دلنوشته های راهیان نور
اينجا طلائيه ... عجب طلائيــه!!
طلائیه سرزمين خيبر است.
خاكش بوي حسين خرازي ميدهد.
بوي عطش حسين را، بوي سيب ....
طلائيه يادگار همت است، هركس همت مي خواهد، بيايد طلائيه.
همت آدم را ياد پركاري و اميد مياندازد، همان حاج همت هميشه بانشاط، همان حاج همت كربلايي و ولايتي...
نميدانم چرا ياد حاج همت افتادم،
حاج ابراهيم همت با انگشت باندپيچي شده و لبخند زيبا!
طلائيه؛ دست قطع شده حسين خرازي مرا برد به علقمه!، ياد حضرت ابالفضل العباس انداخت مرا...
من اينجا چكار دارم؟ چكار ميكنم؟
كار داشتم يا كارم داشتند؟!!
شهدا، با شما سر لج افتادهام، نميبينيد؟ كفشهايم را از پا در نياوردم، با شما صحبت و زمزمه نكردم!
ولي باز آمدم،
چقدر راحت ميشوم اينجا!
طلائيه! تو جمع ضدين هستي!
آب، آفتاب، خاك، باد
آرامش و فرياد، شادي و حزن، اشك و خنده با هم توأم شده...
عده اي باهم نجوا ميكنند، برخي تنها نشستهاند!
چقدر محزونی طلائيه!
سنگ صبوري طلائيه؟!!
تشنهام، حيرانم، ميخواهم فرياد بزنم، داد و هوار راه بيندازم، باز بگويم كه چقدر خوشخالم و شرمگين..
يكي آن طرفتر بلند بلند گريه ميكند و ميگويد: "قربونتون برم، شرمندهام ..."
و بلندي هق هق گريهاش، چقدر مرا شرمندهتر كرد.
صداي مادر مادر و زهرا زهراي اين هيأت عزاداري متوقفم كرد، آتشم زد، قلمم را روان كرد...
هرچه هست بيرق سرخ و سبز است و صداي آقا بيا، آقا بيا.
نميدانم چرا اين كاروان همهاش حضرت فاطمه(س) را صدا ميزنند.. و زمزمه ميكنند:
غم صورت نيلي، غم پهلوي شكسته و ....
طلائيه! چرا اينجا همهاش روضه حضرت زهرا(س) و حضرت عباس(ع) ميخوانند...
يكي به داد من برسد، با اين همه چرا....؟
شهدا با شما هستم!!
مگر غير از اين است كه شما خودتان مرا دعوت كرديد؟
مگر غير از اين را ميتوانم باور كنم؟
ديروز ميخواستيم بيايم طلائيه، نميدام چرا امروز آمديم؟
برنامهها عوض ميشوند، دست من نيست، فهميدهام فقط مكلفم برنامهريزي كنم، اجراي آن با من نيست، دست شماست،
براي همين هم ادعايي نميكنم، فرياد نميزنم، جوش نميآورم، ميخندم، شوخي ميكنم، خوب شدهام.....
اين موسيقي "ازكرخه تا راين" هم ديوانهترم كرده، ياد شيمياييها افتادم....
طلائيه، شيميايي هم غلظت تو را بيشتر كرده...
نميدانم تو هم شيميايي شدي يا نه؟، ولي!!
طلائيه عجب طلائيــه!!
دلنوشته ای از علیرضا رجبی
چطوري؟! حال و احوال جاده چطور است؟! از كولهبارت چه خبر؟! چه ميدانم آبي، ناني، كاسهاي، شايد هم دلي! كبوترهاي دلت را هم آوردهاي؟! ميدانستم يادت نميرود! تو با مرامتر از اين حرفهايي..! حتماً تو هم مثل من نفست در شهرها گرفته، آمدهاي اين جا تا نفسي تازه كني، تا يك هواي پاك و خوشبو و خدايي بفرستي توي ريههات و دوباره جان بگيري ، اينجا انگار به آسمان نزديكتر است.
حتماً تو هم آمدهاي سر اين سفره دو سه تا ليوان آب خنك نوشجان كني و حال بيايي ، آن وقت برگردي در دل همان شهر! شهري كه عجيب منتظر آدمهايي است كه راه و رسم را خوب بلد هستند ،جلوتر برو، دست را بگذار بر سينه و سلام كن، تو هم صاف و ساده سلام كن و بگو انسانات آرزوست!
بعد از اين گپ خودماني، اجازه بده كمي با هم جديتر سخن بگوييم، ما ميهمان چه كساني هستيم و به كجا ميرويم.
بي رودربايسي، اگر براي تفريح و وقتگذراني هم آمده باشيم، بگذار تا بدانيم، چه اتفاقي قرار است بيفتد.
اردوي راهيان نور از سويي مرحله آغازين حركت عاشقانه است و از سويي ديگر مرحله اوج و فناي تربيتشدگان مكتب عاشورايي است.
حضور در سرزمينهايي كه حماسههاي بزرگي در ابعاد مختلف مادي، معنوي و عشقي در آن رخ داده است، حتماً مؤثر است، اين سرزمينها چون ميزبان انسانهاي تحول يافته و عارفان فنايي بوده، خود مبدأ تحول و شكوفايي شده، آنچنانكه گرد و غبارش قلبهاي زنگارگرفته را صيقل ميهد و آيينهاي است تمامنما از حضور در محضر الهي.
دراين مسيرهيچكس نميتواند هادي باشد الا اينكه هدايتشده باشد.
هرچند ديدن مناظر مختلف مناطق جنگي مفيد است اما كافي نيست، پس گوشهايمان را از هميشه آمادهتر و شنواتر نماييم.
و حال كه قرار است پرچم انقلاب سرخ خميني را نسل به نسل، برفراز اين مرز و بوم برافراشته نگهداريم تا انشاءالله آن را تحويل صاحبش نماييم، ناگزيريم تجربيات انقلابي كه آسان به دست نيامده است را كسب كرده، به نسل بعديمان منتقل نماييم.
به اين ترتيب از هميشه محتاجتر به شهداء و يادگاران و همسنگران آنانيم و اگر اينان نتوانند تصوير صحيحي از رسالتي كه بر عهدهمان است ترسيم نمايند، بايد براي دلمان فكري كنيم.
دلنوشته اي ديگر براي زائرين
علي رضا رجبي