درس‌های زندگی

انسان و روزگار

آقای حمید وارسته می‌گوید: در زمانی حدود چهل سال قبل، در خیابان پهلوی آن روزِ تبریز، با فولکس واگنی که داشتم، به طرف دانشگاه تبریز می‌رفتم. متوجّه شدم که آن مرد بزرگوار (استاد سید حسن قاضی طباطبایی) در کنار خیابان، منتظر وسیله است. نگه داشتم و افتخار همراهی با ایشان نصیبم شد و سوارشان کردم. در راه، بعد از سلام و علیک و احوال‌پرسی، پرسیدم: استاد! ایا از زندگی راضی هستید؟ فرمود: جواب این سؤال را امام صادق (ع) خود فرموده است. وقتی کسی در محضر مبارکشان این را سؤال نمود، امام فرمودند: مَتی صَلُحَ الزّمان؟ یعنی زمان، چه وقت، موافق مرام انسان بوده است که حالا باشد؟».
استاد سید حسن قاضی طباطبایی، در سال 1295ش، در تبریز متولّد شد و پس از عمری تحقیق و تدریس علوم اسلامی و متون کهن فارسی، در سال 1364ش، درگذشت.
زندگی‌نامه مرحوم سید حسن قاضی طباطبایی، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1384، ص95.

غذای حاضری

سید رحیم میریان می‌گوید: امام خمینی (ره) شب‌ها اغلب، غذای حاضری می‌خوردند. نان و پنیر با ریحان یا با خربزه یا خیار. یک روز در ایام عید، مقداری ریحان تازه برای امام از اصفهان آوردم و بعد به برادرم گفتم: تا ریحان تهران برسد، هفته‌ای یک بار توسّط کسی که به تهران می‌اید، از آن برای من بفرست. ایشان هم می‌فرستاد و امام، مصرف می‌کردند. یک شب که برای امام شام بردند، ریحان، تمام شده بود. امام به خدمتکار منزل گفتند: ریحان ندارید؟». او گفته بود: نه، تمام شده است». امام فرمودند: به میریان بگو بخرد». او هم به من گفت. گفتم: فردا ریحان از اصفهان می‌رسد. او هم رفت و حرف مرا به امام گفت. ایشان که متوجّه شدند ریحان از اصفهان می‌اید، به او گفته بودند: برو به میریان بگو اگر دیگر ریحان بیاوری، نمی‌خورم! من فکر کردم که در همه مغازه‌ها هست و همه می‌خورند. پس بگو از اصفهان می‌آورند! بگو دیگر نیاورند!».
خاطراتی از زندگی امام خمینی (ره)، سید محمّدکاظم سجّادی، قم: جمال، 1384، ص100.

گفتگو با خدا

مرحوم محمّدتقی بُهلول گنابادی، در طول عمر طولانی و بابرکت خود، همواره با رضایت و تسلیم زندگی کرد. بعد از نقشی که در واقعه گوهرشاد داشت و به افغانستان گریخت، مدّت 31 سال در زندان‌های افغانستان، گرفتار بود و در این مدّت، به مولای خود، امام کاظم(ع) اقتدا کرد و هرگز خم به ابرو نیاورد.
ایشان می‌گوید: خودم را در راه مبارزه با دشمنان خدا، برای هر گونه اتّفاقی، آماده کرده بودم. در زندان انفرادی، پشه‌های بسیار موذی‌ای به من حمله کردند، به طوری که جای نیش آنها خیلی آزاردهنده بود. گفتم: خدایا! اگر برای مبارزه در راه تو و رسول تو و اهل بیت (ع) نیش این پشه‌ها لازم است، با تمام وجود می‌پذیرم. شب اوّلی که به زندان افتادم، با انبوه حشره‌ها ـ‌که در افغانستان خَسَک» و در ایران جوجو» و ساس» نامیده می‌شودـ، روبه‌رو شدم. این حشره‌ها، قرمزرنگ و بدبو هستند. محل نیش آنها خیلی می‌سوزد و روی پوست، برآمدگی ایجاد می‌شود. در آن شب و شب بعد، به خاطر این حشره‌ها، نتوانستم بخوابم. شب سوم، هنگام سحر برخاستم و به درگاه الهی، راز و نیاز کردم و گفتم: ای خدا! من آمادگی تحمّل هر گونه مصیبتی را در راه تو دارم. اگر در آزار این حشرات، فایده‌ای برای دینم هست، خلاصی را نمی‌خواهم و صبر می‌کنم؛ امّا به نظر نمی‌رسد که تحمّل این حشرات، فایده‌ای برای دین داشته باشد. بنا بر این، ـ ای خدای من‌ـ از تو می‌خواهم و تو را به مقام محمّد و آل محمّد(ص) قسم می‌دهم که این اذیت را از من برطرف سازی!
بعد از سه روز بی‌خوابی، خوابیدم. وقتی بیدار شدم، به اطراف نگاه کردم. دیوار سلّول، اکنون پُر بود از حشراتی سیاه‌رنگ که مأموریت یافته بودند حشرات قرمزرنگ را از بین ببرند. چهار ساعت طول کشید که حشره‌های قرمزرنگ، به طور کامل نابود شوند.
رازهای بهلول، حسین محمّدی گل‌تپه، قم: مؤسّسه فرهنگی سماء، 1386، ص108.

رضایت پدر

دکتر سید محمود مرعشی، فرزند مرحوم ایة الله سید شهاب الدّین مرعشی نجفی، نقل می‌کند: نسخه خطّی منحصر به فردی از یک کتاب رجالی، در کتاب‌خانه [پسر خاله گرامی‌ام] ایة الله سید مهدی لاجوردی وجود داشت. این جانب، سخت پیگیر خریداری آن برای مرحوم پدرم بودم. متأسّفانه ایشان به این کتاب، علاقه بسیار داشت و آن را نمی‌فروخت. من پنج سال تمام، دنبال آن بودم و حتّی یک بار، اشک ریختم و به آقای لاجوردی گفتم: از جواب منفی شما، بسیار دل‌شکسته شدم.
واپسین بار که برای زیارت خاله‌ام به منزل آقای لاجوردی رفته بودم، خاله‌ام به ایشان فرمود: چنانچه کتاب را به آقا محمود ندهی، از تو دلگیر می‌شوم». ایشان هم در همان روز، کتاب را به من داد. من، بلافاصله و با سرعت، به سوی منزل پدرم شتافتم و مژده کتاب را دادم. پدر، سر را بلند کرد، نظری به آسمان افکند و فرمود: فرزندم! رضایت پدر، بزرگ‌ترین سرمایه‌ای است که خداوند به تو عنایت فرموده است».
فهرست نسخه‌های خطّی کتاب‌خانه ایة الله مرعشی، ج33، قم: کتاب‌خانه ایة الله مرعشی، ص124.