چه لذتی دارد این حجاب
هيچ باغباني را سرزنش نميكنند كه چرا دور باغ خود حصار و پرچين كشيده است، چون باغ بيديوار ازآسيب مصون نيست وميوه ومحصولي براي باغبان نميماند.
هيـچ كس هم با نـام «آزادي» ديـوار خانه خود را برنميدارد و شب ها در حياطش را باز نميگذارد، چون خطر رخنه دزد جدي است.
هيچ صاحب گنج وگوهري هم جواهرات خود را بدون حفاظ در معرض ديـد رهـگذران نميگذارد تـا بدرخشد جلوه كند و چشم و دل بـربايد، چـون خـود جـواهـر ربوده ميشود.
هرچيز كه قيمتيتر باشد، درصد مراقبت از آن بالاتر ميرود. هرچه كه نفيسترباشد، بيم ربودن وغارت بيشتراست ومواظبت، لازمتر.
آنكه ايمان را بـه لقمـهاي نـان ميفروشد، آنـكـه يـوسف زيبـايي را بـا چند سكـه قلب عوض ميكند، آنـكه «كودك عفاف» را جـلوي صـدها گـرگ گرسنه ميبرد و به تماشا ميگذارد، روزي هم «پشت ديوار ندامت» اشك حسرت بر دامن پشيماني خواهد ريخت و درآخرت هم به آتش بيپروايي خود خواهد سوخت.
از اول كه جامـه عفاف سفيـد و شفاف است، نبايـد گذاشت چركابه گناه بر آن بپاشد. ازاول بايد مواظب بود كه اين كاسه چيني نشكند واين جام بلورين تـرك برنـدارد. از اول نبايد به پاي بيگانه، اجازه ورود به مزرعـه نجابت داد، كه بوته هاي نورس عصمت را لگد مال كند.
ولـي … گريـه بي حاصل است و بيثمر، وقتي كه شاخه شكست و گل چيده شد.
دخترم با تو سخن مي گويم
زندگي درنگهم گلزاريست
و تو با قامت چون نيلوفرشاخه ي پر گل اين گلزاري
من به چشمان تو يک خرمن گل مي بينم
گل عفت ، گل صدرنگ اميد
گل فرداي بزرگ
گل فرداي سپيد
چشم تو اينه ي روشن فرداي من است
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ
کس نگيرد زگل مرده سراغ
دخترم با تو سخن مي گويم
ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش
همه گل چين گل امروزند
همه هستي سوزند
کس به فرداي گل باغ نمي انديشد
انکه گرد همه گل ها به هوس مي چرخد
بلبل عاشق نيست
بلکه گلچين سيه کرداريست
که سراسيمه دود در پي گل هاي لطيف
تا يکي لحظه به چنگ ارد و ريزد بر خا ک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شاداي
به ره باد مرو
غافل از باد مشو
اي گل صد پر من
همه گوهر شکنند
ديو کي ارزش گوهر داند
دخترم گوهر من ، گوهرم دختر من
تو که تک گوهر دنياي مني
دل به لبخند حرامي مسپار دزد را دوست مخوان
چشم اميد به ابليس مدار
اي گوهر تابنده بي مانند
خويش را خار مبين
اري اي دخترکم
اي سراپا الماس از حرامي بهراس
قيمت خود مشکن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس