مشاعره!
دل من در سبدي، عشق به نيل تو سپرد
نگهش دار به موسي شدنش مي ارزد.
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدینم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
امید ز هر کس که بریدینم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
مرا دردی ست اندر دل که چون گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد...
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد...
دل چون شکسته سازم ز گذشتههای شیرین
چه ترانههای محزون که به یادگار دارد
غم روزگار گو رو، پی کار خود که ما را
غم یار بیخیال غم روزگار دارد
چه ترانههای محزون که به یادگار دارد
غم روزگار گو رو، پی کار خود که ما را
غم یار بیخیال غم روزگار دارد
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی رفع صد بلا بکند
نیاز نیم شبی رفع صد بلا بکند
دامن دوست بدست آر و زدشمن بگسل
مردیزدان شو فارغ گذر از اهرمنان
مردیزدان شو فارغ گذر از اهرمنان
نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی
این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسله آموز صد مدرس شد
به غمزه مسله آموز صد مدرس شد
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت
بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت
تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی
يا بفرما به سرايم يا بفرما به سرآيم
غرضم وصل تو باشد چه تو آيي چه من آيم
غرضم وصل تو باشد چه تو آيي چه من آيم
مکن کاری که برپا سنگت آیو
جهان بااین فراخی تنگت آیو
چوفردا نامه خوانون نامه خوانند
توراازنامه خواندن ننگت آیو
جهان بااین فراخی تنگت آیو
چوفردا نامه خوانون نامه خوانند
توراازنامه خواندن ننگت آیو
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند