لبخندهای خاکی
لبخندهای خاکی
هر بچه بسیجی که زیادی لاغر بود و به قول معروف استخوانی بود، لقب خاصی از طرف بچه های همقطارش می گرفت که کنایه از این بود که چنین اندامی را در نتیجه زهد و ایمان و عبادت مستمر پرورش پیدا کرده است ، هر وقت می خواستند این تیپ بچه ها را به هم نشــان دهنـــد، از آنها بعنـــوان (( هیکل عقیدتی )) نام می بردند برای سلامتی فرمانده ....
هیکل عقیدتی
پلنگ صورتی در عملیات
نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)
معلوم بود این آدم قبلاً ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته
الهی دستتان بشکند!
عصبانی شدیم. میدانستیم منظور دیگری دارد اما آخه چرا این حرف رو زد؟
یک لیوان آب خورد و گفت: «گردن صدام رو !!!»
اینجا بود که همه زدند زیر خنده!
با صدای بلند گفت: «آی بسیجیها !» همه گوشها تیز شد که چی میخواهد بگوید. ادامه داد: «الهی دستتان بشکند!»...
ترسیدم روز بخورم ریا بشه
یکی از بچههای دسته بود. خوب میشناختمش. مشغول جنگ هستهای بود. آلبالو بود یا گیلاس، نمیدانم. آهسته طوری که فقط خودش بفهمد، گفتم: «اخوی، اخوی! مگه خدا روز را از دستت گرفته که نصف شب با نفست مبارزه میکنی؟»
او هم بیمعطلی پاسخ داد: «ترسیدم روز بخورم ریا بشه!!!»
به احترام پدرم
رفتم سراغش دیدم كسی زیر دستش نیست طمع كردم و جلدی با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما كاش نمینشستم. چشم تان روز بد نبیند با هر حركت ماشین بی اختیار از زور درد از جا میپریدم.
ماشین نگو تراكتور بگو. به جای بریدن موها، غلفتی از ریشه و پیاز میكندشان! از بار چهارم هر بار كه از جا میپریدم با چشمان پر از اشك سلام میكردم. پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد اما بار آخر كفری شد و گفت: «تو چت شده سلام میكنی؟ یكبار سلام میكنند.»
گفتم: «راستش به پدرم سلام میكنم.»
پیرمرد دست از كار كشید و با حیرت گفت: «چی؟ به پدرت سلام میكنی؟ كو پدرت؟»
اشك چشمانم را گرفت و گفتم: «هر بار كه شما با ماشین تان موهایم را میكنید، پدرم جلوی چشمم میآید و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام میكنم!»
پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانهای خرجم كرد و گفت: «بشكنه این دست كه نمك نداره...»
مجبوری نشستم وسیصد، چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام كردم تا كارم تمام شد.