توجیه منطقه
با وضعیتی که پیش آمد از ایشان قول گرفتم که به شرطی او را به منطقه اعزام می کنم که موقع عملیات در اورژانس لشکر بماند . و جلو نرود . در بین راه از ایشان سوال کردم : فلانی چرا اینقدر برای رفتن به منطقه عملیاتی اصرار داری و لحظه شماری می کنی ؟ گفت : دیشب خواب فرزندم را دیدم که در قصری زندگی می کرد و می گفت : پدر بزودی به من ملحق می شوی .و من حتی زمان و ساعت آن را هم می دانم که کی شهید می شوم و دیگر بازگشتی در کار من نیست .
در آن موقع زیاد من به حرف این عزیز توجه خاصی نکردم . به اتفاق برادر ها وارد منطقه عملیاتی شدیم ، یکی دو روز بعد عملیات والفجر 8 ، بنده متوجه شدم که این برادر به پست امداد خط مقدم آمده است و بعد از چند روز اطلاع پیدا کردیم که ایشان در بازگشت به درجه رفیع شهادت نایل گشته و عجیب آنکه در همان روز و ساعتی که خودش اطلاع داده بود به شهادت رسید .
بچه های بهداری با تفنگ مشغول تیر اندازی از لا به لای پای حیوانات و بالای سر آنها می شوند تا بدین وسیله حیوانات به سر و صدای انفجار عادت کنند . این تجربه به تمام گردانها منتقل شد و آنها نیز برای عادت دادن حیوانات به سرو صدای انفجار همین کار را می کنند ....
با این تدبیر ، انتقال مجروح از بالای کوه به پایین به خوبی انجام شد .
حتی مسئول محور بهداری یعنی همان قربانی پیشنهاد دهنده نیز که یک پای خود را از دست داد ، تنها با یک پا سوار بر قاطرش به پایین کوه آمد . اما در اثر خونریزی زیاد به دیدار دوست شتافت !
احساس درد شدید در بازو و پهلویم باعث شد تا نگاهی به دستم بکنم ؛ تمام لباسم را خون آلود دیدم ! ترکش ، دست و پهلوی مرا نیز زخمی کرده بود ، یکی از دنده هایم شکسته و در سینه تکان می خورد ... باید شهادتین را به تکرار کنم . اشهد ان لا اله الاالله اشهد و ان محمد ....
همه اعضا بجر زبان از کار افتاده بود . بیهوش به گوشه ای افتادم . خواب راحتی مرا فرا گرفت . احساس می کردم فقط یک قلب دارم ، نه دست ، نه پا ، نه سینه ، ، نه شکم ....
کسی مرا صدا زد : پیرمرد چشماتو باز کن ؛ پیرمرد ، پیرمرد !
تمام توانم را در پلکهایم جمع کردم و آنها را با لا بردم . چهره خندان پزشکی را در بیمارستان دیدم ! هنوز نفهمیده بودم چه کسی و چگونه مرا از خط مقدم به بیمارستان آورده است !
وقتی نگاه کردم ؛ دیدم ترکشی نسبتا بزرگ گستا خانه کتفم را دریده است و تکه ای از گوشت آن آویزان است . مسئول محور با دیدن این صحنه به طرف من دوید .
خطاب به او گفتم : چیز مهمی نیست ، شما نگران نباشید ، پس از پانسمان دوباره باز می گردم !
اکثر مجروحهایی که به اورژانس می رسیدند ، از ناحیه سر زخمی شده بودند . از صبح تا شب و از شب تا صبح ، هر چه مجروح بود ؛ از ناحیه سر نیاز به پانسمان داشت !
پشت موتور، یدک کشی نصب کرده اند و مجروحان را داخل آن می گذارند و به عقب می برند . همین که در حال حمل و نقل مجروحی هستند اصابت ترکش خمپاره به پای علیرضا موجب می شود که با همان يدک کش به اورژانس منتقل شود !
در عملیلت بعدی هر دو نفر پر کشیدند و رفتند . !
خدا خیر بدهد به آقا مهدی جانشین گردان که اگر نبود ؛ به این راحتی ها نمی شد راه را پیدا کرد . حالا با این وضع بی رمقی ، کندن سنگر کنار دژ ، کار بسیار سختی بود ، اما چاره ای جز انجامش نداشتیم .
هوا رو به روشنی می رود . عراقیها که از عملیات با خبر شده اند ، کامیون کامیون با سلاحهای فراوان به پیش می آیند و درگیری شدت می گیرد .
آقا مهدی فریاد می زند : کسی بیکار نباشد ؛ تیر اندازی کنید و خودش مثل شیر می آید به چند تا از سنگر ها سر می زند و موشکهای آرپی جی را بر می دارد . به سراغ سنگر من هم می آید تا آرپی جی را از من بگیرد ، ولی تا پایش را بالای سنگر گذاشت دیدم چه خونی از ساق پایش سرازیر است .
گفتم : آقا مهدی پایت تیر خورده !
گفت : می دونم !
گفتم خونریزی شدید است !
گفت: الان نیم ساعته این طوره .
گفتم : پس چطور راه می روی ؟
با لبخند گفت : شاید مثل حضرت علی .
بعد هم بلند شد و آرپی جی را آماده کرد و به سمت تانک عراقی شلیک کرد ...
همه بعد از اصابت موشک به تانک تکبیر گفتیم و این صحنه استواری فرمانده ما، مقدمه حمله جانانه بچه ها شد. انگار بچه ها چند روز است که استراحت کرده اند با روحیه ای شگفت و توانی بالا همچون "آقا مهدی نصر" به دل دشمن زدند!
خط که آرام شد آقا مهدی دیگر خونی نداشت که در رگهایش جاری باشد و به ملكوت پرواز كرد.
از کرمانشاه با او آشنا شدم . پزشکی فعال و پر تحرک بود که در کرمانشاه تعداد زیادی از مجروحان را مداوا می کرد .
تاکنون پزشکی را ندیده بودم که همپای رزمندگان در عملیات شرکت کند .
به او گفتم : آقای صادقی شما در اورژانس بمانید بیشتر مفید خواهید بود تا به دنبال نیروها وارد عملیات شوید .
گفت : اتفاقا اگر در عملیات بتوانم بالای سر مجروح حاضر شوم، بهتر می توانم انجام وظیفه کنم . به هر حال اسم دكتر سیاوش صادقی را نیز در لیست امدادگران عملیات نوشتم. عملیات شروع شد.
اسارت پرستاری را که به کمک دکتر آمده بود شنیدم بعد هم با چشمانی اشکبار در لیست امدادگران عملیات جلوی اسم دکتر صادقی نوشتم : شهید.
همه مات و مبهوت به ماشین نگاه می کنیم ، جسد راننده و کمک راننده بدون سر جلوی ماشین قرار دارد و جای خمپاره که مستقیما به کاپوت ماشین اصابت کرده بود نمایان است .
یک دقیقه ای طول می کشد تا به خودم می آیم . چشمم به حسین می افتد ، از رگ گردنش خون به صورتم می پاشد ! دستم را به رگهای بریده گردنش می گذارم تا خون کمتری بریزد! به جواد فتحی نگاه می کنم ، سرش را روی دستش گذاشته و گویا شهید شده است .
چند ساعت بعد این فرشته نجات در همین سنگر به همراه هفده نفر دیگر به دیدار دوست می شتابند!
تقریبا همه نیروهای بهداری وضو گرفته و نوبت به مسئول حور یعنی بهمن قاسمی می رسد . پای تانکر آب می آید ، شیر آب را باز می کند و به آبهای داخل دستش نگاه می کند ، عکس ماه را در آب می بیند . صدای سوت خمپاره ای می آید و چند لحظه بعد در کنار تانکر به زمین اصابت می کند . بهمن قاسمی دو باره به آب داخل دستش نگاه می کند ، عکس ماه قرمز شده است ! آب را به صورتش می پاشد روی زمین می افتد و به آسمان پر می گشاید !
از این که در سخت ترین و حساس ترین شب عملیات کربلای 5 ، قرار است با گردان امام سجاد وارد عمل شویم، خوشحالیم. احمدرضا از جا می پرد و به مسئول دسته می گوید : محمدجان قربان تو که ابن خبر را آوردی .
مجتبی می گوید بچه ها بلند شوید کوله ها را بررسی کنید و چیزی بخورید که خدا می داند امشب چه خواهد شد!
سوار آمبولانس ها می شویم و خود را به گردان می رسانیم و به دنبال گردان به سمت شهر دوئیجی، پیاده به راه می افتیم . به دشمن نزدیک می شویم تا جایی که صدای تانکهای عراقیها را می شنویم . فرمانده گردان دستور حمله را صادر می کند و نیروها شروع به تیر اندازی می کنند و آسمان و زمین از تیر و ترکش و انفجار پر می شود .
چند دقیقه ای می گذرد ، مجروحان زیادی روی زمین ریخته اند ، آتش دشمن لحظه به لحظه افزایش پیدا می کند تا جایی که فرمانده گردان و معاون او شهید می شوند !
احمدرضا اسماعیلی را می بینم که بالای سر مجروحی نشسته و او را پانسمان می کند و در همین لحظه تیری به گردنش اصابت می کند و به شهادت می رسد .
محمد ، مسئول دسته به نزدم می آید و می گوید کریم تسلیمی و محمد خلقی هم شهید شدند و بعد به سمت جلو می دود . شلیک تانک ها، نفربرها و تیربارهای عراقی امان را از بچه ها گرفته و کار مداوای مجروحان بسار سخت شده است . هنگام پیشروی ، مجتبی کامران را می بینم که در زیر آتش سنگین همزمان به چند مجروح رسیدگی می كند ، سلام می کنم و خسته نباشید می گویم . و به راه خود ادامه می دهم . مسئول گروهان به نزدم می آید و می گوید : امداد گر، می گویم: بله ؛ می گوید: مسئول دسته شما کیست ؟ می گویم: محمد ادهمیان، می گوید: جسدش کمی جلو تر است. هنگام بر گشت جسدش را جا نگذارید و بعد ادامه داد : فرمانده گردان و معاون های او شهید شدند ، از این لحظه به بعد من مسئول گردان امام سجاد (ع) هستم و شما هم بدانید که مسئول امدادگران هستید ، تا چند دقیقه دیگر و با هماهنگی ، حمله دوم را شروع می کنیم ، آماده باشید !
به خودم می گویم : مسئول دسته که شهید شد ، احمد رضا اسماعیلی ، کریم تسلیمی و محمد خلقی هم همینطور ! پس من می مانم و مجتبی کامران و حاج آقا رحمانی و رسول افغانی . باید سریع به سراغشان بروم و آنها را آماده کنم .
به سمت عقب ، به طرف محلی که مجتبی کامران را دیده بودم به راه می افتم ، چند قدم که بر می گردم مجتبی را در بین چند جسدی که مشغول پانسمانشان بود می بینم که خون آلود روی زمین افتاده است . سریع به جلو بر می گردم و احساس می کنم به تنهایی باید کار امداد را انجام دهم . تک تیراندازها ، با غریو تکبیر به سمت خاکریز های عراقی حمله ور می شوند و عراقیها تانکها را می گذارند و فرار را به قرار ترجیح می دهند ...
از لابه لای نخل ها و نیزارها ، شهر دوئیجی نمایان است . تقریبا با تصرف این خاکریز ها کنترل شلمچه به دست نیروهای خودی می افتد و فرصتی می شود تا مجروحان را به عقب بر گردانیم .
سراغ امداد گرها را می گیرم، از تک تیراندازهای گردان امام سجاد (ع) سوال می کنم : عباس رحمانی و رسول افغانی را ندیدید ؟ و آنها می گویند : نه ! به کمک امداد گران می روم ، کریم تسلیمی ، محمد ادهمیان ، مجتبی کامران و احمد رضا اسماعیلی را به عقب منتقل می کنم و هر چه به دنبال جسد محمد خلقی می گردم او را نمی بینم .
به پست امداد گردان بر می گردم و سراغ عباس رحمانی و رسول افغانی را می گیرم . بچه ها می گویند : اوایل شب جسدهایشان را به عقب انتقال دادیم ! سراغ جسد محمد خلقی را می گیرم ، می گویند او را ندیدیم .
در آن شب خونبار پرواز دسته جمعی فرشتگان نجات را شاهد بودم و در این پرواز گروهی هیچ فرشته ای از خود ردپایی به جای نگذاشت!
با زحمت زیاد روی زانو می ایستد ، دهان را باز می کند ؛ زبان را تکان می دهد . یک یا زهرا می گوید و پر می کشد . او امداد گر شهید هاشم صناعی است .
نحوه تنفس او کنجکاویم را بر انگیخت !
از مسئول اورژانس سوال کردم : این مجروح را چه کسی از مرگ حتمی نجات داده است ؟
با اشاره دست اشاره کرد : امداد گر .
به سراغ امداد گر رفتم و نامش را پرسیدم .
در جوابم گفت : دکتر گرجی .
گفتم : ای عجب ! چرا خودت را امداد گر معرفی کردی؟
گفت من پزشک امدادگرم !