به نام آنکه هستی را از نیستی آفرید


آنگاه که افتاده از چشم روزگار واز چشم خلق در تنهایی بر حال غریبانه خویش می گریم وگوش کر آسمان را با گریه وزاری خویش می آزارم وبه طالع خویش نفرین می کنم واین آرزو بر من چیره می شود که ای کاش جای شخص سعادتمندتری بودم با همان شکل وشمایل وهمان گونه بهره ور از راز یاران موافق. ای کاش زیبایی این یک را داشتم وتوانایی آن یک را.در حالی که این آرزو ها در سرم می گذرد آنگاه است که تو را به یاد می آورم،آنگاه است که روح من بر دروازه ی آسمان به نغمه سرایی می پردازد چون چکاوک بامدادی از خاک ملالت بار پرواز می کند زیرا عشق دلنواز تو چنان دولتی است وقتی به  آن می نگرم دیگر ابا خواهم داشت جای خود را با شاهان وبزرگان معاوضه کنم .


یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم


دولت صحبت آن مونس جان ما را بس