در سوگ امام راحل
|
|
|
سیدمحمود طاهری از غم دوست در این میکده فریاد کشم ***دادرس نیست که در هجر رخش دادکشمسـال ها می گذرد، حـادثـه ها می آیـد *** انتـــظار فـــرج از نیـــمه خــرداد کـــشم1 اوج گرفتی و برفراز، مقام کردی؛ در سرزمین سبز عشق و در وادی نور، و ما را نیز به پاکی ها و نیکی ها فراخواندی؛ به سرزمین نجابت و به کوی دیانت. انفاس قدسی ات ای روح الله! مسیحایی بود و کلامت آسمانی، که با آن، تشنگان را آب حیات می بخشیدی و مردگان را جان، و تو آن((شاهدی)) نبوده ای که غبار فراموش شدن و عجوز گردیدن بر چهره ات بنشیند. همان گونه که مولوی گفته بود: آن شاهدی نی ام که فردا شود عجوز *** ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم سلام بر تو که سرچشمه مهربانی بودی و صلابت، مظهر صفا بودی و رحمت و منادی یک دلی بودی و و وحدت. سلام بر تو ای روح خدا که یک بار برای همیشه به ما آموختی که ما((می توانیم))، و این گونه به ما کرامت و عزت بخشیدی و درس خودباوری و اعتماد به نفس به ما آموختی. عروج ملکوتی روح خدا ایمان و توکلش به پروردگار، چنان سرشار از اعتماد به نفسش کرده بود که نه غرب توجه او را به خود جلب کرد و نه کاستی های حاصل از قرن ها خواب آلودگی زمام داران و مردم، ناامیدش ساخت. تو ای روح الله! از آن ها نبود ای که آرامش پرجاذبه گوشه نشینی، از رنج و درد مردمان سرزمینت بی خبرت سازد و لذت تقوا و درس و بحث، از مبارزه با زر و زور و تزویر، بیگانه ات کند؛ که اسلام از میان عالمان دین، ((مجاهدانشان))2 را برترین ها می داند؛ آنان که برخود سخت می گیرند تا دیگران در آرامش باشند و رنج بیداری را تحمل می کنند تا انسان ها خواب راحتی داشته باشند، و دردسرها می کشند تا دردسر مردمان را فروبنشانند. چه زیبا سروده است صائب تبریزی: گُل در میان کوره بسی درد سرکشید *** تا بهر دفع درد سر ما گلاب شد شعر هر گمان باد و مباد آن که تو را گریه کنیم هفت پشت عطش از نام زلالت لرزید ماکه باشیم که در سوگ شما گریه کنیم؟ رفتنت آینه آمدنت بود، ببخش شب میلاد تو تلخ است که ما گریه کنیم ما به جسم شهدا گریه نکردیم، مگر می توانیم به جان شهدا گریه کنیم؟ گوش جان باز به فتوای توداریم، بگو با چنین حال بمیریم و یا گریه کنیم؟ ای تو با لهجه خورشید سراینده ما ما تو را با چه زبانی به خدا گریه کنیم؟ آسمانا! همه ابریم گره خورده به هم سر به دامان کدام عقده گشا گریه کنیم؟ باغبانا! ز تو و چشم تو آموخته ایم که به جان تشنگی با غچه ها گریه کنیم. محمد علی بهمنی پی نوشت ها: 1. دیوان امام، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(رحمت الله علیه)، 1372، چ1، ص 154. |