سياه و سفيد - سوادآموزي
| اسارت چيزي نبود غير از درد و رنج و غم, ولي اسارت به همت انسانهاي مومن خدا, با بركت هم مي شود. من اين بركت را لمس كردم و ثمره آن را اكنون در وجودم مي يابم. قبل از اسير شدن سواد نداشتم. در آن سالهاي اندوه و حرمان و شكنجه, با كمك برادران با سواد, توانستم خواندن و نوشتن را بياموزم و به خواندن قرآن مسلط شوم. من حتي مي توانم آيات قرآن را ترجمه كنم و اين همان بركتي است كه اسارت برايم داشته است. |
||
|
| سياه و سفيد - سوت ساعت 12 | ||
| من چون نمي توانستم با ورزش اوقات بيكاري ام را پر كنم, با ميله خودكار, تسبيح درست مي كردم. روزي يكي از سربازها آن را ديد و مرا برد پيش فرمانده اش كه يك گروهبان بود. فرمانده گفت مگر نمي داني كه اين چيزها ممنوع است و بلافاصله بلند شد و يك كشيده زد توي گوش من. خيلي ناراحت شدم. عراقيها روي ديوار اردوگاه نوشته اي زده بودند كه «اسرا ميهمان ما هستند» و مي گفتند كه اين سخنان جناب صدام حسين است. من به آن نوشته اشاره كردم و گفتم كه چرا دروغ مي گوييد و چرا با مهمان اين گونه رفتار مي كنيد. گروهبان كه احساس كرد حرف من به دماغش برخورده است, گفت بايد تو را ببرم پيش افسر. بعد به من دستور داد كه بروم جلو آفتاب بايستم و به خورشيد نگاه كنم. اين را كردم, اما خيلي زود سرم را پايين انداختم. همان فرد آمد و يك سيلي زد توي گوشم و گفت چرا سرت را پايين انداختي. دوباره سرم را بلند كردم و وقتي رفت, باز سرم را پايين انداختم. گروهبان برگشت و باز يك سيلي زد توي گوشم. بعد رفت و يك چوب آورد و گذاشت زير چانه ام. من ديگر نتوانستم سرم را پايين بگيرم و مجبور شدم سه ساعت تمام, چشم در چشم خورشيد بدوزم. سرم درد گرفته بود. سوت ساعت 12 را زدند. همه رفتند داخل آسايشگاهها و من هنوز ايستاده بودم. همان افسري كه وعده ديدارش را جناب گروهبان داده بود, آمد و با عنايت بزرگي ! كه در حقم كرد و اينكه چون اولين بارم است, مرا بخشيد. ما دو دست لباس نداشتيم. اگر لباسهايمان را مي شستيم, بايد لخت در محوطه قدم مي زديم تا لباسها خشك مي شد و بعد آنها را مي پوشيديم. |
||
|