خاطرات شهدا
حتي يك لحظه هم تسبيح از او جدا نبود. يك روز به او گفتم: «رشيد جان! دانه هاي ريز اين تسبيح رو چطور مي گردوني؟» آن را درون مشتش پنهان كرد و گفت: «اين طوري بهتره، كسي نمي فهمه توي دستت چيه.»
گفتم: «از ذكر گفتنِ زياد خسته نمي شي؟»
گفت: «الا بذكر الله تطمئنّ القلوب؛ ياد خدا آرامش دهنده ي دل هاست.»
جواد نجم الدين (همرزم شهيد)
روي تپه اي نزديك خاكريز نشسته بودم و نگاهش مي كردم. آن قدر تودل برو و دوست داشتني بود كه حد و حساب نداشت. من را كه ديد، به طرفم آمد و در كنارم نشست.
گفت: «دلم مي خواد صورتت رو ماچ كنم.»
صورتم را به طرفش گرفتم و او بوسم كرد.
بعد از آن گفت: «امروز خيلي خنديديم، خدا آخر و عاقبتمان رو به خير كنه.»
گفتم: «عيبي نداره، تا فردا خدا مي دونه هركدوم از ما كجا باشيم.»
با سنگ كوچكي كه جلوي پايش بود، كمي بازي كرد و گفت: «يك جايي خوانده ام كه پيامبر فرموده اند: «خنــده ي زياد قلــــب را مي ميراند.»»
جواد نجم الدين (همرزم شهيد)
حساب پس انداز برايش بازكردم. دو سال گذشت. يك روز به بانك رفت. موقع برگشتن از بانك در حالي كه دفترچه ي پس انداز در دستش بود، وارد خانه شد و گفت: «يادته دو سال پيش در بانك برام پول گذاشتي؟»
- آره، چه طور مگه؟
- حسابم رو بستم.
- چرا؟
- چهارده تومان به اين مبلغ اضافه شده بود. از كارمند بانك پرسيدم اين مقدار اضـافه چـيه؟ گفت سود پولته! به او گفتم دوست ندارم پولي كه به خاطرش زحمت نكشيدم و عرق نريختم، وارد زندگيم بشه.
پدر شهيد