abdo_61
کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها :
37203
|
تاریخ عضویت :
مهر 1388
ديگر به چشم پر شرري دل نمي دهم ديگر فريب مهـر تبسـم نمي خـورم
ديگر اسير نـاز نـگاهي نمـي شـوم ديگر شراب كهنة اين خم نمي خورم
ديگر دروغ پوچ بزرگي به نام عشق باور نمي كنم نه ز خود نه ز ديگران
ديـوانـة رهـايي و آزاديـم كـنـون آزرده ام ز خواهش و رؤياي بي امان
در راه سخت قلة توفيق خـود دگـر از مـردمـان دره نـجـويـم رفـاقـتي
آن بلبلم كه از پس رسوايي و شكست باور ندارم از گل زيـبـا صـداقـتي
ديگربه حال غنچة سرخي كه در خزان پژمرده ناشكفته ، نمي سـوزد ايـن دلـم
از باور فسانة عشق و وفا و مـهـر جزالتهاب و حسرت وغم چيست حاصلم
بستان بنال ازآفت طوفان كنون كه من همراه باد و هم سخن خشـم تـنـدرم
ديروز اگر به هستي خود بوديم ستيز اكنون خروش دل بدر از سينه آورم
اي زاهدي كه نام گنه داده اي به عشق اي صوفي پليد ريا كار خرقه پـوش
داني چه مي شودچودل ازآن تهي شود؟ ويرانة عداوت و نفرت ، پر از خـروش
دلهاي پر فـغان جـوانان ايـن ديـار از واعظان دور از عمل پر زكينه است
فردا كه عقده هاي نهان شعله ور شود سوزد سـراي عشـرت نا باوران مـست