توجیه منطقه
نماز ظهر در تابستان گرم اردوگاه شهید عرب را حاج آقا سلام داد . تعقیبات شروع شد .
پنج، شش صدای خفیف اما سنگین اصابت گلوله بلند شد، همه در صف نماز به یکدیگر نگاه می کردند .
فاصله که تا خز خیلی زیاد بود ، پس این صدا چی بود ؟... نماز ظهر در تابستان گرم اردوگاه شهید عرب را حاج آقا سلام داد . تعقیبات شروع شد .
پنج، شش صدای خفیف اما سنگین اصابت گلوله بلند شد، همه در صف نماز به یکدیگر نگاه می کردند .
فاصله که تا خز خیلی زیاد بود ، پس این صدا چی بود ؟...
چند نفر از بچه ها که برای دیده بانی رفته بودند خبر آوردند که دود غلیظ سفید رنگی در چند کیلو متری بلند شده است .
با قد قامت الصلاة حواس ها مجددا به نماز جمع شد . رکعت سوم که که تمام شد صدای آمبولانس ها در همه جای مقر پیچید . نماز عصر را سلام دادیم و به بیرون از نماز خانه دویدیم . چندین وانت و آمبولانس ، نزدیک اورژانس ایستاده و پشت سر هم ماشین پر از مجروح به سمت اورژانس می آمد! فاصله بین نماز خانه تا محوطه اورژانس را نفس زنان دویدیم و با صحنه وحشتناکی مواجه شدیم ،
تعداد زیادی رزمنده ، زیر آفتاب خوابیده بودند و به خود می پیچیدند . از دهانشان کف زیادی بیرون می آمد .
بچه های اورژانس همه مشغول کارند ، یکی آمپول می زند ، یکی تنفس مصنوعی می دهد ، یکی کف از دهان بیرون می کند و ...
لحظه به لحظه بر تعداد مجروحان شیمیایی افزوده می شود . باید هنگام راه رفتن مواظب باشیم که پا روی مجروحان نگذاریم . لباس های آلوده مجروهان را در آوردند ... پزشک اورژانس برای آخرین بار علایم حیاتی رزمندگانی را که تا چند لحظه قبل به هزار زور نفس می کشیدند، بررسی می کند و بعد از اطمینان از منفی بودن علایم حیاتی ، اجساد را به وانتی منتقل می کنند تا به سرد خانه فرستاده شود!
دستور داد تمام پیک گردانها و بی سیم چی ها در همان اورژانس مستقر شوند و از اورژانس بهداری ادامه عملیات رمضان را فرماندهی کرد.
رو ح الله مسوول دسته که برای هماهنگی و فراهم کردن وسایل ، زیر تیغ آفتاب رفت و آمد مي كرد، وارد سنگر شود ، صورتش قرمز شده است و از گردن و پیشانی و انگشتان دستش عرق می چکد . به او می گویم : روح الله بیا یک لیوان آب بخور تا گرما زده نشوی !
می گوید : نمی خواهم .
می گویم : هوا گرم است صورتت سرخ شده ، زیاد عرق کرده ای ، این آب را بخور ! روح الله دوباره به بیرون از سنگر می رود ، پس از مدتی خبر می رسد روح الله خادمی شهید شد و من به یاد لب تشنه اش می افتم .
هر چه به حاج آقا موحدی می گویم: سر شکسته را نمی شود پانسمان کرد و به امان خدا رهلایش کنید ، باید این شکستگی بخیه شود ،
می گوید : من باید برای سرکشی محورها سریع به خط بروم !
می گویم : حاج علی موحد ! شما چند دقیقه پیش با موتور به زمین خورده اید ! سرتان شکاف برداشته ! خونش بند نمی آید !
می گوید : پانسمان کن ، می خواهم بروم !
من هم سرش را پانسمان می کنم و او دوباره سوار موتور می شود و به راه خود ادامه می دهد!
گفتم : حاج آقا دستم یک ترکش کوچک خورده و شکسته است .
گفت : من هم دستم یک ترکش بزرگ خورده و قطع شده است و شذروع کردیم به خندیدن .
يكي از مجروحانی که به اورژانس می آوردند ترکش، بازویش را به شدت زخمی کرده، اما این مجروح اصلا احساس درد نمی کند به چهره نورانی او خیره می شوم و می گویم درد داری؟
می گوید نه زیاد!
می گویم مسکن می خواهی؟
می گوید نه!
آتش دشمن کم می شود و مجروح را با آمبولانس به عقب می فرستیم . آمبولانس که حرکت می کند، یکی از بچه های اورژانس نزد من می آید و می گوید او را شناختی ؟
می گویم نه !
می گوید : او حاج حسین خرازی فرمانده لشکر امام حسیین (ع) بود .
به محض ورود فرمانده لشکر به اورژانس، پزشک و پرستاران مشغول معاینه و مداوای او شدند . به تشخیص پزشک ، اول یک سرم و بعد هم مقداری دارو به حاج حسین تزریق شد . پس از مدتی یک سبد گیلاس نزد حاج حسین بردیم که استفاده کند ، ولی او سبد را برگرداند و گفت : اول به تمام مجروحان و بیمارانی که در اورژانس هستند بدهید و سپس برای من بیاورید.
سبد گیلاس را به دیگر بیماران اورژانس تعارف کردم و ته مانده سبد گیلاس را برای حاج حسین آوردم . او فروتنانه گفت : من نمی خورم .
گفتم چرا ؟ حالا که همه بیماران اورژانس از این گیلاس خوردند ؟!
جواب داد : اگر تمام نیروهای لشکر گیلاس داشته باشند و بخورند ، آن موقع من هم گیلاس می خورم .
گفتم : آخه شما !
گفت : زخم راننده را ببند که او متاهل است و من مجرد!
بعد از مدتی بر اثر خونریزی زیاد هر دو بیهوش شدند .
باند پانسمان، آمپول، آتل و ... را کنار گذاشتند و به سراغ آرپی جی رفتم.
آرپی جی را به شانه ام گذاشتم و انگشت نشانه را روی ماشه فشار دادم. ناگاه انگشت نشانه ام را جلوی چشمانم در هوا معلق دیدم! بعد از شلیک موشک آرپی جی، کالیبر تانک ها شروع به تیر اندازی کرده و انگشت نشانه انم را نشانه گرفته بودند . از درد به خود پیچیدم تا وارد اورژانس شدم.
کسی داد زد : فرمانده بهداری مجروح شده است .
نبه ۰۵ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۲۱:۵۸
عمليات كربلاي 10 كه انجام شد برادر محتاج فرماندهي قرارگاه را برعهده داشت، من هم جانشين او بودم. چون پيشروی هايي در منطقه حاصل شده بود، قرارگاه جابجايي داشت. دو قرارگاه داشتيم، يك قرارگاه تاكتيكي بنام شهيد داود آبادي كه روي یال زده بوديم و قرارگاه اصلي هم در پايين ارتفاعات بود. براي رسيدن به آنجا بايد از پل سيدالشهداء عبور ميكرديم. براي تلفن زدن به قرارگاه اصلي برگشتم، چون در قرارگاه شيهد داوود آبادي هنوز از تلفنهاي راه دور خبري نبود.
ميخواستم سئوالي از برادران بپرسم. تازه رسيده بودم آنجا كه شفيعزاده هم آمد. بعد از سلام و احوالپرسي پرسيد: «اينجا كسي هست؟»
«نه، همه تو قرارگاه شهيد داوود آبادي هستند.»
«بايد بروم آنجا»
«صبر كنيد تلفن بزنم بعد باهم برويم.»
« نه، برادر محتاج خواسته سريع بروم پيش آنها.»
«بگذاريد يك تلفن به برادر محتاج بزنم و دوتايي برويم.»
سكوت كرد. هرچه اصرار كردم داخل سنگر نيامد. در آستانه در ايستاد و به سنگر تكيه داد، لبخندي زد و گفت: «به برادر محتاج قول دادم اما چون شما هستيد اشكالي ندارد قدري منتظر ميمانم، » دانستم كه او براي اينكه به قول خود وفا كند سخت به خود فشار ميآورد. وقتي به چهرهاش خيره شدم ديدم حالت كسي را دارد كه دير كرده و ميخواهد شتابان برود.
«من ماشين ندارم. صبر كن مرا هم ببر.»
من تلفني صحبت ميكردم و شفيعزاده همچنان كنار در ايستاده بود كه آقاي بهشتي وارد شد. با ماشين آمده بود.
شفيعزاده كه معلوم بود براي رفتن خيلي عجله دارد با ديدن او فكري كرد و گفت: «خوب حالا كه آقاي بهشتي آمد شما با او بيا، من رفتم، آنجا منتظرم هستند.»
چون يقين داشتم كه اگر بيشتر معطلش كنم معذب ميشود. ديگر اصرار نكردم.
«هر جور ميل شماست.»
راه افتاد و رفت. وقتي مكالمه من تمام شد، ما هم بيدرنگ پشت سر او راه افتاديم. منطقه ناآرام بود. گلولههاي توپ اطراف ما روي زمين ميريخت . شفيعزاده مستقيم به جلو رفته بود. شايد براي سركشي به سراغ يكي از گروههاي توپخانه رفته بود.
به اين علت ما از او جلو افتاديم و رسيديم به نزديكي قرارگاه شهيد داوود آبادي و يك راه به سمت خطوط پدافندي؛ چندبار هلي كوپتر حامل فرماندهان در آن محل فرود آمده بود.
دشمن آنجا را شناسايي كرده بود و از ارتفاعات آسوس، گوجار و شيخ محمد به آنجا ديد داشت. گاهي وقتها كه سرو كله خصم در گولان پيدا ميشد آن محل در تيررسشان قرار ميگرفت.
رسيده بوديم به جادهاي كه تازه كشيده بودند. جاده بعضي جاها پيچ ميخورد و پهنتر ميشد، آتش دشمن سنگين بود. خطاب به برادر بهشتي گفتم: «نگه دار.»
وقتي توقف كرديم، باران گلوله توپ عراقيها بود كه بر سر ما ميباريد. ايستاديم و منتظر مانديم تا منطقه كمي آرام شود بعد برويم، در همين حال و وضع شفيعزاده رسيد. وقتي چشمم به او افتاد گفتم: «كجا بوديد؟»
« كاري اين دور و برها داشتم. شما چرا اينجا توقف كردهايد؟»
« آتش دشمن زياده. شما هم بهتر است كمي صبر كنيد ممكن است خداي ناكرده اتفاق غيرمترقبهاي بيفتد.»
با لحني كه از تصميم جدي او حكايت ميكرد گفت: « به آقاي محتاج قول دادهام، بايد بروم.»
پس از لحظهاي مكث افزود: «توپچي كه از گلوله توپ نميترسد.» و بعد خنديد و گفت: «نبايد روحيه خود را باخته و ضعف به دل خود راه دهيم.»
تصميمش را گرفته بود. به صفاي باطنش رشك بردم. معلوم بود كه هراسي از كشته شدن در راه خدا ندارد.
در آن وضعيت او رفت. فقط به اين علت كه به آقاي محتاج قول داده بود و ما از جا نجنبيديم. او براي اجابت از دعوت و اطاعت از دستور فرماندهي با وجود همه خطرها بيتأمل راه افتاد و رفت. آنقدر به صداي اتومبيلش گوش داديم و با چشم او را بدرقه كرديم كه از ديد ما خارج شد. در تمام مدتي كه آنجا توقف كرده بوديم فكرم پيش شفيعزاده بود وقلبم لحظهاي آرام نميگرفت. نگراني و دلواپسي بيتابم ميكرد.
وقتي به قرارگاه رسيديم از بچهها پرسيديم: « شفيعزاده اينجا هستند؟»
گفتند: «نه»
تعجب كرديم. يكي از بچهها گفت: «احتمالاً براي سركشي رفته به توپخانه 25 كربلا.»
برادر محتاج كه در فكر فرو رفته بود، گفت: « چون من به او گفتم توپخانهها با مشكلاتي مواجه هستند حتماً رفته براي رفع مشكلات.»
دم به دم احساس نگراني ميكرديم. توي دلمان ميگفتيم: «الان ميآيد، يك ساعت ديگر ميآيد.»
و مشتاقانه انتظار ميكشيديم.
ساعت يك بعد از نصف شب بود كه آمدند و به قرارگاه خبردادند كه يك نفر در اورژانس به هوش آمده و ميگويد: «برادر شفيعزاده شهيد شده»، من كه سخت مضطرب بودم و قلبم از شدت اندوه ميلرزيد و هيچ به ذهنم خطور نميكرد كه او شهيد شده باشد باور نكردم و گفتم: «حتماً اشتباه شده.»
كسي را فرستاديم سراغ آن برادر زخمي. او هم آمد و گفت: « كه بله، برادر شفيعزاده به فيض شهادت نائل آمدهاند.»
متأسفانه نرسيده به قرارگاه شهيد داوود آبادي گلوله توپي روي قسمت جلو ماشين، دقيقاً زير پاي شفيعزاده اصابت كرده بود.
هيجان سراپايم را فرا گرفت. تبسم و سخنان او را موقع خداحافظي در نظر آوردم: «توپچي كه از گلوله توپ نميترسد.» با يادآوري آن صحنه بغض گلويم را گرفت و بياختيار اشك چشمانم را پر كرد.
گردآوري : اداره كل حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس آذربايجان شرقي
با تشكر از آقاي صمد بيگلو
وقتی د ر جبهه حاج آقای نوروزی، از براد ران هم محله مان را د یدم، سراغ دوستم براد ر حسن مجیدی را گرفتنم. او گفت:
حسن مجیدی هفته ای یک بار از تیپ به این جا می آید و با هم به دیدن براد ران آشنای خود می رویم. اما دو هفته است که از او خبری ندارم.
بعد از آن به همراه آقای نوروزی به دیدار دیگر دوستان رفتیم و سراغ آقای مجیدی را از آن ها گرفتیم. گفتتند:
برادر مجیدی به همراه یکی دیگر از براد ران مجروح شده و آن ها را به مشهد برده اند.
هنوز د و روز است که به خط آمده ایم. چرا باید عوض شوم؟
گفتند که دستور فرماندهی است. پس از رسیدن به اورژانس، با دیدن برادر قاسمی، فهمیدم که ایشان مرا خواسته است. پس از این که برادر قاسمی مرخصی گرفت و به مشهد رفت، به فرمانده گفتم:
اجازه بدهید که به خط مقدم بر گردم.
ایشان گفت:
فعلاً وسیله نداریم.
من اصرار کردم که پیاده می روم. پس از موافقت فرمانده. پیاده به سمت خط رفتم. د ر بین راه سری به دوستان گردان سیف اﷲ زدم. مشغول خوردن صبحانه بود ند. به من هم تعارف کرد ند. گفتم که میل ندارم. همین طور که کنار برادران نشسته بودم؛ چشمم به جعبه ی مهمات افتاد که روی آن نوشته شده بود: شهید حسن مجیدی به بچه ها گفتم:
حسن طوری شده؟
به همدیگر نگاه کردند. فهمیدم که حسن مجیدی شهید شده. دیگر نتوانستم گریه ام را نگه دارم.
صبحخ روز 12/ 8/ 1361 د رگیری سختی آغاز شد. صدای انفجار خمپاره های دشمن، لحظه ای قطع نمی شد. ساعت هشت و نیم بود که یک فروند هواپیمای دشمن درآسمان ظاهر شد و با آتش ضد هوایی همیشه بیدار ما مواجه شد و نا گزیر به فرار شد. د ر همین روز تانک های دشمن شروع به یک پاتک کردند و با به جا گذاشتن دو تانک که رزمندگان آن ها را به آتش کشیدند، فرار را بر قرار ترجیح داد ند.
بعد از ظهر همان روز بود که یک مجروح را از خط مقدم به بهداری بردیم. در راه برگشت، براد ر طلبه ای که همراه ما بود، می خواست د ر یکی از گردان ها پیاده ها شود. د ر همان لحظه ای که توقف کردیم تا این برادر پیاده شود، یک خمپاره کمی جلو تر از ما منفجر شد. در واقع اگر ما برای پیاده شدن این برادر طلبه توقف نمی کردیم و به راه خود ادامه می دادیم، هدف خمپاره قرار می گرفتیم.
از دفتر خاطرات شهید
وقتی د ر گردان د و جند ا... بودم، در دامنه ی یک کوه و در کنار یک گودال آب، زمین صافی قرار داشت که دوستان آن را تمیز کرده بودند و به عنوان مسجد از آن استفاده می کردند. هفته ی اول که آن جا بودم؛ نمازم را سر وقت و در مسجد می خواندم.
بعد از یک هفته قرار شد که از خط مقدم به اورژانس بر گردم. چند روزی آن جا ماندم. وقتی بر گشتم، موقع نماز به طرف مسجد رفتم. اما با کمال تاسف دیدم که سیل مسجد را خراب کرده است. خیلی ناراحت شدم. جلو تر که رفتم دیدم حدود 30 یت 40 جلد کتاب دعای کمیل و دعای ندبه در اثر باران خیس شده است. کتاب ها را برداشتم و در آفتاب خشک کردم و در جای خودشان گذاشتم. سپس مقداری بوته و علف خشک از بیابان جمع کردم و یک پتو برداشتم و محلی برای نما ز خواندن یک نفر در گوشه ی مسجد درست کردم و نمازم را به تنهایی خواندم.
چند ماه بعد از شروع جنگ تحمیلی با همسر و فرزندانم عازم کردستان شدم و تا خرداد سال 62 در کردستان بودم و اکنون نیز عازم جبهه هستم تا مگر خداوند پیروزی را نصیبمان و زیارت کربلا را روزی مان و آزادی اسرا را چشم روشنی مان و شهادت در راهش را مایه ی افتخارمان نماید. ان شا اﷲ! چیزی که من و خانواده ام را بر آن داشت تا هر چه زود تر به کردستان برویم، خوابی بود که در شب شهادت استاد هاشمی نژاد دیدم.
یک دفعه نگاه کردم دیدم امام یک چشمشان را بسته اند. پرسیدم:
امام عزیز! چرا چشم تان را بسته اید؟
امام به من نگاه کردند و فرمودند:
فرزندم! یک چشم مرا کور کرده اند.
از خواب پریدم و به یاد شهید هاشمی نژاد خیلی گریه کردم. صبح به مسجد آمدم. یکی از برادران مسئول گفت: برادر صنعتی! می خواهی به جبهه بروی؟
گفتم: آرزویم است.
گفت: برو با خانواده ات مشورت کن.
آمدم خانه و مساله را با خانواده ام در میان گذاشتم. همسرم گفت:
به این شرط راضی می شوم که اگر رفتی سپاه و قبول شدی و در کردستان ماندی، ما را هم با خودت ببری.
قبول کردم و به کردستان رفتم. پس از شش ماه خانواده ام را به کردستان بردم و تا خرداد سال 1362 همراه خانواده د ر کردستان ماندم.
در سال 1360 هنگامی که عازم کردستان بودم، عده ای به من می گفتند:
تو چطور دست از همسر، فرزند و خانواده ات کشیده ای و به جبهه می روی؟
من د ر جواب آنها می گفتم:
من عاشق مکتب و مقصدم هستم. من از دنیا و زرق و برقش دست کشیده ام و حتی حاضرم برای زنده نگه داشتن اسلام جانم را فدا کنم.
او در خاطره ای دیگر می نویسد:
ما در پست امداد در تیپ امام جواد و در نزدیکی شمال پنجوین مستقر بودیم. سنگری که برای ما د ر نظر گرفته شده بود، بیش از 4 ساعت از خط فاصله نداشت. ساعت 9 شب حمله ی د شمن شروع شد. یکی دو ساعتی بعد براد ران بسیجی، مجروحان را از خط به سنگر ما آورد ند. هیچ یک از برادران ناله نمی کرد. همه یا مهدی و یا اﷲ می گفتند.
پیرمردی در وسط سنگر، ایستاده بود و مجروحی را که از خط مقدم آورده بود؛ روی دوش داشت. مجروح از پشت تیر خورده بود و مدام می گفت:
جانم فدای رهبر!
به پیرمرد گفتم:
پدر جان! مجروح را روی زمین بگذار!
او در جوابم گفت:
تا زمانی که پانسمان نشود، او را روی پشت خودم نگه می دارم.
و آن قدر منتظر ماند تا ما به مجروح رسیدگی و او را پانسمان کردیم.
حمله تا صبح ادامه داشت. با این که هیچ استراحتی نداشتیم، اصلاً ناراحت نبودیم. ساعت 10 صبح برادران از پنجوین گذشتند و تا نزدیکی ارتفاعات عراق پیشروی کرد ند. برادران اطلاعات برای تخلیه ی مجروحین به خط رفتند و مجروحی را آوردند که دستش قطع شده بود و می گفت:
حدود سه کیلو متر زیر آتش دشمن سینه خیز آمده ام.
فوراً دستش را آتل بندی و پانسمان کردیم. د و مجروح دیگر هم داشتیم که یکی ساق پای چپش تیر خورده بود و دیگری کشاله ی پای راستش. هر دو حالشان وخیم بود و ما به زحمت توانستیم به آنها سرم وصل کنیم. خون زیادی از آنها رفته بود.
مجروح دیگری هم بود که حال بدی داشت. مشغول بانداژ کردن زخمش بودم که متوجه شدم ترکش بزرگی د ر زیر پوست کنار زخم فرو رفته است. می خواستم ترکش را در بیاورم و محل زخم را با محلول شستشو دهم که در یک لحظه قدرت خداوند متعال را دیدم. با این که زخم به اندازه ی یک سکه دو تومانی بود و ترکش از آن جا عبور کرده بود، عصب، سالم و شفاف بود. فورا زخم را پانسمان کردم و بعد مجروح به بیمارستان منتقل شد.
شهید صنعتی در گوشه ای دیگر از دفتر خا طراتش می نویسد:
در یکی از عملیات ها ما به سنگری که متعلق به مزدوران عراقی بود، رفتیم. حمله ی دشمن سنگین بود. از هر طرف تیر مستقیم و خمپاره شلیک می شد. به همراه پزشکان و امداد گران از سنگر بیرون آمدیم و د ر کنار یک آمبولانس پناه بردیم. در این هنگان سلاحی جز ایمان به خدا و روز قیامت نداشتیم. کمی بعد سنگر با اصابت یک خمپاره منفجر شد. در جبهه تنها امداد های غیبی بود که ما را حفظ می کرد.
شهید صنعتی در بخش دیگری از خاطرات خود می نویسد:
در یک منطقه ی عملیاتی، نیروهای ما خود را برای نبرد آماده می کردند و شب قبل از حمله، آب منبع تمام شد و. رزمندگان برای گرفتن وضو و طهارت مشکل داشتند. من و وچند نفر دیگر از رزمندگان برای پیدا کردن آب حرکت کردیم و به رود خانه ای که از لابه لای کوه عبور می کرد، رسیدیم. آب برداشتیم و نزد دوستانمان بر گشتیم. اما چیزی نگذشت که آب تمام شد. صبح که شد. به طرف منبع آب به راه افتادیم. نگهبان گفت:
منبع آب ندارد. اما وقتی سر منبع را برداشتم دیدم منبع لبریز از آب است. همه متعجب بودیم که چه کسی منبع را آب کرده است.
بیایید برویم، برویم و پروانه شویم و پرواز کنیم.
یک لحظه از این هیاهو، از این همه غوغا بر کنار شده، عشقی بر سر و شوری در دل، پرواز کنیم.
بیایید برویم. آخر ما هم روزی پروانه بوده ایم.
انیس شب های تارمان؛ فرشتگان بود ند و شمع مجلس ما را مهر و ماه می افروختند.
آری و.همان روز که دامان ما از آلایش مادیان پاک بود؛ همان روز که بر بام آسمان آشیانه داشتیم.
اکنون، من سودا زده، بال و پر آراسته و می خواهم که از این جا تا بهشت برین، تا خانه ی نازنین پیامبر، امام حسین (ع) و امام زمان (عج) پرواز کنم.
شما هم بال و پر بیارایید و با من همراه شوید...
بیایید در راه پروردگار هجرت کنیم. بیایید یک مومن حقیقی باشیم خدا را بشناسیم. بیایید خدا را ببینیم.
والسلام علی من التبع الهدی
یک شب در خواب دیدم که با شتاب به طرف جبهه می روم و در جاده ی شبیه جاده ی سوسنگرد حرکت می کنم. یک د فعه به جایی رسیدم که بخشی از جاده را کنده بودند و آب در آن جریان داشت. چیزی شبیه یک خندق. از تپه ای با لا رفتم و متوجه شدم که در د روازه ی کربلا هستم. از د ور خیابان های کربلا و گنبد طلایی و بارگاه امام حسین را می دیدم. شروع کردم به دست و پا زدن تا شاید بتوانم از آن تنگنا عبور کنم. ولی نمی توانستم. آخر قلبم شکست و شروع به گریه و زاری کردم. با صدای بلند می گفتم:
ای امام حسین! درست است که من گناهکارم ولی تو توفیق دادی که تا د روازه ی کربلا پیش بیایم. اما توفیق دخول بارگاهت را نمی دهی.
در همین حال احساس کردم که د و د ست آسمانی، شانه هایم را گرفت و مرا به طرف کربلا برد. داشتم از خوشحالی پر د ر می آوردم. یک دفعه از خواب بیدار شدم.
نیمه شب بود و صدای تیر اندازی از ا طراف مقر به گوش می رسید. با هماهنگی فرمانده، بچه ها را داخل سنگر مستقر کردیم. کمی بعد من و سه نفر دیگر از برادران مامور شدیم که به اطراف مقر برویم و پس از شناسایی بر گردیم. تا یکی و سکوت بر همه جا حاکم بود و تنها صدای نفس هایمان را می شنیدیم. سکوت چنان بر همه جا مستولی شده بود که گویی در این دنیا هیچ کس وجود ندارد. به آرامی جلو رفتیم و هوشیارانه اطراف را زیر نظر داشتیم. ناگهان تعدادی از نیروهای دشمن را دیدیم و بی درنگ آن ها را به رگبار بستیم. چند نفر از آنها زخمی شد ند و بقیه که فکر می کردند، تعداد ما خیلی زیاد است، پا به فرار گذاشتند. با این که تعدادمان خیلی کم بود، به یاری خدا آن ها را فراری دادیم.