رعايت حق مردم
چند روزي بود كه آقا مهدي از صبح زود تا ظهر پشت خاكريز ميرفت ومحور عملياتي لشكر را تنظيم ميكرد و روي منطقه، تا جايي كه برايشامكان داشت، كار و بررسي ميكرد.
چند روزي بود كه آقا مهدي از صبح زود تا ظهر پشت خاكريز ميرفت ومحور عملياتي لشكر را تنظيم ميكرد و روي منطقه، تا جايي كه برايشامكان داشت، كار و بررسي ميكرد.
هواي گرم تابستان جنوب، توان را ميبريد. يكي از همين روزهانزديكيهاي ظهر، آقا مهدي از خاكريز به طرف سنگر بچهها ميآيد و با آبداغ تانكر، گردو خاك راه را از صورت ميزدايد. سر و صورتي تازه ميكند و وضوميگيرد. رحيم، كه داخل سنگر بود، و مشغول تنظيم گزارشي براي ارائه درجلسه كه آقا مهدي وارد شد. رحيم بلند شد و پس از روبوسي با آقا مهديمتوجه شد كه لبهاي او بشدت خشك است و حكايت از تشنگي فوق العاده اودارد.
رحيم به سراغ يخدان كاچوئي ميرود، يك كمپوت گيلاس بيرون ميآوردو در آن را باز ميكند و به آقا مهدي ميدهد. مهدي كه چشمانش از خستگي،بي حسي و گرماي شديد به روي هم بود، كمپوت را از دست رحيم گرفت. درحالي كه چشمانش بسته بود، قوطي را آرام تا نزديك دهانش برد كه ناگهانچهرهاش متغير شد و با كنجكاوي از رحيم پرسيد:
ـ امروز به همه بچهها كمپوت دادهاند؟
و رحيم گفت:
ـ نه آقا مهدي... جزو جيره نبوده است.
آقا مهدي با ناراحتي پرسيد:
ـ پس چرا اين كمپوت را براي من باز كردي؟
رحيم پاسخ ميدهد: «چون شما حسابي خسته شدهايد، گرمازده شديد،چند تا كمپوت اضافه بود، كي از شما بهتر؟»
آقا مهدي با ناراحتي بلند شد و با همان لبهاي تشنه و خشكيده گفت:
ـ كي از من بهتر؟ از من بهتر بچه بسيجيها هستند كه بي هيچچشمداشتي ميجنگند و جان ميدهند .
رحيم ميگويد:
ـ حالا ديگر باز كردهام آقا مهدي. اين قدر سخت نگير... بخور.
و مهدي با صداي بي حال و گرفته ميگويد:
ـ خودت بخور رحيم... خودت بخور تا در آن دنيا هم خودت جوابگو باشي!
سردار شهید باکری
همه هفته، هنگام نماز جمعه، در چهارراه لشكر(مقابل مسجددانشگاه تهران) ميديدمش. صداي گرمش در روايت فتح آنقدر روحم رامديون كرده بود كه براي آشنايي با او، هر لحظه در پي فرصتي بودم.
همه هفته، هنگام نماز جمعه، در چهارراه لشكر(مقابل مسجددانشگاه تهران) ميديدمش. صداي گرمش در روايت فتح آنقدر روحم رامديون كرده بود كه براي آشنايي با او، هر لحظه در پي فرصتي بودم.
روز جمعه 28/12/71 به آرزوي ديرينهام رسيدم. آرزويي كه با ديدناولين قسمتهاي «روايت فتح» در سالهاي گذشته در وجودم شعله كشيد تابر دستان مبارك سازندگانش بوسه زنم. اصلاً هر كه را آرزوي دوستي ورفاقتش را داشتم به كامخود رسيدم ولي هيچ حسابش را نميكردم اينيكي هم مثل بقيه شود. آرزو داشتم با كاظم زاده دوست شوم، شدم و بعدهاشهيد شد. سعيد طوقاني هم همين طور؛ هاتف هم كه براي دوستياشلحظه شماري ميكردم او هم در شلمچه رفت. اما اين دفعه فكرش هم بهذهن مردهام نميرسيد. كم نيست، چند سال و اندي از پايان جنگ گذشتهو ديگر درِ شهادت را چند قفله كردهاند! ديگر صداي خمپاره را نميشنويدمگر در روايت فتح!
خودش آمد. من نخواستم، فكرش هم برايم مشكل بود. آمد كنارم.بله، درست كنارم روي لبه باغچه نشست. چهارراه لشكر خلوت بود.نميدانم چه شد تصميم گرفتم آن روز، آخرين جمعه سال 71 زودتر ازدفعات قبل به نماز جمعه روم. همين كه كنارم نشست نتوانستم خودم راكنترل كنم. سلام و عليك تندي كردم و دست گرمش را فشردم. بيهيچتكبري، به اخلاص يك بسيجي، جوابم را با لبخندي زيبا داد. چشمانشاز لبانش تشنهتر بودند و گوشهايش هم. هر كه را با دست نشان ميدادم واز رشادتهايش در جبهه ميگفتم با چنان نگاه نافذي او را دنبال ميكرد كهانگاري دارد حركاتش را ضبط ميكند. خوب ميشد از چهرهاش خواند كهبا هر نگاه برنامهاي از روايت فتح در ذهنش نقش ميبندد. دوست داشتمدر آغوش بگيرمش و رخسار خسته از جفاي روزگارش را غرق بوسه كنم،چرا كه سيد مثل ديگر بسيجيها و همسنگرانش، نان را به نرخ سال 60ميخورد! با همتي كه داشت شايد ميتوانست تشكيلات اقتصادي بزرگيراه بياندازد و نفع اقتصادي فراواني ببرد. اما او از همة دنيا فقط جبهه رابرگزيد و از آدميانش فقط بسيجيها را؛ او هم مثل همهشان مشتي ازخاك جبهه را به مشتي از طلا نميداد و همان بود كه لحظهاي آرامنمينشست.
اميد داشتم پس از آن ديدار دوباره زيارتش كنم. ولي روز شنبه21/1/72 وقتي خبر را شنيدم بغض در گلويم خانه كرد؛ حتي نتوانستمبگريم. باورم نميشد. آخر چگونه درِ شهادت را گشوده است؟ با خود گفتم:خدايا كارهاي تو هم پارتي لازم دارد؟
سيد لايقش بود و شهادت لازمش. يك آن به ياد سخن شهيدمظلوم بهشتي افتادم كه: «بسيجيان مرغان آغشته به عشقي هستند كهجايشان در اين دنيا نيست.»
قصه گوي نبرد و راوي جبههها بار بست و رفت و براي اثباتقصههايش پاي آنها را با خون امضا كرد.
سيد را بايد سيدالشهداي هنرمندان متعهد ناميد. ديگر در نماز جمعهتهران كنار درخت كاج كه اطلاعيه سالگرد شهدا را بر آن نصب ميكنندجاي سيد خالي است... ديگر سيد نيست كه بيهيچ تكبري ميان صفوفنماز بچهها، شانه به شانهشان بنشيند و احساس افتخار كند.
فقط ما را بس كه به عشقت به سيد بزرگوار آقا سيد علي دل ببنديمكه الحق و الانصاف به او اقتدا كردي. سيد! خوشا به حالت. سيد خوشا بهحالت.
حمید داودآبادی
عمليات « فتح 1 » بود . عملياتي كه قرار بود براي اولين بار در عمق خاك عراق صورت گيرد و به همين دليل بسياري از نقاط آن مبهم بود . در راه چه پيش خواهد آمد ؟ آيا به هدف اصلي كه در عمق بيش از 100 كيلومتري داخل خاك دشمن قرار دارد ، خواهيم رسيد ؟ و ... و بيشتر از همه احتمال اسارت تمامي نيروهاي عمل كننده نيز داده مي شد .
عمليات « فتح 1 » بود . عملياتي كه قرار بود براي اولين بار در عمق خاك عراق صورت گيرد و به همين دليل بسياري از نقاط آن مبهم بود . در راه چه پيش خواهد آمد ؟ آيا به هدف اصلي كه در عمق بيش از 100 كيلومتري داخل خاك دشمن قرار دارد ، خواهيم رسيد ؟ و ... و بيشتر از همه احتمال اسارت تمامي نيروهاي عمل كننده نيز داده مي شد .
علي ، يكي از مسئولين عمليات بود و سخت دلبسته آن . به علت مسائل امنيتي ، بسياري از مدارك و اسناد لازم در طي كار را در كوله پشتي خود جاي داده بود و يكدم از آن جدا نمي شد .ولي بازهم دغدغه دستيابي دشمن به اين اسناد ( حتي در صورتي كه شهيد شود ) او را آرام نمي گذاشت .
علي مي دانست كه اگر اين راه تازه گشوده شده ( عمليات گسترده برون مرزي ) به واسطه دسترسي دشمن به اسناد ، در اولين گام شكست بخورد ، پيامدهاي سنگين نظامي – سياسي خواهد داشت .
عاقبت چاره اي انديشيد . چند تن از بچه هايي را كه مي شناخت صدا كرد و پس از برشمردن اهميت مطلب ، آنها را موظف كرد تا در صورت روي دادن هرگونه حادثه و نااميدي بچه ها از نجات ، بدون هيچ ترديد و دودلي ، با « آرپي. جي . هفت » او را هدف قرار داده و به شهادت برسانند تا حداقل با اين كار ، كوله پشتي حاوي اسناد و مداركي كه بنابرضرورت بايد با خود حمل مي كرد ، منهدم شده و از دسترس دشمن مصون بماند .
از آن لحظه به بعد تا پايان عمليات ، با آرامشي شگرف ماموريت سنگين خود را در ادامه عمليات به پايان رساند .
سرانجام پس از توصيههاي فراوان شهيد سيد مرتضي آويني، و به لحاظآنچه او در من يافته بود و ميگفت: «تو بايد همه آنچه را در ذهن داري بهتصوير درآوري، چرا كه همه تفكراتت تصويري است. پس دست به كار شو و روبه سينما بياور...» قدم به سوي دنياي سينما گذاشتم.
سرانجام پس از توصيههاي فراوان شهيد سيد مرتضي آويني، و به لحاظآنچه او در من يافته بود و ميگفت: «تو بايد همه آنچه را در ذهن داري بهتصوير درآوري، چرا كه همه تفكراتت تصويري است. پس دست به كار شو و روبه سينما بياور...» قدم به سوي دنياي سينما گذاشتم.
دوربين ويدئو را جلو آورد و به دستم داد تا ببيند چند مرده حلاجم. بااشتياق فراوان دوربين را بالا آوردم تا بر شانهام بگذارم، كه سيد مرتضي آن رااز دستم گرفت. خيلي تعجب كردم. تا آنجا كه ميدانستم، اشتباهي در قراردادن دوربين بر شانه نداشتم. تعجب مرا كه ديد، خيلي جدي گفت:
براي به دست گرفتن دوربين و قدم گذاشتن در مسير ثبت حماسهها وايثارگريها، اول وضو بگير، بعد بسم الله الرحمن الرحيم بگو، سپس نيت كن وآنگاه دوربين را بر شانه بگذار و فيلم بگير، چرا كه اين مسير، بسيار مقدس والهي است.
عباسعلي بيات
روزهاي اول ]جنگ[ مرتب خبر ميرسيد كه عراقيها فلان جا را گرفتهاند و تا فلان جا پيشروي كردهاند و اين قدر نيرو آوردهاند، يا فلان شهر را تهديدميشود . از جمله شهرهايي كه به شدت تهديد ميشد دزفول بود، در حالي كه ما آنجا نيرو كم داشتيم و وقتي هم به فرماندهان ارتش ميگفتيم، ميگفتند نيرو كم داريم و يا نيرو و تجهيزات هر دو را با هم نداريم؛ و راست هم بود. بهاين معنا كه آمادگيهاي لازم را براي خودشان در جنگ تهيه نديده بودند، درصورتي كه ابزارهاي زيادي داشتيم ولي از كار افتاده بود و مهمات زياديداشتيم كه اينها از وجودش خبر نداشتند.
روزهاي اول ]جنگ[ مرتب خبر ميرسيد كه عراقيها فلان جا را گرفتهاند و تا فلان جا پيشروي كردهاند و اين قدر نيرو آوردهاند، يا فلان شهر را تهديدميشود . از جمله شهرهايي كه به شدت تهديد ميشد دزفول بود، در حالي كه ما آنجا نيرو كم داشتيم و وقتي هم به فرماندهان ارتش ميگفتيم، ميگفتند نيرو كم داريم و يا نيرو و تجهيزات هر دو را با هم نداريم؛ و راست هم بود. بهاين معنا كه آمادگيهاي لازم را براي خودشان در جنگ تهيه نديده بودند، درصورتي كه ابزارهاي زيادي داشتيم ولي از كار افتاده بود و مهمات زياديداشتيم كه اينها از وجودش خبر نداشتند.
افراد زيادي هم داشتيم كه اينها درپادگانها حضور نداشتند و لذا وضعمان خيلي بد بود. سپاه هم آن آمادگي را كه حالا دارد، آن روز نداشت. بنابراين من به نظرم رسيد كه از امام اجازه بگيريم وبروم دزفول تا آنجا مردم را با سخنراني تشويق كنم كه نيروهاي داوطلب وهستههاي مقاومت تشكيل بدهند و بروند به ارتش و سپاه بپيوندند؛ اما با اينكه فكر ميكردم امام اجازه ندهند، گفتم اگر امام اجازه داد ميروم و اگر نداد ، نميروم.
بنابراين يك روز رفتم خدمت امام و آن روز همه فرماندهان و مسئولان ارتشهم بودند، كه براي كار ديگري رفته بوديم، يعني ميخواستيم گزارشي خدمتامام بدهيم و امام هم كارهايي با ما داشتند. لذا وقتي رفتيم و بعد كارها تمامشد، من مطلب را مطرح كردم و گفتم اگر اجازه بدهيد من ميخواهم برومخوزستان.
اما بر خلاف تصور من ، ناگهان با گشاده رويي اجازه دادند و من موفق شدم، كه شهيد چمران هم آنجا نشسته بودند و بلافاصله به امام گفتند به من هم اجازه بدهيد بروم، و برداشت من اين است كه شايد شهيد چمران در اين فكر نبود، ولي بعد از پيشنهاد من، او هم به ذهنش رسيد كه پيشنهاد خوبي است و امام گفت شما هم برويد ، كه ما آمديم بيرون و چمران گفت با هم برويم، كه قرار شدهمان ساعت حركت كنيم اما ايشان گفت من بروم دوستانم را هم اگر ميآيندآماده كنم، كه قرار شد مثلاً ساعت 3 الي 4 بعد از ظهر حركت كنيم و در رأس ساعت با پنجاه الي شصت نفر آدم آمد فرودگاه.
من هم با خودم چند نفر از دوستانم را بردم و به پيشنهاد آقاي چمران رفتيماهواز پياده شديم، كه شب بود و از همان ساعت ، و به محض ورود، رفتيمپادگان لشكر 92 و اتاق جنگ را ديديم . فرماندهان و استاندار و سپاهيان آنجابودند و ما احساس كرديم كه بايد از همين الان شروع كنيم . لذا همان شب ساعت 12 يا يك بعد از نيمه شب بود كه با شهيد چمران و عدهاي حدود چهل ـ پنجاه نفر ديگر كه آر. پي . جي داشتند، يك گروه تشكيل داديم و رفتيم جبهه به طرف « دب حردان » به عنوان نفوذ در دشمن كه البته آن شب را هيچ كارينتوانستيم بكنيم و ساعت 4 يا 5 صبح بود كه دست خالي برگشتيم.
قبل از ما هم يك گروه سپاهي هم رفته بودند داخل جنگل كه آنها از وجود ماخبر نداشتند. لذا ما ديديم اگر ما هم برويم داخل جنگل ممكن است چونهمديگر را نميشناسيم، بينمان درگيري شود و يكديگر را بزنيم. اين بود كه برگشتيم و مقصود اين است كه از ما همان ساعت اول ورود شروع كرديم. بعدهم رفتيم دانشگاه اهواز را گرفتيم - دانشگاه جندي شاپور را- و بالاخره آمديم كاخ استانداري و آنجا را مقر خودمان قرار داديم. شروع كرديم به كار و چمران باداشتن افراد زيادي كه همراه خودش بودند، با توافق من و خودش ، فرمانده ستاد شد. بنابراين، ايشان مسئوليت ستاد را عهده گرفت، من هم كه فرماندهي نميدانستم و حتي اگر يك وقتي ميخواستم در عمليات شركت كنم، زير نظر او بودم و با فرماندهي او كار ميكردم.
« مرتضي حاج باقر» از فرماندهان لشكر 41 ثارالله درباره شهيد«حميدرضا جعفرزاده» معاون گردان تخريب آن لشكر، مي گويد :
« مرتضي حاج باقر» از فرماندهان لشكر 41 ثارالله درباره شهيد«حميدرضا جعفرزاده» معاون گردان تخريب آن لشكر، مي گويد :
هوا بدجوري گرم بود. از آسمان كه آتش ميباريد، زمين هم داغِ داغ بود ما كهمثلاً جزو خدمتگذاران گردان ـ فرماندهان ـ بوديم، براي اينكه استقامت خودرا امتحان كنيم. با پاي برهنه روي زمين آسفالت ميايستاديم و شروعميكرديم به شمارش. من كه مثلاً از بقيه مقاومتر بودم، فقط تا شماره 16توانستم روي زمين داغ بايستم. آن روز ظهر، ناهار را كه خورديم، قرار شدبرويم به خط. گرماي شرجي اهواز، اجازه نميداد از سنگر بيرون برويم. با خودميگفتم يكي دو ساعت بخوابيم، از گرماي هوا كه كاسته شد، ميرويم طرفخط. حميد رضا گفت: «من پيشنهاد ميكنم نيم ساعتي بخوابيم و استراحتكنيم، بعد برويم خط.»
من از اين پيشنهاد خوشم آمد و استقبال كردم. گفتم كه برويم داخل سنگربخوابيم. ولي در كمال تعجب ديدم روبروي آفتاب دراز كشيد و روي زمينخوابيد. رنگم پريد. اين چه كاري بود ميكرد. چطور بدنش طاقت ميآورد.خوب كه توجه كردم ديدم با خودش چيزهايي ميگويد. جلو كه رفتم متوجهشدم خطاب به بدن خودش ميگويد،
ـ بفرما؟... ميخواستي استراحت كني؟... بهت ميگم بايد برويم خط مقدم،ميگي بذار بخوابم، استراحت كنم... كدوم استراحت؟ مگه اينجا جاياستراحته... عيبي نداره... بخواب... توي اين زمين داغ بخواب... حالا خوبشد؟ ديگه هوس خواب نكني... اينجا بايد بخوابي...
ناخواسته از حميد خجالت كشيدم. او در زير گرماي آفتاب، در حالي كه كرشروي زمين بود و ميسوخت. از بدن خود بازخواست ميكرد كه چرا از او خواستهكمي استراحت كن
همسر شهيد حميدرضا جعفرزاده ميگفت:
ـ وقتي حميد براي مرخصي آمده بود خانه، مثل هميشه به طور خاصي زنگميزد كه فهميدم اوست. سريع محمدعلي را كه دو سه سال بيشتر نداشت بغلكردم و بردم دم در. محمدعلي با موهايي بور و چهرهاي زيبا، در آغوش من بود.وقتي در را باز كردم، رو به حميد رضا گفتم: ـ بيا حميد... اين هم پسر خوشگلو گُلِ تو...
خواستم كه او را بدهم بغلش، ولي يكباره ديدم حميد رويش را برگرداند و اشارهكرد كه صورت بچه را از مقابل او برگردانم. با تعجب پرسيدم مگر چيزي شده؟كه ميگفت:
ـ اين بچه براي من از آمريكا خطرناكتر است... بازيهاي شيرني كه اين بچه درميآورد، شايد باعث شود من نسبت به او عشق و علاقه و وابستگي پيدا كنم ونتوانم به جبهه برگردم و اين كاري است كه از آمريكا و ديگران ساخته نيست؛براي همين نگذار من شيريني زبانيها و قشنگيهاي محمد علي را ببينم.
نماز دلچسب
در جبهه، بدترين تنبيه براي بچه هايي كه ظرفها را خوب نميشستند و يا بهقول بچهها، خوب به وظايف شهرداري روزانه شان عمل نميكردند. اين بودكه بگوييم تا چند وقت حق ندارند شهردار بشوند. بيچارهها التماس ميافتادندكه بگذاريم آنها هم شهردار بشوند و ظرفها را بشويند.
غلامعلي جعفري از آن دست بچه هايي بود كه هر روز صبح، هنگام صبحگاهو دو صبحگاهي، جيم ميشد و ميرفت داخل اتاقها، ظرفها را ميشست وصبحانه را براي نيروها آماده ميكرد. اين كار هميشگياش شده بود. انصافاًوظيفه شهرداري اش را هم خوب انجام ميداد.
آن شب ساعت 3، در حياط متوجه شدم كسي در حال دويدن است؛ خوب كهدقت كردم ديدم جعفري است. اهميتي ندادم و رفتم خوابيدم، صبح كه او راديدم داشت ظرفها را ميشست؛ جلو رفتم و گفتم:
ـ مرد مؤمن تو از دوي صبحگاهي جيم ميشوي و فرار ميكني، اون وقتنصفه شب ميدوي.
يكدفعه رنگش پريد. خيلي جا خورد. سعي كرد يك طوري بفهماند كه او نبودهو من اشتباه كردهام كه من اصرار كردم مطمئنم خودت بودي. سرانجام گفت:
ـ حاجي... خواهش ميكنم تا وقتي زنده هستم اين جريان را براي كسيتعريف نكن.
و گفت:
ـ نصفه شب كه بلند ميشوم نماز بخوانم، چشمانم خستهاند، خوابشان ميآيد.بدنم خسته است. به همين خاطر مقدار زيادي ميدوم تا خوب خواب از سرمبپرد و به راحتي وضو بگيرم و با روحيهاي شاد نماز شب بخوانم.
حالا هر وقت براي نماز صبح بيدار ميشوم، ياد حرف جعفري ميافتم و اينكهما امروز سعي ميكنيم طوري وضو نماز صبح بگيريم كه آب داخل چشمانماننرود تا هر چه زودتر كنار جانماز بخوابيم ولي او براي اينكه سرحال و شادابنماز شب بخواند، چه كار ميكرد؟!
مرتضي حاج باقري از لشكر 41 ثارالله
مدتي از قبول قطعنامه 598 از سويي ايران ميگذشت. رفتار و برخوردنگهبانان عراقي نسبت به سالهاي قبل، خيلي ملايم شده بود. يكي از روزهااعلام كردند قرار است اسرا را براي زيارت به حرم ابا عبدالله (ع) ببرند. باوجودي كه قلب تك تك ما در اين آرزو ميتپيد، فكر ميكرديم اين هم يكيديگر از نقشههاي دشمن است. البته همين طور هم بود. دشمني كه سالها،شب روز ما را زير سختترين فشارها و شكنجههاي جسمي و روحي قرار دادهبود، قصد داشت با اين كار همة آنچه را كه بر سرمان آورده بودند، از خاطرهابزدايد.
مدتي از قبول قطعنامه 598 از سويي ايران ميگذشت. رفتار و برخوردنگهبانان عراقي نسبت به سالهاي قبل، خيلي ملايم شده بود. يكي از روزهااعلام كردند قرار است اسرا را براي زيارت به حرم ابا عبدالله (ع) ببرند. باوجودي كه قلب تك تك ما در اين آرزو ميتپيد، فكر ميكرديم اين هم يكيديگر از نقشههاي دشمن است. البته همين طور هم بود. دشمني كه سالها،شب روز ما را زير سختترين فشارها و شكنجههاي جسمي و روحي قرار دادهبود، قصد داشت با اين كار همة آنچه را كه بر سرمان آورده بودند، از خاطرهابزدايد.
روز بعد اتوبوسهايي وارد محوطه اردوگاه شدند و اسرا دسته دسته سواركردند. شيشههاي ماشينها بسته و پردهها كشيده شده بود. نگهبانها در حاليكه همچون سربازان يزيد، باتوم به دست ميان ما ايستاده بودند، گفتند: «هركس سرش را بلند كند، بعد از برگشتن حسابش را خواهيم رسيد».
در انتظاري شيرين اما سخت، مسير را طي كرديم. وقتي گفتند از ماشينپياده شويم، باورمان نميشد كجائيم. انگار خواب ميديديم. چشممان كه بهگنبد و بارگاه افتاد، اشك از ديدگان جاري شد. سعي داشتيم خود را زودتر بهصحن برسانيم. اما بعثيها آنجا هم دست از خباثتشان برنداشته و به زور باتوم،همه مان را به صف كردند تا به طور منظم وارد بشويم. مجبورمان كردند سرهارا پايين بگيريم و به مردم كه در اطراف جمع شده بودند و با چشماني غمبار مارا ميپاييدند، نگاه نكنيم.
ناگهان يك دسته كبوتر از حرم برخاستند و بالاي سر ما شروع به پروازكردند و به قول بچهها، به ما خوش آمد گفتند. اسرا در حالي كه لبخند شوق برصورتشان نمايان بود، شروع كردند به سر دادن تكبير. فرياد الله اكبر باعث شدتا نگهبانهاي عراقي به خيال اينكه اسرا قصد حمله دارند، فرار را بر قرارترجيع بدهند. بچهها دوان دوان خود را ضريح حضرت اباالفضل العباس (ع)رساندند. دستها را در مشبّكهاي حرم گره كرده و با سوز ميگريستند. صحنةفراموش نشدني اي بود. هيچ كس ياراي مقابله با آنها را نداشت. كم كمزمزمهها بالا گرفت و تبديل به شعاري واحد شد. در حالي كه بر سر سينهميكوبيديم، شروع كرديم به شعار دادن كه:
ابالفضل علمدار، خميني را نگهدار...
مردم با چشمان گريان، اطرافمان را احاطه كرده و ما را نظاره ميكردند و ماهمچنان بر سينه هايمان ميكوبيديم و شعار ميداديم.
منوچهر طهماسبي
درگيري بالا گرفته بود. بيشتر خيابان ها و كوچه ها افتاده بودند دست عراقي ها. بچه ها، كوچه به كوچه مي جنگيدند تا هرچه بيشتر جلوي تانك هاي عراقي كه همه چيز را سر راهشان له مي كردند، بگيرند.
درگيري بالا گرفته بود. بيشتر خيابان ها و كوچه ها افتاده بودند دست عراقي ها. بچه ها، كوچه به كوچه مي جنگيدند تا هرچه بيشتر جلوي تانك هاي عراقي كه همه چيز را سر راهشان له مي كردند، بگيرند.
ما، سه نفر بوديم، ولي آنها دونفر بودند.
ما، سه نفر بوديم، من و دوتاي ديگر از بچه ها. از روي پشت بام خانه ها رفت و آمد مي كرديم.
نمي شد رفت توي خيابان. دشمن همه جا بود، توي خانه ها، كوچه ها، بازار و …
آنها دو نفر بودند. مانده بودند وسط ميدان. ميدان شهيد مطهري خرمشهر. كسي ديگر از نيروهاي خودي آنجا نبود. همه اش در چند دقيقه اتفاق افتاد. آنقدر كوتاه كه حتي فرصت فكر كردن به اينكه بايد چكار كنيم را هم از ما گرفت.
آنها دو نفر بودند، ولي دور و برشان خيلي نيرو بود. نه نيروي خودي، كه سربازان وحشي و كماندوهاي دشمن.
آنها خيلي زياد بودند. خيلي مشتاق بودند تا ببينند چه كساني تا اين لحظه در وسط ميدان، به طرفشان تيراندازي مي كرده و جلويشان را گرفته بوده.
حلقه محاصره را هر لحظه تنگتر مي كردند. خودشان هم تعجب كردند. آنچه مي ديدند، باورش سخت بود.
آنها دو نفر بودند. دو تا دختر ايراني. دو دختر مسلمان غيرتمند كه چادر برسر، تا آنجا كه در توانشان بود، با تيراندازي، جلوي حركت دشمن را به طرف مسجد جامع سد كرده بودند.
آن همه عراقي ها معطل مانده بودند، فقط به خاطر مقاومت اين دو نفر بود.
عصباني شده بودند. هم عصباني، هم وحشي. كسي تيراندازي نمي كرد. همه آرام جلو مي رفتند و حلقه محاصره را تنگتر مي كردند.
مبهوت مانده بوديم كه چه كنيم، و چه خواهد شد؟ گيج شده بوديم. ناگهان …
عراقي ها خيلي به آنها نزديك شده بودند. وحشت كرده بوديم كه آنها اسير خواهند شد.
ناگهان …
« تق … تق … »
همين!
صداي شليك دو گلوله از دو اسلحه، پشت سر هم به گوش رسيد.
آن دو دختر، كه وسط ميدان رو به روي هم نشسته بودند، و كفتارهاي وحشي عراقي اطرافشان را گرفته بودند، لوله اسلحه شان را به طرف هم گرفتند و با شليك همزمان، يكديگر را از ننگ اسارت به دست دشمن بي دين و پست نجات دادند.
عراقي ها مبهوت مانده بودند. ما هم همين طور.
و اشك تنها چيزي بود كه از گوشه چشمان ما سه نفر جاري شد و ديگر هيچ.
آنها هنوز دونفر بودند …
عنايت صحتي شكوه
هوا خنك بود. خب پائيز بود. پائيز سال 1365. همه نيروهاي لشكر27 محمد رسولا... (ص) در «اردوگاه كرخه» مستقر بودند. محل استقرار بچه هاي گردان تخريب با اردوگاه لشكر مقداري فاصله داشت. آن روز مي خواستم به آنجا بروم تا به چندتا از بچه محلهايمان سر بزنم . كنار جاده خاكي ايستاده بودم كه ديدم يك اتوبوس از طرف تداركات و خدمات كه حمام و ... هم آنجا بود ، مي آيد . نزديك كه شد ، دست بلندكردم كه ايستاد . بلافاصله در باز شد و مرد جواني كه ظاهرا صورتش را با ماشين تراشيده بود ، نمايان شد . تا گفتم :
روايت اول : حميد داودآبادي
هوا خنك بود. خب پائيز بود. پائيز سال 1365. همه نيروهاي لشكر27 محمد رسولا... (ص) در «اردوگاه كرخه» مستقر بودند. محل استقرار بچه هاي گردان تخريب با اردوگاه لشكر مقداري فاصله داشت. آن روز مي خواستم به آنجا بروم تا به چندتا از بچه محلهايمان سر بزنم . كنار جاده خاكي ايستاده بودم كه ديدم يك اتوبوس از طرف تداركات و خدمات كه حمام و ... هم آنجا بود ، مي آيد . نزديك كه شد ، دست بلندكردم كه ايستاد . بلافاصله در باز شد و مرد جواني كه ظاهرا صورتش را با ماشين تراشيده بود ، نمايان شد . تا گفتم :
برادر كجا ميرين ؟
همون صورت تراشيده گفت :
- مي ريم صفا ... كوچه وفا ... پلاك هزارش ... اهلشي بيا بالا ...
جا خوردم . آخه اين لات بازي ها توي جبهه رسم نبود . مجبوري سوار شدم . غير از او و راننده ، كس ديگري توي ماشين نبود . به چشمهاي صورت تراشيده كه زل زدم ، احساس كردم خيلي آشناست . هر چه فكر كردم نتوانستم او را به ياد بياورم . اتوبوس توي دست اندازهاي جاده شني ، بالا و پائين مي شد و او همچنان مي خنديد و با همان لفظ حرف مي زد . انگار كه مي خواست شخصيتش را زير آن چهره پنهان كند .
وقتي ديد بدجوري نگاهش مي كنم ، با خنده اي گفت :
مشتي ... مارو نشناختي ؟
جواب من همچنان منفي بود ، كه گفت :
- بابا اين منم حاج محسن ...
حاج محسن؟ كدام حاج محسن؟ من كه حاج محسني با اين قيافه نميشناسم. فهميد كه هنوز نشناختمش، ادامه داد :
- منم حاج محسن دين شعاري ...
جل الخالق ! به حق چيزهاي نديده ! « حاج محسن دين شعاري » معاون گردان تخريب ؟ آن هم با اين قيافه ؟ پس آن همه ريش انبوه حنايي رنگ چي شد ؟!
روايت دوم : مرتضي شادكام
آن روز من در حسينيه گردان تخريب نشسته بودم . نماز جماعت تمام شده و همه رفته بودند . تو حال خودم بودم و داشتم با تسبيح ذكر مي گفتم كه متوجه شدم كسي بغل دستم نشست . خب اهميتي ندادم . حتما يكي از بچه هاي گردان بوده كه به نماز جماعت نرسيده، حالا آمده نمازش را بخواند .
توي حال خودم بودم كه احساس كردم كسي از پشت زد روي شانه ام . برگشتم و نگاه كردم ولي كسي نبود . متوجه شدم آن كه بغل دستم نشسته ، زد زير خنده . جا خوردم . ولي اهميتي ندادم . گذاشتم به اين حساب كه از نيروهاي جديد است و اين طوري مي خواهد باب دوستي را باز كند .
دقيقه اي نگذشت كه دوباره دستش را برد و از پشت زد روي شانه ام . باز توجه نكردم . ولي وقتي براي سومين بار زد ، برگشتم ، نگاهش كردم و گفتم :
- مي بخشين برادر ... من با شما شوخي ندارم .
ولي او فقط خنديد . نمي دانم چرا احساس كردم نگاهش آشناست . با همان قيافه مثلا ناراحت و گرفته ادامه دادم :
- دوست هم ندارم كسي الكي باهام شوخي كنه .
زد زير خنده وگفت :
- بروبينيم بابا ...
عجب . اين ديگه كيه كه امروز به ما گير داده ؟ گفتم :
- برادر درست صحبت كن و احترام خودت رو هم داشته باش ...
فرصت نداد بقيه حرفم را بزنم . كوبيد روي شانه ام و گفت :
- بابا منم ، حاج محسن ...
كدام حاج محسن بود ؟
- منم حاج محسن دين شعاري ...
اي بابا . حاج محسن دين شعاري و اين قيافه بي ريخت كه من يكي نشناختمش ؟! با خودم گفتم كه خالي مي بندد ؛ ولي نه ، نگاههايش همان بود . راست مي گفت . خنده اش هم همان زيبايي را داشت .
- پس چرا به اين ريخت و قيافه دراومدي؟!
- هيچي بابا رفتم سلموني صلواتي بغل تداركات لشكر ، پسره يا دفعه اولش بود قيچي دستش مي گرفت ، يا خواست حال منو بگيره ؛ بهش گفتم كه فقط يك كمي روي ريشام رو صاف كنه ، به زور دست برد وسط ريشا و قيچي رو انداخت كه يه دفه از بيخ كندشون . هرچي گفتم چي كار مي كني ، گفت الان درستش مي كنم . هم ترسيده بود ، هم شوخيش گرفته بود . هيچي ديگه حضرت آقا شوخي شوخي زد ريش و ريشه مارو از بيخ تراشيد و مارو انداخت به اين روز . عوضش خوبه . تو كه منو نشناختي ، يعني خيلي قيافم عوض شده و كسي منو نمي شناسه ...
روايت سوم : شهيد مجتبي رضائي
زمستان سال 66 بود . سرما صورتها را مي سوزاند . همراه بقيه بچه هاي گردان تخريب ، مشغول پاكسازي معبرهاي ميدان مين در منطقه بوديم . چند روزي بود كه عمليات در غرب كشور شروع شده بود .
من بودم ، حاج محسن و يكي دوتا ديگر از بچه هاي تخريب . من از سمت چپ شروع كردم و حاج محسن خودش آستينها را بالا زد و از سمت راست وارد ميدان مين شد. مي خواست خودش كنار بچه ها و دوش به دوش آنها توي ميدان باشد و عمل كند .
ظاهرا پاي راست حاج محسن به خاطر جراحتهاي قبلي خم نمي شد ؛ به همين دليل بود كه نمي توانست راحت هر دو پايش را خم كند و بنشيند زمين . عادتش اين بود ، از كمر كه دولا مي شد ، انگشتانش را باز مي كرد و مي برد لاي شاخكهاي مين والمري . همه مي دانستيم كه الان حاجي چه مي گويد :
- گوگوري مگوري ... بيا بغل عمو...
، شاخك را مي پيچاند ، چاشني مين را درآورده و آن را خنثي مي كرد .
همه مان مي خنديديم . نگاهم به مينهاي جلوي دستم بود ، ولي گهگاه نگاهي هم به حاج محسن مي انداختم . صداي « گوگوري مگوري » اش همه را مي خنداند . يك مين را از خاك درآوردم و گذاشتم كنار . برگشتم نگاهي به حاج محسن انداختم كه ديدم انگشتانش را برد لاي شاخكهاي يك والمري . خواستم پهلوي خودم با حاج محسن تكرار كنم : گوگوري مگوري ...
حاجي شروع كرد به گفتن :
- گوگوري مگو...
گرومپ
ناگهان انبوهي از ساچمه فلزي ، آتش و انفجار همه جا را پر كرد . منتظر بودم تا حاجي بقيه حرفش را بزند .
دود غليظ و سياه كه خوابيد ، چشمم به حاج محسن دين شعاري با آن ريش بلند حنايي رنگ افتاد . اما صورت و ريش حاج محسن رفته بودند .
عليرغم پذيرش قطعنامه ۵۹۷ توسط دولت جمهوری اسلامی ايران ، بچه های اطّلاعات و عمليات ، از آمادگی گسترده دشمن بعثی ، جهت انجام تک قريب الوقوعی خبر داده بودند که تدارک گسترده ای برای آن ديده شده بود.
به دليل تدارک وسيع دشمن و گستردگی اين عمليات که انجام آن قطعی به نظر می رسيد و نيز به دليل از جان گذشتگی غيرقابل توصيف بچه های بسيجی يزدی که در همه عمليات ها به خوبی به وظيفه خود عمل می نمودند ، تــيپ هميشه پيروز الغدير يزد در منطقه عملياتی شــــلـــمــــچـــه مستقر شد تا اين تک تدارک ديده شده را دفع نمايد.
چند روزی گذشت ، امّا از حمله دشمن خبری نبود . انگار از انجام عمليات منصرف شده بودند . دستورات فرماندهی ، مبنی بر حفظ آمادگی و آماده باش کامل نظامی ، حاکی از اين بود که دشمن در صدد غافلگيری است . بچه ها علاوه بر حفظ آمادگی نظامی ، به معنويات نيز بسيار توجّه داشتند و نسبت به خواندن ادعيّه مختلف و زيارت عاشورا مداومت می نمودند . تا اينکه در يک صبح روشن که هيچکس احتمال شروع عمليات را نمي داد ، دشمن بعثی با تمام قوا و با بسيج تمامی نفرات و امکانات پيشرفته تسليحاتی و لجستيکی ، دست به حمله ای گسترده زد و آنقدر به پيروزی خود اطمينان داشت که حتّي تسخير اهواز را نيز در پی اين حمله در سر می پروراند .
نيروهای مستقر در منطقه شلمچه ، سلحشورانه به دفاع پرداخته و به استقبال نيروها و تانکهای عراقی شتافتند . از حجم آتش تهيّه دشمن بگذريم که قبل از ورود نيروهای زرهی و پياده ، انصافا وجب به وجب منطقه را زير آتش شديد توپ و خمپاره قرار دادند ، امّا به خواست خداوند متعال ، کمترين زيان به نيروهای ما وارد آمد و به شکل معجزه آسايی زير اين آتش سنگين ، جان به در می برديم . به هر حال بعد از حدود يک ساعت ، از حجم آتش توپخانه دشمن بعثی کاسته شد و در قالب بخش دوّم عمليات ، نفرات پياده و تانک های عراقی وارد عمل شدند . از فرماندهی فرمان رسيد که نيروها از سنگرهای دفاعی خارج شوند و به استقبال دشمن بروند . بسيجی های به قول معروف ْ بی ترمز ْ که منتظر چنين دستوری بودند تا از ميهمانان بی دعوت و ناخواسته خود پذيرايی نمايند ، به صف دشمن يورش بردند و صدمات زيادی به نفرات و تجهيزات آنان وارد نمودند و در نهايت هم دشمن خوش خيال را ، ناکام به جای قبلی خود بازگرداندند.
قضيه از اين قرار است که پس از صدور فرمان حمله به صفوف دشمن يا به تعبير بنده استقبال از آنان ، بنده به اتفاق ۶ - ۵ نفر از همرزمان هم دسته ای ، حرکت کرديم تا خودمان را به عراقيها نزديک کنيم و به سهم خود و با توان اندک خويش مانع پيشروی دشمن بشويم . فضای منطقه به دليل وسعت آتش دشمن و نيز تردد گسترده خودروها و نفرات ، از دود و غبار پر شده بود ، به گونه ای که واقعا قدرت ديد ما به حداکثر ۸ - ۷ متر رسيده بود . بر اساس سئوالاتی که از بچه های درگير با دشمن که در حال رفت و آمد با پشت خط مقدم بودند ، کرده بوديم به ما گفته بودند که گروهی از بچه ها کمی جلوتر با دشمن درگير هستند و نياز به کمک دارند و بايد آنان را تقويت نمود ، چرا که دشمن در آن قسمت تجمع کرده و بچه ها با آنان درگير شده اند و جلوی پيشروی آنها را گرفته اند . به اين ترتيب ما به سرعت و مصمم تر از قبل به حرکت خود ادامه داديم و چند صد متری از بچه ها دور شديم . يک دفعه احساس کردم که از نيروهای خودی خيلی فاصله گرفته ايم و انگار در دل دشمن نفوذ کرده ايم ، چرا که مدتی بود حتی با يک نيروی ايرانی هم روبرو نشده بوديم ، با اين حال با توکل به قادر متعال به پيشروی خود ادامه داديم و بنده به اعتبار اينکه مسئول دسته بودم و هم
به دليل اينکه آر . پی . جی زن بودم ، در جلوی نفرات و بقيه بچه ها با چند متر فاصله در پشت سر در حرکت بوديم .
در همين حال ، در ميان دود و گرد و خاک مقابل ، سياهی هايی را ديدم که به نظر ميرسيد که چند نفر به طرف ما می آيند . خوشحال شدم و به بچه های پشت سر گفتم : بچه ها انگار نيروهای خودی را پيدا کرديم . بچه ها هم که تا آن لحظه با احتياط و در کناره های خاکريز در حرکت بودند با خوشحالی به وسط مسير آمدند تا آخرين خبرها را از دوستان مقابل بگيرند و بشنوند . هرچه نفرات مقابل ما نزديکتر ميشدند ، بهتر ميشد قيافه های آنها را ديد . تقريبا فاصله ما با آنها به ۸ - ۷ متری رسيده بود که در يک لحظه هم آنها خشکشان زد و ايستادند ، هم ما .
ما در درستی يا نادرستی تشخيصمان به شک افتاده بوديم و ظاهرا آنها هم که چون ما فکر کرده بودند ، دچار ترديد شدند . نميدانستم چه بايد بکنم . اگر با آنها حرف ميزدم و آنگونه که الان حدس ميزدم آنها عراقی بودند ، به ايرانی بودن ما پی ميبردند و چه بسا فورا ما را به رگبار می بستند . از طرف ديگر اگر آنها ايرانی بودند ، لازم بود برای اينکه ما را با عراقيها اشتباه نگيرند ، به نحوی ايرانی بودن خودمان را اعلام می کرديم . لحظات سختی بود و تصميم گيری در خصوص حرکت بعدی ما بسيار دشوار .
در حاليکه دود و غبار مانع شده بود که همديگر را واضح ببينيم ، پرچم افراشته ای که روی دوش يکی از آنان قرار داشت توجهم را به خود جلب کرد . اما پرچم هم چون نفرات همراه پرچم ، بی حرکت بود و نمی شد نسبت به ايرانی يا عراقی بودن پرچم اطمينان حاصل کرد که دفعتا به لطف خدای متعال ، لحظه ای باد به جريان افتاد و پرچم تکان خورد . با ديدن ستاره های روی پرچم که تقريبا وجه تمايز اصلی پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی و پرچم عراق محسوب می شد ، مطمئن شدم که آنها عراقی هستند .
از آنجا که مسئوليت گروه همراهم را به عهده داشتم ، موظف بودم آنها را از ماهيت نيروهای مقابل آگاه کنم . اما نمی دانم چرا نگفتم بچه ها مواظب باشيد اينها عراقيند . شايد فکر می کردم که آن وقت آنها خواهند فهميد که ما ايرانی هستيم و عراقی بودن آنها را هم فهميده ايم و آن وقت در حمله به ما پيشدستی خواهند نمود . شايد هم اصلا فرصت فکر کردن و تصميم گرفتن در مورد انتخاب کلمات مناسبی که جان بچه ها را نجات دهد ، نبود . در حالی که آر . پی . جی . خود را روی شانه ميگذاشتم تا به طرف آنها شليک کنم ، همزمان فرياد زدم : بچه ها پرچمشون ستاره داره !
و با همين فرياد بود که به جمع آنها شليک کردم و در کنار خاکريز سنگر گرفتم . بچه های ديگر هم با مسلسل های خود ، آنها را به رگبار بستند و پس از آن فقط سر و صدای چند نفر از آنها که زنده مانده بودند و ظاهرا از نيروهای پشت سرشان درخواست کمک می کردند را شنيدم . ديگر مطمئن شده بودم که نيروهای ايرانی جلوتر از ما نيستند و اگر بوده اند ، شهيد يا اسير شده بودند . بنابر اين برای حفظ جان بچه ها قدری عقب کشيديم و پشت يک خاکريز مطمئن به انتظار نفرات و تانکهای عراقی نشستيم .....
عمليات با ناکامی دشمن به پايان رسيد و نيروهای تازه نفس لشکر ثارالله کرمان جايگزين نيروهای تیپ الغدير يزد شدند و ما را جهت استراحت و بازسازی نيروها به پشت خط منتقل کردند . در آنجا بود که جريان پرچم های ستاره دار فاش شد و چند روزی بعضی از دوستان ، ما را به اصطلاح دست می انداختند و با گفتن جمله بچه ها پرچمشون ستاره داره ! کلی ميخنديدند . يادش به خير و يادشان به خير باد .
منبع : وبلاگ آنروزها ياد باد
به دليل اينکه تا قبل از خدمت مقدس سربازی ، چند بار توفيق حضور در جبهه ها را يافته ، طعم شيرين جهاد را چشيده ، امدادهای غيبی را ديده و خاطرات بسياری را تجربه کرده بودم، داوطلب گذراندن خدمت مقدس سربازی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شدم ، البته با اين شرط که حتما به جبهه اعزام شوم . با اين کار دو هدف را دنبال کردم :
ادامه حضور در جبهه و گذراندن اجباری ( خدمت وظيفه ) .
تقدير اين بود که اين جوان رعنای کويری ، تک و تنها و بدون حتی يک همشهری به نيروی دريايی سپاه ملحق شود و به اصطلاح ، اين يزدی دريانديده ، بيفتد بوشهر .
اما اينکه چرا تک افتادم ، دليلش اين بود که در لحظه تقسيم سربازان اعلام شد : اگر کسی حداقل سه ماه سابقه حضور در جبهه داشته باشد ، از گذراندن دوره آموزشی معاف است و بنده چون اين شرط را داشتم از بقيه جدا شدم و خود را به دست سرنوشت و تقديرسپردم.
مدت کمی در قرارگاه ماندم و با اصرار خودم ، به منطقه عملياتی فاو عراق انتقال يافتم و موفق شدم با کسب رضايت فرماندهان خود تا پايان خدمت در منطقه عملياتی باقی بمانم.
که يادش به خير باد.روال مرسوم در اعطای مرخصی به سربازان هر ۴۵ روز يک بار بود ، اما شيوه و روشی که بنده برای خودم تعيين کرده بودم و به لطف خدا تا پايان خدمت هم بدان وفادار ماندم ، عبارت بود از : پنج ماه حضور در جبهه ، آن وقت يک ماه مرخصی . چيزی بود شبيه نذر يا عهد . اما اين روش که انگار قدری تازگی داشت ، برای فرماندهانم خيلی جالب بود ، به طوری که هنگام ترخيص و تسويه حساب و زمانی که برای آخرين امضا خدمت يکی از فرماندهان رفتم ، ايشان پس از بررسی پرونده پرسنلی که فقط چهار برگ مرخصی در آن بود و بس ، گفتند : در طول دوران کاری و فرماندهی خود هرگز چنين سربازی نديده ام ، آفـــــرين به تو يزدی صبور و ...
منبع: وبلاگ آنروزها ياد باد
نيمه های شب بود که بعد از گذشتن از چندين ميدان مين و کانال و درست در وسط آخرين ميدان مين ، باز هم به افتخار مجروحيت نائل آمدم . در کنار بنده يکی از دوستان عزيز و قديمی هم مجروح شده بود و به دليل شدت جراحت ، غرق در خون بر روی زمين افتاده بود ، اما وضع جسمی بنده از او بهتر بود و ميزان جراحتم کمتر .
بنابر اين بيشتر از آن که به فکر مجروحيت خودم باشم ، نگران وضع دوستم بودم ، چرا که اصلا وضع خوبی نداشت و انصافا درد زيادی می کشيد . هرچه او را دلداری دادم و سعی بر اميدوار کردن او کردم که بهبود خواهد يافت ، فايده ای نداشت .
قبل از مجروح شدن بنده ، رزمنده دیگری که او را نمی شناختم ، در همان محل به شدت زخمی شده بود و بعد از مجروحيتم ، ناله های ضعيفی را از او می شنيدم . قدری با او صحبت کردم و او را دعوت به صبر و تحمل درد نمودم . گفت : برادر ، ديگر زمانم چندانی به پايان زندگی من نمانده و انشاءا... به زودی شهيد خواهم شد و من راضی به رضای خدا هستم . اميدوارم که خداوند ، مرا لايق بداند و بپذيرد.
در موقعيتی که خودم مجروح بودم و در آن تاريکی نيمه شب کاری از دستم برنمی آمد تا برای آن عزيز انجام دهم و بايد همه صبر می کرديم تا سپيده صبح بدمد و امدادگران برسند. بنابر اين با آن دوست قديمی که نامش محمود بود ، صحبت کردم و لازم بود که آن همه درد او را با اميددادن و دلداری نمودن کاهش دهم تا به خواست خدا کمک برسد . اما هرچه می گفتم ، محمود جان ، عزيز من ، اينقدر داد و فرياد نزن ، تحمل کن ، فايده ای نداشت . می گفت : تو نمی فهمی که من چه درد شديدی دارم وگرنه نمی گفتی که ساکت باشم . می گفتم : چرا می دانم ، آخر من قبلا خيلی بدتر از تو مجروح شدم ، اما به خدا نه داد زدم و نه ناله چندانی . شايد چند آخ آهسته گفته باشم . از تو هم خواهش می کنم که تحمل کنی . جواب می داد : علی جان ، نمی توانم ، نمی توانم . بگو امدادگر بيايد ، اينها کجا هستند؟ ديدم فايده ای ندارد و ممکن است روحيه ديگر بچه های رزمنده هم که از کنار ما می گذشتند تا به نزديک دشمن برسند تضعيف شود. ( البته از حق نگذريم حق داشت که داد و فرياد کند ، چرا که ترکش به جايی خورده بود که توقع تحمل درد ، توقعی بيجا می نمود.)
يک دفعه متوجه آن مجروح ديگر شدم که چند دقيقه ای بود ، ناله های ضعيفش را نشنيده بودم . سينه خيز ، خود را به او رساندم و او را چند بار صدا زدم ، اما جوابی نيامد . وقتی دقت کردم ديدم که شهيد شده و به آرزوی خود رسيده است نزد محمود برگشتم و گفتم : واقعا خجالت دارد . يک ترکش خورده ای و اين همه آخ و ناله می کنی ، اما اين بنده خدا که اين همه ترکش خورده و حتی شهيد هم شده است ، هیچ حرفی نمی زند .
اول قدری خنديد و بعد انگار که درد خود را فراموش کرده باشد ، گفت : راست می گويی ؟ واقعا شهيد شد ؟ گفتم : تو شهيدش کردی . از بس داد زدی ، به اين نتيجه رسيد که هرچه زودتر جانش را بردارد و برود . روحش شاد باد.
منبع: وبلاگ آنروزهايادباد
شايد نتوان رزمنده ای را يافت که در طول دوران دفاع مقدس نمونه هايی از امدادهای غيبی را نديده يا نشنيده باشد . حقير نيز هر چند خود را لايق عنايات خاص الهی نمی دانستم ، اما بارها به چشم خويش،شاهد عنايت حق تعالی بوده و امدادهای غيبی را مشاهده نموده ام . به ياد دارم که در جريان عمليات والفجر مقدماتی ، در وسط آخرين ميدان مين دشمن ، بر اثر اصابت ترکش مجروح شدم . چون زمان مجروحيت نيمه های شب بود ، لازم بود که تا طلوع فجر تحمل نمود تا امکان انتقال به پشت خط ميسر گردد.
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که برادران امدادگر به نزديک ما رسيدند و عليرغم اينکه در تيررس دشمن قرار داشتند ، با شجاعت تمام ، مجروحان را به پشت خط انتقال می دادند . هرگز فراموش نخواهم کرد که وقتی برادران امدادگر برانکارد مرا از زمين بلند می کردند ، تا به عقب انتقال دهند دشمن بعثی با ضـدّ هوايی که برای هواپيما به کار می رفت ، به طرف ما تيراندازی می کرد و مانع حرکت ما می شد ، به گونه ای که بچه های امدادگر ، چندين بار برای اينکه هدف گلوله های پدافند ضد هوايی قرار نگيرند ، برانکارد حامل مرا از فاصله حدود يک متری زمين رها می کردند و روی زمين دراز می کشيدند و بدين صورت جان خودشان و مرا نجات می دادند ، چرا که با توجه به تاريکی نسبی هوا ، به محض شليک ضدهوايی ، خروج گلوله های رسام از ضد هوايی ديده ميشد و در صورت عکس العمل سريع ، امکان در امان ماندن وجود داشت .
به هر حال بچه های امدادگر ، به هر زحمتی بود مرا از دو ميدان مين و دو کانال عبور دادند و پيشنهاد دادند که چون اينجا امن تر است و در تيررس مستقيم قرار ندارد ، مدتی در اينجا بمانم تا گروه ديگری از امدادگران برسند تا آنها مجددا به جلو بروند . بنده هم پذيرفتم . مدتی گذشت و از امدادگران خبری نشد . تا اينکه يکی از دوستان رزمنده که بعدا به فيض شهادت نايل آمد و خدايش رحمت کند ، مرا ديد و اصرار کرد که با کمک او به عقب برگرديم . قبول کردم و او مرا به دوش کشيد و مسيری را طی کرد . ديدم کار شاقی است و از آنجا که فقط يک پای من ترکش خورده بود ، پيشنهاد کردم ، دستم را روی شانه او بگذارم و روی يک پايم مقداری از مسير را بروم . شايد صد متری را به اين شيوه رفته بوديم که يک نفر از دور صدا زد : اخوی ، کجا می روی ؟ الان درست وسط ميدان مين هستيد ! هر دو خشکمان زد . وقتی به عقب نگاه کرديم ، ديديم که به صورت معجزه آسايی ، از دهها مين مختلف عبور کرده ايم و پا روی هيچکدام از مين ها نگذاشته ايم !!!
آرام و با احتياط از همان مسيری که آمده بوديم و ردّ پايمان نشان ميداد ، بصورت لنگ لنگان و با يک پا شروع به بازگشت نموديم .
چند قدم بيشتر نيامده بوديم که همان اتفاقی که از آن پرهيز داشتيم افتاد .
بله . پايم را روی مين گذاشتم .
حالا ديگر برای انجام هر اقدامی دير شده بود . قبل از آنکه به خود بيايم ، شراره آتش به صورت جرقه های بيشمار ، زير پايم زبانه کشيد و حتی کف پوتينم را سوزاند.
پايم روی مين مانده بود و احتمال قوی می دادم که اگر پايم را از روی مين بردارم ، منفجر خواهد شد و بدون شک ، سعادت شهادت و يا حداقل قطع کامل پا را خواهم يافت ،چرا که نوع مين ، بزرگ و قوی بود و در صورت انفجار ، شايد چيزی از من باقی نمی گذارد. شهادتين را بر زبان جاری کردم و از آن عزيزی که همراهم بود و بعدا شهيد شد ، خواستم که از من فاصله بگيرد که آن بزرگوار شجاعانه نپذيرفت و از من خواست که با توکل به خداوند قادر متعال پايم را از روی مين بردارم .
چنين کردم و ناباورانه شاهد آن بودم که مين عمل نکرد و در واقع توفيق شهادت ، يـا ( به شوخی عرض می کنم )حداقل جانبازی ۷۰ درصدی از بنده سلب شد.
اگر چه تا آنجا که ميدانم ، همه مين ها با فشار اوليه ای که می بينند ، منفجر می شوند،اما نميدانم و واقعا تا الان هم نفهميدم که چگونه آن مين ، در مرحله اول ، بدان صورت ناقص عمل کرد و در مرحله دوم هم منفجر نشد !!؟؟
الله اعلم
والفجر 8 – فاو –
قرار بود تانک هایی رو که از طرف نخلستان میان من بزنم و اونایی رو که از طرف جاده میان برادر
وهاب بزنه با صدای نفربری که از طرف جاده میومد دادم زدم : وهاب حاضر باش داره میاد !
ده بزنش دیگه پسر چرا معطلی ؟! داره در میره ها !!
نفربر با سرعت داشت دور می شد ............. خودم شلیک کردم
موشک آرپی جی زوزه کشان از روی سر نفربر عراقی رد شد و بهش نخورد
آها ء، جناب شکارچی تانک رو ببین !
از این فاصله نزدیک نتونست یه نفربر به اون گندگی رو بزنه !
سریع یه موشک دیگه گذاشتم توی قبضه تا هنوز دور نشده برم از پشت سر بزنمش
موشک آر پی جی گیر کرد توی قبضه !
نه جا میافتاد و نه بیرون میومد !
کمکی هام هم به این خیال که الانه که موشک توی قبضه منفجر بشه رفته بودند چند قدم دورتر ایستاده بودند و هر چی صداشون کردم که کسی بیاد کمک کنه این موشک رو در بیاریم نیومدند بالاخره یه امداد گر که اسمش ناصر ملکی بود ( هر کجا هست، خدایا ! به سلامت دارش) اومد و کشیدیم موشک رو در آوردیم نگو از بس تو انبار مونده باد کرده .
بعضی از بچه های قدیمی تر جبهه یه صندوق مهمات را می کردند کمد !
توی كمد مسعود همیشه یکی دو تا چفیه تر و تمیز و معطر اضافه بود.
بعضی ها فکر می کردند نکنه با عمو فرج تدارکاتی حسابی رفیقه و هی ازش چفیه می گیره.
نمیدانم این همه چفیه رو از کجا می آورد !!
هر کدام از بچه های دسته که چفیه نداشت یا چفیه اش کهنه شده بود می رفت سراغش و یه چفیه تر و تمیز و معطر می گرفت.
اگر هم ازش می پرسیدی این چفیه ها رو از کجا آوردی ؟ ! یه جورایی طفره می رفت.
یه روز دیدم یکی اون پشت مشت ها کنار سیم خاردارها نشسته و داره با یه چیزی ور می ره ! ؟
خودش بود فکر کردم شاید چتر منوری چیزی پیدا کرده !
سلام چیکار داری می کنی ؟!
یه کمی هول شد !
نزدیکتر که شدم دیدم پای سیم خاردارها نشسته و داره با حوصله و سلیقه یه چفیه گلی و کثیف رو از سیم خاردارها جدا می کنه ؟!
به روش نیاوردم ولی فهمیدم جریان چیه !
گاهی باد چفیه بچه ها رو که شسته بودند و دور و بر چادرها و سنگرها پهن کرده بودند با خودش می برد. بعضی وقت ها مسعود تنهایی یا با یکی دو تا از همشهری هاشون برای ورزش و راهپیمایی می رفتند اطراف اردوگاه، یا یه گوشه ای برای خودش خلوت می کرد این چفیه ها رو می شست و بعد از معطر کردن به بچه هایی که لازم داشتند می داد.
منبع : وبلاگ پروانه مهاجر