راز گمشده خاور
راز گمشده ي خاور
عبدالمجيد نجفي
قسمت اول
نسيم عصر پرده تورى را پيچ و تاب مىداد و مىآمد داخل اتاق. “مجيد” نشسته بود پشت ميز چوبى تازهاش و داستان مىنوشت:
- “خاله خاور توى اتاقك خود نشسته بود و با چشمهاى گود افتاده شهر را نگاه مىكرد. تكّهاى رنگين كمان افتاده بود گوشه آسمان. هدايت پسرِ خاله خاور سالها دير كرده بود امّا خاله به همه مىگفت كه هدايت او خواهد آمد و او را از آن اتاقك لعنتى به خانه تر و تميزى خواهد برد - هدايت كه بياد برايش زن مىگيرم عين پنجه آفتاب - خاله اين جورى مىگفت و صدايش را مىآورد پايين - اگر غول شاخدار بذاره -
اتاق خاله خاور ابتداى كوچه پشت حمام بود. دود و بوى تون حمام يكراست قيقاج مىخورد و مىپيچيد توى اتاقك خاله. سرازيرى كوچه را پس از گذشتن از چند پيچ پايين كه مىرفتى مىرسيدى به دالان شير فروشها. دالانى تاريك و طولانى. بوى گاو و پهن مىآمد از دالان. كسانى كه دلشان شير گاو تازه مىخواست، بايد دبّه به دست مىرفتند به خانه شيرفروشها. “مجيد” از نوشتن باز ايستاد. رفت از يخچال سيب زردى برداشت و گاز زد.
- غول شاخدار!
آمد پشت ميز نشست. ميزى كه هديه آخر سال تحصيلى پدرش بود:
- “هدايت وقتى مىرفت سربازى، خاله يك چشمش خون بود و يك چشمش آب.”
مجيد نگاهش را دوخت به بنفشههاى باغچه و يادش آمد مادربزرگ - “آبايى” - به خاطر خاله خاور اشك ريخته بود:
- شوهرش يه لات تمام عيار بود. آخرش هم معتاد شد و افتاد زندان. اگر كس و كار داشت كفالت درست مىكردند واسه هدايت اما....
بغض امان نداد. سيب زرد ناتمام مانده بود توى بشقاب، همه چيز آن سوى پرده اشك لرزيد. بنفشهها، حوض آب، درخت آلبالو، دوچرخه و همه چيز. مادر رفته بود با “ملوك” خانم همسايه براى خريد. پدر توى شركت داروسازى شيفت شب بود. مجيد تكيه داد به پشتى صندلى و با خود گفت:
- بايد بهترين داستان را درباره خاله خاور بنويسم! برخاست و در طول اتاق شروع كرد به قدم زدن. آقاى نجفى در ذهن او گفت: هر پشتك وارويى كه مىخواهين توى داستان بزنين اما بايد جورى اين كار رو بكنين كه خواننده باورش بشه. توى داستان شما مردى مىتونه پرواز كنه ولى فضاى داستان جورى بايد طراحى بشه كه خواننده قبول كنه در آن شرايط خاص مرد داستان شما قادر به پرواز بوده...!
“آبايى” سرك كشيد توى ذهنش و حرف آقاى نجفى را قطع كرد - “همه گفتند كار، كار از ما بهترونه. رخشنده بند انداز مىگفت كه طرفهاى كردستان يك جن آبى هس. مىگفت كه هدايت خاله خاور را جن آبى با خودش برده! آقاى مرادى پدر مجيد كتاب “جهان افسانه” را بست و چنگال را زد به ريف هندوانه.
- “اين حرفا كدومه ننه؟ توى مانور كشته شده هدايت شايد هم بعضى از اين گروهكها دزديدناش از سر نگهبانى و فروختندش به عراقىها! ماهها و سالها گذشت. خبرى از هدايت نشد. خاله خاور ديوانه شد به خاطر تنها پسرش، هدايت. مجيد باز هم صورتش داغ شد و آقاى نجفى آهى كشيد و گفت:
- “مىبينى آقا مجيد؟! ناپديد شدن هدايت خاله خاور سوژه جالبى يه پسر يه زن پا به سن گذاشته تنها، رفته سربازى و برنگشته! مادر از غم دورى و شدت تنهايى ديوانه شده. اين وسط حرفهاى زنهاى محلّه جالب تره. مثلاً همان رخشنده كه ميگه طرفهاى كردستان يه جن آبى هس. اين، كار رو داستانىتر مىكنه. چند احتمال هس. اول اينكه هدايت قيد همه چيز را زده و فرار كرده به عراق يا به تركيه. دوم اينكه اشتباهى توى مانور كشته شده. سوم اينكه با يك دختر كُرد ازدواج كرده و براى هميشه رفته پيش آنها. چهارم آنكه هدايت توى كوه و بيابون نصف شب نگهبانى مىداده. شبحى چيزى ديده و از ترس سكته كرده. پنجم آنكه جن آبى از او خوشش آمده و با خودش اونو برده به شهر خودشان. از كجا معلوم؟ شايد دخترش را هم داده به او. حالا دل هدايت مىسوزه واسه مادرش اما كسى كه به شهر جنهاى آبى ميره شايد ديگه نمىتونه برگرده به اين دنيا.
مجيد نگاه كرد به نور سرخ خورشيد كه افتاده بود نوك شاخههاى درخت آلبالو. برگشت و سيب نيم خورده را برداشت و به دندان كشيد. ورقهاى كاهى كاغذ روى ميز بود. هفتهها بود كه خاله خاور و داستان پسرش بد جورى ذهنش را مشغول كرده بود.
- “بايد بنويسم!”
آقاى نجفى گفته بود كه وقتى موضوعى همه هوش و حواس شما را لبريز كرد، هيچ راهى نداريد جز اينكه يك خودكار خوب و بستهاى كاغذ برداريد و برويد به غار تنهايىتان. غول شاخدار، جن آبى و احتمالاتى كه آقاى نجفى بعد از كلاس با او در ميان گذاشته بود، همه فكرش را به خود مشغول كرده بود. صداى باز شدن در او را به خود آورد. مادر با زنبيلى پر از نان سنگك و سبزى خوردن وارد شد.
- “خسته نباشى آميرزا!”
مادر با لبخند گفت و چادرش را انداخت روى طناب رخت. نوشتههايش را جمع و جور كرد و گذاشت لاى پوشه. همان لحظه چشمش افتاد به سطل كنار ميز كه پر از ورق كاغذهاى مچاله شده بود.
ادامه دارد....
قسمت دوم
صداى خش خش مىآمد. به نظرش ايستاده بود مقابل كوهى از كاغذهاى كاهى مچاله شده. آفتاب از پشت سرش مىتابيد و سايه درازش رفته بود روى تل كاغذها و از كمر به بالا با چين و شكن بسيارى بر تپه كاغذى شكسته بود. يادش آمد همه آن كاغذها را خودش ورق ورق مچاله كرده و دور انداخته است. از اينكه چند سال گذشته بود و نتوانسته بود داستان خاله خاور و پسرش هدايت را بنويسد، بغض گلويش را فشار مىداد.
- “بايد بنويسم!”
همان لحظه باد ملايمى وزيد و خش خش كاغذهاى مچاله زياد شد. آن وقت آقاى نجفى پيدايش شد. معلوم نشد چه جورى به آنجا آمده است. موهاى سر و ريش انبوهش سفيد بود. با خودش گفت كه پانصد سال را شيرين دارد. آقاى نجفى گفت:
- “رفته بودم دنبال هدايت!”
نشست روى پيت حلبى و آه كشيد. به نظر خيلى خسته مىآمد.
- “خستهام مجيد جان. رفتم سرى به همه آدمهاى داستانهايم زدم. ميدونى؟ دلم برايشان تنگ شده بود. درسته چيزى نمونده براى هميشه بروم پيش آنها اما خب! قبل از رفتن بايد مىرفتم و مىديدمشون. سالها طول كشيد ولى به زحمتش مىارزيد!
سايه آقاى نجفى تكيه داده بود به يك چوبدستى. هدايت جوانكى بود سيه چرده با موهاى سياه برّاق. شلوار سربازى پايش بود و پيراهن آستين كوتاه سفيد به تن داشت.
- “مىبينى مجيد؟ اين هدايته. بعدها به روزگارى ديگر برادرى خواهد داشت به اسم يوسف كوتوله. هر دو عاشق دخترى به نام “زرى” خواهند شد. زرى دختر اوس احمد بنّاس. توى يه دعواى دسته جمعى با سنگ مىزنن به سر هدايت و ديوونه مىشه هدايت. دست بر قضا زرى هم هدايت رو مىخواس. اوس احمد همه زندگىاش رو مىريزه پشت كاميون و ميره تهران. بعد به روزگارى ديگر در داستان كوچه باغيها(1) هر دو برادر توى بمباران هوايى كشته مىشوند! پيرمرد پانصد ساله نفسى تازه كرد و گفت:
- “اما اين هدايت، هدايت خاله خاوره. آوردمش اينجا. هر سوالى دارى از او بپرس.”
مجيد خيس عرق شده بود. آفتاب بالاتر آمده بود و سايهاش كوتاهتر شده بود. حس مىكرد سوالهاى زيادى دارد. دلش مىخواست ساعتها بنشيند و با هدايت گپ بزند. اين را پيرمرد پانصد ساله حدس زد.
- “وقت رفتنه داداش! بايد برگردم به اوراپوس(2). شايد آنجا عاليجناب هرانيوس باشم. شايدم پدربزرگ. همسايه ديوار به ديوار شيخ اجل سعدى شيرازى. قاه قاه خنديد. صدايش در كوه و دشت پيچيد. انگار تبديل شده بود به صدايى كه با خنده مىگفت:
- “خيال نكن اين همه كاغذ را بىخود سياه كردى!”
صدا طنين دار بود. طنين صدا مىرفت تا مرزهاى بيكران و انگار تمامى نداشت. هدايت چمباتمه زده بود روى زمين خاكى و با تكه چوبى نقشهاى عجيب و غريب روى خاك مىكشيد. باد نسبتاً تندى وزيد. كوه كاغذى به حركت درآمد. صداى خش خش بلند و بلندتر شد. آفتاب درست به وسط آسمان رسيده بود و هوا گرم بود. نه او و نه هدايت هيچكدام سايهاى نداشتند. كوه كاغذى در هم فشرده شد و هدايت با كفشهاى كتانى شروع كرد به دويدن.
- “نه! نرو ما بايد حرف بزنيم!”
فريادش او را از خواب بيدار كرد. خيس عرق بود. نور قرمز رنگ چراغ خواب غليظتر به نظر مىآمد. در جايش نشست و وقتى صداى خش خش كاغذ شنيد، همه چيز يادش آمد. صدا از داخل سطل كنار ميز مىآمد. چشمهايش را ماليد و نفساش بند آمد. كاغذهاى مچاله شده زير نور سرخ رنگ ورم مىكردند و به هم مىپيوستند.
- “خدايا! چى دارم مىبينم؟!”
خواست برخيزد و از اتاق فرار كند اما مثل آن بود كه به تشك چسبيده است.
- “مامان!”
مادرش توى هال خوابيده بود و خرخر خفيفاش به گوش مىرسيد. صدا از گلويش خارج نشد. چند لحظه طول نكشيد تا آدمكى كنار ميزش سر پا ايستاد در حاليكه پاهايش هنوز داخل سطل بود.
- “سلام عرض كردم!
صدايش كمى به خش خش كاغذ مىمانست. خشك و بيش از حد رسمى بود.
- “تو كى هستى!؟”
- “من غول كاغذى هستم سرورم!”
- “غول كاغذى!؟”
- “بله سرورم!”
- “اينجا. چيكار مىكنى. من... يعنى چه جورى... آخه!”
غول كاغذى از داخل سطل بيرون آمد و رفت نشست پشت ميز، نيمه رو به چراغ خواب، قرمز كمرنگ بود و چين و شكن كاغذى معلوم بود اما نيمه ديگرش تاريك بود و چيزى قابل تشخيص نبود.
- “راستش مرا جناب نجفى فرستاد خدمت شما. گفت كه هفتههاس مىخواهيد داستانى بنويسيد. زبان مجيد كاملاً بند آمده بود. حس مىكرد به اندازه خروارها سنگ وزن دارد و قادر به حركت نيست. نمىدانست خواب است يا بيدار. غول كاغذى سر برگرداند و به شب آن سوى پنجره خيره شد.
- “بايد راه بيفتيم سرورم!”
- “كجا؟!”
صدا انگار از گلوى او برنخاست.
- “خيلى جاها بايد برويم. مگه نمىخواهيد داستان بنويسيد؟! غول روى داستان مكث كرد. مجيد نفهميد به قصد احترام داستان را جور خاصى گفت يا مىخواست او را مسخره كند. با خودش گفت:
- “بايد ترس را كنار بذارم! مگه توى كلاس داستان نويسى ياد نگرفتيم كه بايد نگاه كنيم؟ خوب نگاه بكنيم و خوب هم به خاطر بسپاريم. بايد هر چه مىبينم در يادم بماند. آره! سر فرصت مىنشينم و داستان خاله خاور و پسرش هدايت را مىنويسم و خلاص! با كرختى برخاست و رفت توى پستو تا لباس بپوشد. غول كاغذى بىصبرانه در انتظار او بود.
قسمت سوم
از روى پيراهن آستين كوتاه نخى بادگير سرمهاىاش را پوشيده بود. باد شبانه مىخورد به صورتش و غول كاغذى هر چند خش خش خفيفى داشت اما نرم راه مىرفت و حرف كه مىزد با چشمهاى اندك سرخ خود روبرو را نگاه مىكرد.
- “از كجا شروع كنيم سرورم!؟”
داشتند به سوى جنوب شهر مىرفتند و از كنار باغستانهاى قديمى رد مىشدند.
- “چى را از كجا شروع كنيم؟!”
- سرورم! مگر شما نمىخواهيد داستان بنويسيد؟ داستان خاله خاور و پسرش هدايت را!؟
- “چرا؟!”
- “خب! شما بايد فضاى داستان را بشناسيد. آدمها و سرگذشت آنها را. مثلاً دوست داريد، پدر هدايت را بشناسيد؟”
- “پدر هدايت؟!”
- “بله. عنايت را. چون اگه خاله خاور روز و شب داره دود تون حمام را نفس مىكشه توى آن اتاقك چهار وجبى اگه هدايت رفت سربازى به كردستان و آن ماجرا برايش پيش آمد....
مجيد همانطور كه از نور زرد رنگ تير چوبى برق مىگذشتند، پرسيد:
- “ها! هدايت چه بلايى سرش اومده؟!”
غول قاه قاه خنديد.
- “خيلى عجله نكنيد سرورم! يكى يكى، سراغ هدايت هم مىرويم. آن وقت دستش را پيش آورد.”
- “سرورم! دست مرا بگيريد.”
مجيد با كمى ترديد دست غول را گرفت. انگار كه دستش را توى ورق كاغذ روزنامهاى مچاله و ولرم گذاشت.
- “دوست داريد مرده عنايت را ببينيد يا زندهاش را!؟”
مجيد گفت: “مردهاش به چه دردم مىخوره؟!”
غول گفت: “درسته!”
و ادامه داد:
- “بهتره برويم سراغ چند روز پيش از مرگ او. موافق هستيد!؟”
- “موافقم!”
هنوز لبهاى مجيد كاملاً بسته نشده بود كه احساس كرد از روى زمين كنده شدند. قلبش تند و تند مىزد
- “خدايا كمكم كن!”
احساس مىكرد از توى نسيم خنك مثل ماهى پيش مىلغزند.
غول گاهى نفسهاى بلند مىكشيد. مجيد با خود فكر مىكرد:
- “ديدى چى شد؟! فكر نمىكردى يه روز كه نه، يه شب پرواز كنى.”
- “رسيديم سرورم!”
مجيد همانطور كه در شهر بازى سوار چرخ فلك بزرگ مىشد و هر بار كه چرخ فلك از آن بالا رو به پايين مىچرخيد، دل او آهسته فرو مىريخت، حالا هم با همان احساس در جايى نيمه تاريك فرود آمد. بوى آزار دهنده مثل سوختن پشم و نايلون مىآمد. دماغ و سينهاش شروع به سوزش كرد.
- “اينجا كجاس!؟
غول كاغذى جلو افتاد و قاه قاه خنديد:
- “قصر آرزوهاى عنايت خان، سرورم!”
وقتى چشمهايش عادت كرد ورودى خرابهاى را تشخيص داد. چارهاى نداشت. به دنبال غول - حالا غول كاغذى دو برابر او بلندى داشت و لاغرتر به نظر مىرسيد - در گوشهاى توى يك اتاقك مخروبه، كور سوى فانوسى ديده مىشد. مجيد به دنبال غول از چند پله فرو ريخته بالا رفت. بسيار مواظب بود تا زمين نخورد.
- “كى يه.... اين وقت شب!؟”
غول با خش خشى آهسته گفت:”با او حرف بزن، سرورم! مجيد به خود آمد”
- “سلام!”
دستپاچه گفت و مردى خميده پشت را ديد كه نيمه نشسته زير پلاس پارهاى مىجنبيد. از بوى عرق ترشيده و دود حالش داشت به هم مىخورد.
- “تو ديگه كى هستى!؟”
مجيد گفت: “من مجيدم!”
چهره مرد به زحمت در نور كم سو ديده مىشد و موهاى انبوه سر و ريشاش به هم چسبيده بود.
- “اينجا چى مىخواى!؟”
- “من و اين دوستم آمديم حالتو بپرسيم، آخه...!”
- “دوستت؟! كو كجاس!؟”
- “ايشان هستند!”
اشاره به غول كرد. غول كاغذى بىحركت خيره به عنايت بود و چيزى نمىگفت.
- “لامصب! كو. حالا ديگه ديوونهها هم نصف شب راه افتادند تو كوچه و خيابون!”
مجيد خواست چيزى بگويد كه غول گفت:
- “سرورم! او مرا نمىبيند!”
مجيد از تصور اينكه عنايت او را تنها مىديد، ترسيد.
- “ببين آقا عنايت! من تو محلهاى زندگى مىكنم كه خاله خاور زن تو هم اونجا زندگى مىكنه. پسرت هدايت رفته سربازى و سالهاست كه برنگشته. مىخواهم بدانم چه بلايى سر تو و هدايت اومده. چى شده خاله خاور به خاك سياه نشسته!؟ عنايت مثل جانورى هراسان با چشمهاى غير قابل تشخيص رو به او زل زده بود. چند دقيقه گذشت. آن وقت ناگهان صداى مويه مرد همه اتاقك را پر كرد.
- “بيچاره خاور - طفلك هدايت!”
مجيد گذاشت تا مرد ژوليدهاى كه زانوهايش را بغل كرده بود، يك دل سير گريه كند. وقتى كمى آرام شد، دماغش را بالا كشيد و با كلماتى كه خسته به نظر مىرسيد، گفت:
- “از كجا بگم جوان؟! هم زندگى خودم را تباه كردم، هم ظلم به زن و بچهام كردم!”
مجيد دم در، حلبى وارونهاى را ديد. رفت نشست روى آن.
- “جوان بودم. خوش هيكل بودم. مىرفتم روستاهاى اطراف پارچه و ظروف سبك مسى مىبردم دهات اطراف و مىفروختم. تا اينكه.. مجيد بىصبرانه چشم به سياهى و دهان ناپيداى مرد دوخته بود.
- “تا اينكه يه روز دم در يكى از خانههاى ده چشمم افتاد به او.
مجيد بىاختيار پرسيد: “به كى؟!”
غول كاغذى درست مثل مجسمهها سرپا بود. نه چيزى مىگفت و نه حركتى مىكرد.
- “به خاور ديگه. غم عالم توى چشمهاى سياهش بود. باورت مىشه جوان؟ بند دلم پاره شد. بيچاره شدم من. هر جا كه مىرفتم يك جفت چشم سياه و غمگين دوخته شده بود به من. آن قدر پارچه آوردم و برايشان كله قند و چايى بردم تا ددهاش(3) را راضى كردم خاور را به زنى بدهد به من - هاى روزگار! ميدونى جوان؟ دو سال اول زندگى خوبى داشتيم. بگذريم از اينكه خاور هميشه نگاه مىكرد به جايى كه نمىدانستم كجاست دو تا اتاق اجاره كردم. هى كار مىكردم و مىخواستم يك خانه نقلى بخرم. همان وقتها بود كه هدايت به دنيا آمد اما...!
مجيد دل توى دلش نبود. نمىخواست هيچ حدسى بزند. شعله كبريتى براى چند لحظه صورت تكيده مرد را روشن كرد. چشمهاى سياه و نوك دماغش در ميان موهاى چرك و به هم چسبيده پيدا شد و نوك سيگارى آتش گرفت:
- “شريك نامرد!”
غول كاغذى سرش را تكان داد و رفت كنار پنجره ايستاد. بيشتر شيشههاى پنجره شكسته بود. خيره شد به محوطه خرابه و تل خاكى كه از وسط خرابه مثل تپهاى كوچك بالا آمده بود.
- “مىخواستم به زودى خونه بخرم. مىخواستم همه چيز داشته باشم. خونه، يه باغ كوچيك، يه كارگاه. آن وقت با يكى شريك شدم. جوان شهرى بود و خيلى زبان باز بود. خاور مىگفت كه نياورمش خانه. اما من گوشم بدهكار نبود. يواش يواش عرق خورم كرد. بعدش هم دود و خلاصه هم چيزم را از من گرفت. زن و بچه و همه چيزم را... بيچاره خاور، زندگىاش را به باد دادم!
مجيد صداى مرد را كه به ناله حيوانى زخمى شبيه بود مىشنيد و پلك نمىزد. حس مىكرد نفساش بالا نمىآيد. نمىدانست چه بايد بكند. غول كاغذى كه چشمهايش سرختر مىنمود، پيش آمد و گفت:
- “سرورم! او خيلى وقت پيش مرده. همين جا توى اين خرابه مرد.
مجيد از جا جست. ولى...! ولى او داشت حرف مىزد. غول سر خم كرد و از درِ اتاق بيرون رفت.
- “گفتم كه سرورم! گفتم كه مىآورم شما را به زمان چند روز قبل از مرگ او.”
مجيد داد زد: “اين قدر سرورم - سرورم نگو. من سرور كسى نيستم... من!
آن وقت دم پلههاى فرو ريخته چمباتمه زد و در حاليكه پشت به ديوار مىداد، گفت:
- “ميدانى دوست عزيز! نوشتن داستان خيلى خوبه. اما به جاى همه آدمهاى قصه بايد غصه بخورى... مثلاً همين خاله خاور... همين عنايت بدبخت، همين....! بغض راه گلويش را بست و شب در آن سوى پرده اشك لرزيد.
قسمت چهارم
چيزى به ظهر يكى از روزهاى تابستان نمانده بود. حتى يك لكه ابر توى آسمان آبى نبود. غول كاغذى و مجيد روى پشت بام زير سايه درخت پر شاخ و برگ توت چهار زانو كنار هم نشسته بودند. زن جوانى نزديك حوض توى طشتى لباس مىشست. پسر بچهاى سه چهار ساله زير پنجره روى پتوى سياه سربازى به خواب رفته بود. داخل اتاق گاهى صداى خندههاى بلند دو مرد در هم مىآميخت. غول كاغذى تمام هيكلاش به رنگ كاغذ كاهى پر چين و چروك در آمده بود.
- “مىشنوى دوست عزيز!؟”
از وقتى مجيد به خاطر سرور خطاب كردن او به سرش داد زده بود، مجيد را دوست من يا دوست عزيز صدا مىكرد.
- “دارند چيكار مىكنند؟!”
غول در حاليكه با چشمهاى آلبالويى رنگش دور دست ناپيدايى را نگاه مىكرد، گفت:
- “عنايت خان با دوست و شريك صميمىاش يدالهخان عرق مىخورند و تخته نَرد بازى مىكنند.
مجيد نمىدانست غول كاغذى او را دقيقاً به چند سال پيش آورده است. چند گنجشك لاى شاخههاى درخت توت به سر و كله هم مىپريدند و سر و صدا راه انداخته بودند. زن جوان كه دو سر چادر را پشت كمرش به هم گره زده بود، داشت لباسهاى شسته را آب مىكشيد. همان وقت صداى كفش پاشنه خوابيده مردى به گوش رسيد. يداله خان، جوان لاغر اندامى بود با صورت استخوانى و سبيل قيطانى. كت چار خانهاى را هم انداخته بود روى شانههايش.
- “سام عليك خاور خانوم گل!”
زن همانطور كه رختهاى خيس را روى طناب پهن مىكرد، به او محل نگذاشت. زن صورت گردى داشت. ابروهاى به هم پيوسته و گونههاى صورتى رنگش نشان از جوانى و شادابى داشت اما زن اخمو بود و به نظر عصبانى مىآمد. مرد جوان همانطور كه كفشهايش را روى آجر فرش كف حياط مىكشيد، رفت مستراح. مجيد غرق تماشا بود. نور آفتاب نزديك ظهر از ميان شاخهها رد شده بود و افتاده بود روى سر و صورت كودكى كه به خواب رفته بود. زن نزديكتر رفت و دم پتو چمباتمه زد:
- “هدايت! هوى پسرم!”
موهاى سياه پسر را نوازش كرد. همان لحظه يداله با چالاكى خود را پشت سر زن جوان رساند.
- “مگه من چى كم دارم خاور جان؟! به خدا حيفه تو اين قوطى كبريت نفله بشى. زن بلند شد. دست برد و گره چادرش را از كمرش باز كرد.
- “خجالت بكش مرد!”
مرد جوان سرش را خم كرد تا صورت زن را ببيند.
- “يه عمر نوكرت مىشم! آخه عنايت چى داره كه من ندارم؟!”
زن جوان با صداى خفهاى گفت:
- “اون شوهرمه. پدر بچه منه. چرا ولمان نمىكنى. چرا دست از سرش بر نمىدارى؟!
مرد دستش را بالا آورد. همان وقت صداى عربدهاى به گوش رسيد: “كجايى زن؟ يه كاسه خيار ماست وردار بيار كوفت كنيم.
مرد جوان يك قدم جلو گذاشت:
- “مىبينى؟ فكر مىكنى قدر تو رو مىدونه؟ چرا نمىفهمى پاى شوهرت به كافهها باز شده؟ يعنى تو نميدونى هر شب چقدر پول به باد ميده؟
زن جوان عقبتر رفت
- “همه اين بلاها را تو سرش آوردى. عنايت كجا اين گُه كارىها را بلد بود؟
مرد جوان پريد جلوى زن و دستهايش را از هم باز كرد
- “بيا فرار كنيم خاور! من خوشبختت....!
هنوز حرف مرد تمام نشده بود كه صداى كشيدهاى محكم توى حياط پيچيد.
- “تو غلط مىكنى مرتيكه الاغ!”
هدايت سه، چهار ساله از خواب بيدار شد و صداى گريهاش زن جوان را به طرف او كشاند. يداله دستش را گذاشت روى صورتش و چند بار ماليد. فكر نمىكرد يك زن دستى به آن سنگينى داشته باشد.
- “سليطه دهاتى!”
راهش را كشيد و رفت طرف پلّههاى اتاق. يك پايش را گذاشت روى پلّه اول و ايستاد. سر برگرداند. و با صدايى كه از خشم مىلرزيد، گفت:
- “مثل سگ پشيمان مىشى...، حالا مىبينى!”
خاور پسرش را بغل كرد و در حاليكه صداى ضربان تند قلبش در گيجگاههايش مىپيچيد با غيظ يداله را نگاه كرد. يداله زير نگاه تيز و خشم آلود خاور كم آورد و از پلهها بالا رفت. غول كاغذى آهى كشيد و برخاست. مجيد احساس مىكرد به كف پشت بام دوخته شده است.
- “حالا چى مىشه؟ چه اتفاقى مىافته؟!
غول شانههايش را بالا انداخت: “زندگى خاور بر باد مىرود، دوست من!
قسمت پنجم
برف سنگينى همه جا را سفيد پوش كرده بود. همه كوهها و ته درهها يكدست سفيد بود و هوا سوز داشت. سنگرهاى بتونى جا به جا مثل وصلههاى ناجور در زمينه يكدست سفيد كوهستان به نظر مىآمد. غول كاغذى كت و شلوار مشكى تنش بود اما مجيد سر و صورتش را با شالى سبز رنگ پوشانده بود و پوستين تنش بود. هر دو پشت پنجره كوچك سنگرى ايستاده بودند و نگاه مىكردند.
چند متر آن سوتر چند افسر دور آتشى نشسته بودند و چايى مىخوردند و گپ مىزدند. آنها سه نفر بودند. صداى گفتگوهاى آنها تقريباً شنيده نمىشد. غول كاغذى دست برد و دريچه را باز كرد. موجى از هواى سرد به همراه صداى خش دار افسرى كه پشت به آنها روى كنده درختى نشسته بود، داخل سنگر ريخت.
- “... گرفتارش شده بودم. يه پسر داشت. بچه با نمكى بود. شوهرش از آن احمقهاى درجه يك بود. مىدانيد؟ قبل از اينكه وارد نظام بشوم، توى كار خريد و فروش بودم. مىرفتيم آن طرف مرز. با خودمان خرماى خشك و چايى و توتون و زعفران و اين جور چيزها مىبرديم و برگشتنى ساعت و چراغ و پارچه مىآورديم. پول خوبى جمع كرده بودم. يك روز ظهر تابستان بود. با شوهرش نشسته بوديم توى اتاق و خوش بوديم. بدبخت آنقدر خورده بود كه ناى تكان خوردن نداشت. به هواى مستراح آمدم بيرون. حال خودم را نمىفهميدم. وقتى توى حياط راه مىرفت، انگار كه روى ابرها قدم برمىداشت. چشمهاى سياهش ديوانهام كرده بود. يك لحظه خواستم دستهايم را بگذارم روى شانههايش. بخار از دهان افسرى كه پا به سن گذاشته بود و براى دو افسر جوانتر از خود ماجرا نقل مىكرد، در اطراف سرش پيچ و تاب مىخورد. ته مانده چايى را سركشيد و ادامه داد:
- “چنان با سيلى زد توى صورتم كه برق از چشمهايم پريد!
دو افسر جوان حيرت زده چشم به دهان او دوخته بودند. مجيد زمان و مكان را از ياد برده بود. نمىدانست كجاست و در چه سالى به سر مىبرد. با همه وجودش گوش مىداد. نمىخواست حتى يك كلمه از حرفهاى كسى را كه يداله خان بود و يكى از صاحب منصبهاى هنگ بود، نشنيده بگذارد.
- “مىدانيد؟ آن سيلى مسير زندگى مرا عوض كرد!”
درجه دارى دوان دوان آمد و چكمههايش را به هم كوبيد و كاغذى را داد دست صاحب منصب هنگ. بعد با اشاره دست او درجه دار عقب گرد كرد و دور شد.
- “بايد فردا هنگ را جمع كنيم دوستان!”
افسر جوانتر خم شد و از روى آتش كترى سياه را برداشت و ليوان صاحب منصب را و بعد هم ليوانهاى دسته دار خودشان را پر كرد.
- “شوهر زن را معتاد كردم. اسم شوهرش عنايت بود. هر چى داشت و نداشت فروخت و توى قمار باخت. حتى زن و بچهاش را. يك شب، يكى از شبهاى پاييز بود و هوا سرد شده بود. آمدم تا دار و ندارش را تصاحب كنم. لبى به خمره زده بودم و سرم گرم بود. باز، آن زن كولى بازى در آورد. به روى من قمه كشيد. اول چند بار تيغه را كشيد به دو طرف صورتش. خون همين جورى از صورتش مىريخت پايين. بعد كه جلوتر رفتم با قمه زد به اينجا! صاحب منصب با دست چپ اشاره به سمت چپ صورتش كرد. مجيد خيلى دلش مىخواست جاى زخم كهنه را روى صورت او ببيند. غول آهسته گفت:
- “عجله نكن دوست عزيز! به زودى مىبينى!”
-.... بعد با ته قمه زد به گيجگاهم. حسابى گيج شدم. همه چيز به نظرم توى بخار شناور بود. زن با عجله دست بچهاش را گرفت. دَم درِ اتاق خواستم نگذارم فرار بكند. اما او قمه را برد بالا. حتم داشتم اگر كنار نروم، قمه را تا دستهاش توى سينهام فرو خواهد كرد. اين بود كه كشيدم كنار. زن دست بچهاش را كه تازه به مدرسه مىرفت، گرفت و در رفت و براى هميشه در دل شب ناپديد شد.
- “قربان! ببخشيد. بعد چه به سر آن زن آمد؟ يعنى كجا رفت؟”
صاحب منصب آهى كشيد و با كرختى برخاست.
- “نمىدانم - يعنى نرفتم دنبالش!”
افسر ديگر كه او هم پالتوى ضخيم زيتونى رنگ تنش بود و از نيم رخ نصف سبيل زردش معلوم بود، پرسيد:
- “شوهرش چى شد؟”
- “نمىدانم. به گمانم يه گوشه تلف شد. درست مثل يه سگ بىصاحاب!”
صاحب منصب ادامه داد: “كسب و كار را ول كردم. رفتم توى نظام مىدانيد به انتقام آن زن لجباز چقدر از سر زنها چادر كشيدم پايين!؟ توى مسجد گوهر شاد خودم تنهايى يازده زن را با گلوله زدم. همه عمرم دارم او را مىكشم. اما او همچنان زنده است. من كه سبيل فلك را دود مىدهم، زورم به يك زن دهاتى نرسيد. مسخره است، نه! شبها كابوس مىبينم. انبوه زنهاى سياه پوش با يكدست جاى زخم گلوله را فشار مىدهند و با دست ديگر قمه برداشتهاند و به طرف من حمله مىكنند. همه آن زنهاى قمه به دست خاور هستند. چند بار به بهانه مريضى استعفا نوشتم اما دستگاه كجا قصابى مثل من گير مىآورد. آنها مىدانند كه من مثل آب خوردن آدم مىكشم. حالا هم توى اين زمستان ما را آوردند اينجا. مىخواهند توى اين سرما و وسط كوه و بيابان نسل كردها را از روى زمين بردارم. ولى خستهام. سالهاست درست و حسابى نخوابيدهام. برويم رفقا. بايد هنگ را كوچ بدهيم از اين جهنم درّه....
همان لحظه صداى گلولهاى در كوهستان برف پوش طنين انداخت و در همه درّها تكرار شد. جناب يداله خان صاحب منصب نظامى فرمانده بىرحم قشون و رئيس هنگى كه براى سركوب و اعدام به آن منطقه اعزام شده بود، از پشت هدف گلوله قرار گرفت.
دهان مجيد از شدت تعجب باز مانده بود. غول كاغذى گفت:
- “او به خاطر آزار و اذيت و كشتار زنها توسط يكى از پسران داغديده با شليك يك گلوله برنو از پاى در آمد!
مجيد از دريچه سنگ ديد كه دو افسر، مافوق خود را كه داشت تلو تلو مىخورد، به حالت نيم خيز و وحشت زده نگاه مىكردند. يداله خان چند قدم از آتش بىرمق دور شد. آن وقت برگشت و بالاى سنگرى را كه غول كاغذى و مجيد داخل آن بودند، نگاه كرد. انگار مىخواست بداند چه كسى جرأت كرده و او را هدف قرار داده است. مجيد قيافه پير و مچاله شده از درد همان جوانى را كه ظهر يك روز تابستان در حياط خانه عنايت ديده بود، يادش آمد. جاى زخم روى گونه چپ او كاملاً ديده مىشد. ناگهان يداله خان با همه هيكل روى برف سقوط كرد و باريكه كوتاه خون توى برف فرو ريخت. سر و صداى كسانى كه اين طرف آن طرف مىدويدند با صداهاى فحش و فرياد در هم آميخته بود. غول كاغذى گفت: “ميدانى اسم كسى كه به جناب يداله خان شليك كرد، چه بود؟!”
مجيد حيرت زده چشم به دهان كاغذى غول دوخت.
- “اسمش هدايت بود!”
مجيد ناباورانه پرسيد: “هدايت خاله خاور!؟”
غول سرش را خم كرد تا از در سنگر بيرون برود. در همان حال انگار كه با خود حرف مىزند، گفت:
- “چه فرقى مىكند؟ بيشتر مادران اين سرزمين خاله خاور و پسران آنها هم هدايت هستند!”
مجيد در پى غول از سنگر بيرون آمد: نور خورشيد قبل از ظهر بىهيچ گرمايى بر جنازه فرمانده هنگ تابيده بود و بالاى تپّهها سربازان تفنگ در دست با فريادهاى افسران خود به اين سو و آن سو مىدويدند.
قسمت ششم
باغچه را تازه آب داده بودند. بوى ريحان حياط را پر كرده بود. چند زن روى پتوى چهار خانه پاى پنجره نشسته بودند. زنى كه پيرتر و پر حرفتر بود توى ظرف كوچك مسى داشت وسمه درست مىكرد. مىخواست ابروهاى زنها را وسمه بكشد.
- “آن عجوزه رخشنده است. جيك و بوك همه اهالى را مىداند!” غول كنار مجيد در آن سوى حياط روى تخت چوبى فكسنى نشسته بود پشت سرشان درخت مو با برگهاى پنجهاى شكل پخش ديوار كاهگلى شده بود. مجيد صداى مادربزرگش را شناخت:
- “من خوب يادمه خواهر. زن خوب و آبرو دارى بود. بيژامه و چادر و لباس بچه مىدوخت براى اين و آن. برادران شير فروش گلويشان پيش او گير كرده بود اما خاور دلاورى بود كه نگو. نادار بود. شوهرش لات و عملى بود بچه كوچك داشت اما مردها بايد مىرفتند پيش او غيرت ياد مىگرفتند!
كربلايى كبرى سيگار هما آتش زد و صورت گرد و سرخ رنگش لحظهاى توى دود گم شد.
- “يه روز صبح زود رفته بودم شير بگيرم. شوهرم حاج احمد آقا سرما خورده بود. هميشه مىترسيدم سگ ولگردى سر يكى از آن پيچها پاچهام را بگيرد! كمى مانده بود برسم به دالان تاريك كه ديدم صداى گريه آمد. راستش خشكم زد. نه مىتوانستم برگردم نه پاهايم جلو مىرفت. همان وقت ديدم كه خاور در حاليكه چشمهاى درشتش پر اشك بود، از دالان آمد بيرون. سلام دادم. از كنارم رد شد و نايستاد. بعدها چند بار پرسيدم كه آن روز چى شده بود جواب درست نداد. هر بار كمى سرخ مىشد و مىگفت كه شبح ديده توى تاريكى. چايى بريز قمر تاج!
“قمر تاج” مادربزرگ مجيد بود. قد كوتاه و بگو بخند. دست برد و از روى سماور ذغالى كترى چينى را برداشت و استكانها را پر كرد. ماهى سرخ درشتى آمده بود بالاى آب حوض بزرگ. غول كاغذى سرش را تكيه داده بود به شاخه درخت مو و چشمهايش را بسته بود.
- “گوش مىكنى آقا مجيد؟!”
مجيد همانطور كه بازگشت لكه سرخ را به ته حوض نگاه مىكرد، گفت:
- “آره! البته كه گوش مىكنم.”
غول كه به نظر خواب آلود مىآمد، گفت:
- “حالا ما سكوت مىكنيم. سكوت يعنى خوب گوش دادن!”
قمر تاج رو كرد به ملوك كه موهايش را دو سه ماه يكبار جوراجور رنگ مىكرد.
- “تو اين چيزها رو خوب مىدانى ظالم بلا! خاور براى چى برنگشت پيش بابا ننهاش!”
زنها زدند زير خنده. اما ملوك كه زن ميانسالى بود، نخنديد. خيره به زنبق گوشه باغچه ماند و در همان حال انگار كه با خود حرف مىزند، گفت:
- ماند توى شهر كه ديوانه شود!”
صداى زنها براى چند لحظه بريد. رخشنده حبّه قند را انداخت به دهان بىدندانش و گفت:
- “با همه مكافاتى كه شوهر بىغيرتش سرش آورد، باز هم او را دوست داشت!”
ملوك آهى كشيد و گفت: نقل اين حرفا نيس. خاور عروس شهر شده بود. حالا بىشوهر و شكست خورده چه جورى بايد برمىگشت به ولايت خودش! رخشنده گفت: “همه عشق و اميدش هدايت بود!”
قمر تاج گفت: “امان از درد اولاد!”
نسيم خنك عصر برگهاى درخت قطور توت را تكان مىداد. مجيد دلش براى همه مادرهايى كه آنجا بودند، سوخت. قمر تاج سالها بعد دچار بيمارى فراموشى مىشد. او كه تك تك نوههايش را تر و خشك كرده بود و از جان مايه گذاشته بود تا بچههاى بچههايش سينه از خاك بردارند، در سالهاى آخر عمرش آنها را نمىشناخت و آخر سر هم غم همين خانهاى كه پس از مرگ پدر بزرگ مىفروختند و آوارهاش مىكردند، او را از پاى در مىآورد.
كربلايى كبرى چند سال بعد با پسر بزرگش مىرفت مكه. آنجا آتش به چادرها مىافتاد و كربلايى كبرى مىماند زير دست و پا تا پسرش حسين بىمادر به خانه برگردد. چهار سال بعد ملوك براى چند ماه مىرفت ديدن پسرش به فرانسه و از همان جا پيغام مىداد به شوهرش غلام چينى فروش كه هر چه داريم و نداريم بفروش بيا خارج! همان وقت رخشنده هشتاد و سه سالگى را پشت سر مىگذاشت حال و حوصله فالگيرى و كف بينى را از دست مىداد و با كمك خرجى يكى از بنيادهاى خيريه تك و تنها در خانهاى 45 مترى زندگى مىكرد. مجيد ديد كه غروب شد و زنها برخاستند تا قبل از اذان مغرب به خانههايشان برسند.
- “هى! تو چقدر مىخوابى؟!”
دست بر شانه چروك غول گذاشت و تكان داد. غول چشمهاى سرخش را باز كرد. مجيد مىدانست با تاريك شدن هوا چشمهاى غول بيشتر سرخ خواهد شد و مثل دو تكه ذغال خواهد درخشيد.
- “بهتره ما هم راه بيفتيم!”
غول گفت و رفت طرف پلههايى كه به پاگرد پشت در حياط مىرسيد. مجيد خواست از برنامه سفر آن شب سوال كند كه غول گفت:
- “امشب مىرويم پيش آقاى نجفى. بد نيست سرى به او بزنيم. مجيد يادش نيامد چند روز پيش او را ديده است همانطور كه پا به كوچه مىگذاشتند، زير لب گفت:
- “بد فكرى نيست!”
نور چراغ زنبورى دكان جعفر آقا بقال پاشيده بود به كف خاكى كوچه و مردهاى خسته با كفشهاى پاشنه خوابيده به خانههايشان باز مىگشتند.
ادامه دارد...
قسمت هفتم
بوى گل گاو زبان همه اتاق را پر كرده بود. شب پاييزى خيلى زود از راه رسيده بود. آقاى نجفى عرق چينى سفيد به سر داشت و شلوار كردى يشمى پايش بود. جليقه مشكى از روى پيراهن سفيد مال سالها پيش بود.
- “خب آقا مجيد. چه خبر از اوضاع و احوال روزگار؟!”
مجيد نشسته بود روى كاناپه و زير چشمى عنوان كتابهايى را كه رديف روى سنگ مرمر ديوار كوتاه آشپزخانه چيده شده بود نگاه مىكرد.
- “خيلى ممنون. راستش نمىدانم... چند شب پيش بود. غول كاغذى آمد سراغم. البته قبل از آن داشتم خواب شما را مىديدم!”
- “عجب!”
آقاى نجفى گفت و توى دو استكان دسته دار جوشانده ريخت.
- “... يه جاى درندشت بود. مثل يه صحراى بزرگ. بعدش يه كوه كاغذى بود. آن وقت شما هدايت را آورديد آنجا. گفتيد هر سوالى دارم از او بپرسم. شما رفتيد از آنجا. به نظرم مىآمد كه شما پانصد سال داريد!؟”
- “او وَه....! پانصد سال؟!”
- “بله - گفتيد كه شايد برگردم به اوراپوس.”
آقاى نجفى اين بار تعجب نكرد. مجيد حس مىكرد آقاى نجفى همانطور كه با او حرف مىزند به چيز ديگرى فكر مىكند. خودش توى كلاس به اين گفته بود “زير گفتگو” يعنى شخصيت داستان با يك نفر حرف مىزند ولى در همان حال به چيز ديگرى مىانديشد.
- “خب بعد؟!”
- “با غول كاغذى خيلى جاها رفتيم. فكر مىكنم در اين مدت كم به اندازه سالها زندگى كردهام!”
آقاى نجفى جرعهاى از گل گاو زبان را خورد و گفت:
- “بله. زندگى، زندگى چيز بدى نيست كه هيچ خيلى هم خوب است اگر بلد باشى چه جورى زندگى كنى. مجيد خواست بگويد بلد شدن زندگى را بايد از كسى يا كسانى ياد گرفت ممكن است آدم اشتباه هم بكند اما در جايى كه كوچكترين اشتباه را بر تو نمىبخشند... دنباله حرفش را در خيال خود خورد و حبهاى قند به دهان گذاشت آقاى نجفى با صدايى كه انگار از آن او نبود، گفت: “چرا غول را نمىآورى توى داستان؟ غول كاغذى شخصيت جالبى يه مىتواند يكى از شخصيتهاى داستانى تو باشد.” مجيد به فكر فرو رفت. غول كاغذى كوچكتر از هميشه دم در اتاق توى خودش مچاله شده بود و هيچ حركتى نمىكرد.
- “شايد من هم يه غول هستم، غول الهام بخش!”
گفت و از ته دل خنديد. مجيد كمتر ديده بود آقاى نجفى آن طور از ته دل بخندد. اشك به چشمهاى نويسنده گمنام دويد و پس از چند سرفه گفت:
- “همه خيال مىكنند...، همه كه نه. شايد خيلىها خيال مىكنند من يه غول هستم. يك غول زرنگ و ناقلا. اما به خدا من اگر غول هم باشم خطرى براى كسى ندارم. نگاه كن انگشتان شصت مرا. ببين چقدر كوچك هستند! مجيد ديد كه معلم او خيلى جدى دستهايش را به طرف او دراز كرده است. دستهايش را پايين آورد و جوشانده را تا آخر سر كشيد و استكان را گذاشت توى سينى.
- “ببين پسرم! تو خودت مگه يه نوجوان نيستى؟!”
- “خب، بله البته!”
- “آفرين! پيشنهاد مىكنم با همين آقاى غول بروى سراغ نوجوانى شخصيتها!”
مجيد جسورانه پرسيد: “چرا؟”
- “گفتم كه. اول اينكه تو خودت نوجوان هستى. حس و حال نوجوانها را خوب درك مىكنى. بعدش مگه داستانت را براى نوجوانها نمىنويسى؟”
- “البته!”
- “بسيار خوب! اگر مجبور باشى بروى سراغ بزرگسالىِ آدمهاى داستان، از چشم يك نوجوان نگاه كن. اين جورى خيلى بهتره!”
مجيد چشمش افتاد به عقربههاى طلايى رنگ ساعت ديوارى. باد پاييزى توى حياط و كوچه و همه جهان راه افتاده بود و وقت رفتن بود.
- “ببخشيد استاد!
- “بله!؟
- “مىتوانم بپرسم اين روزها چه مىنويسيد؟!
برخاست و پا كشيد سمت پنجره و ايستاد.
- “چند طرح توى ذهنم هست!
آن وقت دست برد و از لاى كتابهاى قفسه كنار دستش كتابى بيرون آورد.
- “بيا! هديه براى تو، دوست عزيز!
مجيد كتاب را گرفت و نگاه كرد. دخترى به نام پريا(4) تشكر كرد و رفت در پاگرد كفشهايش را پوشيد. غول كاغذى دم در حياط ايستاده بود و منتظرش بود.
- “قدر غول الهام، نه! گفتى غول چى؟ها، غول كاغذى. بله قدر غول كاغذى را بدان! مجيد لبخندى زد و خداحافظى كرد. توى كوچه خلوت بود و غير از دو سه نفر رهگذر كس ديگرى نبود.
- “شنيدى كه چى گفت؟!
بىآنكه غول كاغذى چيزى بگويد، ادامه داد:
- “بايد برويم سراغ نوجوانى آدمهاى داستان!
غول كاغذى با چشمهاى سرخاش همانطور كه روبرو را نگاه مىكرد، گفت: “بله سرورم!
اين بار مجيد عصبانى نشد و با نيشخند گفت: “مباركه. باز كه سرورت شدم!” غول كاغذى گفت: “آقاى نجفى خودش مرا فرستاده سراغ تو اما حالا حتى اسمم را فراموش كرده. ديدى؟ جورى رفتار مىكرد انگار كه من توى اتاق نيستم! مجيد ديد كه لحن غول گلايهآميز است. “بىخيال قصد بدى كه نداشت. اصلاً توى فكر بود. شايد تقصير منه. بايد معرفى مىكردم.” باد تندى وزيد و قطرههاى باران شبانه را به همراه آورد.
قسمت هشتم
عبدالمجيد نجفي
غول نسبت به بار اول كدرتر به نظر مىآمد. توى پياده رو نشسته بودند در پناه چهار چرخهاى كه به لوله فلزى كابل تلفن زنجير شده بود. كركره سوپر ماركت پايين بود و نور سرخ نئون بر پشت سرشان مىتابيد.
- “اسمت چيه؟ منظورم اسم واقعىيه؟!
غول نگاهى به آسمان ابرى انداخت و گفت: “غولها كه اسم ندارن. من يك غول كاغذىام. همين!
- “همه غولها مثل تو كاغذىاند؟!
- “نه! بعضى از غولها بيابانىاند. عدهاى مشهور به بچه خورند. يك طايفه از غولها معروف به غول شاخدار و همين جورى...
- “ديوها چى!؟
- “به غولهاى شاخدار ديو هم مىگويند. بعضى از غولها خيلى شرور هستند اما بعضىها مهرباناند....
- “درست مثل تو!
- “خواهش مىكنم....! خب، برنامه امشب چيه؟
مجيد احساس كرد غول كاغذى مىخواهد حرف را عوض كند.
- “دوست دارم كمى درباره نوجوانى خاور بدانم!
غول كاغذى با نوك انگشت درازش وسط سر بزرگش را خاراند.
- “مگر هدايت شخصيت اصلى داستان تو نيست!؟
- “چرا؟!
- “فكر مىكردم دوست دارى بيشتر درباره نوجوانى هدايت بدانى!
- “بارك اله. انگار تو هم دارى يواش يواش قصه نويس مىشوى!
غول آهى كشيد و گفت:
- “چرا كه نه! تا حالا يعنى از وقتى كه يادم مىآيد، شخصيت داستانهاى مختلف بودم. هميشه آقايان و خانمهاى نويسنده براى من نقش تعيين كردهاند. بعضىها بيشتر، بعضىها كمتر. اما دوست دارم يك روزى بنشينمو داستان خودم را بنويسم. مجيد ذوق زده گفت: “چه جالب!
غول مثل آدمهاى سرمايى كف دستهايش را به هم ماليد و صداى خش خش خفيفى در آورد.
- “آره. دوست دارم از جايى كه آمدهام، يعنى از جنگل شروع كنم.
- “چرا جنگل؟
- “خب معلومه. درختها اجداد ما هستند. ما كاغذى هستيم. كاغذ هم از درخت به وجود مىآيد.
مجيد تازه متوجه شد قضيه از چه قرار است.
- “اميدوارم توى قصهاى كه خواهى نوشت، من هم باشم.
- “البته!
غول گفت و برخاست. صداى سوت شب پا از آن سوى خيابان به گوش رسيد - برويم به نوجوانى خاله خاور سرى بزنيم! هر دو راه افتادند و تا چهارراه، خاموش و در كنار هم پياده رفتند. كنار پايه چراغ راهنمايى غول گفت:
- “حاضرى سرورم!؟ دستت را بده به من. چشمها بسته، آماده حركت!
دشت خيس از باران بهارى بود. صداى هفت سالگى خنده خاور با پسر عموى هم سن و سالش. از پرده لطيف باران ريز مىگذشت و به مجيد و غول كاغذى مىرسيد. هر دو در پناه تخته سنگى نشسته بودند و نگاه مىكردند. براى مجيد همه چيز مثل تماشاى يك فيلم خوب و ديدنى لذت بخش بود. “ياشار” پسر عموى خاور يك لا پيراهن بود و چشم و ابروى مشكىاش با آن سر ماشين شده به چشم مىآمد. خاور ستارهاى را داد به ياشار.
- “زود باش!
همان لحظه يكى از دمپايىهاى آبى خاور از پايش در آمد. ياشار برگشت و دمپايى را آورد و گذاشت جلوى پاى خاور. هر دو از سر بالايى كوچهاى مه آلود بالا رفتند. ياشار گفت:
- “آبام از خوشحالى مىميره!
خاور تشر زد: “معلومه چى دارى ميگى؟ ما رفتيم ستاره عمرش را آورديم كه نميره!
ياشار ديد كه دختر عمويش حرف حساب مىزند. آنها از يك راه مخفى كه خاور پيدا كرده بود، رفته بودند ستاره عمر آباى را پيدا كرده بودند. “آباى” مادر بزرگ هر دو نفر آنها بود. قبل از آنكه آباى را ببرند بيمارستان شهر، هر روز اول صبح صدايش چند خانه آن سوتر مىرفت.
- “آهاى خاور - هوى ياشار!
آباى نوههايش را صدا مىكرد و به هر دوى آنها نان لواش برشته مىداد با گردو يا بادام يا سبزه و اين جور چيزها. خاور و ياشار وقتى با اشتها نان تازه را به نيش مىكشيدند، آبايى غرق لذت و شادمانى آواز سر مىداد و از نگاه كردن به نوههايش سير نمىشد. “منيم بالام، ناز بالام - دور گل بيزه آى خالام منه گئتير قيزيل نار - گورنه گوزل بالام وار(5)
اما با ناخوشى مادر بزرگ همه چيز خراب شد. “سليمان” پدر ياشار هر دو دستش را روى هم گذاشت بر كاسه زانوى چپش و گفت:
- “حكيم ميگه مرض فراموشى گرفته!
ديگر آباى نه ياشار را صدا زد و نه خاور را. همه از خاموشى مادر بزرگ دمغ شدند. خاور احساس كرد خنديدن از يادش رفته است. مىآمد به خانه مادر بزرگ كنار تلمبه آب مىايستاد و بعد پا مىكشيد تا پشت پنجره. آباى چشمهايش را ريز مىكرد و از توى اتاق مىپرسيد:
- “اون كيه؟
كسى مىگفت: “خاوره بيوك آنا!
اما آباى او را به خاطر نمىآورد. مجيد همانطور كه دستهايش را دور پاهايش قلاب كرده بود، مىديد كه گوشههاى لب خاور فرو افتاد. كجا بود آنجا؟ جايى كه خاور با ياشار از راه مخفى آمده بودند سراغ ستاره.
- “اگه بترسى، هم ستاره غرق مىشه هم آباى مىميره!
ياشار نگاه كرد به چشمهاى اشك آلود دختر عمويش. بعد ته آب زلال، ستاره را ديد كه از سرما مىلرزيد. آن دو از پلههاى ابرى بالا آمده بودند تا سر حوضچهاى رسيده بودند. اسم آنجا حوض باران بود. خاور گفت:
- “ببين ياشار! آب از اين حوض ميره توى ابرها. ابرهايى كه از آنها باران مىباره، سوراخ سوراخاند.
ستاره ته حوض با لرزشهاى مدام خود التماس مىكرد. جاى معطلى نبود. ياشار پيراهن پارچهاى نم كشيدهاش را از تن در آورد و شيرجه زد. مجيد چهار زانو نشست و از تعجب دهانش باز ماند. غول كاغذى جورى نگاه كرد كه انگار صحنهاى عادى را تماشا مىكند. خاور جيغ شادى كشيد:
- “ياشاسين ياشار!(6)
صداى خاور مثل ماهى توى آب در پى ياشار رفت. ياشار رسيد كف حوض و ستاره را برداشت. ستاره مثل تكّهاى يخ سردش بود. آمد بيرون. خاور روسرى زردش را داد تا ياشار خودش را خشك كند. خودش به سوى ديگر برگشت و با ستاره حرف زد:
- چه جورى افتادى اين تو؟!
ستاره گفت: “توى آسمان سرسره بازى مىكرديم. پريشب زيادى سر خوردم و نزديك صبح بود كه افتادم توى اين حوض يخ. خاور برگشت و ياشار را نشان ستاره داد:
- “اين اسمش ياشاره. پسر عموى منه. او تو را آورد بيرون. ستاره چشمك زد. خورشيد از لاى ابرها نگاهشان كرد و خنديد. خنده مثل ستون نورى افتاد به لبه حوض باران، درست جايى كه آنها ايستاده بودند...
مجيد ديد كه پسر عمو و دختر عمو مثل موشهاى آب كشيده چپيدند به حياط خانه مادر بزرگ. كف خاكى حياط نمناك بود.
- “آباى! آهاى آباى؟!
“گؤل صباح” مادر قد بلند ياشار فرياد زد:
“چه خبره؟ مگه سر آورديد شما...!؟
“باغدا گؤل” آمد نزديك آن دو. شليته گلدارش تازه بود و وقتى راه مىرفت، نيم چرخهاى لبههايش ديدنى بود.
- “ياد شما افتاده بود... گالشهايش را پوشيد و آمد دنبال شما!
بچهها امان ندادند تا حرف “باغداگؤل” تمام شود. با عجله پريدند به كوچه و تا دشت آن سوى باغهاى سيب دويدند.
- “بايد آباى را پيدا كنيم!
- “اگه پيدايش نكنيم او مىميره. نه خاور!؟
- “خفه شو!
مه رقيقتر شده بود و آفتاب نزديك ظهر داشت پر رنگتر مىشد. چند تپه كوتاه را رد كردند و در آخرين لحظه آباى را ديدند كه جليقه و شليته زمان عروسىاش را پوشيده بود و داشت از ميان شكاف دو تخته سنگ از ابرهاى پلهاى شكل بالا مىرفت. ناگهان خاور زمين خورد و ستاره از دستش روى چمن خيس افتاد. هردو ديدند كه ستاره روى سرازيرى سر خورد و در پايين تپه خورد به سنگ كبودى كه جاى پنجه خرس رويش بود و مثل صدها قطره شبنم به اطراف پاشيد. پير زنها مىگفتند كه روح يك خرسِ تنها توى آن سنگ زندانى شده است و اگر صاعقه به سنگ بخورد، خرس آزاد مىشود. خاور گفت:
- “خيلى حيف شد!
آن وقت هر دو بچه دستهايشان را گذاشتند كنار دهانشان و با آخرين توان فرياد كشيدند - آباى ى ى ى....! مادربزرگ نشنيد يا شنيد و اعتنا نكرد. نسيمى كه توى دشت افتاده بود پلّههاى ابرى را پشت سر مادربزرگ پاك كرد و آباى براى هميشه نوههايش را تنها گذاشت. مجيد مثل بچههاى تنها زار زد. غول كاغذى سرش را پايين انداخته بود و انگشتهاى كاغذىاش را در هم قلاب كرده بود. مجيد حس مىكرد به اندازه همه آسمانهاى ابرى كه در عمرش ديده، دلش گرفته است “آباى” شباهت عجيبى به مادربزرگ او - قمر تاج - داشت. مثل او نوههايش را دوست داشت. مثل قمر تاج بيمارى فراموشى آمده بود سراغش. براى همين جدايى از مادر بزرگ، آباى يا قمر تاج يا همه مادربزرگهاى دنيا سخت بود. مجيد بى هيچ خجالتى گريه مىكرد. ناگهان سبكى دستى را روى شانه چپش حس كرد. دست كاغذى غول بود.
- “غم آخرت باشه سرورم!
مجيد انگار كه او را از فاصلههاى دور نگاه كرد و پرسيد:
- “ياشار چى شد؟ وقتى بزرگ شدند خاور چرا زن عنايت شد مگه پسر عمويش را دوست نداشت؟!
غول گفت:
- “بايد برويم سرورم. شما درس و مشق داريد. بايد به مدرسه برويد اما شبهاى ديگر همه رازها را خواهيم فهميد. مجيد با كرختى برخاست. حق با غول بود. بايد راه مىافتاد هر دو به اتفاق هم از پناه تخته سنگ پايين آمدند و راه بازگشت را در پيش گرفتند. نسيم توى دشت تندتر از قبل مىوزيد.
ادامه دارد...
قسمت نهم
غول عطسهاى كرد و همه كاغذهاى روى ميز به پرواز در آمد.
- “خبرى شده؟!
- “معذرت ميخوام. مثل اينكه وقتى رفته بوديم سراغ نوجوانى خاله خاور توى دشت سرما خوردم!
- “مگه غولها سرما مىخورند؟
- “كمال هم نشين در ما اثر كرده. هم نشينى با آدمها سرماخوردگى را يادمان داده. بگذريم!
مجيد از پشت پنجره نگاهى به بعد از ظهر ساكت حياط پاييزى انداخت.
- “حالا چيكار كنيم؟!
غول با صداى سرماخورده و تو دماغى گفت: “من فكر مىكنم برويم سراغ هدايت ولى....!
- “ولى چى؟!
- “من نظرم اينه كه اجازه بدهيم خود هدايت حرف بزند!
- “يعنى چى؟
غول پاهاى كاغذىاش را دراز كرد:
پاهايش تا ديوار مقابل مىرسيد. غول گفت:
- “تا اينجا زاويه ديد داستان سوم شخص بود سرورم. يك نفر ديگه مثلاً همين آقاى نجفى كه حالا دانسته يا ندانسته مرا سراغت فرستاده و بعدش حواس پرتى گرفته...!
- “نمىخواد پشت سر او صفحه بذارى!
- “قصد بدى نداشتم. گاهى وقتها فكر مىكند عاليجناب هرانيوس(7) شده و توى داستان “مسافر سياره اوراپوس”(8) زندگى مىكند. مجيد با كنجكاوى چشم به دهان غول دوخته بود:
- “پس از مرگ زن خدا بيامرزش روزگار سختى را با تنها دخترش مىگذارند اما دست از نوشتن نمىكشد. در واقع به عشق دو چيز زنده است اول عشق به دخترش دوم عشق به نوشتن. خيلى از صاحبان ادعا در شرايط او دو ماه هم دوام نمىآورند. خلاصه تا حالاش فكر مىكنم تمام جاهايى كه رفتيم و چيزهايى كه ديديم يك جورهايى با خيالات جناب نجفى ربط داره! اينها را گفتم تا بدانى من خودم يكى از هواداران او هستم!
مجيد گفت: “خب! حالا بايد چيكار كنيم؟
غول گفت: “برويم سراغ هدايت. منظورم نوجوانى هدايته!
بعدش به جاى اينكه كس ديگرى داستان را براى ما تعريف كنه اجازه بدهيم خود هدايت همه چيز را براى ما نقل كنه. چطوره!؟
مجيد شانههايش را بالا انداخت كت پشمىاش را از پشت صندلى برداشت.
- “بد فكرى نيست!
كسى در خانه نبود و باد سرد پاييزى هو مىكشيد.
× × ×
من هدايتم. هدايت خاور. كسانى كه مال همين دور و اطراف هستند مىدانند كه خاور اسم ننه ماست. اما آدمهايى كه نمىشناسند خيال مىكنند ما عشق بنز خاور تو كله مونه. خنده داره مگر نه؟ من و ننهام توى يه اتاقك زندگى مىكنيم. اين اتاق در اصل چسبيده به تون حمام است. “حاج احمد” صاحب گرمابه “خيّر” بابت اين اتاق چيزى از ما نمىگيره. ميدانيد؟ من خيلى كوچيك بودم. يك روز عصر من و ننه خاورم تنها بوديم توى خانه. آقام يه رفيقى داشت از آن نارفيقهاى روزگار. به قول ننه خاور بدجورى خانه خرابمان كرد. يداله بود كه همين آقا جون ما را كشيد به راههاى خلاف و كارهاى بىريخت يادش داد. داشتم مىگفتم. من و ننهام تنها بوديم. مادر داشت براى من بلوز كاموا مىبافت. بعد يكهو ديديم همان رفيق نامرد آقا جون از پشت پنجره زل زده توى اتاق. طرفهاى عصر بود. ننهام جيغ زد. مرتيكه خنديد. كليد خانه را آقا جون داده بود به او!
ننهام فورى پريد و از توى پستو قمهاى را كه يادگار پسر عمويش بود برداشت “يداله” همان آدم بىصفت آمد توى اتاق. ننه يادم مىآيد مرا كشيد طرف خودش. يداله صاف زل زده بود توى چشمهاى مادرم. انگار داشت مىخنديد. ننه هُلام داد. يداله ايستاد جلوى در.
- “برو كنار مادر به خطا. از سر راهم برو كنار!
يداله خنديد. رديف دندانهاى سفيدش مثل دندانهاى گرگ برق زد. ننهام جوش آورد يكدفعه با قمهاى كه دست راستش بود چند جاى صورتش را تيغ زد. آقا ما را مىگويى. دلمان هرى ريخت پايين. آن وقت ننه تيغه را كشيد توى صورت يداله. بعد با دسته قمه چند بار كوبيد روى شقيقهاش. آقا يداله تا شد و با دستهايش سر و صورتاش را گرفت و زانو زد.
خلاصه ننهام از آن خانه فقط مرا برداشت و فرار كرد. هر دو گريه مىكرديم. نمىدانستيم كجا داريم مىرويم. خيال مىكردم مىرويم گاراژ و بعدش مىرويم ده. رفتيم و رفتيم تا رسيديم طرفهاى “سيد حمزه”(9) هوا تاريك شده بود. من گرسنه بودم و بوى نان سنگك مىآمد.
- “چى شده دخترم؟!
صداى پيرمردى قد بلند كه موى سر و ريش و ابروهايش سفيد بود، خيلى مهربان بود.
- “شوهرم انداختمان بيرون!
پيرمرد كه همان حاج احمد صاحب گرمابه بود، زير لب لا اله الا الله گفت بعد نمىدانم به چه كسى گفت كه برود “ربابه” را صدا كند. حاج احمد رفت توى نانوايى و با دو نان سنگك برگشت: “بيا دخترم!
ننه صورتش را كيپ گرفته بود. دست چادر دارش را دراز كرد و نانها را گرفت: “خدا...!
بغض خفه كرد ننه خاورم را. شايد مثلاً مىخواست بگويد كه خدا عمرتان بده حاج آقا! خلاصه ربابه آمد. زن قد كوتاه و ريز ميزهاى بود.
- “ربابه! اين دو را ببر اتاق پشت حموم!
- “چشم حاج آقا!
راه افتاديم.
- “يه سير پنير از ابراهيم بقال هم بگير براشان!
“ربابه” كارگر حمام بود. دستهايش تا مچ حنا بسته بود و چشمهايش را بدجورى سرمه كشيده بود.
- “با شوهرت دعوا كردى؟
- “آره!
وقتى چراغ گرد سوز را كه لبه لامپايش شكسته بود، روشن كرد يكدفعه چشمش افتاد به صورت ننهام. يا امام زمان! ربابه جيغ كشيد.
- “بىشرف چه كرده با تو!؟
ننهام به جاى جواب زار زد. چادر از سرش افتاد. چشمهايش را بست و سرش را بالا گرفت و از ته دل گريه كرد. ربابه مات و مبهوت نگاهمان كرد و صورتش جورى بود كه مىخواست بزند زير گريه
- “بيچاره! بلند شو برويم دست و صورتت را بشور. الهى شل بشه الهى به خاك سياه... آخ آخ. چه جورى آخه!
يادم نمىآيد چه حرفهايى گفت و چه نفرينهاى ديگرى كرد. آخر سر ننه را بلند كرد. از پلههاى تنگ و تاريك آمديم پايين در حمام را باز كرد و رفتيم تو. فانوسى روى ميز چوبى مىسوخت. رفت نمىدانم فلكه آب را از كجا باز كرد. فواره وسط حوض كوچك كمى بالا جست و صداى آب آنجا را پر كرد. ننهام چمباتمه زد و مشت مشت آب به صورتش زد. گاهى آه مىكشيد از ته دل. داشتم از گرسنگى پس مىافتادم. دلم مىخواست بزرگ بشوم و يداله را بكشم. آقا جونم از مدتها پيش رفته بود و به ما سر نمىزد. ننهام بافتنى مىبافت. لباس بچه و تمبان مىدوخت براى اين و آن بعضى وقتها مىگفت كه پولهايمان را جمع مىكنيم هدايت دار قالى مىزنم. چلاق كه نيستم كنارهاى، قاليچهاى، زرنيمى مىبافم. عنايت بىغيرت هر جا كه مىخواهد برود. آخر مردى كه ماه به ماه به زن و بچهاش سر نزند، آدم نيست كه.
“ربابه” آوردمان به همان اتاق. روى روزنامه نان و پنير خورديم. بعدش ربابه رفت و يك كترى چايى آورد. شام آن شب خيلى به من چسبيد نمىدانم ننه خاورم چند لقمه خورد يا نه. اما يادم مىآيد كه تا صبح توى خواب ناله مىكرد و فحش مىداد و صداى هق هقهاى بريدهاش تو اتاق تاريك پخش مىشد. اين جورى بود كه پدر و خانه و زندگىمان از دست رفت و آمديم تو اين اتاقك پر دود و دم تون حمام. باز خدا پدر حاج احمد گرمابه را بيامرزه. اگه اين اتاق را به ما نمىداد، معلوم نبود چه بلايى سرمان مىآمد.
ادامه دارد...
قسمت يازدهم و دوازدهم
قسمت دهم
روزهاى اول سر و صداى موتورتون حمام توى سرمان بود. زمستان كه بود نه والور و نه بخارى لازم نداشتيم اما وقتى هوا رو به گرمى گذاشت يواش يواش اتاقك پشت حمام مثل دخمههاى جهنم داغ شد.
ننهام برد مدرسه و اسمم را نوشت توى كلاس اول. نمىدانم 8 سالم بود يا 9 سال. “دبستان حكمت - از توى كوچه پشت حمام مىرفتم سر بالايى “قوشداشى”. بعد بايد خيابان را رد مىكردم و باز هم سربالايى. آن وقت مىرسيديم جلوى مسجد “مير آقا” كه درخت چنار جلوى مسجد 200 سالش بود! “ميرى” كنار درخت دكه كوچكى داشت و شكلات و خروس قندى و تخمه مىفروخت. آن روز يكى از روزهاى سرد زمستان بود. بچهها توى حياط مدرسه ميان برف سنگينى كه دو روز پيش باريده بود، ولو بودند. عدهاى يك گوشه آدم برفى درست مىكردند. بقيه هم چند دسته شده بودند و گلوله برفى به سوى هم پرت مىكردند. من و “سعيد طلوعى” زودتر از همه آمديم كلاس. كلاس ما ته راهرو بود و پنجرهاش رو به كوچه باز مىشد و جلوى پنجره تور سيمى بود. اول نان و پنير خورديم. بعد رفتيم ته كلاس و دكمههاى شلوارمان را باز كرديم و دو فواره همزمان در بين دو رديف نيمكت چوبى زهوار در رفته به پرواز درآمد. آب زرد رنگ بيخ ديوارِ مقابل كه تخته سياه رويش بود، جمع شد. اصغر آقا مرد سيه چرده و لاغر مردنى كه هميشه كلاه شاپو سرش بود، گوش ما را گرفت و برد دفتر. “هدايتى” ناظم مدرسه ما را كاشت پاى ديوار.
- “اين چه غلطى بود كرديد؟
گفتم: “آقا اجازه! آقا خيلى ناجور شاشمان گرفته بود! سعيد زد زير خنده. صداى كشيدهاى آبدار پيچيد تو سالن.
- “فردا با پدرتون مياييد مدرسه!
من و سعيد آمديم بيرون. هوا سرد بود. “ميرى” توى پيت حلبى آتش روشن كرده بود. او با لذت شعلهها را نگاه مىكرد و آهسته مىگفت:
- “چه سيبهاى سرخى / چه بههاى قشنگى / بخور بخور چاق بشى!
سعيد گفت:
- “بابام ميگه ميرى جوان خوبى بود سر به زير و با حال. آن وقت عاشق “سريه” مىشه، دختر ربابه دلّاك. آن وقتها پدر سريه شوفر بود و زنده بود. همه به ميرى مىگويند كه برو سربازى بعد بيا سريه مال تو. ميرى هم رفت كردستان و 2 سال خدمت كرد. وقتى برگشت ديد كه سريه را دادند به حبيب پسر بيوك چوبدار. آن وقت ميرى از همه مىپرسد كه من اندازه يه چوپان هم نبودم!؟ بعضىها جواب مىدهند كه خب! لندهورى كه پول داشته باشد بهتر از شاخ شمشادى است كه بىپول باشد! ميرى ماهها گريه مىكند و بعدش مىخندد و آخر سر ديوانه مىشود.”
از آن روز دلم بدجورى براى ميرى سوخت. رفتيم توى دكان على آقا باقالىفروش. بخار از روى باقالىها به هوا برمىخاست. گفتم:
- “سعيد! آدمها چه جورى عاشق مىشوند؟
سعيد دماغش را كشيد بالا.
- “چه مىدانم؟ وقتى بزرگ شديم و ريش و سبيل درآورديم لابد ما هم عاشق مىشويم!
على آقا با آن پيشبند پر از لك و گونههاى تپل قرمز رنگ برگشت و چپ و چپ نگاهمان كرد.
سعيد گفت: “من فردا مامانم را ميارم!
بعد همانطور كه نمك مىپاشيد روى باقالىهاى باقيمانده توى بشقاب پلاستيكى گفت:
- “بابام صبح زود ميره كارخونه كبريت سازى شب برمىگرده خونه!
من هم گفتم: “باباى من رفته بندر. من هم (ننهام) رو ميارم!
انضباط آن سال من 12 و انضباط سعيد هم 10 شد. ننه خاورم توى اتاقك مىپخت از گرما. گاهى التماساش يادم مىافتاد: غلط كرده آقا! خودم همه جا را آب مىكشم. نفهميده...! كمى آن سوتر از ورودى پلههايى كه به اتاق ما مىرسيد، ورودى يك گاراژ بزرگ بود. بالاى ورودى گاراژ يك تابلوى رنگ و رو رفته بود. توى سوارى روباز آبى رنگ مرد جوانى با موهاى صاف و روشن و پيراهن آستين كوتاه نشسته بود و بازوى چپش را گذاشته بود روى در. كسانى كه توى “پشت باغ امير” و “قوشداشى” و “سيد حمزه” اتول داشتند با بعضى از رانندههاى تاكسى ماشينهايشان را مىآوردند و مىگذاشتند توى گاراژ. “شهين تاج” زن چاق و پا به سن گذاشتهاى بود كه چشمهاى آبى و صورت بزرگ با چند آبله ريز روى دماغش هيچ وقت از يادم نمىرود. شوهرش راننده كاميون بود و ماه به ماه پيدايش نمىشد. “ستاره” نوه شهين تاج بود. دخترى بود ده دوازده ساله و همهاش جلوى اتاقك دم گاراژ با گچ روى زمين خط مىكشيد و لى لى مىكرد. خيلى دلم مىخواست با او حرف بزنم.
غروب يكى از روزهاى تابستان داشتم، از خستگى مىمردم. دو كاميون هندوانه خالى كرده بوديم توى ميدان تره بار. هشتاد تومن كاسب شده بودم و با دو هندوانه معمولى ممقان داشتم برمىگشتم خانه. از “درب سرخاب” گذشتم و آمدم از جلوى مسجد سيد حمزه رد شدم و وارد محله شدم. وقتى نزديك كوچه پشت حمام مىشدم، همه “پشت باغ امير”(10) دور سرم مىچرخيد. شهين تاج نشسته بود روى صندلى چوبى و از شيشه باز ماشينى پول مىگرفت. صداى خنده ستاره توى گوشهايم پيچيد. صاف رفتم توى گاراژ.
- “سلام خاله!
صداى مردانه شهين تاج جواب سلامم را داد. گفتم:
- “يكى از اين هندوانهها مال شماس!
خنده شهين خانوم را شنيدم و انگار هر دو هندوانه سر خورد و از حال رفتم... مردى كه جوان و شيك پوش بود، پيراهن آستين كوتاه سفيد پوشيده بود و با يك دست نرم و راحت سوارى رو باز را مىراند. آن مرد پدرم بود. من هم نشسته بودم كنار دستش. باد موهاى بلندم را بازى مىداد. اسم پدرم نمىدانم ضرغام بود يا فرهاد خان مىرفتيم خانه. دو طرف جاده پر از درخت بود و نسيم خنكى از ميان درختها مىآمد و مىخورد به صورتم. آسمان نزديك عصر آبى آبى بود.
پدرم گفت:
- “برات دوچرخه خريدم هدايت!
از شادى گريهام گرفت. نتوانستم حرفى بزنم. فقط نگاهش كردم چشمهايش مثل چشمهاى شهين تاج آبى بود اما صافتر و زيباتر. او پدرم بود. پدرم. پدرم. پدرم آدم مهمى بود باغ و كارخانه و ماشين داشت. مىرفتيم خانه. خانه. مىرفتيم مادر را برداريم و برويم گردش. گردش. گفتم:
- “بابا!
گفت: “بله!؟
پدرم بلد نبود زهر مار بگويد. گفتم: “ننه خيلى تنهاس. خيلى كار مىكنه. بعد مىپزه تو اتاقك پشت حمام! دود و صدا و بوى ناجور، ننه را از پا درمياره! پدر دنده عوض كرد و خنديد. ننه هم خنديد. برگشتم عقب. ننهام نشسته بود صندلى عقب و ارغوانىترين لباس خوشگل دنيا تنش بود. صداى خندههايش مثل نسيم كش مىآمد...
- “پسرم! هدايت.... چشماتو وا كن مادر!
چشمهايم را باز كردم. شهين تاج و ننه و ربابه خم شده بودند توى صورتم. ربابه هى آب مىپاشيد به صورتم. بوى سركه مىآمد و شهين تاج هى با بادبزن حصيرى باد مىزد.
- “ديدى زندهاس!
شهين تاج گفت و صداى خندهاش توى اتاق پيچيد. توى تاريك روشن اتاق ناگهان چشمم افتاد به قيافه نگران ستاره كه دم در ايستاده بود. خجالت كشيدم و زود برخاستم و نشستم. “شهين تاج” دستى به سرم كشيد.
- “گفتى چند تا از هندوانهها مال ماس!؟
زنها برگشتند و توى سينى دو هندوانه شكسته را نگاه كردند و خنديدند. ننه هم خنديد اما چشمهاى خستهاش پر اشك بود. شهين تاج گفت
- “ربابه! بذارشون تو يخچال حموم خنك بشه، سر شب بخوريم! گوشه اتاق چرخ خياطى دست دوم بود كه حاج احمد گرمابه براى ننه جور كرده بود و خرده پارچههاى چيت دور و اطراف چرخ پخش و پلا بود. ستاره وقتى ديد بلند شدم و نشستم، لبخند زد. لبخندش همه خستگى آن روز را از دلم پر داد. دلم مىخواست يك گوشه دنجى گير بياورم و ساعتى گريه كنم. همان شب بود كه حرف ننه را گوش ندادم
- “خستهاى هدايت. بگير بخواب. مگه فردا نمىروى ميدان تره بار؟
- “چرا ننه؟!
- “خب! بگير بخواب كله سحر بايد بيدار بشى!
- “خوابم نمياد ننه. “حميد دكاوا” 5 تومن ميده كنار هندوانههاش بخوابم. عوض اينكه تو اين جهنم بخوابم، توى هواى آزاد مىخوابم. تازه 5 تومن هم گيرم مياد. بده مگه!؟
براى شام آبدوغ خيار خورديم. سر شب بود كه شلوار كتانى و پيراهن آستين كوتاه نخىام را پوشيدم و با كفشهاى كتانى پاشنه خوابيده زدم بيرون. لبخند “ستاره” هيچ جورى از يادم نمىرفت. آن شب يكى از شبهاى گرم تابستان بود.
قسمت يازدهم
چند خروار هندوانه ديمى ريخته بود پاى ديوار.
- “ببين پسر! از اين هندوانهها مثل تخم چشمات مواظبت مىكنى!
- “باشه!
- “اگه يوسف آژان و ممد شب پا خواستن كش برن، نميذارى. حاليته؟ ميگى امانت مردمه!
- “باشه!
- “اگه خودت خواستى يه دونه. مىفهمى چى ميگم فقط يه دونه هپل هپو كن.
به خدا علامت گذاشتم. حاليته؟ اگه صبح زود بيام ببينم افتادى جون هندونهها، همين جا، لب جو نفلهات مىكنم، حاليته؟
- “بله حميد آقا!
“حميد دكاوا” سفارشهايش را كرد و رفت. طولى نكشيد كه خيابان خلوت شد. رفتم روى چهار چرخه كه رويش حصير بود و يك بالش چرب و چيلى هم بود. با حميد دكاوا برزنت كشيده بوديم روى هندوانهها. پشتم كمى درد مىكرد. دراز كشيدم روى حصير و دستهايم را گذاشتم زير سرم. ستارههاى ريز و درشت سوسو مىزدند. با دست بالش بو گندو را انداختم پايين. به خدا فكر كردم. خدايى كه هيچ وقت نمىخوابيد به نظرم جايى آن بالا بالاها نشسته بود و همه چيز و همه كس را مىديد.
- “ميدونى آ خدا. بزرگ كه شدم يه ماشين مىخرم. يه سوارى خوشگل و رو باز. بعدش ميرم خواستگارى ستاره. واسه ننهام كلى لباس مىخرم ديگه نمىذارم كار بكنه. بعدش يه خونه ماه اجاره مىكنم. اصلاً چرا اجاره؟ مىخرم. يه طبقهاش مال ننه خاورم و يه طبقهاش مال من و ستاره. آن وقت ننهام زنها را دور خودش جمع مىكنه رخشنده، ربابه و شهين خانوم و مادربزرگم و خيلى زنهاى ديگر. از صبح تا شب دايره زنگى مىزنند و خوش مىگذرانند.
- “خوابيده؟
- “آره مثل اينكه!
يوسف آژان با يك آژان ديگر داشتند پچ پچ حرف مىزدند يوسف خم شد تا هندوانه بردارد.
- “سلام!
مثل فنر از روى چهارچرخه پريدم پايين.
آژان ديگه كه لاغر تركه بود و تو دماغى حرف مىزد، گفت:
- “گيرم كه عليك!
يوسف آژان دو هندوانه گرد و با حال از زير برزنت كشيد بيرون
- “ترازو را حميد آقا برده سر كار. صبح مياد خودش...!
قلبم تند و تند مىزد. بى آنكه حرفى بزنند راه افتادند. يوسف آژان با صداى ترسناكش گفت:
- “يادت باشه سركار صبح بياريم پوستاشو وزن كنه حميد آقا!
زدند زير خنده. دويدم دنبالشان.
- “اينا امانت مردمه سركا...
هنوز حرفم تمام نشده بود كه يوسف آژان خواباند بيخ گوشم.
- “گم شو بزمچه!
از هر دو چشم ستارههاى زيادى پريدند بيرون. نمىخواستم گريه كنم اما جفت چشمهايم پر آب شد
- “حرامزاده!
آمدم تكيه دادم به چارچرخه و هى صورتم را با دست ماليدم. بعد دلم تنگ شد براى ستاره. نمىدانم چه شد. مثل باد دويدم حس مىكردم بايد بدوم تا آخر دنيا. وقتى رسيدم اُرسى گاراژ پايين بود. صداى موسيقى مىآمد شهين تاج داشت راديو گوش مىداد و حتم كردم ستاره خوابيده است. فرداى آن روز، جمعه بود كله سحر حميد دكاوا در حاليكه كفشهاى پاشنه خوابيدهاش را روى كف پياده رو مىكشيد، پيدايش شد.
- “چطورى پسر؟
- “خوبم آقا حميد؟
- “كسى ناخنك نزد؟
- “چرا آقا حميد؟ يوسف آژان با يه پاسبان ديگه آمدند و دو تا برداشتند دويدم دنبالشان. آن وقت يوسف خواباند بيخ گوشم!
حميد چاك دهانش را باز كرد و هر چه فحش بلد بود بار يوسف آژان كرد.
- “حالا جورى حال اين نسناس حرومزاده را بگيرم كه!
بعد دو اسكناس مچاله دو تومنى انداخت طرف من. نه او چيزى گفت و نه من. راهم را كشيدم طرف كوچه پشت حمام. صداى چرخ خياطى از اتاقكمان مىآمد.
- “حتم لبه لنگهاى حمام را مىدوزه!
با خودم گفتم و رفتم دو تا نان سنگك با يك كيلو انگور خريدم.
بعد از ظهر جمعه هوا گرم بود و همه جا ساكت بود. ننهام با شهين تاج توى اتاق آنها داشتند درد دل مىكردند. من و ستاره توى سايه كاميونتى در گوشه گاراژ صحبتمان گل انداخته بود.
- “بابات كجاس؟ پس چرا نمىآد به شما سر بزنه!
مىدانستم يك روز اين سوال را از من خواهد پرسيد. خواستم بگويم رفته بندر. همانطور كه به همه اين جورى مىگفتم.
- “بابام...!؟ بابام معتاده. نمىدانم حالا كجاس؟ ميدانى ستاره؟ بچه كه بودم ما خونه داشتيم. توى حياطمان درخت توت بود. حوض هم داشتيم. كار و بار پدرم بد نبود اما...! ستاره همانطور كه با يك تكه گچ روى آسفالت گرم شكل درخت مىكشيد گفت:
- “مامان من رفته بهشت. وقتى چهار سالم بود...
نوك دماغم تير كشيد و چيزى توى سينهام سوخت.
- “بابام رفت يه زن ديگه گرفت اسمش سيماس. زن بدى نيس اما من دوست دارم پيش مامان بزرگم باشم براى هميشه. اما بابام اجازه نميده. فقط تابستان كه مىشه اجازه ميده بيام اينجا! بعد ديدم كه ستاره زد زير گريه.
- “اين آخرين تابستونى يه كه اينجا هستم!
قلبم ايستاد. حس كردم همه خورشيد آب جوش شد و ريخت وسط سرم.
- “چرا... چرا آخه؟!
- “بابام تصميم گرفته براى كار بره تركيه. پسرعمويش توى تركيه چند تا كافه و مسافرخانه دارد. ميخواد بره پيش اون كار كنه. من و سيما را هم با خودش مىبره استانبول.
سرم را گرفتم بين دستهايم و پخش آسفالت شدم.
- “تو چرا گريه مىكنى؟
چيزى نگفتم. احساس مىكردم ستاره با تعجب نگاهم مىكند بعد برخاستم.
- “ببين ستاره. هر جا برى يه روزى ميام پيدات مىكنم. حالا تركيه يا نمىدانم آلمان يا هر جاى ديگه!
ستاره لبخند زد. درست مثل روزى كه از حال رفته بودم وقتى به هوش آمدم ديدم كه ستاره دم در اتاق ايستاده و لبخند مىزند. پا گذاشتم به فرار. مثل باد از جلوى اتاق دم در گاراژ رد شدم ننه خاور صدايم كرد اما من بايد مىدويدم. تا آخر دنيا بايد مىدويدم.
ادامه دارد...
قسمت دوازدهم
آقاى مرادى پس از شام روزنامه را برداشت و تكيه به پشتى داد:
- “احوال آقا مجيد!
مجيد در حاليكه بلند شد تا به اتاق خودش برود، گفت: “ممنون آقا جون. آقاى مرادى سرى تكان داد و نگاهش را دوخت به صفحه اول روزنامه. مجيد كه رفت، آهسته پرسيد:
- “خانوم! اين پسر با كسى حرفش شده؟
مادر مجيد نشست به خوردن چايى و گفت: “نه. با كسى حرفش نشده. داره كلنجار ميره!
- “كلنجار!؟
- “آره. مدتى يه پيله كرده داستان خاله خاور و پسر گم شدهاش را بنويسه!
- “خب! به سلامتى كه به درس و مشقاش مىرسه؟!
- “مىرسه! هر جورى شده نميذاره از درس عقب بمونه. مجيد توى اتاق پشت ميز نشست و پوشه آبى را باز كرد. آقاى نجفى مدتها بود كه آفتابى نمىشد اما غول كاغذى او را به زمانهاى گذشته و ناشناختههاى دور و دراز برده بود. نمىدانست آخر و عاقبت كار چه خواهد شد. هنوز هم نمىدانست چه بر سر هدايت آمده. مرده است يا زنده. دلش مىخواست كمى هم از نوجوانى يداله بداند. به هر حال او كسى بود كه دهها نفر را كشته بود. خانواده عنايت و شايد خانوادههاى بسيارى را از هم پاشيده بود. داستان “دلى ميرى”(11) همان كسى كه پاى درخت كهنسال چنار مقابل دبستان حكمت شكلات و بيسكويت مىفروخت. همان كسى كه عاشق “سريه” دختر ربابه دلاك شده بود و به هواى او رفته بود خدمت سربازى اما هرگز به او نرسيده بود. براى همين تا آخر عمر به خاك سياه نشسته بود. علاوه بر اينها خاله خاور هم از پسر عمويش ياشار جدا مانده بود چه چيزى باعث شده بود زن عنايت شود؟ چه كسى مجبورش كرده بود؟ اگر هدايت به جاى آنكه پسر عنايت باشد پسر ياشار مىشد چه سرنوشتى پيدا مىكرد؟ يا سرنوشت هدايت اين بود كه پدرش عنايت باشد؟ - هدايت و همه هدايتها كه گناهى ندارن - مجيد زير لب با خود گفت و فكرش را ادامه داد. با خودش فكر كرد كه بعضى از آدمها در سختى بدنيا مىآيند. با سختىها مىجنگند. وقتى بر مشكلات پيروز شدند تبديل به آدم جديدى مىشوند. اما بعضىها از پس مشكلات بر نمىآيند يا شايد به قدر كافى تلاش نمىكنند. آن وقت از پا در مىآيند. بعضىها هم خودشان با دست خود مشكل درست مىكنند. مثلاً عنايت اگر مىخواست مىتوانست زندگى خوب و آبرومندى داشته باشد و با خاور و پسرش هدايت خوشبخت باشد.
مجيد به اين چيزها فكر مىكرد. احساس مىكرد با آنكه غول كاغذى خيلى چيزها را براى او نشان داده اما هنوز گرههاى كورى بود كه بايد باز مىشد. براى چند لحظه دلش خواست تا آخر عمرش بنويسد. بغضى شيرين گلويش را فشار داد. دست برد و كليد برق را زد. اتاق تاريك شد و نور سرخ چراغ خواب علامت غول كاغذى شد. تصميم گرفت وقتى غول كاغذى آمد سرى به نوجوانى يداله خان بزند. كسى كه رفت و صاحب منصب قشون شد و زنهاى بسيارى را به خاك و خون كشيد تا آنكه در ميان كوههاى پوشيده از برف از پشت گلوله خورد و كشته شد...
غول در گوشه حياط بزرگ پشت شاخههاى بلند ذرت به مجيد گفت:
- “محض خاطر سرورم اينجا آمدم!
او از اينكه اوايل يكى از روزهاى نه چندان گرم شهريور ماه به خانه پدرى يداله آمده بود، دلخور بود. مجيد گفت:
- “دوست عزيز! نمىشود كه همهاش اوضاع و احوال آدمهاى خوب داستان را تماشا كنيم. بايد بدانم چه شده. چه به سر يداله آمده كه او آدمى شارلاتان و آخر سر گرگ درنده شده است. غول گفت:
- “بسيار خوب سرورم. پس تماشا كنيد!
پسرى ده دوازده ساله رفته بود بالاى درخت گردو و از ميان شاخههاى آن داخل اتاقى را مىپائيد. از داخل اتاق صداى خندههاى زن و مردى به گوش مىرسيد. غول گفت:
- “اين پنجمين زنى است كه ياور خان آورده به خانهاش. از چهار زن قبلى، مادر يداله و زن ديگه رفتهاند زير خاك. جناب ياور خان آنقدر كتكشان زد و آزارشان داد كه دق كردند. دو نفر بعدى جانشان را برداشتند و فرار كردند.
- “مارمولك. تخم جن. باز رفتى اون بالا. الان حسابتو مىرسم. دوازده سالگى يداله تا از درخت پايين بيايد، پدرش كمربند چرمى به دست از پشت يقهاش را گرفت و با اولين پس گردنى او را نقش زمين كرد. آن وقت كمربند چرمى بارها و بارها به هوا رفت. و بر سر و صورت و پشت و پاهاى پسرك فرود آمد. مجيد تاب تماشا نداشت. نالههاى بريده بريده يداله نوجوان ضعيف و ضعيفتر شد. صداى زنى از بالكن كوچك اتاق طبقه دوم به گوش رسيد.
- “ولش كن ياور خان. بيا بالا - گناه داره!
ياور خان قد بلندى داشت و سرش مثل سر مغولها زير نور آفتاب شهريور ماه برق مىزد. روى زمين تف كرد و رفت به سوى پلهها.
- “اگه يه دفعه ديگه زاغ سياه ما را چوب بزنى خودم خفهات مىكنم!
يداله همه جاى بدنش مىسوخت. مثل حيوانى زخم خورده خودش را روى زمين كشيد و رسيد به لب پلههاى كه به زير زمين مىرفت. مجيد سرك كشيد تا بهتر ببيند.
- “چى به سرش مياد!؟
غول دست برد و ذرتى از شاخه كند. ميره زير زمين. يك روز تمام گشنه و تشنه همانجا مىماند. بعد نامادرى يك كاسه آب و تكهاى نان بيات مىگذارد جلوش. فردا شايد هم پس فردا. يداله نان و آب را مىخورد و به هر جان كندنى خودش را از خانه بيرون مىاندازد. عجب ذرت قشنگى يه!
مجيد با بيتابى گفت: “ذرت را ولش كن. يداله چى مىشه؟
غول سرى تكان داد و گفت:
- “براى هميشه فرار مىكند سرورم. ديگه به اين خانه باز نمىگردد. مىرود شهر تا كار پيدا كند. شبها زير پل و پشت بام حمام و توى كاروانسراها مىخوابد. بارها بارها آدمهاى بىبند و بار او را بر باد مىدهند تا آنكه بزرگ مىشود و براى كشتن پدرش به روستاى خودشان باز مىگردد! نفس مجيد بند آمده بود و سرش را از خجالت به زير انداخته بود. باد نسبتاً گرمى مىوزيد و فرياد شادى ياور خان ديوانه وار به گوش مىرسيد. مجيد حس كرد دهان و گلويش خشك شده است.
- “برگرديم!
- “اطاعت سرورم. من كه گفتم ديدن اين جور صحنهها براى شما خوب نيست!
مجيد دلش آشوب مىشد. همانطور كه بىسر و صدا از خانه ياورخان بيرون مىآمدند، گفت:
- “مىدانم! اما چه كنم كه بايد داستان بنويسم!
بعد بلافاصله گفت:
- “ياور خان در اصل چكاره بوده!؟
- “مباشر يكى از اربابهاى همين چند پاره آبادى بوده. بعد دزدى مىكنه. يعنى سالها از اموال خان كش مىرفته تا اينكه يك روز خان همه چيز را مىفهمه اما ياور پيشدستى مىكنه و او را مىكشه. - با تير مىزندش - بعد با همه نخالههاى دور و برش شايع مىكنند كه خان به خاطر ترس از بىآبرويى خودكشى كرده. در حاليكه سر همين بىآبرويى با يكى از زنهاى خان هم پاى خود ياور وسط بود. مجيد حس كرد سرش گيج رفت. به نظرش دنياى بزرگترها عجيب و غريب، باور نكردنى و بعضى وقتها خيلى تيره و تار بود.
- “چيزى گفتيد سرورم!؟
- “نه نه غول عزيز! برويم كه حالم بدجورى دارد به هم مىخورد. غول سر فرود آورد.
- “اطاعت سرورم!
مجيد دست غول را گرفت و بىآنكه او ياد آورى كند، چشمهايش را بست.
ادامه دارد...
قسمت سيزدهم
- “آمدهايم به روستاى “آغداش” سرورم!
خاور زبان زد همه اهالى روستاست. نرسيده به تخته سنگ بزرگ كه به سر اژدها مىماند، ايستادند. از وسط ديواره سنگى آب باريكهاى مىآمد و در حوضچهاى كوچك جمع مىشد. بعد سر مىرفت و از پاى ديواره توى شيارى به شكل جويبارى به سوى روستا مىرفت. اطراف جويبار بوتههاى زرشك سياه بيرون زده بود. شانه به سرى بالاتر نشسته بود و غول كاغذى و مجيد را نگاه مىكرد.
- “از اين آب بخور سرورم. بسيار خنك و گواراست!
مجيد جلو رفت و چند مشت از آب حوضچه خورد و چند مشت هم به صورتش زد. احساس كرد خستگى مثل هدهد پر زد و پرواز كرد.
- “حالا مىرويم هفده سالگى خاور را تماشا كنيم!
غول كاغذى گفت و راه افتاد. مجيد مىديد كه پاييز و زمستان نيست اواسط بهار بود انگار. غول گفت:
- “نريمان پدر خاور بزرگتر از بردارش سليمان است. سليمان پدر ياشاره. دو برادر يك سال پيش سر مرده ريگ اصلان پدر خدا بيامرزشان دعوا كردند. سليمان فكر مىكرد ارث بيشتر به او مىرسد نريمان همه جا از برادر كوچك خود بد مىگفت. مىگفت كه زده به سرش. بس كه تو بيابان زير آفتاب كار كرده.
ياشار بايد مىرفت خدمت سربازى. درس خوانده بود و همه مىدانستند كه او “سپاه دانش” خواهد شد. عالم و آدم از عشق خاور و ياشار خبر داشتند اما يك روز رگهاى گردن نريمان ورم كرد. سر سفره شام دست كوبيد به سفره و قسم خورد.
- “به اين بركت سفره قسم اگه هفت تا توله سگ داشته باشم يكى را به پسر سليمان نميدهم... خيال كرده!
خاور به آغل گريخت و “باغدا گؤل” مثل ابر بهار اشك ريخت.
- “گناه داره مرد. به خدا گناه داره. ياشار مثل پسر خودمانه. درس خوانده، ميره سپاه دانش، بعدش معلم مىشه. چى از اين بهتر؟ همه تو اين آبادى دلشان مىخواد دخترشان را بدهند به ياشار. اين دو بچه از كوچكى با هم بزرگ شدند. مگه نه؟ حكايت ارث و ميراث دده خدا بيامرزت هم كه تمام شد و رفت...
غول و مجيد رسيدند دم امامزاده يحيى.
- “برويم تو دوست من! حياط اينجا خيلى با صفاس!
همه حواس مجيد به ماجراى خاور و ياشار بود. كسى در حياط امامزاده نبود. صداى مويه پيرزنى از داخل مىآمد. مثل اينكه با امامزاده يحيى درد دل مىكرد. زير درخت بيد مجنون سنگ دراز مكعب شكل بود. هر دو نشستند روى آن. روى آب حوض وسط حياط برگهاى بيد ريخته بود.
مجيد گفت: “خب! بعد چى شد؟!
غول، پشت كاغذىاش را داد به تنه درخت و پاهايش را دراز كرد.
- “بله. چشمهاى نريمان دو كاسه خون شد سرورم. نگاه غضبناكى به باغداگؤل انداخت و گفت كه مرتيكه همه جا آبروى مرا برده گفته كه دده ما چقدر ليره طلا داشته از جوانى. گفته كه همه آنها توى يك جعبه كوچك چوبى بوده و توى باغ پاى درخت انجير چال كرده بود. بعد هم همه طلاها را من برداشتم و به او چيزى ندادهام. باغداگؤل نزديكتر خزيد. غول جورى تعريف مىكرد كه انگار همه چيز همان لحظه دارد اتفاق مىافتد. مجيد همه چيز را روشن و آشكار مىديد و حتى صداها را مىشنيد و بوها را حس مىكرد.
- “همه مىدانند كه بىخود مىگويد. آخه آقاى خدا بيامرزت طلايش كجا بود؟!
- “دِ همين! من هم دختر به پسر آدم جفنگ نميدم. تمام!
باغداگؤل مىدانست اصرار بىفايده است. براى همين خاموش ماند و قلبش به خاطر خاور زبر و زرنگ و كارىاش به درد آمد. روزها گذشت دوست من. تا آنكه روزى رسيد كه ياشار بايد به خدمت مىرفت. آن روز يكى از روزهاى آخر ارديبهشت ماه بود و نم نم باران همه جا را مثل بهشت خوشبو كرده بود. صبح خيلى زود خاور به هواى آوردن آب رفت سرچشمه. هنوز تلمبه نداشتند توى حياط. مىخواست ياشار را ببيند. خاور خوش و برو رو دختر دلاور نريمان ماهها بود كه ياشار را نديده بود. دلش مىخواست به خاطر پسر عموى نجيب و درس خواندهاش بميرد. هوا نيمه ابرى بود و نسيم خنكى مىوزيد خاور جليقه زرى دوزى شدهاش را پوشيده و گالش نو پايش بود. قلبش داشت از جا كنده مىشد. خدا خدا مىكرد كسى او را نبيند.
- “بلند شو سرورم!
مجيد هاج و واج غول را ديد كه برخاسته است.
- “كجا؟
غول گفت: “بايد عجله كنيم دوست من. بايد خودمان را برسانيم سر چشمه.
- “براى چى؟
- “براى تماشاى ماجرا از نزديك!
مجيد خواست چيزى بگويد اما غول دست او را كشيد و مثل باد وزيد.
چند لحظه بعد صبح يكى از روزهاى ارديبهشت ماه بود و آن دو كمى دورتر از چشمه پشت تكدرخت سنجد به تماشا ايستاده بودند. ياشار شلوار زيتونى و پيراهن سفيد با خط آبى روشن تنش بود.
- “سلام دختر عمو!
- “سلام ياشار!
مدتى به سكوت گذشت. خاور بى صدا اشك مىريخت. ياشار با بيتابى اين طرف و آن طرف مىرفت و مثل دانه اسفندى بود كه بر آتش افتاده باشد.
- “همين اطراف خدمت مىكنم خاور. ميام ديدنت. غصه نخور. خدا بزرگه. حالا تا خدمتم تمام بشه، خان عموم از خر شيطان مياد پايين! خاور با چشمهاى اشك آلود غرق نگاه او بود. آن وقت روسرى سرخى را از كمرش باز كرد و داد به ياشار.
- “منتظر مىمانم پسر عمو!
ناگهان نعرهاى مثل غرش ابر در آن حوالى پيچيد.
- “تو غلط مىكنى منتظر مىمانى دختر بىحيا!
ياشار غيب شد. نريمان زد توى گوش خاور. كوزه افتاد و شكست. آن وقت مجيد ديد كه مرد درشت اندام چه جورى دخترش را مثل گنجشكى گرفتار كرد و كشان كشان به خانه برد. يكى از گالشها از پاى خاور در آمد. مجيد ياد هفت سالگى خاور و ياشار در دشت افتاد و همانجا كه رفته بودند ستاره عمر آباى را پيدا كنند. خواست برود و گالش را بردارد.
- “نه دوست من!
مجيد تعجب كرد ولى همان لحظه ياشار را ديد كه نفس نفس زنان پيدايش شد و لنگه گالش را برداشت و فرار كرد. مجيد سوزشى را وسط سينهاش حس كرد. رفت و دو زانو نشست لب چشمه. بعد پشت سر هم چند بار آب خنك و زلال را زد به صورتش.
- “واقعاً كه!
دلش مىخواست دور از همه چيز و همه كس باشد. احساس مىكرد دلش گرفته است. برخاست و رفت سمت درخت سنجد.
- “چرا؟ آخه چرا!؟
صدايش خسته بود و تو دماغى. غول پرسيد:
- “چى چرا سرورم!؟
مجيد سمت افق را نگاه كرد. آفتاب ابتداى صبح لبه ابرهاى بهارى را رنگ خون زده بود. ترجيح داد ساكت بماند. غول گذاشت تا مجيد غرق در فكر و خيال خود باشد. مجيد نمىدانست چقدر فكر كرد ولى با صداى غول به خود آمد.
- “عجله كن سرورم!
- “باز ديگه كجا!؟
- “خانه نريمان. جان خاور در خطره دوست من!
قلب مجيد از جا كنده شد. نفهميد از كجا و كى به خانه نريمان رسيدند. باغداگؤل روى در چوبى آغل پنجه مىكشيد و التماس مىكرد:
- “هاى پسر اصلان! تو را روح آقات نزن. غلط كرده. من ديگه نميگذارم پاش به كوچه برسه. بيا مرا بزن!
التماسهاى زن بىفايده بود. از داخل آغل تاريك صداى تسمه چرمى و نالههاى خاور دل سنگ را آب مىكرد. مجيد با چشمهاى گشاد نگاه مىكرد.
- “تو رو خدا كارى بكن!
غول كاغذى سرش را به علامت تأسف تكان داد. مجيد داد زد! مگه تو غول نيستى؟ آخه يه كارى بكن!
غول گفت: “سرورم! آنچه در گذشته اتفاق افتاده تمام شده. من كه نمىتوانم تاريخ را عوض كنم. من تنها امكان ديدن و تماشاى دقيق را براى تو به وجود مىآورم اما هيچ دخالتى نمىتوانم در مسير حوادث بكنم.
باغداگؤل پاى در آغل زانو زده بود و با مشت روى در مىكوبيد.
- “تو كه او را كشتى بىانصاف. آخه مگه چه كار كرده لامروّت!
ناگهان در آغل باز شد. نريمان با صورتى سايه شده از خشم تسمه به دست بيرون آمد.
- “خفه شو زن. تو پر و بالش دادى اين بىحيا را!
- “اسم بد رو دخترت نذار مرد! مگه چيكار كرده. مگه دوست داشتن گناهه. خدا از تو نگذره نريمان!
مرد آمد و با دست سنگين سيلى محكمى زد بيخ گوش باغداگؤل. باغداگؤل پخش زمين شد اما بلافاصله برخواست و كج بيل را كه به ديوار آغل تكيه داشت، برداشت و حمله كرد:
- “بزن. بكش. خيال كردى خيلى مردى. يه دختر بيگناه را انداختى زير شلاق. تف!
باغداگؤل روى زمين تف كرد. نريمان تسمه چرمى را انداخت روى كف خاكى حياط و با خشم از در حياط بيرون رفت. باغداگؤل كج بيل را انداخت و دويد به آغل.
- “خاورم. دخترم، دختر نازم. چى به سرت آمده!؟
مجيد وسط حياط خاكى ويران شد و صورتش را توى دستهايش پنهان كرد. او غير از نالههاى خاور و گريههاى باغداگؤل چيز ديگرى نمىشنيد.
ادامه دارد...
قسمت چهاردهم
گاراژ توفيق را خراب كردهاند. آن روز يكى از روزهاى اواسط پاييز بود. به نظر مجيد ابرهاى خاكسترى عصر جمعه از كسالت بارترين ابرها بودند اما او هميشه احتمال مىداد اين ابرها به هم خواهد پيوست و باران خواهد باريد. براى همين خيلى گلهمند نبود.
آقاى مرادى رفته بود جلسه انجمن مسجد. قرار بود چند نفر از زنها بيايند خانه آنها. مجيد مادرش را مىديد كه پيش بند بسته و مشغول چيدن ميوهها توى ظرف بلورى است.
- “بهتره بروم كمى قدم بزنم!
شلوار طوسى پشمى و بادگير سرمهاىاش را پوشيد و زد بيرون. باد خنكى مىوزيد. زيپ بادگير را تا آخر كشيد بالا و دستهايش را كرد توى جيب. قدم زدن گاهى وقتها براى داستان نويس معجزه مىكند. اين جمله آقاى نجفى بود. راستى آقاى نجفى كجا بود؟ پس از مرگ زنش مجيد مىدانست كه او روزگار سختى را مىگذراند اما او كسى نبود كه سفره دلش را پيش هر كس باز كند. مجيد مىدانست كه او همه رنجهاى عالم را به خلوت خود مىبرد و به قول خودش از آنها خشت مىزند تا كلبههاى داستانى خوبى بسازد. داستانهايى كه با تمام وجود مىنوشت و اغلب در غوغاى پايتخت با سكوت از كنارش مىگذشتند با اين خيالات رسيد دم حمام خيّر. عدهاى سر كوچه پشت حمام جمع شده بودند و ويرانههاى گاراژ را تماشا مىكردند. آهن پاره و تيرهاى چوبى و در و پنجره كهنه و اين جور چيزها را پاى ديوار مقابل جمع كرده بودند. مجيد دلش گرفت. هدايت خاله خاور به نوه شهين تاج در آن گاراژ قول داده بود كه پيدايش خواهد كرد. در آن گاراژ هندوانهها از دستهاى خسته هدايت سر خورده بود و افتاده بود. يكدفعه گوشه تابلوى سر در گاراژ در بين وسايل كهنه و فرسوده ديد. رفت و با كمى زور تابلو را كشيد بيرون.
- “آهاى! تو دارى چيكار مىكنى؟!
“ممد موتال” با لباس و سر و روى گرد گرفته داد زد. او كارش خريد و فروش وسايل و در و پنجره كهنه بود.
- “آقا ممد! اين فروشى يه!؟
ممد موتال آمد جلوتر. سر تا پاى مجيد را ورانداز كرد و پرسيد
- “مىخواى چيكار!؟
مجيد گفت: “رويش را رنگ مىكنم و نقاشى مىكشم!
كسى ممد موتال را از داخل كوچه صدا زد.
- “ببينم! تو پسر آقاى مرادى نيستى؟
- “چرا!؟
- “خب!
مجيد دست در جيب شلوارش كرد و اسكناس 200 تومانى كار كردهاى را دراز كرد طرف او.
- “يا على!
ممد موتال اسكناس را گرفت و در حاليكه با كفشهاى پاشنه خوابيده نيمدار سكندرى مىخورد، رفت داخل كوچه. مجيد تابلو را برداشت زياد سنگين نبود اما تا برسد به خانه عرقش را در آورد. باران ريزى شروع به باريدن كرده بود. زنهاى توى اتاق جمع شده بودند. ربابه دلاك پيرزنى كه خميده راه مىرفت و چشمهايش خوب نمىديد. زنى كه پس از دخترش سريه هميشه لباس سياه مىپوشيد اما به عادت سالهايى كه در حمام كار مىكرد، دستهايش را حنا مىگذاشت.
رخشنده بند انداز كه هنوز خيال مردن نداشت. خانم جوادى آموزگار، همسايه جديد و روبرويى با دختر هفت سالهاش “سويل” به نظر مجيد او خيلى شبيه زن از دنيا رفته آقاى نجفى بود. مجيد شلنگ آب را گرفت روى تابلو. مرد جوان با همان پيراهن آستين كوتاه همچنان نشسته بود توى سوارى روباز و كمى رنگ پريده به نظر مىرسيد مجيد غرق تماشاى سوارى رنگ و رو رفته شد. ناگهان صداى زنى از بالاى پلهها گفت:
- “اين كه تابلوى سر در گاراژ ماست!
مجيد برگشت و زن چاق و تنومندى را ديد كه روسرى قهوهاى روشن سرش بود و مردمك چشمهايش به دو كشمكش سبز مىمانست. او كسى غير از شهين تاج نبود.
- “سلام!
- “سلام پسرم! اين تابلو...!
مجيد با كمى دستپاچگى گفت: “خريدمش!
شهين تاج حيرت زده نگاه مىكرد. انگار سر در نمىآورد. چرا بايد تابلوى به درد نخور سر در گاراژ خراب شده را اين نوجوان بخرد و با خود به خانه بياورد. پشت سر مادر مجيد زن جوان قد بلندى آمد بيرون.
- “نگاه كن ستاره!
بند دل مجيد پاره شد. باور نمىكرد ستاره كه حالا براى خودش زنى شده بود با آن چشم و ابروى مشكى و چهره مهتابى رنگ كنار مادرش به او و تابلوى سر در گاراژ خيره بشود.
- “حالا چرا ايستادى زير باران!
مجيد با كمى شرم از پلهها بالا رفت. بادگير خيس را در آورد و از ميخ پاشنه كش كنار جعبه كفشها آويزان كرد. توى اتاق گرماى ملايمى به صورتش خورد.
- “سلام!
مجيد به زنها سلام داد و همانجا دم ورودى آشپزخانه نشست.
مادرش گفت: “پسرم يه پا براى خودش ميرزا بنويسه. چند تا از داستانهايش توى مجله چاپ شده! مجيد تبسم گلايهآميزى رو به مادرش زد و سرش را پايين انداخت احساس كرد زن جوان با دقت او را نگاه مىكند. مجيد به بخارى كه از استكان چايىاش به هوا برمىخاست، نگاه مىكرد و احساس مىكرد وارد داستانى شده است كه هفتهها غرق تماشاى ماجراهاى آن بود. به غول كاغذى فكر كرد.
- “كجايى آقا غوله ببينى اينجا چه معركهاى يه!
مجيد از حرفها و صحبتهاى زنها فهميد كه گاراژ فروخته شده است. شهين تاج از پايتخت و نوهاش ستاره از تركيه براى امضاى چند سند و گرفتن پولشان رنج سفر را تحمل كردهاند. شوهر شهين تاج چند سال پيش سكته كرده بود و كاميوناش را فروخته بودند. شهين تاج گفت:
- “كار باباى ستاره توى تركيه خيلى خوب گرفته!
قلب مجيد تند مىزد. دل به دريا زد و گفت:
“ببخشيد حاج خانوم! آقا جونم ميگه اگه خيابون كشى بشه، حمام را هم خراب مىكنند! شهين تاج همانطور كه سيب پوست مىكند تا به دختر چهار سالهاى كه بچه ستاره بود، بدهد گفت:
- “البته خب!
مجيد گفت: “آن وقت خاله خاور كجا بايد بره؟ شهين تاج رو كرد به آبايى و گفت: “آى روزگار! بايد سرى بهش بزنيم. ستاره گفت:
- “همون زن مهربون كه گفتين ديوونه شده؟
- “مامان جيش!
دختر ستاره با آن دو بافه موهاى خرمايىاش لباس مادرش را گرفت. ستاره برخاست و بچه را بيرون برد. مجيد هم به هواى بردن تابلو به زير زمين از اتاق آمد بيرون. باران بند آمده بود و باد سردى مىوزيد. مجيد كمى منتظر ماند و وقتى زن جوان از دستشويى بيرون آمد، پرسيد:
- “ببخشيد ستاره خانوم!
- “بله - خواهش مىكنم.
- “من دارم يك داستان مىنويسم. داستانم درباره خاله خاور و پسرش هدايته! حتماً مىدانيد كه سالها پيش پسر خاله خاور رفت سربازى و هرگز برنگشت. براى همين خاله خاور ديوانه شد و عقلاش را از دست داد. حالا مىخواستم خواهش كنم شما، اگه خاطرهاى از خاله خاور و هدايت نوجوان داريد بىزحمت براى من تعريف كنيد! زن جوان رفت و دست دخترش را كه به سوارى رنگ و رو رفته كنار حوض نگاه مىكرد، گرفت:
چشم! برگشتند به اتاق.
- “مامان بزرگ! من چند كلمه با اين داستان نويس جوان صحبت مىكنم! رفتند به اتاق مجيد. بوى ادكلن زن همه اتاق را پر كرد. زن جوان با كنجكاوى ميز كار و كاغذهاى كاهى پراكنده و گلدان پشت پنجره و عكس سياه و سفيد همينگوى را كه روى ديوار بود، نگاه مىكرد.
- “چرا داستان مىنويسى؟
مجيد كمى غافلگير شد اما گفت: “فكر مىكنم دنياى بىداستان دنياى كسل كنندهاى ايه!
يادش نيامد اين جمله را از كى شنيده يا كجا خوانده است. زن جوان نشسته بود روى پتوى پلنگى و ناخنهاى كمى بلند صورتى رنگش را نگاه مىكرد. صداى گفتگوى زنها از در باز اتاق شنيده مىشد. ربابه دلّاك انگار داشت آهسته مويه مىكرد.
ستاره گفت: “والله ما تابستونها مىآمديم تبريز. يعنى من مىآمدم پدر بزرگم يعنى شوهر همين شهين تاج خانوم راننده كاميون بود و بيشتر وقتها سفر بود. مادر من وقتى مرد من كوچك بودم. مثل اينكه هنوز به مدرسه نمىرفتم. دم ورودى گاراژ دو تا اتاق و يك آشپزخانه نقلى بود و مامان بزرگ آنجا زندگى مىكرد. گاراژ از پدر پدربزرگم به او رسيده بود. تا بستانها اتاقكى كه همين خاور خانوم توى آن با پسرش زندگى مىكرد، واقعاً جهنم مىشد. زن نسبتاً جوان روستايى بود اما خيلى مهربان و زحمتكش بود. هميشه صداى چرخ خياطىاش به گوش مىرسيد. يادم هست يك روز مامان بزرگ به او گفت:
- “تو با اين در آمدى كه دارى مىتوانى بروى يك اتاق كه نه، يه خونه براى خودت اجاره كنى! ميدانى چه جوابى داد؟!
مجيد سراپا گوش بود و قلبش تند مىزد. گفت كه اين در آمد مال من نيست كه. كمى از آن را مىفرستم ده. گاو گوسفندى كه نمانده بقيه را هم نگه مىدارم براى هدايت. وقتى اسم هدايت را مىبرد چشمهاى خستهاش برق مىزد. زن بيچاره! مىگفت كه دامادش مىكنم. سرمايه مىدهم تا كار كند براى خودش. آدم درست و حسابى بشود. شوهرش مثل اينكه معتاد بود!
- “بله!
- “خلاصه تابستونها وقتى عصر مىشد با آفتابه آب مىپاشيديم روى سايه. با هم لى لى باز مىكرديم. احساس مىكردم هميشه به خاطر من مىبازد. خيلى مهربان بود. براى من آدامس و شكلات مىآورد. يه بار هم بادكنك آبى آورد. با آنكه سن و سالى نداشت اما تابستانها كار مىكرد. دست و پايش كشيده و رنگ پوستش قهوهاى بود بس كه زير آفتاب بود. هيچ وقت جوراب نمىپوشيد. وقتى مىخنديد دو چال كوچك مىافتاد روى گونههايش. نگاهش خيلى تيز بود. به من مىگفت ستاره خانوم!
زن جوان لبخند زد و رديف دندانهايش نمايان شد.
- “يادش بخير! چه روزگارى داشتيم. وقتى ديدم گاراژ را خراب كردن دلم گرفت!
مجيد انگار كه با خود حرف مىزند زير لبى گفت:
- “درستش مىكنم من!
زن جوان گفت: “بله؟!
مجيد به خود آمد: “هيچ...، با شما نبودم. مىفرموديد!
- “آخرين بار كه ديدمش ده دوازده ساله بود. من برگشتم تهران و با پدر و نامادرىام رفتيم تركيه!
- “مامان... مامان!
بچه آمد توى اتاق و زن جوان بلند شد.
- “اميدوارم حرفهايى كه زدم به دردت بخوره!
گفت و لبخند زد و رفت. زنها برخاسته بودند و آماده رفتن بودند. دم دماى غروب بود. مجيد دلش مىخواست بداند هدايت وقتى رفته سربازى آيا به خاطر ستاره فرار كرده و رفته تركيه يا نه؟ خجالت كشيده بود اين سوال را بپرسد. تازه وقت نشده بود. فكر كرد هيچ وقت راز ناپديد شدن هدايت را نخواهد فهميد. مادربزرگش آبايى، پدرش آقاى مرادى، مادرش و همه آدمهايى كه مىشناخت، از رفتن هدايت به سربازى خبر داشتند اما چرا برنگشته و ماهها خاور به خاك سياه نشسته، آواره پادگانها و سرباز خانهها شده كسى اطلاع درستى نداشت. هر چه بود همهاش حدس و گمان بود. برايش زمان و مكانها اهميت نداشت. مهم نبود حادثهاى يك سال زودتر يا دو سال ديرتر اتفاق افتاده باشد چون مىدانست كه گزارش و تاريخ نمىنويسد بلكه مىخواهد داستان بنويسد. اما با همه پرس و جويى كه كرده بود، سرنوشت هدايت همچنان در پرده ابهام بود.
- “خسته نباشى آقا مجيد!
صداى مادرش كه دم در اتاق ايستاده بود، او را از فكر و خيال بيرون آورد.
- “مهمانها رفتند!؟
- “آره پسرم. رفتند!
- “مامان!؟
- “بله؟
- “اين يارو، ربابه دلاك داشت گريه مىكرد!؟
- “آره. ياد دختر جوانمرگ شدهاش افتاده بود!
- “سريه؟
- “آره. همان كه روزگارى ميرى مىخواستش و واسه خاطر اون بود كه رفت سربازى و وقتى برگشت ديد كه سريه را شوهر دادن!
- “خب؟!
- “سريه را شوهر دادن و سر زايمان همان بچه اول از دست رفته. طفلك ربابه مىگفت كه همهاش نفرين ميرى بوده!
- “بچهاش چى شده!؟
مادر در حاليكه مىرفت، گفت: “تو داستان خاله خاور و هدايت را مىنويسى يا حكايت همه اهالى محل را!؟
مجيد آهى كشيد و گفت: “همه چى يه جورهايى به هم ديگه ربط داره مادر!
اين هم يكى از جملات قصار نجفى بود! نفهميد مادرش شنيد يا نه خيره شد به آغاز شبى كه آن سوى پنجره پررنگتر مىشد و كنار حوض، سوارى روباز و راننده جوان كمرنگ را داشت مىبلعيد.
ادامه دارد...
قسمت پانزدهم
هر دو رسيدند بالاى پل. مجيد حس مىكرد غول غمگين است. سر شب همه ماجرا را برايش تعريف كرده بود. شلوار سربازى و پيراهن سبز پشمى ضخيم تنش بود و با نيم پوتينهاى نو احساس راحتى مىكرد.
- “چى شده؟!
غول دستهاى كاغذىاش را گذاشت روى نرده فلزى و خيره شد به آب كم عمق رودخانه. نور مهتاب مىخورد به سطح چين و شكن دار آب سرد و تكثير مىشد.
- “دلم به حال خودم مىسوزه!
مجيد نوك انگشتان دست راستش خورد به شكلات ته جيب شلوارش.
- “چرا؟
- “اسم ما را گذاشتند غول اما در واقع برده هستيم!
اجازه نداد مجيد سوالى بپرسد و ادامه داد:
- “ببين دوست من! بعضىها به ما مىگويند الهام. يا نمىدانم تخيل مجبوريم با ساز هر نويسنده جورى برقصيم و هر جا كه عشقشان مىكشد برويم..
- “هى! دارى تند ميرى. بابت زحمتى كه مىكشى داستانهاى خوبى نوشته مىشود. بعضى از نويسندهها اصلاً خودشان غول هستند مثل “آندرسن”، “كالوينو”، “كستنر”، مثل “كارلو كولودى”، “اگزو پرى”. نمىدانم تا حالا اسم پينوكيو به گوشات خورده يا نه؟ يا مثلاً آليس در سرزمين عجايب خيلى دلم مىخواد بروم به سرزمين عجايب. ميدونى؟! خيلى از نويسندهها خون دل مىخورند. مثل برده از خودشان كار مىكشند. از خيلى از لذتهاى زندگى چشم مىپوشند. مثلاً همين نجفى. توى هفت آسمان يك ستاره هم ندارد. از آن نويسندههاى دانه درشت هم نيست. اما همه جوانىاش را گذاشت پاى قصه. شايد مىخواست “خوبى” را براى آدمها تعريف بكنه. غول براى اولين بار تبسم كرد و چشمهاى سرخاش درخشيد.
- “امشب چقدر فيلسوف شدى!
مجيد از ديدن تبسم غول به هيجان آمد:
- “تنها چيزى كه مرا عصبانى مىكنه زمان هس!
- “زمان!؟
- “آره ديگه. نگاه كن!
دست برد و بند ساعتش را باز كرد:
- “اين ثانيهها هميشه مثل مورچههاى ريز روى اعصاب من راه مىروند هميشه گذشتن و تمام شدن و پايان را به ياد آدم مىآورند...
غول ديد كه مجيد ساعتش را گذاشت ته جيبش.
- “بيا برويم غول عزيز. نمىخواهم بدانم ساعت چنده. چه فصل و چه هفته و چه روزى يه! من مىخواهم بفهمم حقيقت چيه؟
- “فكر مىكنى حقيقت چيه؟!
- “حقيقت حالا واسه من هدايته. پسر يه زن تنها و فقير كه رفته سربازى و برنگشته. مادره از شدت غم و اندوه ديوانه شده مىخواهم بفهمم چى به سرش اومده. حالا نمىدانم چند هفته يا چند ماهه گرفتارم. از درس و مشق عقب افتادم تو هم كه ماشاالله مرا همه جا مىبرى مگر سراغ هدايت. هر دو از روى پل رد شدند. جاده خلوت بود و در دو سوى جاده اسفالت توى مزرعهها و كشتزارها تاريكى و مه موج مىزد و گاهى نور چراغى به زحمت ديده مىشد.
- “از دست من ناراحتى؟
- “نه. مزخرف گفتم. منو ببخش!
غول گفت: “دستت را بده به من دوست عزيز. مىخواهم ببرمت پيش هدايت...!
مجيد ايستاد. اتوبوسى گاز داد و دور شد. صداى ضربان قلبش در همه جاى شب پيچيده بود. آهسته دستش را دراز كرد.. برويم؟!
- “برويم!
من سرباز وظيفه هدايت عظيمى قشلاق اعزامى از تبريز هستم. حالا در حال نگهبانىام. اينجا دم اسلحه خانه است. خواب، بدجورى كلافهام كرده است. سوز سردى مىوزد. باد سرد از طرف تعمير و نگهدارى مىآيد و محوطه گروهانها را طى مىكند و مىرود سمت بيمارستان پادگان اينجا پادگان بزرگى است. آن سوى بيمارستان هم دهها ماشين ريو كنار هم به رديف پارك شدهاند. خيال كرده سر گروهبان من يكى باج به او نمىدهم. سر گروهبان، استوار دوم است و تازه درجه گرفته. از آن شكم گندههاى مفت خور است. اين روزها بد جورى به من پيله مىكند.
- “هدايت! ريشت مال چند روزه؟ نكنه مىخواى طلبه بشى!؟
مىگويد و دست به صورتم مىكشد. از خجالت پيش بچههاى گروهان آب مىشوم
- “هدايت اين چه جور واكس زدنه؟ انگار پوتينها تو كردى تو نفت.
- “هدايت جم بخور!
خسته شدهام. شبها از ترس او خواب ندارم. بچهها با نيشخند نگاهم مىكنند. گردنم درد مىكند. پشت پاهايم فشرده مىشود.
- “هدايت! بدو ميله را دور بزن!
صبح رفته بوديم صحرا نوردى اطراف پادگان. سر گروهبان اسدى به خاطر آنكه پشت گردن حركت نكرده بودم، تنبيهام كرد.
- “عظيمى! چرا واسش آجيل، مربا يا يه چيز ديگه نمىآرى!؟
بچهها توى گروهان شيشكى مىاندازند، بايد ساعتم را نگاه كنم. هنوز يك ساعت و ده دقيقه از نگهبانىام مانده است. چند روز پيش رفتم پيش جناب سروان. حوالى غروب بود. ستوان يك است و حرف “ر” را “غ” مىگويد.
- “بنال چى شده!
- جناب سروان! سرگروهبان اسدى همهاش از ما ايراد مىگيره به خدا ما...!
از گوشه چشم عسلى راستش با تحقير نگاهم كرد
- “بوغو مادغ...! خيال كغدى اغتش خونه خالهاس! يه دفه ديگه از اين غلطها بكنى... خودم به حسابت مىغسَم”.
پس از اين قضيه سرگروهبان بىحياتر شده است. دهانم مزه بدى دارد. دم غروب آبگوشت بىگوشت از گلويم پايين نرفت ديگه نمىتوانم روپاهايم بايستم. بهتر است كمى بنشينم. اگر چند دقيقه بنشينم حالم خوب مىشود. نبايد گزك دستشان بدهم. آن وقت مرخصى بىمرخصى. ننه خاورم شايد حالا دارد خواب مرا مىبيند. وقتى مرخصى مىروم پر در مىآورد. برايم سوپ درست مىكند. لباسهايم را تر و تميز مىشويد. برگشتنى برايم تخمه و شيرينى و مربا مىگيرد. هنوز يك ساعت مانده تا پاس بخش بياد و نگهبان پاس 3 را با خودش بياورد. اگر پايم به آسايشگاه برسد همين جورى با لباس مىخزم زير پتو و تا ساعت 6 صبح مىخوابم يك سال از خدمتم مانده. چى مىخواهد از جان من!؟ چطوره بزنم خودم را ناقص كنم.... نه! آن وقت تا آخر عمر.... نه، نه. چطوره خودم را بزنم به مريضى. فايدهاش چيه؟ فوقش يه هفته ميروم بهدارى و بعدش برمىگردم همين جا! اگر صداى پا بيايد بايد زود بلند شوم.
- “هدايت! اجباريت كه تمام شد واست عروس پيدا مىكنم ماه! بيچاره ننه نمىداند من بعد از او تنها يك نفر را دوست دارم كسى كه مثل همه ستارههاى آسمان پاك و زيباست اما به همان اندازه هم دور. دور. دور. حالا كجاست؟ مىروم تركيه هر جورى شده پيدايش مىكنم. بايد بروم استانبول. توى حمام كيف پولم گم شده بايد واكس بزنم.
غول كاغذى و مجيد پشت رديف شمشادها ايستاده بودند و هدايت را تماشا مىكردند. او از زور خستگى درست دم در اسلحه خانه پشت به ديوار داد و پايين سريد. غافل از آنكه سرگروهبان اسدى پاورچين پاورچين به او نزديك و نزديكتر مىشد.
- “صحت خواب آقا قشلاق!
وحشت زده از جا جست. قلبش تند مىزد.
- “خا... خواب... خواب چيه سرگروهبان... من.... من كمى خسته بودم نگاه كرد ديد اسلحهاش دست سرگروهبان است.
مجيد با نگرانى پرسيد:
- “حالا چه اتفاقى برايش مىافتد!؟
غول گفت: “گزارش مىدهد به فرمانده گروهان و او هم به فرمانده گردان و سه ماه مىرود زندان.
- “سه ماه؟
- “بله. حالا اگر دوست داريد. برويم جاى دنج و گرمى پيدا كنيم. شما خيلى خسته هستيد سرورم. درست مثل هدايت خواب كلافهتان كرده، يك ساعت بخوابيد سر حال مىآييد آن وقت باز مىگرديم سراغ هدايت!
مجيد نمىدانست به جاى يك ساعت چقدر خوابيده است. نور زرد بىخاصيت خورشيد، پادگان را روشن كرده بود و هدايت را دو دژبان مىبردند به زندان. وقتى از محوطه گروهان از كنار رديف درختان دو ساله تبريزى رد مىشدند، هدايت گفت:
- “به هم مىرسيم سر گروهبان!
سرگروهبان اسدى هجوم برد و لگد محكمى به كمر او زد. هدايت پخش زمين شد. دژبانها او را از روى زمين جمع كردند و با خود به زندان پادگان بردند...
چند روز بيشتر به اسفند ماه نمانده بود. برف محوطه گروهان را پارو كرده بودند اما عصر دوباره برف باريده بود و اوايل شب قطع شده بود. درختان تبريزى آن سوى پادگان مثل اشباح سفيد پوش به نظر مىآمدند. سرما تا مغز استخوان نفوذ مىكرد. غول و مجيد مثل سه ماه پيش، پشت رديف شمشادها او را مىپائيدند كلاه كشى به سر گذاشته بود و از روى آن، كلاه گوشى به سر داشت بند كلاه گوشى را زير گلويش گره زده بود و جلوى اسلحه خانه كشيك مىداد. باز هم پاس 2 بود. درست مثل شبى كه خوابش برده بود و اسلحهاش را سر گروهبان برداشته بود. چند بار به خانهشان به آدرس گرمابه خيّر نامه نوشته بود و گفته بود كه حالش خيلى خوب است اما رفتار سرگروهبان و فرمانده گروهان نشان مىداد كه او حتى عيد نوروز هم به مرخصى نخواهد رفت. چيزى روى سينهاش سنگينى مىكرد. هر جا مىرفت چشمهاى گريان ننه خاورش او را نگاه مىكرد. زير طاق كوچك در اسلحه خانه كز كرد. سقف آسمان ابرى به سرخى مىزد و بارش سنگين برف را خبر مىداد. دستش را بالا آورد. دستكش و آستين اوركتش را به كنارى زد و ساعت مچىاش را نگاه كرد. هنوز 40 دقيقه از وقت نگهبانىاش باقى مانده بود. ناگهان صداى خرد شدن خفيف برف را زير پاى كسى شنيد. گوش خواباند. صدا را از پشت رديف درختان كوتاه جلوى آسايشگاه شنيد. قلبش تند مىزد. پشت به در آهنى اسلحه خانه داد و ضامن تفنگ را آزاد كرد. حين تحويل گرفتن نگهبانى بىآنكه بخواهد گلنگدن زده بود. چند دقيقه گذشت. اولين دانههاى برف از آسمان شب فرود آمد. قرچ... قروچ! حدس مىزد چه كسى به سراغ او مىآيد. در زاويه ديوار و در كيپ شد. سرش را پايين انداخت طورى كه اگر كسى او را مىديد در خواب بودنش شك نمىكرد. از آخرين درخت تا دم در اسلحه خانه بيست قدم بيشتر فاصله نبود. ناگهان هيكلى از پشت درختها بيرون آمد. دستهايش را به دو طرف باز كرده و شترى قدم بر مىداشت. مىكوشيد كوچكترين صدايى برنخيزد. صداى ضربان قلبش را در تمام وجودش مىشنيد. ياد تحقيرها و خفتها دلش را به آتش كشيد. نه تنها سربازهاى گروهان خودشان بلكه سربازهاى ديگر و حتى درجه دارها هم او را جور خاصى نگاه مىكردند آن وقت ريشخند نامحسوسى نگاهشان را پر مىكرد.
- “ايست!
تفنگ را بالا آورده بود و به سمت شبح نشانه رفته بود. شبح كه از پناه درختان بيرون آمده بود، لحظهاى ترديد كرد.
- “ايست... ايست!
هم زمان با فرياد ايست سوم صداى گلولهاى سكوت شبانه پادگان را در هم شكست. مجيد ياد گلوله خوردن يداله خان در كوهستانهاى كردستان افتاد. كسى كه اندكى از درختها فاصله داشت، با تمام هيكل بر روى زمين برف پوش غلتيد. با قدمهاى آرام و مطمئن به سوى او رفت يك آن صورت سر گروهبان را ديد كه از درد جمع شده بود و داشت دست و پا مىزد. با صداى محكمى گفت:
- “به فرمان ايست بايد توجه مىكردى، سرگروهبان!
عدهاى با چراغ قوههاى روشن، سر آسيمه به سوى آنها مىدويدند و بارش برف شدت يافته بود. غول كاغذى زير دانههاى برف به خود مىلرزيد:
- “برويم سرورم!
- “چى به سر هدايت مياد؟!
غول با عجله به راه افتاد: “حالا اوضاع اينجا ناجور خواهد شد سرورم دير وقته. بايد برگرديم!
مجيد ناچار دنبال غول راه افتاد. برف زير پاى غول كاغذى هيچ صدايى نداشت. در آخرين لحظه سر برگرداند و ديد كه هدايت را محاصره كردهاند و تفنگ را از دستش گرفتهاند. باد هو مىكشيد و دانههاى درشتش برف را بر آسايشگاههاى پادگان مىكوبيد.
ادامه دارد...
قسمت شانزدهم
نگاه كن دوست من. نگاه كن به باد سرد كه از دل كوهستانهاى پوشيده از برف مىآيد. نگاه كن به آسمان اين ديار كه ابرىست و به آن زن كه مادر است و به هواى پسر نشسته بر سنگى روبروى در اصلى پادگان. مجيد نگاه كرد و ديد كه غول حال غريبى دارد. چون دوك قد كشيده بود و خيره به پشت هيكل به چادر پوشيده خاله خاور بود. وقتى حرف مىزد انگار نه با او كه با خود حرف مىزد.
- “سالى چند بار كيف برزنتى را پر از خوراكى و جوراب پشمى و دستكش مىكند. تابستان و زمستان برايش فرقى ندارد. مىآيد و مىنشيند روبروى در پادگان. همه تيپ او را مىشناسند و تازه انتقال يافتهها و سربازهاى وظيفه از قديمىترها سوال مىكنند.
- “آن زنه كيه؟
- “براى چى نشسته آنجا؟
- “پسرش اينجا خدمت مىكرده. يه شب مىزنه درجه دار گروهان را نفله مىكنه. ميگن يارو به او نظر داشته!
- “نه بابا!
- “آره. مادرش از آن وقت تا حالا ويلان و سرگردان شده. باور نمىكنه پسرش اينجا نيست!
- “اينجا نيست؟!
- “نه! وقتى منتقلاش مىكردند لشكر تا دادگاهى بشه، لاستيك جلوى جيب مىتركه و ماشين چپه مىشه. ميگن با تير زدند به لاستيك راننده و نگهبانها بيهوش و زخمى شدن اما پسره از اون وقت تا حالا غيبش زده!
- “راست ميگه! واسه پيدا كردنش سر گروهبان ما ميگه يك گردان ريختن آنجا. همه سوراخ و سنبهها و روستاهاى كردنشين را خانه به خانه گشتند اما پيدايش نكردند. انگار يه قطره آب شده بود و رفته بود زمين!
مجيد حرفهاى سربازها و درجهدارهايى را كه بعد از ظهر از در پادگان بيرون مىآمدند و ساك به دوش فاصله دو كيلومترى تا شهر را پياده مىرفتند تا خريد كنند و حمام بروند و توى چند پياده روى كج و كوله آن شهر مرزى قدم بزنند، مىشنيد. با آنكه لباس پشمى كامل و كلاه كامواى كوهنوردى و دستكش پوشيده بود، ولى باز باد سرد مثل شلاق فرود مىآمد و سرما را تا استخوانهايش نفوذ مىداد.
- “تا كى بايد اينجا باشيم!
غول گفت: “مثل اينكه سردتان شده سرورم!
- “نه سردم نشده. فقط يه كم دارم يخ مىزنم!
غول به تقليد از مجيد اين پا و آن پا كرد و دستهايش را به هم ماليد و گفت:
- “حالا قراره اتفاقى كوچكى بيفته. اين صحنه را مىبينيم بعد برمىگرديم خانه!
- “خاله خاور چى!؟
- “خاله خاور شيرزنى يه. او كارش را خوب بلده. برو از چند قدمى نگاهش كن!
مجيد تبسم معنى دارى را در صورت غول كه به چهره نقاشى شده رنگ روغن مىمانست، ديد و پرسيد:
- “دارى بازىام ميدى مگه نه؟ اقرار مىكنم غول عزيز!
از غول فاصله گرفت. باد سرد مثل شلاقى فرود مىآمد. جايى نرسيده به لب جاده ايستاد و سه رخ خاله خاور را نگاه كرد. ابروهايش نزديك هم بود و بينى نوك تيزش قيافه سيه چرده او را جدى نشان مىداد. درست مثل ماده عقابى نشسته بود و با آن چشمهاى سياه و تيز در اصلى پادگان را نگاه مىكرد و پلك هم نمىزد. در آن لحظه به نظر مجيد خاله خاور مثل مجسمهاى بود كه ترس و احترام هر كسى را كه او را مىديد، برمىانگيخت.
خورشيد بعد از ظهر مثل طشت كوچك نقرهاى پشت ابرها ليز مىخورد. ناگهان جيپ فرماندهى از در بزرگ پادگان خارج شد. بالاى اتاقك نگهبانى تير بار كاليبر پنجاه رو به دشت پوشيده از برف نشانه رفته بود و سربازى پشت آن كز كرده بود. جيپ دور زد و كنار جاده ايستاد. فرمانده تيپ پياده شد. قد كوتاه بود و صورتش را تر و تميز اصلاح كرده بود و اوركت سبز خارجى به تن داشت.
- “هى تو! بلند شو برو از اينجا. برو!
ده قدم مانده به خاله خاور فرياد كشيد. خاله خاور بناى مويه گذاشت: “هدايت! گؤل بالام. هارداسان اوغلوم!؟(12) خاله هر بار كه مىآمد چون صخرهاى خاموش مىماند اما وقتى سربازها را مىديد كه سه چهار نفرى از در پادگان بيرون مىآيند و يا به شهر مىروند و يا سوار مينى بوس شده، راهى مرخصى مىشوند باياتىهاى(13) سوزناكى مىخواند. يكنواخت اما رسا و پر سوز و گداز. همين سربازها را به مكث وا مىداشت. بعضى از آنها گريه مىكردند. گاهى او را دوره مىكردند و دلدارىاش مىدادند. اينها را به فرمانده تيپ گزارش داده بودند و او گفته بود كه بودن آن زن ديوانه جلوى پادگان روحيه نيروهايش را تضعيف مىكند.
ناگهان فرمانده دستش را بالا برد. يكى از درجهدارهاى محافظ تفنگ را نشانه رفت و چند قدمى خاله خاور را نشانه رفت و رگبار زد. بند دل مجيد پاره شد. صداى گلولهها در سراسر دشت برف پوش طنين انداخت. گلولهها برف را به طرف خاله پاشيد. خاله نيم خيز شد. انگار كه مجسمهاى سنگى به حركت در آمده باشد. بعد آهسته پا كشيد طرف فرمانده. فرمانده از پشت عينك دودى او را مىپائيد.
- “اين خوراكىها را بده به پسرم!
گفت و كيف برزنتى را گذاشت روى برفها. آن وقت راه افتاد به سوى لب جاده. گالشهايش كهنه بود و دور پاهايش را تا زانو پاپيچ بسته بود. سربازى كه بالاى اتاقك نگهبانى بود داشت با دوربين دو چشم همه چيز را نگاه مىكرد. مينىبوس قرمز رنگِ فرسودهاى از طرف شهر آمد و ايستاد. چند سرباز و درجه دار سوار شدند خاله خاور هم سوار شد. مينىبوس گاز داد و دودى سياه رنگ پشت سرش پيچ و تاب خورد. فرمانده دستور داد كيف را بازرسى كنند. دو جفت جوراب مشكى پشمى، دو شيشه مربا يك جفت دستكش كاموا، چهار قوطى كنسرو ماهى، يك نايلون نيم كيلويى آب نبات و يك قرآن كوچك جيبى همه وسايل داخل كيف برزنتى بود. فرمانده سوار شد و جيپ راه افتاد. آنتن بلند پشت جيپ با بادى كه دانههاى برف را به همراه مىآورد تكان مىخورد.
- “برگرديم سرورم!
مجيد راه افتاد. نوك انگشتان دست و پاهايش توى نيم پوتينهاى نو يخ زده بودند.
ادامه دارد...قسمت هفدهم
مجيد گفت:
- “حالا نمىشد اينجا نياييم؟!
غول كه به نظر كاهىتر از هميشه مىآمد پشت به ديوار كاهگلى داد و گفت:
- “چرا سرورم! مىشد اينجا نياييم. مىشد هيچ جا نرويم. مىشد قيد هر چى داستان و نوشتن قصه را مىزديد و...
- “خيلى خب بابا! حالا ما يه چيزى گفتيم. چرا عصبانى شدى تو!؟
ساعتى از غروب آفتاب روستا مىگذشت. باد خنك پائيزى مىآمد و در حياط بزرگ و تاريك ياور خان مىچرخيد و در شاخههاى درخت گردو هو مىكشيد. هوا تاريك شده بود اما نه در اتاقهاى پايين و نه در اتاقهاى بالا و بهار خواب چراغى روشن نبود. مجيد مىدانست اتفاقى خواهد افتاد. اتفاقى كه به ياور خان پدر يداله و شايد خود يداله مربوط مىشد اما طى اين مدت ياد گرفته بود كه ساكت بماند و منتظر باشد. باغچهها بىبوتههاى ذرت و گلهاى آفتابگردان خالىتر و بزرگتر به نظر مىرسيدند. ماه شب 13 بر حياط مىتابيد اما غول و مجيد در قسمت سايه ضلع شرقى حياط از ديدهها پنهان بودند. مجيد به دفعه قبل فكر كرد. وقتى كه تابستان بود و يداله نوجوان رفته بود بالاى درخت گردو و توى بهار خواب را ديد مىزد كه پدرش ياورخان او را ديده بود و با كمربند چرمى به جانش افتاده بود. همان كتك باعث شده بود كه يداله فرار كند. آواره جادهها شود. زير پلها بخوابد و بارها بر باد رود. يداله از همان آغاز خانه خراب شده بود و رفته بود توى شهر، گرگى هار از آب در آمده بود از بيرحمى و سنگدلى و آزار و له شدن ديگران لذت مىبرد. در جاهاى پست تن به هر خوارى داده بود تا پول اندكى جمع كرده بود. آن وقت افتاده بود به خريد و فروش. مىرفت كردستان و جنس مىآورد. مىخواست قوىترين و ثروتمندترين مرد روزگار باشد. آرزو مىكرد پدرش را مثل يك سوسك زير پايش له كند. عنايت كه به تورش خورد او را هم مثل خيلىهاى ديگر به اعتياد كشيد تا زن جوان و زيبايش را از آن خود كند. عنايت نابود شد و در يكى از بيغولههاى اطراف شهر از پاى در آمد اما خاور جوان با بچهاى كوچك تن به خوارى نداد و سالها رنج را به جان خريد. يداله با كار و قاچاق و زد و بند به جايى نرسيد كه دلش مىخواست. براى همين پس از ماجراى خاور هر چه داشت خرج كرد. به مناسبتهاى مختلف از حكومت طرفدارى جانانهاى مىكرد براى رؤساى قشون و نظميه و ديگر صاحب منصبان خوش رقصىها كرد و مهمانىها داد و كمى هم اكابر خواند تا وارد نظاميگرى شد. ارادت و جان نثارى خود را با قتل و كشتار و سركوب براى دستگاهها ثابت كرد اما قبل از همه اين كارها و پيش از ورود به قشون تصميم گرفت پدرش را نابود كند و خانهاش را به آتش بكشد. پاسى از شب گذشته بود كه غول كاغذى پهلوى مجيد را سقلمه زد. “يارو آمد!
مجيد دقت كرد و جوانى گيوه پوش و قبراق را ديد كه از بالاى ديوار به حياط پريد و همانجا دم دالان مثل گربهاى كه چهار دست و پا برزمين افتاده باشد مدتى به همان حال باقى ماند. نفس در سينه مجيد حبس شده بود. دلش خواست از غول سوال كند كه آيا او واقعاً پدرش را خواهد كشت؟! اما ترجيح داد ساكت بماند و نگاه كند. در دل از غول كاغذى كه امكان تماشاى اين همه صحنهها و اتفاقات عجيب و غريب را براى او فراهم آورده بود، تشكر كرد.
- “اگه غول نبود، هيچوقت داستان راز گمشده خاور را نمىتوانستم تصور كنم!
برق دشنهاى يك آن مجيد را از خيالاتش بيرون كشيد. جوان چالاك كلاه كشى به سرداشت و صورتش را با دستمال يزدى بسته بود. مثل باد دويد و پاى تنه درخت گردو كمين كرد. دست چپش را بر تنه درخت گذاشته بود و دشنه در دست راستش بود. شايد لمس تنه درخت گردو خاطرههاى تلخ بسيارى را به يادش مىآورد و او را در تصميم ديوانه وارش جدىتر مىكرد. مدتى بىحركت به ساختمانى كه زمانى بادوغاب سفيد زير نور تند خورشيد خيره كننده بود، نگاه كرد. حالا با گذشت زمان از آن سفيدى تميز خبرى نبود اما زير تابش نور ماه ترسناكتر از هميشه به نظر مىآمد.
- “اووو.... هووو...!
جغدى در جايى از شب ناله كرد. يداله چون تيرى به طرف پلهها دويد دل مجيد مثل سير و سركه مىجوشيد. غول، تنها نگاه مىكرد و نور نامحسوس سرخى از چشمهايش نشت مىكرد.
مجيد منتظر شنيدن فرياد جانخراشى بود. دقيقهها به كندى مىگذشت نتوانست تاب بياورد و آهسته گفت:
- “اگه قلبم از كار نيفتد امشب هنر كردم!
همان لحظه يداله سلانه سلانه از پلهها پايين آمد. در حاليكه زير لب فحشهاى جوراجورى مىگفت نشانى از شتاب و چالاكى در حركاتش ديده نمىشد.
- “كارش را ساخت!؟
غول گفت: “كارش قبلاً ساخته بود!
مجيد گيج شد و سر در نياورد. يداله آمد و پايش را گذاشت لبه حوض خواست دسته تلمبه را بلند كند. روى زمين تف كرد و رفت طرف دالان. اندكى بعد صداى بسته شدن در شنيده شد.
مجيد پرسيد: “يعنى چه!؟
غول گفت: “ياور خان ظهر امروز سكته كرده و با صورت وسط اتاق روى قالى افتاده. مدتها پيش آخرين زنش به او خيانت كرده و با يكى از پسران جوان اربابى قلدرتر از خود فرار كرده است. اين اواخر خل شده بود ياورخان و مسخره همه اهالى شده بود حتى بچهها سر به سرش مىگذاشتند. براى همين زياد از خانه بيرون نمىآمد! دهان مجيد از تعجب باز مانده بود. ماه كمى كوچكتر از ابتداى شب به نظر مىرسيد و هوا سردتر شده بود.
- “برويم سرور من!
- “يداله چى؟
- “خب! يداله جا خورد. ديد كه پدرش تمام كرده. تنها لگدى به پهلويش زد و تف كرد و رفت. ديدى كه!
قلب مجيد آرام شده بود. دلش مىخواست برود به خانه نجفى و با او ساعتها حرف بزند. مدتها بود كه خبرى از او نداشت. وقتى از پشت باغهاى شب زده روستا مىگذشتند، شب به نيمه رسيده بود و باد سرد خواب درختان را مىآشفت.