صالح بن سعيد گفت : نزديك ابوالحسن على النقى عليه السلام شدم و او را در خانه صعاليك باز داشته بودند. گفتم : يا بن رسول الله ! در همه كارها خواستند كه تو را فرو نشانند و از بى حرمتى و كم داشتى هيچ باقى نگذاشتند تا در خانه صعاليكت فرود آوردند.
وى به دست اشارت كرد و گفت : بنگر، بنگريستم : مرغزارى ديدم كه غايت خوشى و زنانى در آنجا كه هيچ كس مثل ايشان نديده باشد. غلامان همچون لؤ لؤ مكنون و در او جويهاى آب روان ، بصرم متحير شد و چشمم خيره گشت . گفت : اين از براى ما ساخته اند، هر كجا كه باشيم با ما باشد. ما در خانه صعاليك نيستيم .