تلفن عمومی
دويد م و دويد م سر کوچه رسيد م
کنار جوی آبی يک تلفن رو د يد م
تلفن عمومی دوست قشنگ من بود
هميشه بی صدا بود ولی خيلی زرنگ بود
پاهاش توی زمين بود سرش توی آسمون
گوشه لبهای اون يک لبخند مهربون
تکه سيم سياهی هميشه روی سر داشت
از همه آ د مها انگاری اون خبر داشت
آدمهای جور وا جور گوشی رو بر می داشتند
تو قللک کوچکش سکه ای می گذاشتند
صدای بوق که اومد شماره می گرفتند
شاعر : محمدتقی محقق
رايانه ( كامپيوتر)
پدرم گفت به من سخنی جانانه
از همان چيزی که اسمش هست رايانه
صورتی دارد او کوچک و رنگين است
اسم او مانيتور وزن او سنگين است
صورتش چون تی وی جعبه ای از شيشه
از دو دوست ديگر او جدا نميشه
اولين دوست او صفحه کی برد است
صفحه ای پر دکمه يک کمی هم ترد است
دوست بعدی او جعبه ای پر شور است
با دو تا دوست خود آشنا و جور است
دست در دست هم چقدر خوشحالند
جنب و جوشی دارند همگی پر کارند
بهارم و بهارم
شادي با خود ميارم
شكوفه هاي سفيد
گل هاي تازه دارم
سه ماه دارم هميشه
فروردين اوليشه
ارديبهشت و خرداد
ماههاي آخريشه