دل نوشته هاي قرآني
عجب !
چند شب پيش توي اين صفحه يه مطلب نوشتم ولي حالا نيست
مثلا خودم مديرم
انگار نه انگار
چه خبر؟!
خب طوري نيست
چند شب پيش اينجا نوشتم كيا يادشونه كه اولين بار كي در مورد ختم قرآن توي راسخون قدمي برداشتيم
بعد خودم گفتم انگار همين ديروز بود ماه رمضان گذشته توي تالار مطالب عمومي بخش گفتگوي آزاد
آخي چه روزايي بود جا نداشتيم كه اونجا استارت زديم استقبالم خداييش خوب بود هميشه در صدر تالار گفتگوي آزاد بوديم اون اولها خيلي ها آيات رو اشتباه درج مي كردند يا اشتباهي به جاي آيات يك جزئي رو اعلام ميكردند ميخونيم از همه بدتر زماني بود كه بعضي ها آيات قبلي رو انتخاب مي كردند و طفلك تازه واردها گيج و مبهوت مي شدند
خب اينا كه گفتم خاطرات بود چكار كنيم آدم كه ما باشيم وقتي يكم ميگذره ياد گذشته مي كنيم و مي گيم اي دل غافل چه روزايي بود
ولي يه خبر توپ
شمارش معكوس براي آغاز مرحله سوم ختم قرآن راسخون شروع شد
مشكلات داريم اونم خيلي زياد
ولي دعا كنيد
تا با كمك خدا و بركت آيات مشكلات برچيده بشه و همه موفق بشيم
خدايا رو سياهم نكن پيش بنده هات هر چند پيش خودت روسياهم نه همچين ولي تو كه مهربوني دستم رو بگير
خدايا الو الو دوباره قطع شد
ارتباط رو ميگم آخه سيم ما مرغوب نيست هر دفعه ميايم ارتباط بگيريم وسط راه قطع ميشه بعدم ميگيم خدا من و يادش رفته مي بيني امان از اين آدم دوپا
بچه ها دعا كنيد اساسي
گاه و بی گاه دلم بدجوری واسه خدا تنگ میشه . یه وقتایی دلم میخواد بهم وقت قبلی بده و تو یه جلسه خصوصی دو نفره درد دلامو بشنوه . اون منو از ملاقاتش به خاطر نگرفتن وقت قبلی محروم نمیکنه . هیچ وقت اسمم واسه صحبت با اون وارد یه لیست انتظار طویل نمیشه که معلوم نیست کی نوبت به من برسه . محاله ، محاله ممکنه بهم بگه نمیپذیرمت .
خیلی بزرگواره ، با وجودی که بالاترین مقام این دنیای شلوغ پلوغه ، هیچ وقت منتظرم نمیذاره .
گاهی اوقات واسش نامه مینویسم و میدونم که نامههامو بیجواب نمیذاره ، وقتی توی دفتر خاطراتم نامههام رو مرور میکنم ، میبینم حتی یه دونش هم بیجواب نمونده .
من و خدا یه قول و قراری با هم گذاشتیم ، اون به من قول داد همیشه مراقبم باشه و کمتر و کمتر از عالیترین ، بهم نده و من بهش قول دادم حتی اگر دل بیقرارم در حسرت آرزویی بال بال میزد و شوق استجابت دعایی آتیشم میزد با تموم وجودم بدون ذرهای تردید ، اول بگم اجازه خدایا ، خدایا تو اجازه میدی ؟ تو صلاح میدونی ؟ اگه تو ناراضی باشی دلم به نارضایتیت راضی نمیشه ؛ میدونم آخه تو دوستم داری و همیشه برام بهترینها رو خواستی ؛ اصلاً از خوبی بیانتهای تو ، بد خواستن محاله .
اعتراف میکنم قول سنگینیه و عمل بهش مثله به زبون آوردنش کار سادهای نیست ، واسه همین از خودش خواستم و بهش گفتم : من فقط یه بندهام ، چیزهایی هست که تو میدونی و من هیچ وقت نمیدونستم و شاید هیچ وقت هم نفهمم .
اتفاقاتی میافته که ذهن محدود من قادر به تعبیرش نیست ، چشمهای قاصر من قادر به دیدن اون چه پشتش هست ، نیست ؛ دلایلی مخفی هست که شاید واسه همیشه مسکوت و مکتوم باقی بمانه و اسراری هست که شاید دونستنش ، فهمیدنش ، تو ظرف ادراک من نگنجد . اینو تو می دونی .
پس واسه لحظههای دشوار به من قدرت تحملشو ببخش . منو به اون نقطه برسون که همیشه یادم بمونه ، همه چیز از سوی تو خیر مطلقه حتی اگر ظاهراً همه چیز عذابآور و دشوار باشه .
گاهی اوقات آرزوهایی داشتم و تو زیر نامه آرزوهام نوشتی موافقت نمیشود . راستش اولش حس خوبی نداشتم ، دلم میگرفت ، شاید به خاطر جنسم که شیشه حس و عاطفه بود .
منو ببخش که یه وقتایی از سر بیصبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت میپرسم :آخه چرا ؟ ؟ ؟
وقتایی که هر چی فکر می کردم فکر اسیر خاکم به هیچ جا نمیرسید . دنبال دلیل میگشتم و دلیلی پیدا نمیکردم ، پیش میاومد که با یه بغضی تو گلوم تکرار کنم :آخه واسه چی ؟ چی می شه اگه ... ؟
یه وقتایی از سر بیحوصلگی و فراموشکاری بهت گله میکردم ، چقدر از بزرگواریت شرمندهام که منو در تموم لحظههای ناشکریم ، توی تموم لحظههای بیصبریم با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذرهای محبتت رو ازم دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظههایی که فکر میکردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به این حس میرسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه میفرستادی که :من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .
تو تنهاترین و محکمترین قوت قلب دل تنهامی . تو طوفانهای زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیکتر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشمهای غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظهای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظهها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده میشم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بیحد تو خوشه و پشتم به کمکهای تو گرم .
از تو سپاسگزارم که با بزرگواری همیشه کمکم کردی .
تو همونی که هر وقت ازت یاد کردم ، بهم امید بخشیدی ، تو یادت چیزی هست که منو زیرو رو میکنه . غصههامو میشوره و دلشکستگیهامو ترمیم میکنه ؛ چیزی که در هیچ چیز غیر از یاد تو نیست .
هر وقت خواستم ببینمت بیدرنگ با مهربونی در رو به روم باز کردی و نگاه نکردی گناهکارم . حذفم نکردی من همیشه دست خالی به دیدنت اومدم و تو همیشه با دست پر روانهام کردی .
هر وقت صدات کردم طوری بهم جواب دادی كه انگار مدتهاست منتظرم بودی ؛ هر وقت ندونسته از بیراه سردرآوردم خودت منو صدا کردی ، گاهی با تلنگر اتفاقات ساده روزمره منو از ادامه یه راه غلط منع کردی . اما حتی اون وقتی که ازم مکدر بودی با بزرگواری آبروم رو حفظ کردی . توهمیشه خدا بودی و من همیشه حتی کمتر از یه بنده ، به من از صفات و ذات چیزهایی ببخش تا جسم خاکی من به روح آسمونی حتی شده یک سر سوزن نزدیکتر بشه .
به حافظهام قدرتی ببخش تا اجازه گرفتن از تو رو هیچ وقت از خاطر نبره ، به ارادهام همتی ببخش تا استوار بر این عهد پابرجا بمونه .
ازت متشكرم خدای خوب من .
گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که ھوس مي کردم سر سنگينم راکه پر از دغدغھ ي ديروز بود و ھراس فردا ،بر شانه ھاي صبورت بگذارم و آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه ھاي تو کجا بود ؟ گفت: عزيز تر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه ھستي . من ھمچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم . گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن ھمه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟ گفت : عزيزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکھايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارھاي روحت ر يختم تا باز ھم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنھا اينگونه مي شود تا ھميشه شاد بود . گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راھم گذاشته بودي ؟ گفت : <> بارھا صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو ھرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود ،که عزيز از ھر چه ھست از اين راه نرو که به ناکجاآباد ھم نخواھي رسيد . گفتم : پس چرا آن ھمه درد در دلم انباشتي ؟ گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناھت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارھا گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي .آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنھا اينگونه شد که صدايم کردي . گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟ گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار مي کني ھمان بار اول شفايت مي دادم . گفتم :مھربانترين خدا ، دوست دارمت ... <> گفت : عزيز تر از ھر چه ھست من دوست تر دارمت ...
|
سلام رفقا گوي سبقت را در ايجاد پستهاي هاي جديد در مي ربايند پست دلنوشته در تالار ادبيات موجود بود گرچه كه اينجا درد دل با كلام قرآن است
موفق و منصور باشيد
atena28
قرآن ! من شرمند توام ،اگر از تو آواز مرگي ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند مي شود همه از هم مي پرسند:« چه كس مرده است؟!»
جه غفلت بزرگي كه مي پنداريم خدا ترا براي مردگان ما نازل كرده است....
اگر ترا از يك نسخه عملي به يك افسانه موزه نشين مبدل كرده ام.يكي ذوق مي كند كه ترا بر روي دانه برنج نوشته ، يكي ذوق مي كند كه ترا فرش كرده ، يكي ذوق ميكند كه ترا با طلا نوشته ، يكي به خود مي بالد كه ترا در كوچك ترين قطع ممكن منتشر كرده و ....!
آيا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازي كنيم؟؟؟!
اگر حتي آنان كه ترا مي خوانند و ترا مي شنوند، آنچنان به پايت مي نشينند كه خلايق به پاي موسيقي هاي روزمره مي نشينند.
اگر چند آيه از ترا به يك نفس بخوانند ،مستمعين فرياد ميزنند « احسنت....!» گوي مسابقه نفس است.
اگر به يك فستيوال مبدل شده اي ،حفظ كردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو از آخر به اول ، يك معرفت است يا يك ركورد گيري؟؟!!
اي كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ، حفظ كني، تا اينچنين ترا اسباب مسابقات هوش نكنند.
خوشا به حال هر كسي كه دلش رحلي است براي تو.
آنانكه وقتي ترا ميخوانند چنان حظ ميكنند،گويي كه قرآن همين الان به ايشان نازل شده است.
خوشا به حال آنانكه خدا را با تو مي شناسند
آنچه ما با قرآن كرده ايم تنها بخشي از اسلام است ..