توجیه منطقه
در چند روز گذشته، هر لحظه برایم درس تازه ای بود. سعی کردم که نهایت استفاده و بهرگیری را از جبهه داشته باشم. به هر جا و هر سنگر و هر کس و هر خمپاره که می نگرم، احساس می کنم که در همه ی آن ها عبرت هایی نهفته است و من نباید آن ها بی بهره باشم. خدای را سپاس می گویم که به من توفیق داد تا در محیط انسان سارز ئو محل تکامل قدم بردارم و به سوی او راه یابم و لحظات زیبای بیم و امید و مرگ و زندگی را با چشم خود، مشاهده کنم و راه چگونه زندگی کردن و چگونه مردن را بیاموزم.
وقتي كه جنگ شروع شد ، داوطلبانه رفت به جبهه . شش ماهي سر پل ذهاب آن جا بود . پس از پايان ماموريت به پذيرش سپاه رفت تا براي ادامه ي خدمت ، لباس سبز سپاه را به تن كند . مورد پذيرش قرار گرفت و به محافظان امام « ره » پيوست …
يك شب براي استراحت به منزل آمده بود . خيلي خوشحال به نظر مي رسيد . از او پرسيدم : « چه خبر مهدي جان ، خوشحالي ؟! »
در جواب گفت : « ديشب ، امام آمد اسلحه دوستم را كه در حال نگهباني بود ، گرفت و خودش به جاي او 2 ساعت نگهباني داد . وقتي نگهباني تمام شد اسلحه را آورد و بعد رفت وضو گرفت و به نماز شب ايستاد . »
وقتي اين جملات از زبانش جاري مي شد ، از خوشحالي مردمك چشمانش به رقص آمده بودند . بعدها كه مهدي شهيد شد ، فهميدم آن پاسداري كه امام به جايش نگهباني داده بود ، خودِ مهدي بود .
راوي : مادر شهيد مهدي خندان
ارسال خاطره : علي اصغر محمد علي ـ آمل
۲۵ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۷:۵۷
صداى طوطى همسايه را شنيد:
- سلام خانم!سلام خانم!
برگشت و مرد همسايه را ديد كه با طوطى اى بر دوش از مقابل پنجره مى گذرد.
يادش آمد! احمد تازه ديپلم گرفته بود اين عكس را براى تصديقش انداخت. همان موقع كه در قنادى پدرش- متوسليان يزدى- كار مى كرد، آنجا هم طوطى اى بود كه گاه احمد آن را به خانه مى آورد و او با ديدن شيرين كارى هايش به خنده مى افتاد...
لبخند لحظه اى در ميان خطوط درهم صورت زن نمايان شد.
حالا زن همسايه از مقابل پنجره مى گذشت. مرد جوانى همراهش بود. مقابل پنجره كه رسيدند، زن ايستاد و پسرش را نشان داد:
- سلام خانم متوسليان! اين احمدمه، همان كه تعريفش را كرده بودم. خدمتش تازه تمام شده.
همين ديروز از سر پل ذهاب آمده.
پسر جوان به زن سلام كرد و رو به مادرش برگشت. او هم براى پيرزن سرى تكان داد و گفت: دختر اقدس خانم را برايش در نظر گرفتم. مى شناسيدش. همان كه در جلسات قرآن مى خواند قرار خواستگارى را گذاشتيم، مى آيم سراغتان.به همه گفتم، بى شما اصلا پا جلو نمى گذارم كه براى احمدم زن بگيرم!
زن با لبخند برايش دست بالا آورد. زن از مقابل پنجره گذشت، و پسرهم. و مادر به ياد آورد آخرين ديدار با احمد را... همه چيز مقابل چشمش جان گرفت. حس كرد بايد براى كسى كه مقابلش نشسته از آن روز صحبت كند. گفت:
«صبح روزى كه قرار بود به لبنان بروند، بيدارش كردم گفتم احمد جان! بلند شو صبحانه بخور، بعد برو.
با يك شتابى آماده رفتن شد و گفت: نه مادر! من وقت صبحانه خوردن ندارم. بايد بروم به كار نيروها برسم. بعد با من خداحافظى كرد و رفت. شب همان روز از تلويزيون ديدم آقاى محسن رضايى دارد درباره اعزام نيروهاى ايران به سوريه صحبت مى كند. بعد هم يك فيلم نشان دادند كه در صحنه كوتاهى از آن، احمد را ديدم كه داشت همراه بچه ها سوار هواپيما مى شد. اين آخرين بارى بود كه بچه ام را ديدم.»
در باز شد. دختر كوچكى به درون دويد. مى خنديد و عروسكش را بالا و پايين مى برد.
- مادربزرگ، مادربزرگ، عروسكم دارد حرف مى زند، حرف مى زند، ببين!
زن لبخند زد و آغوش گشود. پيش دويد.
- سلام عزيزم، كى آمديد؟
- همين الان ببين عروسكم حرف مى زند!
و عروسكش را بالا آورد.
زن با چشمان به اشك نشسته عروسك را گرفت.
- من كه چيزى نمى شنوم. اما عيب ندارد، عوضش خيلى خوشگله!
- مادر مى گفت، بچه كه بود، يك عروسك شبيه اين داشت. راست مى گويد مادربزرگ؟
- معلوم است كه راست مى گويد دخترم. دايى احمدت قبل از اينكه برود لبنان، يكى شبيه اين براى مادرت خريد.
دخترك كه جوشش دوباره اشك را در چشمان مادربزرگ ديد، بلند شد ورو به پنجره رفت.
در باز شد. زن جوانى وارد شد. چادر سياهش را در دست گرفته بود.
- سلام مادر!
مادر برگشت و رو به او لبخند زد و كوشيد با پشت دست اشكهايش را پاك كند.
مادر بيست و شش سال داشت كه انتظار مى كشيد. يعنى هنوز هم اميد داريد كه حاجى برمى گردد؟
زن سر تكان داد. دخترش به روى او خم شد.
مادرببين، تو اين كتاب كه تازه دستم رسيده راجع به داداش احمد چى نوشته.
مادرلبخند زد و مشتاقانه چشم به دستهاى دخترش دوخت كه كتابى را پيش مى آورد.
- راجع به زندگى حاج احمد آقاست. آخرش هم يك خاطره از دوست و همرزم حاجى نوشته شده ببين!
مادر كتاب را گرفت و نگاهى به جايى كه دخترش نشان مى داد، انداخت.
زن جوان كتاب را مقابل صورتش آورد و بلند برايش خواند:
-« از فرط خستگى و بى خوابى، چشم هايمان را به ضرب چوب كبريت بازنگه داشته بوديم. آن شب مردم ايران جشن پيروزى گرفته بودند و صداى تكبير به شكرانه فتح خرمشهر از راديو و بلندگوهاى واحد تبليغات به گوش مى رسيد. همانطور كه داشتم خواب آلود از كنار خاكريز جاده شلمچه مى گذشتم، زير نور منورها ديدم حاج احمد با چند نفر از بچه بسيجى ها كه پرچم سبز در دست داشتند، دارد حرف مى زند. جلوتر رفتم. شنيدم يكى از بچه ها به حاج احمد مى گفت حاج آقا! بى خوابى اين چند شب، امان ما را بريده. ان شاءالله امشب با يك خواب ناز و پرملاط تلافى مى كنيم! حاجى دستش را روى دوش او انداخت و او را با خودش از سينه كش خاكريز بالا برد. جايى را در روبه رو، و در آسمان سمت غرب نشان داد و گفت: ببينم بسيجى، مى دانى آنجا كجاست؟ آن بنده خدا كه كمى گيج شده بود گفت نمى فهمم حاج آقا! اين پرچم خودمان را آنجا بزنيم. در انتهاى افق... هر وقت آنجا رسيدى و پرچم خودت را كوبيدى، بگير راحت بخواب!
زن جوان كتاب را پايين آورد و به مادر نگاه كرد. دختر سر به دامن او گذاشته و خوابش برده بود.
- مادر، خدا مى داند سالها هر بار اين جمله حاج احمد به يادم مى افتاد، كلافه مى شدم كه خدا، افق كه انتها ندارد، پس مقصود حاج احمد چه بوده و امروز بالاخره فهميدم.
آن هم وقتى كه تيتر روزنامه را خواندم كه از قول خبرگزارى هاى غربى نوشته بودند كه جبهه بنيادگرايى اسلامى زير پرچم محمد (ص) تشكيل شده. منظور حاج احمد از انتهاى افق اين بود. هر چند اين هنوز از نتايج سحر است. آخر، افق كه انتهايى ندارد! نگاه مادر و دختر همزمان به آن سوى پنجره لغزيد. گويى حاج احمد در انتهاى افق ايستاده و به آنها لبخند مى زند. لبخندى كه به رنگ خورشيد، خونرنگ است.
اصغر استاد حسن معمار
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
موقع ناهار بود. غذا را گرم کرده و با دوستان دیگر سر سفره نشسته بودیم. در همین حین، صدای اذان بلند شد. آقای محمد نژاد از سر سفره بلند شد و رفت که نماز بخواند به او گفتیم:
غذا سرد می شود و از دهان می افتد.
او گفت: عیبی ندارد. دوباره گرم می کنم. شما بخورید.
آقای محمد نژاد نمازش را خواند و بعد قرآن جیبی اش را از جیب بغل لباسش بیرون آورد و شروع کرد به خواندن قرآن. بعد از ده دقیقه آمد و غذایش را خورد.
در اولین ساعات عملیات والفجر 3 و در زمانی که حمله اوج گرفته بود؛ یکی از بچه ها حسن را صدا زد. او به دنبال صدا رفت و وقتی همرزمش را دید که از ناحیه پا زخمی شده. با عجله او را به نقطه ی امنی رساند و دوباره بر گشت.
اما در این لحظه بود که د ر روشنایی منورهای عراقی در معرض دید دشمن قرار گرفت و در اثر اصابت ترکش خمپاره، روی زمین افتاد. ترکش به سر و گردن او خورده بود و خونریزی شد یدی داشت. با این حال حسن دست راستش را روس سرش گذاشت و در حالی که سه بار الله اکبر گفت به شهادت رسید.
از او سوال کردم:
چی شده داداش؟ چرا ناراحتی و نمی خوابی؟
علی به آرامی گفت:
قول می دهی به بابا چیزی نگویی؟
گفتم: قول می د هم.
علی بعد از مکث گفت:
چند روز است که بچه های امدادگر برای آموزش به من آمپول تزریق می کنند. چون تازه کار و نو آموز هستند، تخصص آمپول زنی را ندارند وبرای همین است که پاهایم کبود شده است و ورم کرده و از شدت درد نمی توانم بخوابم.
من که ناراحت شده بودم، گفتم:
برای چه داوطلب این کار شده ای؟
علی گفت:
اگر بچه های امداد گر الان خوب تمرین نکنند، در جبهه ممکن است مرتکب اشتباهی شوند که قابل جبران نباشد.
بچه ها! ما نباید تحت تاثیر حرف های دبیر ادبیات باشیم.
ما به او اعتراض کردیم و گفتیم:
چرا؟ او که حرف های خوبی می زند.
او گفت: دبیر ادبیات کمونیست است. حتی یک بار هم از دین و مذهب حرفی نزده.
یک روز که د ر کلاس بحث داغ شده بود، دبیر ادبیات شروع به صحبت درباره ی حضرت علی کرد و فقط از شجاعت و جوانمردی امام حرف زد. همه سرا پا گوش بود ند که یک دفعه عباس علی از جا بلند شد و از معلم اجازه گرفت تا حرف بزند. معلم به او اجازه داد و عباس علی با شجاعت گفت:
شما نمی توانید مولای متقیان حضرت علی را با مارکس و لنین مقایسه کنید. حضرت علی در عین شجاعت و دلیری، عابدترین و زاهدترین مردم بود. خداوند کسی مانند علی را نیافریده است. این بی انصافی است که علی را با دیگران مقایسه کنید.
سپس گفت: شما حرف های خودتان را زدید و ما گوش کردیم. حالا اجازه بدهید که ما هم حرف بزنیم و شما گوش کنید. مبارزه با ظلم و ستم وقتی ارزش دارد که در خط اسلام باشد.
شب ها کجا می روی؟
و او جواب درستی نمی داد. یک شب مادرم به او گفت:
بهتر است خودت بروی دنبالش و ببینی که کجا می رود.
پدر دنبال محسن رفته بود و او را در نماز خانه ی پایگاه بسیج در حال نماز خواندن دیده بود. پدرم سرش را روی در مسجد گذاشته و گریه کرده بود. وقتی به خانه آمد، چشمانش سرخ سرخ بود. رو به مادرم کرد و گفت:
به خدا قسم که ما از این بچه غافل بودیم. در حالی که او خود راهش را انتخاب کرده است.
او حتی در همین دوران ترک تحصیل کرد تا بتواند کار کند و به عنوان بزرگتر خانواده، مخارج زندگی را تامین نماید. حتی زمانی که تصمیم گرفت ازد واج کند، چون پول کافی نداشت، با غیرت و پشتکاری که داشت، به چابهار رفت و بعد از مدتی کار و تلاش با دست پر بر گشت و پول دامادی اش را فراهم کرد.
همسرم آرزو داشت که از نزدیک امام خمینی را ملاقات کند. این علاقه باعث شد که موتور سیکلتش را بفروشد و با پول آن برای سفر به جماران آماده شود. من هم به د یدار امام علاقمند بودم؛ همراه او رفتم. هر روز صبح می رفتیم جلوی مسجد جماران می نشستیم و منتظر می ماندیم تا فرصتی پیدا شود و امام را ببینیم. اما موفق نمی شدیم. شب به مسافر خانه بر می گشتیم. پند روزی طول کشید تا بالاخره موفق شدیم به دیدار امام برویم. غلام رضا از این قضیه خیلی خوشحال بود و همیشه خاطره ی آن را برای دیگران تعریف می کرد.
یکی از دوستانش تعریف می کرد:
یک روز در جبهه، یکی از تانک های عراقی به طرف ما می آمد. غلام رضا وقتی که دید هر لحظه ممکن است جان همرزمانش به خطر بیفتد، آرپی جی را برداشت و با شلیک یک گلوله، تانک را منفجر کرد. د ر همین حین ترکشی به پیشانی اش خورد و زخمی شد. وقتی او را برای پانسمان به پشت خط رساندند، در بیمارستان دوام نیاورد و گفت:
من باید بروم.
هر چه دکتر ها گفتند که بماند و استراحت کند، قبول نکرد و. گفت:
حال چه وقت استراحت است.
به طرف خط مقدم رفت و دیگر بر نگشت.
یک شب در خواب دیدم که غلام رضا به خانه آمده، اما یک پا و یک دست ندارد. من که وحشت کرده بودم، از او پرسیدم:
غلامرضا! چرا دست و پایت قطع شده؟
غلام رضا جواب داد:
ماد ر جان! من هم مثل حضرت عباسم که دستم را قطع کردند.
به او گفتم:
حالا بیا کنار ما بنشین:
جواب داد:
نمی توانم بنشینم.
بعد صورت من و پدرش را بوسید و خداحافظی کرد و قتی از خواب بیدار شدم، با خودم گفتم که حتماً غلام رضا شهید شده است. چند وقت بعد خبر آوردند که مفقود الاثر شده. دوازده سال گذشت تا استخوان های او را پیدا کردند و تحویل ما دادند و ما دفنش کردیم.
شما بروید. من می مانم تا کمک کنم و ماشین را از گل بیرون بیاوریم.
هنوز چند متر از ماشین فاصله نگرفته بودیم که صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. هلی کوپتر های دشمن همان ماشین را که د ر گل فرو رفته بود، هدف قرار دادند و همان جا حسن بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
جا داری؟
حسن آمبولانس را نگه داشت و به آن د و گفت:
یکی تان بیاید بالا.
یکی از مجروحان که جوان بود، با لهجه ی نیشابوری، به دیگری گفت:
شما بروید من می مانم.
و دیگری که پیر بود،؛ با لهجه ترکی گفت:
نه. شما جوان تری. شما بروید.
هیچ کدام حاضر نشد ند، سوار شوند. حسن گفت:
وقت نداریم. باید برویم. مجروحان باید به بیمارستان منتقل شوند. ممکن است ماشین را هدف قرار دهند.
وقتی به محلی که آن دو روی زمین افتاده بودند رفتیم، دیدیم که هر دو شهید شده اند.
در دوران انقلاب همراه او به تهران رفتم. یک روز که مهمان خواهرم بودیم، با عجله آمد و گفت:
باید برویم ساواک مرا شناسایی کرده خدا کند که خانه ی خواهرت را پیدا نکنند.
فوراً آماده شدیم و بعد از خدا حافظی با اتوبوس به سمت کاشان حرکت کردیم تا به منزل براد رش برویم. در بین راه، راننده ی اتوبوس گفت:
فرزندت محمود، ستوده شده ی خداست. او از یاران ماست او را عزیز بدار!
وقتی از خواب بیدار شدم، فهمیدم که فرزندم پسر است. وقتی به دنیا آمد، نامش را محمود گذاشتم.
سال ها بعد، محمود در تنگه ی چزابه، غسل شهادت کرد و به دوستانش گفت:
من امشب شهید می شود.
همان طور هم شد او ثابت کرد که از یاران ائمه ی اطهار است.
ایام انقلاب بود و شهر شلوغ. محمود هم مثل خیلی های دیگر هر روز به تظاهرات می رفت. یک شب خیلی دیر به خانه آمد ساعت از 12 گذشته بود خیلی نگران شده بودیم. وقتی آمد به طرف او دویدم و دیدم که د ست و صورتش خون آلود است. با نگرانی پرسیدم:
چه شده ماد ر جان! چرا دست و صورتت خونی شده؟
محمود گفت:
چیزی نیست. امروز نیروهای ارتشی به بیمارستان امام رضا حمله کردند و ما هم با چوب و چماق دفاع کردیم. شیشه های بیمارستان شکسته و روی زمین ریخته بود. بر اثر هجوم عده ای، روی زمین افتادیم و زخمی شدیم.
در دوران انقلاب همراه او به تهران رفتم. یک روز که مهمان خواهرم بودیم، با عجله آمد و گفت:
باید برویم ساواک مرا شناسایی کرده خدا کند که خانه ی خواهرت را پیدا نکنند.
فوراً آماده شدیم و بعد از خدا حافظی با اتوبوس به سمت کاشان حرکت کردیم تا به منزل براد رش برویم. در بین راه، راننده ی اتوبوس گفت:
وقتی راننده ماشین را نگه داشت؛ چند نفر وارد اتوبوس شدند و یک راست آمدند سراغ قربان علی. او را گرفتند و در حالی که کتکش می زدند، گفتند:
بچه دهاتی لات! برو پایین.
من فریاد زدم و گفتم:
ولش کنید. چرا می زنیدش
یکی از آنها داد زد:
تو خفه شو!
و کشان کشان او را با خود برد ند. اما او خیلی آهسته به من گفت:
برو فلکه شاه عباس و بپرس خانه ی شیخ عباس کجاست.
او را برد ند. من که هیچ پولی به همراه نداشتم و جایی را بلد نبودم، زدم زیر گریه. راننده ی اتوبوس کمی پول به من داد و پیاده ام کرد. گوشه ی خیابان ایستاده بودم و نمی دانستم که باید چکار کنم. چند ساعت بعد، دیدم قربان علی آمد کتک مفصلی خورده بود و نای راه رفتن نداشت. پشت پاهایش را داغ کرده بود ند. اما با این حال مرا د لداری می داد و می گفت که چیزی نشده.
چند روز بعد به نیشابور بر گشتیم. قربان علی دوباره شروع کرد به پخش اعلامیه. به او گفتم: نرو! دوباره گیر می افتی.
ولی او د ر جوابم می گفت:
باید تا پیروزی انقلاب مبارزه کرد.
وقتی تصمیم گرفت که به برود، پیش پدرش و گفت
اگر اجازه بدهید، من می خواهم به جبهه بروم.
پدرش گفت:
تو الان در بسیج خدمت می کنی. چیزی به سربازی ات نمانده فعلاً بمان تا وقت خدمتت برسد.
پدر جان! الان اسلام با یاری ما نیاز دارد. من یک امداد گر هستم و اگر بتوانم یک مجروح را نجات بدهم و بعدها از این مجروح ، نسلی متعهد و مومن به وجود می آید و پشتیبان اسلام باشد، می دانید چه قد ر ثواب دارد؟
شما هم در این ثواب سهیم هستید.
پدرش وقتی این همه روحیه و شور و شوق را دید، گفت:
پسرم برو! خدا به همراهت!
محمد رضا رفت و پنجاه روز بعد خبر مفقود شدنش را آورد ند.
مادر جان! من باید این پول ها را به چشم هایم بکشم، چون تو برای پیدا کردن پول خیلی زحمت می کشی.
عباس، اهل این نبود که از کسی کینه به دل بگیرد. سعی می کرد با همه ی مردم، حتی آن ها که در حقش بدی کرده بودند، خوش رفتار باشد. وقتی می خواست برود جبهه ی کرد و مدتها با هم قهر بود یم، رفت و با او هم خداحافظی کرد. وقتی به او گفتم که چرا این کار را کرده، در جوابم گفت: سراغ همه رفت وحلالیت می طلبید. حتی یک بار به خانه عمه اش که در تهران زندگی می کند.
آدم نباید کینه ای باشد من می خواهم بروم منطقه. باید از همه حلالیت بطلبم.
وقتی که آمد خانه و گفت: که می خواهد برود جبهه، به او گفتم:
تو هنوز کوچکی و سنی نداری. اگر بروی جبهه و برایت اتفاقی بیفتد، ما چه کار کنیم؟
در جوابم گفت:
اول خدا بعد د وازده امام و بعد شما،. مگر هر کس می رود جبهه شهید می شود؟ شهید شدن لیاقت می خواهد، سعادت می خواهد چه معلوم که من بروم و شهید شوم.
با همه ی این حرف ها، حاضر نشدم رضایت نامه اش را امضا کنم. پدرش هم همین طور. عباس که دیگر طاقتش تمام شده بود، گفت:
اگر رضایت ندهید، این برگه را می برم پیش مادر دوستم. او حتماً برایم امضا می کند.
وقتی این همه اصرار او را دیدیم، باباخره رضایت نامه را امضا کردیم. عباس که خیلی خوشحال شده بود، پیشانی و چشم های مرا بوسید و سرش را روی پایم گذاشت و گفت:
حالا دیگر راحت شدم.