باز مى بريدند و در آن وقت كه به دو نيمش باز مى بريدند، اگر از وى سؤال كردند كه چه خواهى ؟ از اجزا و ذرات او نعرات عشق برآمدى كه آن مى خواهم كه تا قيامت اين بريدن از سر مى گرفتند.