مردی در یکی از دره های کوههای پیرن قدم میزد ، که به چوپان پیری برخورد . چوپان او را در غذایش شریک کرد ، و مدت درازی کنار هم نشستند و از زندگی صحبت کردند.

مرد میگفت : اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد ، باید بپذیرد که آزاد نیست ، چون خداوند هر گام او را هدایت میکند .

در پاسخ ، چوپان او را به دره تنگ و عمیقی برد که در آن پژواک هر صدایی به وضوح شنیده میشد .

گفت: زندگی این دیواره هاست ، و سرنوشت فریادی است که هر یک از ما میکشد . آن چه انجام میدهیم ، تا قلب خداوند بالا میرود ، و به همان شکل به طرف ما بر میگردد.

اعمال خدا ، به سان پژواک کردار ماست.

 

همانطور که مولانا میفرماید:

        این جهان کوه است و فعل ما ندا               سوی ما آید نداها را صدا