مسلم بن عقيل؛ سفير تنهاي اباعبدالله (ع)
نامههاي فراوان مردم كوفه، امام حسين (ع) را بر آن داشت كه براي اطمينان
بيشتر، كسي را به كوفه بفرستد تا درباره دعوت كوفيان تحقيق كند و او كسي
جز پسرعموي آن حضرت، مسلم بن عقيل نبود.
امام حسين (ع) مسلم را فراخواند و در نامهاي براي مردم كوفه نوشت: «من، برادر، پسر عمو و مطمئنترين فرد خانوادهام را به سوي شما فرستادم و به وي دستور دادم تا نظر برگزيدگان و خردمندان شما را براي من بنويسد، پس با پسر عموي من بيعت كنيد و او را تنها نگذاريد.» سپس نامه را به مسلم داد و فرمود: «من تو را به كوفه ميفرستم، خداوند هر آنچه را مورد رضا و علاقه اوست، براي تو مقدر خواهد كرد و من اميدوارم كه با تو در مرتبه شهدا قرار گيرم پس با تقدير پروردگار خشنود باش.» هردو در آغوش هم گريستند و يكديگر را وداع گفتند.
*بيعتي بيسابقه
مسلم بن عقيل در كوفه مخفيانه با مردم ارتباط برقرار كرد و هر روز بر شمار بيعتكنندگان با او به عنوان نماينده حسين (ع) افزوده ميشد تا آنجا كه در مدت چند روز، تعداد آنها بالغ بر چندين هزار نفر شد و شيعيان مدام نزد مسلم ميآمدند و وي نيز نامه امام حسين (ع) را در اجتماعي از شيعيان ميخواند و مردم به شدت ميگريستند تا آنكه 18 هزار نفر از شيعيان با حضرت مسلم (ع) بيعت كردند و مسلم كه برايش اطمينان حاصل شده بود براي امام نامه نوشت كه به كوفه بيايد.
مسلم بن عقيل هنگامي كه خبر ورود ابن زياد به كوفه و خطبه او را شنيد، از ترس اينكه مبادا ابن زياد به حضور او در كوفه پي ببرد و دردسري برايش ايجاد كند، از خانه مختار خارج شده و به خانه «هاني بن عروه» پناه برد؛ هاني حضرت مسلم را در خانه خود سكونت داد و پس از آن بود كه شيعيان براي ديدن او به خانه هاني ميآمدند.
با آمدن عبيدالله به كوفه، وضع اين شهر دگرگون شد. هواداران بنىاميه تقويت شده و با شيطنتها و فتنه انگيزىهاى عبيدالله، روز به روز كار مسلم بن عقيل(ع) مشكلتر شد.
عبيدالله بن زياد با بهكار گيرى پول و سرمايه و جاسوسان خود، به مخفيگاه مسلم بن عقيل پى برد؛ او، با ترفندى هانى بن عروه را به قصر دارالاماره برد و از وى بازجويى سختى به عمل آورد.
*مسلم مهمان من است!
هنگامي كه هاني بن عروه را نزد ابن زياد بردند، ابن زياد به او گفت: از اينجا نخواهي رفت تا آنكه مسلم را نزد من بياوري، اما هاني به او پاسخ داد: به خدا سوگند كه هرگز او را نزد تو نخواهم آورد، آيا مهمان خود را به تو بسپارم تا او را بكشي كه ابن زياد جواب داد: به خدا سوگند بايد مسلم را تسليم من كني و هاني خدا را قسم خورد كه مسلم را نميآورد.
ابن زياد خطاب به وي گفت: مسلم را در خانه خود پنهان كردهاي و براي او سلاح و مردان جنگي جمع ميكني. گمان داري كه كارهايت بر ما مخفي ميماند؟
هاني بن عروه به او گفت: اي پسر زياد! خانوادهات را بردار و به شام برو و در آنجا زندگي كن؛ زيرا فردي شايستهتر از تو و يزيد به اينجا آمده است.
در آن وقت، ابن زياد از پاسخ هاني، آن پيردلداده خوشافكار، سخت برآشفت و او را مورد ضرب و جرح قرار داد و دستور داد تا زندانياش كنند.
هانى بن عروه در دارالاماره مضروب و زخمى شد و در حجرهاى زندانى و مورد اذيت و آزار قرار گرفت و اين مسأله براى مسلم بن عقيل(ع) بسيار گران آمد. به همين جهت هواداران و شيعيان را براى آشكاركردن قيام فرا خواند.
*تنهاترين تنهاي دنيا
ديگر كار بر مسلم دشوارتر شده بود تا آنجا كه وقتي مسلم بن عقيل براي خواندن نماز جماعت ايستاد، نمازگزاران، پشت او، از ترس جان خود، صفها را شكسته و آهسته گريختند. هنگامي كه نماز تمام شد، مسلم پشت سر خود هيچكس را نديد، ناگزير به تنهايي، كوچههاي كوفه را زير پا گذاشت.
ديگر تنها شده بود و خسته و تشنه به درهاي بسته نگاه ميكرد، دري را باز ديد، پيرزني به نام «طوعه» نزديك خانه در انتظار فرزندش بود. جرعهاي آب طلبيد، پس از اندكي صحبت با پيرزن، به خانه او پناه برد اما پاسي از شب گذشته بود كه فرزند پيرزن وارد خانه شد و فهميد مسلم در خانهشان حضور دارد. به همين سبب به طمع كسب جايزه ابن زياد، مخفيگاه مسلم را به مأموران حكومتي اطلاع داد.
هنگامي كه سربازان ابن زياد به خانه طوعه رسيدند، مسلم ترسيد كه خانه را آتش بزنند. پس از خانه بيرون آمد و شماري از آنها را روانه دوزخ كرد، اما خبر به ابن زياد رسيد و به محمدبن اشعث پيغام داد كه ما تو را فرستاديم تا يك مرد را براي ما بياوري، اما در يارانت شكاف سختي پديدار شد. چه ميشود كه تو را به سوي ديگري بفرستيم؟ ابن اشعث نيز در جواب ابن زياد گفت: اي امير! به گمانت مرا دنبال يكي از ترهفروشهاي كوفه يا عجمهاي پناهنده فرستادي؟ مگر نميداني كه مرا دنبال شيري درنده كه شمشير برنده در دست پهلواني پرنام از خاندان خيرالانام است، فرستادي؟ كه ابن زياد به وي پيغام داد تا مسلم را امان دهد و بعد دستگيرش كند.
*گريهام براي حسين (ع) است
محمد بن اشعث كه از نبرد با مسلم بن عقيل (ع)، عاجز مانده بود، به وى پيشنهاد امان داد و گفت در صورت تسليم شدن، از اماننامه عبيدالله برخوردار ميشود، اما مسلم بن عقيل اعتنايى به امان وى نكرد و جهاد و مبارزهاش را ادامه داد تا اينكه كوفيان تصميم به هجوم جمعى گرفته و او را از هر سو محاصره كردند و پس از وارد كردن زخمهاى فراوان، وى را در حالى كه از شدت تشنگى بيحال شده بود، دستگيرش كرده و به نزد عبيدالله بردند.
عبيدالله بن زياد پس از بازجويى از مسلم (ع) و هتاكى به وى و خاندان رسالت، دستور داد وى را به شهادت رسانند.
هنگامي كه مسلم بن عقيل را دستگير كردند، «انالله و انّااليه راجعون» ميگفت و اشك ميريخت، يكي از دشمنان پرسيد: از مرگ ترسيدهاي و گريه ميكني؟ مسلم فرمود: خير، من براي خودم ناراحت نيستم، بلكه براي حسين (ع) و اهل بيت او اندوهگينم؛ گريهام براي مولايم حسين (ع) است كه براي او نوشتم كوفه آماده حضور شماست و كوفيان بر عهد و پيمان خود استوارند!
روز هشتم ذيالحجه سال 60 هجري قمري بود، مسلم بن عقيل را بالاي قصر بردند، در حالي كه او تسبيح و استغفار ميكرد و وي را بر لبه بام گردن زدند، سرش به زمين افتاد و تنش را هم به دنبال آن از دارالاماره انداختند و دستور دادند او را به بازار قصابان برند و آنجا به دار زدند.
منابع:
نفسالمهموم، شيخ عباس قمي
لهوف، سيدبنطاووس
الارشاد، شيخ مفيد
امام حسين (ع) مسلم را فراخواند و در نامهاي براي مردم كوفه نوشت: «من، برادر، پسر عمو و مطمئنترين فرد خانوادهام را به سوي شما فرستادم و به وي دستور دادم تا نظر برگزيدگان و خردمندان شما را براي من بنويسد، پس با پسر عموي من بيعت كنيد و او را تنها نگذاريد.» سپس نامه را به مسلم داد و فرمود: «من تو را به كوفه ميفرستم، خداوند هر آنچه را مورد رضا و علاقه اوست، براي تو مقدر خواهد كرد و من اميدوارم كه با تو در مرتبه شهدا قرار گيرم پس با تقدير پروردگار خشنود باش.» هردو در آغوش هم گريستند و يكديگر را وداع گفتند.
*بيعتي بيسابقه
مسلم بن عقيل در كوفه مخفيانه با مردم ارتباط برقرار كرد و هر روز بر شمار بيعتكنندگان با او به عنوان نماينده حسين (ع) افزوده ميشد تا آنجا كه در مدت چند روز، تعداد آنها بالغ بر چندين هزار نفر شد و شيعيان مدام نزد مسلم ميآمدند و وي نيز نامه امام حسين (ع) را در اجتماعي از شيعيان ميخواند و مردم به شدت ميگريستند تا آنكه 18 هزار نفر از شيعيان با حضرت مسلم (ع) بيعت كردند و مسلم كه برايش اطمينان حاصل شده بود براي امام نامه نوشت كه به كوفه بيايد.
مسلم بن عقيل هنگامي كه خبر ورود ابن زياد به كوفه و خطبه او را شنيد، از ترس اينكه مبادا ابن زياد به حضور او در كوفه پي ببرد و دردسري برايش ايجاد كند، از خانه مختار خارج شده و به خانه «هاني بن عروه» پناه برد؛ هاني حضرت مسلم را در خانه خود سكونت داد و پس از آن بود كه شيعيان براي ديدن او به خانه هاني ميآمدند.
با آمدن عبيدالله به كوفه، وضع اين شهر دگرگون شد. هواداران بنىاميه تقويت شده و با شيطنتها و فتنه انگيزىهاى عبيدالله، روز به روز كار مسلم بن عقيل(ع) مشكلتر شد.
عبيدالله بن زياد با بهكار گيرى پول و سرمايه و جاسوسان خود، به مخفيگاه مسلم بن عقيل پى برد؛ او، با ترفندى هانى بن عروه را به قصر دارالاماره برد و از وى بازجويى سختى به عمل آورد.
*مسلم مهمان من است!
هنگامي كه هاني بن عروه را نزد ابن زياد بردند، ابن زياد به او گفت: از اينجا نخواهي رفت تا آنكه مسلم را نزد من بياوري، اما هاني به او پاسخ داد: به خدا سوگند كه هرگز او را نزد تو نخواهم آورد، آيا مهمان خود را به تو بسپارم تا او را بكشي كه ابن زياد جواب داد: به خدا سوگند بايد مسلم را تسليم من كني و هاني خدا را قسم خورد كه مسلم را نميآورد.
ابن زياد خطاب به وي گفت: مسلم را در خانه خود پنهان كردهاي و براي او سلاح و مردان جنگي جمع ميكني. گمان داري كه كارهايت بر ما مخفي ميماند؟
هاني بن عروه به او گفت: اي پسر زياد! خانوادهات را بردار و به شام برو و در آنجا زندگي كن؛ زيرا فردي شايستهتر از تو و يزيد به اينجا آمده است.
در آن وقت، ابن زياد از پاسخ هاني، آن پيردلداده خوشافكار، سخت برآشفت و او را مورد ضرب و جرح قرار داد و دستور داد تا زندانياش كنند.
هانى بن عروه در دارالاماره مضروب و زخمى شد و در حجرهاى زندانى و مورد اذيت و آزار قرار گرفت و اين مسأله براى مسلم بن عقيل(ع) بسيار گران آمد. به همين جهت هواداران و شيعيان را براى آشكاركردن قيام فرا خواند.
*تنهاترين تنهاي دنيا
ديگر كار بر مسلم دشوارتر شده بود تا آنجا كه وقتي مسلم بن عقيل براي خواندن نماز جماعت ايستاد، نمازگزاران، پشت او، از ترس جان خود، صفها را شكسته و آهسته گريختند. هنگامي كه نماز تمام شد، مسلم پشت سر خود هيچكس را نديد، ناگزير به تنهايي، كوچههاي كوفه را زير پا گذاشت.
ديگر تنها شده بود و خسته و تشنه به درهاي بسته نگاه ميكرد، دري را باز ديد، پيرزني به نام «طوعه» نزديك خانه در انتظار فرزندش بود. جرعهاي آب طلبيد، پس از اندكي صحبت با پيرزن، به خانه او پناه برد اما پاسي از شب گذشته بود كه فرزند پيرزن وارد خانه شد و فهميد مسلم در خانهشان حضور دارد. به همين سبب به طمع كسب جايزه ابن زياد، مخفيگاه مسلم را به مأموران حكومتي اطلاع داد.
هنگامي كه سربازان ابن زياد به خانه طوعه رسيدند، مسلم ترسيد كه خانه را آتش بزنند. پس از خانه بيرون آمد و شماري از آنها را روانه دوزخ كرد، اما خبر به ابن زياد رسيد و به محمدبن اشعث پيغام داد كه ما تو را فرستاديم تا يك مرد را براي ما بياوري، اما در يارانت شكاف سختي پديدار شد. چه ميشود كه تو را به سوي ديگري بفرستيم؟ ابن اشعث نيز در جواب ابن زياد گفت: اي امير! به گمانت مرا دنبال يكي از ترهفروشهاي كوفه يا عجمهاي پناهنده فرستادي؟ مگر نميداني كه مرا دنبال شيري درنده كه شمشير برنده در دست پهلواني پرنام از خاندان خيرالانام است، فرستادي؟ كه ابن زياد به وي پيغام داد تا مسلم را امان دهد و بعد دستگيرش كند.
*گريهام براي حسين (ع) است
محمد بن اشعث كه از نبرد با مسلم بن عقيل (ع)، عاجز مانده بود، به وى پيشنهاد امان داد و گفت در صورت تسليم شدن، از اماننامه عبيدالله برخوردار ميشود، اما مسلم بن عقيل اعتنايى به امان وى نكرد و جهاد و مبارزهاش را ادامه داد تا اينكه كوفيان تصميم به هجوم جمعى گرفته و او را از هر سو محاصره كردند و پس از وارد كردن زخمهاى فراوان، وى را در حالى كه از شدت تشنگى بيحال شده بود، دستگيرش كرده و به نزد عبيدالله بردند.
عبيدالله بن زياد پس از بازجويى از مسلم (ع) و هتاكى به وى و خاندان رسالت، دستور داد وى را به شهادت رسانند.
هنگامي كه مسلم بن عقيل را دستگير كردند، «انالله و انّااليه راجعون» ميگفت و اشك ميريخت، يكي از دشمنان پرسيد: از مرگ ترسيدهاي و گريه ميكني؟ مسلم فرمود: خير، من براي خودم ناراحت نيستم، بلكه براي حسين (ع) و اهل بيت او اندوهگينم؛ گريهام براي مولايم حسين (ع) است كه براي او نوشتم كوفه آماده حضور شماست و كوفيان بر عهد و پيمان خود استوارند!
روز هشتم ذيالحجه سال 60 هجري قمري بود، مسلم بن عقيل را بالاي قصر بردند، در حالي كه او تسبيح و استغفار ميكرد و وي را بر لبه بام گردن زدند، سرش به زمين افتاد و تنش را هم به دنبال آن از دارالاماره انداختند و دستور دادند او را به بازار قصابان برند و آنجا به دار زدند.
منابع:
نفسالمهموم، شيخ عباس قمي
لهوف، سيدبنطاووس
الارشاد، شيخ مفيد