مايكل آيزنر Michael Eisner
رييس هيأت مديره و مديرعامل شركت ديسني
در دوران جواني، بسيار كنجكاو بودم. چالش با مقامات رسمي و قدرتمند، هدف من بود. گويي همهي نوجوانان دورهي ما، اين آموزش را از سر ميگذراندند. جالب اينكه، ارزشمندترين درس رهبري را از يكي از بزرگترين هدفهاي مخالفت خود (بروس مككللن Bruce McClellan مدير دبيرستانمان) برگرفتهام. همواره تاكيدش بر اين بود كه هرچه انجام ميدهيد، در شكل برتر باشد. سالهاي بعد، سخنان وي همچون الگويي تكراري در مغز من به زنگ زدن پرداخت و اكنون نيز چنين است. گاهي گوش فرادادن به سخنان تكراري، سودمند است.
در دوران سه سال دبيرستان، هزاران بار آواي تكراري شيپور مك كللن در گوشم نواخته شد. در آن زمان، بسيار مغرورتر و سركشتر از اين بودم كه دم گرم او در آهن سردم اثر كند. ورزش و حضور در دبيرستان تنها كاري بود كه ميكردم. ولي، همواره شعار «براي برتري» در پيش بود. در ورزش و پختن همبرگر يا آرايش چمنها، همواره فلسفهي خود را يادآوري ميكرد: اين پا آن پا نكنيد؛ كار را به بهترين صورت انجام دهيد.
من در هيچ موردي (خطا در بازي بسكتبال، درس نخواندن و نمرهي بد گرفتن و فراموش كردن روز تولد خواهرم كه آخر سر ناچار به خريد هديهاي نامناسب و نسنجيده ميشدم) به اين پيام طلايي بها نميدادم. ولي در ژرفاي درونم، كلام او، تكرار درخواست خوبتر كار كردن و احساسات صميمانهاش، جا گرفته بود. هنگاميكه سركشيهايم كاهش يافت، سخنان مككللن مفهوم خود را آشكار ساخت، همانگونه كه رياضيات، شيميآلي و شكسپير، مفهوم تازهاي پيدا كردند. اينها برايم با مفهوم شدند، زيرا دريافتم كه تنها راه گريز از ميانهبودن، رسيدن به برتري است. البته اينها را زماني دريافتم كه به نخستين شكست خود در نقش مدير اجرايي شركت اِي.بي.سي ABC دچار شدم.
مككللن، ناخودآگاه از حاشيه به متن آمد و در راه پيروزي، چراغ من شد. همزمان دريافتم كه «برتر» را نبايد با «كامل» اشتباه گرفت. رسيدن به كمال مطلق، دشوار و ناشدني است، ولي با كوشش در خور، ميتوان به برتري رسيد. دغدغهاي كه هيچگاه فروكش نميكند.
بهترين بخش پند مككللن، اينجاست: چنانچه در راه برتري بكوشيد، ممكن است به اوج نرسيد، ولي در حد نجات يافتن پيروز ميشويد. اگر چشم به تابلوي برتري بدوزيد، راه را به پايان خواهيد برد. خواه تنها باشيد يا لشكري از پيروان به دنبال شما باشند.