توجیه منطقه
با آمدن او بيدار شدم. اما مزاحمش نشدم. با خودم گفتم: او بايد استراحت کند تا آمادگي کامل براي عمليات فردا شب داشته باشد پس نبايد مزاحم او بشوم.
آرام و بدون سرو صدا، لباسهاي غواصي را از تن بيرون آورد. چهرهاش در آن تاريکي ديدنيتر شده بود. ميدرخشيد. هوا سرد بود. آهسته از گوشه سنگر پتويي برداشت دورش پيچيد. خيالم راحت شد که از خط برگشته و حالا هم ميخواهد بخوابد.
چشمانم را روي هم قرار دادم اما لحظاتي نگذشته بود که صداي العفو العفو او مرا به خود آورد. پتويي دورش پيچيده بود و نماز شب مي خواند... با آن همه خستگي. خدايا اين ديگر چگونه مردي است ؟
يادم هست آخرين ديدارمان روز جمعه در نماز جمعه بود. آنجا اعلام كردند كه عمليات كربلاي ٥ شروع شده. ناگهان ايشان رو به من كرد گفت: «بيا يك دعا در حق من بكن و از خدا بخواه مستجاب كند.» خيلي اصرار كرد، گفتم: خوب بگو چه ميخواهي، بعد از قول گرفتن گفت: «بيا در حقم دعا كن كه شهيد شوم.» من هم دعا كردم و او رفت و آخرالامر پس از دوبار مجروح شدن در جبهههاي حق عليه باطل به آن آرزو نائل آمد. روحش شاد باد.
من با شهید کاظمی در واحد عملیات لشکر بودیم شهید کاظمی بعد از مدت کوتاهی مسئول محورهای شناسایی در واحد اطلاعات عملیات شد ، شناسایی هایی را که می رفت از اطمینان خاصی نزد مسئولین واحد برخوردار بود.
میر احمدی تصریح کرد: از جمله خصوصیات اخلاقی خاصی که داشت پایبندی به اعتقادات و رعایت واجبات و مستحبات بود و در با خالق ارتباط زیادی داشت.
وی ادامه داد: پیش نماز می شد وهمه به او اقتدا می کردند . بعد از نماز علی رغم این که صدای خوبی نداشت دعاها و تعقیبات بعد از نماز را بلند می خواند و اشک می ریخت.
میراحمدی اظهارداشت: شهید کاظمی دعای کمیل را با اخلاص فراوان می خواند و همیشه از ابتدا تا انتهای آن اشک می ریخت عارفی بود که به تعبیر خیلی از دوستانش مراحل سیر و سلوک را پیموده بود وخیلی با خداوند ارتباط برقرار می کرد.
وی یادآور شد: در یکی از مناطق قرار بود پیش نماز شود قبل از اذان شروع به شوخی با دوستان کرد به او گفتم: محمد رضا الان باید پیش نماز شوی از شوخی دست بردارد.
میر احمدی اضافه کرد: اذان که تمام شد شهید کاظمی نماز را شروع کرد آنچنان با خدا ارتباط معنوی برقرار کرد که اشک از چشمانش جاری شد کسانی که می خواهند لذت کافی از عبادت ببرند مقدماتی را برای ارتباط فراهم می آورند به عنوان مثال ساعتی قبل از نماز وضو گرفته و به راز و نیاز مشغول شده و از دنیا دل می برند.
وی ادامه داد: اما شهید کاظمی آنچنان راحت ارتباط برقرار می کرد که حتی پس از شوخی با دوستان می توانست برای نماز مهیا شود و با اخلاص نماز بخواند و ازآن لذت ببرد.
میراحمدی درادامه یادآور شد: شهید کاظمی وابستگی شدیدی به شهید یوسف الهی داشت و هر دو با هم در عملیات والفجر 8 مجروح شده بودند به نقل یکی از دوستان شهید یوسف الهی وقتی که شیمیایی شده بود بلافاصله سراغ شهید کاظمی را گرفته بود . هر دو با هم در اتوبوس مجروحین دست در دست هم به بیمارستان منتقل شده بودند و در بیمارستان شهید شدند و در گلزار شهدا نیز کنار هم به خاک سپرده شده اند.
می گفت « دوست دارم شهادتم در حالی باشد که در سجده هستم » یکی از دوستانش می گفت : در حال عکس گرفتن بودم که دیدم یک نفر به حالت سجده پیشانی به خاک گذاشته است . فکر کردم نماز می خواند ؛ اما دیدم هوا کاملاَ روشن است و و قت نماز گذشته ، همه تجهیزات نظامی را هم با خودش داشت . جلو رفتم تا عکسی در همین حالت از او بگیرم . دستم را که روی کتف او گذاشتم ، به پهلو ا فتاد . دیدم گلو له ای از پشت به او اصابت کرده و به قلبش رسیده ، آرام بود انگار در این دنیا دیگر کاری نداشت . صورتش را که دیدم زا نوهایم سست شد به زمین نشستم . با خودم گفتم : «این که یوسف شریف ا ست ».
یوسف شریف در دومین ماه بهار سال 1342 در روستا ی درب مزار از توابع شهرستان جیرفت به دنیا آمد . پدرش کشاورز ی متدین بود که با سخت کوشی خود زندگی کوچکش را اداره می کرد .
یوسف در دامان پاک مادر سیده اش رشد کرد . علاقه اش به انجام فرائض دینی در میان خانواده و دوستانش از او چهره ای متفاوت از همسن و سالانش ساخته بود . نوجوانی اش با خیزش مردم علیه حکومت پهلوی مصادف بود . تلاش یوسف در روزهای انقلاب بیش از توان تحمل یک جوان عادی بود . بعد از پیروزی انقلاب او برای حفظ دستاوردهای این هدیه الهی روز و شب نمی شناخت .
جنگ عراق علیه ایران فصل تازه ای در زندگی این جوان متدین گشود . یوسف رو به جبهه های جنگ نهاد . جبهه ا ی که دنیای کفر در برابر این ملت گسترده بود .
اخلاق نیکو ، شجاعت و مدیریت اوخیلی زود در جبهه های مختلف خود را نشان داد و از او چهره ای ساخت که نمایانگر سیمای حقیقی یک رزمنده اسلام است . یوسف شریف در عملیات والفجر 8 با گلوله ای که پر از آتش کینه دشمن براین سینه الهی بود بر خاک سجده کرد تا به آسمان برسد.
لازم نبود که فریاد بزند : بچه ها ، نماز به جماعت بخوا نید یا در نماز اخلاص داشته باشید . وقتی نیروها می دیدند این بزرگوار با آن اخلاص غیر قابل توصیف سر به سجده می گذارد و در رکوع می گوید « انا لله و انا الیه راجعون » با شوق و رغبت عجیبی برای مخلص شدن تلاش می کردند چون می دانستند کلام بنده ای را می شنوند که ذره ای به دنیا وابسته نیست .
می گفت : بسیجی بودن و بسیجی شهید شدن ، آدم را به هدف نهایی نزدیک می کند . اگر چه ما همگی لباس تکلیف به تن داریم . اما وقتی من متعهد بشوم که نظامی باشم ، احساس می کنم نمی توانم به شکلی که دلم می خواهد فعالیت کنم ، بسیجی آزاد است ..... و هر وقت بخواهد ، می تواند باشد یا نباشد ... و همه بسیجی های ما خواستند که باشند .
بعد از دیپلم در دانشگاه پذیرفته شد . اما به علاقه اش پشت پا زد و تکلیف را پرسید . دلش می خواست به دانشگاه برود و تحصیل کند اما می گفت « الآن صلاح نیست که این جذابیتها را درذهنم پرورش بدهم » از همه این ها دور شد تا به خدا نزدیک شود .
ساعت دو، سه نصف شب بود نقشه جنگي را گذاشت و گفت: تا صبح آمادهاش كنيد سپس شهيد باقري بعد از كمي مكث از همسنگرانش پرسيد چيزي براي خوردن داريد؟ گوشه سنگر كمي نان خشك بود آنها را آب زد و خورد. سوار خودرو بليزر بوديم ميرفتيم خط . مزدوران عراقي همه جا را ميكوبيدند. شهيد باقري تا صداي اذان را شنيد به راننده گفت: بزن كنار تا نماز بخوانيم راننده به او گفت توپ و خمپاره ميآيد خطر دارد.شهيد باقري گفت: كسي كه به جبهه ميآيد نماز اول وقت را نبايد ترك كند تا ركعت دوم شهيد باقري با جماعت بود نماز تمام شد اما حسن هنوز در قنوت نماز بود.
مهدي اخم كرد و گفت:تو اهل اين حرف ها نبودي؟جواب داد:ديگر دير شده ، دو سال به خاطر شماها ماندم دوستان ديگر هم آنجا دارم و بايد بروم نگاهي به او كردم و او را بوسيدم .
يك روز در شلمچه ، حاج قاسم سليماني به حسين گفت: اكبر موسي پور و حسين صادقي نيامدند احتمالا اسير شده اند به قرار گاه خبر بده. حسين ساعت 10 صبح به من گفت: حميد من تا شب صبر مي كنم ، ان شاء الله فردا صبح از همه چيز مطلع مي شويم .
حسين صبح زود پيش من آمد وگفت: حميد، اكبر وحسين اسير نشدند. گفتم از كجا خبر شدي؟ جواب داد: ديشب در خواب هر دو نفرشان را ديدم. اكبر خيلي نوراني و جلو بود حسين كمتر نوراني بود.
بعد از من پرسيد اگر گفتي چرا اين گونه بود؟ گفتم خودت بگو.جواب داد: اكبر هيچ وقت نماز شبش ترك نمي شد و در سخت ترين شرايط حتي در آب كه براي شناسايي رفته بود نماز شبش را مي خواند اما حسين صادقي بعضي وقتها كه خيلي خسته بود نماز شبش را نمي خواند.
در خواب اكبر به من گفت: ما 12 شب ديگر با حسين مي آييم. گفتم: ديشب چه كرد ي كه توانستي آن ها را ببيني ؟ گفت: كاري نكردم ، يك سوره حمد براي ديدنشان خواندم وآنها را در خواب ديدم.
به مرحله يقين رسيده بود و پرده هاي حجاب را كنار زده بود
حسين از عرفاي جبهه بود و زيبا ترين نماز شب را مي خواند ، ولي كسي او را نمي ديد، رفيق خدا بود و مشكلات را با الهام هايي كه به او مي شد، حل مي كرد به مرحله يقين رسيده بود و پرده هاي حجاب را كنار زده بود.
پيش از عمليات فاو بچه ها جذر ومد آب را دقيقا اندازه گيري مي كردند، به اين ترتيب كه هر شب يكي از بچه ها به اروند مي رفت و جذر ومد را اندازه گيري مي كرد،تا ميانگين دستشان بيايد.
يك شب ساعت 12 حسين يوسف اللهي به شهيد محمد رضا كاظمي (كه علاقه زيادي به حسين داشت )گفته بود سريع خودت را به منطقه فاو برسان كه حسين باد پا سر پست به خواب رفته او هم سريع خودش را ظرف 20 دقیقه به اروند رسانده بود و دیده بود که حسین بادپا خواب است.
علی نجیب زاده گفت: وقتی این قضیه را از محمد رضا کاظمی شنیدم، متعجب شدم و به اهواز رفتم. حسین سیف الهی را دیدم و گفتم : تو این جا هستی و اروند را کنترل می کنی؟ گفت: فرقی نمی کند، اینجا يا آنجا ، خواب یا بیدار، اگر آدم بشویم ، همه مشکلات حل می شود.
بچه ها در حال دعا خواندن بودند، پرسیدم: حسین آقا این ها وضعشان چطور است؟ گفت: این ها که اینجا نشسته اند، آدم شده اند. آن ها که آن طرف هستند در راه آدم شدن هستند خیلی منقلب شدم و از سنگر اطلاعات بیرون آمدم ، بله حسین این گونه انسانی بود و خیلی بالاتر از این حرف ها، که عقل ما نمی رسد.
حسين چهره بسیار باصفا،نورانی و زیبایی داشت
یک روز با شهید یوسف الهی با هم سوار ماشین لندکروز بودیم، حسین راننده بود، از روی پل جلوی کارخانه فولاد به سرعت پایین رفت .ناگهان یک ماشین وانت از جلویمان درآمد راننده اش از عرب های اهواز بود.
چشمانم را بستم و یا ابوالفضل گفتم و کف ماشین خوابیدم و منتظر بودم با آن ماشین به شدت برخورد کنیم. خبری نشد ، بالا آمدم، هیچ کس نبود هر جا نگاه کردم کسی نبود گفتم: حسین آن عرب کجا رفت؟ گفت: چرا؟ گفتم: می خواهم ببینم کجا رفت. گفت: نترس به سلامت رفت و ماشین را روی آسفالت نگه داشت.
حسین یوسف الهی از ماشين پياده شد سجده شکر به جا آورد و خندید و گفت: امدادهای غیبی خودش را نصیب خلافکاری مثل من هم می کند؟ سوار شدیم و رفتیم هنوز متحیر بودم که شده چون درست از جلوی هم درآمدیم و جاده هم باریک بود و جای رد شدن نداشت .
من فقط به ماشین گفتم برو بیرون
:به واسطه بارندگی زیاد، ماشین لندکروز وسط یک متر آب و گل گیر کرده بود هر چه هل می دادند، نمی توانستند آن را بیرون بیاورند . شاید حدود 10 نفر از بچه هابا هم تلاش کردند اما موفق نشدند.
د این هنگام حسین از راه رسید و گفت: این کار من است ، زحمت نکشید همه ایستادند و نگاه کردند حسین با آرامی ماشین را از آن همه آب و گل بیرون کشید. گفتم: تو دعا خواندی !وگرنه امکان نداشت که ماشین بیرون بیاید. گفت: نه ، من فقط به ماشین گفتم برو بیرون.
شهید حسین یوسف الهی مسلط به خیلی چیزها بود که بروز نمی داد و فقط گاهی اوقات چشمه اي از آن اقیانوس عظیم را جلوه می کرد ، آن هم جهت قوی شدن ایمان بچه ها . هر مشکلی به نظر می رسید، آن را حل می نمود، چهره بسیار باصفا،نورانی و زیبایی داشت.
از یک ماه به عملیات مانده ، می دانستم شهید می شود. هر چه می خواستم برایش نذر کنم که سالم بماند، از درونم ندایی می گفت بی فایده است! برای دیدار و خداحافظی با او و بعضی دوستان دیگر که آنها هم دست کمی از حسین نداشتند، به منطقه فاو رفتم، حسین گل سر سبد همه بود.
سردار شهید حسین یوسف الهی پس از چندین بار مجروحیت، 21 بهمن ماه درعملیات والفجر هشت بر اثر بمباران شیمیایی مجروح شد و 27 بهمن ماه در بیمارستان به شهادت رسید.
مهدي اخم كرد و گفت:تو اهل اين حرف ها نبودي؟جواب داد:ديگر دير شده ، دو سال به خاطر شماها ماندم دوستان ديگر هم آنجا دارم و بايد بروم نگاهي به او كردم و او را بوسيدم .
يك روز در شلمچه ، حاج قاسم سليماني به حسين گفت: اكبر موسي پور و حسين صادقي نيامدند احتمالا اسير شده اند به قرار گاه خبر بده. حسين ساعت 10 صبح به من گفت: حميد من تا شب صبر مي كنم ، ان شاء الله فردا صبح از همه چيز مطلع مي شويم .
حسين صبح زود پيش من آمد وگفت: حميد، اكبر وحسين اسير نشدند. گفتم از كجا خبر شدي؟ جواب داد: ديشب در خواب هر دو نفرشان را ديدم. اكبر خيلي نوراني و جلو بود حسين كمتر نوراني بود.
بعد از من پرسيد اگر گفتي چرا اين گونه بود؟ گفتم خودت بگو.جواب داد: اكبر هيچ وقت نماز شبش ترك نمي شد و در سخت ترين شرايط حتي در آب كه براي شناسايي رفته بود نماز شبش را مي خواند اما حسين صادقي بعضي وقتها كه خيلي خسته بود نماز شبش را نمي خواند.
در خواب اكبر به من گفت: ما 12 شب ديگر با حسين مي آييم. گفتم: ديشب چه كرد ي كه توانستي آن ها را ببيني ؟ گفت: كاري نكردم ، يك سوره حمد براي ديدنشان خواندم وآنها را در خواب ديدم.
به مرحله يقين رسيده بود و پرده هاي حجاب را كنار زده بود
حسين از عرفاي جبهه بود و زيبا ترين نماز شب را مي خواند ، ولي كسي او را نمي ديد، رفيق خدا بود و مشكلات را با الهام هايي كه به او مي شد، حل مي كرد به مرحله يقين رسيده بود و پرده هاي حجاب را كنار زده بود.
پيش از عمليات فاو بچه ها جذر ومد آب را دقيقا اندازه گيري مي كردند، به اين ترتيب كه هر شب يكي از بچه ها به اروند مي رفت و جذر ومد را اندازه گيري مي كرد،تا ميانگين دستشان بيايد.
يك شب ساعت 12 حسين يوسف اللهي به شهيد محمد رضا كاظمي (كه علاقه زيادي به حسين داشت )گفته بود سريع خودت را به منطقه فاو برسان كه حسين باد پا سر پست به خواب رفته او هم سريع خودش را ظرف 20 دقیقه به اروند رسانده بود و دیده بود که حسین بادپا خواب است.
علی نجیب زاده گفت: وقتی این قضیه را از محمد رضا کاظمی شنیدم، متعجب شدم و به اهواز رفتم. حسین سیف الهی را دیدم و گفتم : تو این جا هستی و اروند را کنترل می کنی؟ گفت: فرقی نمی کند، اینجا يا آنجا ، خواب یا بیدار، اگر آدم بشویم ، همه مشکلات حل می شود.
بچه ها در حال دعا خواندن بودند، پرسیدم: حسین آقا این ها وضعشان چطور است؟ گفت: این ها که اینجا نشسته اند، آدم شده اند. آن ها که آن طرف هستند در راه آدم شدن هستند خیلی منقلب شدم و از سنگر اطلاعات بیرون آمدم ، بله حسین این گونه انسانی بود و خیلی بالاتر از این حرف ها، که عقل ما نمی رسد.
حسين چهره بسیار باصفا،نورانی و زیبایی داشت
یک روز با شهید یوسف الهی با هم سوار ماشین لندکروز بودیم، حسین راننده بود، از روی پل جلوی کارخانه فولاد به سرعت پایین رفت .ناگهان یک ماشین وانت از جلویمان درآمد راننده اش از عرب های اهواز بود.
چشمانم را بستم و یا ابوالفضل گفتم و کف ماشین خوابیدم و منتظر بودم با آن ماشین به شدت برخورد کنیم. خبری نشد ، بالا آمدم، هیچ کس نبود هر جا نگاه کردم کسی نبود گفتم: حسین آن عرب کجا رفت؟ گفت: چرا؟ گفتم: می خواهم ببینم کجا رفت. گفت: نترس به سلامت رفت و ماشین را روی آسفالت نگه داشت.
حسین یوسف الهی از ماشين پياده شد سجده شکر به جا آورد و خندید و گفت: امدادهای غیبی خودش را نصیب خلافکاری مثل من هم می کند؟ سوار شدیم و رفتیم هنوز متحیر بودم که شده چون درست از جلوی هم درآمدیم و جاده هم باریک بود و جای رد شدن نداشت .
من فقط به ماشین گفتم برو بیرون
:به واسطه بارندگی زیاد، ماشین لندکروز وسط یک متر آب و گل گیر کرده بود هر چه هل می دادند، نمی توانستند آن را بیرون بیاورند . شاید حدود 10 نفر از بچه هابا هم تلاش کردند اما موفق نشدند.
د این هنگام حسین از راه رسید و گفت: این کار من است ، زحمت نکشید همه ایستادند و نگاه کردند حسین با آرامی ماشین را از آن همه آب و گل بیرون کشید. گفتم: تو دعا خواندی !وگرنه امکان نداشت که ماشین بیرون بیاید. گفت: نه ، من فقط به ماشین گفتم برو بیرون.
شهید حسین یوسف الهی مسلط به خیلی چیزها بود که بروز نمی داد و فقط گاهی اوقات چشمه اي از آن اقیانوس عظیم را جلوه می کرد ، آن هم جهت قوی شدن ایمان بچه ها . هر مشکلی به نظر می رسید، آن را حل می نمود، چهره بسیار باصفا،نورانی و زیبایی داشت.
از یک ماه به عملیات مانده ، می دانستم شهید می شود. هر چه می خواستم برایش نذر کنم که سالم بماند، از درونم ندایی می گفت بی فایده است! برای دیدار و خداحافظی با او و بعضی دوستان دیگر که آنها هم دست کمی از حسین نداشتند، به منطقه فاو رفتم، حسین گل سر سبد همه بود.
سردار شهید حسین یوسف الهی پس از چندین بار مجروحیت، 21 بهمن ماه درعملیات والفجر هشت بر اثر بمباران شیمیایی مجروح شد و 27 بهمن ماه در بیمارستان به شهادت رسید.
براساس خاطرهاي از جعفر جعفرنژاد ـ تنكابن
در سال 56 اولین عکس ملعون شاه را از محوطه دانشگاه صنعتی شریف، پایین کشیدی و مجسمه او را سرافرازانه با کمک دوستان سرنگون کردی، در صف تظاهر کنندگان خطاب به مزدوران خائن گفتی:" قلب من آماج گلوله های شماست "و سینه ستبر خود را بر آنها گشودی. تو را مبارز یافتم، آنگاه که در سنگر دانشگاه در صف مبارزه با گروه های الحادی به دفاع از مظلومیت شهید بهشتی پرداختی و از لیبرال و منافق بیزاری جستی ... .
تو را مبارز یافتم، آنگاه که در صف فاتحان لانه جاسوسی آمریکا ، یکسال شبانه روز مقابل کفر، خستگی ناپذیری پرتلاش ایستاده و به گفته دوستان، مسئولیت آنان را نیز بر دوش خود نهادی ... .
تو را مبارز یافتم آنگاه که کردستان دست نیاز به سوی مبارزان گشود، به مصاف با باطل شتافتی و در ظهر عاشورا، گرسنه وتشنه به یاد امام حسین(ع) و اصحاب با وفایش در زیر رگبار گلوله خصم ،به نماز پرداخته و شهد عروج محمود عزیزت( اخلاقی) بودی... . تو را مبارز یافتم آنگاه که در سمت بخشدار منطقه جبالبارز ،28 روز طی طریق نمودی و به گفته دوستان، جبالبارز جنوبی را کشف نموده تا خدمت به محرومین نمایی.
علی گونه 300 گالن نفت را با پمپ دستی، شبی تا صبح، نفت زدی تا فردای آن روز سریعتر به دست مستضعفین جلوی بخشداری توقف نموده اند برساني ، خود نیز به کمک شتافته و پاکت های سیمان را برپشت نهادی که آثار زخم تا مدتها باقی مانده بود، شبانه برای محرومین آذوقه، نفت و ... به درب منزلا می بردی و خود در گوشه ای پنهان می شدی تا ریا نشود.
دست مستخدم بخشداری را می بوسیدی و براین بوسه افتخار می کردی که چراکه پیامبر اکرم(ص) دست پینه بسته کارگر را می بوسید،در درو محصولات محرومان، داسی را در دست گرفته و ساعتها زیر آفتاب سوزان کمک می نمودی... .
تو را مبارز یافتم ، آنگاه که حضور در جبهه را بر هر مسئولیتی اولا دانسته و پیشنهاد فرمانداری را رد نموده و از بخشداری نیز استعفا دادی ... .
تو را مبارز یافتم آنگاه که به خاطر سنت پسندیده ازدواج به ادای نیمی از دین، از حنظله غسیل الملائکه سخن گفتی و جهاد فی سبیل الله را بر همه چیز راجع دانستی... .
تو رامبارز یافتم آنگاه که اتاق عقد را با آیات جهاد و شهادت مزین نمودی و پس از مراسم نیز سراسیمه جهت تجدید عهد با شهیدان ، به سوی گلزار شهدا شتافتی.
تو رامبارز یافتم که برتر از حنظله به عهد خود وفا کردی و با حضور در جبهه ، خود را به خرمشهر رساندی و به آرزوی همیشگی ات که همیشه در قنوت نمازهایت تکرار می شد"الهم ارزقنی توفیق شهاده فی سبیلک" نائل آمدی و پرونده 22 سال عمر پر برکت که سراسر مبارزه و مجاهده بود، بسته شد و براستی تو را شهادت لایق بود و بس.
قسمتي از سخنان شهيد مهندس فولادي درباره شهید محمود اخلاقی؛
"الذین آمنو و هاجرو فی سبیل الله و اموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک هم الفائزون"قرآن کریم.
حدود سه ماه پیش با محمود حرکت کردیم به طرف کامیاران و حدود چهل نفر بودیم، در آنجا با یکی از بچه ها خیلی آرزو داشتند به مرز روند.مخصوصاً محمود که بیش از همه آرزو داشت. مسئول آنجا موافقت کرد که ما را بفرستد 14 نفر از چهل نفر جدا شدند و رفتند به طرف سومار و از 14 نفر، پنج تا از بچه ها خسته شدند و در کل 9 نفر باقی ماندند، دو تا تپه در منطقه بود که اگر به دست سپاه کرد می افتاد مزدوران عراقی می بایست منطقه را ترک می کردند.
صبح تاسوعا، ارتش حمله اش را شروع کرد، صبح بعد از عاشورا بود نمی توانستیم کار بکنیم زیرا عراقی ها با توپ و تانکهایشان در پایین تپه مستقر شده بودند، صبح عاشورا بچه ها حرکت کردند، اتفاقاً تصمیم داشتند براي اين كه شهید شوند آن روز را حتما روزه بگيرند روي همين اصل به اصطلاح خودشان روزه گرفتند.
اما چون روز عاشورا ،روزه صحیح نيست ولی سحری مانندی خوردند و حرکت کردند قدم به قدم تمام سنگرها را جلو رفتند تا رسیدند به محلی که توپ و تانک های ارتش همه آنجا بود، هیچ کس جرات نداشت جلو رود، بیست نفر از برادران ارتش می خواستند تسلیم شوند.محمود آمد آنجا و گفت: امروز روزی است که ما باید خونمان را در راه اسلام بدهیم و این دو تپه را بگیریم، ما نباید زنده بمانیم.
صبح که حرکت کردیم، هرکس از محمود سوالی می کرد کچا مي روید، محمود در جواب می گفت: پیش خدا یا پیش امام حسین(ع) می رویم.... قبل از عملیات آن هم نه نفر جهت گرفتن تپه، محمود شروع کرد به صحبت کردن.آیه ای از قرآن خواند گفت:" ان ینصرکم الله فلا غالبا" اگر شما خدا را یاری کنید هیچ کس نمی تواند بر شمل غلبه کند نمونه عینیش همین بود که نه نفر از تپه بالا رفتند، یکی از برادران همان دفعه اول تیر به فکش خورد و شهید شد.
قرار گذاشته بودیم اگر کسی تیر خورد هیچ کس حق ندارد پهلوی تیر خورده باقی بماند.باید برود تپه را بگیرد و بعد بیاید به مجروح برسد. به هر ترتیب که بود دو تا سنگر که گرفتیم محمود عین شیر می غرید، الله اکبرهای محمود ترسی در دل دشمن انداخته بود که از ترس جانشان گذاشتند و فرار کردند خود محمود به تنهایی 30 تا 40 مزدور را کشت به هر شکل، تپه تصرف شد.
محمود با یکی از برادران مهدی یوسفیان بالای تپه 3 تا تانک زدند و قبل از این جریان ظهر عاشورا، بچه ها زیر رگبار کلانشیکف ایستاده و نماز جماعت خواندند، برای ما قابل تصور نبود موقعی که می گفتند " امام حسین(ع) روز عاشورا نماز خوانده، آن هم نماز جماعت، باور نمی کردیم."
ولی حال فهمیدیم که محمود واقعاً حسین وار بود، ایستادند نماز جماعت خواندند و حمله را شروع کردند، نمی دانستند بالای تپه چند نفر است یک لشکر ، ده نفر ، .... هیچی نمی دانستند فقط می دانستند خدا در قرآن فرموده اگر یک نفر از شما مومن باشد حریف صد نفر است.
همه به این اصل معتقد بودند و خوب الحمدالله عملی شد.مزدوران از ترس فرار کردند و اسلحه ها را به جا گذاشتند، بچه ها از فرصت استفاده کرده، خط را بازدید کردند بالای تپه 3 تانک را زدند.2 تانک عقب نشینی کرد، یکی از آنها شروع کرد به طرف محمود گلوله انداختن، که محمود بلند شد تا تانک را بزند که سعادت شهادت نصیبشان شد.
به هر حال شهادت محمود روی بچه ها اثر گذاشت. یک کم روحیه آنها را ضعیف کرد ولی یادشان آمد که محمود آرزویش این بود، آدم ناراحت نمی شود از این که کسی به آرزویش برسد،... .
محمود واقعاً طالب شهادت بود، در سخنرانی هایش بارها می گفت: تنها فاصله عاشق و معشوق یعنی آدم و خدا فقط مرگ است هر چه زودتر این فاصله باید برداشته شود، چرا آدم هفتاد سال زندگی کند، حیف نیست آدم 70 سال از معشوقش دور باشد باید هرچه زودتر به معشوق برسد، به هرحال محمود صفات حسنه اش خیلی زیاد بود، نمی شود در یک جلسه بگوئیم اما یکسری از آنها را مطرح می کنم.
محمود کسی بود که خود سازیش را از 6 سال قبل آغاز کرد زمانی که آیت الله ربانی شیرازی جیرفت بود، پیش آقا رفت و او سخنرانی که برای محمود کرد راه به او شناساند و خط و مشی محمود را مشخص کرد. همه خواهران و برادران بدانند که محمود قبل از انقلاب در گروه های مسلحانه چقدر فعالیت کرد اما هیچ کس خبرنداشت.
مهمترین چیزی که واقعاً در محمود بود اخلاص بود، هرکاری می کرد نمی گذاشت کسی بفهمد، راجع به اخلاص او خاطره ای را ذکر کنم ، یک رودخانه ای پشت جبهه بود روی این پل یک سیم کشیده بودند برای تمرین تکاوران نیروی زمینی، محمود روز حاضر نشد این کار را بکند می گفت:" نمی توانم ولی در شب ساعت هشت مرا صدا کرد و گفت:" می خواهم از روی آن رد شوم فقط برای آن که اگر در رودخانه افتادم تو بدانی، او چون قصد داشت خودش را بسازد، با نیروی ایمانش حرکت کرد و رفت و به سلامتی برگشت،رفتنی که هیچ کس نمی توانست برود اما محمود با این جثه ضعیف ولی روح قوي انجام داد
نماز شب محمود ترک نمی شد، در جبهه که بودیم، یک شب خیلی باران می بارید، بچه ها لباس خشک نداشتند، هرکس دراین موقعیت فقط به فکر این است که لباس گرم بپوشد ولی محمود در آن موقعیت اول نماز شبش را خواند، انسان نمی تواند راجع به محمود صحبت کند... پشت جبهه آبی بود که خیلی سرد بود در اولین فرصتی که محمود بدست می آورد، آبی می آورد آن را گرم می کرد و برای بچه ها ، چایی دم می کرد اما خودش نمی خورد.چایی به برادران ارتشی می داد تا روحیه آنها را قوی تر کند. نهار و شام آنجا خیلی ارزش داشت، محمود خودش دو تا پرس غذا در دست داشت ولی نمی خورد.
فاجعه است دراین جا مردم می آیند در صف نفت و ... می ایستند سرغذا، آب، گاز با هم دعوا داریم محمود از همه اینها رنج می برد، همین الان در قبر نیز رنج می برد... اگر دو روز نان به ما نرسد شروع می کنیم به هزار داد و بیداد کردن ولی محمود گرسنگی را تحمل می کرد و اکثر مواقع او روزه بود.
یک روز در کامیاران بچه ها صحبت می کردند که اگر اسیر شدند حق دارند که به خود تیر خلاصی بزنند و خود را بکشند، محمود از جا بلند شد و گفت: برادران شهید شدن با یک گلوله برای مسلمانان ننگ است، باید انسان را بگیرند، زجر دهند، با قیچی تکه تکه کنند، آن موقع ثواب دارد و انسان اجر می برد، محمود دعایی را می خواند" الهم ارزقنا قتلا فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک" خدایا کشته شدن در راه خودت را در زیر پرچم پیامبرت با اولیائت روزی ما بفرما... .
این سخنرانی توسط سردار شهید فولادی در شب هفتم سردار شهید اخلاقی در منزل ایشان ایراد شده است.
ساعت يك بعدازظهر، ۳۱ شهريور ۵۹ صداى مهيبى مثل صداى انفجار بمب به گوش رسيد. من كه در آن زمان مشغول خدمت سربازى بودم، پس از اطلاع از اين كه رژيم عراق فرودگاه مهرآباد را مورد حمله قرار داده، داوطلب شركت در جنگ و حضور در جبهه شدم.
در جواب گفت: حمله هوايى دشمن خيلى سنگين شده، مابقى بچه ها به سنگرهاى انفرادى و سوله ها پناه برده اند. به علت خستگى بسيار، وارد سنگر شدم و روى يكى از تخت ها دراز كشيدم. هنوز چشمم گرم نشده بود كه نيرويى مرا از جا بلند كرد. تصميم گرفتم نماز ظهر و عصرم را بخوانم، به سمت شير آب رفته و وضو گرفتم. پس از اتمام نماز، صداى هواپيماى دشمن و رها شدن اولين راكت مرا از جا كند. به سرعت خود را به سنگر انفرادى رساندم. در همين حين دومين راكت رها شد. گرد و خاك تمام پهنه آسمان را پوشاند. پس از ۵ دقيقه كه گرد و خاك هوا نشست، از سنگر حفر روباه بيرون آمدم و به طرف سنگرى كه قبل از نماز در آنجا بود، راه افتادم. وقتى داخل شدم پنجره ها شكسته و اتاق پر از خاك بود. چشمم به تختى كه دقايقى قبل روى آن خوابيده بودم، افتاد. در كمال ناباورى ديدم كه تركشى كه روى تخت خورده آمده و پتو را سوزانده. اگر من كمى ديرتر بلند شده بودم بى گمان شربت شهادت را سر كشيده بودم از اين دست امدادهاى غيبى در جبهه بى شمار به چشم مى خورد و به كمك همين امدادها بود كه رزمندگان ما توانستند بر عراقى ها پيروز شوند.
راوى: ايثارگر على قادرى
تنظيم: حوريه ملكى
ویژه نامه سروقامتان
، مه غليظ كم كم از بين مى رفت. تنه بدون سرنخلى كه حالا در كنار سنگر از هم پاشيده افتاده بود، انگار چيزى از دست داده بود. تلالو خورشيد با صورت خون آلودم بازى مى كرد، نسيمى شروع به وزيدن كرد و خاك را به اطراف پراكنده نمود، دوباره همه جا تيره شد. دست هايم را بلند كردم اما نمى دانستم او را كجا بيابم تا كمى با او درد دل كنم، يك دفعه ياد حرف مادرم افتادم كه هميشه مى گفت: همه جا و هر زمان مى توان او را جست.رو كردم به آسمان و لب به سخن گشودم. اى تكرار صبر و اى پاكى بى انتها، صداى مرا از اعماق وجودم بشنو ، ببين كه چگونه روحم را به تو تقديم كرده ام. من كه با صداى تو بيدار مى شوم و با ياد تو به خواب مى روم، الله اكبر را براى تو مى گويم، چون سزاوارتر از تو كسى را نمى توان يافت كه نامش صفتش باشد و گفتن نامش عشق.آنقدر مشغول تفكرات خودم بودم كه نفهميدم چطور ظهر شد. آفتاب داغ، بر سر و صورتم شلاق مى زد و من از فرط تشنگى توانم را از دست داده بودم. سوزش پاهايم بيشتر شده بود و گرسنگى امانم را بريده بود. كم كم اعتماد به نفسم را از دست مى دادم. احساس ضعف شديدى در بدنم مى كردم، ناگهان به ياد امام حسين (ع) و يارانش افتادم كه با لبان تشنه جنگيدند و دم بر نياوردند. در همين افكار بودم كه حس كردم، كسى دستش را روى شانه هايم گذاشت. با ترس سر را برگرداندم محمد بود.
با صدايى آرام و گوشنواز گفت: على پيروز شديم ما خرمشهر را از عراقى ها پس گرفتيم. ما جنگ را برديم … ديگر چيزى نمى شنيدم، فقط حركات لب محمد را مى ديدم. نوايى آرام گفت: دنيا محل آزمايش است، هرچه پيش آيد تقدير تو و مصلحت خداست.همه جا زيبا و نورانى بود. پاك و با ابهت، همه آنجا بودند و به من خوشامد مى گفتند.
راوى: ايثارگر سيد نصرت ميرهادى
بازنويسى و تنظيم : حوريه ملكى
ویژه نامه سروقامتان
جديدترين دانلودها
سخنرانی امام خمینی(ره)-دلدادگان
(کلیپ)سخنرانی مقام معظم رهبری-شهادت، برگ تاریخ ساز
(مقام معظم رهبری)سخنرانی مقام معظم رهبری-فیلمسازان تصویرگران پشت جبهه ها
(مقام معظم رهبری)آیه های حیات، متن وصیت نامه های شهدای مسجد بلال اهواز
(زندگینامه شهدا)راهنمای مناطق عملیاتی جبهه های جنوب
(راهیان نور)
فرم ورود کاربران
- بازیابی گذرواژه
- بازیابی شناسه
- ایجاد یک حساب
آمار بازدیدکنندگان
| 160 | امروز | |
| 4580 | دیروز | |
| 31330 | این هفته | |
| 40279 | هفته گذشته | |
| 91000 | این ماه | |
| 295549 | ماه گذشته | |
| 8657277 | کل بازدیدها |
امروز: 27 اسفند 1389
| نماز بشمار سه |
| چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۶ ساعت ۰۱:۰۱ |
| نمازی که با سه شماره، مثل خیلی از دستور عملهای نظامی دیگر که با سه شماره انجام میشود، باید خوانده میشد؛ مثل خوردن، خوابیدن، بیرون آمدن از سنگر، چاله گاز و هر موقعیت دیگر. از جمله نمازهای «بشمارسه»، نماز در خطوط پدافندی بود، جایی که نمازهایش به «نماز بیرکوع» معروف بود، چون ممکن بود به محض که این تکبیرةالاحرام را گفتی، صدای سوت خمپاره شنیده شود، آن وقت بود که باید یک مرتبه از قیام به سجود میرفتی! |
موقع آن بود که بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابکار دربیایند. همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم. اما فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت!» عباس ریزه گفت: «تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!»
وقتی دید نمی تواند دل فرمانده را نرم کند مظلومانه دست به آسمان بلند کرد و نالید: « ای خدا تو یک کاری کن. بابا منم بنده ات هستم!» چند لحظه ای مناجات کرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواس شان به او بود. عباس ریزه یک هو دستانش پایین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت. همه حتی فرمانده تعجب کردند. عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر. دل فرمانده لرزید. فکری شد که عباس حتماً رفته نماز بخواند و راز و نیاز کند. وسوسه رهایش نکرد. آرام و آهسته با سر قدم های بی صدا در حالیکه چند نفر دیگر هم همراهی اش می کردند به سوی چادر رفت. اما وقتی کناره چادر را کنار زده و دید که عباس ریزه دراز کشیده و خوابیده، غرق حیرت شد. پوتین هایش را کند و رفت تو.
فرمانده صدایش کرد: «هی عباس ریزه … خوابیدی؟ پس واسه چی وضو گرفتی؟»
عباس غلتید و رو برگرداند و با صدای خفه گفت: «خواستم حالش را بگیرم!» فرمانده با چشمانی گرد شده گفت: «حال کی را؟» عباس یک هو مثل اسپندی که روی آتش افتاده باشد از جا جهید و نعره زد: «حال خدا را. مگر او حال مرا نگرفته!؟ چند ماهه نماز شب می خوانم و دعا می کنم که بتوانم تو عملیات شرکت کنم. حالا که موقعش رسیده حالم را می گیرد و جا می مانم. منم تصمیم گرفتم وضو بگیرم و بعد بیایم بخوابم. یک به یک!»
فرمانده چند لحظه با حیرت به عباس نگاه کرد. بعد برگشت طرف بچه ها که به زور جلوی خنده شان را گرفته بودند و سرخ و سفید می شدند. یک هو فرمانده زد زیر خنده و گفت: «تو آدم نمی شوی. یا الله آماده شو برویم.» عباس شادمان پرید هوا و بعد رو به آسمان گفت: «خیلی نوکرتم خدا. الان که وقت رفتنه. عمری ماند ، تو خط مقدم نماز شکر می خوانم تا بدهکار نباشم!» بین خنده بچه ها عباس آماده شد و دوید به سوی ماشین هایی که آماده حرکت بودند و فریاد زد: «سلامتی خدای مهربان صلوات!»
کتاب رفاقت به سبك تانک صفحه 59
منبع: تبیان