شعرهای دلتنگی
به دشت پرملال ما پرنده پر نمي زند
يکي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي کند
کسي به کوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ کز شبي چنين سپيده سر نميزند
نم نم هاي باران پوستينم را تر مي كنند
چه با ضرب مي زنند خود را
آرامشان كنيد ... چه شوقي ...
من هنوز اينجايم ...
منتظر او ...
در جستجوي نازمن
هر رهگذري نامم كرده است ...
عده اي ديوانه ام دانند ...
عده اي الافم خوانند ...
بگذار خوش باشن ، هيچ نمي گويم ...
آخر آنان نمي دانند اين كهنه راز من
آه باز شب آمد ...
شب آن كهنه آشناي من ...
آنكه مرا مجالي است از حرف مردم ...
اين تنها شاهد راز و نياز من
خشم مي گيرد تنم از حرفشان ...
لایق خشمم كاغذي و سازي ...
كاغذم پاره شد ...
از بس خشمم پاره شد سيم سازم
خفه ام مكنيد !!!
اگر طالب غمي خوشدل !!!
گوش كن ...
غم مي چكد از آواز من
يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟
مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست .
يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست .
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد ...
اما امشب ديدم ...
هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد ...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما ...
هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟
باشد که عشق بارور شود
چه میخواهی دگر از من،بگیر و یک جنون بشکن
اگر آیینه آیینه،اگر دل دل،اگر پر پر
شب از ستاره تهی،
دل پر از نگاه شب است
همیشه تو را آرزوی من بوده ست
به قاصدک که نیازی به گفتن این نیست
تویی که همیشه در این خرابه ی دل
به پای خود غل و زنجیر میبندی
چگونه میشود به تو این آشیانه را ندهم؟؟؟
بی روی دل راحت ز دل زار گریزد
چون خواب که از دیده ی بیمار گریزد
در دام تو یک شب ، دلم از ناله نیاسود
آسودگی از مرغِ گرفتار گریزد
از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست
سر گشته نسیم از گل و از خار گریزد
شب تا سحر از ناله ی دل ، خواب ندارم
راحت به شب از چشمِ پرستار گریزد
دیوار، ندانم شود از گریه ی من پست؟
یا از من مسکین ، در و دیوار گریزد
دلم همیشه که تنگ است ،تو ستاره بریز
قدم بزنم زیر سقف پر ستاره ی شبها
گویا بار سنگینی بر دوش دارند؟؟
نمی گذرند تا شاید دلم آرام گیرد
به من چه که چشمانم دیگر برای تر شدن منتظر بهانه هم
نمی مانند؟ !
آری...به گمانم حالم خوب باشد
اما نمی دانم چرا تا این را می گویم
چشمانم تر می شوند
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
درد دوستی کجا؟
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟