رعايت حق مردم
پدر شهید « محمدرضا تعقلي » تعريف مي كرد:
آن روزها محمدرضا، سيزده – چهارده سال بيشتر نداشت. توي خانه نشسته بود و داشت به درس و مشقش مي رسيد. من رفتم بيرون و دقايقي بعد درحالي كه دو نان بربري در دست داشتم، وارد خانه شدم. محمدرضا بلند شد تا تكه اي از نان تازه بخورد. به من كه نزديك شد، با تعجب گفت:
- ميگم بابا، نونوايي خيلي خلوت بود؟
من هم گفتم: « خب نه. اتفاقا خيلي هم شلوغ بود. چطور مگه؟»
محمدرضا كه تعجبش بيشتر شده بود، گفت:
- پس چطور شما اينقدر زود نون گرفتين و برگشتين خونه؟
كه من گفتم: «خب شاطر نونوا با من آشناست، دوتا نون به من داد منم زود اومدم خونه.»
متوجه منظورش نشده بودم. ولي باز گفت:
- بابا، يعني شما بدون نوبت نون گرفتين؟
گفتم: «خب آره، مگه چيزي شده؟»
تكه نان را كه كنده بود تا بخورد، به من داد و درحالي كه مي رفت تا سر درس و مشقش بنشيند، گفت:
- باباجون ببخشيدا، اين نون خوردن نداره، چون شما حق مردم رو ضايع كردين، خب مي رفتين مثل بقيه توي صف واميسادين و نون مي گرفتين. شما بايد حق مردم رو رعايت كنين.
«محمدرضا تعقلي» بيست و هفتمين روز سرد اسفند ماه سال 1364 در ادامه عمليات والفجر 8، در جاده فاو – ام القصر به شهادت رسيد.
پدر شهید تعقلی
عجب آدمي بود «محمود رحماني» هر چي بهش ميگفتيم:
ـ آقا جان... تو كه رزمنده هستي و از آن مهمتر لباس سپاه هم تنت است، چرا از نماز جماعت گريزاني؟
قبول نميكرد. همين كارهايش باعث شده بود تا حرفهايي بين بچهها رواج پيدا كند. ولي ما كه ميدانستيم محمود با اخلاق «داش مشدي» اش چقدر اهل صفا با خداي خود است.
يك بار كه سر دلش باز شد، قضيه خواستگاري رفتنش را تعريف كرد. قبل ازآن، همهاش ميگفت:
ـ حالا كه سپاهي شدم، ميروم تهران و دختر مومن و خوبي را كه مد نظر دارم ميگيرم.
و رفت. آن طور كه ميگفت، خيلي آن دختر را دوست داشت. طوري كه در مرخصي رفت براي خواستگاري. خانواده دختر هم مذهبي و خوب بودند، ولييك مشكل كوچك داشتند.
پدر عروس با جبهه رفتن محمود مخالف بود. او دوست نداشت دخترش پساز ازدواج بيوه شود. او نميخواست دامادش چند روز بعد به شهادت برسد... لذابه محمود گفته بود:
ـ آقا محمود... من هيچ حرفي ندارم كه شما با دخترم ازدواج كنيد، فقط يكشرط دارم آن هم اينكه آن لباس سپاه را از تنت درآوري...
محمود اول متوجه منظور او نشده بود؛ بعد فهميد كه او ميگويد ديگر به جبههنرو و جنگ را كنار بگذار.
محمود گفت:
ـ آن شب در خانه مان نشسته بودم و با خود فكر ميكردم. هي به لباس سپاهنگاه ميكردم و ميگفتم كه آخه من اين دختر را خيلي دوست دارم. يعني اينكار را بكنم؟ سپاه و جنگ را بگذارم كنار تا به اين دختر برسم؟
محمود، نخي از لباس سپاه درآورد، فردا صبح رفت پهلوي پدر دختر و در حاليكه نخ لباس را جلوي او گرفته بود، گفت:
ـ ببينيد، من دخترتان را خيلي دوست دارم... آرزو هم دارم كه با او ازدواج كنم،ولي شما از من خواستيد كه لباس سپاه را كنار بگذارم، اين را كه ميبينيد؟ميخواهم به شما بگويم با وجود همه عشقي كه به دختر شما دارم، حتي حاضرنيستم يك نخاز اين لباس را به شما بدهم، عيبي ندارد. من ميخواستم بهوظيفه شرعي خودم عمل كنم ولي هيچ وقت عشق اصلي خودم را فدانميكنم...
در گرماگرم عمليات خيبر ـ زمستان سال 1362 در جزيره مجنون ـ ناگهانديدم محمود غيبش زد، ساعتي بعد كه آمد، ديدم موهايش نم دارد. با خندهگفتم:
ـ آقا محمود عافيت باشه، توي اين شلوغي عمليات و جنگ كجا رفته بودي؟
خنديد و گفت:
ـ جايي نبودم... نيم ساعت رفتم عقبة خط، غسل شهادت كردم، احساسكردم نياز شديدي به آن دارم.
ساعتي بعد بچهها خبر آوردند كه «محمود رحماني» از بچههاي واحد زرهيلشكر حضرت رسول (ص) به شهادت رسيد.
مصطفي عبدالرضا
ماههاي آغازين جنگ بود كه براي مقابله با تحركات دشمن، چند هليكوپتر را به طرف منطقه ماهشهر ـ آبادان برديم تا راحتتر در برابر تحركاتدشمن عكس العمل نشان دهيم. يكي از روزها كه اردوگاهمان در نزديكيروستايي قرار داشتيم، متوجه جر و بحثي بين خلبانان خودمان با يك پير زنروستايي شدم. بحث داشت بالا ميگرفت كه جلو رفتم و علت را جويا شدم.خلبانان گفتند: «اين پير زن از دار دنيا دارايي اش فقط همين يك گوسالهاست كه ان را آورده و به ما ميگويد: ميدانم كه به خاطر جنگ از نظر آذوقهمشكل داريد ميخواهم اين را به شما بدهم.»
پير زن در حالي كه طناب گوساله را در دست داشت به چشمان من زل زدهبود تا جواب قطعي را بگيرد. او را دعوت كردم تا به داخل چادر فرماندهي بيايد.
به لحاظ مشكلاتي كه وجود داشت، از نظر غذايي و آذوقه مشكل زياديداشتيم ولي نميخواستيم اين بار را بر دوش مردم فقير روستايي بگذاريم.وقتي پير زن داخل چادر روي زمين نشست، به او گفتم: «مادر جان ما هيچمشكلي نداريم و تازه جنگ هم يعني تحمل مشكلات، از اين كه اينقدر بهرزمندگان علاقه داريد تشكر ميكنم و خيلي ممنون هستم. ما احتياجي بهاين هدية شما نداريم و همين قدر كه نيت اهداي آن را داريد خدا قبولميكند»
ناگهان پير زن از جا بلند شد. در زندگي ام آنقدر عصبانيت در چهرة يكزن، آن هم پير زن، نديده بودم. با غيظو ناراحتي يقههاي مرا گرفت و گفت:«من هيچ كس را ندارم، پسري ندارم كه بفرستم در راه دفاع از اسلام بجنگد،اين تنها دارايي ام را هم ميخواهم به عنوان كمك و وظيفه خدمت شمارزمندگان بدهم آن وقت شما جلوي مرا ميگيريد، مگر شما كي هستيد كهاين گونه ميخواهيد هدية مرا رد كنيد. من اين را براي شما آوردم چون به غيراز اين چيزي براي هديه به قدوم شما ندارم...»
به ناچار پذيرفتم و گوساله را از او قبول كردم. پير زن با خوشحالي تمام ازچادر بيرون رفت و دست شكر و دعا به درگاه خدا به سوي آسمان بلند كرد.خجل و شرمسار از ايثار و فداكاري آن پير زن، هديه را به نيروها سپردم.چندي بعد به طرق گوناگون سعي كردم كمك و ايثار آن پير زن را جبران كنم واز نظر مادري امكاناتي برايش فراهم آورديم.
تيمسار جلالي
هوا سرد شده بيژن، اون شومينه رو روشن كن.
ـ آخيش، حالا خوب شد. چه كيفي ميده آدم كنار پنجره بشينه و به بارشدانههاي درشت برف نگاه كنه و از اينكه اونجا نيست خوشحال باشه، به منچه كه كي زير برف وتوي سرماست...
- حسين جون.... بهگوشي؟.... قنديل برات مفهومه؟.... قنديل ... سه تاازپروانههامونقنديل شدن.... مفهوم شد؟... سه تا از پروانههامون قنديل شدن...ميفرستيمشون سردخونه...
سوز سردي ميآمد. چشم يكي دو متر جلوتر را نميديد. بوران و برف ميزد توي صورت و مثل سيلياي محكم، گونهها را ميسوزاند و سرخ ميكرد دندانها ديگر از شدت سرما حوصله به هم خوردن نداشتند. دستانمان شده بود مثلدست مصنوعي جانبازان با اين تفاوت كه سرخ سرخ بودند.
رفتيم داخل سنگرهاي ديدهباني، در سينهكش ارتفاعات مشرف به «ماووت»عراق. سه تا از پروانهها قنديل شده بودند. اين چيزي بود كه حاجي گفت. حالاپروانه كه ميسوزد و خاكستر ميشود چگونه قنديل شده بودند، خدا ميداند.
نزديك كه شديم، سياهياي كم به چشممان آمد. سلام كردم. خسته نباشيدگفتم، ولي جوابي نشنيدم. حتي رويش را هم برنگرداند كه نگاهي كوتاهبيندازد تا ببيند خودي هستم يا دشمن. مثل اينكه قصد نداشت تحويلمانبگيريد.
برشانهاش كه زدم، خنديدم، گفتم: «برادر يه مقدار مواظب پشت سنگر همباش هر چي صدا كرديم جوابي ندادي...» ولي باز صورتش را برنگرداند. شكبرم داشت. عباس دستها را بر صورتش گذاشته و در كناري ايستاده بود. فكرنميكردم دارد گريه ميكند. گريه براي چي؟
شانههاي بچه بسيجي پانزده، شانزده ساله را تكاني دادم، باز جوابي نشنيدم.
ـ برادر... اخوي جان... بلند شو برو توي سنگر استراحت كن...
آن هم چه سنگري. چالهاي كوچكتر از قبر كه پتوي نيم سوخته عراقي كه ازسرما مثل چوب خشك شده بود، نقش سقف را بازي ميكرد، حداقلش اينبود كه از بارش مستقيم برف مصون بوديم.
مقابل صورتش كه قرار گرفتم جا خوردم. نگاهم نميكرد. چشمانش باز بودند.مژگانش را تودهاي از قنديلهاي كوچك فرا گرفته بود. موبر پشت لبش سبزنشده بود. تمام صورتش يك دست سرخ بود و سفيدي برف بر آن نشسته. يخدر ميان چشمهايش مثل ستارهاي ميدرخشيد. ولي هيچ تحركي نداشت.زبانم بند آمد. خواستم دستش را بلند كنم. خشك شده بود. اسلحه را دردستش فشرده و همانطور نشسته بود. مات مانده بودم. فرياد زدم: «حاجي...حاجي... اين... اين... يخ...»
و اين حاجي بود كه بغضش تركيد: «ساكت... تورو بهخدا ساكت... داد نزن...بيدارشان ميكني. آروم برش دارين مواظب باشين بالهاي قنديل گرفتهاشنشكنه...
اونو كه از سنگر درآوردين برين اكبر و حسين هم از توي اون سنگر بيارين تابفرستيمشون عقب...».
دستم را عقب كشيدم. نشستم روي لبة يخيسنگر. چشمانش را پائيدم.نگاهش به شيار روبرو خشك شده بود، هيچ بخاري از مقابل دهانش برنميخاست. يخ بسته بود. يخِ يخ. بههيچ صدايي. بدون اينكه جاي تير و تركش دربدنش پيدا باشد. كمي آن سوتر را نگاه كردم. داخل سنگر بغلي، دو نفر نوجوان،حسين و اكبر سر بر شانة يكديگر گذاشته و آرام خفته بودند. با خود زمزمهكردم:
ـ آرام بخواب بسيجي. آرام بخواب پروانه قنديل گرفتهام... آرام بخواب... گلِيخ بستهام.
موسی الرضا سیدآبادی
چيزي به عمليات نمانده بود. كسي نگفته بود، ولي حال و هواي پادگان دوكوهه اين را نشان ميداد. آموزشهاي مداوم، رزمهاي شبانه و كلاسهايتاكتيك ميفهماند چه خبر است.
كنار زمين صبحگاه پادگان، توي حال خودم بودم و ثقدم ميزدم. يكگردان از بچهها لشكر از كنارم رد شدند كه دور زمين صبحگاه ميدويدند. همهكه گذاشتند از تعجب خشكم زد، يعني خودش بود؟ آخه او كه... فكر نميكنم...ولي درست ميديدم. او كسي نبود جز «محمد رضا فياض» خودِ خودش بود.خواست رد شود كه صدايش كردم.. رويش را كرده بود آن طرف كه مثلاً من رانديده. نزديك كه شد، خيلي آرام گفت: «سلام حاجي... كاري داشتي؟»
نگاهي كه به پروپايش انداختم، سرش را برد پايين. تا از دهانم درآمد: «توكه يه پات مصنوعي...» سريع انگشتش را جلوي بيني گرفت و آرام گفت:
ـ بله حاجي جون.. همون پامه كه توي عمليات قطع شده... حالا هم پايمصنوعي گذاشتم.
ـ آخه تو با اين پات، با اين پاي مصنوعي... اين جوري پشت سر بچههايگردان ميدوي؟
ـ حاجي جون قربونت برم... صداشو درنيار... من اگه پا به پاي اينا ندوم،بهم شك ميكنن.
ـ شك به چي؟ مگه چه خبره؟
ـ آرومتر حاجي... اينجا كسي نميدونه يه پام مصنوعيه، واسه همين تويهمه آموزشها باهاشون ميدوم كه بهم شك نكنن...
ـ خب شك بكنن... مگه چي ميشه؟
ـ چي ميشه؟ بدبخت ميشم... چه راحت ميگي چي ميشه! خب معلومهتوي عمليات را هم نميدن...
چندي بعد، در هنگامة عمليات شنيدم كه محمد رضا فياض هم بهشهادت رسيد.
ابراهيمي
نشسته بودم توي سنگر ديده باني روي ارتفاع 112 فكه. گيرودار عملياتوالفجر يك بود. تانكها و خمپارههاي دشمن بدجوري شليك ميكردند. اصلاًنميشد سر را خاراند. داخل يك چاله كوچك روي بلندترين نقطه ارتفاع،خودم را جا داده بودم و دو سه تا كيسه گوني پر از خاك پشت كمرم گذاشته بودمكه از پشت تير و تركش نخورم.
دو سه تا يك تيرانداز عراقي با تفنگهاي قناصه دوربين دار (سيمينوف)كه خوراك زدن توي پيشاني بود، رو به روي سنگر ما قرار داشتند. بدجوريقفل كرده بودند روي سنگر من و تا كمي سرم را بالا ميبردم، دو سه تا تيرنثارم ميكردند.
توي حال خودم بودم. همين طوري داشتم زير لب ذكر ميگفتم و رويكاغذ، نقشه تركيب و آرامش تانكها و سنگرهاي مقابل را ميكشيدم تا گرايدقيق آنها را به توپخانه بدهم. ناگهان متوجه شدم يك نفر از داخل كانال بهطرفم ميايد. جا خوردم. حق هم داشتم! آن ساعت روز، در كمال خونسرديتوي كانال راه ميرفت! از همه بدتر اينكه ميآمد طرف سنگر ديده باني.نزديكتر كه شد لبخند معناداري زدم. براي خودم معنا داشت، حق داشتم،لباسهايش خيلي نو بودند، انگار تازه آنها را از تداركات تحويل گرفته بود.اسلحه و نارنجك هم با خودش نداشت. خيلي خوش تيپ و تي تيش مامانيبود. از همانجا كه ديدمش با خودم گفتم:
ـ مسخره شو درآورده... فكر كرده اينجا كوچه باغهاي شمرونه... غلط نكنماينجا رو با تفريگاهها و پاركهاي بالاي شهر تهران اشتباه گرفته... چقدرممواظبه باسش خاكي نشه... اين ديگه كيه بابا... اگه بياد اينجا حالشوميگيرم... جلو كه آمد، با لبخند گفت:
ـ سلام برادر...
ـ عليك سلام... حضرت عالي اينجا چيكار دارن كه سرشونو همين جوريانداختن و اومدن جلو... ـ هيچي برادر... من جزو نيروهاي گرداني هستم كهتازه اومدن توي خط... اومدي كه اومدي... جاي گردانتون معلومه... لطف كن وسريع برو پهلوي نيروهاي خودتون... ـ چَشم برادر... ولي برادر! گفتن از اينسنگر بهتر مشه عراقيها رو ديد...ميشه؟
ـ نخير نميشه... جاي شما نيست... شما مواظب باشين خط اتويشلوارتون نشكنه...
ـ چَشم برادر... مواظب اونم هستم، شما لطف كنين و اجازه بدين من ازاينجا سنگراي عراقي رو يه نگاه بكنيم.
ـ گفتم كه نميشه... مگه ديده باني بچه بازيه؟
ـ ميبخشين برادر... من قصد جسارت نداشتم... تازه، من كه نميخوامديده باني كنم... من ميخوام جلوي خط رو ببينم... تازه اگر شما اجازه بدين...ول كن نبود. خيلي هم با كلاس و مؤدب حرف ميزد، دلم نيومد زيادي حالشرا بگيرم. طفلكي زير آن آتش خمپاره كوبيده بود و آمده بود تا سنگر ديدهباني. سعي كردم طوري بخندم كه پرو نشود. دستم را دراز كردم طرفش و گفتم:
ـ من ديانت هستم... رضا ديانت بچه بالا شهر تهرون...
خنديد و دستم را فشرد. گفت: «كجاي تهران؟ منم بچه تهرانم...»
گفتم: «جردن جنوبي...»
ـ چي؟ جردن جنوبي ديگه كجاس؟
خيابان جردن رو كه بلدي، صاف ميري تا آخرش ميرسي به نازي آباد،اونجا بپرسي رضا ديانت همه ميشناسنش.
خيلي با حال خنديد. فهميد دستش انداختم. خيابان جردن درشماليترين نقطه تهران كجا و نازي آباد بيخ جنوب شهر تهران كجا؟ تويسنگر جا براي دو نفر نبود. نميتوانستم بيايم بيرون. خيلي آرام به طوري كهتحركام را تك تيراندازها نبينند، بيسيم و اسلحه و كوله پشتي ام را كه جلويمبود گذاشتم بيرون. جا براي دو نفر كم بود، آمد توي چاله و نشست جلويمهمان طور كه نشسته بود، گفتم:
ـ سرت را مستقيم نبر بالا... از بغل سرت را بالا ببر كه كمتر چيزي در ديدعراقيها قرار بگيره... و فقط با يك چشمت جلو رو نگاه كن... سرت رو هم زودبيار پايين.
گفت: «چشم» و خنديد. دلم سوخت كه چه جوري حال بچة معصوم راگرفتم. سرش را برد بالا، حواسم بود كه زياد بالا نرود شايد هنوز چشمش بهجلو نيفتاده بود كه ناگهان...
صداي تند ر تيز. شليك قناصه و پشت سر آن «ويژه» اي كه از بغل گوشمرد شد، شوكهام كرد احساس كردم صورتم گرم شد. چشمانم تار شدند. سياهشدند. سنگيني اي توي بغلم احساس كردم. گيج شدم. منگ ماندم. چشمانمرا كه باز كردم، با صحنهاي باور نكردني رو به رو شدم. آرام ميخنديد. مثلاولين لحظهاي كه ديدمش. متبسم و خوش برخورد. احساس كردم ميگويد:
«ميبخشين برادر»
سوراخي كوچك روي پيشاني اش به چشم ميخورد كه خون از آن بيرونميجهيد. پشت سرش شكافته بود و آنچه صورتم را خيس كرده بود، چيزينبود جز خون پيشاني و مغز او...
رضا ديانت پي
زمستان سال 64، قبل از عمليات والفجر 8 گردانهاي لشگر 27 حضرت رسول(ص) در اردوگاهي كنار رود كارون ميان نخلها مستقر بودند، صبح علي الطلوعبعد از نماز صبح ميرفتند براي دوي صبحگاهي و ورزش. بعد از صبحانه همكلاسهاي فشرده آمكوزش مقابله با گازهاي شيميايي و تاكتيك رزمي بر قراربود. چيزي به عمليات نمانده بود. البته هيچكدام از بچهها نميدانستند وليظواهر امكر اين گونه نشان ميداد.
فاصله زماني بين كلاسها، با بعد از ناهار كه فرصت استراحت بود، يا دم غروبكه كه بچهها ميرفتند تا براي نماز جماعت حاضر شوند، بهترين اوقاعتفراغت بود. اگر كسي ميخواست نامه بنويسد، يك تخته چوبي از جعبهمهمات زير دستش ميگذاشت و لابلاي نخلها، نامه يا وصيت نامه مينوشت.
بعضي وقتها بچهها ميان دو نخل طنابي ميبستند و با يك توپ پلاستيكيكه بچههاي تداركات از شهر خريده بودند، واليبال بازي ميكردند؛ با اين كهمحوطهاي را صاف ميكردند و گل كوچك ميزدند.
يكي از كارهاي جالب بچهها در اوقاعت فراغت، ساختن مُهر نماز بود.لايههاي قطور گل رُس كه در كنارههاي رود كارون بر اثر گرماي آفتاب تركخورده و قطعه قطعه شده بودند، مواد لازم را تأمين ميكردند. يك چاقويكوچك و يا سر نيزة اسلحه كلاشينفك هم لازم بود تا كارخانه مهرسازي! راهبيفتد. گلهاي سفت شده تكه تكه ميشدند و غالباً بصورت «قلب» يا «گرد» درميآمدند. بعد يكي از بچهها كه خط خوشي داشت روي سطح صاف آنمينوشت: «القلب حرم الله فلاتسكن في حرم الله غيرالله» قلب حريمخداست، پس در حريم خدا، غير خدا را سكنا مده».
كار كه آماده ميشد، سطحش زبر بود و نياز به جلاكاري داشت. بهترين وسيلهكمي آب بود كه به سطح مهر ميماليدند و سپس با فشار تمام مهر را بر رويپتوهاي پهن شده بر كف چادر ميكشيدند. با اين كار مهر بسيار براق و زيباميشد.
بهترين هديه نيروها به بچههاي گردان جديدي كه به اردوگاه ميآمد، يكقطعه مهر قلبي و آدرس گلهاي رس كنار رودخانه بود. يادش بخير بعضيهاروي مهرهايشان مينوشتند: «خاك مقدس خرمشهر».
حمید داودآبادی
« مجتبي عسگري » از همرزمان حاج احمد متوسليان ، درباره روحيه خدمتگزاري او مي گويد :
در طي يكي دوسالي كه با حاج احمد بودم ، از ايشان نديدم ه خواسته باشد از پست و مقام خود به نفع شخصي خودش استفاده كند . به هر حال فرمانده سپاه شهر مريوان بود و اين مسئوليت هم از نظر مراتب نظامي و دنيوي كم نبود .
در مريوان يا پاوه كه بوديم ، كارهاي روزمره از جمله نظافت سنگر و اتاقها و يا شستن ظروف غذا را بر طبق فهرستي كه نوشته بوديم انجام مي داديم . يعني از اول ماه تا آخر آن ، هر روز نوبت يكي از بچه ها بود كه به اين كارها رسيدگي كرده و انجام دهد .
يكي از روزها نوبت حاج احمد بود . عليرغم آنكه ما دلمان نمي خواست او اين كارها را بكند ، اما او به شدت مقيد بود كه روزي كه نوبتش مي رسد ، حتي اگر جلسه هم داشت ، اين امورات را انجام دهد . اتاقها را جارو مي كرد و ظرفها را سر وقت مي شست . منظم ترين فرد در آن گروه كه همه كارها را به خوبي و دقت و نظم انجام مي داد ، حاجي بود .
خيلي وقتها پيش مي آمد كه ما به دليل تنبلي يا هر علتي اين كارها را انجام نمي داديم . ولي اگر از دوستان حاج احمد سوال كنيد ، يك مورد نمي توانيد پيدا كنيد كه او موقعي كه نوبتش بود و بايستي كارها را انجام دهد ، از زير كار در برود . به اين شدت منظم بود .
«مير حميد موسوي» از بچههاي با صفا و قديمي جنگ بود. حدود شصتتركش در سراسر بدنش وجود داشت، اما هيچ كدام نتوانسته بود در اراده و عزماو خللي وارد كند. چند تركش در فك و كنار دهانش جا خوش كرده و غذاخوردن را برايش مشكل كرده بودند. جويدن غذا برايش ممكن نبود. اغلبتكههاي پنير را با آب نرم ميكرد و به صورت گلولههاي كوچك در ميآورد و ازگوشه لب كه باز ميشد، وارد دهان ميكرد و ميخورد.
با همة اين اوضاع و احوال، در عمليات همچون شير ميغريد و ميرزميد.حاج همت (فرمانده لشكر 27 حضرت رسول (ص) كه سال 62 در عملياتخيبر به شهادت رسيد.) خيلي به او اصرار ميكرد تا فرماندهي يكي ازگردآنهارا بر عهده بگيرد، اما او كه از اين امر گريزان بود، هر بار بهانهايميآورد. دست آخر در برابر اصرارهاي حاج همت گفت: «اگر ميخواهي منگردان تحويل بگيرم، بايد پنج وانت تويوتا و يك تلويزيون رنگي و... به منبدهي.»
حاج همت با تعجب مسئله را منتفي كرد. چرا كه سهمية هر گردان فقطيك دستگاه وانت بود. خود حاجي هم فهميده بود كه اينها بهانهاي بيشنيست.
در عمليات والفجر چهار، پاييز سال 62 در ارتفاع «كاني مانگا» كاربدجوري گره خورده بود. يك قبضه دوشكاي دشمن خيلي شديد روي بچههاآتش ميريخت. همه ميان تخته سنگها پناه گرفته بودند. ناگهان مير حميددر حالي كه طنابي در دست داشت، از ميان بچهها برخاست و به طرف من آمدو گفت: «سيد من ديگه بايد برم. اينجا ديگه نوبت منه. دوشكا بدجوري دارهبچهها رو اذيت ميكنه و شهيد ميگيره. بايد برم سروقتش.»
هر چه اصرار كردم كه نرود، قبول نكرد ميدانستم او كسي نيست كه به اينراحتي بشود نگهش داشت. در عملياتهاي قبلي هم با طناب ميرفت سراغدوشكاچي دشمن و...
سرانجام پس از خداحافظي و روبوسي از ما جدا شد و در حالي كه سنگردوشكاچي دشمن را دور ميزد، ميان سياهي شب ناپديد شد. دقايقي بعدبدون آنكه گلولهاي از طرف ما شليك شود، دوشكاچي خاموش شد، فهميدممير حميد كار خودش را كرده است. با فرياد الله اكبر به جلو هجوم برديم.
به سنگر دوشكا كه رسيديم، چشممم دوشكاچي عراقي افتاد كه طناب ميرحميد راه تنفسش را سد كرده بود. كنار او پيكر مير حميد موسوي را ديديم كهگلولهاي قلبش را شكافته بود و آرام، همچون كسي كه سالياني است در خوابباشد، خفته بود، بي هيچ دغدغهاي.
و امروز، هر بار خبر ميآورد كه پيكر شهيدي از منطقة عملياتي والفجرچهار آوردهاند، سراسيمه سراغ نام «مير حميد موسوي» را ميگيرم. سرانجاماستخوانهاي او را پس از يازده سال آوردند.
سيد محمد مجتهدي
« مجتبي عسگري » از همرزمان حاج احمد متوسليان ، درباره روحيه خدمتگزاري او مي گويد :
در طي يكي دوسالي كه با حاج احمد بودم ، از ايشان نديدم ه خواسته باشد از پست و مقام خود به نفع شخصي خودش استفاده كند . به هر حال فرمانده سپاه شهر مريوان بود و اين مسئوليت هم از نظر مراتب نظامي و دنيوي كم نبود .
در مريوان يا پاوه كه بوديم ، كارهاي روزمره از جمله نظافت سنگر و اتاقها و يا شستن ظروف غذا را بر طبق فهرستي كه نوشته بوديم انجام مي داديم . يعني از اول ماه تا آخر آن ، هر روز نوبت يكي از بچه ها بود كه به اين كارها رسيدگي كرده و انجام دهد .
يكي از روزها نوبت حاج احمد بود . عليرغم آنكه ما دلمان نمي خواست او اين كارها را بكند ، اما او به شدت مقيد بود كه روزي كه نوبتش مي رسد ، حتي اگر جلسه هم داشت ، اين امورات را انجام دهد . اتاقها را جارو مي كرد و ظرفها را سر وقت مي شست . منظم ترين فرد در آن گروه كه همه كارها را به خوبي و دقت و نظم انجام مي داد ، حاجي بود .
خيلي وقتها پيش مي آمد كه ما به دليل تنبلي يا هر علتي اين كارها را انجام نمي داديم . ولي اگر از دوستان حاج احمد سوال كنيد ، يك مورد نمي توانيد پيدا كنيد كه او موقعي كه نوبتش بود و بايستي كارها را انجام دهد ، از زير كار در برود . به اين شدت منظم بود .
نشسته بودم توي سنگر ديده باني روي ارتفاع 112 فكه. گيرودار عملياتوالفجر يك بود. تانكها و خمپارههاي دشمن بدجوري شليك ميكردند. اصلاًنميشد سر را خاراند. داخل يك چاله كوچك روي بلندترين نقطه ارتفاع،خودم را جا داده بودم و دو سه تا كيسه گوني پر از خاك پشت كمرم گذاشته بودمكه از پشت تير و تركش نخورم.
دو سه تا يك تيرانداز عراقي با تفنگهاي قناصه دوربين دار (سيمينوف)كه خوراك زدن توي پيشاني بود، رو به روي سنگر ما قرار داشتند. بدجوريقفل كرده بودند روي سنگر من و تا كمي سرم را بالا ميبردم، دو سه تا تيرنثارم ميكردند.
توي حال خودم بودم. همين طوري داشتم زير لب ذكر ميگفتم و رويكاغذ، نقشه تركيب و آرامش تانكها و سنگرهاي مقابل را ميكشيدم تا گرايدقيق آنها را به توپخانه بدهم. ناگهان متوجه شدم يك نفر از داخل كانال بهطرفم ميايد. جا خوردم. حق هم داشتم! آن ساعت روز، در كمال خونسرديتوي كانال راه ميرفت! از همه بدتر اينكه ميآمد طرف سنگر ديده باني.نزديكتر كه شد لبخند معناداري زدم. براي خودم معنا داشت، حق داشتم،لباسهايش خيلي نو بودند، انگار تازه آنها را از تداركات تحويل گرفته بود.اسلحه و نارنجك هم با خودش نداشت. خيلي خوش تيپ و تي تيش مامانيبود. از همانجا كه ديدمش با خودم گفتم:
ـ مسخره شو درآورده... فكر كرده اينجا كوچه باغهاي شمرونه... غلط نكنماينجا رو با تفريگاهها و پاركهاي بالاي شهر تهران اشتباه گرفته... چقدرممواظبه باسش خاكي نشه... اين ديگه كيه بابا... اگه بياد اينجا حالشوميگيرم... جلو كه آمد، با لبخند گفت:
ـ سلام برادر...
ـ عليك سلام... حضرت عالي اينجا چيكار دارن كه سرشونو همين جوريانداختن و اومدن جلو... ـ هيچي برادر... من جزو نيروهاي گرداني هستم كهتازه اومدن توي خط... اومدي كه اومدي... جاي گردانتون معلومه... لطف كن وسريع برو پهلوي نيروهاي خودتون... ـ چَشم برادر... ولي برادر! گفتن از اينسنگر بهتر مشه عراقيها رو ديد...ميشه؟
ـ نخير نميشه... جاي شما نيست... شما مواظب باشين خط اتويشلوارتون نشكنه...
ـ چَشم برادر... مواظب اونم هستم، شما لطف كنين و اجازه بدين من ازاينجا سنگراي عراقي رو يه نگاه بكنيم.
ـ گفتم كه نميشه... مگه ديده باني بچه بازيه؟
ـ ميبخشين برادر... من قصد جسارت نداشتم... تازه، من كه نميخوامديده باني كنم... من ميخوام جلوي خط رو ببينم... تازه اگر شما اجازه بدين...ول كن نبود. خيلي هم با كلاس و مؤدب حرف ميزد، دلم نيومد زيادي حالشرا بگيرم. طفلكي زير آن آتش خمپاره كوبيده بود و آمده بود تا سنگر ديدهباني. سعي كردم طوري بخندم كه پرو نشود. دستم را دراز كردم طرفش و گفتم:
ـ من ديانت هستم... رضا ديانت بچه بالا شهر تهرون...
خنديد و دستم را فشرد. گفت: «كجاي تهران؟ منم بچه تهرانم...»
گفتم: «جردن جنوبي...»
ـ چي؟ جردن جنوبي ديگه كجاس؟
خيابان جردن رو كه بلدي، صاف ميري تا آخرش ميرسي به نازي آباد،اونجا بپرسي رضا ديانت همه ميشناسنش.
خيلي با حال خنديد. فهميد دستش انداختم. خيابان جردن درشماليترين نقطه تهران كجا و نازي آباد بيخ جنوب شهر تهران كجا؟ تويسنگر جا براي دو نفر نبود. نميتوانستم بيايم بيرون. خيلي آرام به طوري كهتحركام را تك تيراندازها نبينند، بيسيم و اسلحه و كوله پشتي ام را كه جلويمبود گذاشتم بيرون. جا براي دو نفر كم بود، آمد توي چاله و نشست جلويمهمان طور كه نشسته بود، گفتم:
ـ سرت را مستقيم نبر بالا... از بغل سرت را بالا ببر كه كمتر چيزي در ديدعراقيها قرار بگيره... و فقط با يك چشمت جلو رو نگاه كن... سرت رو هم زودبيار پايين.
گفت: «چشم» و خنديد. دلم سوخت كه چه جوري حال بچة معصوم راگرفتم. سرش را برد بالا، حواسم بود كه زياد بالا نرود شايد هنوز چشمش بهجلو نيفتاده بود كه ناگهان...
صداي تند ر تيز. شليك قناصه و پشت سر آن «ويژه» اي كه از بغل گوشمرد شد، شوكهام كرد احساس كردم صورتم گرم شد. چشمانم تار شدند. سياهشدند. سنگيني اي توي بغلم احساس كردم. گيج شدم. منگ ماندم. چشمانمرا كه باز كردم، با صحنهاي باور نكردني رو به رو شدم. آرام ميخنديد. مثلاولين لحظهاي كه ديدمش. متبسم و خوش برخورد. احساس كردم ميگويد:
«ميبخشين برادر»
سوراخي كوچك روي پيشاني اش به چشم ميخورد كه خون از آن بيرونميجهيد. پشت سرش شكافته بود و آنچه صورتم را خيس كرده بود، چيزينبود جز خون پيشاني و مغز او...
رضا ديانت پي
طي مراحلي از عملياتها طبيعتاً خاطرات و سرگذشتهايي فراموش نشدني ازلحظات گوناگون حمله و پدافند، پيشروي، شهادتها، بجاي ميماند. من نيزشمهاي از خاطراتم را از عمليات والفجر 4 مرحله 4 برايتان تعريف ميكنم ومقصود رساندن مطلب است كه خداوند چطور امدادهاي غيبي خودش را نازلميكند و...
نزديكيهاي صبح بود كه دستور حمله داده شد و با دشمن درگيري شديديپيدا كرديم. طي مشورتهايي تصميم گرفته شد كه از ارتفاعي صعود كنيم و بادشمن درگير شويم. اين بود كه به يك ستون حركت كرديم و به طرف ارتفاعرفتيم. وقتي به نزديكي سنگرها رسيديم. فكر ميكرديم نيرويي كه روي اينتپه است خودي است، و به همين خاطر از بچهها كسي عكس العملي نشاننميداد. ولي خوب كه نزديك شديم و صداي عربي مزدوران عراقي را شنيديمو سلاحهايي را كه در سنگر داشتند ديديم، فهميديم كه اوضاع از چه قراراست. ابتدا يكي از بچهها بنام شهيد «عباس رضايي» متوجه جريان شد وگفت: اينها عراقي هستند و دارند ما را دور ميزنند.
وقتي اين حرف را زد، برادر اسيرمان «جواد ملاك» كه انشاءالله خداوند هر چهزودتر اسرا را آزاد بكند، شروع كرد به تيراندازي كردن بطرف مزدوران كه آنهاهم متقابلاً با كاليبري ]تير بار سنگين كاليبر5[ كه داشتند يك رگبار زمينيجلوي پاي بچهها زدند كه در اين حين شهيد «كمال بازوزاده» در اولين مرحلهپاي چپش تير خورد و چون ما هنوز فرصتي پيدا نكرده بوديم تا هر كسيموضعي و پناهگاهي براي خودش بگيرد، به همين علت يك حالت پخش وپراكندگي و بيبرنامگي داشتيم... من برگشتم پشت سرم را نگاه كردم كه سيدكمال بازوزاده روي زمين افتاده ولي حرف نميزند...
از او سوال كردم: «تير خوردي؟»
گفت: «بله» اشاره كرد به پايش كه پايم تير خورده. من وقتي رفتم بالايسرش دستش را خواست دور گردنم بيندازد تا بلكه من از آنجا بتوانم دورشبكنم، كه دشمن يك رگبار ديگر بست و دستش هم تير خورد و اين تير درزمان دومش به كتف من اصابت كرد و من خودم را به پشت سيد كمالانداختم.... رگبار قطع نميشد و مدام تير خالي ميكرد و خط آتش مهيبيساخته بود و البته نميدانستند كه آتش جهنم سوازنندهتر از آتشي است كهاينها بر پا كردهاند... هيچ فرصتي نبود كه پشت يك سنگ يا درختي پناهبگيرم. مجبور بودم كه سيد كمال دراز بكشم، اما از لاي دستها و آرنج كمال،سنگر و حتي نفرات عراقيها را كه تند تند جايشان را عوض ميكرد، ميديدم.چندين بار خواستم طرفشان شليك كنم اما كمال غلت ميخورد ونميگذاشت كارم را بكنم. يك بار به طرف من غلت خورد و صورتش آمدطرفم ديديم كه دارد زمزمه ميكند. منتهي متوجه نشدم چه ميگويد. فقطميدانم كه ذكر ميگفت...
گفتم: «هر چه ميخواهي بگو، هر وصيتي، چيزي داري به من بگو...»
ولي او فقط به چشمهاي من نگاه ميكرد. يك دفعه ديدم چشمهايش حالتسفيدي پيدا كرد و رنگش سفيد شد. در همين حال كه با او صحبت ميكردم،يكدفعه شنيدم كه يك چيزي داخل شكمش تركيد و صداي عجيبي داد وكمال براي هميشه چشمهايش را روي هم گذاشت و همين طور خون از پايشجاري بود و روي سر من ميريخت.
وقتي اين صحنه را ديدم و مطمئن شدم كه كمال ديگر شهيد شده، منتظرفرصتي شدم كه از مهلكه بگريزم و يا لااقل جان پناهي براي خودم دست و پاكنم... همين طور كه از لاي دستش به سنگر عراقيها نگاه ميكردم متوجهشدم كه دارند ]مسير[ رگبار را عوض ميكنند. ضمن عوض كردن رگبار بودندكه اين فرصت را غنيمت شمرده و پريدم پشت يك تخته سنگي كه جان پناهخوبي باشد براي جنگيدن.
وقتي پشت تخته سنگ قرار گرفتم متأسفانه ديگر به سنگر عراقيها ديدنداشتم چون از ارتفاع كمي به طرف پائين كشيده بودم و فقط صداي بچهها راميشنيدم كه گاهي اوقات تكبير ميگفتند و گاهي اوقات دعاي توسلميخواندند. من هم همانجا نشسته بودم و يك عدهاي هم از عراقيها پائينتراز من جمع شده بودند. روي يك تپه و از بچههاي بالا هيچ خبري نداشتم.
نزديك غروب شد. خورشيد رفته رفته خودش را پنهان ميكرد و قلبم را غم وغصه رفته رفته فرا ميگرفت. پيش خودم گفتم خورشيد كه كاملاً غروب كرد، وهوا كه تاريك شد، ميروم پيش بچهها و يك تصميمي ميگيريم كه چكاربكنيم؟ از چه راهي برويم؟ چون واقعاً ما محاصره شده بوديم. از سه چهارطرف آرپي جي و تيربار ميزدند. هيچ راهي نبود حتي بچهها با فرمانده لشكر(شهيد حاج همت) هم تماس گرفته بودند تا كسب تكليف كنند كه ايشان همتاكيد كرده بودند كه مقاومت كنند و بچهها هم با ايماني كه داشتند مقاومتكردند و تسليم نشدند.
اما از غروب بگويم. تا به حال اينقدر غروب را به اين غمناكي نديده بودم...پشت درخت بودم و... البته دراز كشيده بودم چون نميتوانستم سرم را بلندكنم. به هر حال آفتاب وقتي غروب كرد تازه يك مقداري توانستم تكانيبخورم و تيمم كنم. با همان حال نشسته نماز مغرب و عشا را خواندم... از نظرديد، دشمن ديگر ديدي به من نداشت، ولي از لحاظ نزديكي صدا خيلي به همنزديك بوديم و تمام حركات پا و حرف زدن آنها به گوشم ميرسيد... بعدتصميم گرفتم كه بروم پيش بچهها تا براي گريز از محاصره دشمن چارهايبيانديشم. همان مسيري را كه پائين آمده بوديم بالا آمدم. زير همان درختيكه شهيد بازوزاده افتاده بود، ديدم چند نفر ديگر شهيد شدهاند از جمله «عباسرضايي» و «ساريخاني» ولي بچههاي ديگر نيستند. همان بچه هايي كهپشت يك تخته سنگي پناه گرفته بودند. گويا تغيير موضع داده بودند و رفتهبودند. شايد به اين گمان كه من يا شهيد شدهام و يا اينكه برگشتهام جايديگر و موضعي ديگر، دنبال من نيامده و صدايم نزدهاند.
در همين فكرها بودم كه يك دفعه حس كردم تنهايي بر من غلبه كرد و خودمرا در آن مكان تنها حس كردم و فكر كردم كه در اين دشت و كوهها فقط منهستم و اين همه دشمن خونخوار، يعني يك لحظه از خدا غافل شده بودمغافل از اينكه نميدانستم نزديكترين يار و قدرتمندترين پشتيبان من آنجاخداست. اينجا بود كه يكمرتبه، يادم هست كه فقط خدا را صدا زدم، يك بار،دوبار، سه بار... گفتم شايد قسمت ما هم اين بوده كه اينطوري آخرينلحظات زندگيمان را بگذرانيم... و خدا خواسته كه ما اينطوري و تنها شهيدبشويم...
اين بود كه يكي دو تا از بچهها را با صداي بلند خواندم، كسي جوابم را نداد.فقط صداي خودم در كوه ميپيچيد و برميگشت، و بر گشت صدايكمكطلبي من به من هشدار ميداد كه: اي گلستاني توجه تو بايد به خدا باشدو از خدا مدد بخواه و به امدادهاي دنيوي پايبند مباش، تو مرا صدا بزن و ازاعماق جانت صدايم كن... ادعوني استجب لكم...
از اين صداي من مزدوران متوجه شده بودند كه يك نفر پائين شيار تنهاست.اين بود كه شروع به تعقيبم كردند. يك دفعه متوجه صداي پاي يك يا چندنفر شدم كه از سمت راست شيار ميآيد و بهطرف پائين در حال حركت بودند،وقتي منّور زدند من نشستم. تا نشستم متوجه شده و شروع كردند بهطرفمتيراندازي كردن، تا اينكه نتوانم از جايم بلند شوم و بگريزم، هي ميزدندجلوي پايم، اطرافم، متوجه بودند و ميتوانستند اسيرم كنند، اين بود كهاسلحهام را آماده كردم و پيش خودم گفتم اولين نفري كه جلو بيايد خواهم زد وتا آنجا كه بتوانم خواهم زد و آنها را خواهم كشت، ولي از آنجا كه خدانميخواست، آنها نيامدند جلو. فقط اطرافم را ميزدند. منور كه خاموش شد،يك تنه درخت بود، رفتم پشت آن تنه درخت و شروع كردم بهفكر كردن كه ازكجا بروم. در همان حالي كه فكر ميكردم تا راه گريزي پيدا كنم، گفتم اولبايد ببينم كه من در چه موقعيتي و در چه مكاني هستم كه يك دفعه متوجهمين هايي شدم كه در اطرافم پخش بود. مين هايي كه ضامن آنها بهوسيلهيك رشته سيم مويي بههم وصل شده بود كه كافي بود جزئي از بدنم به آناصابت ميكرد، تا منفجر شود. من مقداري از اين ميدان مين را دويده بودم واز روي مينهاي مختلف بدون آنكه خودم متوجه باشم كه ميدان مين استعبور كرده بودم. اين چه حكمتي است؟!!... اين چه قدرتي است؟!!... آيا به غيراز اين است كه معجزه الهي بر من نازل شده بود؟!!
در آن لحظه ديگر غم و غصه حسابي دلم را گرفته بود. گفتم خدايا... تا اينجاما را كمك كردي و از اين همه موانع نجاتم دادي اين يك تكه راه را همكمكم كن انشاءالله بنده خوبي برايت ميشوم... بنده مطيعي ميشوم... از اينامتحانت رو سفيدم بيرون بياور و نگذار كه دشمن شاد بشود و بهدست مزدوراناسير بشوم... بههر حال تصميم گرفتم كه از طريق ميدان مين بهر صورتي كهشده راهم را پيدا كنم و به بچهها ملحق شوم چون هيچ راه ديگري نبود. گفتماگر از داخل ميدان مين بروم دشمن كمتر متوجه ميشود و كمتر به آنجا توجهخواهد داشت. يا در اثر اصابت مين شهيد ميشوم، و يا اينكه نجات پيداميكنم در هر دو صورت برد با من است. گفتم بههر حال اينجا من هستم وخدا و به غير از خدا اينجا كسي نيست كه بتواند كمكم كند، توكل كردم بهامدادهاي غيبي خدا و باقيمانده ميدان مين را شروع كردم به دويدن كهرسيدم به سراشيبي كوه و با سرعت خودم را انداختم توي رودخانهاي كه پائينكوه بود... بعد خودم را كشيدم توي جاده، جاده شني بود، و شروع كردم بهراهپيمائي. كاملاً خسته و تشنه بودم و گويا مزدوران عراقي هم بدون آنكهمتوجه ميدان ميني كه براي ما گسترده بودند بشوند، اقدام به تعقيبم كردهبودند. با دويدن من، آنها هم شروع كرده بودند به دويدن كه ناگهان صدايانفجار مهيبي بهگوشم رسيد. يك لحظه فكر كردم پايم به مين اصابت كردهاست ولي وقتي پشت سرم را نگاه كردم متوجه نعره يك مزدور عراقي شدم كهبهدامي كه براي ما پهن كردهاند دچار شده و كمك ميطلبد. من متوجه نشدمكه چه ميگفتند، بعد ديدم كه چهار نفر از اطراف دويدند طرفش تا نجاتشبدهند، ديگر نديدم چه شد و چكار كردند چون در داخل رودخانه بودم ودرختان زياد جلوي ديدم را گرفته بودند... اين بود كه تصميم گرفتم يك راهيرا انتخاب كنم... بالاخره يا بهطرف دشمن ميروم و يا اينكه برايم كمينميزنند و يا نه، اينكه خداوند راه درست را نصيبم ميكند و نجاتم ميدهد...
بالاخره راه افتادم و بعد از مدتي راهپيمائي در مسيرم به يك ستون ازبچههايي كه از گردان مقداد بودند برخورد كردم و اين نيز يكي از عناياتخداوندي بود كه در تقدير من گذاشته بود تا زنده بمانم و دوباره برگردم پيشبچهها، انشاءالله بتوانم شكر نعمتهاي خدا را بجا بياورم و همان طور كه درمهلكه قول دادم، بتوانم بنده خوبي برايش باشم.
* * *
اكنون سخني دارم براي خانوادهها، پدر و مادرها و خواهران شهدا و امت شهيدپرور كه براي شهدا گريه ميكنند و يا براي از دست دادن عزيزشان گريهميكنند، و آن اين است كه ما هر چه داريم از ارباب است الگوي ما ارباب است.درس زندگي ما از ارباب است. حتي سرمنشاء پيروزي انقلاب ما، انقلاباربابمان بود پس ما بايد براي نحوه شهادت و از دست دادن اربابمان آقا، اباعبدالله گريه كنيم. براي غريبي زينب كبري و يتيمي بچههاي اصحاب امامحسين گريه كنيم. براي پهلوي بشكسته فاطمه زهرا(س) گريه بكنيم، چونرزمندهها هم براي آنها گريه ميكنند. امام هم تا نام حسين(ع) بر لب مداحآمد گريهاش گرفت. پس بايد به الگو نگريست و اگر كسي براي مظلوميتانبياء و اولياء و امامان معصوم گريهاش نميگيرد، به حال خودش گريه كند وبداند كه خيلي از قافله عقب است و هنوز درك اين مطلب را نكرده كه ائمه چهكساني هستند؟! خدا كيست؟! و اصلاً معنويت چه است؟!!
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
«محسن گلستاني» مداح اهل بيت (ع) از رزمندگان با صفاي گردان حزه سيدالشهداء(ع)، بهمن ماه سال 1364 در عمليات والفجر هشت در فاو، جاودانهشد.
وقتي حسين از كلاس قرآن برگشت، چهرهاش ناراحت و درهم بود. ميگفت كه دو نفر از بچهها در مرز شهيد شدهاند. تا به حال او را اينقدر نگران نديده بودم. حسين، در حالي كه نگاهش را به گلهاي قالي دوخته بود و كف دستهايش را به هم ميماليد، حرف ميزد. ميگفت كه اگر جنگ شروع شد، خدا كند كه نتيجه خوبي داشته باشد. آن شب، تا صبح صداي تيراندازي قطع نشد، ما در حياط دراز كشيده بوديم، اما هيچ كدام خوابمان نبرد. من به ستاره چشم دوخته بودم و به جنگ فكر ميكردم.
سه روز بعد 29 شهريور خانوادهام از مسافرت برگشتند. آخر، چند روز ديگر مدرسهها باز ميشد و بچهها بايد خودشان را براي رفتن به كلاس آماده ميكردند. همان روز بعد از ظهر ، براي ديدن يكي از دوستانم بيرون رفتم، خواهرم شهناز هم به نهضت رفته بود. ساعت شش عصر بود كه ناگهان صداي انفجار مهيبي ما را تكان داد؛ صدايي وحشتناك و دور از انتظار . همه چيز حالتي غيرعادي به خود گرفت؛ حرفها، نگاهها، همه چيز! هر گلولهاي كه ميآمد، زمين را ميلرزاند، شيشه پنجرهها مي لرزيد و انعكاس هولناك انفجار ، در شهر آرامش ديرينه خود را از دست مي داد.
من مضطرب بودم، تپش قلبم تند شده بود و ميترسيدم. تصميم گرفتم به خانه برگردم، اما خانواده دوستم نميگذاشتند. مي گفتند نبايد از خانه خارج شوي، خطرناك است. سرانجام با دوستم بيرون آمديم. خيابانها شلوغ بود و راهبندان و پيادهروها انباشته از مردمي كه شتابزده به طرف خانههايشان مي رفتند . وضع آشفتهاي بود. پسر بچه هشت ـ نه سالهاي، چند دفتر و مداد را محكم زير بغلش گرفته بود و در حالي كه اشك ميريخت، دست ديگر را به چادر مادرش گره كرده بود و به دنبالش مي دويد. عدهاي به مسجد مي رفتند. ما هم رفتيم. اطراف مسجد غلغله بود. تصميم گرفتم خودم را به خانه برسانم و از آنجا به نهضت بروم.
در راه، با بهت و حيرت خيابانها و مردم را نگاه ميكردم. هنوز اين اتفاقها باورم نشده بود . انگار خواب ميديدم. يعني هيچ كس باورش نميشد. تقدير ما را غافلگير كرده بود. در اين گير و دار شنيدم كه محلة بيسيم را هدف قرار دادهاند… پشت خانه ما را! ترس توي دلم ريخت. حتماً يكي هم به خانه ما خورده بود. نميدانم چطور تا آنجا رفتم. وقتي رسيدم، همه از خانه بيرون آمده بودند. مادرم گفت: «همه سالم هستيم!»
خورشيد داشت غروب مي كرد وآاشفتگي من، در گرگ و ميش هوا، رنگ تاريكي به خود مي گرفت. مانده بودم كه در خيابان به مردم كمك كنم يا خودم را به بيمارستان برسانم. برق و آب هم قطع شده بود. مادرم ميگفت:
ـ لااقل صبر كن خبري از شهناز و بچهها بگيريم، بعد هر جا ميخواهي برو.
گلولههاي توپ پشت سر هم ميآمدند. هدف بيسيم بود، اما همهشان به منطقة طالقاني ميخورد. فضاي شهر از صداي به هم آميخته انفجار و آژير آمبولانس انباشته بود. تا ساعت هشت شب منتظر شدم. شهناز در بيمارستان مانده بود. طاقتم طاق شد و راه افتادم. به هر زحمتي بود، خودم را به بيمارستان رساندم و داخل شدم. خدايا چه ميديدم؟! زنها و مردهاي بي دست و بيپا، پيكرهاي بيسر، پارههاي گوشت انسان، كودكان زخمي و نيمهجاني كه به خون آغشته بودند. مشغول شدم. تنها، نيرويي مرموز و دروني بود كه مرا روي پا نگه ميداشت. من كه حتي تحمل ديدن يك جراحت ساده را نداشتم، از ديدن زخمي كوچك ناراحت مي شدم، حالا تا مچ پا در خون بودم. ديگر وحشتم ريخته بود. مثل درختي كه برگهايش با نسيم پاييز بريزد! اما اين نسيم چه بود و از كجا ميوزيد؟
برادري را آوردند كه دستش از تن جدا شده بود. صحنة رقت انگير و دردناكي بود. سعي كردم با او حرف بزنم و دلدارياش بدهم، ولي بزودي فهميدم كه ايمان او بالاتر از اين حرفهاست كه نياز به دلداري داشته باشد. شهناز را ديدم و جلو رفتم. اما او بيتوجه به من كار ميكرد در چهره تمام بچهها، فقط درد بود و اندوه. هيچ حالت ديگري ديده نميشد. همه نگران بودند. مهتاب، شهر را روشن كرده بود. بچه ها ناراحت بودند و ميگفتند كه اين به نفع عراقيهاست. همه در آرزوي صبح بوديم.
مدام زخمي و شهيد ميآوردند. بيشتر آنها از طالقاني و پايين شهر بودند. بعضي شان را مي شناختيم . وقتي آنها را ميآوردند، نمي دانستيم كجاي بدنشان را بگيريم. جاي سالمي نداشتند. خيلي مشكل بود. جوان شانزده ـ هفده سالهاي آوردند كه دست و پا نداشت. فقط نيم تنه بود. بچهها ميگفتند مرده و بايد او را به كالبد شكافي ببريم. تمام صورتش سوخته بود و نميشد او را تشخيص داد. وقتي او را ميبرديم، يكي ديگر هم آوردند. وضع ناجوري داشت و بدنش متلاشي شده بود. يكدفعه پلكهايش تكان خورد! لرزشي در دلم نشست و وحشت سراپايم را گرفت. مگر مرده هم پلك ميزند؟!
با عجله رفتيم و دكتر را آورديم بالاي سرش. دكتر نگاهي به او انداخت و گفت زنده است. تعجب كرديم. بلافاصله او را به اتاق عمل رسانديم. در همان لحظه برق بيمارستان قطع شد. همه دعا ميكرديم كه خدا او را زودتر ببرد. عقيده دكتر هم همين بود. صداي انفجار گلوله توپ به گوش ميرسيد. تا آن لحظه ، تحت تأثير اوضاع وخيم بيمارستان، از بلايي كه داشت بر سر شهر ميآمد غافل بودم! ده دقيقه بعد، با آمدن برق اميدوار شديم. خواست خدا بود كه او زنده بماند.
خسته بودم. با اين كه بيخوابي و تلاش و اضطراب توانم را گرفته بود، اما بايد در بيمارستان ميماندم. احتياج به كمك بود. ديگر گذشت زمان را حس نميكردم. بغض كهنهاي گلويم را گرفته بود. آن صحنههاي هول انگيز… دست و پاهاي قطع شده … بدنهاي بيسر…، چهرههاي سوخته و خون آلود… كودكان، زنان، مردان… همشهريهاي من… هموطنان ما!
صبح شد. با خواهري براي خواندن نماز رفتيم. آن روز بعد از ظهر، بايد شهدا را شناسايي ميكرديم. بعضي را ما و برخي را ديگران شناسايي ميكردند. اصلاً نفهميدم كه از پنج صبح تا چهار بعد از ظهر چطور گذشت. پشت سر هم مجروح و شهيد ميآوردند. از صبح، چشمهايم فقط خون ديده بود و گوشهايم، از ناله و شيون، آژير آمبولانس و صداي انفجار پر بود. رفتيم براي شناسايي. خيلي از مادرها و زنهايي كه كاري از دستشان برنميآمد، شهدا را مي شستند؛ فرزندان يكديگر را اشك ميريختند و ميشستند، آه مي كشيدند و ميشستند. بچههاي خودشان را، بچههاي خرمشهر را بعضيشان هم قبر ميكندند. هر كس مي خواست كاري انجام بدهد. تا به حال اين قدر جنازه نديده بودم.
كارمان كه تمام شد، سري به مسجد زديم. خيلي شلوغ بود. گفتند كه بايد در مسجد بمانيم. آماده باش داده بودند. اعتراض كرديم. ميگفتيم چه فايدهاي دارد كه براي آمادهباش ، در مسجد بمانيم و كاري انجام ندهيم؟! تعدادي ماندند و بقيه به بيمارستان برگشتيم. باز مجروح آورده بودند. چه ظلمي به ما ميشد، به شهرم و مردمم.
روز سي ويكم بود. مدام شهر را با توپ مي زدند. خانههاي زيادي خراب شده بود و هر كوچه و خياباني ، چند زخم روي صورتش داشت. بعضي جاها آتش گرفته بود و از دور ، ستونهاي دود ديده ميشد . كه غليظ و سياه، به آبي آسمان چنگ ميانداخت. خبر رسيد كه آتش نشاني را زده اند. با آمبولانس به آنجا رفتيم؛ براي كمك و انتقال زخميها. وقتي رسيديم، گفتند شش نفر زخمي شدهاند. اما هر چه گشتيم، دو نفرشان پيدا نشدند. فقط تكه هايي از گوشت به در و ديوار چسبيده بود، مثل گوشت چرخ كرده! گلوله توپ روي سرشان افتاده بود، بزاق دهانم را كه پايين دادم، مزه گوشت و خون ميداد، من خون مي خوردم. خون دل!
ساعت ده صبح بود. گفتم سري به خانه بزنم و خبري بگيرم. وقتي رسيدم، همه لب حوض نشسته بودند: پدر، مادر و خواهر كوچكم. نگراني و اضطراب از نگاهشان ميباريد. گفتم:
ـ شما هم با همسايهها برويد.
پدرم ، سري تكان داد و گفت:
ـ نه. تا وقتي كه بتوانم مي مانيم.
او حتي پيشنهاد دوستش را براي رفتن به اهواز قبول نكرد. اصرار من بيفايده بود. دوباره به بيمارستان برگشتم. ازدحام عجيبي بود. من ديگر هويت خود را فراموش كرده بودم. ديگر از چهرههاي سوخته و پوشيده از خون، از پاها و دستهاي قطع شده، و از جنازهها نميترسيدم. به وضوح حس مي كردم كه ديگر شهلاي قبلي نيستم. دوباره مشغول كمك شدم.
بعد از نماز ـ نزديك ساعت چهار ونيم ـ چنان با توپ مي زدند كه همه جا مي لرزيد. عدهاي از بچهها، شيشهها را با رنگ سياه ميپوشاندند. در همين حين خبر آوردند كه در طالقاني ، سي ـ چهل خانه را زدهاند. دلم ميخواست بروم. مي ترسيدم كه زياد تلفات داده باشيم اما بايد ميرفتم. رفتم. خيلي ها شهيد شده بودند. پير زن بچه، … ويراني، هر لحظه بيشتر وسعت پيدا ميكرد و مثل جذام خرمشهر را ميخورد . تيرآهن سقف يكي از خانهها آويزان شده بود. فقط گوشه مثلث شكلي از خانه سالم مانده بود . نوزاد كوچكي ـ شايد چهل روزه ـ پيچيده در پتويي سفيد، در ميان آجرها پيدا شد. آرام خوابيده بود. هيچ زخمي در بدن نداشت. يكي از بچهها، در آمبولانس معاينهاش ميكرد. نبضش را ميگرفت . گفتم:
ـ نه، نمرده! اون زندهس.
عصبي بودم، نميتوانستم قبول كنم كه بچه مرده باشد. حال عجيبي داشتم. كودك را كه ميديدم، شفقت مادرانهاي در درونم موج مي زد. وقتي به بيمارستان رسيديم، دكتر گفت:
ـ متأسفانه مرده!
انگار كسي گلويم را گرفت. چيزي شبيه بغض، لبهايم جمع شد و ديگر جايي را نديدم. اشك در چشمانم حلقه زد، عجيب بود. هر چه نگاهش ميكرديم، آثاري از زخم روي بدنش نبود. نيم ساعت بعد، شهناز آمد. بچهاي در بغلش بود. ميگفت كه گلوله توپ همه خانوادهاش را شهيد كرده و هيچ كسي را ندارد. به چهره كودك كه نگاه كردم. نگاهش. آتشي به خرمن دل بود. معصوم و پرتشويش. چيزي نگذشت كه مجروح ديگري آوردند. از بچه هاي سپاه بود. تمام دل و رودهاش بيرون ريخته بود. اما ميخنديد. ميگفتند:
ـ ما كه كاري نكرديم. فقط دل و رودهمون ريخته بيرون. هيچ كار ديگهاي نكرديم!
او در اتاق عمل شهيد شد. شهادتش خيلي براي بچهها مشكل بود. روز پنجم و ششم، اطراف بيسيم را شديداً مي زدند. طوري كه ناچار خانواده را به اهواز برديم. شهناز دوباره به خرمشهر برگشت، اما من ماندم. روز سوم، وقتي ميخواستم برگردم، مادر گفت:
ـ منم همرات ميآم. ميخوام بچههارو ببينم.
راه افتاديم. خواهر كوچكم ـ شهره ـ هم آمد. به شرطي كه دوباره با مادرم برگردد. هوا تاريك بود كه به خرمشهر رسيديم. ساعت هشت و نيم شب. يكراست به مكتب قرآن رفتيم؛ محل تجمع بچهها. جايي كه قبل از انقلاب ، اسلام توانسته بود تا حدودي در آن ظهور كند. جلوي مكتب قرآن ، يكي از بچههاي سپاه را ديدم و جلو رفتم. «مهدي آلبوغبيش» بود. بعدها شهيد شد:
ـ خسته نباشيد برادر. چرا اينجا ايستاديد؟
ـ هيچي!
ـ از خديجه خانم چه خبر؟
ـ نميدونم. فكر كنم شهيد شده.
ـ شهيد؟!
ـ با توپي كه امروز صبح زدند. دو نفر از خواهران شهيد شدند. فكر كنم يكيشان خديجه بود.
از آنجا به سمت حسينيه رفتيم. در راه مدام توي فكر بودم. دلم مي خواست بدانم چه كساني شهيد شدهاند. به حسينيه كه رسيديم. يكي از بچههاي آشنا ما را ديد و به داخل برد. رفتارش با قبل فرق كرده بود. انگار ميخواست صميميتر باشد. داخل حسينيه، مجروحين در كناره ديوارها خوابيده بودند و وسط مسجد خالي بود. همه ميدانستند كه نزديك ديوار امكان ريزش كمتر است . در همين حين برادرم را ديدم و بيمقدمه، سراغ حسين را از او گرفتم.
ـ حسين كجاست؟
ـ رفته اهواز!
ـ چي؟!
ـ هيچي. رفته شمارو ببينه.
ـ رفته مارو ببينه؟ محاله حسين اينجارو ول كنه. اونم فقط به خاطر ديدن ما.
جوابي نداد. از يكي ديگر از بچهها پرسيدم او هم حرفهاي برادرم را تكرار كرد. باورم نشد. پرسيدم:
ـ چي شده؟
ـ هيچي. بياييد بنشينيد.
شهره و مادرم نشستند و او مرا به گوشهاي كشيد:
ـ چون ميدونم تو روحيهاش رو داري بهت ميگم.
ـ چي شده؟
ـ شهناز شهيد شده!
يكدفعه افكارم مغشوش شد و نگاهم ثابت ماند. با بهت به زمين خيره شده بودم و نمي توانستم پلك بزنم. شقيقههايم ميسوخت. تصورش برايم مشكل بود . دلم مي خواست لااقل قبل از شهادتش او را ميديدم:
ـ چه طوري؟
ـ صبح توپ افتاد.
ـ جلوي مكتب؟
ـ آره… ولي به مادرت چيزي نگو، تا فردا صبح.
مكتب قرآن… جايي كه شهناز خيلي دوستش داشت… مقر هميشگياش . كاش يك بار ديگر او را ديده بودم. شهيد دومي هم «شهناز محمدي» بود… آن شب خيلي توپ مي زدند. صداي انفجار يك لحظه هم قطع نمي شد. نميتوانستم بخوابم. مادرم داشت وصيت ميكرد. او از روز قبل ناراحت بود، ميگفت خواب بدي ديده است. در حسينيه، حركات بچهها برايش مشكوك بود. گفتم:
ـ با دو تا توپ كه نميشه آدم وصيت كنه! از كجا معلوم اينجا بيفته؟ تازه همه با هم هستيم.
صبح ، وقتي براي نماز بلند شديم، خواستم خبر شهناز را به او بگويم، اما ميترسيدم از صبر و تحملش مطمئن نبودم. كمي اين پا و آن پا كردم، تا اين كه سرانجام گفتم. اولش باور نميكرد. مات و مبهوت به من خيره شده بود. بعد، چند سؤال كرد و ديگر ساكت شد . حرفي نمي زد، ولي معلوم بود كه توي دلش غوغايي است. مادرم از درون اشك مي ريخت.
ساعت يازده و نيم صبح بود كه جنازه شهناز را به بهشت شهدا برديم. مادرم اصرار داشت كه جنازه را به اهواز ببريم، اما بچهها مي گفتند كه شهيد مال ماست و بهتر است همين جا دفنش كنيم. در راه، جلوي مسجد جامع، برادرم حسين را ديديم. گفتم: «بيا، ميخواهيم شهناز را دفن كنيم» گفت:
ـ من نميآم! عراقيها از دروازه شهر وارد شدن و جنگ تن به تن شروع شده. اونجا بيشتر به من احتياج هست … خود شهناز هم ميدونه!
در بهشت شهدا، آبي براي غسل دادن شهناز نبود. نوة امام خميني آنجا بودند ـ از ايشان پرسيديم، گفتند كه احتياج به غسل ندارد. در آنجا، هر كس شهيد خودش را خاك ميكرد. اگر هم خانواده شهيد نبودند و يا جنازه شناسايي نميشد، آن را مجهول دفن ميكردند. نسيم گرمي، نالههاي جگرسوز مادران را به دوردست ميبرد. و هوا، از مويه و شيون آكنده شده بود. دفن شهناز در شرايط دشواري انجام شد. عراقيها مرتب توپ مي زدند. هر لحظه احتمال خطر ميرفت، يكي از گلولهها، در شش ـ هفت متري ما، روي قبري كه تازه يكي از شهدا را در آن خاك كرده بودند فرود آمد. سراپا خشم و تأسف بودم. مادرم با دستهاي خودش ، شهناز را دفن، بعد از آن كه مادر از او حلاليت طلبيد، گفت:
ـ شهناز ، فقط يك چيز از تو مي خوام. دلم ميخواد براي امام دعا كني.
هوا بد جوري دم كرده بود. اسمش زمستان بود اما از زمين و زمان آتشميباريد. در خيابان، از لا به لاي اسفالت حرارتي سوزان بالا ميزد. قصد كردمسري به «صفر» بزنم. چند روزي ميشد كه او را نديده بودم. هنوز نپيچيدهبودم توي ميدان كه بلند گوي ساختمان سپاه شروع كرد به پخش مارشعمليات. به يكباره لرزشي در تنم افتاد. سردم شد. اما مارش، همچنان تكاندهنده و كوبنده پخش ميشد:
... شنوندگان عزيز توجه فرماييد... شنوندگان عزيز توجه فرماييد... براساس آخرين گزارش رسيده از منطقة عملياتي والفجر هشت، دشمنشكست خوردة بعثي، شب گذشته اقدام به پاتك سنگيني با استعداد يك تيپزرهي و دو تيپ پياده نمود كه با مقاومت دلير مردان سپاه اسلام، مزدورانصدامي با به جاي گذارادن تلفات و ضايعات فراوان مجبور به عقب نشينيشدند...
مارش همچنان نواخته ميشد. صداي كوبندة طبل كه اوج ميگرفت،بغض سخت گلويم را فشار ميداد. چند روزي ميشد كه «حميد طوبي» راآورده بودند. وقتي چشمم به جنازهاش افتاد، خيلي دلم سوخت. ياد روزيافتادم كه ميگفت:
ـ به خانوادهام سپردهام، اگر بچهام پسر بود اسمش را بگذارند حسين و اگردختر بود زينب...
كوچهها را يكي پس از ديگري پشت سر ميگذاشتيم. چيزي به خانة صفرنمانده بود. هنوز صداي مارش عمليات به گوش ميرسيد. يكدفعه مارش قطعشد و جاي آن را آژير قرمز گرفت. بي مقدمه و اعلام. مثل بچهاي كه به يكبارهبغضش بتركد. با ناله آژير، دلم هوري ريخت پايين. احساس كردم سينهامخالي شده. با چشمان گرد شده، كوچه را به دنبال جان پناهي كاويدم. اما مردمبي خيال و بي اهميت به آنچه ميگذرد، مشغول انجام امور روزمرة خويشبودند؛ فقط گاه گداري نگاهي سرد به آسمان ميانداختند. پير مردي موقر ومتين، با هندوانهاي در بغل، عصا زنان، از رو به رو ميآمد، وسط كوچه ايستاد؛بدنش را روي پاي راستش يله كرد، عصايش را به طرف آسمان تكان داد و باصدايي خسته و گرفته، با فريادي لرزان گفت:
ـ اگه مردين برين جبهه رو در روي بچههامون بجنگين، نه اينكه مثللاشخورا بيايين تو شهر از اون كله آسمون بمب بريزين تو سر مردم.
وقتي متوجه نگاهم شد، رو به من گفت:
ـ فقط ميتونن زورشونو به زن و بچههاي بدبخت برسونن روي پشتبامها كپه كپه آدم ايستاده بود. سرهاي همه رو به هوا بود و با چشمانشان، مثلرادار ضد هوايي، آسمان را به دنبال هواپيما جستجو ميكردند. آسمان اما، آبيو صاف، بي هيچ غل و غشي در برابرشان سينه سپر كرده بود، جز تكه ابرهايسپيد و سرگردان چيزي به چشم نميخورد.
از كوچة مجاور ناله و ضجة دلخراشي به گوشم رسيد. صداي زني بود. ازجيغ و دادش ميشد فهميد بد جوري ترسيده است. مسيرم را به سمت او بهداخل كوچه برگرداندم. زني ميان سال، با صورتي رنگ پريده از ترس و حشت،در حالي كه چادر نماز سفيد گلداري به سر داشت، لنگة در آهني را محكم بغلگرفته بود، با گريه و ناله رو به من كرد و گفت:
ـ تورو به خدا جوون، بچه هام دارن تو كوچه بازي ميكنن، هر چي صداشون كردم پيداشون نشده، تو رو به خدا برو پيداشون كن و بيارشون، ميترسميه وقت خدايي نكرده چيزيشون بشه.
دوان دوان و سراسيمه، كوچهها را زير پا گذاشتم. داخل كوچههاي بن بستمتوجه دختر و پسر كوچكي شدم كه با خونسردي كودكانه مشغول خاك بازيبودند. انگار نه انگار خبري است يا هواپيماها براي بمباران ميآيند. فكر كردمخودشان باشند. جلوتر رفتم، از بس در خاك و خُل لوليده بودند، چهرههايشانبه مجسمه ميماند. بدون اينكه دعوايشان كنم، دستهايم را به دور مچهايكوچكشان حلقه كردم. طفللكيها بدجوري ترسيدند. راستش من هم بدجوريرفتم و جلو و بي مقدمه دستشان را گرفتم. دخترگ كه گرد و خاك، موهايمشكي اش را به خاكستر تبديل كرده بود، جرأتي به خود داد و با لكنت زبانكودكانهاش گفت:
ـ تيه... تيه؟
خندهام گرفت و در حالي كه سعي كردم كودكانه باشد گفت:
ـ چيزي نيست. گفت: «مالو كجا ميبري؟» با همان خنده گفتم:
«ميبرمتون خونه پهلوي مامان.» پسرك كه خطي باريك از آب بيني برپشت لب غبار گرفتهاش جاري بود، و به رگ غيرتش برخورده بود، در حالي كهسعي ميكرد مچ ظريفش را از دستم بيرون بكشد گفت: «خونه ما كه اون ورينيست.»
توجهي نكردم و با خود گفتم: عجب بچههاي تخسي، توي بمباران همبازي را ول نميكنند.
وارد كوچه شدم. زن كه خودش را روي در ول كرده بود، با ديدن من و بچههاروي پا ايستاد و خيره خيره نگاه كرد. خيلي تعجب كردم، انگار نه انگار بچههايش را آوردهام. با خود گفتم: همة جيغ و دادش الكي بود، جلوتر كه رفتم، درحالي كه دهانش از تعجب باز مانده بود گفت: «اينها كه بچههاي من نيستن.»
انگار يك سطل آب يخ را يكباره ريختند رويم. نگاهي عذرخواهانه بهچهرة غبار گرفته بچهها كه با غضب و طلبكارانه زل زده بودند، انداختم. دستمرا شل كردم. فكري به خاطرم رسيد. هر چه باشد پدر و مادر اينها دنبالشانميگردند و مضطرب هستند. هر دويشان را به دست زن سپردم و گفتم: «اينارو همين جا نگه دار نذار برن توي كوچه تا من برم بچههاي شمارم بيارم.»
در حالي كه به طرف بيرون كوچه ميدويدم، صداي لرزان و ملتمسانة زن راپشت سرم شنيدم:
تورو خدا... تورو قرآن...
به داخل كوچه پس كوچهها سرك كشيدم. هر جا كه احتمال ميدادم آنجاباشند، سر زدم. اصلاً خبري از آنها نبود كه نبود. در كوچهها پرنده پر نميزدهيچ جنبدهاي در كوچهها به چشم نميخورد.
ناگهان صداي غرشي وحشتناك در اسمان پيچيد. پردة گوشهايم به لرزهافتاد. شيهة تندي بود. نفهميدم چه شد. تا صدا ميآمد بيشتر شود خودم راانداختم جوي اب. خشكِ خشك بود. كف دستها را بر روي گوشهايم گذاشتم.از آن ميان، نگاهي به بامها انداختم، آنجا كه تا چند لحظه پيش مملو از آدمبود، حالا كسي پيدايش نبود. حتماً آنها هم از صداي غرش هواپيما درازكششده بودند.
گرومب... گرومب... و لحظهاي بعد صدايي خفهتر بلند شد. احتمالاً انفجارآخري، فاصله زيادي داشت. پژواك انفجار در كوچه ميدويد. به هر خانه كهميرسيد، شيشهها شروع ميكردند به لرزيدن. لحظهاي به همان حالدرازكش داخل جوي آب ماندم كه يكدفعه به ياد زن و بچهها افتادم. نميدانمچرا، اما دلم شور ميزد. ميخواستم به آن قسمت بدومو ديديم. نزديك كوچهكه شدم وحشت در وجودم دويد. دود و خاك از همه جا بلند بود.
داخل كوچه كه شدم، دود غليظ زرد رنگي در هوا چرخ ميخورد، بوي مشمئزكننده باروت شامهام را ميآزرد. ذرات ريز سياه، معلق در هوا كه بر صورتمنشتند، گرماي چندش آوري در درونم احساس كردم. دود خاك، رفته رفتهعقب كشيدند. چشمانم ميسوخت. با پشت دستها آنها را ماليدم.
همان شده بود كه حدس ميزدم؛ يكي از بمبها افتاده بود روي خانة زنهمان زن كه دو بچه را به او سپردم. ديوارها به يكباره و منظم فرو ريخته بودند.از همه سو صداي ضجه و شيون به گوش ميرسيد. مردم، كم كم پس از ترسو وحشتي طبيعي، هراسان به دور محل انفجار حلقه زدند. هر كس به اميدكمك، به سويي ميدويد و تكه سنگ يا تيرآهني را از اين طرف و آن طرفميشكيد. زنان، كه چادر بعضي شان بر شانه هايشان سر خورده بود جيغ زنان،پنجع بر صورت ميخراشيدند. هر كسي چيزي ميگفت: يكي به زمين و زمانناسزا ميداد، ديگري در حالي كه اشك از چشمانش جاري بود دستها را بهاسمان گرفت و گفت: «خدايا خودت ببين چي ميكشيم. يه كاري كن بچههامون تو جبههه تقاص اين خونا رو بگيرن...»
صداي آژير آمبولانس همچون شيون زنان، كوچه پيچيد. جيغ آن، كهراهي براي ورود ميجست، هر آن بيشتر ميشد. دستم به كاري نميرفتميخواستم به جايي تكيه دهم. نگاهي به دور بر انداختم. ديواري سرپا نديدمتا خودم را به آن بچسبانم. مثل برق گرفتهها، مبهوت در ميان جمعيتايستادم. هر كس كه ميگذاشت، خواه ناخواه تنهاش به من ميگرفت. خودم رابه كنار ديوار خانة ويران شده آنجا كه ظاهرش نشان ميداد در ورودي باشدرساندم. شوكه شدم. همان طور ايستادم و به تلاش مردم و ماموران براييافتن اجساد چشم دوختم. به خودم كه آمدم، جلو رفتم و محلي را كه احتمالميدادم زن و بچهها آنجا باشند، به نيروهاي امدادشان دادم. كند و كار شروعشد. خاك و آجر و تيرآهنهايي را كه مثل پلاستيكي كه در برابر آتش قراربگيرد، در هم پيچيده بودند، به كمك مردم كنار زدند.
پيدايش شد. خودش بود. از چادر سفيد گلدارش مطمئن شدم. چادري باگلهاي آبي، اما حالا خوني. با سعي فراوان جسد زن بيرون آمد. اولش خيليسنگين بود دستهايش هنوز در خاك بود. بالا كه ميآوردنش، ديدم دستهايشرا به دور كمر آن دو كودك حلقه كرده و آنان را در پناه گرفته است. آنان را بهسينهاش چسبانده بود. آن دو نيز ساكت و آرام خفته بودند. خطي سرخ از بينيپسرك بر پشت لبش جاري بود. سر دخترك به پهلو كج شده بود.
جنازه زن را در حالي كه چادر سفيد غرق به خون را بر رويش كشيدند، برروي برانكارد به داخل آمبولانس بردند. دستم را به آمبولانس گذاشتم و به آنتكيه دادم، ناگهان ناله جانسوزي از پشت سر به گوشم خورد. در جا خشكم زدصداي ناله همراه با هق هق گريه، قلب آدمي را ميخراشيد. رويم را كهبرگرداندم، پسر بچه پنج و شش سالهاي را ديدم كه دست دختر بچهاي را دردست داشت و با مشت بر بدنه آمبولانس ميكوبيد. جويبار اشك از چشمانشسرازير بود، خاكها را ميشست و پايين ميرفت. نزديك كه شدم فقط اين راتوانستم بشنوم:
ـ مامان جون... مامان جون...
شهید علی کریم زاده
به خدا اگه بذارم. فكر كردي همين طوري اينارو اينجا ميذارموميرم؟ خودمو كشتم تا اينجا اومدم، اون وقت سرمو بندازم پايين و برمعقب؟ تو چي پيش خودت فكر كردي؟ هان؟ بُزدلم؟ ميترسم؟
هان؟ چيه؟ آره ميترسم. اما نه از تو. ميدونم همة اين آتيشارو توبپا ميكني ، ولي براي يه بارم كه شده ميخوام جلوت وايسم. يه عمر تومنو به خواست خودت اين ور و اون ور كشيدي، بذار يه ساعتم من تو رواسير خودم كرده باشم.
آره ميدونم. نميخواد برام قيافه بگيري. قشنگيتو ديدم، زشتيتمديدم. برام تازگي نداري. هر كاري دوست داري بكن اما من عقب برونيستم. البته چرا، ميرم عقب، ولي تنها نه. اينارم با خودم ميبرم. باشهعيبي نداره بذار منم همين جا بمونم بغل اينا. اين جوري بهتره تا اينكهبخوام اينارو ول كنم و خودمو بكِشم عقب.
ببين، ديگه ميخوام باهات روراست حرف بزنم. وقت تنگه، بچههاهم رفتن، فقط موندم من با اين دو تا. بيا و بي خيال شو بذار براي يه دفعههم كه شده از خير من يكي بگذر. تو كه برات سخت نيست، خرجي همنداره. كسي هم بهت تشر نميزنه. جلوتو نميگيره. از كسي هم خجالت ورودرواسي نداري ، پس بيا و اين بارو واسه دل من، دست از سرم بردار. بذاريه دفعه هم كه شده، اون جور كه بايد كار كنم.
چيزي نمونده صبح بشه. سرخي خورشيدم اومد. الانه كه منوببينن، پس بيا و با هم كنار بياييم. تو يه ساعت بي خيال من باش، منمبقية عمرمو هر چي تو بگي انجام ميدم.
چي، دروغ ميگم؟ نه باور كن نميخوام كلك بزنم. البته حق داريكه حرفمو باور نكني. اونقدر به مردم دغل و دروغ قالب كردي كه ديگهخودت هم حرف هيشكي رو قبول نميكني.
آره، دروغ ميگم؟ چيه؟ ميخواي چيكارم كني؟ اصلاً من ميخواماينجا بغل اينا روي خاكريز نمور بخوابم. كي گفته نميتونم؟ حق هم دارم ، خيلي هم خوب. اصلاً برو گمشو ديگه نميخوام قيافة نحستو ببينم.ميدوني؟ ديگه ازت حالم بهم ميخوره. ازت بدم ميياد. بيخود همنيشخند نزن. من كه ميدونم تو همة زورتو ميزني تا من اين دو تا رونبرم عقب، ولي من از تو غُدترم . فهميدي؟ قيافه بگير، بخند، بي خودنبود خدا از بهشتش بيرونت كرد. جداً كه دست خدا درد نكنه. اگه قراربود اونجا بموني كه پدر بندهها رو در ميآوردي. واقعاً كه خيلي متكبر وپستي. هر چي بهت بگن، كم گفتن، اصلاً هيچي سرت نميشه. يه ذرهعقل داشته باش. درسته خدا ولت كرده كه هر كاري ميخواي بكني، وليآخرش بايد حساب پس بدي. مگه مارو ول نكرده؟
باشه بكن. هر كاري دوست داري بكن. اصلاً منو بگو دارم با كي حرفميزنم ، از كي دارم خواهش و التماس ميكنم.
آه خدا، كاشكي يه قدرتي بِهِم ميدادي تا بتونم اينارو ببرم عقب.اگه اين كارو ميكردي خيلي خوب بود. اون وقت از هيشكي، حتي خودمخجالت نميكشيدم. اون وقت به هر كس التماس نميكردم.
خيلي حيف شد. اگه همون دو ساعت پيش، وقتي با بچههاميرفتيم عقب، خودمو بهشون ميرسوندم و قضيه رو ميگفتم، الان اينااينجا نبودن. تقصير خودم بود كه مثلاً اومدم از تيررس دوشكا كه از رويجاده، پشت سرمون شليك ميكرد، دور بشم. اگه دنبال بچههاميرفتم، سر از اينجا درنمي آوردم.
چقدر آروم كنار همديگه دراز كشيدن. اول كه ديدمشون، خيلي جاخوردم. خب عجيب هم بود. دو نفر كه پايين خاكريز دراز كشيدن وصورتاشونو چسبوندن به هم. خشكم زد. كاشكي راهمو ميكشيدم وميرفتم. اصلاً وقتي كه دست انداختم و يقة يكيشونو گرفتم و بهشگفتم:
ـ دِكي، شما دو تا اينجا چيكار ميكنين، زير آتيش دشمن، الانه كهعراقيا سر برسن. زود باشين بلند شين بينم...
كاشكي روشو برنگردونده بودم. خونِ خالي بود. مث اينكه تير بهگلوش خورده بود و خون از حلقش زده بود بيرون. ولي مث اينكه اونيكي ديرتر شهيد شده بود كه تونسته بود خودشو به اين برسونه وصورتشو ببوسه. چشماش كه داغون شده، چه جوري اينو پيدا كرده؟اونم تو تاريكي شب كه ستارههاش خمپاره و تيره. خوش به حالشون.حتماً خيلي با هم جور بودن. اصلاً شايد برادر بودن. قيافه هاشون كهميخوره. ولي سنّ و سالشون نه. انگار اون يكي، دو سال بيشتر از ايننداشته باشه.
با همة اينا، خوش به حالشون كه شهيد شدن و رفتن. نه اينكه مثمن بمونن و با شيطون زبون نفهم دهن به دهن بشن. هيچ فكرشونميكردم كه توي جبهه شيطونو ببينم. اونم تو خط مقدم، تو عمليات وزير آتيش. لا مصّب هر جا كه بتونه زهرشو ميريزه. اينجا هم ول نميكنه.خدا لعنتش كنه.
حالا چه جوري اينارو ببرم عقب؟ من كه قدرتشو ندارم. تازه، اگرمبتونم، يكي رو ميبرم عقب. اون يكي ديگه چي؟ نميشه كه همينجوري ولش كنم و برم. اينا كه اينجوري همديگر رو دوست داشتن واينقدر به هم علاقه داشتن كه صورت به صورت هم شهيد شدن، مگه منميتونم جداشون كنم؟
خدايا، شر شيطونو كم كردم ولي حالا چيكار كنم؟ خودت يه قدرتيبده تا هر دوي اينارو ببرم عقب. از همون اول كه از خاكريز زديم بالا، هيبه خودم گفتم از بچهها عقب نيفتمها. اگه اون دوشكا كه رومون آتيشميريخت، كارش ساخته شده بود، اينا اينجا نميموندن. حتماً اينا هماومده بودن كه دوشكا رو خفه كنن. آره همين طوره. اصلاً اين چند شبههمة حملهها واسة زدن اين لامصب بوده كه راه به راه پاتك نزنن. بيخودنيست اينقدر سخت مقاومت ميكنن.
هوا هم كه داره روشن ميشه. حالا چيكار كنم؟ گيج موندم. خداياخودت يه كاري بكن. از من كه ديگه كاري ساخته نيست. حتي فرصتندارم كه روشون خاك بريزم. اگه اينجا بمونن كه مفقود ميشن. عينبچههاي دستة يك.
خدا بيامرزا چقدم سنگينن. اصلاً نميشه هيچ كدومشونو تكونداد. هر دو تاشون عين هَمو هم وزن همن. چقدرم قشنگن. عين دو تابرگ سرخ گل لاله كه از شاخه جداشون كرده باشن و بذارنشون كنارآتيش. سرخ سرخ عينهو خون. خون چيه مث يه تيكه خورشيد. اصلاًمث خود آفتاب شدن.
همين بادگير و سربند سبز شون نشون ميده كه بسيجي هستند.وگرنه منم نميشناختمشون. اونقدر جنازة عراقي ريخته اينجا كه معلومنيست چه خبر بوده. حتماً بدجوري درگير شدن.
آهان يادم اومد. من كه نميتونم تنهايي ببرمشون عقب، هوا همداره روشن ميشه، پس خوبه حداقل كاري رو كه ميتونم، انجام بدم. آرهخوبه پلاكهاي دوتيكشونو نصف كنم و يكيشو با خودم ببرم عقب. اينطوري بهتره حداقل ميشناسمشون و خونوادشونم مطمئن ميشن كهشهيد شدن. حالا بهتره دگمة يقشونو واكنم و پلاكو دربيارم. آره اين فكرخوبيه.
شمارو به خدا منو ببخشين. خودتون كه ديدين كاري نميتونمبكنم. زورم نميرسه. اصلاً من كه فكر ميكنم خودتون از خدا خواستينكه اينجا بمونين، آره همين طوره. و گرنه حتماً يكيتون كه بعداً شهيدشده ميتونسته اون يكي رو ببره عقب.
باشه. هر جور خودتون ميخوايين. من كه كاري از دستم ساختهنيست ، حداقل پلاكاتونو ببرم عقب كه مفقود الاثر نمونين. خدا منوببخشه. شما هم همين طور. فقط دعا كنين سالم برم عقب تا هر سهتاييمون مفقود نشيم!
حمید داودآبادی