مجله موفقیت - شخصیت
تفاوتهای فردی
کشف این مطلب اساسی که افراد بشر با یکدیگر فرق دارند قسمتی از میراث روان شناسی جدید است. اگر چه فیلسوفان گذشته درباره اینکه آیا تفاوتهای فردی در رفتار و استعداد فطری است یا اکتسابی ، بحث نمودهاند ولی بر همه مسلم بود که بین افراد بشر تفاوت وجود دارد. با وجود این عقاید فیلسوفان و پیشرفتهایی که در این زمینه به عمل آمده بود توجه واقعی به اختلاف فردی در اوایل قرن نوزدهم ظاهر شد. فیلسوفان و علما تا به امروز همواره در جستجوی مجموعهای از قوانین کلی بودهاند که بوسیله آن بتوان رفتار بشر را توجیه نمود.
آنها به اختلافات موجود در افراد کمتر علاقه و توجه نشان دادهاند. متاسفانه قوانین کلی هم قادر به توجیه واضح و کامل رفتار انسان نیست و پیشرفت واقعی هنگامی میسر میشود که این قوانین کلی را با در نظر گرفتن خصوصیات افراد کامل کنیم. برای شناخت واقعی انسان باید رابطه بین متغیرهای شخصیت با خصوصیات منحصر به فرد جسمانی و اجتماعی که در تاریخچه زندگی هر فرد موجود است را مورد تحقیق قرار دارد. به عبارت دیگر برای دست یابی به تفاوتهای فردی روش جامعی در دست است.
● سیر تحولی
بشر همیشه از اختلافات موجود بین افراد آگاه بوده است. در بعضی از نوشتههای قدما این آگاهی به خوبی دیده میشود. برای مثال افلاطون معتقد بود که تفویض حرفه به افراد باید بر حسب قابلیت و شایستگی آنها صورت گیرد. او در کتاب جمهوریت پیشنهاد میکند که از داوطلبان استخدام در ارتش آزمایش استعداد سربازی به عمل آید و آنها را بر اساس این آزمایش انتخاب کنند. ارسطو درباره اختلافات موجود در جوامع مختلف مطالبی نوشته و به تفاوتهای نژادی ، جنسی و اجتماعی اهمیت داده است.
در قرون وسطی شناسایی اختلافات فردی جای خود را به قوانین کلی فلسفی درباره رفتار بشر داد. در قرن هجدهم افرادی مانند روسوهربارت توجه مجدد به این مطلب را برانگیختند. ولی با این وجود حتی در قرن نوزدهم نیز توجه واقعی به این امر آن طور که باید مبذول نمیشد. تفاوتهای فردی برای اولین بار بر اثر یک تصادف جالب توسط علوم نجومی اندازه گیری شد. در سال ۱۷۹۶ ستاره شناسی به نام ماسلکین همکار خود را این دلیل که مشاهدات او روی حرکات ستارگان یک ثانیه اختلاف داشت اخراج کرد.
در سال ۱۸۱۶ بیس که او نیز ستاره شناس بود به این نتیجه رسید که معمولا در مشاهدات افراد اختلافاتی وجود دارد. او برای اثبات این عقیده شواهد زیادی جمع آوری کرد. این کشف علم نجوم در تحقیقاتی که بعدها در زمینه روان شناسی تجربی راجع به سرعت عکسالعمل افراد تاثیر بسزایی داشت. کاتل که در اولین لابراتور روان شناسی شاگرد ونت بود اولین تحقیق علمی درباره سرعت عکسالعمل را انجام داده است. کارهای کاتل منجر به تحقیق و اندازه گیری اختلافات فردی در زمینههای دیگری از جمله هوش شد.
● تفاوتهای فردی در شخصیت
افراد از لحاظ ویژگیهای شخصیتی متفاوت از یکدیگر هستند و تفاوتهایی دارند. بررسی تفاوتهای افراد در زمینه ویژگیهای شخصیتی توسط روان شناسان شخصیت انجام گرفته است. افراد از لحاظ ویژگیهایی چون درونگرایی یا برونگرایی ، انعطاف پذیری و ... با یکدیگر تفاوت دارند.
● تفاوت فردی در هوش
افراد مختلف در سطوح مختلف هوشی متفاوت از یکدیگر هستند. بررسی تفاوت افراد از لحاظ هوشی منجر به تهیه ابزارهای مناسب برای سنجش هوش گردید. افراد را از لحاظ درجه هوشی میتوان از عقب مانده شدید تا هوش بسیار بالا و نبوغ طبقه بندی کرد. همچنین افراد میتوانند از لحاظ جنبههای مختلف هوش متفاوت باشند. برخی دارای هوش عملی بالایی هستند و برخی از لحاظ هوش کلامی بالاتر هستند.
● تفاوهای فردی از لحاظ انگیزش
افراد از لحاظ درجه انگیزش نیز متفاوت از یکدیگر هستند. برخی افراد از لحاظ سطح انگیختگی بالاتر هستند یعنی میزان انگیختگی آنها بالاتر از دیگران است و برخی افراد برعکس. همچنین از لحاظ انواع انگیزش نیز افراد میتوانند تفاوتهایی با یکدیگر داشته باشند. برخی افراد از انگیزش پیشرفت بالایی برخوردارند. برخی از انگیزش پیوند جویی بالا و برخی از لحاظ انگیزش قدرت
تقابل خط و شخصیت
مطالعه دستخط و تحلیل آن امروزه تکنیکی پذیرفتهشده برای ارزیابی اشخاص در سازمانها است. گفته میشود تحلیل دستخط شاخصی موثر و قابل اعتماد از شخصیت و رفتار انسانها است و برای ارزیابی مراحل سازمانی مانند بازنشستگی، مصاحبه و انتخاب، مشاوره و برنامهریزی شغلی مفید است.
مطالعه و تحلیل دستخط افراد، دانشی کهن است که اولین بار در حدود ۳۰۰۰ سال پیش توسط چینیها توسعه یافت. به گفته کارشناسان این علم، دستخط اشخاص در واقع بهطور مستقیم از شخصیت منحصر به فرد و شیوه خاص تفکر آنها حکایت میکند و یک کارشناس، شیوههای کشورها و زبانهای گوناگون را درک میکند. علم شناخت شخصیت از روی دستخط حداقل از ۳۰۰ خصیصه گوناگون دستخط در دیدگاه تحقیقاتی خود استفاده میکند. دستخط اشخاص و مکان آن روی صفحه انگیزههای منحصر به فرد یک انسان را توصیف میکند. مغز انسان علامتهایی را از ماهیچهها به ابزار نوشتاری که آنها را کنترل میکنند، میفرستد. همانطور که گفتیم، دستخط حداقل ۳۰۰ خصیصه گوناگون دارد که به اصلیترین آنها که حاوی اطلاعات جالب شخصیتی است، میپردازیم.
● دستخطهای کج
دستخطهای مایل به سمت راست نشاندهنده صمیمانه بودن، نافذ بودن، دوستداشتنی بودن و حامیبودن نویسنده آن است. اما دستخطی که صاف و محکم باشد، نشاندهنده استقلال نویسنده است. دستخطهایی که به سمت چپ متمایل هستند نیز عواطف و احساسات نویسنده را نشان میدهند.
● اندازه دستخطها
اشخاصی که درشت مینویسند معمولا اجتماعی و برونگرا بوده واز اعتماد به نفس بالایی برخوردارند. اما خصوصیات شخصیتی اشخاصی که ریز مینویسند، بهطور دقیق برخلاف کسانی است که درشت مینویسند. اشخاصی که ریز و نازک مینویسند، به آسانی ارتباط اجتماعی با دیگران برقرار نمیکنند.
● فشار روی کاغذ هنگام نوشتن
کسانی که در حین نوشتن فشار زیادی به کاغذ میآورند، اشخاصی متعهد هستند که همه چیز را خیلی جدی میگیرند. اما اگر فشار روی کاغذ بسیار زیاد است، آن فرد احتمالا خیلی عصبی است و عکسالعمل سریعی نسبت به انتقادهایی که به او میشود، نشان میدهد حتی اگر این انتقادها از سوءنیت نباشد. اما فشار کم روی صفحه کاغذ هنگام نوشتن نشاندهنده حساسیت و عاطفه نویسنده نسبت به دیگران است.
● فضای خالی میان کلمات
چنانچه میان کلمات فاصله زیادی وجود داشته باشد، نشاندهنده این است که نویسنده به دنبال فضایی برای تنهایی است. اما اگر فاصله یا فضای میان کلمات کم یا باریک باشد، نشان میدهد نویسنده دوست دارد با دیگران ارتباط داشته باشد. اما این اشخاص به ویژه اگر در نوشتار خود دقت نداشته باشند، نشان میدهد که اشخاصی مزاحم و شلوغ کن برای اطرافیانشان هستند.
● فاصله میان خطوط
چنانچه فاصله میان خطوط زیاد باشد، نشاندهنده این است که اشخاص دوست دارند به عقب برگردند و نگاه عمقیتری داشته باشند. فاصله کم میان خطوط نیز نشان میدهد که نویسنده خونسردی خود را در هنگام فشار کاری حفظ میکند و در نهایت به نتیجه خوبی دست مییابد.
● حاشیه کاغذ
هرکدام از حاشیههای کاغذ مفهومی دارند. حاشیه سمت چپ (در متون انگلیسیزبان) نشاندهنده وابستگی فرد به ریشهها و خانواده است. حاشیه سمت راست نشاندهنده وابستگی به اشخاص دیگری به جز اعضای خانواده است. بالای صفحه نیز اهداف و آرزوها قراردارند و در پایین صفحه انرژی، انگیزه و عملکرد قرار میگیرند. فاصله زیاد از حاشیه سمت چپ نشاندهنده علاقه نویسنده به ادامه دادن است. اگر فاصله از حاشیه سمت چپ کم باشد، نشاندهنده احتیاط نویسنده است. فاصله کم از سمت راست کاغذ نشاندهنده خونسردی و اشتیاق برای نوشتن است. فاصله زیاد نوشته از سمت راست کاغذ نیز نشاندهنده ترس از نادانستهها است.
پس از چینیها نیز رومیها به بررسی علم مطالعه و تحلیل دستخط پرداختند و به تدریج این علم در بیشتر جوامع و فرهنگها مورد بحث و بررسی قرار گرفت. دیدگاه جدید در خصوص تجزیه دستخط از سوی گروهی از کشیشهای فرانسوی ایجاد شد که از سوی
اب میکن -که ابعاد کلیدی این علم را در دهه ۱۸۷۰ پس از ۳۰ سال تحقیق تعریف کرد- هدایت شد. امروزه ما میدانیم این علم ابزار بینهایت مفیدی برای شناسایی کیفیت و ظرفیت هوش و پتانسیل اشخاص به ویژه در زمینه شغل و پیشبرد ارتباطات است. اگرچه این علم نیز مانند علوم رفتاری دیگر به آسانی قابل توضیح نیست اما هنوز هم به علت نتایج خوبی که از کاربرد آن به دست میآید، بهطور مستمر به کار رفته و مورد قبول واقع میشود.
منبع: Businessballs
تقسیم بندی شخصیت از دیدگاه فروید
به نظر فروید ، شخصیت از سه قسمت یا از سه سطح تشکیل میشود: نهاد ، من و من برتر. نهاد نیرویی است که از مجموع غرایز اولیه تشکیل میشود و از اصل لذت پیروی میکند. نهاد نماینده کلیه حالات غیر ارادی ، طبیعی ، آگاه و غریزی است. به گفته فروید ، هر کس به هنگام تولد ، نهاد را با خود به دنیا میآورد و در تمام عمر با آن به سر میبرد. نهاد ما اصل زندگی و اساس شخصیت را پیریزی میکند.
این نیرو منشا کاملا درونی دارد، از دنیای خارج اطلاع ندارد، از درد و رنج گریزان است. هیچ حد و مرزی نمیشناسد و از هیچ اصل و قاعدهای ، جز کسب لذت ، تبعیت نمیکند، نهاد از واقعیت جهان خارج ، از موازین اخلاقی و قید و بندهای اجتماعی به دور است. بنابراین در کمال آزادی و در صورت لزوم با شدت و خشونت در جستجوی برآوردن خواهشهای خود و در پی کسب لذت است.
● نهاد
وجود نهاد برای حفظ وجود و سلامتی لازم است. نهاد است که انسان را برای رفع احتیاجهای اولیه زندگی از قبیل گرسنگی ، تشنگی ، نیاز جنسی و جلوگیری از خطرهای گرما و سرما ، به فعالیت وادار میکند. چون نهاد از اصل لذت پیروی میکند، با مصرف کردن انرژی ، از تنش روانی میکاهد و سعادتی حیاتی را برقرار میکند. البته نهاد خواهشهای نامقبول و نامعقول نیز دارد.
اما ، چون تنها عامل فعال نیست، نمیتواند به سادگی از انسان یک فرد بیبند و بار بوجود آورد. نهاد همیشه با من و من برتر همراه است و با آنها مهار میشود. نهاد تنها در کودکان خردسال ، که هنوز از اصل واقعیت خبر ندارند و در برخی افراد سایکوتیک که هر چه میخواهند سخنان ناسزا میگویند، به دیگران آزار میرسانند و حرکات ناشایست میکنند، یکهتاز میدان است. برای اینکه مفهوم نهاد روشنتر شود، یک مثال فرضی میآوریم. بچه خردسالی را در نظر بگیرید که با مادر خود از جلو مغازه عبور میکند.
ناگهان در پشت شیشه یک مغازه ، چشمش به اسباب بازی مورد علاقهاش میافتد. دو پا را توی یک کفش میکند که حتما آن را برایش بخرد. هر دلیلی برایش میآورد، مثلا بالا بودن قیمت یا نبودن پول هرگز ، گوش نمیدهد، برای اینکه نه مفهوم قیمت برایش مطرح است و نه مفهوم نبودن پول راه این کودک در این حالت صرفا از دستور نهاد پیروی میکند و از واقعیت گریزان است.
● من یا خود
من ، یا اصل واقعیت ، در اثر برخورد نهاد با واقعیت و دنیای خارج بوجود میآید. منظور از اصل واقعیت این است که تفکر منطقی اساس من را تشکیل میدهد. من ، در واقع قسمتی از نهاد است که در اثر مقتضیات دنیای خارج تغییر شکل یافته است. در واقع من برای کاهش تنش و رسیدن به لذت ، از عقل کمک میگیرد و بر اساس راهنماییهای آن به انتخاب خواهشهای نهاد میپردازد و درباره زمان ، مکان و چگونگی برآوردن آنها تصمیم میگیرد.
بنابراین ، وظیفه من این است که با در نظر گرفتن امکانات و مقتضیات دنیای خارج و مصلحت شخص ، خواستههای نهاد را عملی سازد تا سعادت فرد و بقای نوع او امکانپذیر شود. سازگاری با محیط ، حل تضادهایی که بین ارگانیسم و واقعیت محیط خارج به وجود میآید و برآوردن نیازهای متنوع و متضاد ، همه از وظایف من به شمار میآید.
● من برتر یا فراخود
من برتر ، قسمتی از من است که در برخورد با محدودیتها و ممانعتهای اجتماعی تغییر شکل یافته است. من از واقعیت پیروی میکند و توجهی به اصول و موازین اخلاقی ندارد. اما به محض اینکه این توجه بوجود آمد، سومین و عالیترین سطح شخصیت تشکیل میشود که فروید آن را من برتر مینامد. من برتر ، نمودار ارزشهای مطلوب اجتماعی ، حربه اخلاقی شخصیت و در واقع همان وجدان اخلاقی است. من برتر ، بر خلاف نهاد به کمال توجه دارد، نه به لذت و خوشی ، او میخواهد خوب را از بد ، درست را از نادرست ، زشت را زیبا ، اخلاقی را از غیر اخلاقی به صورتی که در اجتماع مورد پذیرش است، تشخیص دهد.
من برتر فرد را وادار میکند تا رفتار خود را بر موازین اخلاقی و اصول حاکم بر اجتماع منطبق سازد. من برتر ، هم با نهاد مخالفت دارد و هم با من. زیرا از یک طرف باید از برآوردن بسیاری از خواستههای نهاد ، مخصوصا آنهایی که جنبه جنسی دارد، جلوگیری میکند. چون این نوع خواستهها پیش از بقیه خواستهها در اجتماعات منع شده است و از طرف دیگر باید من را قانع کند تا هدفها و ملاحظات اخلاقی و اجتماعی را جانشین هدفها و ملاحظات واقعی کند.
● ارتباط بین این سه سطح شخصیت
در میان سه سطح شخصیت ، وظیفه من از همه دشوارتر است، زیرا باید هم خواستههای نهاد و هم خواستههای من برتر را برآورده کند و او باید بین این دو سطح ، تعادل و هماهنگی ایجاد کند. اگر خواستههای نهاد را برآورده نکند، موجودیت فرد به خطر خواهد افتاد، اگر خواستههای من برتر را در نظر نگیرد، حیثیت اجتماعی فرد لطمه خواهد دید. من باید ، با توجه به امکانات محیط خارج ، بین نهاد و من برتر سازگاری ایجاد کنتد، بنابراین میتوان گفت بین سه قسمت شخصیت دائما تضاد یا تضادهایی وجود دارد.
اگر من نتواند این تضادها را حل کند، سلامت روانی شخص به خطر خواهد افتاد. در هر صورت ، وظیفه من حل تعارضها و در نتیجه حفظ سلامتی شخصیت است. برای موفقیت در این مبارزه ، ابزارهایی وجود دارد که اصطلاحا مکانیسمهای دفاعی نامیده میشود و من باید از آنها کمک بگیرد. وقتی از من صحبت میکنیم، میتوانیم فرض کنیم مادری را که برای پذیرایی از مهمانها مقداری شیرینی را در جایی بلند و دور از دسترس کودک گذاشته کودک از غیبت مادر استفاده میکند و به این فکر میافتد که چیزی زیر پا بگذارد تا به شیرینی دسترسی پیدا کند. حال فکر میکنیم شیرینی در جایی گذاشته شده که کودک هیچ ترسی از افتادن ندارد.
بنابراین ، کودک با بکار انداختن فکر خود و با استفاده از صندلی ، خواسته نهاد را برآورده میکند. تا اینجا میتوان گفت که دومین سطح شخصیت یعنی من ، تشکیل شده است. حال اگر کودک تنها از ترس تنبیه مادر یا از ترس اینکه مبادا در پیش مهمان مورد سرزنش قرار گیرد از برداشتن شیرینی منصرف شود، خواهیم گفت سومین سطح شخصیت یعنی من برتر شکل گرفته است.
|
تمرینهای عملی جهت خودشناسی و کشف معمای خویشتن
|
”خودت را بشناس، چون بنیان استوار آگاهی، خرد تو هستی. تو بیواسطه با خود در تماس هستی و هیچ چیز به اندازهٔ این انس و آگاهی، اطمینانبخش نیست. تنها تو قطعیت داری و بس“. ”بودا“ با شناخت ویژگیهای درونی و گام برداشتن در راستای آنها میتوان به خوشبختی رسید و اعتمادبهنفس و رضایت خاطری شایسته بهدست آورد. حال زمان آن فرا رسیده است که قلم بهدست بگیرید و با خودشناسی علمی معمای فردی خود را حل کنید: بنابراین تصمیم گرفتیم تمرینهای عملی را برای خودشناسی بیشتر در اینجا عنوان کنیم. آئین تمرینها را از کتاب ”راهنمای موفقیت باطنی“ نوشتهٔ استاد ”کاوه نیری“ برگزیدهایم. برای بهکار بستن این تمرینها نخست ”تعریف تمرین“ را مطالعه کنید و پس از درک آن، پاسخهای خود را بنویسید. با استفاده از ”درس تمرین“ پاسخها را بسنجید و به توصیههای آن عمل کنید. با این تمرینها میتوانید خود، دوستان و نزدیکان را بهتر بشناسید و در زمان سختیها، راهنمای خود و آنها باشید. هدف از اجراء تمرینهای ارائه شده، این است که درسهای مهم موفقیت راستین را بهنحوی ساده، عملی، مؤثر و مثبت بیاموزید. برای گام برداشتن در مسیر موفقیت، هیچ وقت دیر نیست، اما کسانیکه زودتر در این مسیر حرکت کنند، زمان را از دست نداده، به موفقیتهای بیشتر و بالاتری خواهند رسید. خواندن و عمل کردن به این بخش را به خوانندگان عزیزی که میخواهند راه موفقیت و شادکامی زندگیشان را هر چه زودتر بیابند و در آن گام برداشته، خود و عزیزانشان را سرافراز کنند، توصیه میکنیم. |
| مجله شادکامی و موفقیت |
تنبل همیشه هم خواب نیست
ما از تنبلیهایی جزئیتر شکایت داریم که به خاطر اینکه حسشان در موقعیتهای خاصی به سرمان میزند، زندگیمان را موقتا فلج میکنند. در واقع استعارهای که تنبلی را کنار رختخواب میگذارد، چندان هم با واقعیت جور نیست. شما ممکن است در محل کارتان، در دانشگاه، در آشپزخانه، در اتاق پذیرایی، در میانه راه کوه رفتن، در کتابخانه وقتی که روزهای پشت کنکور را میگذرانید، یکباره احساس تنبلی کنید، پشتش توجیه بیاورید که خستهاید و کارهایتان را انجام ندهید. راههای زیادی وجود دارد که آدم بر این تنبلی غلبه کند اما چون امتحان کردن هر کدام از این راهها خودش نیاز به کنار گذاشتن تنبلی دارد، ممکن است شما در یک دور باطل تنبلی پشت تنبلی بیفتید. پس اولین پیشنهاد این است که لااقل برای امتحان کردن این پیشنهادها باید یک بار خودتان تنبلی را کنار بگذارید! تنبلی از کجا میآید؟ اگر کتابهای روانشناسی و حتی زیستشناسی را زیرورو کنیم، میتوانیم دلیلهای عمیق و درازمدتی را برای تنبلی پیدا کنیم. روانشناسان تکاملی معتقدند که تنبلی ریشهایتر از این حرفهاست. آنها میگویند تمام پدیدههای ذهنی بشر که نشانهای از «بیفعالیتی»، «ساکن بودن» و «انفعال» دارد میتواند به یک دلیل واحد رخ دهد. به نظر آنها علت همه این پدیدهها میتواند سبک زندگی بدوی اجداد ما باشد. این روانشناسان که ارادت خاصی به جناب داروین دارند، بیفعالیت بودن اجداد ما در زمانهای خاصی از سال و ذخیرهکردن انرژی برای زمانهای دیگر را دلیل تنبلی، خستگی روانی و افسردگی بشر مدرن میدانند. آنها میگویند در زمان مدرن ممکن است دیگر از زمانهای متناوب فعالیت - بیفعالیتی برای ذخیره انرژی خبری نباشد اما ژنهای ما به این تنبلی نیاز دارند. اگر بخواهیم طبق نظر روانشناسان تکاملی عمل کنیم، باید بگذاریم ژنهایمان در چند صد سال،زندگی مدرن را تجربه کنند تا نتیجهها و نبیرههایمان دست از تنبلی بردارند. اما گروه دیگری از روانشناسها هم هستند که نظر متفاوتی دارند.
روانکاوها بیشتر در مورد نوع خاصی از تنبلی که آدم را به عقب انداختن کارها و انجام دادنشان در لحظه آخر وامیدارد، حرف دارند. به نظر آنها در این نوع از تنبلی، رگههایی از خودآزاری روانی وجود دارد. در واقع ما به خاطر این کار خودمان را زجر میدهیم اما ناخودآگاه از این رنج لذت میبریم. روانکاوها برای حل این مشکل راهحلهای طولانیمدتی دارند. به نظر آنها شمایی که این نوع خاص از تنبلی را دارید، باید آنالیز روانی شوید تا معلوم شود که کی و کجا این خودآزاری روانی را در خود پرورش دادهاید. از آنجا که این کار فقط در مطب روانکاوها انجام میشود و در این ۲صفحه نمیشود با توضیح کامل تئوری روانکاوی راه به جایی برد، مجبوریم از خیر این گروه از روانشناسها هم بگذریم. در مورد علتهای تنبلی چند نظر همهپسند و بهدردبخور و در عین حال علمی هم در روانشناسی وجود دارد. روانشناسها معتقدند ما به علتهای زیر ممکن است «اهمال کار» شویم:
۱) حتما باید حسش بیاید تا کاری را انجام دهیم یکی از شایعترین دلیلها یا بهتر بگوییم توجیههای ما برای تنبلیمان همین است. ما میگوییم فعلا حال و حوصله این کار را نداریم و بهتر است بگذاریم کارمان را باانگیزه انجام دهیم. اما ممکن است با عقب انداختن کارها، این انگیزه هیچوقت در ما بیدار نشود. در واقع ما یک افسانه نهچندان درست در مورد انجام کارهایمان داریم؛ «اول انگیزه، بعد عمل» در صورتی که تجربه نشان داده است که شروع کارها - فارغ از اینکه قبل از شروع آن کار را دوست داشته باشیم یا نه - خودش میتواند انگیزه بهوجود بیاورد. اگر خیلی کلی بخواهیم بگوییم، همیشه علاقه نیست که ما را به کاری وا میدارد، گاهی آشنایی بیشتر با یک فعالیت و کشف تواناییهای فردیمان در انجام آن کار، ما را به فعالیتی علاقهمند میکند.
۲) فکر میکنیم، آنها که موفقند همیشه بر کارهایشان مسلطند روانشناسها اسم این خطای ذهنی را گذاشتهاند «الگوی تسلط». بعضی از ما تنبلیمان را با مقایسه با انسانهای موفق و کارآمد توجیه میکنیم. ما فکر میکنیم که آنها همیشه بااطمینان و اعتماد بهنفس کامل و بدون تحمل فشارهای روانی بهسوی هدف میتازند. این تصورات احتمالا به این خاطر شکل گرفته است که ما فقط یک برش از زندگی و حرفهای آدمهای موفق را در مصاحبههای تلویزیونی و مطبوعاتی میبینیم و میخوانیم. اگر پیش بیاید و ما یک زندگی صمیمانه و نزدیک با آدمهای کارآمد داشته باشیم، میبینیم که نه، از این خبرها هم نیست. آنها هم مثل همه ما پر هستند از ناکامیهای روانی و تجربههای دردناک، منتها میدانند که چطور از پس این بحرانها برآیند. پس موفقها آدمهای خاصی نیستند، ما تنبلها آدمهای خاصی هستیم !
۳) کمالگرا هستیم قبلا خیلی مفصل در مورد کمالگرایی در مطلب «کمالگراها به بهشت نمیروند» حرف زدهایم. آدمهایی که شخصیتی کمالگرا دارند، میخواهند کارشان را به بهترین و کاملترین نحو انجام دهند. برای آنها همه چیز یا خوب خوب است یا بد. همین باور باعث میشود که اگر فکر کنند کارشان، کسر و کمبودی خواهد داشت، آن را به تعویق میاندازند تا زمانی که بتوانند به بهترین نحو انجامش دهند. خیلی جالب است؛ تنبلی میکنیم چون میخواهیم کارهایمان عالی باشند!
۴) از شکست میترسیم تعارف نداریم که! عدهای از ما میترسیم که به کارمان گند بزنیم و در بین عالم و آدم انگشتنما شویم. اما ترس ما بیشتر از آنکه به قضاوت دیگران برگردد، به قضاوت خودمان در مورد ارزش وجودمان برمیگردد. اگر ما ارزش خودمان را با تعداد موفقیتها منهای تعداد شکستها بسنجیم، همیشه از شکست خوردن و بنابراین بیارزش شدن میترسیم. این باور بنیادی میتواند باعث خیلی از تنبلیهای ما مخصوصا در انجام کارهای بزرگی مثل ادامه تحصیل، تغییر سبکزندگی و حتی ازدواج شود.
۵) به خودمان جایزه نمیدهیم بالاخره ما هم آدمیم دیگر. همه ما از هدیه خوشمان میآید؛ مخصوصا وقتی که بعد از یک موفقیت نصیبمان شود. اما خیلی از ما از این دریغ میکنیم که این هدیه دادن و هدیه گرفتن را خودمان انجام دهیم؛ یعنی اینکه خودمان به خودمان هدیه بدهیم. اگر ما بعد از هر موفقیت کوچک و بزرگ، خودمان را به پاداشی کوچک مثل خوردن یک آب طالبی مهمان کنیم، زندگیمان از رکود و بینمکی بیرون میآید. اگر این هدیه، درونی باشد که دیگر بهتر. یعنی اینکه ما بعد از تمام کردن هر کاری به خودمان احسنت بگوییم و خودمان، خودمان را تحویل بگیریم.
۶) زندگیمان سرشار از بایدهاست روانشناسان با آنچه در کتابهای عامهپسند موفقیت تبلیغ میشود، موافق نیستند. کتابهای موفقیت میگویند، به خودتان بگویید: «من باید این کار را انجام دهم» تا آن کار انجام بگیرد. اما روانشناسان میگویند استفاده از کلماتی مثل باید باعث میشود که ما به خاطر انجام ندادن کار بیشتر احساس گناه کنیم؛ یعنی ما با کلمهای مثل باید، انجام یک کار ساده را تا حد رعایت یک ایدئولوژی یا عملی اخلاقی بالا میبریم. بالا بردن ارزش یک کار همان و سختتر شدن انجامش همان و تنبلی بیشتر به خاطر کار سختتر همان!
۷) با تنبلیمان پرخاشگری میکنیم بله! درست خواندید. بعضی وقتها ما کمکاری و تنبلی میکنیم، به این خاطر که میخواهیم حرص صاحبکارمان درآید. در واقع ما داریم پرخاشگریمان را به صورت غیرمستقیم، سر طرف خالی میکنیم؛ پرخاشگری تنبلانه یا به قول روانشناسها پرخاشگری منفعل. شکستن شاخ غول خوابالو همانطور که در مقدمه هم گفتیم، انجام هر کدام از پیشنهادهای زیر مستلزم این است که برای یک بار هم که شده تنبلیتان را کنار بگذارید؛ پس قدم اول با شما و این هم گامهای بعدی: لقمهها را کوچک کنید برایان تریسی در «قورباغهات را قورت بده» میگوید که اول کار گندهای را که حالش را نداری، انجام بده اما روانشناسها معتقدند که این راه مناسب نیست.
به نظر آنها باید همه کارهای وقتگیر را تبدیل به کارهای کوچکتری کرد که در مدت زمان کمتری قابل انجام باشند. اینطوری هم کارها راحتتر به نظر میرسند و هم شروع به انجام آنها نیاز به زمان معین و مشخصی ندارد. هر روز یک جزء را انجام میدهید و اصراری ندارید که همه را همین الان تمام کنید. باحس و بیحس استارت بزنید اینکه بنشینید منتظر که حس یک کاری خودش با پای خودش بیاید در وجودتان، معمولا باعث میشود کارها در آخرین زمان و به بدترین نحو انجام شوند. استارت بزنید، ما قول میدهیم حسش بیاید! محیط خودتان را عوض کنید بعضی وقتها آدم بعضی از جاها را میبیند و خودبهخود تنبلیاش میآید. اگر دست خودتان است، سعی کنید طراحی محیطی که در آن زندگی میکنید، شبیه اتاق خواب نباشد. استفاده از رنگها و طرحهای مهیجتر میتواند به این کار کمک کند. کلا محیطی بسازید که برای زندگی و فعالیت باشد، نه برای مردن آرام. با خودتان عهد ببندید این پیشنهاد به درد کسانی میخورد که لااقل با خودشان روراست هستند. میتوانید به خودتان قول بدهید که کارهایتان را بدون تنبلی انجام دهید. برای اینکه یک کنترل بیرونی هم داشته باشید، میتوانید با کسی که همکار یا همهدف شماست همراه شوید، تا نه او بگذارد شما اهمال کاری کنید و نه شما بگذارید او تنبلی کند. کلا بد نیست که تنوعی به دوستانتان بدهید.
نمیگویم دوستان معمولا تنبل را کنار بگذارید، فقط اگر چند تا دوست با انرژی هم بگذارید کنارشان، بد نیست. خودتان را تنبیه و تشویق کنید تشویقها خیلی وابسته به شخصیت و علایق فرد هستند. انجام کاری که برایمان با بیشترین لذت همراه است، میتواند بهترین تشویق باشد. این کار برای یکی ممکن است رفتن به سینما و برای دیگری خوردن بستنی سنتی باشد. به قول یکی از روانشناسان کشورمان ما اگر تا وقتی که در خانه تنها بودهایم، از خودمان پذیرایی نکردهایم، ارزشی برای خودمان قائل نیستیم. غیر از این، ما میتوانیم خودمان را تنبیه کنیم. بهترین نوع تنبیه که یکجورهایی شیره مالیدن به سر خودمان است، انجام دادن کارهایی است که لازم است انجام شوند ولی ما از آنها بدمان میآید. اینجوری هم کارمان انجام شده و هم تنبیه شدهایم. راههای بیرحمانهتری هم وجود دارد؛ مثلا انجام ندادن اجباری کاری که دوستش داشتهایم. چند باری که خودتان را تنبیه و تشویق کنید، این ذهن تنبلتان شرطی میشود تا دست از بیخیالی بردارد
تنفر از رنگها
قرمز:
بسیار دلواپس و ناامید هستید. شاید هم از خستگی و ضعف جسمی رنج میبرید. امكان دارد كه در روابط جنسی و حتی در موقعیت اجتماعی شكست خورده باشید. اما مشكل واقعیتان این است كه همیشه دنبال هدفهای بزرگ و غیرعملی میروید و وقتی هم كه شكست میخورید در لاك خود فرو میروید. چه عیبی دارد كه دنبال یك زندگی معمولی باشید؟ باید این دو موضوع را همیشه به خاطر داشته باشید. اگر معیار موفقیت ثروت بود، پس ثروتمندان میبایست خوشبختترین آدمها باشند كه معمولاً این طور نیست.
نارنجی:
به خاطر عمر و سالهایی كه به بطالت تلف كردهاید بر خود خشم دارید ولی یادتان نرود كه فقط شمانیستید كه مسؤولیت همه بدبختیهای دنیا را بر دوش دارید اگر بتوانید مشكلات خصوصی خود و خانوادهاتان را حل كنید مطمئن باشید كه خیلی زرنگید.
آبی:
از زندگی و یكنواختی آن خسته شدهاید. احتیاج به تنوع و هیجان دارید و به همین زودی هاست كه قید و بندهای زندگی را از هم خواهید گسست. در دورهای هستید كه احساس میكنید دلتان میخواهد همه چیز را تغییر بدهید و دستی بر سر و صورت خود بكشید و شاید هم فرم موها را عوض كنید و لباستان را تغییر بدهید.
زرد:
بسیار حساس و بدبین هستید و از هر چیز بدیع و مدرن بدتان میآید و برایتان قابل هضم نیست كه یك حكومت میلیونها دلار خرج رفتن به كره ماه را بكند در حالی كه كره زمین پر از انسانهای مستحق كمك میباشد. مردم همیشه شما را اخمو و عصبانی مییابند.
قهوهای:
ترستان از این است كه نتوانید مأموریت تان را به اتمام برسانید. چه مأموریتی؟ آیا فكر میكنید اگر همه دانشهای دنیا را هم در ذهن و مغز كوچك تان جای بدهید آخرش به كجا خواهید رسید؟ تا دیر نشده كمی هم به تفریح برسید. به عشق فكر كنید كه حتی عذابش نیز شیرین است.
سبز:
اگر از این رنگ متنفرید حتماً یك ایرادی دارید. اگر در هدف هایتان شكست خوردهاید چرا دیگران را شماتت میكنید؟ خودتان را تنهاترین موجود روی زمین حس میكنید و با این شخصیتی كه دارید دیگران حق دارند تنهایتان بگذارند. سعی كنید به جای خودخوری به كتابخانه بروید و در اجتماعات شركت كنید و خودتان را از برج عاجی كه ساختهاید بیرون بیندازید تا ببینید كه دنیا با تمام بدیهایش چقدر با ارزش است.
خاكستری:
زندگی بر علیه شما بوده است از همه چیز محروم بودهاید و این خشمگینتان میكند. حسود نیستید ولی از سرنوشت بدتان شكایت دارید آیا فقط شما هستید كه به همه آرزوهایتان نرسیدهاید؟ یادتان نرود كه ممكن است شما یكی از خوشبختترین مردم روی زمین نباشید ولی بدبختترین هم نیستید.
سیاه:
فكر میكنید در دنیا، بدی وجود ندارد. فكر میكنید بدبختی فقط افسانه است و به كره زمین ربطی ندارد. خودتان را كامل میدانید و سعی میكنید كه اشتباه نكنید ولی اگر مرتكب اشتباه شدید هرگز اعتراف نخواهید كرد.
سفید:
اگر شما از سفید متنفرید، یا اگر هاله مغناطیسی دور بدنتان فاقد این رنگ است با عرض معذرت باید بگوییم در اسرع وقت با روانپزشك یك تماس داشته باشید.
تو می توانی!!!
نمی توانی، چون فکر میکنی که نمیتوانی. نمیشود چون تو باورداری که نمیشود. امکان پذیر نیست زیرا در نگاه تو ناممکن است و روح جهان همان را به تو میدهد که میبینی و باورداری. پرواز غیرممکن بهنظر میرسید چرا که ذهن محدود آن را منحصر به پرندگان میدانست اما راههای بسیاری بود و هست برای پرواز. محدود میبینی چرا که خود را جسم میدانی.
جهان محدود است چرا که در این نگاه «من» محور همه چیز است؛ منی که در دیوارها و حصارهای جسم و ذهن محدود شده و پتانسیلهای عظیم نهفته و قابلیتهای آشکار نشده روح آن همچنان چون گنجی بلا استفاده مانده است.
« ذهن براساس تجربیات گذشته خود مملو از موانع درونی و مقابلهکننده با احیای مجدد توانایی خلاقیت است. انسان در ذهن خود تجربههایی از ناتوانیها، سرخوردگیها، شکستها و گفتوگوهای درونی منفی دارد؛ صحبتهایی که در هر بار اقدام مجدد فرد برای خلاقیت، به او یاد آور میشوند که: تو نمیتوانی، دیدی که امکانپذیر نیست، چند بار میخواهی یک چیز را آزمایش کنی؟ تو برای این کار ساخته نشدی. چقدر میخواهی عمر و سرمایه را بیهوده صرف کنی تا به تو ثابت شود که نمیشود.
شکلهای بیرونی این نوع محاورههای غیرسازنده، میتواند صحبتها و نصیحتهای پدر و مادر یا همسر و سایر اعضای خانواده و نزدیکان باشد.»
انیشتین میگفت: « آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند.» استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید: «اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزئی بهوجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید.»
داستان گویایی هم در حکایتهای سرخپوستان وجود دارد که به خوبی تصویر این وضعیت را نمایش میدهد. سرخ پوستی از تبار پاسیاه این داستان را تعریف میکند:
در حالی که از نواحی صخرهای یکی از مناطق بالا میرفت، سرخ پوست دیگری را دید که به لانه عقابی رسید. تخمهای زیادی در لانه بودند ولی او موفق شد تنها یکی از آنها را بدزدد و به دهکده خودش ببرد. او تخم [عقاب] را در لانه یکی از مرغها قرارداد و پس از اینکه جوجه سر از تخم در آورد، بهدنبال مرغ مادر به راه افتاد و باور میکرد که خودش هم یک مرغ است. تمام روز را عقاب همانگونه که مرغان سر به زمین دانه میخوردند، راه میرفت و در میان آشغالها نوک میزد و کرمهایی برای خوردن پیدا میکرد.
یکی از روزها که عقاب دیگر بزرگ شده بود، پرنده عظیمالجثهای را دید که در آسمانها پرواز میکند. به سوی مادر مرغها رفت که چیزهای زیادی در مورد دنیا میدانست و پرسید: آن چه پرندهای است؟ مرغ پیر گفت: یک عقاب است. عقاب جوان گفت: اینگونه پروازکردن باید خیلی دلپذیر باشد و به آن پرنده بزرگ خیره شد. مرغ پیر گفت: بله، ولی تو باید پرواز کردن را فراموش کنی، چون تو یک مرغ هستی. عقاب در میان مرغها و آشغالها به زندگیاش ادامه داد.
بنابراین دیدگاه جهان و هستی محدود است، چون محدود میبینم و حدود را میبینم و دیوار میکشم در پناه دیوارهای پیش ساخته و سقفهای کوتاه میمانم. و محدود میبینم چون محدود میدانم و تا محدودهای میدانم. آنگاه که من محور جهانم پس جهان محدود به من، دانستههای من و تواناییهای ظهوریافته و نه حتی بالقوه من است. تا همانجایی گستره دارد که من میبینم و تا همانجا میرود که من میتوانم بفهمم. حال از دیدگاه اعراب بیابانگرد زمین همان کویر بود و از دیدگاه علم، انسان همین جسم.
اما یک ذهن خلاق یک ذهن باز است؛ ذهنی که میداند واقعیت دارای محدودیتها، مسائل و تناقضات و نقایص است اما خود، به آنها محدود نمیشود و باور دارد که ورای همه محدودیتها، نبودنها و نشدنها حقیقت بینقص و نامحدودی هست و راههایی برای رسیدن به آن و بهره بردن از نیروی بینهایتش که هر چیزی را ممکن میکند وجود دارد. او میداند و به تجربه و تفکر و مشاهده دریافته است که محدودیتها ساخته و پرداخته ذهنهای محدود و پر از دیوار است. باورهای در قفس و نگاههای شرطیشده محدودیتها را میسازند و در آن میزیند، همان را تجربه میکنند و همان را به سایرین میآموزند.
● ایمان داشته باشید که میتوانید
حتی متخصصین و کارشناسانی که تفکر خلاق را تنها یکی از روشهای تفکر میدانند و یک شیوه فکر کردن تعریفش میکنند معتقدند و توصیه میکنند: «ایمان داشته باشید که میتوانید. یک حقیقت اساسی این است که برای انجام هر کار، باید اول ایمان پیدا کنیم که این کار، میتواند انجام شود. اعتقاد داشتن به اینکه کاری میتواند انجام پذیرد، ذهن را برای یافتن راه انجام آن به حرکت وامیدارد. وقتی به کاری ایمان داشته باشید، فکرتان راههای انجام آن را پیدا میکند.
این آزمایش، تنها یک نتیجه دارد و آن اینکه وقتی ایمان بیاورید که چیزی ناممکن است، فکرتان در پی دلایلی میگردد که این مطلب را اثبات کند؛ ولی وقتی ایمان حقیقی داشته باشید که کاری شدنی است، فکرتان راههای انجام آن را مییابد.
ایمان داشتن به امکان تحقق مسائل، در حقیقت جاده را برای راهحلهای خلاق، هموار میسازد؛ در حالی که ایمان داشتن به عدمتحقق آنها، تفکری ویرانگر است. این نکته را میتوان به تمام موقعیتها - چه بزرگ و چه کوچک - تعمیم داد. آن دسته از اقتصاددانانی که اعتقاد دارند رکودهای اقتصادی اجتنابناپذیر است، نمیتوانند راههای خلاقی برای شکستن این دور باطل در اقتصاد، پیدا کنند.
اگر اعتقاد به توانایی خود داشته باشید، میتوانید راههایی برای دوستداشتن یک فرد پیدا کنید. اگر اعتقاد به توانایی خود داشته باشید، میتوانید راهحلهایی برای مشکلات شخصیتان پیدا کنید. اگر اعتقاد به توانایی خود داشته باشید، میتوانید راهی برای خریدن خانهای بهتر که آرزوی خریدنش را دارید پیدا کنید. ایمان، نیروهای خلاق را آزاد میکند و فقدان ایمان، آن نیروها را به بند میکشد. برای نیل به تفکر خلاق، ایمان داشتن را یاد بگیرید.»
● ایمان به نامحدود
از دیدگاه عرفا ایمان داشتن، تکیه به سرچشمه نامتناهی قدرت است و باوری خدشهناپذیر و محکم به حضور فعال او در امور. در واقع این نگاه به این حقیقت بازمیگردد که تو مخلوق خدایی که بینهایت است. او تو را بهصورت خود آفریده پس تو نیز نامحدودی اگر نامحدود ببینی. ایمان داشته باش اما نه بهخود که به خدای قادر خود. ایمان داشتن بهخود امروز هست اما شاید فردا نباشد اما او همیشه هست توانا و بینقص و حاضر.
تیپ Aیا تیپ B ؟!
هر کدام از تیپ های شخصیتی A و یا B دارای خصوصیات خاصی هستند که می توان افراد را با آن شناخت و با شناخت بهتر از افراد، می توان رفتار مناسب با دیگران داشت. همچنین آگاهی از نوع تیپ شخصیتی فرد، می تواند به ایفای نقش بهتر فرد در سازمان کمک نماید و سازمان را به اهداف سازمانی برساند، چرا که با آگاهی از نوع تیپ شخصیتی فرد، خواهیم توانست افراد مناسب را برای مشاغل مورد نظر انتخاب کنیم.
به طور کلی ما از نظر خصوصیات شخصیتی وابسته به دو تیپ A و B هستیم. افرادی که ویژگیهای شخصیتی مانند: استبداد، حمایت کننده، احساساتی، تحمل ابهام، دلواپسی، نیاز شدید به پیشرفت، خشونت، پرانرژی، رقابت جو، جاه طلب، بی حوصله و ستیزه جو و … را دارا هستند، به عنوان تیپ A مطرح می شوند. روانشناسان شخصیت تیپ A را به عنوان افراد پیچیده احساساتی تعریف می کنند که در کسانی می توان مشاهده نمود که همواره در یک حالت تهاجمی در کشمکش هستند و برای رسیدن به هدف با افراد و عوامل دیگر مقابله می کنند. و در مقابل شخصیت هایی که آرام ، صبور و میانه رو هستند، به عنوان تیپ B مطرح می شوند.
نتایج تحقیقاتی که برای روی انواع شخصیت ها صورت گرفته است، نشان می دهد که تیپ A همبستگی بالایی با فشار عصبی و خطرات جسمی ناشی از آن دارد. کارکنان تیپ A فشار شغلی قابل ملاحظه ای را تحمل می کنند، این افراد کسانی هستند که :
۱) ساعتهای طولانی تحت فشار عصبی وقت و حجم زیاد کار فعالیت می کنند.
۲) معمولاً کار را شبها و در اوقات تعطیل به خانه می آورند و قادر به استراحت نیستند.
۳) مرتباً خود را مقایسه می کنند و استانداردهای بالای بهره وری را برای خود منظور می دارند.
۴) آنها بیشتر به وسیله شرایط کار سرخورده می شوند، از کارهای دیگران خشمگین می گردند و مورد سوء تفاهم روسای خود قرار می گیرند.
نتایج یک تحقیق در آمریکا نشان داده است که ۶۰ درصد مدیران نمونه گیری شده تیپ A و ۱۲ درصد تیپ B هستند.
تفکر عموم بر این است که افراد تیپ A آمادگی بیشتری نسبت به بدترین نتایج فشار عصبی یعنی حمله های قلبی دارند. یک پزشک محقق اخیراً اشاره کرده که افراد تیپ A احتمالاً عمر مفیدشان طولانی تر است. او اظهار داشته که : کار آلوده بودن، همیشه عجله داشتن، متعرض بودن به دیگران، لزوماً چیز بدی برای قلب نیست. آنچه برای قلب مضر است این است که میزان بالایی خصومت و عصبانیت داشته باشید و هنگامی که با افراد روبه رو می شوید زحمت پنهان کردن آن را به خود ندهید.
● چگونه تیپ A را از تیپ B تشخیص دهیم؟
باید توجه داشت که هر کدام از تیپ های شخصیتی A و B دارای ویژگیهای خاص خود هستند که با توجه به آن می توان، تیپ A را از تیپ B تشخیص داد. در ادامه به ویژگیها و نیم رخهای شخصیتی تیپهای A و B اشاره می کنیم:
۱) تیپ A همیشه در حال حرکت است، در حالی که تیپ B نگران وقت نیست.
۲) تیپ A سریع راه می رود، اما تیپ B صبور است.
۳) تیپ A سریع می خورد، اما تیپ B به آرامی و با آرامش کامل غذای خود را میل می نماید
۴) تیپ A سریع حرف می زند و مکالمه تند دارد، اما تیپ B لاف نمی زند و کند سخن می گوید.
۵) لحن کلام تیپ A شدید است، اما تیپ B لحن کلام ملایمی دارد.
۶) کیفیت کلام تیپ A زمخت، محکم و کوتاه است، در حالی که کیفیت کلام تیپ B یکنواخت است.
۷) تیپ A بی صبر است و پاسخ آنی به سئوالات می دهد، اما تیپ B صبور است و پیش از پاسخگویی به سئوالات مکث می کند.
۸) تیپ A دو کار را با هم انجام می دهد، اما تیپ B از عهده انجام تنها یک کار برمی آید.
۹) تیپ A آه فراوان می کشد، اما تیپ B به ندرت آه می کشد.
۱۰) حرکات چهره تیپ A کشیده، خصمانه و ابروها درهم است، اما تیپ B چهره ای آرام و دوست داشتنی دارد.
۱۱) تیپ A در حال بازی به برد و باخت فکر می کند، اما تیپ B برای تفریح بازی می کند نه پیروزی.
۱۲) تیپ A زمان فراغت ندارد، اما تیپ B بدون احساس گناه می آساید و تحت فشار پایان وقت نیست.
۱۳) تبسم تیپ A در گوشه لب است، اما تیپ B تبسم گسترده دارد.
۱۴) خنده تیپ A خشک است، در حالی که تیپ B خنده ای نرم، لطیف و خوش آیند دارد.
۱۵) ذهن تیپ A با ارقام پر است، اما تیپ B سعی در به خاطر سپردن اعداد و ارقام نمی کند.
۱۶) تیپ A موفقیتها را با کمیت اندازه گیری می کند، اما تیپ B کیفیت را مدنظر دارد.
۱۷) تیپ A انگلشتان خود را زیاد فشار می دهد، اما تیپ B به ندرت این کار را انجام می دهد.
۱۸) تیپ A اغلب در تلاش برای تسلط به طرف مقابل است، اما تیپ B به ندرت این کار را انجام می دهد
۱۹) تیپ A به طور مداوم، در فشار کمبود وقت است، اما تیپ B هرگز عجله ندارد.
۲۰) تیپ A از کار خود رضایت ندارد و برای طی کردن درجات بالا تلاش می کند، در حالی که تیپ B از کار خود راضی است.
علاوه بر ویژگی هایی که برای تیپ های شخصیتی A و B برشمردیم، خصوصیاتی دیگری نیز می توان برای هر کدام از تیپ های شخصیتی، نام برد؛ به عنوان مثال تیپ A روحیه تهاجمی دارد، رقابتی است و به استقبال خطر می رود. و تیپ B میانه رو است و کمتر با کسی دشمنی می کند و کمتر دست به ریسک می زند.
● تیپ A و تیپ B در سازمان
بسیار مهم است که بدانیم در یک سازمان باید کدام تیپ شخصیتی را استخدام نمود تا به اهداف سازمانی دست یافت؟
باید این نکته مهم را همواره در نظر داشته باشیم که هر چند افراد تیپ A در سازمان سریع رشد می کنند و به بالا می رسند و آنها موفقتر از تیپ B هستند، اما در بالاترین نقطه سازمان افراد تیپ B که افرادی صبورند و مسایل را از دید وسیع تری می بینند، موفق تر هستند.
توصیه می شود افراد تیپ A را برای کارهایی از جمله طبقه بندی، بایگانی، منشی گری، فروشندگی و مدیریت در شرایطی که حجم کار زیاد و وقت تنگ است، انتخاب نمائیم و این نکته را در نظر داشته باشیم در مشاغلی که اصرار چندانی به سرعت انجام کار نیست، و به کیفیت بیشتر توجه می شود، استخدام افراد تیپ B توصیه می شود. همچنین در سازمان هایی که نیاز به مدیریت با دید وسیع تر دیده می شود و بر حفظ آرامش و صبر در انجام کارها تاکید می شود، در شرایطی که حجم کار کم بوده و وقت کافی برای انجام آن وجود دارد، استخدام افراد تیپ B می تواند موفقیت سازمان را در پی داشته باشد.
تیپ شخصیتی مدیرتان را بشناسید
اگر مدیرتان آدم سخت گیری است شما هم خیلی راحت عصبانی می شوید اگر هم مدیر خوبی باشد دلتان می خواهد شما را تایید کند. تشخیص عواملی که باعث موفقیت و قوی شدن روابط کاری می شود مهارتی است که باید در محل کار حتماً به کار گرفته شود. یکی از راه های موفقیت در این کار شناسایی تیپ شخصیتی مدیر است.
به این مثال ها دقت کنید. مدیر آقای الف آدم اجتماعی و برون گرایی است، پر انرژی و پر از ایده های رنگارنگ است. پشت هم پیشنهادهای جدید می دهد و کمتر به کارهای خوب کارمندانش توجه می کند. این مدیر فکر می کند کارمندانش می دانند که او از آنها سپاسگزار است و برای آنها ارزش قائل می شود. مدیر آقای ب سخت کوش است و سازماندهی شده عمل می کند و کار کارمندانش را جزءبه جزء مدیریت می کند. آقای ب نگران است که مدیرش به او اعتماد نداشته باشد و به او ترفیع ندهد. این دو مدیر دو تیپ شخصیتی متفاوت دارند. ولی این تفاوت چه تاثیری بر کارمندان دارد؟
متخصصان روابط شغلی آدم ها را در محیط کار به چهار تیپ شخصیتی متفاوت تقسیم می کنند؛ رهبر، مردمی، آزادمنش و کاری. عموماً بیشتر مردم ترکیبی از دو تیپ هستند. هرچه تصویر آشکارتری درباره تیپ شخصیتی مدیرتان و نیز خودتان داشته باشید راحت تر می توانید بفهمید او در هر مقطعی چه عملکردی دارد، نقاط قوت و ضعفش چیست و چگونه می توانید با همدیگر به بهترین نتیجه برسید.
● رهبرها
رهبرها به نتیجه معطوف هستند. آنها تصویر بزرگ را می بینند و کاری می کنند که محقق شود. آنها خود را قاطع و صادق می دانند، با مشکلات مستقیم روبه رو می شوند و می توانند در شرایط سخت تصمیم گیری کنند. علاوه بر این، می پذیرند که گاهی وقت ها با دیگران ناشکیبایی می کنند و معمولاً اهمیت تعریف کردن و آگاهی دادن به دیگران را فراموش می کنند.
● مردمی ها
مردمی ها به روابط بیشتر توجه دارند. آنها از کار کردن با دیگران لذت می برند. رابط و شنونده های بسیار خوبی هستند و از کمک به دیگران لذت می برند. این افراد اجتماعی، دلسوز و به دنبال تایید هستند و از درگیری دوری می جویند. این ویژگی باعث می شود مردمی ها هنگام اخذ تصمیم های مهم که بعضی ها دوست ندارند دچار مشکل شوند.
● آزادمنش ها
آزادمنش ها به دنبال ماجراجویی و هیجان هستند. این افراد خطر می کنند و با استفاده از قوه تخیل قوی شان مسائل را به روش های نوین و غیرمعمول حل و فصل می کنند. آزادمنش ها در حل مشکلات بسیار موفق هستند، بسیار خلاقند و در شرایط بحرانی خوب عمل می کنند اما در جزئیات مشکل دارند و نمی توانند کارها را تا آخر دنبال کنند و آنها را تمام و کمال انجام بدهند. مقررات سخت را برنمی تابند و معمولاً حواسشان آسان پرت می شود و از کارهای روزمره زود خسته می شوند.
● کاری ها
آخرین گروه شخصیتی کاری ها هستند. اینها عاشق کار کردن هستند و خودشان و دیگران را با برنامه ها و سیستم های از پیش تعیین شده برای هر موقعیتی وفق می دهند. آدم های دقیقی هستند و در موقعیت های پیش بینی پذیر خوب خودشان را نشان می دهند. نقطه ضعف اینها این است که ممکن است کمال گرا بشوند و نمی توانند خودشان را با تغییرات هماهنگ کنند.
ممکن است با مرور این تیپ های شخصیتی متوجه بشوید یکی از اینها کاملاً با خلق و خوی شما مطابق است. به خاطر داشته باشید بیشتر آدم ها معمولاً ویژگی های دو گروه را با هم دارند. حالا به مدیرتان فکر کنید تا متوجه بشوید کدام شخصیت با او هماهنگ است. آیا شبیه شماست یا با شما فرق دارد؟
حالا دوباره مثال هایمان را به یاد بیاورید. مدیر آقای الف رهبر و آزادمنش است در حالی که آقای الف مردمی و کاری است. آنها دقیقاً برعکس هم هستند اما همزمان نقاط قوت همدیگر را کامل می کنند و ضعف های هم را می پوشانند. هرچه آقای الف بیشتر با روحیات مدیرش آشنا بشود کمتر از روش کار کردن او ناراحت می شود.
او از مدیرش یاد می گیرد و از آن پس می تواند راحت تر پیشنهادهایی مطرح کند که به نفع مدیر باشد مثل اینکه چطور مدیر می تواند با کارمندانش مستقیم رابطه برقرار کند. رئیس آقای ب کاری و رهبر است و آقای ب مردمی و کاری. هر دو آنها کاری هستند و دوست دارند همه جزئیات مشخص باشد و وقتی همه چیز تحت کنترل باشد احساس راحتی بیشتری دارند.
هنگامی که آقای ب متوجه بشود مدیرش مثل اوست می فهمد که به او اعتماد دارد فقط مانند خودش زیادی درگیر جزئیات است. او می تواند با به کارگیری مهارت های شخصیت مردمی اش رابطه همکاری با مدیرش را بهبود ببخشد. درک تیپ شخصیت خود و مدیرتان باعث می شود رابطه کاری مثبت و موثری با او برقرار کنید. اگر بخواهید با هم رابطه کاری خوبی داشته باشید، حتی اگر تفاوت هایی بین شما وجود داشته باشد، شرایط برنده - برنده به وجود می آید.
تیپهای شخصیتی
مفهوم تیپ مستقیما از مفهوم یرسونا یعنی ماسک مشتق میشود. در تئاتر قدیم ، تعداد محدودی نقش وجود داشت، هر نقش از روی ماسک قابل شناسایی بود و هر ماسک رفتار خاصی ایجاب میکرد و در حقیقت نمونهای از آن بود. بنابراین ، میتوان گفت که تیپ یعنی مجموعه شیوههای واکنش یا مجموعه ساخت شخصیت هدف از تشخیص تیپهای شخصیتی یا طبقهبندی انواع مختلف شخصیتها این است که ویژگیهای جسمی و روانی انسانها ، مخصوصا رابطه آنها ، مورد مطالعه قرار گیرد.
نقطه شروع این طبقهبندیها در بعضی موارد بر مشاهده افراد بیمار ، مثل طبقهبندی کرچهر و در برخی موارد دیگر بر مشاهده افراد سالم مثل طبقهبندی شلدن استوار است. در طبقهبندی افراد ، بر اساس مشاهده بیماران فرض بر این است که بیماری ، شخصیت را از حالت طبیعی منحرف میکند و امکان انجام دادن مشاهدات متعدد و متفاوتی را فراهم میآورد. تا به حال طبقهبندیهای متعددی از شخصیت به عمل آمده است که به چند مورد از آنها اشاره میکنیم.
● طبقهبندی کرچهر
کرچهر ، اساس طبقهبندی خود را بر مشاهده موارد بیماری بنا نهاده است. او انسانها را در مجموع به سه طبقه اصلی و به ترتیب زیر تقسیم میکند:
▪ طبقه پیک نیک
افرادی که در این طبقه جای میگیرند، از نظر جسمی چاق هستند و قد آنها کوتاه است و سینه و شکمشان نسبت به سایر قسمتهای بدن رشد بیشتری دارد. صورت آنها پهن است، گردن آنها کوتاه و کلفت و پوست بدنشان تمایل به سرخی دارد. از نظر خلق ، خوش برخورد ، خوش گذران ، شوخ طبع و خوش خوراک هستند، به همه چیز با نظر خوش بینانه نگاه میکنند و ظاهر و باطن یکسانی دارند.
زود به دیگران دل میبندند و زود هم از آنها دل میکنند. این افراد در مجموع برون گرا هستند و در مسائل عقلی و منطقی زیاد عمق ندارند. از نظر جسمی استعداد چاقی دارند، از نظر منش ، ادواری هستند، یعنی خلق آنها بطور متناوب تغییر میکند و از نظر بیماری آمادگی ابتلا به سایکومانیک – دیرسیور را دارند.
▪ طبقه لپتوزوم یا استینک
این گروه افراد اندامی دراز و باریک دارند، رشد بدنشان ، برخلاف تیپ پیک نیک عمودی است. قفسه سینه آنها باریک و مسطح است. استخوانهای آنها برجسته ، دندهها از زیر پوست نمایان با شکم فرو رفته ، صورت لاغر و دست و پایشان دراز است. از نظر خلق ، دیرجوش ، گوشهگیر و خیالباف هستند، کنایهآمیز و نیشدار سخن میگویند.
به عالم خارج کمتر توجه میکنند. بیشتر در خود فرو میروند و به درونگرایی تمایل دارند. این افراد خیلی دیر با دیگران دوست میشوند و در عوض خیلی دیر هم دوستیهای خود را بهم میزنند. افراد کینهتوز و بدبین هستند. از نظر فعالیتهای علمی نیروی قوی و ادراکی عمیق دارند. بیش از اندازه حساساند و آمادگی مبتلا شدن به اسکیزوفرنی را دارند.
▪ طبقه آتلیتک
این طبقه از انسانها ، از نظر جسم ، استخوان بندی بسیار محکم و عضلات بسیار نیرومند دارند، سینه آنها پهن و قد آنها نسبتا بلند است. از نظر خلق ، به فعالیتهای بدنی ، ورزش ، کوه نوردی ، شرکت در مسابقات ورزشی و مخصوصا موفقیت در آنها علاقه زیادی دارند. این افراد از خطر نمیترسند، پرخاشگر ، زورگو و ریاست طلب هستند، برخلاف تیپ لپتوزوم در مقابل مسائل مختلف حساسیت زیادی نشان نمیدهند، کمتر شوخی میکنند و سعی میکنند بیشتر جدی باشند، آمادگی مبتلا شدن به بیماری صرع را دارند.
▪ طبقهبندی شلدن
طبقهبندی شلدن ، از مشاهده افراد طبیعی بوجود آمده و بر فرضیه جنینشناسی استوار است. این طبقهبندی در شکل ظاهری بدن سه بعد تشخیص میدهد که از رشد سه لایه جنین یعنی اندودرم ، مزودرم و اکتودرم ، پدید میآیند. اولین اقدام شلدن این بود که از صدها جوان برهنه در سه حالت مختلف (جلو ، عقب و پهلو) عکس گرفت. هزاران عکس بدست آمده را چند بار طبقهبندی کرد و آخرالامر به این نتیجه رسید که ناحیه شکم ، اعضای درونی (معده ، قلب ، ششها، در بعضی از آنها کوچک و در بعضی دیگر بزرگ است. بقیه افراد بین این دو حد افراط و تفریط قرار دارند. چون این ناحیه از بدن از رشد لایه آندودرم جنین بوجود میآید، این تیپ افراد را اندومورف نامید.
از لحاظ عضلانی بودن و استحکام استخوانها نیز شلدن تفاوتهایی بین افراد دید. او متوجه شد که از این نظر نیز میتواند افراد را طبقهبندی کند. بدین ترتیب که در یک طرف کسانی را قرار دهد که کاملا عضلانی هستند در طرف دیگر کسانی را جای دهد که عضلات بسیار ضعیفی دارند و بقیه را بین دو حد توزیع کند. چون عضلات از رشد لایه مزودرم جنین بوجود می آیند، این تیپ افراد مزومورف نامیده شدند. از لحاظ ساختمان اعصاب نیز بین آزمودنیها تفاوتهای فاحشی دیده شد. افراد این گروه نیز میتوانستند روی یک مقیاس قرار گیرند. چون اعصاب از رشد لایه اکتودرم جنین بوجود میآید، شلدن این گروه افراد را اکتومورف نامید.
● آیا طبقهبندی تیپهای شخصیتی شلدون و کرچهر متفاوت از هم است؟
با کمی دقت معلوم میشود که طبقهبندی کرچهر با طبقهبندی شلدن مطابقت کامل دارد. آندومورف با پیک نیک ، مزومورف با آتلتیک و اکتومورف با لپتوزم یا استنیک شلدن هر یک از ویژگیها را به عنوان یک صفت در نظر گرفت و به آن بر حسب درجه شدت ، بین ۱ تا ۷ نمره داد. بنابراین در طبقهبندی شلدن ، شکل ظاهری هر فرد به کمک یک عدد سه رقمی نشان داده است.
رقم سمت راست وضعیت او را از نظر آندومورفی ، رقم وسط وضعیت او را از نظر مزومورفی و بالاخره رقم سمت راست ، شکل ظاهری او را از نظر اکتومورفی نشان میدهد. مثلا اگر به کسی نمره ۴۲۶ داده شود مفهومش این خواهد بود که از نظر آندومورفی در حد متوسط ، از نظر مزومورفی و از نظر اکتودرمی قوی است.
● طبقهبندی شخصیت افراد با توجه به صفات
اقدام دوم شلدن این بود که در مورد ویژگیهای روانی و صفت شخصیتی افرادی که آنها را از نظر شکل ظاهری بدن طبقهبندی کرده بودند، به تحقیق پرداخت. برای این کار ابتدا صدها عبارت را ، که برای توصیف شخصیت به کار میرفت، جمع آوری کرد. از میان صفات جمع آوری شده، شصت صفت را انتخاب کرد و به افراد مورد مطالعه خود (دانشجویان دانشگاهها) از نظر این شصت صفت ، نمره داد.
بررسی آماری نمرات به دست آمده نشان داد که این شصت صفت در سه گروه ، طبقهبندی میشوند (در هر گروه بیست صفت). گروه اول را ویسرتونی نامید، زیرا همه بیست صفتی که زیر این عنوان قرار داشتندt به نوعی با خوشخوری ، خوش زیستی ، لذت طلبی و شادکامی ارتباط داشتند. گروه دوم صفات سوماتوتوتی نامیده شد، زیرا این صفات به فعالیت بدنی ، حرکات ، رقابت ، پرخاشگری ابراز شخصیت و فعالیت مربوط میشد و بالاخره ، گروه سوم صفات ، سر برو تونی نام گرفت. زیرا صفاتی که در این گروه جای میگرفتند به نحوی با تفکر ، درونگرایی ، انزوا طلبی ، حساسیت زیاد ، خودخوری و نگرانی ارتباط پیدا میکردند.
شلدن در این خصوص نیز به آزمودنیهای خود نمره داد. به این ترتیب که اگر صفتی در یک آزمودنی به حداکثر خود میرسید، به او نمره ۷ میداد. مثلا اگر فردی ۷۱۱ میگرفت، مفهومش این بود که از نظر وسیرتونی (خوش زیستی) بسیار خوب و از نظر سوماتوتونی (علاقهمندی به فعالیتهای بدنی) و سر بروتونی (متفکر و حساس بودن) ضعیف است.
سومین و آخرین کار شلدن این بود که دریابد آیا بین تن و روان ، یعنی بین ویژگیهای جسمی و ویژگیهای روانی همبستگی وجود دارد؟ به عبارت دیگر آیا میتوان از روی شکل ظاهری افراد رفتار آنها را پیشبینی کرد؟ برای بررسی این مسئله شلدن ، به کمک همکاران خود ، به گروهی از دانشجویان هم از نظر ویژگیهای جسمی و هم از نظر ویژگیهای روانی ، به صورتی که در بالا گفتیم ، نمره داد و همبستگیهای موجود بین نمرات را محاسبه کرد و معلوم شد که:
بین آندومومورفی و وسیرتونی ، بین مزومورفی و سوماتوتونی بین اکتومورفی و سربروتونی همبستگی بالا وجود دارد. بنابراین ، میتوان نتیجه گرفت که افراد آندومورف یعنی کسانی که در آنها ناحیه شکم و اعضای داخلی آن رشد بیشتری دارد، از نظر خلق افرادی هستند که از خوش خوری ، خوش زیستی ، لذت طلبی و شادکامی پیروی میکنند.
افراد مزومورف یعنی کسانی که عضلانی و درشت استخوان هستند، به فعالیتهای بدنی ، تحرک ، پرخاشگری رقابت و ریاست علاقه زیادی دارند.
افراد اکتومورف ، یعنی آنهایی که لاغر اندام هستند و ساختمان عصبی قوی دارند، به انزوا طلبی ، درون گرایی حساسیت زیاد ، خودخوری و تفکر تمایل نشان میدهند.
● نتیجه بحث
طبقهبندی شلدن از پایههای تجربی دقیقتری برخوردار است و نتایج قابل اطمینانتری فراهم میآورد. با وجود این طبقهبندی شلدن نیز از طرف سایر پژوهشگران مورد انتقاد قرار گرفته است. از جمله اینکه: طبقهبندیها در هر دو مورد (جسمی و روانی) ، از سه گروه تجاوز نمیکرد، در هر دو مورد نمره گذاریها تنها بین ۱ تا ۷ متغیر بود و مهمتر از همه اینکه در هر دو مورد ، آزمایشگران افراد واحدی بودند. یعنی آزمودنیها تنها توسط یک گروه معین از پژوهشگران تحت آزمایشهای جسمی و روانی قرار گرفته بودند.
بدیهی است که در چنین شرایطی ، ارزشیابیهای بعدی تحت تاثیر ارزشیابیهای قبلای قرار میگیرد. در این گونه موارد اولا باید صفات جسمی توسط یک گروه و صفات روانی توسط گروه دیگری از پژوهشگران مورد بررسی قرار گیرد، ثانیا از ابزارهای عینی (مثلا آزمونهای روانی) استفاده شود تا از نظر شخصی آزمایشگران ، ارزشیابی آنها تحت تاثیر قرار ندهد. روانشناسان علاوه بر شناختن شخصیت انسانها سعی کردهاند آن را ارزشیابی هم بکنند، ارزشیابی شخصیت از این نظر حائز اهمیت است که میتوان از وجود افراد در موقعیتهای مناسب استفاده کرد.
تیپهای شخصیتی روان ناسالم
● تیپ کمالگرا یا کمالجو:
یک تیپ شخصیتی بسیار روان سالم است. او فردی بسیار معنوی بوده و فقط بهسوی بالا حرکت میکند؛ حرکت صعودی برای رسیدن به معنویت، به خدای درون و به سمت متعالی شدن. این فرد، نهتنها برای خود یا دیگران، مشکل دست نمیکند؛ بلکه برای خود و بهخصوص برای جامعه، بسیار مفید و حتی ضروری است.
● تیپ شخصیتی کمالطلب یا برتریطلب:
فردی است که هرچیز را برای خود در عالیترین حد ممکن میخواهد. بسیار تلاش میکند؛ همواره در حال دویدن است؛ همیشه دیرش شده؛ ولی هرگز با هر آنچه بهدست میآورد، خوشحال و راضی نیست و باز هم برای رسیدن به بهتر از آن، شروع به تلاش دوباره میکند تا شاید روزی به رضایت خاطر و خوشحالی کامل برسد. پس این چیزها تنها برای مدتی کوتاه میتوانند او را خوشحال و راضی نگاه دارند و دوباره و دوباره باید این دور باطل را برای گرفتن تنها لحظههائی از احساس رضایت و خشنودی از سر گیرد. احساس شادی، رضایت، خشنودی و خوشبختی باید از درون بجوشد. از آنچه که هستیم (پارهٔ تن خداوند)؛ مگرنه اینکه خداوند از روح خود در ما دمیده، پس هر که و هرچه هستیم، عالی هستیم؛ زیرا از او هستیم؛ اما از آنجائی که این را فراموش کردهایم، احساس شادمانی و خوشبختی را نیز از دست دادهایم. ولی با مدیتیشن و مراقبه میتوانیم رضایت درون، احساس شادی درونی، آرامش درونی و یکی شدن دوباره با خدای درون را تجربه کنیم.
● این شخصیت، چگونه بهوجود میآید؟
فرد ”برتریطلب“، فردی است که یا در کودکی هرچه خواسته برای او مهیا بوده و همه چیز به میل او انجام شده و یا از همان دوران کودکی یا اوایل نوجوانی، قدرت زیادی در خانواده به او محول شده است. جالب است بدانیم که ما با دادن خدمات اضافی و آماده کردن هر آنچه که فرزندامان میخواهند و در عین حال، نداند مهر ناب، نوازش، ندیدن و نشنیدن بهموقع آنان، ندانسته فرزندسالاری را رواج میدهیم؛ حال آنکه یک فرزندسالار، هیچگاه خود، خشنود، راضی و شادی است و نه میگذارد دیگران اینگونه باشند؛ زیرا آنچه که او بهطور واقعی نیاز دارد، نوازش، دیده شدن و شنیده شدن است تا احساس رضایت، شادی و خوشبختی درونی او بیدار شود. همهٔ انسانها همواره میخواهند بهترین خود را بسازند و یا انجام دهند؛ ولی اگر نشده، دلیل آن، تنها آگاه نبودن است نه گناهکار یا مقصر بودن.
فرد برتریطلب یا کمالطلب، در کودکی بهنوعی آسیب دیده. او در سنین نوجوانی، جوانی و بزرگسالی حتی تا کهنسالی، فردی است بسیار ناراضی؛ ناراضی از آنچه که شده و یا آنچه داراست. او از تحصیلات، موقعیت اجتماعی، ثروت، مقام و پُست خود ناراضی است. او حتی از همسر یا فرزندان خود نیز ناراضی است. اگر چیزی او را خوشحال سازد، مدت این خوشحالی، طولانی نخواهد بود. او بیشتر فردی ناسپاس است و از آنچه که دارد، خشنود و شکرگزار نیست. این فرد همواره در تلاش و تکاپوست؛ بیوقفه کار میکند؛ درس میخواند؛ میدود و ... و همواره عجله دارد؛ کمتر در لحظهٔ اکنون زندگی میکند و از لحظههای زندگی لذت نمیبرد. بیشتر وقتها به فکر آینده و رسیدن به آنچه در آرزوها و آرمان خود دارد، عمر میگذراند تا شاید در آن روز، احساس خوشحالی و خوشبختی کند؛ حال آنکه با رسیدن به آن لحظهٔ آرزوها نیز، یا بههیچوجه احساس خوشحالی نمیکند به این علت که دیگر این مورد، او را ارضا نمیکند و یا این موقعیت، تنها مدتی کوتاه میتواند او را شاد و راضی نگه دارد. میبینیم که اگر این تیپ شخصیتی در ما وجود داشته باشد، همواره برایمان مشکلساز خواهد بود؛ زیرا هرگز احساس رضایت، خوشبختی و شادی نخواهیم داشت و از آنجائی که همواره در تلاش و تکاپو هستیم، هرگز زندگی نمیکنیم تا از چیزی که داریم یا شدهایم، لذت ببریم؛ بنابراین نه میتوانیم به دیگران، احساس خوشحالی و خوشبختی بدهیم و نه خود، احساس خوشبختی و رضایت داریم؛ زیرا میخواهیم همواره، همسرمان، فرزندانمان و پدر و مادرمان بهترین باشند و از آنجائی که بهطور تقریبی غیر ممکن است که فردی بتواند در همهچیز، بهترین باشد؛ بنابراین ما را ارضا نخواهند کرد؛ پس بهتدریج با همسر، فرزند، پدر و مادر و محیط کار خود، دچار تضاد و تعارض میگردیم. هرگز طعم زندگی را نخواهیم چشید و همواره تا آخر عمر در تلاش بیسرانجام، بدون احساس شادی و خوشبختی دستوپا خواهیم زد.
فرد برتریطلب، جام وجودش نهتنها از مهر پدر ومادر، بلکه از مهر خود نیز خالی است؛ زیرا خود را در آنچه که میشود، میبیند؛ نه آنچه که هست. خود را دوست ندارد؛ زیرا آنچه که هست، ناراضی است. او خود را قابل و یا خوب نمیبیند و همواره خود را کمتر از آنی که هست، میبیند. خوددوستداری صحیح، برابر با عزتنفس یااحترام به خود بالاست؛ ولی این فرد، با دوست نداشتن خود، عزتنفس خود را بهشدت پائین میآورد. این فرد، ممکن است از موفقیتهای فردی و یا اجتماعی بالائی برخوردار باشد؛ اما هرگز خود را بهحد کافی قبول ندارد؛ پس، خودباوری او که همان اعتمادبهنفس است نیز بهطور کامل، کاهش مییابد؛ بنابراین بهدنبال یک ماسک میگردد تا یک خودساختگی را که همان غرور و ”منم“ است و آنرا بهتر از خود واقعیاش میداند، به همه نشان دهد؛ زیرا وقتی کسی خود را خوب، قبول ندارد، تلاش میکند تا با این ماسکها هم خود را فریب دهد و هم دیگران را.
● راه درمان
۱) ایمان بهخود: ما فقط با دیدن خود، ۹۰درصد راه بهبود را طی کردهایم.
۲) پذیرفتن: الف) پذیرفتن اینکه من این مشکل را دارم و با کمک خود و خداوند، میتوانم آن را برطرف کنم.
ب) پذیرفتن خود بههمین شکل که هستم با تمام نقاط قوت و ضعفم. خداوند مرا اینطور خلق کرده؛ اگر میخواست بهتر خلق کند، میتوانست؛ ولی اگر نکرده، پس بقیهٔ راه در دست من است تا از خود چه بسازم.
۳) قطع کردن انتقادها، ایرادگیریها و سرزنش کردنها از خود و دیگران: هربار هنگام انجام این کارها، مچ خود را گرفته و عمل را قطع کنیم. ( سرزنش کردن دائم خود، بهشدت موجب کاهش اعتمادبهنفس در ما میگردد.)
۴) قطع بایدها و نبایدها برای خود و دیگران: بایدها و نبایدها از والد ما میآیند (شاید حتی در سنین نوجوانی باشیم؛ ولی والد در ما کار میکند.)
۵) تکنیک دوستت دارم: چند دقیقه در طول روز یا شب در آیینه به چشمهای خود نگاه کنیم و به خود بگوئیم: ” دوستت دارم؛ تو را همینگونه که هستی دوست دارم؛ تو خوبی؛ تو عالی هستی“ و به این شکل، عزتنفس و خود دوستداری صحیح را در خود بالا برده و کمکم خود را بههمین شکلی که هستیم، میپذیریم.
۶) تکنیک کِش: یک کِش را در مچ دستی که با آن، بیشتر کار میکنیم، میاندازیم؛ هربار که در ذهن خود، با خود دعوا کردیم، خود را سرزنش کردیم و یا هرباری که به آنچه داریم و یا هستیم، راضی نبودیم و ابراز نارضایتی کردیم، بهسرعت کِش را میکشیم و رها میکنیم تا روی نبض دست، به مچ، محکم برخورد کند و دردمان بیاید. کمکم این احساس نارضایتیها، سرزنشها و دعواهای با خود قطع میگردد و جای آنرا خود باوری یا اعتماد بهنفس پر میکند و به این شکل، ماسکها به کناری رفته و خودِ واقعی ما که یک خودِ خداگونه است، چهره مینماید.
۷) زندگی کردن در لحظهٔ اکنون و لذت بردن از زمان حال، آنچه که هستیم و آنچه که داریم: ما باید به خود بیاموزیم که چگونه دوباره از زندگی لذت ببریم. لذت بردن از یک فنجان چای که مینوشیم؛ از نگاه کردن؛ دیدن؛ حرف زدن با همسر و فرزندان و یا پدر و مادر و اطرافیان؛ لذت بردن از شغلی که داریم و بهطور کلی لذت بردن از زندگی. عمری که در حال سپری شدن است، حتی یک ثانیهٔ آنرا به هیچ قیمتی نمیتوانیم دوباره زنده کنیم. پس زندگی کردن را بیاموزیم؛ آنچه را که داریم و آنچه را که هستیم، در راه زندگی کردن، خرج کنیم، نه زندگی و عمرمان را در راه بهدست آوردن آنها سپری کنیم و روزی به آخر خط برسیم و ببینیم که زندگی نکردهایم.
۸) تکنیک شکرگزاری: از امروز بهخاطر ذره ذرهٔ چیزهائی که داریم، شکرگزاری را دوباره شروع میکنیم. برای چشمهائی که داریم؛ دستهائی که کار میکنند؛ پاهائی که ما را به همه جا میبرند؛ مغزی که کار میکند و ...
بهخاطر پدر و مادر، همسر، فرزند یا فرزندان خوبی که داریم، حتی اگر خیلی خوب نیستند، کمی که خوب هستند مهمتر از همه، بهخاطر سلامتی که داریم حتی اگر نسبی است. میدانیم که میلیونها انسان، ممکن است حسرت داشتن آنها را داشته باشند و ما که داریم، خوب قدر نمیدانیم. میگویند حضرت محمد (ص) همواره استغفار میکردند. از ایشان پرسیدند: ”شما که گناهی نکردهاید، پس چرا این حد استغفار میکنید؟“ فرمودند: ”بهخاطر اینکه نتوانستهام شکر تمام نعمتهائی را که خداوند به من داده، بهجای آورم.“ در قرآن آمده است: ”اگر شما انسانها، تمام ثانیههای عمرتان رانیز شکر کنید، باز هم تا آخرین روز عمرتان، نمیتوانید شکر تمام نعمتهای مرا بهجا آورید.“ پس بهخاطر آنچه که داریم و آنچه که هستیم، خدا را شکر کنیم که ”شکر نعمت، نعمت افزون کند.“
جست وجو به دنبال خود!
بدون شک بله. شناخت تیپ شخصیتی دیگران به ما کمک میکند راحتتر با آنها ارتباط برقرار کنیم و درگیری خود با آنها را به حداقل برسانیم. حتی میتوان ادعا کرد آدمهای کمی هستند که از تیپ شخصیتی خود آگاه باشند. اگر شما هنوز نمیدانید در کدام یک از گروههای شخصیتی قرار میگیرید، باید هر چه زودتر اقدام کنید و خودتان را بشناسید. وقتی طبقه شخصیتی خود را شناختید و با آن کنار آمدید، خیلی راحتتر میتوانید مسیر خود را در زندگی انتخاب کنید و از زندگی لذت ببرید.
به عنوان مثال بعضی آدمها درونگرا هستند و بعضی دیگر برونگرا. آدمهای درونگرا وقتی خسته هستند، خود را با فکرها و خاطراتشان آرام میکنند، در حالیکه آدمهای برونگرا ممکن است برای رفع خستگی یک میهمانی راه اندازند یا با دوستانشان به یک سالن شلوغ بیلیارد بروند. حالا فکر کنید یک آدم درونگرا از این ویژگی شخصیتی خود مطلع نباشد یا به هر دلیلی آن را انکار کند. در این صورت هیچ بعید نیست که تا مدتها نتواند خستگیهایش را از تن به در کند. چنین آدمی حتی نمیداند وقتی او را به یک میهمانی شلوغ دعوت میکنند، باید چه کار کند.
معمولا به میهمانی میرود و خستهتر از قبل به خانه برمیگردد. کسی که شخصیت خود را نمیشناسد، معمولا خود را به موج اطرافیانش میسپارد و تفریحات آنها را تفریحات خود میانگارد. چنین آدمی ممکن است حتی در انتخاب شغلاش هم تحت تاثیر دیگران قرار بگیرد؛ مثلا ممکن است یک آدم درونگرا، مسئول روابط عمومی یک شرکت بزرگ شود و به اجبار از صبح تا شب با هزار نفر سر و کله بزند. از سوی دیگر این خطر برای یک آدم برونگرا هم وجود دارد که برنامهنویس کامپیوتری شود و مجبور شود از صبح تا شب به یک مانیتور شانزده اینچی چشم بدوزد.
چنین انتخابهای اشتباهی خیلی راحت ممکن است آدمها را افسرده کند. آدمهایی که به نوع شخصیتی خود وقوف دارند و مسیر زندگی خود را بر اساس آن برنامهریزی میکنند، حتی از کار کردنشان هم لذت میبرند. آنها کسانی هستند که حتی هنگام انجام سختترین کارها هم متوجه گذر زمان نمیشوند، چرا که شغل آنها چیزی جز خود درونیشان نیست.
از سوی دیگر شناخت ویژگیهای شخصیتی اطرافیان نیز به همین اندازه مهم و حیاتی است. اگر یک نفر خصوصیات شخصیتی همسرش را نشناسد، زندگی آرام و راحتی را تجربه نخواهد کرد. البته این بدان معنا نیست که حتما آدمهایی که در یک تیپ شخصیتی قرار میگیرند، حق دارند با هم ازدواج کنند. برعکس تجربه نشان داده که آدمها معمولا به تیپ شخصیتی مخالف خود جذب میشوند؛ مثلا آدمهای کم حرف با آدمهای پرحرف دوست میشوند و افراد درونگرا به سراغ آدمهای شلوغ و برونگرا میروند. این قبیل انتخابهای متناقض، لزوم شناسایی شخصیت طرف مقابل را بیشتر از قبل میکند. به عنوان مثال خیلی مهم است بدانید همسر شما از میهمانی خسته میشود یا به نشاط میآید، مهم است که بدانید او ترجیح میدهد به میهمانی برود یا دوست دارد نقش میزبان را بازی کند، مهم است بدانید او از چه نوع میهمانیهایی خوشش میآید و حتی اینکه دوست دارد زودتر از بقیه در میهمانی حاضر شود یا دیرتر از بقیه. آدمها معمولا درباره چنین مسائل «پیشپا افتادهیی» حرف نمیزنند، در صورتیکه همین مسائل کوچک ممکن است دلخوریها و تنشهای بیهودهیی ایجاد کند.
از سوی دیگر بسیاری از ما معمولا برای شناخت دیگران زحمتی به خود نمیدهیم. فرض اصلی ما این است که همه آدمها شبیه ما هستند. ما فکر میکنیم دیگران باید با تفریحات ما شادی کنند و با اندوه ما، گریه سر دهند. اما حقیقت این است که آدمها به هیچ وجه مثل هم فکر نمیکنند و مثل هم زندگی نمیکنند. اولین شرط یک زندگی اجتماعی بیتنش این است که به تنوع شخصیتی آدمها احترام بگذاریم.
بسیاری از زوجها معمولا بعد از گذشت ده یا حتی بیست سال، همراه زندگی خود را میشناسند و میفهمند چطور باید با او زندگی کنند. آنها روش آزمون و خطا را انتخاب کردهاند. به بیان دیگر آنقدر با هم دعوا کردهاند و آنقدر با هم درگیر شدهاند که در نهایت ویژگیهای خاص شخصیتی یکدیگر را درک کردهاند. اما برای رسیدن به این آگاهی، راههای دیگری هم وجود دارد. شما میتوانید تستهای شخصیتی را امتحان کنید و این آزمونها را در اختیار دوستان یا همسر خود نیز قرار دهید تا از نوع شخصیتی خود و آنها آگاه شوید. میتوانید درباره نتایج آزمون با هم بحث کنید. میتوانید آزمونهای خاص خودتان را طرح بریزید. مثلا هنگام صرف شام از دوست یا همسرتان بپرسید که ترجیح میدهد هنگام غذا خوردن، فضای خانه روشن باشد یا کمنور، ترجیح میدهد موسیقی پخش شود یا تلویزیون روشن باشد. البته وقتی چنین سوالهایی را از طرف مقابل خود میپرسید نباید توقع داشته باشید که او جواب روشنی به شما بدهد. بیشتر آدمها در جواب چنین سوالهایی میگویند «نمیدانم»، یا « تا حالا به آن فکر نکردهام.» این کاملا طبیعی است. چرا که بسیاری از ما هنوز شخصیت خود را نمیشناسیم و اصطلاحا حتی با
خودمان هم تعارف داریم. ما حتی به این مساله فکر هم نمیکنیم که ما شخصیت منحصر به فردی داریم و هم دیگران و هم «خود ما» باید به آن احترام بگذاریم.شخصیت آدمها تقریبا شبیه دست راست یا دست چپ بودن آنهاست. وقتی کودکی به دنیا میآید، ساختمان ژنتیکیاش تعیین میکند که او با دست راست بنویسد یا با دست چپ. دقیقا به همین صورت شخصیت آدمها هم از بدو تولد آنها رقم میخورد. تربیت و محیط، شخصیت کودک را کمی تغییر میدهد. افراد نیز معمولا خود را در گذر سالها در معرض آزمایش میگذارند تا ببینند با کدام ویژگیهای شخصیتی راحتترند. این فرایند که معمولا تا سن چهل سالگی طول میکشد به فرایند «جستجو به دنبال خود» مشهور است. آدمها وقتی از مرز میانسالی رد میشوند دیگر تحولات شخصیتی را تجربه نمیکنند و تا پایان عمر، اخلاقشان ؤابت میماند. شاید برای همین است که میگویند پیرمردها نسبت به تحولات دنیای بیرون انعطاف کمی دارند. کمتر پیش میآید مردی که تا پنجاه سالگی پول خود را جمع کرده، ناگهان تصمیم بگیرد جهانگرد شود و با ؤروت خود به مسافرت برود. او تا پایان عمر هم پولهایش را جمع خواهد کرد.
از سوی دیگر ممکن است آدمها در مکانها و شرایط مختلف، شخصیتهای متفاوتی به خود بگیرند. مثلا یک بچه برونگرا و شلوغ معمولا در کلاس درس شخصیتی آرام و سربهزیر نشان میدهد، یا یک مدیر درونگرا در شرکت خود ممکن است چهره یک آدم خوشمشرب و جمعگرا را به خود بگیرد.
تغییر شخصیتی ممکن است در لایههای درونیتر هم خودنمایی کند. مثلا دو دوست که میخواهند با هم به مسافرت بروند معمولا تحت تاثیر شخصیت یکدیگر قرار میگیرند و خود را با هم تطبیق میدهند. این تغییر موقت ممکن است موجب شود آنها لایههایی ناشناخته از درون خود را کشف کنند و بقیه عمر آن را خط مشی زندگی خود قرار دهند. مثلا فرض کنید که یکی از این دو همسفر، شخصیتی برنامهریز و حسابگر داشته باشد. او از یک هفته پیش همه مسیر مسافرت را روی نقشه علامتگذاری کرده و میداند شبها باید در کدام هتل اقامت کنند یا در کدام رستوران غذا بخورند.
اما همسفر دیگر ممکن است آدمی بیمبالات باشد؛ از آن دست آدمهایی که لباسهایش را یک ساعت قبل از سفر در ساکی انداخته و اصلا برایش مهم نیست در این سفر چه اتفاقهایی برایش خواهد افتاد. او معتقد است هر چه پیش آید، خوش آید.
حال همسفری این دو شخص میتواند زندگی هر کدام از آنها را دچار تحولی اساسی کند. شخص برنامهریز شاید بتدریج متوجه شود که زیادی مسائل را سخت میگیرد و شخص بیمبالات ممکن است در پایان سفر به این نتیجه برسد که با کمی نظم، میتواند بیشتر از زندگی لذت ببرد. تغییر مسیر زندگی ممکن است خیلی راحت و سریع اتفاق بیفتد. اما از سوی دیگر این خطر هم وجود دارد که فرد بر سر یک دو راهی قرار بگیرد که نتواند از میان آنها یکی را برگزیند. دراین مواقع میگوییم فرد دچار «بحران هویت» شده است.
بحران شخصیتی هنگامی به وجود میآید که آدمها از ویژگیهای غالب شخصیتی خود خسته میشوند و آنها را تکرار مییابند، اما از سوی دیگر توانایی تغییر شخصیت خود را هم ندارند. مثلا یک آدم درونگرا که همیشه با اتوبوس سر کار خود میرفته، ممکن است یک بار بطور اتفاقی به اسکی برود و حسرت بخورد چرا زودتر این دنیای مهیج را تجربه نکرده است. چنین آدمی وقتی به خانه برمیگردد مدام به خود لعنت میفرستد، زندگی یکنواخت خود را زیر سوال میبرد و آرزو میکند ای کاش دوستانش به جای حرف زدن درباره موضوعات فلسفی و سیاسی، کمی هم اهل تفریحهای جوانانه بودند. او ممکن است مدل موهایش را تغییر دهد یا دوستان جدیدی برای خود انتخاب کند، اما کارها نه تنها بحران شخصیتی او را حل نمیکند، بلکه آن را حادتر نیز میکند. او زبان دوستان جدیدش را درک نمیکند، شوخیهای آنها در نگاهش بیادبانه جلوه میکنند و موسیقیهایی که آنها گوش میدهند برای او سرسامآور است. بحران شخصیتی معمولا با بازگشت شخا به زندگی اول یا حل شدن او در زندگی دوم تمام میشود. اما این امکان هم وجود دارد که فرد همیشه در این برزخ باقی بماند و از زندگی خود عذاب ببرد.
آنچه در زیر میآید توضیحی کوتاه بر شانزده نوع تیپ شخصیتی است و توضیح اینکه هر کدام از آنها بهتر است جذب چه حرفهیی شوند. با مرور گذرای آنها شاید بهتر بتوانید به تفاوت شخصیتی آدمها پیببرید و بیشتر به اختلافهای میان آدمها احترام بگذارید.
۱. ذهن برتر: آنها ترجیح میدهند تنها کار کنند، چون تحمل هیچ اشتباهی را ندارند و خود را کامل و بدون نقص میدانند. همیشه مسائل عملی را بر ارزشهای ذهنی ترجیح میدهند. همیشه اهدافی در ذهن دارند و با جمع آوری اطلاعات پراکنده، آینده را پیش چشم ترسیم میکنند. آنها معدودترین و کمیابترین تیپ شخصیتی در جهان هستند. وقتی تصمیم به انجام کاری میگیرند به ندرت تغییری در نیت خود میدهند. در مواقع استرس معمولا به کارهای فیزیکی و عینی نظیر خوردن و خرید کردن و تماشای تلویزیون رو میآورند. حس طنز خوبی دارند. بهتر است جذب علوم و شغلهای فنی شوند.
۲. مشاور: او به دنبال معنای زندگی خود است و مدام میکوشد بینش خود از دنیای اطراف را تقویت کند. او زندگی خود را وقف دیگران کرده است. ممکن است سه ساعت از وقت با ارزش خود را به گپ زدن با یک نفر اختصاص دهد تا طرف مقابل، قابلیتهای درونی خود را کشف کند. خود را مودب، صلحطلب و محتاط جلوه میدهد. برای دیگران شناخت شخصیت درونی او بسیار دشوار است اما او پیچیده ترین روابط زندگی را براحتی درک میکند. وقتی دچار استرس میشود، باید به چیزهای اطراف خود سر و سامان بدهد، حتی اگر آن چیز کابینت آشپزخانهاش باشد. تعداد دوستانش کم است، اما با آنها خیلی نزدیک و صمیمی است.
۳. بازوی اجرایی: آنها عاشق آدمها، تفریح و دنیای اطرافشان هستند. به کارهای «یدی» تمایل بیشتری دارند و معمولا کتاب خواندن و درس خواندن را چندان جدی نمیگیرند. اجتماعی و بانشاط هستند ودیگران را هم به نشاط میآورند. ممکن است به تعهدات خود عمل نکنند، چون بیشتر وقتشان را به تفریح میگذرانند. آنها اصلا برای قانونها احترام قایل نیستند و زندگیشان از روال منظمی پیروی نمیکند. معمولا آدمها جذب شخصیت آنها میشوند. آدمهای اطرافشان را بخوبی تحت نظر دارند و احتیاجات آنها را میدانند. در زمان حال زندگی میکنند و نتایج کارهایشان را به فراموشی میسپارند.
۴. حامی: آدمهای گرم و مهربانی که به سنتها احترام میگذارند. تعهد و نظمی که آنها در انجام کارها از خود نشان میدهند، در هیچ گروه دیگری دیده نمیشود. وفاداری آنها زبانزد همه است. با تغییرات بنیادین مخالفند. آنها به آدمهای دیگر کمک میکنند و به حریم خصوصی دیگران احترام میگذارند. زنان بیشترین افراد این گروه را تشکیل میدهند. آنها دوستدار مناسبتهای اجتماعی نظیر اعیاد هستند و برای برپایی آنها هر کاری میکنند. از درگیری با دیگران اجتناب میکنند اما خیلی وقتها هم از بیان عقاید عجیب خود ابایی ندارند. معمولا خاطرات زیادی از زندگیشان در خاطر دارند تا برای دیگران تعریف کنند و به کمک آنها ادعای خود را ثابت نمایند. بهتر است مشاغلی انتخاب کنند که در آن با دیگران ارتباط رو در رو داشته باشند.
۵. خلاق: آنها پر انرژی و نوآور هستند و الهامبخش همه اطرافیانشان به حساب میآیند. از کار کردن در محیطهای منعطف و مفرح لذت میبرند. معمولا اجتماعی و خوش برخورد هستند. با همه خلاقیتشان اصلا بطور منطقی فکر نمیکنند. مغز آنها انباشته از ایدههای نو و پراکنده است که بسیاریشان به کار هیچ کس حتی خودشان هم نمیآید. دلشان به حال همه میسوزد، اما نمیتوانند برای آنها کاری کنند. آنها به همه اطرافیانشان کمک میکنند و از آنها هم توقع چنین کاری را دارند. همه انرژی خود را روی پروژههای جدید میگذارند. آنها در مواقع استرس عصبی میشوند و تمرکز خود را از دست میدهند. چنین شخصیتی خیلی راحت ممکن است درگیر مسائل پیش پا افتاده شود.۶. راهبر: آنها مدیرانی بالقوه هستند. همه چیز را از بالا نگاه میکنند و برای هر کار، استراتژی خاصی میریزند. خود را مستقل و منطقی جلوه میدهند. معمولا نیازهای عاطفی مردم را نادیده میگیرند. آنها بسرعت نقطه ضعف یک سازمان را شناسایی و رفع میکنند. دوست دارند کارها را در مقیاس کلان رفع و رجوع کنند و معمولا کارهای جزیی را به دیگران واگذار میکنند. از شغل خود راضیاند و از آن لذت میبرند. آنها ممکن است چالشانگیزترین مسائل را مطرح کنند تا فقط بحث راه بیندازند و خودنمایی کنند. در شرایطی که نتوانند قدرت خود را به کار گیرند، عصبی و پرخاشگر میشوند. معمولا زندگی شخصیشان را فدای کارشان میکنند.
۷. متفکر بزرگ: او معمولا با صدای بلند حرف میزند و از کارهای روزمره خیلی زود خسته میشود. همیشه به دنبال فرصتهای جدید میگردد و از دست و پنجه نرم کردن با مشکلات لذت میبرد. فکر میکند خودش برای خودش کافی است و کمتر به دیگران وابستگی نشان میدهد. ممکن است به او شغل پر در آمدی پیشنهاد شود و او بعد از یک هفته بخاطر یکنواخت بودن کار، از آن استعفا دهد. معمولا خیلی صریح و رک است و از اینکه دیگران را بیازارد، ابایی ندارد.
۸. ناظر: آنها به زندگی خود در خانه و در محل کار نظم عجیبی میبخشند و دیگران را هم مجبور میکنند به این نظم احترام بگذارند. رسیدن به هدف برای آنها مهمترین چیز است. ممکن است کسانی که از اصول آنها پیروی نمیکنند را براحتی بیازارند. مدام در حال نقشه ریختن وبرنامهریزی هستند. از بینظمی و هرج و مرج بیشتر از هر چیز دیگر در جهان نفرت دارند. دوست دارند جذب مشاغلی شوند که در آنها محدوده کاری هر کس دقیقا تعیین شده باشد. وقتی عصبی میشوند حرف هیچ کس را جز خود قبول ندارند. معمولا به مشاغل مدیریتی روی میآورند و ترجیح میدهند با آدمهایی نظیر خود رفت و آمد کنند.
۹. آرمانگرا: آنها جهان را تنها بر اساس ارزشهای درونی خود معنا میکنند. تمرکز اصلیشان بر رشد شخصیت خود و سعادتمند کردن دیگران است. خود را بخشنده و آرام جلوه میدهند، اما گاه به حد غیرقابل تحملی لجوج میشوند. هدف اصلی آنها در زندگی این است که جهان را تبدیل به جای بهتری برای زیستن کنند. تمایلات گیاهخواری دارند. از بحث کردن درباره موضوعات مختلف و متنوع لذت میبرند. معمولا منعطف هستند و دنیا را سخت نمیگیرند. طبعی آرام دارند. وقتی دچار استرس میشوند هم ایمانشان را به خود از دست میدهند و هم دیگران را به باد انتقاد میگیرند. از آنها به دروغ تعریف نکنید. آنها خندههای دروغین شما را براحتی تشخیص میدهند.
۱۰. میانجی: آدمهای شادابی که معمولا نیازهای دیگران را برتر از نیازهای خود میدانند و برای برآورده ساختن آنها تلاش میکنند. همیشه آدمها را گرد هم میآورند و سعی میکنند گروه تشکیل دهند. خود را باهوش و حساس جلوه میدهند. میخواهند همه شبیه هم باشند و با هم هماهنگی داشته باشند. برونگرا هستند، اما احساسات آنها را هم نمیتوان دست کم گرفت. کمتر پیش میآید که محیط کاری خود را تغییر دهند. عاشق زندگی شلوغ و پرماجرا هستند.
۱۱. مصمم: آنها مخترعهای ذاتی هستند. به زندگی عشق میورزند و آمادهاند برای هر مسالهیی راه حلی ارایه دهند تا چرخها از حرکت باز نایستند. همیشه گوش به زنگ هستند تا مشکلات را شناسایی و رفع کنند. اگر تصمیمی بگیرند، تا آن را عملی نکردهاند، دست از تلاش نمیکشند. فعال و منعطف هستند، اما قوانین دست و پا گیر ممکن است آنها را عصبی کند. چشم بسته خود را درون هر نوع موقعیتی پرتاب میکنند. دیگران همیشه شیفته رفتار مصمم و پرنشاط آنها هستند. معمولا تمایلی به خواندن شعر ندارند.
۱۲. واقع گرا:آنها کارمندان منظمی هستند که همیشه کارهایشان را سر موقع تحویل میدهند. به قوانین باور دارند و به آنها احترام میگذارند. خود را ثابت و استوار نشان میدهند. ممکن است در نگاه بیرونی بیش از حد سختگیر و منطقی به نظر برسند، اما آنها اهمیتی نمیدهند که دیگران درباره آنها چه فکری کنند. صادق و راستگو هستند و از دیگران نیز چنین توقعی دارند. معمولا بدبین هستند و بدترین پیشبینیهای ممکن را از شرایط ارایه میدهند. عقاید و تجربههای شخصیشان را تنها با دوستان صمیمیشان در میان میگذارند. جذب مشاغلی میشوند که تصمیمگیری در آن وابسته به معیارهای علمی است، نه سلیقه شخصی.
۱۳. مربی: آنها برای آدمهای بزرگ احترام زیادی قایلاند. خود را آرام، آگاه و بالغ جلوه میدهند. ممکن است دست به تصمیماتی بزنند که به دیگران آسیب برساند. ترجیح میدهند کارهایی داشته باشند که هر روز آن مثل روز قبل باشد. آنها جزییاتی که برایشان مهم است نظیر تاریخ تولد یا سالگرد ازدواج دوستانشان را خوب به خاطر میسپارند. به احساسات دیگران احترام میگذارند. معمولا جذب شغلهایی میشوند که بتوانند به دیگران کمک کنند.
۱۴. برنامهریز: آنها ساکت و کنجکاو هستند. زیاد زندگی را سخت نمیگیرند و معمولا ذهنیتی منطقی و عینی دارند. هنگامی که با مشکلی مواجه میشوند ابتدا سعی میکنند علت آن را پیدا کنند و بعد آن را حل کنند. فردیتگرا هستند. ممکن است حواس پرت باشند و سادهترین چیزهای روزمره نظیر پرداخت صورتحساب رستوران یا فیش تلفن و برق را فراموش کنند. بیشتر کسانی که از شغل خود ناراضی هستند در این گروه قرار میگیرند. آنها از فکر کردن به مسائل ذهنی و انتزاعی لذت میبرند. در موقع استرس ممکن است کنترل خود را از دست بدهند و داد و فریاد راه بیندازند. دوستدارند جذب مشاغلی شوند که در آن به تخصصی خاص نیاز است.
۱۵. صلح طلب: آنها بشدت احساسی هستند و برای آزادیهای فردی خود ارزش قایلند. برایشان مهم است که دیگران چه احساسی دارند. دیگران معمولا سکوت آنها را حمل بر ناتوانیشان میکنند، در حالیکه اینطور نیست. آنها نسبت به آنچه اطرافشان اتفاق میافتد حساس هستند و میکوشند به دیگران کمک کنند. به حیوانات توجه خاصی دارند و با آنها مهربان هستند. به روابط دوستانه و صمیمی احترام میگذارند اما مدتها طول میکشد که کسی بتواند آنها را بشناسد و با آنها صمیمی شود. از خواندن کتابهای تاریخی متنفرند. اگر مشکلی پیش بیاید معمولا خودشان را ملامت میکنند و کسی را جز خود مقصر نمیدانند. جذب مشاغلی میشوند که در آن میتوان به دیگران فایده رساند.
۱۶. حلال مشکلات: آنها سوپرمنهایی هستند که خود را به دل مشکلات میاندازند تا آنها را حل کنند. شخصیتی درونگرا دارند و به جای احساسات، بیشتر روی فکرشان متمرکزند. آنها با توجه به وقایع موجود دست به تصمیم میزنند و کاری به دنیاهای ذهنی و خیالی ندارند. میتوانند حجم انبوهی از اطلاعات را بسرعت تجزیه و تحلیل کنند. اگر یک ساعت پیش روی آنها بگذارید، براحتی طرز کار آن را میفهمند. آنها مشکلات را بدون سر و صدا حل میکنند و به هیچ وجه نمیخواهند خود را قهرمان جلوه دهند. معمولا تحمل یک شغل ثابت را ندارند و خیلی زود از سمتهای خود استعفا میدهند. تمایل آنها به ریسک کردن بسیار زیاد است. در مواقع استرس ممکن است گریه سر دهند. شناخت آنها بسیار سخت است چون هیچ چیز از خود بروز نمیدهند.
در پایان باید بگویم نظریه انواع شخصیتی اگر چه بسیار مشهور است، اما مورد تایید همه روانشناسان نیست. برخی روانشناسها معتقدند طبقهبندی آدمها در گروههای مختلف به آنها این بهانه را میدهد که از زیر خیلی کارها شانه خالی کنند یا مسیر زندگی شان را به بیراهه اندازند. مثلا اگر به آدم درونگرایی بگویید لذت بردن او از خواب کاملا طبیعی است، هیچ بعید نیست همه عمر خود را روی تخت خواب به رویابافی بگذراند. از سوی دیگر نوع شخصیتی یک نفر به معنای همه چیز او نیست. دو نفر با خصوصیات مشترک شخصیتی ممکن است در شرایط یکسان رفتار متفاوتی از خود نشان دهند.
چپ روی زمین
چپ دستها اقلیتی هستند که معمولاً نادیدهشان میگیریم. درست مثل بسیاری از اقلیتهای دیگر که به خاطر هجوم اکثریتی با یک نوع نگرش خاص، فراموش میشوند و اهمیتشان در نظر گرفته نمیشود.
روبوسی یکی از کوچکترین مشکلات چپ دستهاست که میشود به راحتی از آن صرفنظر کرد، اما آنها دهها مشکل کاربردی و مهم دیگر دارند که ما راست دستها به آن توجه نمیکنیم. مشکلاتی که گاه میتواند بر روند زندگی آنان تأثیر بگذارد.
خندهدار است، نه؟ حق هم دارید بخندید. چون شما هیچ چیز از دنیای چپ دستها نمیدانید.
● اهل کدام نیمکرهای؟
اصلاً چرا بعضی آدمها چپ دست میشوند؟ آیا این یک فعالیت اکتسابی است یا از دیگران به ارث میرسد؟ هنوز هیچ نتیجهگیری دقیقی در این زمینه در دست نیست، گرچه تحقیقات فراوانی صورت گرفته است. این تحقیقات نشان میدهد کسانی که مادران چپ دست دارند، بیش از دیگران در معرض چپ دست شدن هستند. با این حال باید دانست که تعداد مادران چپ دست به اندازه پدران چپ دست نیست. چرا که چپ دستی در جنس مذکر شایعتر است.
مغز به دو نیمکره راست و چپ تقسیم میشود که در چندین نقطه به هم اتصال دارند. نقاطی که محل عبور اطلاعات است. در افراد چپ دست نیمکره راست فعالیت بیشتری دارد و برعکس در راست دستها این نیمکره چپ است که فعالتر به نظر میرسد. هر یک از دو نیمکره قسمت مخالف بدن را کنترل میکند. نیمکره راست مرکز پردازش دریافتهای بصری و دیداری، فضایی، حس و ادراک تقسیم، موزیک، هنر و قوه نبوغ است، در حالیکه نیمکره سمت چپ مرکز پردازش و کنترل زبان، استدلال و برهان و کلام و سخنگویی است.
پس شاید بتوان مثل خیلی از محققین نتیجه گرفت که چپ دستها دارای قدرت نبوغ بیشتری هستند و در عرصه هنر نیز موفقتر به نظر میرسند.
(البته خیلیها هم معتقدند که این شایعات را چپ دستها از خودشان درست کردهاند.)
● یک سؤال: به چه کسانی چپ دست میگویند؟
(لطفاً به پاسخ این سؤال فکر کنید. اما پیش از آن بد نیست این ماجرا را بخوانید.)
سال ۱۹۱۳، استودیویی سینمایی در نیویورک – هنرپیشه نقش اول یکی از فیلمهای صامت کمدی قهر میکند و از بازی در ادامه فیلم انصراف میدهد. کارگردان میپرسد:
«آیا کسی هست که بتواند یک نقش کمدی بازی کند؟»
چارلی چاپلین، هنرپیشه نقشهای دست چندم ابراز آمادگی میکند. او به اتاق لباس میرود و کت تنگ و شلوار کوتاهی به تن میکند و عصایی هم در دست میگیرد. نقش ولگرد کوچک خلق میشود و همه را در استودیو به تعجب وا میدارد. کارگردان از این شخصیت خوشش میآید، اما تنها یک نکته را به نابغه آینده گوشزد میکند: «همه چی خوبه، فقط عصات رو با دست راستت بگیر.» او نمیدانست که چاپلین یک چپ دست است.
ـ اما جواب سؤال:
چپ دستی نشانههای خاصی دارد. بعضیها تنها نوشتن با دست چپ را نشانه چپ دستی میدانند، اما معمولاً بلند کردن دست در کلاس، پرتاب کردن توپ، شانه زدن، چکش زدن، آب دادن پای گیاهان، غذا خوردن و مسواک زدن نیز هر یک میتواند علامت این باشد که فرد به یکی از دو گروه راست دست یا چپ دست تعلق دارد. معمولاً چپ دستها دندانهای سمت راستشان، با خطر پوسیدگی کمتری روبهروست، چرا که آنها عادت کردهاند سمت راست دهانشان را بهتر مسواک بزنند. اتفاقی که برای راست دستها به شکلی عکس میافتد.
زنان چپ دست ۷۰ درصد بیشتر در معرض ابتلا به سرطانها و ۲۰ درصد بیشتر در معرض ابتلا به بیماریهای دستگاه گردش خون قرار دارند. یک تحقیق دیگر، و این بار روی کودکان ۱۵-۵ سال، نشان میدهد که بین چپ دستی و شب ادراری یک رابطه مستقیم وجود دارد. یک تحقیق نصفه نیمه دیگر هم میگوید که عمر چپ دستها کمتر از راست دستهاست، چون اکثراً به قلبشان که در سمت چپ بدن قرار دارد فشار بیشتری وارد میشود. آنها موقع خوابیدن ترجیح میدهند به پهلوی چپ بخوابند و خیلیها معتقدند که خوابیدن مدام به پهلوی چپ به سلامت عمومی بدن ضربه میزند.
با این حال آنها که چپ دستاند در قسمتهای خاصی از مغز نسبت به راست دستها پیشرفتهترند. گفته میشود چپ دستها خلبانان بهتری هستند یا حتی در رانندگی هم روی آنها بهتر میشود حساب کرد. یک راننده تاکسی چپ دست در تهران نیز اتفاقاً بر همین موضوع تأکید دارد:
«شما راست دستها، دست قویتون رو واسه دنده عوض کردن استفاده میکنین و دست ضعیفتون رو واسه فرمون، ولی ما برعکسیم دست قویمون مال فرمونه که مهمتره، دست ضعیفمون مال دنده است.»
و شاید همین دلیل این باشد که چپ دستها معمولاً رانندگان بهتری هستند. از طرفی چنانکه پیشتر هم گفته شد، نیمکره راست و چپ در افراد چپ دست بسیار بهتر و سریعتر از راست دستها کار میکند. معنای این ادعا این است که چپ دستها در فعالیتهایی چون ورزش و بازیها بسیار سریعترند و واکنشهای سریع آنها باعث بهتر بودن میشود، زیرا میتوانند به راحتی از هر نیمکره مغز خود استفاده کنند تا در فعالیتها شرکت کنند و در ضمن هر زمان که یک سمت مغز آنها از دریافت اطلاعات خسته شد و توانایی آن پایین آمد، نیمکره دیگر به سرعت به کمک میآید و جای آن را میگیرد. بر همین اساس پیران چپ دست در زمان پیری حال بهتری دارند و از حافظه و عکسالعملهای بهتری برخوردارند.
درست مثل جناب انیشتین که مغزش تا روز آخر مثل ساعت کار میکرد. دانشجویانش میگفتند که قادرند ساعتهایشان را بر اساس زمان آمدن استاد تنظیم کنند. در آن موقع انیشتین دهه هشتم عمرش را سپری میکرد.
چندی پیش از بین پنج میلیون نفر از داوطلبان شرکت کننده در کنکور سراسری به مدت پنج سال، ۵۰ هزار نفر به طور اتفاقی مورد بررسی قرار گرفتند.
● نتیجه چه بود؟
«میانگین نمرات به دست آمده در کنکور سراسری در افراد چپ دست از نمرات افراد راست دست بالاتر است. این بالا بودن به ویژه در رشتههای مختلف هنر مشهودتر است.
الهی بمیری
در فارسی هم مثل اغلب زبانها واژه «چپ» بار معنایی مثبتی را به ذهن نمیآورد. مرور اصطلاحات مختلفی که با واژه چپ ساخته میشود، این ادعا را ثابت میکند. از اصطلاحاتی چون «خواب زن چپه» تا واژههایی مثل «چپول یا چپ چشم». در دیگر زبانها هم اوضاع بهتر نیست.
در زبان انگلیسی Left-handed که چپ دست معنا میدهد، بیشتر اصطلاحیاست که برای آدمهای دست و پا چلفتی به کار میرود. Left-handed-compliment نوعی عبارت تحقیرآمیز برای کوچک شمردن فرد مقابل است. و یا Left-handed-diaynosis که برای نفرین کردن استفاده میشود. چیزی مثل: «الهی بمیری!»
Left-handed-bussines هم به معنای کارهای غیرقانونی و غیراخلاقی است.
در زبان لاتین چپ را gauche میگویند که به معنای شوم و نحس و بدیمن است. فرانسویها هم – که از جمله چپ دستترین مردمان اروپا هستند – برای هر دو واژه «چپ» و «ناشی» یک کلمه را به کار میبرند. کلمه Sinsiter که بعضی وقتها به معنی آدم ناجور هم هست. آلمانیها هم اصطلاحی دارند برای آدمهای بیخاصیت که ترجمهاش میشود: «کسی که دو تا دست چپ دارد!» (بیچاره چپ دستهای آلمانی) چینیها هم کلمه «چپ» را برای کسانی به کار میبرند که نظم درست و حسابی ندارند.
در زبان انگلیسی امروزه از واژه Southpaw برای چپ دستها استفاده میشود. واژهای برآمده از ورزش بیسبال که مؤدبانهتر است.
در ژاپن تا همین قرن نوزدهم قانونی بود که بر اساس آن اگر یک مرد ژاپنی به این نتیجه میرسید که زن چپ دستش در روند زندگی او اختلال ایجاد میکند، حق داشت او را طلاق دهد. اما به هر حال اوضاع ژاپنیها بهتر از اسکیموهایی بود که چپ دستها را جادوگر میدانستند.
در بودیسم و هندوئیسم وقتی پای مناسک مذهبی به میان میآید، فرد نمیتواند از دست چپ خود استفاده کند و در مقابل مقدسات باید الزاماً دست راستش را بالا ببرد. معالجه چپ دستان همیشه در همه جای جهان مطرح بوده و کماکان هست. در گذشته زولوییهای آفریقا سوراخی در زمین میکندند و آن را از آب جوش پر میکردند و کودک چپ دست مجبور بود تا دست چپش را در آب جوش فرد ببرد و پس از آن با همان دست روی سوراخ را بپوشاند. این کار باعث زخم شدن دست کودک میشد و طبیعی بود که او تا مدتی نمیتوانست از دست خود استفاده کند. آنها میپنداشتند که کودک چپ دست به دام اوباشی خواهد افتاد.
چنانکه جلال آلاحمد نویسنده صاحبنام - و البته چپ دست ایرانی – میگوید، در سالهایی دور بسیاری از قدیمیها نوشتن آیات قرآن با دست چپ را مکروه میدانستند.
جرج ششم پادشاه چپ دست انگلیس در دوران ولیعهدی با مصیبت بزرگی روبهرو بود. پدرش، جرج پنجم، طناب بزرگی به دست چپ او میبست و به محض اینکه پسرک بیچاره میخواست از دست چپ خود استفاده کند، پدر خبردار میشد و به سرش فریاد میکشید. شبیه چنین روشی را پدر نلسون راکفلر، سوپر میلیاردر معروف نیز برای تربیت فرزندش به کار گرفت، اما هیچ کدام از این دو پدر نتوانستند عادت چپ دستی فرزندان خود را تغییر دهند.
حالا میخواهیم درباره مشکلات چپ دستها صحبت کنیم، اما پیش از آن گفتوگوی ما را بخوانید با بهنوش بختیاری که خود چپ دست است.
● گیتارزن چپدست
«دیگر همه بینندهها فهمیدهاند که من چپ دست هستم.» این را بهنوش بختیاری میگوید. اولین مشکل چپ دست بودن زمانی برای او به وجود میآید که تصمیم میگیرد تعلیم گیتار ببیند: «معلم گیتارم راست دست بود و من چپ دست. آن موقع برای آموزش کلی اذیت شدم و از خیر گیتار زدن گذشتم.» هیچ وقت چپ دست بودن برای او در حرفهاش مزاحمت ایجاد نکرده است: «ببینید مشکل غذا خوردن و کنار راست دستها نشستن که دیگر به آن عادت کردهام. میدانم کجا بنشینم بهتر است.» یک خدا بیامرز نثار روح مادربزرگش میکند و به دوران کودکی میرود: «بچه که بودم و کارهایم را با دست چپ انجام میدادم، مادربزرگم مدام میگفت: با دست راست بخور، با دست راست بنویس، با دست راست بردار. و وقتی میپرسیدم چرا؟ میگفت: بده و من معنیاش را نمیفهمیدم. من یک چپ دست فول هستم و هیچ وقت نتوانستم با دست راست کارهایم را انجام دهم. خدا بیامرز مادربزرگم هم قدیمی بود و چپ دست بودن را بد میدانست.»
چپ دستهای کنکوری همیشه مصیبت دارند. با اینکه آنها در زمان پر کردن فرم کنکور اعلام میکنند که چپ دست هستند، اما معمولاً صندلیهایشان تفاوتی با صندلیهای راست دستها ندارد. این مسئله اگر چه آنها را در مدرسه و کنکور با مشکل مواجه میکند، اما در نهایت به نفع رفقای راست دستشان تمام میشود، چرا که تقلب کردن از روی دست چپ دستها بسیار راحتتر است!
یکی از مشکلات اصلی چپ دستها استفاده از دوربین عکاسی است. تمام دوربینهای عکاسی بر اساس استفاده راست دستها ساخته شدهاند. از همین بابت است که چپ دستها یا سراغ عکاسی حرفهای نمیروند و یا در نهایت عکاسان خیلی خوبی نمیشوند. (بد نیست برای اینکه حرف ما را باور کنید، این بار سعی کنید با دست چپ عکاسی کنید. دیوانه میشوید!)
چپ دستها وقت غذا خوردن هم مشکل اساسی پیدا میکنند. مخصوصاً وقتی کنار یک راست دست مینشینند. دست چپ آنها مرتب به دست راست بغل دستیهایشان میخورد و گرفتاری بار میآورد.
«یکی از آرزوهام اینه که یه روز محصولات مخصوص چپ دستها بسازم. تا به شما ۹۷ درصد بگم که ماها چی میکشیم از دست این چاقوهاتون، این قیچیهاتون، این دنده ماشین، این دستگیره در و پنجره، این چپکلیک مسخرهتون، این شمارههای کمکی کیبورد که به خودتون حال دادین گذاشتین زیر دست راستتون. اون صندلیهای تکیتون که باعث شده کتفم کج بشه!، اون شمارهگیرهای قدیمی تلفن که باید انگشت رو میکرد توش و میچرخوندی، این کنسرو بازکنهاتون، این ساعتهای مچی که نمیشه با دست چپ کوکشون کرد. اون قلم درشت من در آوردیتون که کلی هم برای خودتون انحناهای خاص خطاطی مخصوص راست دستها ساختین توش. اون جیب پیراهن مردونه. اون در یخچال. اون خطکشتون که شمارههاش میره زیر دست آدم.
برام این حرکت هارمونی بهتری داره.
خلاصه که چیزهایی هست که یک راست دست هرگز نمیفهمد. آن هم حس خوشایندی است که یک چپ دست دارد. جدی میگم. میتوانید از تک تکشون بپرسید.»
● یک ابتکار ساده
فولاد و سیاوش صفاریانپور دو برابر دوقلو هستند. شاید آنها را در حال اجرای برنامه در تلویزیون دیده باشید. آنها چنان به هم شبیه هستند که حتی نزدیکترین دوستانشان هم در برخورد با آنها باید تمرکز زیادی کنند تا هر کدام را تشخیص دهند. با وجود همه این شباهتها، یک تفاوت اساسی دارند. یکیشان راست دست است و دیگری چپ دست! این تنها تفاوتی است که آنها را به راحتی لو میدهد.
▪ فولاد میگوید: «بچه که بودیم دوست داشتیم کاملاً شبیه هم باشیم و هیچ کس نتواند تفاوتمان را بفهمد. برای همین تصمیم گرفتیم دست دیگرمان را هم به کار بگیریم. آنقدر تلاش کردیم تا هم من یاد گرفتم با دست دیگرم بنویسم و هم سیاوش.»
● بچه معروفهای چپ
نه، نه... اشتباه نکنید. بحث اصلاً سیاسی نیست. میخواهیم به تاریخ رجوع کنیم و چپ دستهای جهان را بشناسیم:
شاید قدیمیترین چپ دستهای شناخته شده اسکندر کبیر و ابن خلدون بودهاند؛ دو آدمی که نسبتی دیرینه با تاریخ دارند. ژولیوس سزار و ناپلئون بناپارت هم از معروفترین چپدستهای جهانند. ژوزفین در یکی از نامههایش به ناپلئون از او به عنوان مرد «چپ دست» زندگی یاد میکند. پرنس چارلز – ولیعهد بیچاره انگلستان که ظاهراً مادرش خیال مرخص شدن از دنیا را ندارد- هم چپ دست است. اما جالبتر اینکه در طول ۳۹ سال گذشته فقط دو نفر از رئیس جمهورهای آمریکا (جیمی کارتر و جرج بوش) چپ دست نبودهاند.
جرالد فورد، رونالد ریگان، جرج بوش پدر و بیل کلینتون همگی چپ دست بودهاند. گاندی، فیدل کاسترو، چه گوارا و سیمون بولیوار هم در این فهرست میگنجند. طرفداران گرامی سینمای هند! با کمال افتخار به اطلاع میرساند جناب آمیتا باچان هم از چپ دستان معروف جهان است. به فهرست سینماییها باید کسانی چون کیم نواک، چارلی چاپلین، مایکل لندون، جان استوارت، بنی استیلر، تام کروز، آنجلینا جولی، نیکول کیدمن و دمی مور را هم اضافه کرد. جناب پریس برازنان را هم که به خاطر دارید. همان هنرپیشه خوش تیپی که شبیه آقای خاتمی است. فراموش نکنید که چپ دستان موسیقی با همه مشکلاتی که در نواختن ساز دارند، اما همیشه جزو نوابغ این عرصه بودهاند:
کورت کوبین، دیوید بوی، جیمی هندریکس، جرج مایکل، پل مککارتی، فرد آستر و احتمالاً چنگیز حبیبیان.
وای... داشت فراموشمان میشد که اسم این افراد را هم اضافه کنیم: لئوناردو داوینچی، میکل آنژ، اسحق نیوتن، آلبرت انیشتین، رامبراند، پیکاسو، باخ، بتهوون، بیل گیتس و نیچه.
ورزشکاران چپ دست هم که معرف حضور هستند: دیگو مارادونا، پله، جان مک کنر و بین ایرانیها بدون رعایت تقدم و تأخر و اهمیت این چپ دستها جزو معروفترینها هستند:
جلال آلاحمد، ابوالحسن داوودی، لاله اسکندری، بهنوش بختیاری، مرجان محتشم، هانیه توسلی، علیرضا نیکبخت واحدی، مهرزاد معدنچی، میثم منیعی، محسن خلیلی و ...
امیدواریم نگویید خب، حالا که چی... هیچ چی! شما این چند صفحه را خواندید و کلی به اطلاعاتتان افزوده شد. همین دلیل کافی نیست؟
● لاله اسکندری؛ مایه عذاب کناردستیها
لاله اسکندری، این روزها سریال پرمخاطب سالهای برف و بنفشه را روی آنتن دارد. اما نمیدانم آنها که پای تلویزیون مینشینند و سریال را تماشا میکنند، متوجه شدهاند که هنرپیشه محبوبشان چپ دست است. سراغ او را میگیریم و از مشکلات یک بازیگر چپ دست میپرسیم.
«بعضی وقتها زاویهای را که کارگردان برای فیلمبرداری در نظر گرفته است به هم میریزم.» این را لاله اسکندری میگوید. او هم از هنرمندان چپ دست است. برای اثبات حرفش مثال میآورد: «مثلاً در صحنهای باید گوشی تلفن را بردارم. کارگردان زاویهای را که در نظر میگیرد، برای یک آدم راست دست است. وقتی با دست چپ این کار را انجام میدهم، یا باید زاویه دوربین عوض شود یا کارگردان از من میخواهد که با دست راست گوشی را بردارم و صحنه تکرار میشود.» لاله اسکندری البته مشکل خاصی با چپ دستی ندارد.
او میگوید: «برایم عادی شده .معمولاً جایی مینشینم که کنار دستیهایم را اذیت نکنم، اما امان از روزهای مدرسه.» خاطرات روزهای مدرسه را مرور میکند و میگوید: «همیشه مایه عذاب کناردستیهایم بودم. هیچ وقت هم نتوانستم خطاطی با قلم را خوب یاد بگیرم. چون معلمهایمان همه راست دست بودند و نمیتوانستند به من که قلم درشت را با دست چپ میگرفتم به درستی آموزش دهند.» او چپ دستی را از پدربزرگش به ارث برده که زمانی طراحی هم میکرده است. میگوید: «شنیدهام چپ دستها خوب طراحی میکنند. من هم هر دویش را از پدربزرگم به ارث بردم؛ هم چپ دست هستم و هم طراحی میکنم. البته پدربزرگم به خاطر چپ دست بودن در مدرسه و خانه خیلی تنبیه شده بود و آخر سر نوشتن با دست راست را یاد گرفته بود و مابقی کارهایش را با دست چپ انجام میداد. اما من مشکلی نداشتم. همه پذیرفته بودند که چپ دست هستم.» موقع خداحافظی با شیطنت میخندد و میگوید: «راستی، شنیدهام چپ دستها باهوشتر هستند.
● علیرضا نیکبختواحدی؛ حل ساده مشکل
این روزها نه دوباره از پرسپولیس به استقلال رفته. نه مدل موهایش مسئولان فدراسیون را عصبانی کرده، نه خبری از تنبیه و جریمه است و نه از تشویق و گلزنی. علیرضا نیکبخت واحدی مثل چند ماه گذشته به عنوان مهاجم در پرسپولیس توپ میزند و خبری از حاشیه و جنجال نیست. اما شنیدهایم او به غیر از این که یک مهاجم چپ پا است، چپ دست هم هست و سراغش را میگیریم.
بزرگترین مشکلی که چپ دستی برای او به وجود آورده است، به دوران دبستان بر میگردد: «آن موقعها، روی یک نیمکت سه نفر مینشستیم. دست چپ من موقع نوشتن مدام به دست راست بغل دستیهایم میخورد و دستشان را خط میانداخت. غیر از من هم چپ دست دیگری در کلاس نبود که کنارش بنشینم و مشکل حل شود.» البته این مشکل او در زمان دبیرستان حل میشود. «دبیرستان با یک نفر رفیق بودم که مثل من چپ دست بود.
کنار هم مینشستیم و مشکلی برایمان پیش نمیآمد.» از کنکور هم میگوید: «یک دفعه در کنکور شرکت کردم. همه چیز خوب بود. توی فرم ثبت نام نوشته بودم چپ دست هستم و جایم مناسب بود.» نیکبخت با چپ دستیاش مشکلی ندارد، اما از چپ پا بودنش خیلی راضی است. میخندد و میگوید: «خب برای این که چپ پاها بهتر فوتبال بازی میکنند.»
● ابوالحسن داوودی؛ هدایت با دست چپ
ابوالحسن داوودی را با مرد بارانی، نان، عشق و موتور ۱۰۰۰ میشناسیم. روزهای نزدیک را اگر بگردیم به یاد فیلم تقاطع میافتیم. اما بهانه ما برای این که سراغ او برویم، هیچ کدام از فیلمها و کارهای هنریاش نیست. او چپ دست است و به عنوان کارگردانی که همه چیز را با دست چپ هدایت میکند، سراغش میرویم.
«همیشه سر میز غذا مشکل دارم. کنار دستیهایم اذیت میشوند و باید منتهاالیه سمت چپ میز را برای نشستن انتخاب کنم تا دیگران از دستم راحت باشند.» اینها را ابوالحسن داوودی میگوید. کارگردان چپ دست سینما! البته این موضوع هیچ وقت در کار مزاحمش نبوده است. «من اصلاً با نیمه چپ بدنم راحتتر هستم. چپ پا هم هستم. هیچ وقت در کار هم مشکلی نداشتهام. فقط با وسایلی که لزوماً برای راست دستها ساخته شده مثل قیچی، به سختی کار میکنم.»
البته چپ دست بودن برای ابوالحسن داوودی مزیت هم داشته است. «جوانتر که بودم، تنیس بازی میکردم. طرف مقابلم چون من چپ دست بودم نمیتوانست عکسالعمل مرا حدس بزند و همیشه غافلگیر میشد.» البته ابوالحسن داوودی با این که همه کارهایش را با دست چپ انجام میدهد، اما با دست راست مینویسد. آن هم بر میگردد به دوران کودکیاش. «بچه که بودم مداد را با دست چپ میگرفتم. عمویم که در فامیل آدم مستبدی بود، میگفت: «خوبیت نداره بچه با دست چپ بنویسه.» پدر و مادرم کاری نداشتند، اما به توصیه عمو دستم را بستند و آن قدر این کار را انجام دادند که من عادت کردم با دست راست بنویسم.»
● گونتر گراس چپدستها
هر دوی ما چپ دستیم و همدیگر را از انجمن چپ دستها میشناسیم. میدانید که ما چپ دستهای این شهر مانند همه کسانی که دردی مشترک آنها را رنج میدهد، انجمنی تأسیس کردهایم و مرتباً همدیگر را ملاقات میکنیم و میکوشیم دست راست خود را که متأسفانه در کارها بسیار ناشی است، تمرین بدهیم.
مدتی یک راست دست خوشقلب ما را آموزش میداد. متأسفانه او دیگر نمیآید. آقایان هیئت رئیسه از روشهای آموزشی او انتقاد میکردند و معتقد بودند اعضای انجمن باید با نیروی خود تغییر عادت بدهند. به این ترتیب ما با هم و بدون هیچ اجباری، فقط به بازیهای دسته جمعی ابداعی و انجام کارهایی میپردازیم که مهارت را بالا میبرند مثل: سوزن نخ کردن، آب ریختن و باز و بسته کردن در با دست راست. یکی از اصول اساسی ما این است: «تا زمانی که دست راست مثل دست چپ نشود، آرام نمیگیریم.»
این جمله هر چقدر هم که زیبا و دهن پر کن باشد، بیمعناترین حرفهاست. با این روش، ما هرگز به نتیجه دست نخواهیم یافت. جناح افراطی انجمن ما از مدتها قبل خواسته بود که این جمله به طور کامل حذف و به جای آن نوشته شود: «ما به دست چپمان افتخار میکنیم و از آن چه با آن متولد شدهایم، شرمگین نیستیم.»
مسلماً این شعار هم درست نیست و تنها جذابیت آن و نیز بلند طبعیمان به ما اجازه داده چنین حرفهایی را انتخاب کنیم. اریش و من که هر دو جزو جناح افراطی محسوب میشویم، به خوبی میدانیم سرخوردگی تا چه حد در ما ریشه دوانده است. خانه، مدرسه و بعدها خدمت سربازی هم به ما کمک نکرد تا یاد بگیریم این نقض جزئی را – جزئی در مقایسه با سایر ناهنجاریهای رایج – با بردباری تحمل کنیم. باعث و بانی این احساس سرخوردگی هم آن طرز کودکانهای است که اطرافیان دست آدم را میگیرند؛ خالهها و عمهها، داییها و عموها، دوستان مادر و همکاران پدر، اینها همان جمع خانوادگی غیر قابل تحمل و وحشتناکی هستند که افق آینده یک کودک را تاریک میکنند. باید دستمان را به همه این افراد میدادیم. آنها میگفتند: «نه. با آن دست بدقواره نه! با دست واقعیات دست بده، بادست راست!»
● چهگوارا؛ چپترین چپ
چه گوارا بیتردید چپترین چپ دست دنیاست. عکسهای او را به یاد بیاورید! مخصوصاً آنهایی که با ژستی خاص سیگاری را لای انگشتانش دارد. انگشتان دست چپ.
دو سال پیش وقتی والترسالس میخواست فیلم The motocycle Diaries یا خاطرات موتورسیکلت سوار را درباره چه گوارا بسازد، به گابریل گارسیا برنائل سفارش داد تا این نقش را باز میکند. در این وسط تنها یک مشکل وجود داشت. پسرک خوش چهره مکزیکی یک راست دست تمام عیار بود. اما سینما جادویی دیگر دارد. گابریل در طول شش ماه توانست مهارتهایی را با دست چپ یاد بگیرد که او را به چه گوارا نزدیکتر میکرد. او در گفتوگویی با مجله فرانسوی استودیو گفت: «کار سختی بود. بعد از ۳۰ سال باید دست چپم را به کار میانداختم. اما همین تمرینها مشکل دیگری از زندگی را به من معرفی کرد. حالا احساس میکنم دو تا آدم هستم. گاهی با دست راست گاهی با دست چپ.»
چرا بعضیها چندشخصیتیاند؟
● تجزیه چیست و به چه معنا است؟
تجزیه بهعنوان دفاعی در مقابل ضربه ظهور میكند كه البته منظور از كلمه ضربه در اینجا، ضربات روحی و روانی است. تجزیه در اصل یك نوع سیستم دفاعی است كه ذهن بهصورت ناخودآگاه و بیآنكه ما روی آن كنترلی داشته باشیم، در پیش میگیرد. دفاعهای تجزیهای كاركرد دوگانهای دارند. اول اینكه به فرد كمك میكنند در زمان وقوع ضربه خود را از آن دور كند و دوم اینكه مانعی برای گنجاندن ضربه در زندگی فرد میشوند و آن را به تعویق میاندازند. در اصل تجزیه وضعیتی را بهوجود میآورد كه محتویات ذهنی در هوشیاریهای موازی حضور همزمان پیدا میكنند.
● چه كسانی و چرا؟
گروهی از دانشمندان معتقدند كه اختلال هویت تجزیهای بسیار نادر است و گروه دیگر میگویند كه اختلال مزبور بسیار كمتر از حد واقعی شناسایی شده است. بیشتر بیمارانی كه تشخیص این اختلال را دریافت میكنند، مؤنث هستند و در اصل نسبت ابتلای خانمها به آقایان از ۵ به ۱ تا ۹ به ۱ متغیر است. با این حال اكثر پزشكان و پژوهشگران معتقدند كه آقایان در نمونههای بالینی كمتر از حد واقعی گزارش شدهاند زیرا به عقیده آنها بیشتر افراد مذكری كه دچار این بیماری هستند، بیشتر وارد سیستم قضاوت جنایی میشوند تا سیستم بهداشت روانی. این اختلال در اواخر نوجوانی و اوایل جوانی بیشتر دیده میشود و میانگین سنی در زمان تشخیص ۳۰ سالگی است. هرچند بیماران معمولا ۵ تا ۱۰ سال پیش از تشخیص، نشانهها را داشتهاند. بهنظر میرسد كه این اختلال در بستگان درجه اول مبتلایان بیشتر از جمعیت كلی دیده میشود.
● علت بیماری
علت اختلال هویت تجزیهای بهدرستی معلوم نیست، هرچند در سابقه بیماران (تقریبا صد در صد آنها) حادثه آسیبرسان غالبا در دوران كودكی وجود داشته است. بهطور خلاصه میتوان چهار نوع عامل سببساز را نام برد:
▪ تجربه یك حادثه آسیبرسان
▪ عوامل محیطی
▪ استعداد برای ابتلا به اختلال
▪ فقدان حمایت بیرونی
رویداد آسیبرسان معمولا سوء رفتار جسمی و جنسی در دوران كودكی است. سایر رویدادهای آسیبرسان عبارتند از: مرگ بستگان یا دوستان نزدیك در دوران كودكی و شاهد آسیب و مرگ بودن.
● بیشتر بدانیم!
اختلال هویت تجزیهای نام اختلالی است كه قبلا به اختلال شخصیت چندگانه شهرت داشت. این اختلال، مزمن است. مفهوم شخصیت، القاءكننده احساس یكپارچگی در شیوه تفكر، احساس و رفتار شخص و دریافت او از خود بهعنوان موجودی واحد است. افراد مبتلا دارای دو یا چند شخصیت مجزا هستند كه هر یك از آنها در دورهای كه آن شخصیت خاص تسلط دارد، تعیینكننده رفتار و نگرشهای آنان است. برای تشخیصگذاری باید حداقل دو تا از این هویتها یا حالات شخصیتی، متناوبا كنترل رفتار شخص را به عهده بگیرند.
تعداد متوسط شخصیتها در اختلال هویت تجزیهای بین ۵ تا ۱۰شخصیت است. اغلب در هنگام تشخیص فقط ۲ یا ۳ شخصیت مشهود است و سایر شخصیتها در جریان مسیر درمان شناسایی میشوند. تعداد متوسط هویتهای گزارششده برای بیماران مذكر ۸ و برای بیماران مونث ۱۵ برآورد شده است كه البته هنوز این اعداد مورد شك است و نیاز به بررسیهای بیشتری دارد.
گذر از یك شخصیت به شخصیت دیگر اغلب بهصورت ناگهانی و نمایشگونه صورت میپذیرد. بیماران عموما در هر وضعیت شخصیتی، از وجود شخصیتهای دیگر و رویدادهایی كه در جریان تسلط آنها گذشته است، آگاه نیستند. با این حال گاهی یكی از شخصیتهای دیگر، دچار چنین فراموشی نبوده و از وجود، كیفیات و فعالیتهای شخصیتهای دیگر كاملا آگاه است. گاهی نیز شخصیتها به درجات مختلف از وجود بعضی یا تمام شخصیتهای دیگر آگاهی دارند و ممكن است با هم طرح دوستی، رقابت یا همراهی بریزند. اغلب شخصیتها نام خاص را دارند و گاهی نیز یك یا چند شخصیت موجود در فرد نام كاركرد خود را دارند (مثل محافظ.) ممكن است شخصیتها از دو جنس متفاوت، نژادها و سنین مختلف و از خانوادههایی غیر خانواده اصلی بیمار باشند. شخصیتها اغلب بسیار متفاوت و حتی ممكن است متضاد باشند.
بیماران اغلب، در معاینه هیچ نكته غیرعادی ازلحاظ وضعیت روانی ندارند به جز اینكه، درباره دورههای زمانی مختلف فراموشی دارند. گاهی با واداشتن بیمار برای تهیه یك دفتر یادداشت روزانه فرد معاینه كننده میتواند شخصیتهای متعدد بیمار را در این یادداشتها بیابد.
● ادامه داستان
این بیماران اغلب همزمان دچار اختلالات روانی دیگر مثل اختلالات اضطرابی، اختلالات خلقی، اختلالات وابسته به مصرف مواد، اختلالات خواب و غیرههم هستند. در عین حال اقدام بر خودكشی در میان آنها شایع است.
● درمان
موثرترین رویكرد درمانی برای اختلال هویت تجزیهای، درمانهای غیر دارویی است. به كمك روشهای تخصصی كه از حوصله این بحث خارج است، اطلاعات اضافی درباره سابقه، شناسایی شخصیتهای قبلا ناشناخته و تسهیل تخلیه هیجانی صورت میگیرد. درمان این اختلال نیاز به صبر و حوصله، دقت و زمان دارد. دارو فقط در صورت لزوم مثلا در وجود همزمان اختلال افسردگی یا اختلال اضطرابی و غیره تجویز میشود. درمان دارای مراحلی است كه باید یك به یك انجام شود و هر نوع شتابزدگی در سیر درمان معادل ضربه دیگری بر فرد بیمار است.
● سرنخ ها
برخی حالات به نفع تشخیص اختلال هویت تجزیهای است، ازجمله:
▪ گزارشهای دگرگونی زمانی، فراموشی لحظهای و عدم تداوم
▪ بازگویی دورههای رفتاری بیمار از جانب دیگران كه خود بیمار آنها را بهخاطر نمیآورد.
▪ اشخاص بیمار را مورد شناسایی قرار دهند و یا به نامی دیگر بخوانند كه بیمار آنها را نمیشناسد.
▪ بیمار ممكن است خود را به نامی دیگر بخواند و بهعنوان سوم شخص خطاب كند.
▪ كشف نوشتهها، نقاشیها یا دیگر محصولات كاری دی و اشیایی مثل كارت هویت، لباس و غیره میان اموال بیمار كه قابل شناسایی یا قابل توجیه نیست.
▪ سابقه آسیبهای عاطفی شدید در دوران كوكی (معمولا قبل از پنجسالگی)
چرا خلافکار میشویم: فقط به خاطر ژن؟!
این بخشی از ایمیل آقای س.الف است. سوال کلیدی و مهم ایشان به بررسی علل ریشهای رفتار بزهکارانه اشاره دارد و از اینجا شروع میکنم که تحقیقات گستردهای به بررسی این امر پرداختهاند که آیا رفتار انسان نتیجه عوامل زیستشناختی مانند ساختار مغزی یا ژنتیکی است یا اینکه ما فرآورده محیط خویش هستیم، یعنی طریقهای که با آن پرورش مییابیم؟ پاسخ به این پرسش اهمیت عمیقی در مسایل حقوقی و سیاست عمومی دارد. در ضمن روش ما در برخورد با بزهکاران یا طریقه درمان و مراقبت از بیماران روانپریش نیز تحت تاثیر پاسخی است که به این پرسش میدهیم. فرهنگ ما بهطور عمده و به جز چند مورد معدود بر این موضوع بنا شده است که ما انسانها زاییده اراده آزاد خویش هستیم و در نتیجه در برابر این گزینشها مسوولایم. اما چه وضعی پیش خواهد آمد اگر مشخص شود که یک ژن ویژه، یا گروهی از آنها، یا فقدان یک کروموزوم یا وجود کروموزومی اضافه، عامل تمایل به سمت پرخاشگری یا جنایت یا مصرف مواد اعتیادآور است؟ به عبارت دیگر در صورتی که نشان داده شود رفتار یا حتی ذهن انسان به صورتی از قبل تعیین شده، به وسیله شرایطی هدایت میشود که ما بر آن کنترل ناچیزی داریم، یا اصلا کنترل نداریم؟ آیا در این صورت جامعه در مجازات برخی بزهکاران که قادر به کنترل اعمال خود نیستند محق خواهد بود؟
بنابراین با اینکه طرح جنبههای ژنتیک رفتار بزهکارانه و اقدامات مربوط به «بهسازی نژادی» که در اروپا و ایالاتمتحده سابقه طولانی و گاهی تلخ دارد، همچنان با مقاومت روبهروست ولی این همان راهی است که بیانگر تمایل فرد به رفتارهای بزهکارانه میشود. به نظر میرسد پاسخ این سوال مهم این باشد که ترکیب هر دو عامل اجتماعی و زیستشناختی سبب رفتار انسان میشود. رفتار ما به وسیله ترکیب پیچیده و پیوسته دگرگونشوندهای از این دو عامل هدایت میشود که تاثیر آن بر تمام عمر ما احساس میگردد.
اینکه دانشمندان درباره یافتن یک ژن برای یک صفت خاص صحبت میکنند، الزاما چنین معنی نمیدهد که در فرد حامل این ژن و یا در هر محیطی، این صفت تظاهر خواهد کرد. شواهد نشان میدهد ژنهای بسیاری در تعیین این امر مشارکت دارند که آیا یک صفت رفتاری خاص تظاهر کند و در صورت مثبت بودن پاسخ، چگونه این صفت ظاهر شود. اگرچه شاید از لحاظ ژنتیک مستعد باشیم ولی پیدایش یک رفتار نامناسب، احتمالا مستلزم وجود واسطههای بیرونی مثل تجربه ناخوشایند، رفتار نامناسب والدین و یا محرومیت دوران کودکی نیز هست.
دکتر فربد فدایی - دانشیار دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی - مدرس روانپزشکی کیفری دانشکده حقوق دانشگاه تهران