خدمتکار ناشناس

کاروانسرا شلوغ بود. خدمتکارها تند تند مشغول کار بودند. در ایوان دراز کاروانسرا چند تا سفره انداختند و شام را آماده کردند. یک نفر با صدای بلند فریاد زد: بفرمایید شام، شام آماده است.
همه دور سفره ها کنار هم نشستند. خدمتکارها کنار سفره ایستادند، در دست هر کدام کوزه آب و یک پیاله بود. هر که آب می خواست به او می دادند.
عبدالله کنار پیرمرد کاروان نشسته بود. لقمه لقمه از سفره بر می داشت. پیرمرد کاروان هم می خورد و هم حرف می زد. همه حواسشان به پیرمرد بود. عبدالله آب خواست. یکی از خدمتکارها گفت: بفرمایید آقا.
صدا برایش آشنا بود. انگار قبلاً این صدا را جایی شنیده بود. عبدالله رویش را به طرف خدمتکار کرد، آب را گرفت. در نور کم رنگ چراغ، چهره خدمتکار جوان را دید که با لبخند نگاهش می کرد.
عبدالله نگاهش را به سفره دخت و با خود گفت: باید او را جایی. دیده باشم. در این نور کم رنگ چراغ چهره اش خوب پیدا نیست ولی صدایش خیلی آشناست.
دوباره شروع کرد به خوردن، اما حواسش پیش آن خدمتکار بود. شامش را خورد و مثل بقیه از جا بلند شد. در گوشه حیاط نشست. موقع غذا خوردن خدمتکارها رسید، خدمتکارها کنار سفره نشستند. عبدالله توی تاریکی زُل زد به او.
خدمتکار زیبا رو لقمه ها را آرام از سفره برمی داشت. با خوشرویی به همه نگاه می کرد. رفتار خوب و صمیمی اش او را به یاد کسی می انداخت، اما کی؟ نمی دانست.
خدمتکارها هم شامشان را خوردند. سفره ها را جمع کردند. او از یک خدمتکار پیر پرسید: آقا ببخشید، این جوان زیبا رو، همان که هنگام خوردن شام کنار شما نشسته بود را می شناسید؟
خدمتکار گفت: مگر چیزی شده؟
- نه، فکر می کنم جایی او را دیده ام.
خدمتکار گفت: نمی دانم کیست. او بین راه به ما پیوست. یادم می آید که به رئیس کاروان گفت: «دوست دارم با کاروان شما به زیارت خانه خدا بیایم، به شرط این که به من اجازه بدهید جزء خدمتکارها باشم». رئیس کاروان هم قبول کرد.
- نگفت از کجا می آید.
- نه آقا، خیلی کم حرف است. کارش را خیلی خوب انجام می دهد. من هرگز جوانی خوش اخلاق تر و با ادب تر از او ندیده ام.
صبح زود کاروان حرکت کرد. عبدالله جوان زیبا رو را دید که پیاده به دنبال کاروان می آمد. تا ظهر کاروان یک سره حرکت کرد. عبدالله احساس گرسنگی کرد. دوست داشت جایی پیاده شوند و چیزی بخورند. اما رئیس کاروان گفت یک ساعت دیگر باید راه برویم، آن وقت به چاه آب خواهیم رسید. همین طور هم شد. آن ها سرانجام کنار کوهی به چاه آب رسیدند. خدمتکارها بار شترها را گرفتند و به آن ها و مردم آب دادند. عبدالله جوان زیبا رو را دید که وضو گرفت و همراه چند نفر در سایه صخره های بلند مشغول نماز شد. عبدالله همان طور که به او نگاه می کرد باز به فکر فرو رفت:
- یعنی کجا دیدمش؟ خیلی به نظرم آشناست. هر که هست از خانواده بزرگی است. حرف زدنش، رفتارش، نه او هرگز نمی تواند غلام و خدمتکار باشد.
نماز جوان زیبا رو کمی طول کشید. بعد از جا بلند شد و با بقیه خدمتکارها مشغول پهن کردن سفره و آماده کردن غذا شد. بعد از غذا همه آماده حرکت شدند. عبدالله زانو بند شترش را باز کرد و روی شتر نشست.
به اطراف نگاه کرد. جوان زیبا رو را دید که مشغول آب کشیدن از چاه بود. روی زیبایش در آفتاب برق می زد.
یک دفعه عبدالله آه کشید: وای این جوان، همان است که دو سال پیش همسفرم بود. آری خودش هست: علی بن حسین! «امام سجاد (علیه السلام)»!
با تعجب از شتر پایین پرید. رئیس کاروان و چند نفر دیگر از او پرسیدند. چه شده عبدالله؟ چرا این طور از شتر پایین پریدی!
عبدالله گفت: مگر نمی بینید چه آدم بزرگی بین ما هست!
پیرمرد کاروان پرسید: از چه کسی حرف می زنی؟
- آن جوان را می گویم. آن که لبِ چاه است.
همه نگاه ها به سوی جوان زیبا رو برگشت.
یکی گفت: مگر او کیست؟
- می پرسی او کیست؟ او فرزند رسول خدا «علی بن الحسین» است.
همه تعجب کردند. پیرمرد کاروان گفت: راست می گویی؟ پس چرا زودتر نگفتی، وای بر ما او در طول سفر به ما خدمت می کرد و ما به او دستور می دادیم، وای بر ما.
همه فوری از شترها پیاده شدند و به سوی امام سجاد (علیه السلام) حرکت کردند. دست و صورت او را بوسیدند:
- آقا ما را ببخش! به خدا تو را نمی شناختیم.
- ای فرزند رسول خدا اگر دستوری دادیم و بی ادبی کردیم ما را ببخش! خدا کند از دست ما نرنجیده باشی. آن وقت جواب خدا را چه بدهیم.
رئیس کاروان هم گفت: آقا چرا خودت را به ما معرّفی نکردید؟
امام سجاد (علیه السلام) با مهربانی گفت: من یک بار با کاروانی که افراد آن مرا می شناختند حرکت کردم. آن ها آن قدر به من احترام گذاشتند که مردم به پیامبر خدا، احترام می کردند. من دوست ندارم آن گونه با من رفتار شود. (این جوری راحت ترم. می خواستم کسی مرا نشناسد تا بهتر بتوانم به مردم خدمت کنم).
عبدالله نزدیک رفت و صورت آقا را بوسید و گفت: من بودم که شما را شناختم. دو سال پیش بود که در سفر حج با شما همسفر بودم.
امام لبخند زد و با مهربانی دست او را گرفت. از نگاه و لبخندش معلوم بود که همان روز اول او را شناخته است.
کاروان خوشحال بود. خوشحال از این که فرزند پیامبر با آن ها همسفر است.

محمود پوروهاب
منبع: قاصدک، شماره 29، صص 112 – 110.