شعرهای دلتنگی
دریا دل
دور از تو هر شب تا سحر ، گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلی ، از گریه ی بی حاصلم ؟
چون سایه دور از روی تو ، افتاده ام در کوی تو
چشم امیدم سوی تو، وای از امید باطلم
از بسکه با جان و دلم ، ای جان و دل آمیختی
چون نکهت از آغوش گُل ، بوی تو خیزد از گِلم
لبریز اشکم جام کو؟ آن آب آتش فام کو؟
و آن مایه ی آرام کو؟ تا چاره سازد مشکلم
در کار عشقم یار دل، آگاهم از اسرار دل
غافل نیم از کار دل، وز کار دنیا غافلم
در عشق و مستی داده ام، بود و نبود خویشتن
ای ساقی مستان بگو ، دیوانه ام یا عاقلم؟
چون اشک می لرزد دلم از موج گیسوئی رهی
با آن که در طوفان غم ، دریا دلم دریا دلم
دور از تو هر شب تا سحر ، گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلی ، از گریه ی بی حاصلم ؟
چون سایه دور از روی تو ، افتاده ام در کوی تو
چشم امیدم سوی تو، وای از امید باطلم
از بسکه با جان و دلم ، ای جان و دل آمیختی
چون نکهت از آغوش گُل ، بوی تو خیزد از گِلم
لبریز اشکم جام کو؟ آن آب آتش فام کو؟
و آن مایه ی آرام کو؟ تا چاره سازد مشکلم
در کار عشقم یار دل، آگاهم از اسرار دل
غافل نیم از کار دل، وز کار دنیا غافلم
در عشق و مستی داده ام، بود و نبود خویشتن
ای ساقی مستان بگو ، دیوانه ام یا عاقلم؟
چون اشک می لرزد دلم از موج گیسوئی رهی
با آن که در طوفان غم ، دریا دلم دریا دلم
يه صندلي خالي
مرور يك خاطره
يه روز سرد و بارون
از آسمون مي باره
فارغ از اين طبيعت
عاشق تر از هميشه
انگار تو اين سرزمين
كسي پيدا نمي شه
تا اشك اسمون رو
واسه زمين ببينه
يا اينكه رو صندلي
واسه دلش بشينه
ولي بارون مي باره
به سرعت دقايق
آخه خبر نداره
ديگه مرده شقايق ....
مرور يك خاطره
يه روز سرد و بارون
از آسمون مي باره
فارغ از اين طبيعت
عاشق تر از هميشه
انگار تو اين سرزمين
كسي پيدا نمي شه
تا اشك اسمون رو
واسه زمين ببينه
يا اينكه رو صندلي
واسه دلش بشينه
ولي بارون مي باره
به سرعت دقايق
آخه خبر نداره
ديگه مرده شقايق ....
سقف دلتنگی ها یت بر سرم روزی آوار خواهد شد
ایکاش تلخی این راه را با دل تنگ به جان نمیرساندی....
شبهای بی تو بودن را ثانیه های وحشت و تنهاییم نام نهاده اند
چه ساده از میان دلتنگیهایم عبور کردی و ندانستی خانه کجاست
زنده ام به آرزوی دیدنت
ای گل همیشه ی بهار من
به چشمهای عاشقت همیشه سجده کرده ام
کاش می شد غصه را زنجیر کرد
ذره های عشق را تکثیر کرد
کاش می شد زخم را مرحم شویم
یار و غمخوار و انیس هم شویم
کاش می شد بر خلاف سرنوشت
قسمت و تقدیر را از سر نوشت
کاش می شد چشم و دل را باز کرد
نغمه ها ی دوستی را ساز کرد
کاش می شد عشق را آغاز کرد
بی خیال از هر غمی پرواز کرد
به نسیمی همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند وناگاه به هم می ریزد
آنچه را عقل به یک عمر بدست آوردست
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه یک روز همین آه تورا می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی
دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن
چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی
دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن
چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
بي برگ ماندهام
داني كه انتظار تو با ما چه ميكند؟
داني كه انتظار تو با ما چه ميكند؟