"  غروب "         

غروب است و لب دریا، بیا بنگر جنونش را
ز بی مهری کسی گویا به جوش آورده خونش را!

کجا می اینچنین موجی به جان و دل دراندازد
مگر پر کرده از آتش کسی جام درونش را

یکی بوسه زده بر گونه‌اش خورشید و در گوشش
چه‌ها خوانده نمی‌دانم، که برد از کف سکونش را

به رقص آیم چنان موج و چو مستان کفزنان آیم
که در یا می‌زند اکنون خوش آوا ارغنونش را

چه می‌شد باز می‌دیدم شراب چشمهایش را
نقاب شب نمی‌پوشاند روی لاله‌گونش را

چه غم دارم که می‌دانم رسد صبح امید و من
ببینم بر تن دریا لباس نیلگونش را

چو دیدم دختر دریا ز خورشیدش به سر تاجی
نمی‌خواهم ز دنیا تاج و تخت واژگونش را...