راسخون

رعايت حق مردم

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

بهشت‌ زهرا خيلي‌ شلوغ‌ بود، پيكر خونين‌ «مصطفي‌ كاظم‌ زاده‌» را كه‌ بيست‌ ودومين‌ روز از مهر ماه‌ سال‌ 61 شهيد شده‌ بود، مي‌خواستند با همان‌ لباس‌بسيجي‌ كفن‌ كنند. كفن‌ كه‌ همان‌ پارچه‌ سفيدي‌ كه‌ دورش‌ كشيدند. هر كدام‌از بچه‌ محل‌ و دوستان‌ توي‌ حال‌ خود بودند. بعضي‌ مي‌گريستند، بعضي‌ هم‌مات‌ و مبهوت‌ چهرة‌ سرخ‌ از خون‌ مصطفي‌ را نگاه‌ مي‌كردند.



كار نادر خيلي‌ هم‌ عجيب‌ نبود، ولي‌ توجه‌ مرا به‌ خود جلب‌ كرد. با خودكار چيزي‌گوشة‌ كفن‌ مصطفي‌ نوشت‌. مصطفي‌ را دفن‌ كردند و برگشتيم‌ محل‌. دراتوبوس‌، نادر را كشيدم‌ پهلوي‌ خودم‌ و گفتم‌ كه‌ روي‌ كفن‌ مصطفي‌ چي‌مي‌نوشت‌. اول‌ از جواب‌ دادن‌ سرباز زد، اما وقتي‌ اصرار مرا ديد، گفت‌:
ـ گوشه‌ كفن‌ مصطفي‌ نوشتم‌  «اگه‌ خيلي‌ معرفت‌ داري‌ كاري‌ كن‌ تا هر چي‌زودتر منم‌ بيام‌ پهلوي‌ تو و داداشم‌ حميد.
خيلي‌ از شهادت‌ مصطفي‌ پكر بود. ناخواسته‌ دستم‌ را دور شانه‌اش‌ انداختم‌ ورويش‌ را بوسيدم‌.
عمليات‌ خيبر تمام‌ شده‌ بود. بعضي‌ شهدا جا مانده‌ بودند. اخرين‌ روزهاي‌زمستان‌ بود كه‌ يك‌ بار ديگر پرچم‌ سه‌ رنگ‌ جمهوري‌ اسلامي‌ بر سر در خانه‌محمدي‌ به‌ اهتزار درآمد. عكس‌ نادر در وسط‌ پرچم‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد نادرمحمدي‌ همراه‌ «علي‌ مشاعي‌» و «حسين‌ نصرتي‌» در جزيره‌ مجنون‌ به‌شهادت‌ رسيدند. يك‌ سال‌ و چند ماه‌ از نوشته‌ نادر روي‌ مصطفي‌ مي‌گذاشت‌كه‌ او هم‌ رفت‌.
پيكر نادر را كه‌ ميان‌ پارچه‌ سفيد پوشاندند «كيوان‌» را ديدم‌ كه‌ با خودكارچيزي‌ گوشة‌ كفن‌ نوشت‌. دم‌ خانه‌ شان‌ كه‌ رسيديم‌ ماجرا را پرسيدم‌. با غض‌گفت‌:
ـ منم‌ همون‌ كاري‌ رو انجام‌ دادم‌ كه‌ نادر كردو رفت‌. روي‌ كفنش‌ نوشتم‌ «اگه‌خيلي‌ معرفت‌ داري‌ كاري‌ كن‌ منم‌ بيام‌ پيش‌ تو و دادشمون‌ حميد.
قرار بود روز بعد همراه‌ با كيوان‌ به‌ جبهه‌ برويم‌. زهرا خانم‌ آمد دم‌ خانه‌ مان‌ و بابغض‌ گفت‌:
ـ يكي‌ دو روز قبل‌ از اينكه‌ خبر حميد رو بيارن‌، خواب‌ ديدم‌ پنجره‌هاي‌ خونه‌مون‌ غبار گرفته‌ و من‌ با پارچه‌اي‌ يكي‌ از اونها رو پاك‌ كردم‌. چيزي‌ نگذشت‌ كه‌خبر شهادت‌ حميد رو دادن‌. چند روز قبل‌ از اينكه‌ خبر نادر رو بيارن‌، خواب‌ديدم‌ دارم‌ يكي‌ ديگه‌ از شيشه‌ها رو پاك‌ مي‌كنم‌. ديشب‌ هم‌ خواب‌ ديدم‌ دارم‌سومين‌ شيشه‌ رو تميز مي‌كنم‌ و غبار از روي‌ اون‌ پاك‌ مي‌كنم‌. تورو خدا نذاركيوان‌ باهات‌ بياد جبهه‌. من‌ ديگه‌ طاقت‌ ندارم‌...
اشكهاي‌ زهرا خانم‌ كه‌ جاري‌ شد، اشك‌ من‌ و مادرم‌ را كه‌ دم‌ در ايستگاه‌ بوديم‌درآورد. آخرهاي‌ شب‌ بود كه‌ رفتم‌ دم‌ خانه‌ شان‌. شوخي‌ شوخي‌ جلوي‌ زهراخانم‌ يك‌ سيلي‌ زدم‌ به‌ كيوان‌ (البته‌ با خنده‌، مثلاً شوخي‌ ولي‌ شايد جدي‌) وگفتم‌:
ـ بي‌ معرفت‌ تو اصلاً فكر نمي‌كني‌ مادرت‌ چي‌ ميكشه‌؟ فكر پدر و مادرت‌ هم‌باش‌...
لبخندي‌ زد و گفت‌: «تو كه‌ راست‌ ميگي‌، چرا فكر مادر خودت‌ نيستي‌. فقط‌ من‌مادر دارم‌ كه‌ دلش‌ برايم‌ بسوزه‌؟
گفتم‌: «آخه‌ پدر آمرزيده‌ تو دو تا داداشات‌ شهيد شدن‌. تو ديگه‌ بايد ور دست‌پدر و مادرت‌ باشي‌.»
گفت‌: «بي‌ خود روضه‌ نخون‌. من‌ غلامشون‌ هم‌ هستم‌ ولي‌ بحث‌ جبهه‌ يه‌ چيزديگه‌ است‌.»
گفتم‌، «من‌ كه‌ با تو نميام‌ جبهه‌، حق‌ هم‌ نداري‌ بري‌.»
خنديد و با تمسخر گفت‌: «نمي‌يايي‌؟ خب‌ فكر كردي‌ رئيس‌ جبهه‌اي‌؟ يعني‌اگه‌ تو نيايي‌ من‌ نمي‌تونم‌ برم‌ جبهه‌؟»
جرّ و بحث‌ بي‌ فايده‌ بود، راضي‌ نمي‌شد. حواسش‌ جاي‌ ديگر بود.
روز بعد كه‌ خواستيم‌ خداحافظي‌ كنيم‌ و برويم‌ جبهه‌، زهرا خانم‌ گفت‌: «من‌كيوان‌ رو به‌ دست‌ تو مي‌سپرم‌» جا خوردم‌. با خوابي‌ كه‌ خودش‌ ديده‌ بود قضيه‌خيلي‌ خطرناك‌ مي‌شد. با تعجب‌ گفتم‌: «نه‌ زهرا خانوم‌... بسپرش‌ دست‌ خدا،من‌ كه‌ كاره‌اي‌ نيستم‌.» و رفتيم‌.
تير ماه‌ سال‌ 65 بود كه‌ نادر هم‌ نشان‌ داد بي‌ معرفت‌ نيست‌ و به‌ خواسته‌ كيوان‌جواب‌ داد. آن‌ روز پيكر خونين‌ كيوان‌ بر دوش‌ بچه‌هاي‌ محل‌ وارد خانه‌ شان‌شد و زهرا خانم‌ سبك‌ آباداني‌ها عزاداري‌ مي‌كرد و نقل‌ روي‌ تابوت‌ سومين‌پسرش‌ كيوان‌ مي‌ريخت‌.
حمید داودآبادی

 

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

ساعت‌ هفت‌ ـ هفت‌ و نيم‌ روز هشتم‌ مهر ماه‌ سال‌ 1359، در اتاق‌استراحت‌، مشغول‌ خواندن‌ نماز مغرب‌ و عشاء بودم‌. روز سختي‌ را سپري‌ كرده‌بوديم‌. تعدادي‌ از نيروهاي‌ سپاه‌ و ارتش‌ كه‌ براي‌ تامين‌ جاده‌ رفته‌ بودند، در«تنگه‌ گاران‌» نزديكي‌ مريوان‌، گرفتار كمين‌ نيروهاي‌ ضد انقلاب‌ شده‌ بودن‌.در آن‌ درگيري‌ سخت‌، تعدادي‌ از برادران‌ از جمله‌ «محمد توسلي‌» ـ فرمانده‌عمليات‌ سپاه‌ مريوان‌ ـ به‌ شهادت‌ رسيده‌ بودند. تمام‌ روز كارمان‌ شده‌ بودرسيدگي‌ به‌ مجروحين‌ و همين‌ طور انتقال‌ پيكر شهدا به‌ سردخانه‌. فشارسختي‌ به‌ روحيه‌ نيروها وارد آمده‌ بود.

به‌ ركوع‌ كه‌ رفتم‌، هنوز ذكر نگفته‌ بودم‌ كه‌ با صداي‌ تيراندازي‌ شديد ونزديك‌، جا خوردم‌. لحظه‌اي‌ نگذشت‌ كه‌ صداي‌ شكسته‌ شدن‌ شيشه‌ها نيز به‌گوش‌ رسيد. به‌ سرعت‌ ركوع‌ را تمام‌ كردم‌. برخاستم‌ و به‌ سجده‌ رفتم‌. اين‌طوري‌ بيشتر احساس‌ امنيت‌ مي‌كردم‌. يكي‌ در راهروها فرياد زد:
ـ پناه‌ بگيريد... به‌ بيمارستان‌ حمله‌ كردند... بيمارستان‌ رو محاصره‌ كردن‌دارن‌ ميان‌...
با وجودي‌ كه‌ گفته‌ بودند حتي‌ شبها با كفش‌ ـ كه‌ آن‌ موقع‌ براي‌ تحرك‌بيشتر كفش‌ كتاني‌ پايمان‌ بود ـ بخوابيم‌، تا آماده‌تر باشيم‌، سريع‌ كفشهايم‌ راكه‌ براي‌ خواندن‌ نماز درآورده‌ بودم‌ بپا كردم‌ و دويد توي‌ راهرو داخل‌ راهروتاريك‌ بود. گلوله‌ها، يكي‌ پس‌ از ديگري‌ از شيشه‌ها مي‌گذاشتند و بالاي‌ سرما به‌ ديوار مي‌خورند. شدت‌ اتش‌ خيلي‌ زياد بود. همانجا روي‌ شيشه‌ خرده‌هاكف‌ زمين‌ دراز كشيديم‌. از داخل‌ اتاقها، ناله‌ مجروحين‌ كه‌ در خواست‌ كمك‌مي‌كردند، به‌ گوش‌ مي‌رسيد. صداي‌ «يا حسين‌» از ميان‌ ناله‌هايشان‌ شنيده‌مي‌شد. هيچ‌ كاري‌ از دست‌ ما ساخته‌ نبود. در انتهاي‌ راهرو شدت‌ تيراندازي‌بيشتر بود.
تنها اسلحه‌ اتاقمان‌ را كه‌ يك‌ «ژ ـ ث‌» بود همراه‌ نارنجكي‌ كه‌ براي‌ چنين‌مواقعي‌ در اختيارمان‌ گذاشته‌ بودند، برداشتم‌ و بر روي‌ شيشه‌ خرده‌هاي‌  كف‌اتاق‌ سينه‌ خيز رفتم‌. اسلحه‌ كه‌ بر روي‌ زمين‌ كشيده‌ مي‌شد، قژ قژ مي‌كرد.
برادر «سلطاني‌» اين‌ وضع‌ را كه‌ ديد، گفت‌: نارنجك‌ رو بده‌ به‌ من‌، اسلحه‌رو هم‌ بينداز توي‌ اتاق‌ بغلي‌». تفنگ‌ ژ ـ ث‌ را هل‌ دادم‌ داخل‌ اتاق‌ برادر«عسگري‌» يكي‌ از برادرها به‌ سرعت‌ پريد و آن‌ را برداشت‌ تا جلوي‌ دشمن‌بجنگد.
با وجود تاريكي‌ و در زير شدت‌ آتش‌ تيراندازي‌ از سوي‌ ضد انقلابيون‌، ماسه‌ چهار تا دختر كه‌ وظيفه‌ پرستاري‌ از مجروحين‌ در بيمارستان‌ مريوان‌ را برعهده‌ داشتيم‌، همراه‌ دو تن‌ از برادران‌ سينه‌ خيز به‌ طرف‌ بخش‌ مي‌رفتيم‌.
خودمان‌ را رسانديم‌ به‌ اتاقي‌ كوچك‌ با ابعاد تقريباً 2*2 متر كه‌ محل‌نگهداري‌ پرونده‌ها و انباري‌ بود. سالها بود تميز نشده‌ بود و شده‌ بود پاتوق‌موشهاي‌ وحشت‌ آور.
همه‌ نيروهاي‌ زن‌ و به‌ همراه‌ برادر سلطاني‌ و يكي‌ از دكترها كه‌ اهل‌اصفهان‌ بود آنجا بوديم‌. برادر سلطاني‌ با بيسيمي‌ كه‌ همراهش‌ بود با كدو رمزبا برادر «احمد متوسليان‌» صحبت‌ كرد. ما نمي‌فهميديم‌ چه‌ مي‌گويند، فقط‌صحبتش‌ كه‌ تمام‌ شد، نارنجك‌ را كه‌ حالا دست‌ او بود، به‌ ما داد و گفت‌:
ـ يه‌ ورقه‌اي‌، چيزي‌ پيدا كنين‌ و وصيتنامه‌ها تونو روش‌ بنويسين‌ تابندازيم‌ بيرون‌ اتاق‌. اسمهاتون‌ رو هم‌ بنويسين‌.
چراغ‌ قوه‌ كوچكي‌ كه‌ داشتيم‌، روشن‌ كردم‌. با اضطراب‌ جيبهاي‌ مانتوم‌ راوارسي‌ كردم‌. تكه‌ كاغذي‌ پيدا كردم‌ كه‌ صبح‌ در گوشه‌اي‌ از آن‌ چند بار نوشته‌بودم‌: «محمد علي‌ توسلي‌... محمد علي‌ توسلي‌» و هي‌ خط‌ زده‌ بودم‌. شايدمي‌خواستم‌ روز شهادت‌ او يادم‌ نرود.
برادر سلطاني‌ گفت‌:
ـ بيمارستان‌ محاصره‌ شده‌... هيچ‌ راه‌ گريزي‌ نيست‌ كه‌ شماها رو رد كنيم‌...برادر احمد هم‌ دستور داده‌ كه‌ اين‌ نارنجك‌ توي‌ اتاق‌ منفجر بشه‌ تا هيچ‌ كدوم‌از شما اسير دست‌ دشمن‌ نشين‌.
برادر سلطاني‌ تاكيد كرد كه‌ دور هم‌ جمع‌ شويم‌ و نارنجك‌ را جلوي‌صورتمان‌ منفجر كنيم‌ تا شناسايي‌ نشويم‌.
همه‌ مان‌ داوطلب‌ آمده‌ بوديم‌، ولي‌ لحظه‌ سختي‌ بود. اينكه‌ شايد مجبورشويم‌ اسلحه‌ دست‌ بگيريم‌ و بجنگيم‌، برايمان‌ حل‌ شده‌ بود، ولي‌ دور هم‌ جمع‌شويم‌ و نارنجكي‌ منفجر كنيم‌ براي‌ اينكه‌ اسير نشويم‌، سخت‌ بود. از شدت‌ترس‌ و اضطراب‌ گريه‌ مي‌كرديم‌. شنيده‌ بوديم‌ و مي‌دانستيم‌ نيروهاي‌ ضدانقلاب‌ انقلاب‌ بسيار وحشي‌ هستند؛ در آن‌ تاريكي‌، به‌ همديگر تكيه‌ داده‌بودند. دكتر اصفهاني‌ اي‌ كه‌ كنار برادر سلطاني‌ بود صدايش‌ را بلند كرد و گفت‌:
ـ يعني‌ چه‌؟ من‌ مي‌خوام‌ برم‌ بيرون‌...
برادر سلطاني‌ هم‌ شروع‌ كرد به‌ التماس‌ كه‌: «دكتر جون‌... اگه‌ بري‌ بيرون‌،اينجا رو پيدا مي‌كنند و مي‌ريزند تو...» ولي‌ دكتر گوشش‌ به‌ اين‌ حرفها بدهكارنبود. برادر سلطاني‌ وقتي‌ ديد اصرار و التماس‌ كارگر نمي‌شود جلوي‌ دكترايستاد و با خشم‌ و عصبانيت‌ گفت‌:
ـ ببين‌ دكتر... مرگ‌ و زندگي‌ همه‌ اينا بستگي‌ به‌ اين‌ كار تو داره‌... اگربخواي‌ بري‌ بيرون‌ يا صدات‌ در بياد، خودم‌ با همين‌ دستهام‌ خفه‌ ات‌ مي‌كنم‌...فهميدي‌؟
با وجود اين‌، دكتر اصرار داشت‌ كه‌ از اتاق‌ خارج‌ شويم‌، برادر سلطاني‌ كه‌چاره‌اي‌ نداشت‌، با بي‌ سيم‌ با برادر احمد تماس‌ گرفت‌ و گفت‌ كه‌ يك‌ نفرمي‌خواهد برود  بيرون‌؛حاج‌ احمد هم‌ با غيظ‌ گفت‌: «بكُشش‌».
ميان‌ دكتر و برادر سلطاني‌ جر و بحث‌ بالا گرفته‌ بود. هر چي‌ برادر سلطاني‌او را به‌ جان‌ زن‌ و فرزندش‌ قسم‌ مي‌داد فايده‌ نداشت‌.
نارنجك‌ كه‌ قرار بود. توسط‌ يكي‌ از ما ضامنش‌ كشيده‌ و منفجر شود،همين‌ دست‌ به‌ دست‌ مي‌چرخيد. اضطراب‌ بدي‌ بود، دستمان‌ به‌ كشيدن‌ضامن‌ نارنجك‌ نمي‌رفت‌. من‌ آن‌ را مي‌گرفتم‌، مي‌دادم‌ دست‌ بغلي‌ و او نيز به‌ديگري‌؛ در همين‌ حال‌ بوديم‌ كه‌ متوجه‌ خطر بزرگي‌ شديم‌. از پنجره‌ كوچك‌اتاق‌ كه‌ همسطح‌ با زمين‌ بيرون‌ بود، به‌ خوبي‌ پاهاي‌ نيروهاي‌ ضدانقلاب‌ راديديم‌ كه‌ بالاي‌ سرمان‌ ايستاده‌ بودند و به‌ زبان‌ كُردي‌ حرف‌ مي‌زدند.
تيراندازي‌ شدت‌ بيشتري‌ گرفته‌ بود. برادر سلطاني‌ سرانجام‌ به‌ دكتر گفت‌:
ـ به‌ والله‌ قسم‌ اگه‌ صدات‌ در بياد مي‌كشمت‌.
ديگر مطمئن‌ شديم‌ كه‌ آخرين‌ لحظات‌ جانمان‌ را مي‌گذرانيم‌. سه‌ چهاردختري‌ كه‌ آنجا بوديم‌ به‌ همديگر چسبيديم‌ و آرام‌ و آهسته‌ بدون‌ اينكه‌ كسي‌متوجه‌ شود، بي‌ صدا گريه‌ مي‌كرديم‌. همديگر را مي‌بوسيديم‌ و حلاليت‌مي‌طلبيديم‌. ديگر آخر خط‌ بود. بايد خود را براي‌ انفجار نارنجك‌ آماده‌مي‌كرديم‌ .
نارنجك‌ ميان‌ دستهايمان‌ مي‌لرزيد و لبهايمان‌ به‌ ذكر شهادتين‌ و صلوات‌مشغول‌ بود. هر لحظه‌ منتظر بوديم‌ كه‌ اتاق‌ منفجر شود، كسي‌ به‌ روي‌ همه‌رگبار ببندد، در خرد شود و نارنجك‌ را منفجر كنيم‌. ناگهان‌ لامپ‌ مهتابي‌داخل‌ اتاق‌ روشن‌ شد جا خورديم‌. برق‌ كه‌ قطع‌ شده‌ بود، كليد برق‌ هم‌ بيرون‌ ازاتاق‌ بود. احساس‌ كرديم‌ جايمان‌ را پيدا كرده‌اند. شدت‌ تيراندازي‌ هم‌ كم‌ شده‌بود و تك‌ و توك‌ صداي‌ گلوله‌ به‌ گوش‌ مي‌رسيد.
ناگهان‌ بي‌ سيم‌ برادر سلطاني‌ به‌ صدا درآمد. كسي‌ از آن‌ سوي‌ بيسيم‌بدون‌ اينكه‌ از كدو رمز براي‌ ارسال‌ پيام‌ استفاده‌ كند، سراسيمه‌ گفت‌:
ـ ديگه‌ تموم‌ شد... هيچ‌ كاري‌ نكنين‌... فهميدين‌، هيچ‌ كاري‌ نكنين‌گرفتيمشون‌.
با شنيدن‌ اين‌ پيام‌، بغض‌ برادر سلطاني‌ تركيد و يكدفعه‌ زد زير گريه‌؛ آن‌هم‌ جلوي‌ ما كه‌ مثل‌ باران‌ بهار اشك‌ مي‌ريختيم‌. سريع‌ نارنجك‌ را از ماگرفت‌ و مطمئن‌ شد ضامن‌ سر جايش‌ است‌. دست‌ انداخت‌ گردن‌ دكتر، او رابوسيد و حلاليت‌ طلبيد و از اينكه‌ آن‌ گونه‌ برخورد كرده‌ بود، عذرخواهي‌ كرد. ماهم‌ همديگر را در آغوش‌ گرفتيم‌ و روبوسي‌ كرديم‌ و اين‌ بار از شوق‌ گريه‌مي‌كرديم‌. هنوز جرأت‌ خارج‌ شدن‌ نداشتيم‌، تا اينكه‌ صداي‌ برادر «مجتبي‌عسگري‌» به‌ گوشمان‌ آمد كه‌ داد مي‌زد:
از اتاق‌ كه‌ خارج‌ شديم‌ چشممان‌ به‌ راهروي‌ در هم‌ و بر هم‌ بيمارستان‌افتاد. لامپها روشن‌ شده‌ بود. گلوله‌اي‌ بازوي‌ عسگري‌ را سوراخ‌ كرده‌ بود. به‌اتاق‌ خودمان‌ كه‌ نگاه‌ انداختم‌، آنچا كه‌ نماز مي‌خواندم‌، در و ديوارش‌ با گلوله‌سوارخ‌ سوراخ‌ شده‌ بود. ظاهراً يكي‌ از زنان‌ پرستار محلي‌، به‌ شوهرش‌ كه‌ جزوكردهاي‌ ضدانقلاب‌ بود، اطلاعات‌ لازم‌ را داده‌ بود.
در آن‌ شب‌ سخت‌ و وحشت‌ آور، در درگيري‌ سخت‌، 12 نفر از نيروهاي‌دشمن‌ به‌ درك‌ واصل‌ شدند، ولي‌ از نيروهاي‌ رزمنده‌ ما هيچ‌ كس‌ شهيد نشده‌بود؛ فقط‌ ضد انقلابيون‌ وحشي‌، هنگام‌ ورود به‌ داخل‌ بخش‌ مجروحين‌،پاهاي‌ رزمندگان‌ مجروح‌ را گرفته‌ و آنها را از تخت‌ به‌ زير انداخته‌ بودند كه‌ دو ـسه‌ تا از آنها بر اثر ضربات‌ مغزي‌، چند روز بعد به‌ شهادت‌ رسيدند.
آن‌ شب‌، نيروهاي‌ ضدانقلاب‌ كه‌ در راهروهاي‌ بيمارستان‌ وحشي‌ بازي‌ درمي‌آوردند، متوجه‌ ما چند نفر كه‌ داخل‌ انباري‌ پنهان‌ شده‌ بوديم‌ نشدند، ولي‌زور خود را به‌ چند مجروح‌ رساندند و آنها را به‌ شهادت‌ رساندند.
مریم کاتبی

 


ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

فكرش راهم نمي كرديم كه روزي بخواهيم در دريا بجنگيم،  هر چند آن روزها تنها راه رسيدن به آبادان ، دريا بود . ماها از محاصره آبادان مي گذشت و عراقيها از 360 درجه محيط آن ،  330 درجهاش را در اختيار داشتند .آنچه براي ما مانده بود ، حد فاصل ميان  رود بهمن شير بود و اروند رود . از شمال هم به كارون و خرمشهر مي رسيدي كه مدتها از سقوط آن مي گذشت.  بايد از ماهشهر سوار لنج مي شدي وبه سمت غرب مي آمدي واگر هواپيماهاي عراقي امان مي دادند،مي رسيدي به خسرو آباد .از آنجا هم روي جاده زير آتش ،خودت را مي رساندي به شهر آبادان. بار اول در خيبر تنمان به آب خورد البته قبل از ان هم در فتح المبين و بيت المقدس رودخانه و آب سرد راهمان بود ،اما عراقي ها آن قدر با رودخانه فاصله داشتند كه بتوانيم با پل از رود كرخه يا كارون عبور كنيم و نياز به غواصي نداشته باشيم . در هور اما مسئله فرق مي كرد .وقتي به اروند رسيديم دريافتيم كه عراقي ها براي غواص هامان هم رادار كاشته اند تا مبادا كسي از رود به سوي مواضع مستحكمشان يورش برد .فاو را گرفتيم ،شايد اولين بار بود كه خليج فارس طمع شهداي ما را مي چشيد. از آن سه هزار غواص،هر كه به آن سو نرسيد همان دريا بود  حتي جنازه برخي از بچه ها را در ساحل كويت پيدا كرديم .فاو را كه گرفتيم ديگر ارتباط عراق از دريا قطع شده بود و ديگر آن پايگاه موشكي آزار دهنده زير گام  هاي ما قرار داشت .از كربلاي سه كه برمي گشتيم ،  شش نفر مفقود شده بودند راستش شايد براي همين بود كه اين قدر كشته و مرده غواص شدن بوديم كه تير بخوري و رگه هاي خونت با آب شور خليج فارس در هم بياميزد و آب تو را ببرد و كسي جز دريا نداند كه كجايي ؟؟؟؟

منبع: وبلاگ چفيه يعني عشق

 


ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

ناراحتي‌ كتف‌، مزاحمي‌ دائمي‌ براي‌ آقا مهدي‌ بود. جايي‌ كه‌ قبلاً مورداصابت‌ گلوله‌ قرار گرفته‌ بود. روي‌ اين‌ حساب‌ نمي‌توانست‌ بارهاي‌ سنگين‌بلند كند.

ناراحتي‌ كتف‌، مزاحمي‌ دائمي‌ براي‌ آقا مهدي‌ بود. جايي‌ كه‌ قبلاً مورداصابت‌ گلوله‌ قرار گرفته‌ بود. روي‌ اين‌ حساب‌ نمي‌توانست‌ بارهاي‌ سنگين‌بلند كند.
يك‌ روز تصميم‌ مي‌گيرد براي‌ سركشي‌ و اطلاع‌ از كمبودهاي‌ انبار، بازديدبه‌ عمل‌ آورد. مسئول‌ انبار «حاج‌ امراله‌» بود. پير مردي‌ با لباس‌ سفيد وچهره‌اي‌ گشاده‌. وقتي‌ آقا مهدي‌ به‌ آن‌ قسمت‌ مي‌رسد، حاج‌ امراله‌ و هشت‌بسيجي‌ جوان‌ در حال‌ خالي‌ كردن‌ باركاميون‌ بودند كه‌ تازه‌ از راه‌ رسيده‌ و آذوقه‌آورده‌ بود. حاج‌ امراله‌ كه‌ مهدي‌ را از روي‌ قيافه‌ نمي‌شناخت‌، وقتي‌ مي‌بيندايشان‌ در كناري‌ ايستاده‌ و آنها را تماشا مي‌كند، داد مي‌زند:
ـ جوان‌... چرا همين‌ طور كناري‌ ايستاده‌اي‌ و برّ و برّ ما را نگاه‌ مي‌كني‌؟ تاحالا نديده‌اي‌ از كاميون‌ بار خالي‌ كنند؟ بيا بابا، بيا اين‌ گوني‌ها را تا انبار ببر.آمده‌اي‌ اينجا كه‌ كار كني‌. يادت‌ باشد. از حالا تا هر وقت‌ كه‌ من‌ بگويم‌، بايد پابه‌ پاي‌ اين‌ هشت‌ نفر، اين‌ بارها را خالي‌ كني‌ فهميدي‌؟
و آقا مهدي‌ با معصوميتي‌ صميمي‌، پاسخ‌ مي‌دهد: «بله‌... چَشم‌.»
با آنكه‌ حمل‌ گونيهايي‌ به‌ آن‌ سنگيني‌ روي‌ كتف‌ مجروح‌، بسيار مشكل‌بود، آقا مهدي‌ بدون‌ اينكه‌ حتي‌ ناله‌اي‌ كند، چابك‌ و تند، گونيها را خالي‌مي‌كند.
نزديكيهاي‌ ظهر، «طيب‌» براي‌ دادن‌ آمار به‌ حاج‌ امراله‌، به‌ آنجا مي‌آيد.بعد از سلام‌ و احوالپرسي‌، حاج‌ امراله‌ مي‌گويد:
ـ يك‌ بسيجي‌ پركار امروز به‌ ما كمك‌ مي‌كند، نمي‌دانم‌ از كدام‌ قسمت‌است‌. مي‌خواهم‌ بروم‌ و از پرسنلي‌ بخواهم‌ كه‌ او را به‌ قسمت‌ ما منتقل‌ كند.
طيب‌ مي‌پرسد: «حاج‌ امراله‌، كدام‌ بسيجي‌؟» و حاج‌ امراله‌ آقا مهدي‌ رانشان‌ مي‌دهد.
طيب‌ متعجب‌ مي‌شود و به‌ سرعت‌ به‌ طرف‌ آقا مهدي‌ مي‌دود و گوني‌ را ازروي‌ شانه‌هاي‌ او بر مي‌دارد و بعد با ناراحتي‌ به‌ حاج‌ امراله‌ مي‌گويد:
ـ هيچ‌ مي‌داني‌ اين‌ شخص‌ كيست‌؟ اين‌ آقا مهدي‌ است‌، آقا مهدي‌باكري‌. فرمانده‌ لشكرمان‌.
حاج‌ امراله‌ و هشت‌ بسيجي‌ ديگر، با تعجبي‌ بغض‌ آلود جلو مي‌آيند و آقامهدي‌ بدون‌ اينكه‌ بگذارد آنها حرفي‌ بزنند، صورتشان‌ را مي‌بوسد و مي‌گويد:
ـ حاج‌ امراله‌... من‌ يك‌ بسيجي‌ ام‌.

سردار شهید باکری

 


ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 


شب‌ بيست‌ و چهارم‌ بهمن‌ ماه‌ سال‌ 64 بود كه‌ گردان‌ حمزه‌ براي‌ عمليات‌در محور جادة‌ فاو ـ ام‌ القصر آماده‌ مي‌شد. نماز مغرب‌ و عشا به‌ جماعت‌ انجام‌شد. دستور آماده‌ باش‌ براي‌ حركت‌ صادر شد. نيروها صف‌ بسته‌ و آماده‌ درستونها قرار گرفتند. التهاب‌ عجيبي‌ داشتم‌. التهاب‌ و اضطرابم‌ از اين‌ بود كه‌ آن‌شب‌ كداميك‌ از بچه‌ها شهيد مي‌شوند و به‌ ارج‌ مي‌كشند.


سواربر و انتهاي‌ تويوتا، در جاده‌اي‌ كه‌ به‌ اروند رود ختم‌ مي‌شد پيش‌ رفتم‌.در آن‌ ميان‌ چشم‌ به‌ «اسدالله‌ پازوكي‌» (فرمانده‌ گردان‌ حمزه‌ كه‌ در عمليات‌كربلاي‌ پنج‌ در شلمچه‌ به‌ شهادت‌ رسيد.) افتاد. در زير آسمان‌ پر ستاره‌، امادود گرفته‌ فاو، با صلابتي‌ مردانه‌ اين‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ گام‌ مي‌زد. آستين‌ دست‌چپش‌ كه‌ در عمليات‌ قبلي‌ تقديم‌ خدا شده‌ بود، در وزش‌ باد اين‌ سو و آن‌ سومي‌رفت‌.
در نزديكي‌ خط‌ دشمن‌، ستون‌ نيروها از حركت‌ باز ايستاد. در آن‌ ميان‌صداي‌ برادر بزرگترم‌ «محسن‌» به‌ گوشم‌ خورد. او مسئول‌ دسته‌ بود. خطابش‌به‌ من‌ و دو آر پي‌ جي‌ زن‌ ديگر بود. بلند شديم‌ و به‌ طرفش‌ دويديم‌. عده‌اي‌ دورهم‌ جمع‌ شده‌ بودند. چند تايي‌ از بچه‌هاي‌ اطلاعات‌ و عمليات‌، «عمو حسين‌»مسئول‌ گروهان‌ و سيد مجتهدي‌ معاون‌ گردان‌. قرار بر آن‌ شد تا از كنار جاده‌كه‌ گل‌ و خيس‌ بود، سينه‌ خيز خود را جلو بكشيم‌ تا به‌ سنگرهاي‌ كمين‌ دشمن‌كه‌ بر روي‌ نيروي‌ ما آتش‌ مي‌ريختند، نزديك‌ شويم‌. چون‌ فاصله‌ مان‌ با سنگردوشكا خيلي‌ كم‌ بود، بايد از نارنجك‌ براي‌ انهدام‌ آن‌ استفاده‌ مي‌كرديم‌. يكي‌از بچه‌ها نارنجكي‌ در دست‌ گرفت‌ و در حالي‌ كه‌ خيز برمي‌ داشت‌، آن‌ را به‌طرف‌ سنگر پرتاب‌ كرد. در همان‌ حال‌، دو سرباز عراقي‌ كه‌ ماسك‌ ضدگاز به‌صورت‌ داشتند. داخل‌ سنگر بلند شدند و شروع‌ كردند به‌ رگبار بستن‌ روي‌ ما.آتش‌ بسيار سنگين‌ بود. امكان‌ تكان‌ خوردن‌ نبود. در همان‌ اولين‌ بارش‌ گلوله‌بود كه‌ عمو حسين‌ و يكي‌ از بچه‌هاي‌ اطلاعات‌ و عمليات‌ شهيد شدند.
ساكت‌ ماندن‌ را جايز نديدم‌. عزمم‌ را جزم‌ كردم‌ و با توكل‌ بر خدا، دستي‌ برزمين‌ كوفتم‌ و برخاستم‌. گلوله‌ در قبضه‌ آر پي‌ جي‌ و قلب‌ در سينه‌ من‌ بي‌تابي‌مي‌كردند. در يك‌ لحظه‌ بي‌ خيال‌ از آن‌ همه‌ گلوله‌ سرخي‌ كه‌ به‌ طرفمان‌مي‌آمد، سنگر را كه‌ از آتش‌ دهانة‌ اسلحه‌ها بخوبي‌ مي‌شد تشخص‌ داد، درميان‌ مگسك‌ نشانه‌ رفتم‌ و با فشردن‌ ماشه‌، گلوله‌ بي‌تاب‌ را رها كرده‌ و روانه‌سنگر ساختم‌. به‌ لطف‌ خدا گلوله‌ آر پي‌ جي‌ كارگر واقع‌ شد و سنگر را با دو سربازعراقي‌ به‌ هوا پرتاب‌ كرد.
با منهدم‌ شدن‌ سنگر كمين‌ كه‌ مانع‌ بزرگي‌ بر سر راهمان‌ بود، نيروهاي‌گردان‌ به‌ طرف‌ خط‌ هجوم‌ بردند. در وسط‌ جادة‌ آسفالت‌، همچنان‌ به‌ طرف‌ جلومي‌دويدم‌. سنگر تيرباري‌ كه‌ از وسط‌ آبگرفتگي‌ كنار جاده‌ شليك‌ مي‌كرد،توجهم‌ را جلب‌ كرد. گلوله‌ را داخل‌ آر پي‌ جي‌ جاي‌ دادم‌ و آمادة‌ شليك‌ شدم‌.ناگهان‌ تيري‌ به‌ طرفم‌ آمد. ناخودآگاه‌ با شدت‌ بر زمين‌ افتادم‌. در حالي‌ كه‌ روي‌جادة‌ آسفالت‌ درازكش‌ شده‌ بودم‌، چشمم‌ به‌ برادر بزرگترم‌، محسن‌ افتاد كه‌خشاب‌ اسلحه‌اش‌ را عوض‌ كرد و مردانه‌ به‌ طرف‌ سنگر هجوم‌ برد.
محسن‌ رفت‌ و واقعاً هم‌ رفت‌. آن‌ گونه‌ كه‌ ديگر روحش‌ به‌ ملكوت‌ پر كشيد.اما من‌ همان‌ طور و همچنان‌ بر جاده‌، ميانة‌ راه‌ ماندم‌.
حسين‌ گلستاني‌

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

پدر شهيد «پيام حاجي ببايي» تعريف مي كرد:



زمان جنگ بود و بيشتر اجناس از جمله قند و شكر كوپني  بود. به هر نفر در ماه سهميه محدودي شكر مي رسيد. پيام، هر روز سر سفره  صبحانه ، چاي خود را تلخ مي خورد. سپس دو قاشق شكر كه حساب كرده بود سهميه روزانه خودش مي شود، داخل كيسه اي كه داشت مي ريخت. هر ماه كيسه شكر را با خود مي برد. يك بار كه علت اين كارش را پرسيدم، گفت: «بابا جون، من چايي شيرين نمي خورم، عوضش سهميه شكر خودم رو جمع مي كنم و ميدم براي جبهه.»
با تعجب بلند شدم و كيسه شكر را كه سهميه همه خانواده بود، جلويش گذاشتم و گفتم: «بيا پسر جون، اصلا همه اش رو بده جبهه ولي خودت راحت زندگيت رو بكن.» پيام كيسه شكر را به من برگرداند و گفت: «آقا جون، اين سهميه همه افراد خونواده است، من فقط حق دارم از سهميه خودم بگذرم.»
بسيجي نوجوان «پيام حاجي بابايي» فروردين سال 1367 در عمليات بيت المقدس 10 در ارتفاعات «شاخ شميران» جان خود را نيز در راه زيبايش فدا كرد.

پدر شهيد «پيام حاجي ببايي»

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

شب‌ سختي‌ بود. سختي‌ و شكننده‌، زمستان‌ سال‌ 61 بود و اولين‌ لحظات‌عمليات‌ والفجر مقدماتي‌. سنگرهاي‌ بزرگي‌ را براي‌ اورژانس‌ در همان‌ منطقه‌فكه‌، نزديك‌ خط‌ مقدم‌ مهيا كرده‌ بودند كه‌ گروههاي‌ پزشكي‌ در آن‌ مستقرشدند. ساعتي‌ از آغاز حمله‌ نگذشته‌ بود كه‌ تردد آمبولانسها بالا گرفت‌ و لحظه‌به‌ لحظه‌ بر تعداد مجروحين‌ ازوده‌ مي‌شد. آن‌ شب‌ فراموش‌ ناشدني‌ در آن‌اورژانس‌، براي‌ سه‌ هراز مجروح‌ اقدامات‌ اوليه‌ امدادي‌ را انجام‌ داديم‌ و به‌ اهوازاعزام‌ كرديم‌.


خون‌، لباسهايمان‌ را كاملاً سرخ‌ كرده‌ بود. هر كاري‌ كه‌ از دستمان‌ برمي‌آمد، براي‌ مجروحين‌ انجام‌ مي‌داديم‌تا خطرات‌ اولية‌ تير و تركش‌ رفع‌ شود.سرگرم‌ پانسمان‌ مجروحي‌ بودم‌ كه‌ صدايي‌ نه‌ تنها من‌، كه‌ همه‌ را به‌ سوي‌ خودمتوجه‌ كرد:
ـ اكبر جون‌... پسرم‌... چطوري‌ بابا... چي‌ شده‌... تو هم‌ زخمي‌ شدي‌؟
ـ سلام‌ بابا... حال‌ شما چطوره‌؟... چي‌ خوردي‌ باب‌؟ تير يا تركش‌؟
ـ تركش‌ اكبر جون‌... صاف‌ خورده‌ وسط‌ سينه‌ام‌، مثل‌ اينكه‌ اينم‌مي‌دونست‌ منم‌ درد دارم‌....
ـ اِ بابا... مثل‌ اينكه‌ قراره‌ همه‌ جا با هم‌ باشيم‌... آخه‌ منم‌ تركش‌ صاف‌خورده‌ وسط‌ سينه‌ام‌...
ـ قربون‌ اون‌ قلب‌ نازنينت‌ برم‌ پسرم‌. نكنه‌ يه‌ وقت‌ طوريت‌ بشه‌... بابات‌ دق‌مي‌كنه‌ها...
ـ بابا جون‌ ديگه‌ قرار نشدها... حال‌ و روز خودت‌ كه‌ از من‌ بدتره‌... تركش‌همة‌ سينه‌ ات‌ رو شكافته‌...
پدر و پسر بودند. در يك‌ گردان‌ و دسته‌. كنار همديگر هم‌ مجروح‌ شده‌بودند، ولي‌ آنچنان‌ با هم‌ حال‌ و احوال‌ مي‌كردند و قربان‌ صدقه‌ مي‌رفتند كه‌انگاري‌ چند سال‌ از هم‌ دور بوده‌اند.
خيلي‌ سخت‌ بود. بغض‌ گلويمان‌ را مي‌خراشيد. اشك‌ در كاسه‌ چشمان‌همه‌ مان‌ مي‌لغزيد. هر چه‌ تلاش‌ كرديم‌ موثر واقع‌ نشد. ديگر مي‌دانستيم‌ كه‌رفتني‌ هستند. به‌ اين‌ بهانه‌ كه‌ بايد منتظر باشيم‌ تا آمبولانس‌ بياييد، آنها را به‌عقب‌ ببرد، برانكارد هر دويشان‌ را گذاشتيم‌ روي‌ زمين‌ كنار همديگر. همه‌نگاهها روي‌ آن‌ دو بود. پدر دستش‌ را دراز كرد و بر صورت‌ پسر كشيد. لبانش‌،شادمانه‌ مي‌خنديدند و در چشمانش‌ برق‌ اشتياق‌ شديدي‌ ديده‌ مي‌شد. بريده‌بريده‌ گفت‌:
ـ ديدي‌... ديدي‌... ديدي‌ اكبرجون‌... آخرش‌... آخرشم‌ بايد... با هم‌ برويم‌...فقط‌... فقط‌... دلم‌... دلم‌ واسه‌ مادرت‌ مي‌سوزه‌...
پسر، دست‌ پدر را كه‌ روي‌ صورتش‌ بود گرفت‌ و بوسيد. انگشتان‌ پدر اشك‌چشم‌ پسر را پاك‌ كردند.
پس‌ كه‌ منظور پدر را فهميده‌ بود، در حالي‌ كه‌ دست‌ او را غرق‌ بوسه‌ مي‌كرد،گفت‌:
ـ نه‌ بابا... نه‌ بابا جون‌... گريه‌ من‌... از... از خوشحاليمه‌... خيلي‌ خوشحالم‌...ولي‌... ولي‌ منم‌... دلم‌ واسه‌ مامان‌ مي‌سوزه‌...
پدر سعي‌ كرد بخندد ولي‌ سرفه‌ اجازه‌اش‌ نداد، با همان‌ حال‌ گفت‌: ـ آره‌...آره‌... مي‌... مي‌دونم‌ پسرم‌... خدا... خودش‌ كريمه‌... پسر به‌ خودش‌...
حالش‌ خيلي‌ وخيم‌ شده‌ بود. دستش‌ را بر صورت‌ پس‌ كه‌ هنوز هيچ‌ مويي‌بر ان‌ نروييده‌ بود كشيد و ادامه‌ داد:
ـ اكبر جون‌... پسرم‌... مثل‌ اينكه‌ اومدن‌... آره‌... بايد بريم‌... اكبر جون‌پسرم‌... قربونت‌ برم‌... نكنه‌ عجله‌ كني‌ها... احترام‌ پدر واجبه‌... نكنه‌ من‌ ببينم‌كه‌... نه‌... نه‌... اصلاً خوب‌ مي‌دونم‌ كه‌ احترام‌ پدرت‌ رو نگه‌ مي‌داري‌... اكبرجون‌... پسرم‌... قربون‌ اون‌ چشمات‌ برم‌... من‌ رفتم‌... خداحافظ‌... ميايي‌ كه‌...منتظرت‌ مي‌مونم‌... آفرين‌ به‌ پسر خوبم‌... خداحافظ‌ بابا جون‌... خدا...
دست‌ پدر بي‌ حركت‌ روي‌ صورت‌ پسر ماند... پسر كه‌ اشكش‌ سرازير شده‌بود، سرفه‌اي‌ كرد و لبانش‌ را روي‌ دست‌ پدر چسباند و گفت‌:
ـ باشه‌ باباجون‌... اول‌ تو برو... بله‌... احترام‌ شما واجبه‌... ولي‌... منتظرم‌بموني‌ها... منم‌ دارم‌ ميام‌... بابا جون‌... خدا منم‌ طلبيد... ديدار به‌ اونجا... بابا...
فضاي‌ اورژانس‌ از گريه‌ پر شده‌ بود. همه‌ بالاي‌ سر پدر و پسر كه‌ حالا هيچ‌حركتي‌ در جسمشان‌ ديده‌ نمي‌شد ايستاده‌ بودند و زار مي‌زدند. ان‌ شب‌ چقدرطولاني‌ بود. هوا خيلي‌ سرد بود. چه‌ احترامي‌ قشنگي‌! چه‌ احترام‌ و چه‌ وداعي‌.
  باز نوشته‌ خاطره‌اي‌ از دكتر احمد خالق‌ نژاد

 

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

«حاج احمد متوسليان» نسبت به بچه‌هاي باصفاي بسيج كه با آن سن و سال كم، داوطلبانه به جبهه مي‌آمدند و سخت‌ترين موانع را در عملياتها پشت سر مي‌گذاشتند و مردانه مي‌جنگيدند، علاقه بسيار شديدي داشت و حاضر نمي شد لحظه‌اي نسبت به آنان بي‌مهري شود.


هنگامي كه سعادت يار شد و با او در پاوه همرزم بودم، هرگاه مي‌ديديمش ، لباسهايش بوي دود مي‌داد و اين علتي نداشت جز اينكه هر شب تا صبح بر روي قله‌هاي مرتفع و سرد «مريوان» كنار بچه‌هاي بسيجي دور آتش مي نشست و با آنها گرم مي‌گرفت تا دل سرما را بسوزاند! بيخود نبود كه بچه ها عاشق حاج احمد بودند. حاج احمد كه ما از خشم و غضبش مي‌ترسيديم  و گريزان بوديم، بر قلبهاي بچه‌هاي بسيجي غلبه داشت و محبتش سايه افكنده بود.
سال 1359 در بهداري سپاه مريوان از مشغول كار بودم. چند روزي به مرخصي تهران رفته بودم. نيم ساعتي از برگشتنم نگذشته بود و همراه بچه‌ها دور سفره مشغول صرف ناهار بوديم. لحظه‌اي نگذشته بود كه شهيد «ممقاني» با عجله آمد و خيلي سريع گفت:
ـ بلند شو زود برو حاج احمد باهات كار داره…
با تعجب پرسيدم: «حاج احمد از كجا خبردار شد كه من از مرخصي برگشتم؟»
ممقاني اظهار بي‌اطلاعي كرد و گفت: «من نمي‌دونم، فقط به من گفت صدات كنم.»
سريع و با عجله بلند شدم و رفتم داخل بخش بيمارستان. حساب خشم و غضب حاجي را داشتم و مي دانستم كه حاجي بيخودي عصباني نمي‌شود. حاجي را ديدم كه غضبناك جلوي بخش منتظرم ايستاده بود. به هر جرأتي كه بود جلو رفتم و سلام كردم. اصلاً جواب سلامم را نداد. خيلي تند، مثل پدري كه دست بچه‌اي را كه خطايي از او سرزده مي‌گيرد و او را مي‌كشد به طرف محل كار خطايش، دستم را گرفت و كشان كشان برد داخل يكي از اتاقها، جوان مجروحي را نشان داد كه روي تخت خوابيده بود. با غيظ گفت:
ـ به دستهاي اين جوان مجروح نگاه كن.
دستهاي مجروح را كه آستينهايش پاره و خوني بود از نظر گذراندم، خيلي ناجور خون ريخته بود و دستهايش سرخ و سياه شده بود . حاج احمد رو به بسيجي مجروح كرد و گفت:
ـ چند روزه كه اينجا بستري هستي؟
مجروح گفت: «حدود يك هفته». حاجي پرسيد: «چرا دستهايت خوني است؟» جوان گفت: « خب تير خوردم، خوني شده.» حاجي با همان عصبانيت پرسيد: «كسي دستهايت را نشسته؟» مجروح گفت: «نه».
حاج احمد با همان غيظ به مجروح گفت: چرا خودت دستهاتو نشستي؟» او گفت: «خب نمي‌تونستم راه برم، برام سخته.» حاجي گفت: «از كسي نخواستي كه دستهايت رو بشوره؟» مجروح گفت : «چرا، چند بار به پرستارها گفتم ولي كسي به حرف و خواسته ‌ام توجهي نكرد» در نهايت حاجي از او پرسيد: «از اين بيمارستان راضي هستي؟» كه بسيجي مجروح گفت: «نه! خيلي اذيتم مي‌كنند….. با همين دستهاي خوني غذا خوردم و…»
حرفهاي مجروح، مثل پتك بر سرم فرود مي‌آمد. حاج احمد با چشماني سرخ از خشم رو به من كرد و گفت: « چرا وضع اينجا اين جوري است؟» گفتم: «آخه برادر احمد، من يك ساعت نمي‌شه كه از مرخصي اومدم.» اين حرف عصبانيت او را بيشتر كرد و غريد:
تو يك ساعته كه از مرخصي خونه‌تون اومدي و به اين بخش سر نزدي و قبل از سرزدن به مجروحها رفتي پاي غذا خوردنت؟…
در همان حال چنگالي را كه روي ميز بود برداشت و به طرفم پرت كرد و من خيلي سريع گريختم.
داد و فرياد حاجي بالا گرفت. به او گفتم اجازه بدهد كه من توضيح بدهم. يك ربعي كه از قضيه گذشت، نشست گوشه‌اي و شروع كرد به گريستن. مي‌دانستم هميشه  اين گونه بود. او كه در جنگ و رويارويي با دشمن از هيچ چيز نمي‌ترسيد و باكي نداشت، در برابر ناراحتي بچه بسيجي‌ها زار زار مي‌گريست و مثل پدري دلسوز مي‌سوخت. با هق هق گريه گفت:
ـ آخه تو خجالت نمي‌كشي؟ بچه‌ها با اين عشق و علاقه اينجا بجنگند بعد مجروح بشن و بيان توي اين بيمارستان بخوابند اون وقت شما به اين راحتي كوتاهي كنيد؟
گفتم: «آخه حاجي، اينجا توي بيمارستان، سلسله مراتب داره…» هنوز حرفم تمام نشده بود كه حاجي سرم فرياد زد:
ـ اين سلسله مراتب بخوره توي سرت. سلسله مراتب كه نمي‌تونه به يه مجروح، خوب برسه به چه درد مي‌خوره؟
با همان خشم از در بيمارستان خارج شد و رفت. خيلي ناراحت شدم، نمي‌دانستم چطوري مسئله را حل كنم.
شب، حاج احمد مرا خواست. پهلويش كه رفتم با گريه مرا در آغوش كشيد و از اينكه آن طوري برخورد كرده بود عذر خواست، بدجوري حالم را گرفت. چون تقصير از ما بود. با گريه گفت:
ـ به خدا دلم براي بچه‌هاي بسيجي مي سوزه، پدر و مادرشان با يك اميد و آرزويي اينها را بزرگ كرده‌اند و به اين راحتي براي رضاي خدا از آنها دل كنده‌اند و فرستاده‌اند اينجا، اون وقت ما درباره رسيدگي به وضعشان كوتاهي مي‌كنيم.
مجتبي عسگري

 

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 


هفت‌ هشت‌ سال‌ بيشتر سنم‌ نبود. خانه‌ ما در خيابان‌ منتهي‌ به‌ رودخانه‌كرخه‌ در «بستان‌» بود. آن‌ روزها، وقتي‌ با بچه‌ها در كوچه‌ و خيابان‌ بازي‌مي‌كرديم‌، با صداي‌ هواپيماهاي‌ عراقي‌، چشمانمان‌ به‌ آسمان‌ دوخته‌ مي‌شد.


آنها براي‌ بمباران‌ شهرها مي‌آمدند ولي‌ ما كه‌ بچه‌ بوديم‌، بي‌ اهميت‌نگاهشان‌ مي‌كرديم‌. شايد به‌ خاطر سن‌ كم‌ بود كه‌ از خيلي‌ چيزهانمي‌ترسيديم‌. مثلاً وقتي‌ خمپاره‌اي‌ به‌ شهر اصابت‌ مي‌كرد و تعدادي‌ از مردم‌شهيد يا مجروح‌ مي‌شدند، با تعجب‌ نگاه‌ مي‌كرديم‌ كه‌ چطور مجروحين‌ رامي‌برند.
يك‌ بار پس‌ از انفجار خمپاره‌، تكه‌ آهني‌ را ديدم‌ كه‌ به‌ ديوار خورد و برزمين‌ افتاد. نمي‌دانستم‌ كه‌ به‌ آن‌ تركش‌ مي‌گويند. وقتي‌ خواستم‌ آن‌ را بردارم‌،ديدم‌ داغ‌ است‌. به‌ هر وسيله‌اي‌ كه‌ بود برداشتم‌ و به‌ خانه‌ بردم‌. پدرم‌ با دين‌ آن‌تركش‌، هراسان‌ شد و به‌ داد و فرياد آمد: «آخه‌ بچه‌ اين‌ چيه‌ كه‌ با خودت‌آوردي‌... زود باش‌ بندازش‌ بيرون‌ الان‌ منفجر ميشه‌...» من‌ آن‌ را انداختم‌ دور.
هنوز صبحانه‌ نخورده‌ بوديم‌. منتظر بوديم‌ نان‌ برنجي‌هاي‌ مخصوصي‌ كه‌مادر مي‌پخت‌ آماده‌ شود. خيلي‌ خوشمزه‌ بود. داغ‌ و دلچسب‌، صبحانه‌ هميشه‌نان‌ برنجي‌ مي‌خورديم‌. مادر داخل‌ حياط‌ خانه‌، در حال‌ پختن‌ نانها بود.«ملوك‌ كوهزاد» زن‌ عمويم‌ هم‌ كنارش‌ نشسته‌ و به‌ او كمك‌ مي‌كرد. او هشت‌ماهه‌ حامله‌ بود و همه‌ وسايل‌ نوزاد را خريده‌ بود. آن‌ روزها، هموهايم‌ در خانه‌ما زندگي‌ مي‌كردند. ما بچه‌ها، عموها، برادرها و پدرم‌ داخل‌ اتاق‌ نشسته‌بوديم‌. بزرگترها از اتفاقاتي‌ كه‌ در مرز و آن‌ سوي‌ شهر در جريان‌ بود صحبت‌مي‌كردند.
ما سر در نمي‌آورديم‌. فقط‌ با هم‌ بازي‌ مي‌كرديم‌ تا نان‌ برنجي‌ها بيايند ودلي‌ از غزا در بياوريم‌.
ناگهان‌ صدايي‌ وحشتناك‌، خانه‌ را به‌ هم‌ ريخت‌. بوي‌ سوختگي‌ و دود فضارا پر كرد. صداي‌ گريه‌ بچه‌ها و بزرگترها كه‌ يا حسين‌ مي‌گفتند به‌ گوش‌ رسيد.صداي‌ ناله‌ هايي‌ هم‌ از حياط‌ آمد. پريديم‌ داخل‌ حياط‌. صحنه‌ عجيبي‌ بود؛سر زن‌ عمويم‌ شكافته‌ بود و خون‌ از آن‌ فوران‌ مي‌كرد. چند لحظه‌اي‌ دست‌ و پازد و ديگر هيچ‌ تكاني‌ نخورد همانجا به‌ شهادت‌ رسيد.
نگاه‌ همه‌ برگشت‌ به‌ طرف‌ زن‌ عموي‌ ديگرم‌. ناله‌ مي‌كرد و دست‌ به‌ كمرداشت‌. ظاهزاً تركشي‌ به‌ كمرش‌ اصابت‌ كرده‌ بود. «حنا» خواهر بزرگترم‌ كه‌هفده‌ سال‌ سن‌ داشت‌ «ندا» را كه‌ دو سال‌ و نيمه‌ بود، در بعل‌ داشت‌. ندابدجوري‌ گريه‌ مي‌كرد. حنا او را به‌ مادرم‌ داد و گفت‌ كه‌ بچه‌ خيس‌ كرده‌ است‌؛
ولي‌ مادرم‌ كه‌ او را گرفت‌ متوجه‌ شد رطوبت‌ لباسهاي‌ او از خون‌ است‌.پاهاي‌ كوچولوي‌ ندا هم‌ تركش‌ خورده‌ بودند. ناگهان‌ متوجه‌ شدند حال‌ حنا هم‌خوب‌ نيست‌. كنار پاهاي‌ او نيز خون‌ جاري‌ بود. هر دو پاي‌ او نيز تركش‌ خورده‌بودند.
واويلايي‌ شده‌ بود. حياط‌ خانه‌ را خون‌ گرفته‌ بود. آمبولانسي‌ كه‌ در آن‌نزديكي‌ بود، و مجروحين‌ را سوار كرد و برد. ما هم‌ با آن‌ رفتيم‌. يكراست‌ رفت‌به‌ سوسنگرد. هنوز به‌ بيمارستان‌ نرسيده‌ بوديم‌ كه‌ ديديم‌ همان‌ هواپيماهايي‌كه‌ هر روز نگاهشان‌ مي‌كرديم‌، شيرجه‌ آمدند و شهر سوسنگرد را بمباران‌كردند. پدرم‌ كه‌ اين‌ وضع‌ را ديد، با ماشين‌ ما را به‌ كنار پل‌ «سابله‌» در پانزده‌كيلومتري‌ بستان‌ برگرداند. دايي‌هاي‌ پدرم‌ آنجا خانه‌ داشتند. پاي‌ «حنا» را كه‌شكسته‌ بود، در همان‌ بيمارستان‌ گچ‌ گرفتند و او را با خود آورديم‌.
سي‌ و پنج‌ نفري‌ مي‌شديم‌ كه‌ در خانه‌ دايي‌ بوديم‌. هر روز صداي‌ انفجار وبمباران‌ بيشتر مي‌شد. سه‌ چهار روز بيشتر نگذشته‌ بود كه‌ خبر آوردند عراقي‌هاشهر بستان‌ را اشغال‌ كرده‌اند. گاهي‌ وقتها ما بچه‌ها مي‌رفتيم‌ روي‌ پشت‌ بام‌خانه‌ و تانكهاي‌ عراقي‌ را كه‌ براي‌ دور زدن‌ بستان‌ و حمله‌ به‌ سوسنگردمي‌آمدند، مي‌ديديم‌. در يكي‌ از همين‌ نگا كردنها بود كه‌ ناگهان‌ خمپاره‌اي‌نزديكي‌ برادر بزرگترم‌ افتاد ولي‌ به‌ او اسيبي‌ نرساند.
ماندن‌ در سابله‌ به‌ صلاح‌ نبود. برادرم‌ «جمال‌» و پدرم‌ «ابوجميل‌» به‌ همراه‌دايي‌ها و عموهايم‌ در همان‌ سابله‌ ماندند ولي‌ ما را به‌ اهواز فرستادند. سوارماشين‌ عمويم‌ كه‌ برادرم‌ آن‌ را مي‌راند، بوديم‌ و در جاده‌ سوسنگرد مي‌ديديم‌كه‌ مردم‌ با پاي‌ پياده‌ به‌ طرف‌ اهواز مي‌روند.
بعضي‌ وقتها پدر و عموهايم‌ بحثشان‌ درباره‌ عده‌اي‌ از اهالي‌ شهر بود كه‌ به‌نفع‌ عراق‌ تبليغ‌ مي‌كردند. آنهاكه‌ عده‌ شان‌ كم‌ بود، به‌ مردم‌ مي‌گفتند: «ماعرب‌ هستيم‌ و بايد عراقي‌ها استقبال‌ كنيم‌... ما بايد يك‌ حكومت‌ عربي‌ دراينجا تأسيس‌ كنيم‌...» ولي‌ مردم‌ حرف‌ آنان‌ را گوش‌ نمي‌دادند. حتي‌ حاضرشدند از شهر خار شوند ولي‌ با آنهانباشند.
دو سه‌ روز پس‌ از شهادت‌ زن‌ عمويم‌، او را در گورستان‌ «جهاد» در نزديكي‌«حميديه‌» دفن‌ كرديم‌. البته‌ خيلي‌ با اضطراب‌، و حتي‌ بدون‌ غسل‌ و كفن‌. تاامروز هم‌ هيچ‌ نشاني‌ از قبر او نداريم‌ و نمي‌دانيم‌ كدام‌ است‌.
وقتي‌ به‌ اهواز رسيديم‌ در يكي‌ از مدارس‌ شهر مستقر شديم‌؛ ولي‌ شب‌ اول‌هواپيماهاي‌ عراقي‌ انبار مهمات‌ يكي‌ از لشكرها را بمباران‌ كردند كه‌ خيلي‌مردم‌ را ترساند. فردا صبح‌ از آنج‌ رفتيم‌ به‌ روستاي‌ «ملاثاني‌» در چندكيلومتري‌ شهر. آنجا هم‌ در ساختمان‌ يك‌ مدرسه‌ مستقر شديم‌. مردم‌ زيادي‌از اهالي‌ مرزي‌ آنجا بودند. همه‌ فكر مي‌كردند جنگ‌ دو سه‌ روز بيشتر طول‌نكشد ولي‌ شش‌ ماه‌ در آنجا بوديم‌، بدون‌ اينكه‌ كوچكترين‌ اسباب‌ و وسايل‌زندگي‌ با خود داشته‌ باشيم‌.
از شانس‌ خوبمان‌، دو تا از عموهايم‌ كه‌ دبير بودند، حقوق‌ ماهانه‌ شان‌ را ازاهواز مي‌گرفتند. ماهي‌ پانصد تومان‌ و با آن‌ خرج‌ افراد خانواده‌ را مي‌گذرانديم‌.پس‌ از شش‌ ماه‌ كه‌ در اهواز بوديم‌، گفتند: «جاهايي‌ براي‌ استقرار شما درشهرهاي‌ مشهد و نيشابور، ساري‌، تبريز و اصفهان‌ هست‌.به‌ هر كدام‌ كه‌مي‌خواهيد اعلام‌ كنيد برويد.»
يكي‌ از عموهايم‌ كه‌ در تربيت‌ معلم‌ اصفهان‌ كار مي‌كرد گفت‌ به‌ افصهان‌برويم‌ چون‌ با محيط‌ آنجا آشنا بود. يكراست‌ رفتيم‌ اصفهان‌.
يكي‌ از عموهايم‌ «عباس‌» كه‌ همراه‌ پدرم‌» در سابله‌ مانده‌ بود، سوار برماشين‌ شخصي‌ خودش‌ رفته‌ بود به‌ داخل‌ شهرستان‌ تا طلاهاي‌ زنش‌ را كه‌ درخانه‌ پنهان‌ كرده‌ بودند، بياورد. هنگامي‌ كه‌ طلاها را برداشته‌ بود تا بيايد،جلوي‌ در چند نفر مقابلش‌ ايستادند و گفتند: «آقاي‌ عباس‌ اميري‌ ما از طرف‌سازمان‌ خلق‌ عرب‌ آمده‌ايم‌، شما بايد با ما بياييد.» خلق‌ عرب‌ سازمان‌ مناطق‌بود كه‌ به‌ نفع‌ عراق‌ كار مي‌كرد و چون‌ عموي‌ من‌ اويل‌ انقلاب‌ رئيس‌ كميته‌انقلاب‌ اسلامي‌ بستان‌ بود، او را شناسايي‌ كرده‌ بودند. عمويم‌ با آنها صحبت‌كرده‌ و گفته‌ بود كه‌ با آنها خواهد آمد ولب‌ به‌ بهانه‌ اينكه‌ ماشين‌ بنزين‌ ندارد به‌طرف‌ پمپ‌ بنزين‌ كه‌ اول‌ جاده‌ بستان‌ به‌ سوسنكرد است‌، رفت‌ و از آنجا به‌طرف‌ سوسنگرد گريخت‌.
پدر و برادر بزرگترم‌ كه‌ در سابله‌ مانده‌ بودند، يكي‌ دو ماه‌ پس‌ از اينكه‌ ما دراردوگاه‌ بوديم‌ آمدند. پدرم‌ مي‌گفت‌ كه‌ شبها سينه‌ خيز مي‌رفتيم‌ و روزها فقط‌مي‌خوابيديم‌ كه‌ نيروهاي‌ عراقي‌ ما را نبينند.
در اصفهان‌ به‌ اردوگاه‌ شهيد باهنر در منطقه‌ شاپور در خيابان‌ امير كبيررفتيم‌. با امكانات‌ و وسايل‌ اوليه‌اي‌ كه‌ دولت‌ داد، سه‌ سال‌ در آنجا مانديم‌. پدرم‌به‌ كاشان‌ مي‌رفت‌ و از آنجا پارچه‌ مي‌خريد و براي‌ فروش‌ به‌ اصفهان‌ مي‌آوردتا مخارج‌ زندگي‌ چند خانوار را تأمين‌ كند.
فكر ميكنم‌ يكي‌ از روهاي‌ دي‌ ماه‌ بود كه‌ از راديو شنيدم‌ شهر بستان‌ درعمليات‌ طريق‌ القدس‌ آزاد شده‌ است‌. در اردوگاه‌ غوغايي‌ شد .اهالي‌ خوزستان‌شيريني‌ پخش‌ كردند و به‌ شادي‌ پرداختند.
سال‌ 63 بود كه‌ برگشتيم‌ خوزستان‌ و در شهر شوش‌ مستقر شديم‌. هر چه‌باشد علاقه‌ دروني‌ ما را به‌ طرف‌ خاك‌ شهر خودمان‌ مي‌كشاند. درست‌ است‌ كه‌مردم‌ در شهرهاي‌ ديگر خيلي‌ عزت‌ و احترام‌ به‌ ما گذاشتند، ولي‌ شهر خودمان‌و خوزستان‌ يك‌ چيز ديگري‌ است‌. پس‌ از چهار سال‌ كه‌ در شوش‌ بوديم‌ اهوازرفتيم‌. سال‌ 67 بود كه‌ پدرم‌ در آنجا فوت‌ كرد و متأسفانه‌نتوانست‌ يك‌ بار ديگرشهرش‌ را ببيند ولي‌ همين‌ كه‌ شنيد بستان‌ آزاد شده‌ كلي‌ برايش‌ شادي‌ وخوشي‌ داشت‌. بهمن‌ ماه‌ سال‌ 68 بود كه‌ همزمان‌ با دهه‌ فجر گفتند كه‌ اهالي‌بستان‌ مي‌توانند به‌ خانه‌هاي‌ خود باز گردند.
وقتي‌ پاي‌ به‌ شهر گذاشتيم‌، شناختن‌ آنجا برايمان‌ خيلي‌ مشكل‌ بود. اكثرخانه‌ها يا ويران‌ شده‌ ويا با توپ‌ و خمپاره‌ سقف‌ و ديوارشان‌ را سوراخ‌ كرده‌بودند. به‌ وسط‌ شهر كه‌ رسيديم‌، در كوچه‌ پس‌ كوچه‌ها ياد بازيهاي‌ كودكانه‌خودمان‌ افتاديم‌. خانه‌ قديمي‌ مان‌ در كنار رود، همان‌ جايي‌ كه‌ زن‌ عمويم‌شهيد شد، نيمه‌ ويران‌ بود.
الان‌ نوزده‌ سال‌ از آن‌ روزها مي‌گذرد. از آن‌ روز كه‌ زن‌ عمويم‌ جلويمان‌جان‌ داد و او كه‌ هشت‌ ماهه‌ حامله‌ بود، خود و بچه‌اش‌ به‌ شهادت‌ رسيدند. هردو خواهر مجروحم‌ هم‌ هنوز درد جراحت‌ را با خود دارند و جالبتر از همه‌ اين‌است‌ كه‌ آنها را به‌ عنوان‌ جانباز قبول‌ نكرده‌اند و مي‌گويند كه‌ بايد مدرك‌مجروحيت‌ بياوريد. شايد اينها باورشان‌ نشده‌ كه‌ روزي‌ در اينجا جنگي‌درگرفت‌، زني‌ و بچه‌اش‌ تكه‌ تكه‌ شدند، دختري‌ مجروح‌ شد و آن‌ روز هيچ‌بنياد و سازماني‌ نبود تا برگه‌ تاييدية‌ دو مهره‌ براي‌ آنها صادر كند..

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

در ابتداي‌ جنگ‌، از ستاد مشترك‌ كسي‌ آمد كه‌ مربوط‌ به‌ تيم‌ مهندسي‌ بود ويك‌ مكان‌ ضد بمب‌ و مستحكم‌ براي‌ امام‌ درست‌ كرد. اما حضرت‌ امام‌فرمودند: «من‌ به‌ اينجا نميروم‌.» و هر چه‌ هم‌ من‌ گفتم‌: «حداقل‌ شما بياييد واتاق‌ مذكور را ببينيد» ايشان‌ فرمودند: «من‌ از همين‌ بيرون‌ آنجا را ديده‌ام‌  و به‌آنجا نخواهم‌ آمد.» و تا وقتي‌ كه‌ تهران‌ زير موشكباران‌ دشمن‌ قرار گرفت‌. ازاتاق‌ معمولي‌ خودشان‌ بودند و خيلي‌ معمولي‌ برخورد مي‌كردند. وقتي‌ هم‌ كه‌من‌ خيلي‌ اصرار كردم‌. ايشان‌ قسم‌ خوردند كه‌: «من‌ اين‌ كار را نخواهم‌ كرد وبين‌ من‌ و بقيه‌ افراد هيچ‌ تفاوتي‌ نيست‌.» ايشان‌ مي‌گفت‌: «اگر بمبي‌ به‌ خانه‌من‌ بخورد و پاسدارهاي‌ اطراف‌ منزل‌ كشته‌ شوند و من‌ در اتاق‌ ضد بمب‌ زنده‌بمانم‌، ديگر من‌ به‌ درد رهبري‌ نمي‌خورم‌. من‌ زماني‌ مي‌توانم‌ مردم‌ را رهبري‌كنم‌ كه‌ زندگي‌ من‌ مثل‌ آنها باشد و همه‌ در كنار همديگر باشيم‌.»



... به‌ خدا قسم‌، به‌ روح‌ اما قسم‌، موشك‌ در نزديكي‌ جماران‌ زمين‌ مي‌خورد به‌صورتي‌ كه‌ يك‌ وقت‌ كتابها روي‌ سرم‌ امام‌ ريخت‌ و امام‌ از اتاق‌ بيرون‌ نرفتند.
قبول‌ قطعنامه‌ 598
... بعد از پذيرش‌ قطعنامه‌ 598 چند روز امام‌ درست‌ نمي‌توانستند راه‌ بروند.همه‌اش‌ مي‌گفتند: «خدايا شكرت‌، ما راضي‌ هستيم‌ به‌ رضاي‌ تو...»
... بعد از قطعنامه‌، امام‌ ديگر سخنراني‌ نكردند. ديگر براي‌ سخنراني‌ به‌حسينيه‌ جماران‌ نيامدند، تا مريض‌ شدند و به‌ بيمارستان‌ رفتند.
... سخت‌ترين‌ حادثه‌ كه‌ اتفاق‌ مي‌افتاد، وقتي‌ خدمت‌ ايشان‌ مي‌رسيديم‌عجيب‌ احساس‌ آرامش‌ مي‌كرديم‌... ولي‌ سخت‌ترين‌ حادثه‌ براي‌ امام‌ قبول‌قطعنامه‌ بود. پس‌ از قبول‌ قطعنامه‌ وقتي‌ مردم‌ با يك‌ اعلامية‌ امام‌ به‌ خيابانهاريختند و به‌ جبهه‌ هجوم‌ بردند، ايشان‌ بعدها به‌ من‌ گفتند كه‌: «اگر من‌مي‌دانستم‌ مردم‌ هنوز حاضرند به‌ جبهه‌ بروند، قطعنامه‌ را قبول‌ نمي‌كردم‌.»
سيد احمد خميني‌ (ره‌)

 

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

بچه هاي يك دسته از گردان انصار لشگر 27، يكي از نوني هاي كربلاي 5 را نگه داشته بودند. حفظ اين نوني خيلي اهميت داشت، هم براي ما، هم براي عراقي ها. آنها دوازده نفر بودند و با ما مي شدند؛ هفده نفر. ما يعني: من، سعيد جا ن بزرگي، مهدي فلاحت پور، فاضل عزيز محمدي و مسعود اسدي. حوالي 10 صبح بود كه رسيديم به اين دوازده نفر. تا پاي جان در حال جنگيدن بودند تا اين نوني به دست عراقي ها نيفتد كه اگر مي افتاد راه دشمن به منطقه عملياتي هموار مي شد. من و سعيد عكاس بوديم و آن سه نفر ديگر فيلمبردار. رفته بوديم تا از مقاومت اين بچه ها عكس و تصوير بگيريم. در منطقه بچه ها هميشه به صورت اكيپي به خط مقدم مي رفتند. براي اين كه اگر يك نفر به شهادت رسيد، نفر بعد كار را انجام دهد.


بچه هاي يك دسته از گردان انصار لشگر 27، يكي از نوني هاي كربلاي 5 را نگه داشته بودند. حفظ اين نوني خيلي اهميت داشت، هم براي ما، هم براي عراقي ها. آنها دوازده نفر بودند و با ما مي شدند؛ هفده نفر. ما يعني: من، سعيد جا ن بزرگي، مهدي فلاحت پور، فاضل عزيز محمدي و مسعود اسدي. حوالي 10 صبح بود كه رسيديم به اين دوازده نفر. تا پاي جان در حال جنگيدن بودند تا اين نوني به دست عراقي ها نيفتد كه اگر مي افتاد راه دشمن به منطقه عملياتي هموار مي شد. من و سعيد عكاس بوديم و آن سه نفر ديگر فيلمبردار. رفته بوديم تا از مقاومت اين بچه ها عكس و تصوير بگيريم. در منطقه بچه ها هميشه به صورت اكيپي به خط مقدم مي رفتند. براي اين كه اگر يك نفر به شهادت رسيد، نفر بعد كار را انجام دهد.
آن روز بين جنگيدن و عكس و فيلم گرفتن، يكي را بايد انتخاب كرديم. ما نيروي واحد تبليغات بوديم و حتي سپرده بودند كه در هيچ شرايطي عكاسي و فيلمبرداري را رها نكنيم. اما نگاه اين دوازده نفر به ما خيلي معنا دار بود. طوري نگاه مان كردند كه انگار هيبت تان خيلي مسخره است! بچه ها خيلي تنها و غريب بودند. گمانم شهيد فلاحت پور بود كه گفت: يك نفر فيلمبرداري كند و بقيه مان به كمك آن دوازده نفر برويم. آتش عراقي ها وحشتناك بود و اين بچه ها دست تنها بودند. با ديدن ما كه رفتيم كمك شان خيلي خوشحال شدند. اول از همه سعيد آستين ها را بالا زد و نوار تيربار آنها را پر از فشنگ كرد. فلاحت پور مي رفت و گوني هاي گلوله آر. پي. جي را براي بچه ها مي آورد. بچه هاي ديگر هم همين طور. دوربين فيلمبردار هم دست به دست مي چرخيد تا صحنه هاي مقاوت بچه ها ضبط شود.بعدها شهيد آويني اين فيلم را مونتاژ كرد و به اسم گلستان آتش پخش شد. واقعاً هم گلستان آتش بود. چون بچه ها با طمأنينه و آرامش خاصي مي جنگيدند و گوي در گلستاني در حال سير و سياحت و عشق و حال بودند. حتي يك جايي دوربين مي افتد زمين. جايي است كه خمپاره اي آمده و بچه ها مجروح شده اند و فيلمبردار مجبور شده دوربين را رها كند و برود به ياري مجروحان.
 به خودمان كه آمديم نزديكي هاي غروب بود و آتش دشمن سبك شده بود. سعيد گفت: احسان، بيا براي خودمان سنگر درست كنيم. اين آرامش، آرامش قبل از طوفان است و دشمن دارد نفس تازه مي كند.
با آرام شدن آتش دشمن، سه فيلمبردار را ارضي كرديم كه بروند و فيلمها را هم ببرند. زماني كه اين سه نفر مي خواستند راه بيفتند، پنج نفر از دور پيدايشان شد كه داشتند به طرف نوني مي آمدند. پوراحمد جانشين گردان انصار و بي سيم چي گردان امير حاج اميني هم در آن جمع بودند. با رسيدن آنها بچه ها حسابي روحيه گرفتند. به خصوص كه پوراحمد را خيلي دوست داشتند. حاج اميني هيبت قشنگي داشت. به كمرش چفيه بسته، عكس امام به سينه و سربند يا حسين قرمز رنگي هم به پيشاني بسته بود. آمده بودند تا اين نقطه را از نزديك ببينند و براي اين بچه ها كاري كنند. با آمدن آنها دل ها قرص شد. سه نفر فيلمبردارها هم رفتند و من  و سعيد مانديم. پوراحمد و حاج اميني و يكي، دو نفر ديگر هم آمدند و بالاي سر ما نشسته و شروع كردند به حرف زدن كه ؛ دمتان گرم بچه ها، خيلي خوب اينجا را حفظ كرديد و از اين حرف ها.
بعد، از همان جايي كه بالاي سر ما نشسته بودند، مشغول نگاه كردن به مواضع دشمن شدند. من و سعيد هم در حال كندن سنگر بوديم كه هنوز به زانويمان هم نرسيده بود.
به ما هم دمتان گرمي  گفتند كه شما بچه هاي تبليغات هم اينجا بوديد و ...
كمي خنديديم. در همين لحظات ناگهان زمين و زمان سياه شد. به خود كه آمدم، ديدم سعيد دارد مرا تكان مي دهد و مي گويد: احسان، زنده هستي. با اين تكان ها خودم را پيدا كردم. ديدم همه جا دود و خاك و غبار است. لحظاتي گذشت و كمي  دود و غبار خوابيد و متوجه شديم كه خمپاره اي بين ما و پوراحمد و حاج اميني و ديگران خورده است.
من پشت به خاكريز بودم. سعيد هم سرش را گرفته بود. موج انفجار گرفته بود و من گمان كردم سعيد زخمي شده ولي گفت كه نه، چيزي نيست سرم درد مي كند. بعد ديدم سعيد به آن طرفي كه بچه ها نشسته بودند نگاه مي كند و مي گويد: سبحان الله، سبحان الله، برگشتم و ديدم آنها افتاده اند روي خاكريز، هر پنج نفر.
سعيد گفت: احسان روي اينها گوني بكش تا بچه ها نبينندشان. بچه ها سخت در حال جنگيدن بودند و با ديدن صحنه شهادت معاون گردان شان، روحيه شان ضعيف مي شد.
رفتم و گوني سنگري آوردم تا روي آنها بكشم. آمدم گوني رابكشم روي شان كه يكهو زد به سرم كه ازشان عكس بگيرم. حتي پيش خودم گفتم اين عكس ها مي تواند تسلاي خاطر بازماندگان شان بشود . ديدم نمي توانم گوني روي آنها بكشم. خب، از ساعت 10 صبح عكاسي نكرده بوديم. رفتم سراغ دوربين. دوربين زير خاك بود و تنها تكه اي از بندش بيرون مانده بود. آن را از خاك در آوردم و تكاندم. بعد با گوشه چفيه ويزور و لنز را تميز كردم . به ما گفته بودند كه كاري به جنگ نداشته باشيد و عكس بگيريد و ثبت وقايع كنيد. ولي جنگ اقتضائات خودش را داشت و در همان حيني كه دوربين را برداشته بودم، داشتم به همين موضوع فكر مي كردم كه لااقل چند تا هم عكس بگيرم تا از وظايفم تخطي (!) نكرده باشم. لنز را فوت كردم و دو سه فريم از آنها كه بر خاك افتاده بودند و اسفندياري كه تركش به چشمش خورده بود، عكس گرفتم. پوراحمد راحت خوابيده بود و اسفندياري داشت از بالاي سرش بلند مي شد، همان لحظه يك عكس گرفتم. بعد رفتم سراغ امير حاج اميني. او هم راحت آرميده بود. گويي مدت هاست كه در خواب است. چهره درشتي از او گرفتم و بعد تمام قد .
هيچ وقت فكر نمي كردم كه عكسي كه مي گيرم به اين اندازه مشهور شود. خوشحالم از اين كه اين عكس آرامش خاطري است براي همه خانواده هاي شهدا. آنها كه عكس و تصويري از شهادت فرزندانشان ندارند و نمي دانند چه حالي داشته وقي به شهادت رسيده است. وقتي خانواده هاي شهدا آرامش و زيبايي شهيد حاج اميني را مي بينند قطعاً تسلي پيدا مي كند. گفته مي شود تا كنون هشتصد هزار نسخه از اين عكس چاپ شده است اما من نمي دانم، الان مادر اين شهيد كجاست؟ شنيده ام از تهران كوچ كرده است. پدر شهيد، فوت كرده و مادرش در يكي از روستاهاي ساوه به سر مي برد. نمي دانم آيا كسي به مادر او سر مي زند يا نه؟
دوست دارم  يك روز با دوربين سراغ اين مادر بروم، مادري كه فرزندش، با آرامشي ملكوتي، آنچنان زيبا به شهادت رسيده و با تصويرش خيلي ها اگر خودماني  بخواهم بگويم؛ صفا مي كنند.
احسان رجبي

 

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

چند روزي‌ به‌ آغاز عمليات‌ والفجر 8 مانده‌ بود. گردآنهادر اردوگاه‌ كرخه‌چادر زده‌ بودند. چادرها حال‌ و صفايي‌ خاص‌ داشت‌. نيروهايي‌ كه‌ به‌ شوق‌شركت‌ در عمليات‌ به‌ گردان‌ حمزه‌ آمده‌ بودند، سر از پا نمي‌شناختند. شيارهاي‌اردوگاه‌ كرخه‌ شاهد راز و نياز بچه‌ها با معبود و معشوقشان‌ بود.


چند روزي‌ به‌ آغاز عمليات‌ والفجر 8 مانده‌ بود. گردآنهادر اردوگاه‌ كرخه‌چادر زده‌ بودند. چادرها حال‌ و صفايي‌ خاص‌ داشت‌. نيروهايي‌ كه‌ به‌ شوق‌شركت‌ در عمليات‌ به‌ گردان‌ حمزه‌ آمده‌ بودند، سر از پا نمي‌شناختند. شيارهاي‌اردوگاه‌ كرخه‌ شاهد راز و نياز بچه‌ها با معبود و معشوقشان‌ بود.
يكي‌ از شبها، در گردان‌ دعاي‌ توسل‌ بر پا شد. «محسن‌ گلستاني‌» كه‌مسئوليت‌ يكي‌ از دسته‌ها را بر عهده‌ داشت‌، پس‌ از كمي‌ صحبت‌ در موردعمليات‌ و لزوم‌ آمادگي‌ كامل‌ روحي‌ و جسمي‌، گفت‌: «امشب‌ قرار است‌ دعاي‌توسل‌ را 14 نفر از بچه‌ هايي‌ كه‌ سن‌ و سالشان‌ از بقيه‌ پايين‌تر است‌ بخوانندالبته‌ با نيت‌ توسل‌ به‌ چهارده‌ معصوم‌ و هر نفر يك‌ معصوم‌ را شفيع‌ قراردهند.»
دعا شروع‌ شد و به‌ دنبال‌ آن‌ زمزمه‌ها اوج‌ گرفت‌ و به‌ ناله‌ و اشتغاثه‌ مبدل‌شد. شور و حال‌ عجيبي‌ بين‌ بچه‌ها افتاده‌ بود.
آن‌ شب‌ گذشت‌ تا بعد از پايان‌ عمليات‌ والفجر 8 هنگامي‌ كه‌ اسامي‌شهداي‌ گردان‌ حمزه‌ را آوردند، با تعجب‌ ديديم‌ در كنار اسم‌ محسن‌ گلستاني‌اسامي‌ 14 نفري‌ كه‌ آن‌ شب‌ دعاي‌ توسل‌ را خوانده‌ بودند به‌ چشم‌ مي‌خورد. هر14 نفر به‌ حق‌ رسيده‌ بودند.
حسين‌ گلستاني‌

 

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

يك‌ شب‌ از ساعت‌ ده‌ شب‌، قريب‌ به‌ دوازده‌ ساعت‌ باران‌ باريد. تلفتي‌ به‌ مااطلاع‌ دادند كه‌ در بعضي‌ نقاط‌ سيل‌ آمده‌ است‌. من‌، آقا مهدي‌ را خبر كردم‌.ايشان‌ به‌ سرعت‌ ترتيب‌ اعزام‌ گروه‌هاي‌ امداد را به‌ منطقه‌ سيلزده‌ دادند. همة‌نيروهايي‌ كه‌ در شهرداري‌ آمادگي‌ داشتند و نيز همة‌ كساني‌ كه‌ داوطلب‌ بودند،راهي‌ كمك‌ به‌ منطقه‌ سيلزده‌ شدند. شهردار نيز همراه‌ با آخرين‌ گروه‌ به‌ سمت‌منطقه‌ سيلزده‌ حركت‌ كرد.


يك‌ شب‌ از ساعت‌ ده‌ شب‌، قريب‌ به‌ دوازده‌ ساعت‌ باران‌ باريد. تلفتي‌ به‌ مااطلاع‌ دادند كه‌ در بعضي‌ نقاط‌ سيل‌ آمده‌ است‌. من‌، آقا مهدي‌ را خبر كردم‌.ايشان‌ به‌ سرعت‌ ترتيب‌ اعزام‌ گروه‌هاي‌ امداد را به‌ منطقه‌ سيلزده‌ دادند. همة‌نيروهايي‌ كه‌ در شهرداري‌ آمادگي‌ داشتند و نيز همة‌ كساني‌ كه‌ داوطلب‌ بودند،راهي‌ كمك‌ به‌ منطقه‌ سيلزده‌ شدند. شهردار نيز همراه‌ با آخرين‌ گروه‌ به‌ سمت‌منطقه‌ سيلزده‌ حركت‌ كرد.
فشار آب‌ بسيار زياد بود و با آنكه‌ باران‌ بند آمده‌ بود، به‌ نظر مي‌رسيد حجم‌آب‌ در حال‌ افزايش‌ است‌. هر كس‌ مي‌خواست‌ به‌ سيلزدگان‌ كمك‌ كند ومي‌بايد از ميان‌ جريان‌ آب‌ گل‌ آلودي‌ كه‌ در بعضي‌ نقاط‌ تا كمر مي‌رسيد،بگذرد. همه‌ در حال‌ كمك‌ بودند و كف‌ كوچه‌ها تا نزديك‌ زانو پر از گل‌ و لاي‌بود. با ريختن‌ ديوار يك‌ طرف‌ خانه‌ها، سقف‌ها كه‌ بيشتر از تيرهاي‌ چوبي‌ وحصير بود، نشست‌ كرده‌ بود. در كنار خانه‌اي‌، پير زني‌ به‌ شيون‌ نشسته‌ بود وفرياد مي‌كرد و جماعتي‌ براي‌ بيرون‌ كشيدن‌ اثاثيه‌ منزلش‌ تلاش‌ مي‌كردند.آب‌ وارد زير زمين‌ خانه‌ شده‌ بود و كف‌ اتاقها را گرفته‌ بود برداشتن‌ فرش‌ خانه‌به‌ علت‌ نفوذ فوق‌العاده‌ گل‌ و لاي‌ حتي‌ از عهده‌ چند تن‌ خارج‌ بود.
پير زن‌ كه‌ همة‌ ياري‌ دهندگان‌ را به‌ نظاره‌ نشسته‌ بود، در ميان‌ آنان‌ مهدي‌باكري‌ را ديد كه‌ سخت‌ كار مي‌كرد و عرق‌ مي‌ريخت‌. كم‌ كم‌ كارها رو به‌ راه‌ شد.پيرزن‌ به‌ مهدي‌ كه‌ مرتب‌ در حال‌ فعاليت‌ بود، نزديك‌ شد و گفت‌:
ـ خدا عوضت‌ بدهد مادر! خير ببيني‌! نمي‌دانم‌ اين‌ شهردارِ فلان‌ فلان‌ شده‌كجاست‌؟ اي‌ كاش‌ يك‌ كم‌ از غيرت‌ و شرف‌ شما را او داشت‌.
مهدي‌ لبخندي‌ زد و گفت‌:
ـ آره‌ مادر! اي‌ كاش‌ داشت‌.

سردار شهید باکری

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

در جريان‌ آسفالت‌ بعضي‌ از خيابانهاي‌ شهر، مهدي‌ باكري‌ خودش‌پيشاپيش‌ كارگران‌ آسفالتكاري‌ مي‌كرد و حتي‌ كارگرها نمي‌دانستند كه‌ اوشهردار است‌.


در جريان‌ آسفالت‌ بعضي‌ از خيابانهاي‌ شهر، مهدي‌ باكري‌ خودش‌پيشاپيش‌ كارگران‌ آسفالتكاري‌ مي‌كرد و حتي‌ كارگرها نمي‌دانستند كه‌ اوشهردار است‌.
يك‌ روز صبح‌ زود، به‌ يكي‌ از مناطق‌ رفت‌ و از كارگرها دمپايي‌ و گوني‌خواست‌. آنها هم‌ فكر مي‌كردند او كارگري‌ جديد است‌! به‌ او دمپايي‌ و گوني‌مي‌دهند و او شروع‌ مي‌كند به‌ كار. از همان‌ آغاز، چند تن‌ از كارگران‌ به‌بهانه‌هاي‌ واهي‌ از كار شانه‌ خالي‌ مي‌كردند، و وقتي‌ آقا مهدي‌ به‌ حالت‌نصيحت‌ به‌ آنها مي‌گويد كه‌ شما در مقابل‌ پولي‌ كه‌ مي‌گيريد، مسئوليت‌ داريد،بشدت‌ پاسخ‌ مي‌دهند كه‌ :
ـ مگر تو چه‌ كارة‌ مملكتي‌ كه‌ امروز آمدي‌ و در كار ما دخالت‌ مي‌كني‌؟ سرت‌به‌ كار خودت‌ باشد.
اوقات‌ به‌ همين‌ منوال‌ سپري‌ مي‌شود تا اينكه‌ معاون‌ شهرداري‌ همراه‌ بابازرس‌ براي‌ سركشي‌ به‌ آن‌ منطقه‌ مي‌آيند و مبهوت‌ و هيجان‌ زده‌ مي‌بينندكه‌ شهردار، خود با لباسهاي‌ سياه‌ و كثيف‌، پيشاپيش‌ كارگران‌ مشغول‌ كاراست‌.
سلام‌ و عليك‌ متواضعانه‌ بازرس‌ و معاون‌ شهردار ي‌ با شهيد مهدي‌باكري‌، كارگران‌ را به‌ خود مي‌آورد و متوجه‌ مي‌شوند اين‌ شهردار است‌ كه‌ ازصبح‌ زود با آنها كار كرده‌ است‌. نگران‌ و ناراحت‌ مي‌شوند و منتظر برخورد آقامهدي‌ مي‌شوند.
آقا مهدي‌ براي‌ تسكين‌ خاطر آنان‌، با يك‌ يك‌ آنها دست‌ مي‌دهد وصورتشان‌ را مي‌بوسد، خدا قوت‌ مي‌گويد و آنجا را ترك‌ مي‌كند.
برادر «كاملي‌» از دوستان‌ شهيد باكري‌

 

ghezel کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2068
|
تاریخ عضویت : بهمن 1388 

دوشنبه‌ها و پنج‌ شنبه‌ها معمولاً روزه‌ مي‌گرفت‌ و روزهايي‌ هم‌ كه‌ روزه‌نمي‌گرفت‌، آنقدر در حالت‌ فعاليت‌ و تلاش‌ بود كه‌ يادش‌ مي‌رفت‌ ناهار بخوردو اغلب‌ ما به‌ او يادآوري‌ مي‌كرديم‌.


دوشنبه‌ها و پنج‌ شنبه‌ها معمولاً روزه‌ مي‌گرفت‌ و روزهايي‌ هم‌ كه‌ روزه‌نمي‌گرفت‌، آنقدر در حالت‌ فعاليت‌ و تلاش‌ بود كه‌ يادش‌ مي‌رفت‌ ناهار بخوردو اغلب‌ ما به‌ او يادآوري‌ مي‌كرديم‌.
يك‌ روز، در منطقه‌ حاج‌ عمران‌ در غرب‌ كشور، در قرارگاهي‌ بوديم‌، ناهارآن‌ روز مرغ‌ بود. آقا مهدي‌، ظهر با قيافه‌اي‌ خسته‌ و خاك‌ آلود ـ كه‌ حاكي‌ ازگرسنگي‌ و تشنگي‌ شديد او بود ـ وارد شد، ناهار جلوي‌ ما گذاشتند و هنوزشروع‌ به‌ خوردن‌ نكرده‌ بوديم‌. يكي‌ از برادران‌ به‌ آقا مهدي‌ گفت‌:
ـ بخور... گرسنه‌اي‌... صبحانه‌ هم‌ نخوردي‌.
آقا مهدي‌ گفت‌:
ـ آيا بسيجي‌ها هم‌ الان‌ مرغ‌ مي‌خورند؟
و وقتي‌ با سكوت‌ ما مواجه‌ شد، مرغ‌ را كنار گذاشت‌ و به‌ دو سه‌ قاشق‌ برنج‌خالي‌ اكتفا كرد.
برادر «كاملي‌» از دوستان‌ شهيد باكري‌