پسر امام هادى وبرادر امام حسن عسكرى (ع( است . پس از شهادت امام عسکرى (ع( با علم به اين كه امام حسن عسكرى(ع( فرزندى دارد وايشان جانشين وامام بعد از او می باشد، به دروغ ادعاى امامت كرد. وى پس از شهادت حضرت، پيش از آن كه مردم جنازه را از خاته بيرون ببرند، دَمِ در ايستاده و تسلیت را نسبت به شهادت برادر وتبريك را نسبت به امامت خود، از مردم تحويل می گرفت . شيخ طوسى، در ضمن حديثى كه نقل می كند واز شرابخوارى ومستى او حكايت می كند، می گويد: كارهاى زشت وگفتارهاى ناهنجارى كه از وى روايت شده، به قدرى زياد است كه نمی توان احصاء نمود... جعفر بن على، چون از طرف دستگاه بنى عباس تقويت می شد و آن عنصر فاسد را عامل خود: دانسته ودر مقابل امام حسن عسكرى (ع( تقویت می كردند، پس از آن حضرت، او را واداشند كه خود را امام دوازدهم شيعه بداند تا بدان وسيله مسأله امام غائب را لوث کنند، جعفر نيز دعوى امامت و جانشينى برادركرد. امام زمان(ع( نيز طى توقيع هايى او را دروغگو دانست به همين جهت در ميان شيعيان به جعفركذاب مشهور شد. (1) امام هادى(ع( اصحاب خود را از معاشرت و ارتباط با جعفر شديدا منع كرده و می فرمايد: او از تعاليم دين خارج، و زير بار فرمان من نيست (2). وقتى كه شيعيان ديدندا جعفركذاب ادعاى امامت دروغين می كند و منكر وارث شرعى امام حسن عسكرى (ع (است وما تَركِ امام را تصرف كرد ودولت عباسى هم از آن حمايت میكند، لذا بعضى از آن ها به عثمان بن سعيد متوسل شدند تا از طريق اخراج توقيع از طرف امام زمان (ع( جريان جعفر روشن شود ونتواند اذهان عامه مردم را منحرف سازد واز اين طريق رسوا گردد. جریان از اين قرار است كه: جعفر نامه اى می نویسد به يكى از دوستان و شيعيان امام مهدى(ع( ودر آن نامه می یسد كه قائم وامام بعد از برادرم من هستم وعلم حلال وحرام وتمام علوم در نزد من است . وقتى نامه به دست شخص می رسد، ناراحت شده و در مطالب آن مشكوك می شود . لذا نامه را برداشته پيش احمد بن اسحاق اشعرى می رود كه او از اصحاب خاص امام حسن عسكرى (ع ( راز مقربين پيش آن حضرت بوده وجريان را به او می گويد : احمد بن اسحاق هم نامه اى نوشته ونامه جعفر را هم در داخل آن می گذارد وبه وسيله عثمان بن سعيد، به خدمت حضرت مهدى(ع( می فرستد . در پاسخ احمد بن اسحاق نامه اى از طرف امام مهدى (ع ( می رسد نامه بسيار تند و با عالى ترين برهان و دليل و لحن بسيار شديد، امامت جعفر را رد فرموده است(3). ما قسمتى از آن نامه را از احتجاج نقل می كنيم:.. اين مفسد )جعفركذاب( كه بر خداوند دروغ بسته، و ادعاى امامت دارد، نمی دانم به چه چيز خود نظر داشته است؟. ... خداوند گواه است كه او چهل روز نماز واجبش را ترك كرد، به اين منظوركه با ترك نماز بتواند شعبده بازى را ياد بگيرد شايد خبر آن به شما هم رسيده باشد . ظرف هاى شراب او را همه ديده اند. علاوه بر اين ها، آثار و علايم نافرمانى وى از امر و نهى الهى، مشهود و نزد همگان محقق است. چنان چه ادعاى وى مبتنى بر معجزه است، معجزه خود را بياورد ونشان دهد واگر حجتى دارد آن را اقامه نمايد، و چنان چه دليلى دارد ذكركند(4). و از این طریق است كه عثمان بن سعيد، جعفركذاب را رسوا می كند. امام سجاد(ع( درپاسخ ابوخالدكابلى كه ازآن حضرت پرسيد، چرا ششمين امام ملقب به صادق است، در حالى كه همه شما صادق می باشيد؟ فرمود: به جهت اين كه در نسل پنجم او، مردى باشد به نام جعفركه او به دروغ، دعوى امامت كند و او جعفركذاب است. (5) جعفركذاب در سال 271 به سن چهل وپنج سالگى در سامرا درگذشت. (6)
1- مفاخر اسلام، ج 2، ص 40. 2- تاریخ سامرا, ج 2 ص 251. 3- احتجاج طبرسى ج 2، ص 468 ,تاریخ سامرا, ج 2 , ص 253. 4- احتجاج طبرسی , ج 2 , ص 468. 5. بحار الانوارج 50 ص 227. 6. معارف و معاریف , ج 4 , ص 165.
mehdi0014کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها :
287351
|
تاریخ عضویت :
مرداد 1389
تاريخ غيبت و چگونگى آغاز آن
الف) آغاز غيبت امام مهدى(ع)
در ميان علماى اسلام در مورد آغاز غيبت صغرا چند نظر وجود دارد: 1- برخى، آغاز غيبت صغرا را از جريان سرداب مىدانند؛ يعنى زمانى كه مأموران معتمد، خليفه عباسى منزل آن حضرت را در سامرا مورد تاخت و تاز قرار دادند تا آن حضرت را دستگير كنند، آنان معتقدند: حضرت حجت از اين تاريخ به بعد از ديدهها پنهان و غيبت صغراى آن حضرت آغاز شد.
ما در صفحات آينده در بحث داستان سرداب، خواهيم گفت كه اين سخن از اساس نادرست است و امام مهدى(ع) از هنگام حمله عباسيان به سرداب از ديدهها پنهان نشد، بلكه قبل از آن، غيبت آن حضرت(ع) آغاز شده بود.
2- برخى همانند شيخ مفيد، آغاز غيبت صغرا را از هنگام ولادت آن حضرت مىدانند. اين نظر برخلاف نظر مشهور است و اكثر علماى اماميه اين نظر را قبول ندارند.
نظر سوم اين كه، آغاز غيبت صغرا از هنگام شهادت ابو محمد، امام حسن عسكرى(ع) و آغاز سفارت اولين سفير امام مهدى(ع)، عثمان بن سعيد عمرى از تاريخ هشتم ربيعالاول سال (260ق) .آغاز شد و اين دوره تا تاريخ پانزدهم شعبان سال (329ق) .هنگام درگذشت آخرين نايب خاص حضرت، على بن محمد سمرى به مدت 69 سال و اندى ادامه داشت.
اين ديدگاه مورد قبول اكثريت قاطع علماى اماميه است. دوره اختفاى امام مهدى(ع) جزو غيبت صغراى آن حضرت نيست؛ زيرا غيبت صغرا، مربوط به عصر امامت آن حضرت است و در طول غيبت صغرا، حضرت چهار سفير داشت.
چند سالى كه آن حضرت در زمان پدر گرامىاشان (امام حسن عسكرى(ع)) در اختفا به سر مىبرد، دوره امامت آن حضرت است، به بيان ديگر در دوره غيبت صغرا دو خصيصه و جود داشت، يكى امامت امام مهدى(ع) و ديگر سفارت و نيابت نواب اربعه، كه با توجه به اين دو خصيصه دوره اختفا جزء غيبت صغرا به حساب نمىآيد. چون كه هيچ يك از اين دو خصيصه در دوره اختفا وجود نداشت.
ب) شهادت امام حسن عسكرى(ع)
معتمد خليفه عباسى همواره از محبوبيت و پايگاه اجتماعى امام ابو محمد عسكرى(ع) نگران بود و هنگامى كه دانست با وجود همه محدوديتهايى كه نسبت به آن حضرت روا داشته بود، نه تنها از پايگاه مردمى و نفوذ معنوى آن حضرت كاسته نشده، بلكه بيش از پيش محبوب دلهاى مردم گرديده، بر نگرانى و وحشتش افزوده شد و سرانجام در صدد قتل آن حضرت برآمد و به شكل مرموزانه و مخفيانه، حضرت را مسموم نمود، و شيعيان را از بهرهمندى انوار هدايت آن امام همام محروم ساخت.
اينگونه به شهادت رساندن در گذشته نيز وجود داشت و در موارد متعددى خلفاى اموى و عباسى اين سياست را به اجرا درآورده بودند و امامان شيعه(ع) نيز كوشيده بودند تا نقشههاى شوم آنها را به شكلهاى گوناگون براى مردم آشكار نمايند تا چهره واقعى آنان براى آيندگان روشن شود.
امام عسكرى (ع) با دانش ويژهاى كه داشت، پيشبينى كرد كه در آيندهاى نه چندان دور زندگى دنيا را ترك خواهد كرد و راهى پيشگاه خداوند خواهد شد. آن امام همام، شهادت خود را در آينده نزديك به مادر بزرگوارش خبر داد و گفت: در سال (260ق) .حادثهاى اتفاق مىافتد و آن شهادت امام توسط عمال حكومت عباسى خواهد بود.
قلب مادر از اين خبر هولناك به درد آمد و آثار غم و اندوه در او پديدار گرديد و گريست. امام(ع) مادرش را تسلى داد و گفت:
مادر! امر خدا حتمى است، بىتابى مكن!.
در سال (260ق) .آن مصيبت اتفاق افتاد و همانگونه كه آن حضرت خبر داده بود در آن سال، امام عسكرى(ع) به شهادت رسيد.
چند روز قبل از شهادت، آن حضرت را نزد طاغوت زمان معتمد عباسى بردند، در حالى كه معتمد سخت ناراحت بود، چون مىديد و مىشنيد كه مردم همگى، امام ابومحمد(ع) را تعظيم و احترام مىكنند و او را در فضيلت، بر همه علويان و عباسيان، مقدم مىدارند. از اين جهت در پى قتل آن حضرت برآمد و زهر كشندهاى را به وى خوراند. امام(ع) همين كه آن زهر را خورد، تمام بدن شريفش مسموم شد و در بستر بيمارى افتاد و به درد شديدى دچار گرديد.
معتمد به پنج نفر از خواص و درباريانش از آن جمله به نحرير دستور داد كه مواظب خانه امام(ع) باشند و تمام امور و جريانها را زير نظر بگيرند، همچنين به پزشكان دستور داد كه هر صبح و شام از حال امام(ع) باخبر باشند، همين كه روز دوم فرا رسيد به معتمد خبر دادند كه بيمارى حضرت وخيم شده است. معتمد به پزشكان فرمان داد كه حق ندارند از منزل امام بيرون روند. و به دليل اين كه حال امام عسكرى(ع) رو به وخامت نهاده بود، گفت: از كنار بستر او جدا نشوند. معتمد، حسين بن ابى شوارب، قاضى القضاة را به همراه 10 نفر به منزل امام فرستاد و به آنان دستور داد كه شب و روز در آنجا باشند و جريانها را زير نظر بگيرندو بعد شهادت دهند كه امام به مرگ طبيعى از دنيا رفته است. با اين وجود به جز پزشكان مأمور خليفه، 15 نفر ديگر از سوى معتمد خليفه عباسى در خانه حضرت بودند.
امام عسكرى(ع) در شب رحلت در يك اتاق، به دور از چشم مأموران حكومت نامههاى بسيارى به نقاط مختلف شيعهنشين نوشت و آن را به وسيله پيكى ارسال نمود.
حال امام بدتر شد، پزشكان از او نااميد شدند و هر لحظه به مرگ نزديكتر مىشد. در لحظات آخر زندگى، همواره زبانش به ذكر خدا مشغول بود و او را ستايش مىكرد و لبهاى مباركش از تلاوت قرآن مجيد باز نمىايستاد. سرانجام امام(ع) رو به سمت قبله كرد و روح پاكش به پيشگاه خدا پرواز نمود.
اين حادثه جانگداز، روز جمعه هشتم ربيعالاول سال (260ق) . بعد از نماز صبح اتفاق افتاد. ارتحال نابهنگام آن امام بزرگوار ضايعه بزرگى بود كه در آن روزگار بر مسلمانان وارد شد و آنان رهبر و پيشواى محبوب و مصلح بزرگ خود را از دست دادند؛ كسى كه همواره غمخوار ضعيفان و يتيمان و مستمندان بود.
ناله و شيون از خانه امام (ع) بلند شد و كمكم صداى ضجه و ناله زنان و مردان و كودكان آل على در سراسر سامرا به گوش رسيد.
خبر شهادت امام(ع) در سراسر شهر سامرا پيچيد. اين خبر همچون صاعقهاى هولناك بود كه تمام مسلمانان را به سرعت به منزل امام(ع) رسانيد. همگى مشغول گريه كردن و نوحه سرايى بودند. تمام ادارات دولتى شهر تعطيل شد. مردم به احترام امام(ع) بازارها را بستند و در شهر عزادارى كردند. گويى شهر سامرا به صحراى قيامت تبديل شده بود.
سامرا در تمام طول تاريخ خود چنان تشييعى را ناديده بود كه امواج خروشانى از انسانها از طبقات مختلف با گرايشها و عقايد گوناگون همه را گرد هم آورد و همگى سخن از فضايل، ويژگيها و صفات امام بزرگوار، امام حسن عسكرى(ع) مىگفتند و درباره خسارت و زيان جبران ناپذيرى كه به مسلمانان وارد شده بود، بحث مىكردند.
عثمان بن سعيد عمرى متصدى امر غسل، كفن و دفن حضرت شد.
اين سخن با اعتقاد شيعه به اين كه امام را بايد امام بعدى غسل دهد، كفن كند و نماز بخواند، منافاتى ندارد، چون كه اولاً: اين امر مربوط به حالت عادى است، نه در شرايط سخت و مورد تقيه، ثانياً: عثمان بن سعيد عمرى به نيابت از حضرت مهدى(ع) عهدهدار تجهيز پپكر مطهر امام عسكرى(ع) بود.
و ثالثاً: ممكن است در همين شرايط به صورت مخفى حضرت مهدى(ع) به اين امر مبادرت نموده بود، ليكن به جهت شرايط خفقان و تقيه به ظاهر عثمان بن سعيد عمرى تصدى اين امر را برعهده گرفته باشد. در هر حال، عبيداللَّه بن خاقان مىگويد:
وقتى جنازه امام(ع) آماده دفن شد، خليفه برادر خود ابوعيسى بن متوكل را فرستاد تا بر جنازه آن حضرت نماز بگزارد. هنگامى كه جنازه را براى نماز بر روى زمين گذاشتند ابو عيسى نزديك شد و صورت آن حضرت را باز كرد و آن را به علويان، عباسيان، قاضيان، نويسندگان و ديگر شاهدان، نشان داد و گفت: اين ابو محمد عسكرى است كه به مرگ طبيعى درگذشته است و فلان و فلان از قضات و پزشكان و خدمتگزاران خليفه نيز شهادت مىدهند! بعد روى جنازه را پوشاند و بر او نماز خواند و فرمان داد كه جنازه را براى دفن ببرند.
اين شيوه تجربه شده حكام عباسى در مورد امامان شيعه(ع) بود و مردم به ويژه شيعيان نيز كم و بيش با اين شيوه آشنايى داشتند.
بنا به نقل شيخ صدوق قبل از اقامه اين نماز، نمازى ديگر بر بدن آن حضرت در لحظاتى قبل در درون خانه اقامه شد. عقيد خادم از منزل خارج شد و به جعفر كه بر درخانه ايستاده بودو شيعيان به او تعزيت مىگفتند، گفت:
سرورم برادرت را كفن كردند. پس بر او نماز بخوان.
ناگهان امام مهدى(ع) جلو آمد و گفت:
عمو عقب بايست من سزاوارترم كه بر جنازه پدرم نماز بخوانم.
طبق نقل مشهور، امام عسكرى(ع) در اول ماه ربيعالاول (260ق) .با زهرى كه معتمد براى آن حضرت تدارك ديده بود بيمار شد و در هشتم همان ماه رحلت نمود. بنابراين، امامت امام مهدى(ع) از همين تاريخ آغاز شد و آن حضرت تا به امروز در پس پرده غيب قرار دارد. به اميد روزى كه آن حضرت ظهور و جهان را پر از عدل و قسط كند.
ج) تلاش حكومت براى يافتن امام مهدى(ع)
اخبار امامت دوازده امام(ع) از پيامبر(ص) و عترت آن حضرت، در بين شيعيان رواج داشت. خلفاى عباسى به مقابله با اين باور و جلوگيرى از عملى شدن اين خبرها كه مربوط به آينده بود، سخت كوشيدند. آنان به مانند فرعون كه از ولادت موسى بن عمران، واهمه داشت، از تولد حضرت مهدى(ع)، امام دوازدهم شيعيان نگران بودند كه نكند ظهور كند و بساط حكومت و عياشى آنان را برهم زند.
از همين روى، امام عسكرى(ع) را در محاصره قرار دادند و در پى آن بودند كه اگر فرزندى از او به دنيا آمد، او را به قتل برسانند و نگذارند مهدى دوازدهمين امام شيعيان به امامت برسد و مشكلى براى آنان به وجود آورد.
امامان اهل بيت(ع) با دانش برترى كه داشتند، پيشاپيش غيبت امام مهدى(ع) را خبر دادند و اين نقشه عباسيان را باطل نمودند. به همين جهت خبر ولادت امام مهدى(ع) مخفى نگهداشته شد و تنها برخى از خواص شيعه به اين موضوع آگاه بودند. بعد از شهادت امام عسكرى(ع) كمكم اين خبر پخش شد كه از آن امام(ع) پسرى متولد شده و او امام دوازدهم و مهدى موعود است.
پخش اين خبر موجب هراس در بين عباسيان شد؛ چرا كه معلوم شد از ابو محمد، پسرى بهجا مانده است. از اين رو، به دستور معتمد عباسى عدهاى از مأموران وارد منزل امام(ع) شدند و اثاثيه منزل آن حضرت را بازرسى و سپس مهر و موم كردند. و در صدد يافتن فرزندش برآمدند، ولى موفق نشدند.
معتمد دستور داد كه عدهاى از قابلهها، زنان و كنيزان آن حضرت را معاينه كنند و اگر اثرى از حمل در آنان مشاهده كردند، به خليفه گزارش دهند.
روايت شده است كه يكى از قابلهها احتمال داد، يكى از كنيزان حضرت حامله باشد، اين خبر به گوش خليفه رسيد و او دستور داد تا آن كنيز را در محلى زير نظر داشته باشند. پس يكى از درباريان و پيشكاران مخصوص خليفه به نام نحرير به همراه تعدادى از زنان مراقب حال وى شدند تا درستى و يا نادرستى اين گزارش معلوم شود.
مدتى مراقب آن كنيز بودند تا سرانجام روشن شد كه اين گزارش درست نبوده و اثرى از حمل وجود ندارد.
همچنين نوشتهاند: نرجس خاتون مادر گرامى امام مهدى(ع) همواره تحت نظر بود تا اين كه حوادث گوناگونى حكام عباسى را به خود مشغول كرد و از آن بانو در جهت دستيابى به حضرت دست كشيدند. آن حوادث از اين قرار است:
1. درگيرى با يعقوب بن ليث صفارى كه پس از غلبه بر فارس به سوى بغداد حركت كرد و در درگيرى با موفق، پسر متوكل شكست خورد و به فارس عقبنشينى كرد.
2. خروج معتمد و متوكل از سامرا و سفر به بغداد به خاطر غائله يعقوب ليث.
3. مرگ عبيداللَّه بن يحيى بن خاقان، وزير معتمد در سال (263ق.) 4. مرگ قاضى القضاة، حسين بن ابى شوارب در سال (261ق.) كه او مأمور كنترل نرجس خاتون و ديگر زنان بود.
5. ادامه قيام صاحب زنج يا زنگيان كه مشكلات زيادى براى عباسيان به وجود آورد.
د) اقدامات جعفر
جعفر برادر امام عسكرى(ع) بر خلاف سيره پدر و برادر گرامىاش رفتار مىكرد. از امام هادى(ع) درباره پسرش جعفر روايت شده است كه به بعضى از اصحابش فرمود: از فرزندم جعفر دورى كنيد؛ چرا كه او (در سيره ما نيست و) نسبت به من، به منزله فرزند نوح است....
جعفر پس از رحلت امام عسكرى(ع) به يك سرى اقدامات روى آورد كه در شأن او نبود. اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم.
نماز بر پيكر امام(ع)
جعفر در آغاز، خواست كه بر پيكر برادر، نماز بخواند كه ناگهان امام مهدى(ع) ظاهر شد و فرمود:
اى عمو! كنار برو، من شايستهترم كه بر جنازه پدرم نماز بخوانم.
ادعاى امامت و جانشينى
جعفر به وزير عباسى عبيداللَّه بن يحيى بن خاقان گفت: مقام برادرم را به من بدهيد، من سالانه مبلغ 20000 دينار بابت آن به شما مىپردازم.
وزير در پاسخ به اين خواسته جعفر گفت: اى احمق! سلطان براى كسانى كه گمان مىكنند پدر و برادر تو امام بودند شمشيرش را آماده كرده است، با اين وجود موفق نشده است آنان را از اين عقيده منصرف نمايد، اگر تو نزد شيعيان از همان مقام پدر و برادرت بهرهمندى نيازى به تأييد سلطان و يا غير سلطان ندارى و اگر آن مقام را ندارى سلطان نمىتواند اين مقام را به تو بدهد.
سپس وزير، او را مورد اهانت قرار داد و ديگر اجازه نداد كه جعفر به نزدش برود. او پس از نااميدى از وزير، به نزد سلطان رفت و اين خواسته را با او در ميان گذاشت و مانند همان پاسخ را از خليفه عباسى نيز دريافت نمود.
با توجه به همين ادعاى دروغين است كه جعفر پسر امام هادى(ع) در تاريخ به جعفر كذاب معروف شده است.
ادعاى ارث
جعفر در اقدامى ديگر كوشيد تا اموال امام(ع) را تصاحب نمايد. او گفت، برادرش ابومحمد(ع) فرزندى ندارد و تنها وارث برادر او است. حكومت هم اجازه داد تا بر اموال برادر مسلط شود.
تحريك حكومت براى دستگيرى امام مهدى(ع)
جعفر با داشتن آگاهى به وجود فرزندى براى برادرش امام حسن عسكرى(ع) و پس از نااميدى از اين كه خود را جانشين برادر قرار دهد، به معرفى امام مهدى(ع) به حكام عباسى و سعايت از او اقدام نمود، و اين پس از ناكام شدنش در برابر هيئت قمىها بود. جعفر از پاسخ دادن به آنان عاجز ماند و براى سعايت از آنان به نزد خليفه رفت و خليفه هم به هيئت قمىها گفت: پولهايى كه براى ابو محمد آوردهايد به جعفر بدهيد، آنان گفتند: ما تنها با شرايطى اين پول را تحويل مىدهيم؛ زيرا مردمى كه اين پولها را به ما دادهاند چنين شرطى را قرار دادهاند. جعفر خواست كه خليفه آنان را زندانى كند، اما خليفه به خواسته جعفر پاسخ منفى داد و آنان را آزاد نمود.
در خارج از شهر امام مهدى(ع) خادمش را به سوى آنان فرستاد و با دادن نشانى و گزارشهايى كه حضرت بيان داشت، آنان اموال را تحويل دادند. جعفر مجدداً به نزد معتمد خليفه عباسى رفت و گفت: هيئت قمىها اموال را به مهدى(ع) تحويل دادهاند. به اين ترتيب مقدمات هجوم به بيت امام(ع) فراهم شد. آنان منزل امام را غارت كردند، امام(ع) از غفلت آنان استفاده كرد و از منزل خارج شد، اما مادر گرامى حضرت را دستگير و بازجويى كردند و...
توبه جعفر
در پايان اين بحث متذكر مىشويم كه امام مهدى(ع) در توقيعى در پاسخ به پرسش يكى از شيعيان درباره عمويش جعفر، به محمد بن عثمان بن سعيد عمرى مىنويسد كه: عمويش جعفر و فرزندانش؛ مانند برادران حضرت يوسف(ع) سرانجام كار توبه كردهاند.
ه) داستان سرداب
راستى امام مهدى(ع) در كجا و چگونه غايب شد؟ آيا در سرداب منزل پدرش غايب شد و هنوز نيز در آنجا است؟
در اين باره به شيعه تهمتهايى زدهاند و مىگويند: شيعه معتقد است كه مأموران خليفه عباسى به منزل حضرت در سامرا هجوم آوردند، تا او را دستگير كنند و آن حضرت كه در آن هنگام در سرداب بود، از ديدهها پنهان شد و تا كنون در آنجا بدون آب و غذا زندگى مىكند و روزى از آنها ظهور خواهد كرد. اين داستان چنان شهرت يافته است كه وى را صاحب سرداب لقب دادهاند.
اين در حالى است كه در منابع شيعى و كتابهاى اماميه، هيچ نامى از سرداب نيست. نويسندگان اهل سنت در نوشتههاى خود بر اين نظر اسرار مىورزند و متأسفانه اين سخن دستاويزى براى حمله برخى از آنان به تشيع گرديده است.
آنان پنداشتهاند كه شيعيان در ميان سرداب، امام خود را مىجويند و ظهورش را از آن نقطه انتظار مىكشند؛ از اين جهت، تهمتهايى به شيعه زده و در اين زمينه به خود زحمت مراجعه به منابع شيعه را ندادهاند.
در حالى كه براساس تاريخ و روايات شيعه، امام مهدى(ع) از هنگام ولادت در اختفا به سر مىبرد و بنا به مصالحى تولد و زندگى او آشكار نبود و بعد از رحلت پدر گرامى، غيبت صغراى آن حضرت، آغاز شد. امام مهدى(ع) بعد از نماز گزاردن بر پيكر پاك پدر و تدفين آن حضرت، وارد منزل شد و ديگر كسى آن حضرت را در اجتماع و در ميان مردم نديد. آن حضرت بنا به روايات شيعى در ميان مردم زندگى مىكند و در موسم حج حاضر مىشود، ولى مردم او را نمىشناسند.
خانهاى كه از آن سخن گفته مىشود، دو قسمت داشت؛ يك سمت براى مردان و قسمت ديگر براى زنان، يك سرداب هم زير اتاقها قرار داشت. كه در روزهاى گرم، اهل خانه در آن سرداب زندگى مىكردند.
شيعه اين خانه و اين سرداب را محترم مىدارد؛ زيرا امامانشان در اين خانه زندگى مىكردند، و در همين خانه، امام هادى(ع)، امام عسكرى(ع) و نيز امام مهدى(ع) خداوند سبحان را عبادت مىكردند. اين يك امر معقول و طبيعى است كه به جهت علاقهمندى به پيشواو رهبر دينى، آن چه متعلق به او است محترم داشته شود، در ميان تمامى اديان و مذاهب چنين است و شيعه از اين عشق و احترام به مكانهاى مقدس و مشاهد مشرفه دفاع مىكند. و آن را از مصاديق فى بيوت أذن اللَّه أن ترفع... مىداند؛ اما اين احترام، غير از آن تهمتهاى مخالفان، به شيعه است.
حقيقت اين است كه داستان غيبت حضرت مهدى(ع) در سرداب سامرا و زندگى كردن آن حضرت در اين مكان، دروغ و بهتانى بيش نيست و هيچ يك از بزرگان شيعه، چنين باورى نداشته و ندارند.
دو گزارش تاريخى درباره سرداب
در آغاز خلافت معتضد عباسى، در سال (279ق.) دو بار خانه امام عسكرى(ع) از سوى حكومت تفتيش شد.
يكبار معتضد سه نفر را به صورت مخفيانه به خانه حضرت فرستاد و فرمان داد: هر كسى را كه در آن خانه يافتيد، بكشيد و سرش را براى من بياوريد، اين سه نفر وارد خانه شدند و يك اطاق مخفى يافتند كه پردهاى زيبا داشت. هنگامى كه پرده را بالا زدند، گويا دريايى پر از آب ديدند كه در انتهاى آن مردى با بهترين هيئت، روى حصيرى بر آب ايستاده و مشغول نماز است. دو نفر وارد آب شدند، و آنگاه كه نزديك بود غرق شوند با اضطراب از آن خارج شدند.
ساعتى بيهوش ماندند؛ سر انجام سرپرست آنان از فرد نمازگزار عذرخواهى كرد، ولى آن فرد نمازگزار بدون التفات به آنان نمازش را ادامه داد. اين سه نفر پيش خليفه رفتند و آنچه را كه ديده بودند براى او بيان داشتند. خليفه گفت: اين سخن را به هيچكس نگوييد.
بار ديگر در پى اين حادثه معتضد حمله ديگرى را ترتيب داد و گروه بيشترى را به خانه امام عسكرى(ع) فرستاد، اين گروه وقتى وارد خانه شدند، از درون سرداب صداى قرائت قرآن شنيدند، پس بر در سرداب ايستادند و مراقب بودند تا كسى از آنجا خارج نشود. فردى كه درون سرداب بود (گويا امام مهدى(ع)) از غفلت آنان استفاده كرد و از سرداب خارج شد. وقتى رئيس آنان آمد، گفت: داخل سرداب شويد و فردى را كه قرآن مىخواند دستگير كنيد، گفتند: مگر او را نديدى كه خارج شد؟ گفت: پس چرا او را دستگير نكرديد؟ گفتند: گمان كرديم تو او را ديدهاى. بنابراين، اقدامى نكرديم.
تنها موردى كه نام سرداب در ارتباط با حضرت مهدى(ع) در روايات شيعى وجود دارد اين دو مورد است و مربوط به 19 سال پس از شروع غيبت صغرا است؛ آن هم با اين مضمون كه آن حضرت از سرداب خارج شد. اين داستان كجا و داستان ساختگى شروع غيبت از سرداب و بقاى حضرت در آن سرداب و اجتماع شيعه در آن مكان در هر صبح و شام و انتظار خروج حضرت كجا؟!.
2. ويژ گيهاى دوره غيبت صغرا
همانگونه كه قبلاً بيان شد براى امام مهدى(ع) بعد از دوره اختفا و رحلت امام عسكرى(ع) دو نوع غيبت وجود دارد؛ يكى غيبت صغرا و كوتاه مدت است كه با پايان دوره اختفا آغاز شد، و ديگر غيبت كبرا و دراز مدت كه بعد از دوره غيبت صغرا شروع شده است و هنوز ادامه دارد.
دوره غيبت صغرا كه از زمان شهادت امام حسن عسكرى(ع)؛ يعنى آغاز امامت امام مهدى(ع) شروع و با درگذشت سفير چهارم آن حضرت؛ يعنى ابوالحسن على بن محمد سمرى پايان پذيرفت، ويژگيهايى دارد كه به آن اشاره مىگردد:
1. زمان غيبت صغرا محدود است و از نظر زمانى نزديك به هفتاد سال طول كشيد. به خاطر همين محدوديت و كوتاهى زمان، از آن به غيبت صغرا تعبير نمودهاند، برخلاف غيبت كبرا كه زمانش طولانى است و مدت آن را جز خدوند كسى نمىداند.
2. در دوره غيبت صغرا، امام مهدى(ع) به كلى از ديدهها پنهان نبود، بلكه با وكلا و سفيران خاصش در تماس بود، و گاهى سفيران آن حضرت ملاقات برخى از افراد را با امام مهدى(ع) ترتيب مىدادند.
مردم پرسشهاى خود را به وسيله سفيران چهارگانه، با امام(ع) در ميان مىگذاشتند و پاسخهاى خود را دريافت مىكردند. درا ين دوره توقيعاتى از ناحيه مقدسه و با واسطه سفيران چهارگانه براى شيعيان صادر مىشد.
اما در دوره غيبت كبرا و بعد از درگذشت سمرى، اين رابطه قطع شد. امام مهدى(ع) چند روز قبل از درگذشت سمرى، مرگ قريب الوقوع او را به وى خبر مىدهد و آنگاه بيان مىدارد كه، اين ارتباطهاى 70 ساله، در دوره غيبت كبرا وجود نخواهد داشت.
3. در دوره غيبت صغرا امام(ع)، چهار وكيل و يا نماينده داشت كه براى تكتك آنان و يكى پس از ديگرى، حكم وكالت صادر نمود و ديگر نمايندگان حضرت از سوى اين چهار نفر مأموريت داشتند. اما بعد از پايان اين دوره، فرد خاصى به عنوان نائب ويژه آن حضرت وجود ندارد، بلكه به فرموده ائمه(ع) هر كس شرايط وكالت را داشته باشد، مىتواند وكيل و نماينده عام آن حضرت باشد. بنابراين، دوره بعد از غيبت صغرا را مىتوان به دوره رهبرى، يا وكالت فقيهان معرفى نمود.
4. در دوره غيبت صغرا ممكن بود برخى از افراد، آن حضرت را ببينند و امام مهدى(ع) را بشناسند، ولى در دوره غيبت كبرا كسى او را نمىبيند و اگر هم ببيند او را نمىشناسد.26 اگر هم برخى از خواص، حضرت را ببينند و بشناسند اجازه ندارند آن را براى ديگران بازگو نمايند،27 مگر با اجازه خود حضرت و يا به افراد مورد اطمينان.
3. اختلافات فرقهاى پس از رحلت امام عسكرى(ع)
حاكمان عباسى كه بنا به ماهيتشان به روشهاى ظالمانه روى آورده بودند، روز به روز محبوبيت خود را در افكار عمومى از دست مىدادند. اما امامان معصوم(ع) با توجه به كردار شايسته و پيشينه نيكويى كه داشتند روز به روز در نزد امت اسلامى محبوبتر و مقبولتر مىشدند.
حاكمان عباسى پيوسته از پايگاه اجتماعى محروم، ولى امامان شيعه(ع) پيوسته به پايگاه اجتماعى بيشترى نائل مىشدند.
اين روند كه براى حكمرانان ستمپيشه عباسى سخت ناگوار و شكننده بود، چاره را در فزونى ستم و جو اختناق ديدند، آنان همواره بر امامان شيعه ستم روا مىداشتند تا جايى كه خانه امام حسن عسكرى(ع) در كنترل حكومت عباسيان قرار داشت و شيعيان نمىتوانستند آزادانه با آن حضرت در ارتباط باشند. آنان در صدد بودند تا اگر براى امام عسكرى(ع) فرزندى متولد شود، او را به شهادت رسانند.
طبيعى است كه اين جو اختناق و سياست عباسيان موجب گردد تا امام يازدهم(ع) راه احتياط، تقيه و رازدارى را بيش از پيش، به كار برد.
زمينه پيدايش فرقههاى جديد شيعى بعد از رحلت امام عسكرى(ع)
اختفاى ولادت آن حضرت باعث شد تا برخى از شيعيان در آغاز رحلت امام حسن عسكرى(ع) در امر امامت دو امام يازدهم و دوازدهم(ع) دچار شك و ترديد شوند، (چون طبق عقيده شيعه امام يازدهم بايد پسرى داشته باشد تا او امام دوازدهم گردد، حال اگر امام يازدهم پسر نداشته باشد، در امامتش ترديد مىشود.) به طورى كه نوشتهاند: بعد از رحلت امام عسكرى(ع) پيروان آن حضرت به 14 يا 15 فرقه منشعب شدند،28 بلكه بنا به نقل برخى از مورخان، پيروان آن حضرت 20 فرقه شدند.
اختفاى ولادت و زندگى امام مهدى(ع) از يك سو، و ادعاى امامت جعفر از سوى ديگر موجب شد تا شيعيان در اين عصر پريشان شوند. با وجود اين پريشانى فكرى و عقيدتى، ديگر مذاهب اسلامى با شدت هر چه تمامتر شيعه اماميه را كوبيدند، معتزله، اصحاب حديث، زيديه، و به ويژه عباسيان در كوبيدن شيعه اماميه از هيچ كارى دريغ نكردند.
در واقع بعد از رحلت امام عسكرى(ع) از جهت شك و ترديد و تفرقه در مذهب، دورهاى براى شيعه يافت شد كه در تاريخ، بى نظير يا كم نظير بود. به همين جهت مىتوان اين عصر را عصر آشفتگى و حيرت شيعيان نامگذارى كرد.
اما به مجرد آنكه شيعيان آن حضرت از راههاى گوناگون و افراد موثق، از ولادت امام مهدى(ع) مطمئن شدند، تمامى آنان به امامت امام مهدى(ع) گرويدند و همه فرقههايى كه در اين مقطع زمانى پديد آمده بودند، (جز مذهب اماميه اثنا عشرى) نابود شدند؛ امروزه براى اين فرقهها هيچ پيروى وجود ندارد و تنها در كتابها به عنوان يك رويداد تاريخى از آن يادى به ميان آمده است، حتى در زمان شيخ مفيد نيز اين فرقهها وجود خارجى نداشتند.
شيخ مفيد در اين باره مىنويسد:
در اين سال (373هـ) و در زمان ما، ديگر هيچ اثرى از اين گروهها باقى نمانده است و همه از بين رفته اند.
پاورقي وجود ندارد
mehdi0014کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها :
287351
|
تاریخ عضویت :
مرداد 1389
نمازگزاران بر پيكر امام عسكرى (ع)
وقتى حضرت مهدى (ع)، پى ازكنار زدن جعفركذاب بر جنازه پدر نماز خواند، در ميان انبوه نمازگزاران بر جنازه امام حسن عسكرى (ع) كه شاهد تجلى حضرت بقية الله (ع) بودند 39 نفر در تاريخ ثبت شده، كه اسامى شمارى از آن ها بدين قرار است:
ابراهيم بن محمد تبريزى، ابوالاديان، احمد بن عبدالله هاشمى، ابو سهل اسماعيل بن على نوبختى، ابوالحسن ضراب اصفهانى، راشد اسد آبادى، ابو راجح حمامى، كامل بن ابراهيم، رشيق صاحب المادراى و سى نفر ديگر از شيعيان خالص و مورد اعتماد (1)
1. بحا را لانوار، ج 52، ص 6 كمال الدين ص476 روز گار رهایی ج1ص 164.
mehdi0014کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها :
287351
|
تاریخ عضویت :
مرداد 1389
غيبت صغرى
در آغاز غیبت صغرى، ميان علما و دانشمندان اختلاف است.سه نظر در آن وجود دارد:
1- گروهى مانند شيخ مفيد آغاز غیبت صغرى را از هنگام ولادت حضرت مهدى )ع (به شمار آورده اند .زيرا از همان سال هاى آغازین ولادت، آن حضرت غیبت نسبى داشت و شمارى اندك از ياران، وى را مشاهده كردند. بنابر اين نظر، دوره غیبت صغرى تقربباَ 74 سال مى شود. يعنى از آغاز ولادت، تا پايان سفارت آخرین نائب حضرت.
2- برخى برآنندكه غیبت صغرى، از سال 260هـ. ق يعنى سال درگذشت امام حسن (ع(آغاز شد واين مدت تا شروع غیبت كبرى، دوران آمادگى شيعيان وانس آنان به جدایى از امام زمان )ع (نام گرفت . در اين دوران ،69 ساله، سفيرانى رابط بين امام ومردم بودند.
3- گروهى آغاز غیبت امام(ع) را از زمانى مى دانند كه مأموران خليفه به منزل حضرت در ارشاد، مفيد ج 2، ص340.
سامرا هجوم آوردند، تا وی را دستگيركنند و حضرت در آن هنگام، درسرداب رفت و همان جا از ديده ها پنهان شد.
در منابع شيعى وكتاب هاى اماميه، هيچ نامى از سرداب نيست، و متأسفانه اين مسأله دستاويز حمله نا آگاهانه برخى از نویسندگان اهل سنت، به تشيع شده است.
زمانى كه در سال 260 ق. امام حسن عسكری (ع) وفات يافت، فقط عده اندكى از شيعيان خاص و برخى از وكلاى حضرت از وجود فرزند ايشان، امام مهدى (ع) مطلع بودند. خليفه عباسى احمد المعتمد (256-279ق) در پی آن بود تا فرزند و وارث امام (ع) را بيابد از اين رو مدتى منزل و خانواده امام را تحت مراقبت قرار داد.
از طرفى جعفر بن على برادر امام حسن عسكری (ع) به دنبال آن بودكه منزلت و مقام برادر را به دست آورد و حتى در اين كار از خليفه عباسى كمك خواست و ليكن توفيقى نيافت ). امام عسکری (ع)، پيش از رحلت خود عثمان بن سعيد عموی راكه از وكلا و اصحاب خاص بود، در چند مجلس به اصحاب خود معرفى و او را به عنوان نائب امام دوازدهم پس از خود تعيين كرد. عثمان بن سعيد مدت ده سال وكيل امام هادى (ع) بود و پس از آن وكالت امام حسن عسکری (ع) را به عهده داشت و پس ازرحلت امام به ظاهر مراسم تغسيل و تكفين وی را انجام داد. او پس از چندى به بغداد نقل مكان كردكه از شهرهاى شيعه نشين عراق بود. در طى اين مدت كوتاه كه او نيابت خاص امام دوازدهم را به عهده داشت، شيعيان به وى رجوع مى كردند و توقيعات صادره از ناحيه امام به دست وى به دست شيعيان مى رسيد .
عثمان بن سعيد پيش از وفاتش مأمور شد تا پسرش محمد را به عنوان نائب امام به شيعيان معرفى كند. دوران نيابت محمد بن عثمان دورانى طولانى و سخت بود. فشار و اختناق اعمال شده از جانب عباسيان، انحرافات دينى و فرقه اى، القاء شبهات گوناگون و حركت هاى رو به گسترش اسماعيليان از مهم ترين مشكلالى بودندكه وى با آنان درگير بود. محمد بن عثمان در سال 305ق . درگذشت و حسين بن روح نوبختى به نيابت امام منسوب شد.
او از مردم قم و مدت ها از دستياران محمد بن عثمان بود. او با تدبير وكياست خود توانست در اوج بحران، اوضاع مساعدى را براى جامعه شيعى فراهم سازد و تا حد ممكن از فشارهايى كه از طرف حكومت بر آن ها اعمال مى شد، بكاهد. سياست دينى وى به گونه اى بودكه هيچ تنش و عكس العملى را عليه شيعيان پديد نمى آورد. او توانسته بود با اعمال تقيَه شديد چنين جوى را به وجود آورد . يك بار در مجلسى در حضور علماى اهل سنت به گونه اى درباره عمر و ابوبكرسخن گفت كه همگان را به تعجب واداشت و هرگونه بدبينى و سوءظن سنيان را نسبت به او برطرف ساخت. او در همين راستا يكى از خدمتكارانش راكه عادت به ناسزاگویى به معاویه دا شت، اخراج كرد .
بدين ترتيب دوران طولانى نيابت وی، بهترين ايام غیبت صغری براى شيعيان بوده است . روابط او با دربار عباسيان و نفوذ او در ميان وزرا و امرا موجب گرديدكه سختگيری ها و اعمال فشارها بر شيعيان به حداقل برسد.
با درگذشت حسين بن روح نوبختى در سال،326ق . محمد بن على سمری به نيابت منصوب شد. وى آخرين نائب امام (ع) بود و در سال 329 ق. درگذشت . آخرين توقيعى كه يك مفته ييش از وفاتش به دلست او رسيد وى را مأمور ساخته بودكه شخصى را به عنوان نائب امام بعد از خود معرفى نكند. اين توقيع در واقع اعلامى براى آغازغیبتكبوی امام (ع) بود.
از مشكلات اساسى كه نايبان امام و شيعيان با آن درگير بودند، ظهور مدعيان نيابت بود. كسانى كه به علل مختلف ادعا مى كردند نائب امام (ع) هستند. ظهور اين افراد غالباً با انحرافات و القاء شبهاتى همراه بود و اين بزرگترين خطری بودكه در اين عصر شيعيان را تهديد مى كرد . مشهورترین اين افراد محمد بن على شلمغانى بودكه معاصر با حسين بن روح بود و توقيعى از ناحيه امام (ع) مبنى بر برائت از او، لعن بر او و چند تن ديگر صادر شد.
جامعه اسلامى در دوران غیبت صغری از وضعيت سياسى آشفته اى برخوردار بود. دستگاه خلافت عباسيان در نهايت ضعف و سستى خود بود . امراى ترك نژاد كه از دوران خلافت معتصم به دربار راه پيداكرده و داراى مناصبى شده بودند، همچنان نفوذ شديدى بر خليفه و درباريان داشتند؟ به طوری كه در بسياری امور، خليفه را تحت فشار قرار مى دادند وگاه عزل و نصب خليفه نيز به وسيله آن ها انجام مى شد. ضعف خليفه و عدم اراده وى در رسيدگى به امور، گاه موجب دخالت زنان دربار در اين امور مى شد. به طوری كه مادر خليفه همراه با قضات واعيان در مجلس مظالم مى نشست و حكم صادر مى كرد.
درگيری هاى داخلى ميان خليفه و وابستگانش بر سر تصاحب قدرت، اموی عادى بود) اين امر حتى در ميان وزیران نيز شايع بود. عدم كفايت و صلاحيت وزيران موجب شده بودكه پيوسته عزل ونصب شوند و هركس قادر بود با پرداخت اموال بيشتری به دار الخلافه خود را به مقام خلافت برساند. در طى اين دوران شش تن از عباسيان به حكومت رسيدندكه برخى از آن ها توسط درباريان خلع و برخى به قتل رسيد ند
. ضعف و سستى دستگاه خلافت كه از نيمه اول قرن سوم هجوی آغاز شده بود، فرصت خوبى براى مخالفان و اميران محلى بود تا دولت هاى مستقلى در نواحى مختلف و وسيع اسلامى پديد آورند. به طوری كه در عصرغیبت صغری نواحى مختلف سرزمين هاى اسلامى هر يك تحت اختيار دولتى مستقل بودكه خليفه اساساً هيچ نفوذ وسلطه اى بر آن نداشت.
سرزمين اندلس كه از سال ها پيش، تقريباً همزمان با روى كار آمدن عباسيان، از نكره خلا فت جدا شد. پس از آن ادريسان حسنى در مغرب اقصى- مراكش كنونى- نخستين دولت شيعى را تأسيس كرد. اغلبيان بر شمال آفريقا حكومت داشتند و مصر تحت اختيار طولونیان و سپس اخشيديان بود. طاهريان، صفاريان، علویان، سامانيان و... دولت هاى خودمختاوی بودند كه در طى اين دوران، در نواحى ايران امارت داشتند و به همين ترتيب در هر ناحيه دولت وامارتى مستقل برپا بود.
با اين حال شيعيان در عصر غيبت، از موقعيت سياسى نسبتاً خوبى برخوردار بودند . نفوذ شيعيان در دربار عباسيان ثمرات خوبى، به خصوص در دوران حساس غیبت به همراه داشت. در دوره ده ساله خلافت معتضد عباسى )279-289 ق( جو اختناق شديدى عليه شيعه ايجاد شده بودكه به تعبير شيخ طوسى در زمان او از شمشيرها خون مى چكيد. اما اين وضعيت در زمان خلافت مقتدر( 295- 320ق). تا حدودى دگرگون شد و در برخى موارد چرخش گردونه سياست به نفع مسلمين بود و آن ها مى توانستند با آزادى بيشتری به فعاليت بپردازند .
اين دگرگونى با نفوذ خاندان بنى فرات كه از خاندان هاى شيعه مذهب و برجسته بغداد بودند، در دستگاه خلافت آغاز شد . افراد اين خانواده توانستند پس از نفوذ در دربار، در مناصب بالا و در امور اداری مشغول به كار شوند. حتى چند تن از اين افراد به مقام وزارت رسيدند كه مشهورترين آن ها ابو الحسن على بن محمد بن فرات بود. او معروف به ابن فرات اول( 241-2 31ق). ودر فاصله سال هاى296تا 2 31، سه بار به وزارت رسيد. در دوران او آزادى نسبى براى شيعيان فراهم شد و آن ها از اين فرصت، جهت احياى مذهب تشيع سود مى بردند.
اين امركمابيش همزمان با نيابت حسين بن روح نوبختى- نائب سوم امام (ع)- بود اوكه خود از خاندان نوبختى واز موقعيت سياسى خوبى برخوردار بود و توانسته بود در دربار عباسيان راه يابد و بنا به قولى كه مسئول امور خاص خليفه بود.
فرد ديگری از خاندان نوبختى كه به وزارت دست يافت، ابو الفتح فضل بن جعفر (279-327 ق ). معروف به ابن فرات دوم بود. او در سال هاى 0 32 تا 324 وزارت دو تن از خلفا را به عهده داشت . دوران وزارت او همزمان با آخرين سال هاى زندگى حسين بن روح بود. آگر چه نفوذ و قدرت وی همانند ابن فرات اول نبود، با اين حال نبايستى تأثير و موقعيت آن را ناديده گرفت.
در همين راستا بايد به دولت هاى شيعه مذهبى كه در اين عصر تشكيل شده ويا امارت داشتند، اشاره كنيم.
ادريسيان، اولين دولت شيعى بودكه در سال 72 1ق. تأسيس شد. ادریسيان زیدى مذهب تا اوايل قرن چهارم هجری امارت داشتند وسپس به دست فاطميان برچيده شدند. آثار فرهنگى وتمدنى باز مانده از آن ها در مغرب قابل توجه است.
فاطميان كه از سال 296 ق. در تونس به قدرت رسيدند، پس از اندك زمانى بر تمام مغرب استيلا يافتند وپس از استيلا بر مصر پس از نيمه قرن چهارم، تنها قدرت مطرح در سراسر شمال افريقا بودند. فاطميان، مذهب اسماعيلى داشتند و مدتى نزديك به سه قرن حكمفرمايى كردند.
نفوذ آن ها در سراسر جهان اسلام سبب تأسيس دولت هاى اسماعيلى متعددى در نواحى مختلف از جمله در يمن و سند شد. فاطميان خلافت را حق خود مى دانستند واز اين رو خود را خليفه مى خواندند. حسن بن زيد از نوادگان امام حسن (ع)، مؤسس دولت علويان در طبرستان (250-355 ق) بود.
وى كه به دعوت مردم طبرستان براى مقابله با ظلم و جور اميران طاهری به اين ناحيه آمده بود، پس از تحت فرمان در آوردن طبرستان به نواحى وی و قزوين دست يافت، اما بزودى آن ها را ازكف داد. از معروفترين امراى علوى، حسن بن على معروف به ناصر الحق وملقب به اطروش )1 30-304 ق.( بود كه بار ديگر طبرستان را به طور يكپارچه تحت فرمان درآورد. آخرين امير آن ها الثائر بالله بودكه در سال 355 ق. درگذشت
. دولت زيديان يمن نيز از نخستين دولت هاى مستقل شيعى بودكه در عصرغیبت شكل گرفت. شهرهاى مكه و مدينه و نواحى يمامه و حجاز نيز مدت ها در اختيار زيديان بود.
حمدانيان، شيعيان دوازده امامى از قبيله بنى تغلب بودندكه از اوايل قرن چهارم هجری در نواحى شمال عراق وبخش هايى از شام حكومت مى كردند وگرايش هاى شيعى از ديرباز در ميان آن ها وجود داشت.
پاورقي وجود ندارد
mehdi0014کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها :
287351
|
تاریخ عضویت :
مرداد 1389
آخرين ديدار عمومى حضرت
آخرين ديدار عمومى حضرت مهدى (ع) با شيعيان روز هشتم ربيع الاول سال 260 هجرى بوده است كه در مراسم تشييع جنازه پدر بزرگوارش حضرت عسكرى (ع) ظاهر شد و بر جنازه پدرش نماز خواند وسپس غايب شد. اين ديدار در سامرا و در خانة پدرش امام حسن عسكرى (ع) انجام يافت.(1) از آن زمان تاكنون، ديگر ملاقات رسمى وعمومى ميان آن حضرت وديگران به وقوع نپيوسته است. (2)
در سرداب سامرا است وهمان در چوبى است كه حجره غيبت را از مصلاى مردان جدا می كند. سمت جلو اتاق را به صورت كامل فراگرفته است وبه وسيله دو قطعه مستطيل شكل به ارتفاع يك متر وبيست وپنج سانیمتر از جلو حجره فراتر می رود وبدين ترتيب قسمت پايين ديوار رو به روى مصلا را نيز می پوشاند. بنابراين می توانيم بگويم كه طول در، برابر با عرض نمازخانه مردانه، اما ارتفاع آن بيش از سه متر است .
قسمت هاى مختلف اين دركه سمت پيشين اتاق غيبت قرار دارد مشبك است،ولی بخش هايى كه ديوار نمازخانه را پوشش داده مشبك نيستند.
قسمت هاى مشبك در، ازپیوستن قطعه هاى چوبى با اشکال هندسى به يكديگر ساخته شده كه در چشم بيننده به سه گونه جلوه می كند .
الف) قسمت مشبك كه به عنوان در لنگه در محسوب می گردند.
ب) دو قسمت مشبك كه در دو طرفي در واقع شده اند.
ج) يك قسمت مشك كه كتيبه تزیین شده سر در را تشكيل می دهد.
فراهم آمدن اين قسمت هاى سه گانه مشبك هندسى وزيبا به اين در، جلوه هندسی دلپذيرى بخشيده است. روى قطعه هاى چوبى هم- كه چهارچوب هاى اين شبكه ما را شكل داده است- نقش و نگارهاى ظريف و دقيقى كنده كارى شده است. (1)
1- نشریه موعود , شماره 37 , ص 52.
mehdi0014کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها :
287351
|
تاریخ عضویت :
مرداد 1389
نقش و جايگاه توقيعات در عصر غيبت صغرى
از مهمترين وظايف و مسؤوليتهاى نائبان چهارگانه در عصر غيبت صغرى، دريافت و تحويل نامه هاى شيعيان، به امام عصرعليه السلام و متقابلاً پاسخ آنها به شيعيان بود. البتّه در عصرهاى پيش از غيبت صغرى نيز يكى از مهمترين راهها براى ارتباط شيعيان با امامان معصوم عليهم السلام، نامه ها و مكتوبات بود.
به عنوان نمونه، عبدالرحمان بن حجّاج، وكيل امام صادق عليه السلام و امام كاظم عليه السلام در عراق، به علت رفت و آمدى كه بين عراق و مدينه داشت، گاهى به عنوان رابط، بين برخى از وكيلان - همچون على بن يقطين - با امام كاظم عليه السلام ايفاى نقش مىكرد.
در يك مورد، على بن يقطين ضمن دادن نامه اى، از وى خواست كه آن را به امام كاظم عليه السلام در مدينه برساند.(1) در موردى ديگر، على بن يقطين از دوتن به نامهاى اسماعيل بن سلام و ابن حميد، براى رساندن نامه هاى شيعيان عراق به امام كاظم عليه السلام بَهره برد.(2) البته شيوه ارتباط مكاتبه اى، در موارد بسيارى به عنوان ابزارى مطمئن، براى ارتباط ائمه عليهم السلام با نمايندگانشان و بالعكس، پيش از عصر غيبت صغرى مورد بهره بردارى بود. نمونه يادشده درباره على بن يقطين، نامه بدالله بن جندب، به امام رضاعليه السلام و پاسخ آن حضرت(3) و... از اين مقوله است.(4) اين روش ارتباطى، در مواقعى كه ائمه هدىعليهم السلام در حبس يا تحت نظر بودند، بيشتر كارآيى داشت.
امام كاظم عليه السلام از زندان، با يكى از وكيلانش به نام خالد بن نجيح به طريق مكاتبه، تماس گرفته، او را از نزديكى تاريخ وفاتش مطّلع ساخت؛ هم چنين فرمود كه امور خود را جمع بندى كرده و ديگر از كسى چيزى قبول نكند.(5) در موردى ديگر، شخصى به نام على بن سويد به امام كاظم عليه السلام - كه در حبس بود - نامه اى نگاشته، مسائلى را پرسيد و حضرت نيز پاسخ آن را به طور مخفى، از حبس به وى ارسال فرمود.(6)
البته حاصل بررسى تعداد مكاتبه هاى امامان عليهم السلام، اين است كه مكاتبات امام هادى و امام عسكرىعليهما السلام - كه در پادگان نظامى، تحت نظارت و كنترل بودند - از تعداد بيشترى برخوردار است. در تأييد اين مطلب مىتوان به آمار نامه ها و توقيعات ائمه عليهم السلام، در كتاب معادن الحكمة فى مكاتيب الائمةعليهم السلام اثر فرزند مرحوم فيض كاشانى محمد بن محسن، معروف به علم الهدى به ترتيب زير توجه نمود:
نامه هاى امام علىعليه السلام، متعدد است؛ و جلد اول اين كتاب بدان اختصاص دارد. اين ناشى از وضعيت و شرايط خاصّ حضرت بود. اما نامه هاى ديگر ائمه عليهم السلام، به ترتيب 21- 19-5 15- 9- 18- 2 -3-8 7 و 22 است. بدين ترتيب تعداد نامه هاى عسكريّين عليهما السلام در اين كتاب، 19 و 21 عدد است. البته موارد متعدد ديگرى نيز - غير از آنچه در اين كتاب آمده - در منابع مختلف به چشم مىخورد. گفتنى است تعداد نامه هاى امام رضاعليه السلام 15 عدد نيز ناشى از وضعيت خاص آن حضرت است كه به تبع انتقال به مرو و مسأله ولايت عهدى پيش آمد. تعداد نامه هاى امام كاظم عليه السلام 9 عدد نيز به علت محبوس بودن آن حضرت و شرايط سخت زندان است. البته با اين وجود، همان گونه كه اشاره شد، آن حضرت مكاتباتى از زندان، با برخى از اصحاب و وكيلانش داشته است.
علاوه بر كتاب ياد شده، منابع ديگرى نيز به نقل و معرفى توقيعات پرداخته اند؛ همچون: كمال الدين و تمام النعمة از شيخ صدوق؛ كتاب الغيبة از شيخ طوسى؛ الاحتجاج از طبرسى؛ كلمة الامام المهدىعليه السلام از شهيد سيد حسن شيرازى؛ الزامالناصب از على يزدى حائرى؛ توقيعات مقدسه از جعفر وجدانى؛ مجموعه سخنان و توقيعات و ادعيه حضرت بقية اللّه، از خادمى شيرازى؛ توقيعات خارج شده از سوى ناحيه مقدّسه از مولى محمدباقر مجلسى و توقيع الامام العسكرىعليه السلام كه همراه با وصاياى پيامبرصلى الله عليه وآله به امام علىعليه السلام، به وسيله سيد حسن نياز طباطبايى منتشر شده است. گذشته از آن كه، منابع و جوامع روايى همچون بحارالانوار، وسائل الشيعه، وافى و مستدرك الوسائل نيز مشتمل بر توقيعات و مكاتيب امامان معصوم عليهم السلام مىباشند.
بيشترين تعداد مكاتبه ها و توقيعات، مربوط به عصر، غيبت صغرى است. دليل كثرت توقيعات و مكاتبه ها در اين عصر، آن است كه به علّت غيبت امام عليه السلام، روش ذكر شده، بهترين روش ارتباط شيعيان با امام عليه السلام به واسطه وكيلان و سفيران آن جناب بود. عنوان رايجى كه درباره مكاتبه هاى امام دوازدهم عليه السلام و همين طور، مواردى از مكاتبه هاى امامان اخير شيعه، در منابع روايى به كار رفته است؛ عنوان توقيع و توقيعات است. با توجّه به اهميت مسأله توقيعات در عصر غيبت صغرى، و نقش مهم و اساسى نائبان چهارگانه و ديگر نمايندگان حضرت حجت عليه السلام در انتقال توقيعات از ساحت قدس امام عليه السلام به دست شيعيان، در اين نوشتار به بررسى ابعاد مختلف اين مقوله، خواهيم پرداخت.
تعريف لغوى و اصطلاحى واژه ( توقيع)
توقيع از ريشه وقع و به معناى اثر نهادن بر چيزى است؛ چنانكه تعبير وقّع الوَبَرُ ظهر البعير؛ يعنى، اثر نهاد پشم شتر بر پشت او.(7) از اين رو، به كتابت و نامه نگارى نيز توقيع اطلاق شده است؛ زيرا كه در نتيجه اين عمل، قلم بر روى كاغذ اثر گذار مىشود. گاه اين واژه توقيع، علاوه بر اصل كتابت نامه، به عمل كاتب در حذف زوايد نامه نيز اطلاق مىشود؛ چرا كه با اين كار، هدف اصلى از كتابت، به شخص مكتوب اليه، انتقال داده شده و او تحت تأثير واقع مىشود.(8) آنچه كه بيشتر از موارد ديگر، از واژه توقيع، به اذهان متبادر مىشود و مورد استعمال بوده؛ الحاقاتى است كه در پاسخ به يك نامه، از سوى شخصيت برترى - همچون امام يا حاكم و سلطان - ضميمه يك نامه مىشود. اين الحاقات ممكن است به چند صورت باشد:
1. امضا و مُهر وى در آن باشد؛
2. شخص كاتب به يك صاحب منصب، براى رسيدگى به كارش ارجاع داده باشد؛
3. عباراتى نظير يُنظَر فى أمر هذا، در آن باشد كه امروزه با جملاتى نظير بررسى شود، پيگيرى شود، اقدام شود و... بيان مىگردد؛
4. يا پاسخ مجمل و كوتاه يا تفصيلى به سؤال يا درخواست موجود در نامه داده شود. معمولاً موارد ياد شده، در ذيل، حاشيه، لابه لاى سطور و يا پشت نامه ها نوشته مىشد.
مراجعه به منابع ادبى، مؤيد موارد ياد شده است. در موارد زير، توقيع به معناى امضاى سلطان بر يك نامه به كار رفته است. بنا به نقل لغت نامه دهخدا در تاريخ بيهقى چنين آمده است: و مواضعه نويسم تا فردا بر رأى عالى عرضه كنند و آن را جوابها باشد به خطّ خداوند سلطان و به توقيع مؤكد گردد... و بونصر مشكان منشورش بنويسد و به توقيع آراسته گردد. چنان كه در دو بيت زير نيز همين معنا، از لفظ توقيع، اراده شده است:
توقيع باد نامت بر نامه ظفر
تاريخ يادگارت بر روزگار تيغ مسعود سعد
هر كه از درگاه عزّت يافت توقيع قبول
پيش درگاهش كمربندد به خدمت روزگار سنايى
و در موارد متعددى، واژه توقيع به معنى آنچه سلطان و رئيس، بر سر نامه يا پشت آن، در جواب نويسنده نويسند، يا دهند؛ و يا جواب حكمت آميز حاكم يا پادشاه به پرسش يا جواب دادخواهى كسى، به كار رفته است؛ كه از اين جمله است توقيعات انوشيروان، كه كتابى است شامل 173 بند، از مرقوع و توقيع يا پرسش و پاسخ كه دستوران و مؤبدان در امور مهم كشورى و اجراى عدل بين مردم، از وى به امر خود او سؤال كرده اند و جواب داده است. فردوسى نيز اشاراتى به آن دارد:
چه بيمار زار است و ما چون پزشك
زدارو گريزان و ريزان سرشك
به توقيع پاسخ چنين داد باز
كه هستيم از لشكرى بى نياز
به توقيع گفت آنچه هستند خرد
زدست اسيران نبايد شمرد
چه آن نامه نزديك قيصر رسيد
نگه كرد و توقيع پرويز ديد.(9)
و نقل شده كه كاتبى ضمن نامه اى به صاحب بن عبّاد، نوشت: ان انساناً هلك و ترك يتيماً و اموالاً جليلة لاتصلح لليتيم؛ و مقصود كاتب آن بود كه صاحب بن عباد را بر تصرّف اين اموال تحريك كند؛ ولى صاحب، در پاسخ چنين توقيع نمود: الهالكُ رَحمهُ الله واليتيم اصلحه الله والمال اثمره الله والساعى لعنه الله!(10)
چنان كه در مقدمه گذشت، استعمال واژه توقيع، غالباً مربوط به مكاتبات ناحيه مقدسه در عصر غيبت صغرى است؛ ولى پيش از آن نيز - به خصوص در عصر امام عسكرىعليه السلام - اين واژه درباره نامه هاى امامان عليهم السلام استعمال شده است.(11)
شيعيان معمولاً سؤالات فقهى، كلامى، دينى و يا مسائل و مشكلات شخصى را، در نامه هايى نگاشته و به وكيلان و سفيران ائمه عليهم السلام تحويل مىدادند. آنان نيز گاه خود اين نامه ها را به امام عليه السلام تحويل مىدادند. و گاهى مجموع چند نامه و چندين سؤال و درخواست را يك جا نگاشته، به محضر امام عليه السلام مىرساندند. امام عليه السلام نيز پاسخ را در ذيل، حاشيه، پشت و يا لابه لاى خطوط سؤال كتابت مىفرمود. از اين رو، اصطلاح توقيع درباره اين گونه مكتوبات ائمه عليهم السلام رايج شده است. البته اطلاق اين واژه، منحصر به مواردى نيست كه امام عليه السلام در پاسخ به سؤال يا درخواستى، چيزى بنگارد؛ بلكه چه بسا توقيعاتى - به خصوص از سوى ناحيه مقدسه - صادر شده و مسبوق به سؤال يا درخواستى نيز نبود؛ مثلاً امام دوازدهم عليه السلام به عنوان تعزيت رحلت سفير اوّل، توقيعى خطاب به فرزند وى سفير دوّم صادر فرمود كه مسبوق به سؤالى نيز نبود. همين طور، آخرين توقيعى كه خطاب به سفير چهارم صادر شد و ضمن آن، پايان دوره غيبت صغرى اعلام گرديد، از اين قبيل توقيعات است.(12)
چگونگى خطّ و كتابت نامه ها و توقيعات
پس از بحث درباره معناى واژه توقيع، اين سؤال تداعى مىشود كه آيا توقيعات امام دوازدهم عليه السلام و همين طور برخى از امامان پيشين عليهم السلام، به قلم و خطّ مبارك خود ايشان، كتابت مىشده و يا آن كه همچون روش معمول نزد حاكمان و سلاطين، اصل مطلب از آنان و كتابت از منشيان، سفيران و يا خادمان بوده است؟ بررسى روايات تاريخى، اين معنا را به دست مىدهد كه به طور يقين، در موارد متعددى، خود ائمه عليهم السلام به قلم و خطّ شريفشان، نامه ها و توقيعات را كتابت فرموده و گاه تصريح به اين نكته نيز مىكردند. به عنوان نمونه، امام هادىعليه السلام در ذيل نامه اش به على بن بلال - پس از پايان سخن درباره نصب ابوعلى بن راشد به وكالت - چنين مرقوم فرمود: وَكَتَبْتُ بخطّى.(13) چنان كه در موارد ديگر، تعابير كَتَبَ يا فَوّقع بخطٍّ أعرفه به كار رفته، كه صراحت در مباشرت امامان عليهم السلام در كتابت نامه ها و توقيعات دارد.(14)
مؤيد ديگر آن كه، امام عسكرىعليه السلام، در پاسخ احمدبن اسحاق اشعرى - كه دست خطى از آن جناب طلب نمود تا بدان وسيله، معيارى براى تشخيص صحّت و اصالت نامه هاى منسوب به حضرت داشته باشد - دست خطى نگاشت و به وى عطا فرمود. سپس قلم مبارك را پاك كرده و به احمد بن اسحاق داد؛ بدون آن كه وى نيّت باطنىاش مبنى بر طلب قلم را اظهار كرده باشد!(15) اين نقل، حكايت از آن دارد كه نامه ها و توقيعات آن حضرت، معمولاً به خطّ شريف خود ايشان بوده است؛ چنان كه روايت ابوالاديان نيز نشانگر آن است كه امام عسكرىعليه السلام به هنگام رحلت، نامه هاى زيادى مرقوم فرموده و به وسيله وى، به مدائن ارسال نمود.(16)
با توجه به آنچه در بعضى از منابع كهن، درباره امام دوازدهم عليه السلام مىخوانيم - كه خط نامه ها و توقيعات ايشان، عيناً شبيه خط پدر گرامىشان بوده است -(17) مىتوان استنتاج كرد كه توقيعات ناحيه مقدسه نيز غالباً به خط شريف امام عليه السلام بوده است.(18) شباهت خطّ شريف امام دوازدهم عليه السلام به خط پدر گرامىشان، موجب آن مىشد كه تشكيكات مربوط به صحّت انتساب توقيعات به حضرت، كمتر به ذهن بيايد.(19)
گرچه گاهى، وجود زمينه هايى، موجب بروز چنين تشكيكاتى مىشد؛ به عنوان نمونه، مىتوان به جريان صدور توقيع ناحيه مقدسه در لعن احمد بن هلال وكيل امام عسكرىعليه السلام وصوفى معروف نزد شيعه، اشاره كرد. جايگاه وى موجب شده بود برخى از شيعيان، در اين باره تشكيك روا دارند؛ لذا مكتوب مفصّل ديگرى، در تأييد مكتوب اوّل صادر شد كه اين تعبير در آن وجود داشت: فانه لا عذر لأحد من موالينا فى التشكيك فيما رَوى عنّا ثقاتُنا.(20) پس شناخته بودن خطّ حضرت، شايد يكى از اسباب نفى معذوريت در تشكيك بوده است.
از ديگر زمينه هاى تشكيك در صدور توقيعات ائمه عليهم السلام، اقدام خائنانه برخى از وكيلان ائمه عليهم السلام بود. اين افراد پس از مدتى وكالت، راه خيانت پيشه كرده و گاه به دروغ، توقيعى را به امام عليه السلام نسبت مىدادند! و يا خود را واسطه صدور توقيع امام عليه السلام معرفى مىكردند! براى مورد اوّل، مىتوان به توقيع دروغين فارس بن حاتم اشاره كرد كه مشتمل بر اعلام دريافت وجوه شرعى شيعيان منطقه جبال از سوى امام هادىعليه السلام بود. امام عليه السلام طى مكتوبى، به تكذيب اين امر پرداخت.(21) براى مورد دوّم نيز مىتوان به اقدام شلمغانى در انتساب توقيع صادر شده از سوى ناحيه مقدسه در جواب مسائل قمّىها، به خودش اشاره كرد! اين نيز طى مكتوبى، از سوى ناحيه مقدّسه تكذيب شد.(22)
طبق شواهدى كه گذشت، گرچه كتابت نامه ها و توقيعات، غالباً به وسيله خود امامان عليهم السلام صورت مىگرفت؛ ولى شواهدى نيز نشانگر آن است كه اين امر، گاهى به وسيله پيشكاران، خادمان و سفيران ائمه عليهم السلام انجام مىگرفت. از شواهد دالّ بر اين مدّعا، روايت شيخ طوسى از ابوغالب زرارى است. وى نامه اى مشتمل بر درخواست دعا از ناحيه مقدسه، براى رفع مشكل خانوادگىاش، به واسطه شلمغانى به حسين بن رَوْح تحويل داد. او هنگامى كه از تأخير در پاسخ، به شلمغانى شكوه كرد؛ وى در جواب گفت: غم مخور كه اين تأخير به نفع تو است؛ چرا كه اگر پاسخ زودتر داده شود، از ناحيه حسين بن روح است و اگر با تأخير همراه باشد، از ناحيه صاحب عليه السلام است.
چگونگى صدور و تحويل توقيعات
چنان كه در پيش اشاره شد، مكتوبات حاوى سؤالات و درخواستهاى شيعيان، از طريق وكيلان و سفراى امامان عليهم السلام، به دست ائمه عليهم السلام مىرسيد. در زمان حضور امام معصوم عليه السلام، پس از تحويل اين مكتوبات، امام عليه السلام اقدام به پاسخ گويى كرده، از طريق وكيلان يا پيكهايى مخصوص، آن را به شيعيان مىرساندند. در مواردى، امام عليه السلام به طريق خرق عادت، عمل كرده و به جهت رعايت جهات امنيتى، يا مصالح ديگر - با توجه به علم امامت - پاسخ سؤالات را قبل از آن كه به امام برسد، مكتوب فرموده و به محض تقديم سؤال، پاسخ را تحويل مىدادند؛ نظير آنچه كه درباره امام كاظم عليه السلام نقل شده است: آن حضرت، پاسخهاى از قبل آماده شده براى نامه هاى ارسالى از عراق توسط على بن يقطين را، به محض دريافت نامه ها، به آورندگان آنها تحويل داد.(24) امام عسكرىعليه السلام نيز نامه هاى دربسته اهالى نيشابور را، بدون رؤيت آنها پاسخ دادند.(25)
در عصر غيبت صغرى، مهمترين واسطه تحويل نامه هاى شيعيان به امام عصرعليه السلام، سفيران ناحيه مقدسه بودند. البته در مواردى نيز نامه هاى سؤال يا درخواست، به واسطه برخى از خادمان يا كسانى كه به خانه حضرت رفت و آمد مىكردند، به محضرش رسانده مىشد. به عنوان نمونه، محمدبن يوسف شاشى، نامهاى را به وسيله زنى كه به بيت امام عليه السلام رفت و آمد مىكرد؛ به نزد آن حضرت فرستاد و پاسخ گرفت كه بشارت به شفاى بيمارىاش بود.(26)
مدت زمان صدور توقيعات
پس از آن كه سفيران، نامه هاى شيعيان را به امام عليه السلام تحويل مىدادند؛ به طور طبيعى، مدتى مىبايست سپرى شود تا سفير اين مكتوبات را بر امام عليه السلام عرضه كرده، پاسخ آنها را دريافت دارد. اين مدت، در برخى نقلها چند ساعت مثلاً از صبح تا بعد از نماز ظهر(27) و در بعضى نقلها سه روز،(28) و در برخى ديگر به طور مجمل، تعبير بعد ايّامٍ(29) به كار رفته كه حداقل آن، سه روز است. اين مدت، مدت معقول و طبيعى براى عرضه سؤال به وسيله سفير و دريافت جواب بوده است.(30)
خرق عادت در صدور توقيعات
البته در مواردى نيز، ابزار خرق عادت، به ميان آمده و پاسخها در مدت بسيار كوتاهى عرضه مىشد. به عنوان نمونه، در جريان صدور توقيع در لعن شلمغانى، تعبير روايت چنين است: خرج على يدالشيخ ابى القاسم الحسين بن روح رضى الله عنه فى ذى الحجة سنة اثنى عشرة و ثلاثمأة فى ابنابىالعزاقر والمداد رطبٌ لم يجف!(31) كه حاكى از سرعت صدور توقيع و اعلام آن به شيعيان، حتى قبل از خشك شدن جوهر، و نيز حاكى از ارتباط وثيق و تنگاتنگ سفير با ناحيه مقدسه است. در مواردى نيز به محض خطور پرسش به ذهن سؤال كننده، پاسخ متناسب با آن بر صفحه توقيع نقش مىبست! به عنوان نمونه، مىتوان به روايت صدوق از ابوالحسين اسدى اشاره كرد كه در توقيع صادر شده براى وى آمده بود: لعنة الله والملائكة والناس اجمعين على من استحلّ من مالنا درهماً. در اين هنگام، وى با خود گفت: اين لعن مربوط به هر كسى است كه حرامى را حلال بشمارد؛ پس در اين زمينه چه امتيازى براى حضرت حجّت عليه السلام بر ديگران است؟! و وقتى مجدّداً به توقيع نظر كرد، عبارت توقيع را بدين صورت تغيير يافته ديد: لعنة الله والملائكة والناس اجمعين على من اكل من ما لنا درهماً حراماً.(32)
در مواردى، برخى از وكيلان به امر امام عليه السلام، سؤالات را در كاغذى نوشته و زير سجّاده مىنهادند. پس از ساعتى، به ورقه سؤال مراجعه كرده، پاسخها را بر روى آن ثبت شده مىيافتند؛ نظير آنچه درباره محمدبن فرج رخ داد. وى وكيل الوكلاى امام هادىعليه السلام بود و امام به وى فرموده بود: كه براى اخذ پاسخ سؤالاتش، به طريق ياد شده عمل كند.(33)
رابطه توقيعات با اعجاز ناحيه مقدسه، گاه به نحو ديگرى بروز مىكرد. در يك مورد، حسن بن على وجناء، براى اثبات صدق دعوى سفارت حسين بن روح، به محمدبن فضل موصلى - كه منكر اين امر بود - پيشنهاد مىكند با قلم بى دوات، سؤالاتى را روى كاغذ نوشته و به ابن روح دهند تا پاسخ دهد. آنان اين كار را انجام مىدهند، و تا پس از نماز ظهر صبر مىكنند. پس از اين مدت جواب آماده مىشود؛ با كمال شگفتى جوابها را دقيقاً مطابق آن سؤالاتى كه در ذهن داشتند، مىيابند!(34)
در موردى ديگر، ابوغالب زرارى براى عرضه مشكلش به پيشگاه ناحيه مقدسه، به خانه ابن روح مراجعه مىكند و به امر دستيارش، نامش را روى كاغذى مىنويسد. پس از بازگشت، توقيعى بر وى عرضه مىشود كه در آن، ضمن اشاره به مشكل او، بشارت به رفع آن آمده بود!(35)
نقش دستياران امام عصرعليه السلام در صدور توقيعات
شواهدى نيز دال بر آن است كه گاهى پاسخ توقيعات، به وسيله برخى از وكيلان مبرّز ناحيه مقدسه داده مىشد؛ بدون آن كه آنها را به محضر امام عليه السلام عرضه كنند. البته اين امر تحت اشراف سفير و بالتبع خود امام عليه السلام، انجام مىگرفت. به عنوان نمونه، نامه اى در باره يكى از شيعيان قم - كه منكر فرزندش شده و نسبت به همسرش بدبين شده بود - به وسيله برخى از بزرگان اين شهر به ناحيه مقدسه نوشته و ارسال شد. پس از آن كه اين نامه بر سفير سوم عرضه شد، وى بدون نظر به آن، حامل نامه را به نزد ابوعبدالله بزوفرى فرستاد. او نيز در پاسخ گفت: فرزند، فرزند او است؛ و در تاريخ فلان و روز فلان و مكان فلان مواقعه صورت گرفته و به او بگو كه نامش را محمّد بگذارد. آن شخص، پس از بازگشت به قم، جريان را باز گفت.(36)
در صورتى كه پاسخ به توقيعات، از سوى سفير انجام مىگرفت، معمولاً فاصله عرضه سؤال تا صدور جواب، كمتر از زمانى بود كه جواب از سوى ناحيه مقدسه باشد. روايت مربوط به ابوغالب زرارى صريح در اين معنا است.(37)
شواهدى، نشانگر آن است كه گاهى سفير يا دستيار او، مجموعه سؤالات و درخواسته ها را يك جا نوشته، به ناحيه مقدسه عرضه مىكرد و پاسخها نيز در همان برگه و گاه در لابه لاى سطرهاى سؤالات، نوشته مىشد. در روايت شيخ طوسى از ابوغالب زرارى آمده است كه در دوران مخفى شدن و استتار حسين بن روح - كه وى شلمغانى را براى تماس با شيعه به جاى خود نصب كرده بود - ابوغالب به همراه دوستش، به ملاقات شلمغانى رفته، از وى طلب كردند كه با ناحيه مقدسه مكاتبه و براى آنان طلب دعا كند. شلمغانى نيز در برگه اى اين درخواست را درج مىكند. پس از چند روز كه آن دو براى دريافت پاسخ، به نزد او مىروند؛ وى آن برگه را خارج مىكند؛ در حالى كه مسائل بسيارى در آن ثبت و در لابه لاى خطوط سؤال، پاسخ ها نوشته شده بود. از جمله آنها، پاسخ خواسته زرارى و دوستش بود. اين در حالى بود كه زرارى ، از بيان دقيق خواسته اش اجتناب كرده بود؛ ولى در پاسخ ناحيه، اشاره به خواسته وى شده بود كه اصلاح بين وى و همسرش بود.(38) بنا به نقل نجاشى، توقيعات صادره براى محمد بن عبدالله حميرى نيز در لابه لاى سطرهاى سؤالات نگاشته شده بود.(39)
چگونگى دريافت توقيعات از امام عصرعليه السلام
يكى از مباحث اساسى درباره كيفيت صدور توقيعات، نحوه تماس سفير با ناحيه مقدسه و تحويل نامه ها و نحوه دريافت پاسخ آنها است. البته اسلوب و كيفيت عرضه سؤالات و نامه ها به وسيله سفيران بر امام عصرعليه السلام، مجمل است و روايات نيز افق روشنى در اين زمينه، باز نمىكند.(40)
شواهدى حاكى از آن است كه سفيران عصر غيبت صغرى، ملاقاتهاى حضورى با امام عصرعليه السلام داشته اند؛ مثلاً هنگامى كه از سفير اوّل، درباره ملاقاتش با حضرت حُجّت عليه السلام سؤال مىشود، وى در سخنانى همراه با گريه، مىگويد: بله او را ديده ام؛ در حالى كه وصف وى چنين است... .(41) شبيه اين سؤال از سفير دوّم مىشود، و او نيز به همين شكل پاسخ مىگويد.(42) در موردى ديگر، پاسخ مىدهد: بله، آخرين عهد من با وى، در كنار بيت الله الحرام بود؛ در حالى كه به خداوند عرضه مىداشت: خداوندا! آنچه كه به من وعده دادهاى، منجّز فرما.(43)
به طور قطع، سفير سوم و چهارم نيز توفيق ملاقات با شخص حضرت حجّت عليه السلام را به كرّات د اشتهاند. به عنوان مؤيدى بر اين سخن، مىتوان به روايت شيخ طوسى اشاره كرد كه نشانگر صدور توقيع مربوط به لعن شلمغانىبه وسيله ابن روحاست؛ در حالى كه وى در زندان مقتدر عباسى به سر مىبرد!(44) محتمل ترين وجه آن است كه امام، شخصاً و به اعجاز، اين توقيع را در زندان به وى رسانده باشد.
بدين ترتيب، شيوه طبيعى آن است كه خود سفيران به طور سرّى و مخفيانه، با امام عليه السلام ملاقات و نامه هاى حاوى سؤالات را بر حضرتش عرضه كرده باشند. برخى از محققان،(45) براى اين سخن، به دو مرجّح تمسّك كرده اند:
1. غالباً پاسخ سؤالات، با قدرى تأخير عرضه مىشد، كه نشان از حركتى طبيعى در عرضه سؤال بر امام عليه السلام و اخذ جواب دارد؛ و اگر در تمام موارد، صدور توقيعات همراه با اعجاز بود، تأخير حاصل نمىشد.
2. برخى شواهد، حاكى از آن است كه سفيران، بعضى مسائل عقيدتى و دينى را از خود امام عليه السلام شنيده و به ديگران عرضه مىكردند. به عنوان نمونه، مىتوان به سخن حسين بن روح به يكى از شيعيان اشاره كرد - كه درباره سخنان ابن روح و اين كه از جانب خود او است يا از جانب حضرت حجت عليه السلام، ترديد داشت - ابن روح در پاسخ فرمود: اگر از آسمان سقوط كنم و پرندگان مرا بدرند و يا باد مرا به مكان دوردستى پرتاب كند، نزد من محبوب تر از آن است كه از جانب خود سخن گويم. اين كه گفتم، از اصل، و شنيده شده از حجّت عليه السلام است.(46)
پاسخهاى شفاهى
در بيشتر موارد، نامه هاى حاوى سؤالات و يا درخواستهاى شفاهى شيعيان، به طور معمول از طريق صدور توقيعات، پاسخ داده مىشد؛ ولى در مواردى، طبق مصالح، پاسخ به صورت شفاهى، از سوى سفير يا خادم حضرت به سؤال كننده عرضه مىشد.(47) در مواردى، به طريق معجزه آسا شخص سؤال كننده، صدايى مىشنيد؛ بدون آن كه صاحب صدا را ببيند و پاسخ مشكل خود را بدين گونه اخذ مىكرد.(48) در مواردى نيز، به جهت مصالحى، اصلاً پاسخى صادر نمىشد.(49)
چگونگى تحويل توقيعات به وكلا و شيعيان
پرسشى كه در اينجا مطر وى در عصر امام عسكرىعليه السلام، و در عصر نيابت پدرش مىباشد. در روايت مربوط به قاسم بن علاء نيزآمده ح است آن كه، پس از صدور توقيعات، چگونگى تحويل آنها به وكيلان و سپس شيعيان مقيم در ناحيه هاى دوردست، چگونه بوده است؟ گرچه در برخى از روايات، تصريح شده كه پيكهاى مخصوصى، حامل پيامها و توقيعات ناحيه مقدسه به نواحى دور دست بوده اند؛ ولى روايات ديگر در اين باره سكوت كرده و به اجمال گذشته اند. به عنوان نمونه، توقيعات بسيارى به دست ابوالحسين اسدى - كه از بابهاى معروف عصر غيبت صغرى و وكيلالوكلاى منطقه رى و نواحى شرقى ايران بود - صادر شده است.(50)
با توجّه به بعد مسافت بين رى، بغداد و سامراء، اين سؤال مطرح مىشود كه آيا پيكها و وسايطى، حامل توقيعات براى وى بوده اند و يا آن كه خرق عادت و اعجازى، در ميان بوده است؟ البته تا زمانى كه دليلى براى اعجاز نبود، بايد اصل را بر روال طبيعى امور نهاد؛ ولى در مورد قاسم بن علاء- كه وكيل ناحيه آذربايجان بوده و توقيعات متعددى نيز به دست وى صادر شده - روايت شيخ طوسى نشانگر وجود پيك مخصوصى است كه واسطه و رابط بين عراق و مناطقى از ايران همچون آذربايجان بوده است.(51)
بنابراين، مىتوان اين نقل را قرينه و شاهدى، دالّ بر وجود پيكها و وسايط در ايصال و تحويل توقيعات به ساير نواحى دوردست دانست؛ چنان كه روايت ابوالاديان - كه حاكى از ارسال وى به مدائن از سوى امام عسكرىعليه السلام براى تحويل نامه هايى به شيعيان اين منطقه، در اواخر عمر شريف حضرت است - از ديگر مؤيدات اين سخن مىباشد.(52)
البته در مواردى كه شيعيان يا وكيلان، مستقيماً سؤالات خود را در بغداد، بر سفير عرضه مىنمودند، توقيعات را مستقيماً از سفير و يا با يك واسطه، از دستيار او دريافت مىكردند. توقيعات، گاهى به طور خصوصى، صادر و خطاب به اشخاص معينى بود كه سؤال يا درخواستى عرضه مىكردند؛(53)
و گاه شكل عمومى داشت، كه در اين موارد، سفير و دستياران وى موظف بودند آن را بر شيعيان نواحى مختلف عرضه كنند. در اين موارد بود كه توقيع به وسيله افراد مختلف استنساخ مىشد. البته در مورد اوّل نيز گاه از سوى افراد علاقه مند، استنساخ صورت مىگرفت؛ از نمونه هاى توقيعات عمومى، مىتوان به توقيعات صادر شده در لعن و طرد برخى از وكيلان خائن و مدّعيان دروغين بابيّت همچون شلمغانى و غير او اشاره كرد.(54)
استمرار صدور توقيعات و انقطاع آن
توقيعات ناحيه مقدسه در تمامى دوره غيبت صغرى - به استثناى بره هاى كوتاه - به دست سفيران، بابها و وكيلان امام دوازدهم عليه السلام صادر مىشده است. روايت شيخ طوسى، حاكى از استمرار صدور توقيعات در طول اين دوره است. شيخ طوسى درباره سفير اول و دوّم گويد: توقيعات صاحب الامرعليه السلامبه دست عثمان بن سعيد و پسرش محمد، براى شيعيان و خواص اصحاب امام عسكرىعليه السلام خارج مىشد؛(55)
و درباره سفير دوّم گويد: وى به مدت حدود پنجاه سال، متولّى امر سفارت بود و مردم اموال خود را براى وى حمل مىكردند. او نيز توقيعات را براى مردم خارج مىساخت؛ به همان خطّى كه در دوره زندگانى امام عسكرىعليه السلام خارج مىشد.(56) البته تعبير پنجاه سال، با عنايت به دوره فعاليتكه: توقيعات صاحب الزمان عليه السلام به طور مستمرّ به دست ابوجعفر محمدبن عثمان عمرى و پس از وى به دست ابوالقاسم حسين بن روح - قدس الله روحهما - براى وى صادر مىشد.(57)
اين نقلها حاكى از استمرار صدور توقيعات، در عصر سفير دوّم و سوّم است؛ در عين حال، ابوسهل نوبختى در كتاب التنبيه فى الامامة،(58) مدعى است كه پس از شهادت امام عسكرىعليه السلام، براى مدتى بيش از بيست سال، توقيعات حضرت مهدىعليه السلام براى شيعيان خارج مىشد و سپس انقطاعى در صدور اين توقيعات حاصل گرديد. بر اين اساس، برخى از محققان، دوره انقطاع در صدور توقيعات را بين 280 تا 290 ه . ق، و حتى تا پايان دوره سفارت سفير دوّم( 305 ه . ق) برآورد كرده اند؛(59)
ولى با توجّه به شواهدى كه ارائه شد، اين سخن قابل پذيرش نيست. كلام ابوسهل نوبختى نيز قابل حمل بر انقطاع موقّت توقيعات، به علت بروز شرايط حادّ و سخت براى شيعيان در عصر معتمد عباسى است كه اقتضا مىكرد شيعيان، كمتر با سفير مرتبط شوند و سفير نيز به جهت عرضه توقيعات، مجبور به ملاقات با شيعيان نباشد.
روايت شيخ طوسى درباره شرايط عصر معتمد چنين است: در زمان معتمد امر بر شيعيان، جدّاً دشوار و سخت بود و از شمشيرها خون مىچكيد! كمتر كسى نسبت به آنچه براى ابوجعفر عمرى حمل مىشد، اطلاع مىيافت! و به حامل اموال، تنها گفته مىشد: به فلان موضع برو و آنچه آوردهاى تحويل بده؛ بدون آن كه به وى رسيدى داده شود و يا بر چيزى اطلاع حاص كند.(60)
پس از مدتى، صدور توقيعات ادامه يافت و در عصر سفير سوّم نيز توقيعات متعددى از جانب ناحيه مقدّسهبراى شيعيان خارج شد. در عصر سفير چهارم - با توجّه به كوتاهى دوران سفارتش - توقيعات زيادى گزارش نشده است؛ ولى معروفترين توقيع ها در اين عصر، آخرين آنها است كه اعلامگرِ پايان عصر غيبت صغرى بود.(61)
شايان ذكر است كه در عصرغيبت كبرى نيز توقيعاتى از سوى ناحيه مقدسه، خطاب به برخى از بزرگان شيعه، صادر شده كه به عنوان نمونه، مىتوان به توقيعات صادر شده براى شيخ مفيد اشاره كرد.(62) البته برخى از محققان، پيام صادر شده از سوى حضرت حجت عليه السلام براى آيت الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى را نيز از مقوله توقيعات ناحيه مقدسه قلمداد كرده اند.(63)
مضامين نامه ها و توقيعات امامان شيعه عليهم السلام
چنان كه در مباحث پيشين يادآور شديم، نامه ها و توقيعات ائمه عليهم السلام در زمينه هاى مختلف، به طور مستمر به وسيله دستياران و وكيلان آنان، به دست شيعيان مىرسيد. اين نوشته ها، يا پاسخ به سؤال و درخواستى بود، و يا ابتدائاً براى بيان مطلب و راهنمايى و دستورِ عمل، براى شيعيان صادر مىشد، و يا پاسخ به نامه برخى از خلفا و صاحب منصبان عباسى بود.
بررسى مضامين تعداد بسيارى از اين مكتوبات، اين معنا را ثابت مىكند كه امامان شيعه عليهم السلام در هر زمينه ممكنى، مورد مراجعه، مشورت و يارىطلبى از سوى شيعيان بودند؛ و اين، حتى شامل امور بسيار جزئى و شخصىِ زندگى؛ همچون خريد و فروش كنيز يا غلام يا دكّان و اقدام براى فرزند دار شدن و امثال آن مىشد. با بررسى محتوا و مضامين اين مكتوبات، مىتوان آنها را تحت بيست عنوانِ نسبتاً كلى گنجاند، كه ذيلاً بدان مىپردازيم و فهرستى از نمونه هاى متعدد مربوط به هر عنوان را در پىنوشت ارائه خواهيم نمود. عناوين ياد شده عبارت است از:
اعلام تعيين و نصب وكيلان و توثيق و مدح برخى از آنان، و بيان شخصيت ايشان به شيعيان؛(64) انجام دادن راهنمايىهاى لازم نسبت به وكيلان و كارگزاران ائمه عليهم السلام؛(65) پاسخ به سؤالات مختلف دينى، در زمينه هاى فقهى، كلامى، تفسيرى، حديثى، تاريخى و ارائه مواعظ اخلاقى؛(66)
اعلام رسيد وجوه شرعى و اموال تحويل شده به وكيلان ائمه عليهم السلام، و يا طلب وجوه شرعى؛(67)
معرفى امام معصوم عليه السلام به شيعيان؛(68)
دفاع از مظلوم، و بشارت رفع ظلم به شيعيان؛(69)
اعلام خيانت خائنان، غلوّ غاليان، انحراف منحرفان و ردّ بر آنان؛(70)
نامه يك امام به امام بعدى يا به برخى از خلفاى عباسى؛(71)
نهى از امور غير امنيتى و غير شرعى؛(72)
اعلام نفرين امام عليه السلام بر ضدّ مخالفان و افراد منحرف و فاسد؛(73)
حسابرسى و انتقاد از عملكرد برخى افراد؛(74)
پاسخ به درخواستهاى مختلف جزئى، همچون درخواست وجه يا كفن يا دست خط يا تقسيط وجوه شرعى؛(75)
پاسخ به استيذان شيعيان براى امور مختلف شخصى؛ همچون انجام حج، سفر، فرزند دار شدن، خريد و فروش و...؛(76)
پاسخ به طلب دعا از سوى شيعيان در زمينه هاى مختلف؛(77)
اِخبار و پيشگويى از امور مخفى و مافى الضمير افراد، و حوادث جزئى يا كلى آينده؛(78)
اعلام وفات يا تاريخ وفات افراد؛(79)
اعلام نيازهاى شخصى و روزمره امامان عليهم السلام به خادمان؛(80)
پاسخ به بعضى از انتقادات بر ائمه عليهم السلام؛(81)
اعلام عفو و قبول عذر برخى شيعيان؛(82)
پيام تعزيت در رحلت سفير و نماينده امام عليه السلام يا افراد ديگر.(83)
1. رجال كشى، تصحيح حسن مصطفوى، مشهد، 1348 ش، ص 431، ح 807 و 808.
2. همان، ص 436، ح 821.
3. معادن الحكمة، محمدبن محسن فيض كاشانى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، ج 2، صص 147-145، ح135 و ص172، ح141.
4. همچون نامه امام رضاعليه السلام به محمدبن سنان در پاسخ به نامه وى؛ همان، ج 2، ص 150، ح 136 از علل الشرايع، ص 279، ص طبع قم؛
و نامه امام جوادعليه السلام به ابوعلى احمدبن حمّاد مروزى در پاسخ به نامه مفصّل وى؛ همان، ج 2، ص 199، ح 152
و نامه امام جوادعليه السلام به على بن مهزيار اهوازى و مدح او؛ همان، ج 2، ص 200، ح 156، از كتاب الغيبة، شيخ طوسى، بيروت، دارالكتاب الاسلامى، 1412 ق، ص 211؛
و نامه امام هادىعليه السلام به على بن بلال؛ معادن الحكمة، ج 2، ص 235، ح 158 از توحيد صدوق، ص 459؛
و نامه امام هادىعليه السلام به على بن عمرو قزوينى درباره فارس بن حاتم قزوينى؛ همان، ج 2، ص 230، ح 162؛
و نامه امام هادىعليه السلام به محمدبن فرج و هشدار به وى به جهت خطر دستگيرى؛ همان، ج 2، ص 244، ح 170-168 از كافى، ج 1، ص 500؛
و نامه امام عسكرىعليه السلام به اسحاق بن اسماعيل نيشابورى و جمعى ديگر از وكيلان؛ معادن الحكمة، ج 2، ص 266، ح 191 از رجال كشى، ص 575، ح 1088؛
و نامههاى امام عسكرىعليه السلام به عثمان بن سعيد عمرى؛ مناقب آل ابى طالب، محمد بن شهر آشوب سروى مازندرانى، بيروت، دارالاضواء، 1405 ق، ج 4، صص 427 و 428.
5. الخرائج و الجرائح، ابوالحسن سعيد بن هبةالله، قطب الدين راوندى، به تحقيق مؤسسة الامام المهدىعليه السلام، قم، 1409 ق، ج 2، ص 715.
6. معادن الحكمة، ج 2، صص 140 - 137 از رجال كشى، ص 283 و روضه كافى، صص 126 - 124. 7. ر.ك. فرهنگ بزرگ جامع نوين، ترجمه المنجد ج 2، ص 2215.
8. ر.ك. تاج العروس، محمد مرتضى زبيدى، بيروت، دار مكتبة الحياة، بى تا، ج 5 ، ص 549 .
9. درباره موارد ياد شده ر.ك: لغت نامه دهخدا، واژه توقيع.
10. تاج العروس، ج 5، ص 549.
11. ر.ك: معادن الحكمة فى مكاتيب الائمهعليهم السلام، ج 2، ص 266، ح 191 از رجال كشى، ص 575، ح 1088؛ حكى بعض الثقات بنيشابور انّه خرج لاسحاق بن اسماعيل من ابى محمدعليه السلام توقيع....
12. ر.ك. تاريخ الغيبة الصغرى، محمد صدر، بيروت، دارالمعارف، 1400 ق، ص 434؛ و دائرةالمعارف تشيّع، زير نظر حاج سيد جوادى، فانى و خرمشاهى، بنياد فرهنگى شط، تهران، 1369 ش، ج 5، ص 150-153.
13. رجال كشى، ص 513، ح 991.
14. كلمة الامام المهدىعليه السلام، شهيد سيد حسن شيرازى، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ق، ج 1، ص 399.
15. الكافى، ابوجعفر محمدبن يعقوب كلينى، به تصحيح على اكبر غفارى، تهران، 1377 ش، ج 1، ص 513، ح 27.
16. كمال الدين و تمام النعمة، ابوجعفر محمدبن على بن بابويه قمى، به تصحيح على اكبر غفارى، قم انتشارات جامعه مدرسين، 1416 ق، ص 475، ح 25.
17. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 216.
18. در اينباره، ر.ك: تاريخ الغيبة الصغرى، صص 432 - 430.
19. ر.ك. دائرةالمعارف تشيّع، ج 5، صص 153 - 150.
20. رجال كشى، ص 536، ح 1020.
21. همان، ص 525، ح 1007.
22. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 228.
23. همان، ص 185.
24. رجال كشى، ص 436، ح 821.
25. مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 291.
26. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 695، ح 9.
27. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، صص 193 -192.
28. همان، ص 195.
29. همان، ص 184.
30. ر.ك. تاريخ الغيبة الصغرى، صص 437 -435.
31. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 252.
32. كمال الدين و تمام النعمة، ص 522، ح 51؛ الاحتجاج، ابومنصور طبرسى، با تصحيح و تعليق سيد محمد باقر موسوى خرسان، مشهد، نشر مرتضى، 1403 ه ، ص 480.
33. كشف الغمه، على بن عيسى اربَلى، قم، نشر ادب الحوزه، 1364 ش، ج 3، ص 261.
34. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، صص 193 - 192.
35. همان، ص 184؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 480 -479، ح 20.
36. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 187.
37. ر.ك: همان، ص 185.
38. همان، 184.
39. نجاشى در رجال خود، در ذيل عنوان محمد بن عبدالله حميرى چنين آورده: كان ثقة وجهاً كاتَبَ صاحبَ الامرعليه السلام و ساله مسائل فى ابواب الشريعة، قال لنا احمد بن الحسين: وقعت هذه المسائل الىّ فى اصلها والتوقيعات بين السطور...؛ ر.ك. رجال نجاشى، قم، مكتبةالداورى، بىتا، ص 251.
40. ر.ك: تاريخ الغيبة الصغرى، ص 440.
41. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 215.
42. همان، ص 219.
43. همان، ص 221.
44. همان، ص 187.
45. تاريخ الغيبة الصغرى، ص 443.
46. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 199.
47. به عنوان نمونه، در جريان شفا يافتن سرور اهوازى به دعاى ناحيه مقدسه، آمده كه پس از درخواست پدر و عموى وى از حسين بن روح مبنى بر طلب دعا از حضرت حجتعليه السلام براى باز شدن زبان وى، ابن روح بدون تأمل گفت: شما مأمور شدهايد كه به حائر حسينى برويد! ؛ و پس از رفتن به حائر، وى شفا مىيابد؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 188؛
و همچنين اعلام شفاهى نصب حسين بن روح به عنوان جانشين سفير، توسط محمد بن عثمان عمرى به گروهى از بزرگان شيعه؛ كمال الدين و تمام النعمة، 503، ح 33؛ همين طور ارسال شفاهى پيام حضرت حجتعليه السلام به شخصى به نام عقيقى؛ همان، ص 505، ح 36 از ديگر نمونهها هستند.
48. به عنوان نمونه، مىتوان به نقل صدوق از عاصمى درباره فردى اشاره كرد كه در مورد واسطهاى كه بتواند وجوه شرعى را از طريق او به حضرت حجتعليه السلام برساند در حيرت و ترديد بود، كه ناگاه صداى هاتفى را شنيد كه مىگفت: آنچه همراه دارى را به حاجز تحويل ده؛ ولى در مورد فردى ديگر به نام ابومحمد سروى، همين پاسخ به صورت مكتوب خارج شد: كمال الدين وتمام النعمة، ص 498، ح 23؛
و نمونه ديگر مربوط به ابو رجاء مصرى است كه پس از شهادت امام عسكرىعليه السلام در طلب جانشين حضرت از مصر خارج شد و پس از سه سال در منطقه صرياء در نزديكى مدينه، صداى هاتفى را بدون آنكه شخصى را ببيند شنيد كه به وى گفت: اى نصر بن عبد ربّه! به اهل مصر بگو: آيا ايمان شما به رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم پس از ديدن او بود؟!؛ كنايه از اين كه غيبت مهدىعليه السلام نبايد مانع ايمانتان به وى باشد، چنانكه بدون ديدن رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم به وى ايمان آوردهايد! و ابو رجاء گويد: نام پدرم را تا آن لحظه نمىدانستم! چرا كه پس از ولادتم، پدرم رحلت كرده و نوفلى مرا از محل ولادتم در مدائن به مصر برده بود؛ و پس از شنيدن اين ندا، به سمت مصر حركت كردم؛ همان، ص 491، ح 15.
49. به عنوان نمونه، در يك مورد، هنگامى كه فضل همدانى مكاتبهاى به خطّ يكى از فقيهان براى ناحيه مقدسه ارسال مىدارد، پاسخى براى آن صادر نمىشود! و پس از مدتى، معلوم مىشود كه آن فرد به مذهب قرامطه گرديده است؛ الارشاد، شيخ مفيد، بيروت، اعلمى، 1399 ه، ص 353؛
و در موردى ديگر، هنگامى كه ابوجعفر محمد بن على اسود به توصيه على بن بابويه از حسين بن روح مىخواهد كه براى فرزند دار شدن ابن بابويه از ناحيه مقدسه طلب دعا كند، پس از سه روز، بشارت اولادى براى ابن بابويه ابلاغ مىشود! ولى در قبال شبيه همين درخواست از سوى محمد بن على اسود براى خودش، پاسخى نمىآيد! و حسين بن روح به وى مىگويد: راهى براى اجابت درخواست تو وجود ندارد؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 195.
50. ر.ك: كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 257؛ تعبير شيخ طوسى درباره ابوالحسين اسدى و برخى ديگر، همچون احمد بن اسحاق و ابراهيم بن محمد همدانى و احمد بن حمزة بن يسع چنين است: و قد كان فى زمان السفراء المحمودين أقوام ثقات تردُ عليهم التوقيعات من قبل المنصوبين للسفارة من الاصل....
51. همان، ص 189؛ در نقل شيخ طوسى درباره قاسم بن علاء آمده كه: توقيعات ناحيه مقدسه به طور مستمر در عصر سفير دوّم و سوّم براى وى ارسال مىشد؛ ولى هنگامى كه به مدت دو ماه ارسال توقيعات قطع شد، اين امر موجب بروز نگرانى در قاسم بن علاء گشت كه ناگاه خبر آوردند فيج العراق رسيد! و اين واژه، اصطلاحى بود كه بر پيك اعزامى از سوى ناحيه مقدسه اطلاق مىشد؛ و به گفته علامه مجلسى، فيج معرّب پيك است و به معنى قاصد و بريد؛ بحارالانوار، ج 51، ص 303.
52. كمال الدين و تمام النعمة: ص 475، ح 25.
53. نمونههاى متعددى از اين نوع توقيعات در دست است كه در ضمن بحث از مضامين توقيعات، به برخى از آنها اشاره خواهد شد.
54. به عنوان نمونه، ر.ك: كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 187؛ اصرار ناحيه مقدسه بر اظهار توقيع مشتمل بر لعن شلمغانى، به حدّى بود كه على رغم درخواست ابن روح مبنى بر تأخير در اظهار آن به خاطر محبوس بودن ابن روح، ناحيه مقدسه همچنان به اظهار آن تأكيد ورزيده، و از جهت خطرات احتمالى نيز به ابن روح اطمينان خاطر داده بود! و همين طور مىتوان به توقيع عمومى صادر شده از ناحيه امام هادىعليه السلام در لعن و طرد فارس بن حاتم قزوينى اشاره نمود؛ رجال كشى، ص 526، ح 1007 و 1008.
55. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 216.
56. همان، ص 223.
57. همان، ص 189.
58. كمال الدين و تمام النعمة، ص 93؛ فقرات انتهايى كتاب التنبيه فى الامامة از ابوسهل نوبختى توسط شيخصدوق در كمال الدين و تمام النعمة، صص 94 - 88 آمده است.
59. ر.ك: مكتب در فرايند تكامل، دكتر سيد حسين مدرسى طباطبائى، ترجمه هاشم ايزدپناه، ايالاتمتحده، نيوجرسى، نشر داروين، 1374 ش، ص 131.
60. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 179.
61. همان، ص 243 - 242.
62. الاحتجاج، ص 498 – 497.
63. ر.ك: دائرةالمعارف تشيع، ج 5، صص 153 - 150.
64. به عنوان نمونه، نامه امام هادىعليه السلام به شيعيان بغداد و مدائن و قراى سواد در معرفى ابوعلى بن راشد به عنوان وكيل امامعليه السلام در اين نواحى به جاى على بن حسين بن عبد ربّه؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 212؛ رجال كشى، ص 513، ح 992؛ و نامه امام عسكرىعليه السلام به سران شيعه در نيشابور در معرفى ابراهيم بن عبده به عنوان وكيل امامعليه السلام در اين منطقه؛ رجال كشى، ص 509، ح 983 و صص 580 - 575، ح 1088؛
و نامه امام جوادعليه السلام به ابراهيم بن محمد همدانى مبنى بر جانشينى پس از وفات يحيى بن ابى عمران به وكالت قم؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 397؛
و نامه امام جوادعليه السلام در مدح و تمجيد از زكريابن آدم پس از وفات وى؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 211؛
و همينطور، نامه آن حضرت در تمجيد از عبدالعزيز بن مهتدى؛ همان؛ و مدح و توثيق ابوجعفر عمرى و پدرش و شاذان بن نعيم در توقيع ناحيه مقدسه به اسحاق بن يعقوب و محمد بن ابراهيم بن مهزيار اهوازى؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 220؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 485، ح 4؛
و توقيع امام عسكرىعليه السلام به ابوطاهر بن بلال در دفاع از شخصيت و عملكرد وكيل مبرّزش، على بن جعفر و ردّ انتقاد بلالى از عملكرد وى در سفر حجّ؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 212؛
و توقيع مربوط به نصب محمد بن ابراهيم بن مهزيار اهوازى به جاى پدرش توسط ناحيه مقدسه؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 486، ح 8؛ و توثيق و معرفى حاجز بن يزيد وشّاء و اسدى، به عنوان وكلاى مورد اعتماد، به برخى از شيعيان؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 695، ح 10؛ الكافى، ج 1، ص 521، ح 4؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 498، ح 23.
65. به عنوان نمونه، توقيع صادر شده از سوى ناحيه مقدسه در نهى وكيلان از اخذ هرگونه وجهى تا اطلاع ثانوى به خاطر اعزام جاسوسان از سوى وزير عباسى؛ الكافى، ج 1، ص 525، ح 30؛ بحارالانوار، ج 51، ص 310، ح 30؛ اعلام الورى، ج 2، ص 266؛
و توقيع ناحيه مقدسه در نهى از ذكر نام حضرت؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 482، ح 1 و 3؛ و توقيع امام هادىعليه السلام به وكيل مبرزش، محمد بن فرج، مبنى بر وجود خطر دستگيرى براى وى؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 414؛
و توقيع ناحيه مقدسه به حاجز بن يزيد و دستور ارسال ده دينارى كه حاجز فراموش كرده بود؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 493، ح 18؛
و توقيع ناحيه به حسن بن نضرو راهنمايى وى براى تحويل وجوه شرعى به امامعليه السلام؛ الكافى، ج 1، ص 517، ح 4؛
و توقيع ناحيه به محمد بن صالح و دستور اخذ اموال متعلق به ناحيه از بدهكاران؛ همان 1، ص 521، ح 15.
66. در زمينه مسائل فقهى، به عنوان نمونه بنگريد به: توقيع صادر شده از سوى ناحيه مقدسه در پاسخ به سؤالات فقهى ابوالحسين اسدى؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 520، ح 49؛
و توقيع ديگر مبنى بر نهى از اكل اموال امامت؛ همان، ص 522، ح 51 و احتجاج، ص 480؛
و توقيع صادر شده در پاسخ سؤالات فقهى عبدالله بن جعفر حميرى؛ كتاب الغيبة، شيخطوسى، ص 229 و رجال نجاشى، ص 251 و احتجاج، ص 481؛
و توقيع صادر شده براى جعفر بن حمدان؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 500، ح 25؛
و توقيع امام عسكرىعليه السلام به محمد بن صالح خثعمى و پاسخ از سؤال ذهنى وى درباره اكل بطّيخ، بدون آنكه وى سؤال كرده باشد؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 428؛
و پاسخهاى امام رضاعليه السلام به سؤالات فقهى؛ همان، ج 4، ص 355 و 357؛ و پاسخ امام كاظمعليه السلام و امام هادىعليه السلام از سؤال از جواز سجده بر شيشه؛ همان، ج 4، ص 304 و كشف الغمة، ج 3، ص 245 و پاسخ سؤالات احمد بن ابى روح درباره لباس نماز گزار در توقيع ناحيه مقدسه؛ الخرائج والجرائح، ج 2، صص 703 - 702، ح 18؛ بحارالانوار، ج 53، ص 197، ح 23 و ج 66، ص 26 و ج 83، ص 227، ح 16؛
و توقيع صادر شده براى اسحاق بن يعقوب از سوى ناحيه مقدسه؛ كمالالدين و تمام النعمة، ص 483، ح 4؛ و پاسخ امام عسكرىعليه السلام به محمد بن ريان بن صلت درباره خمس؛ الكافى، ج 1، ص 409، ح 6؛ و سؤال از امام كاظمعليه السلام و امام جوادعليه السلام در اين باره؛ همان، ج 1، ص 545، ح 12 و 13؛ و سؤال على بن مهزيار از امام رضاعليه السلام در اين باره؛ همان، ج 1، ص 547، ح 22؛ و توقيع امام جوادعليه السلام به على بن مهزيار درباره خمس و برخى مسائل مربوط به آن؛ همان، ج 1، ص 547، ح 24 ؛ وسائل الشيعه، ج 4، ص 349، ح 5؛ و نامه امام رضاعليه السلام به يكى از تجار فارس و نفى تحليل خمس؛ همان، ج 1، ص 547، ح 25؛
و در زمينه مسايل كلامى، به عنوان نمونه، بنگريد به: توقيع صادر شده براى اسحاق بن يعقوب؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص483، ح 4 و الخرائج والجرائح، ج3، ص 1113؛
و توقيع ناحيه مقدسه در پاسخ به سؤال قميّين از عقيده به تفويض خلق و رزق درباره ائمهعليهم السلام كه توسط على بن احمد دلاّل قمى نقل شده؛ الاحتجاج، ص 471؛ و جريان نامه جعفر كذاب به برخى از قميّين و دعوت به سوى خود، و اعلام اين مسأله توسط احمد بن اسحاق به ناحيه مقدسه،
و توقيع ناحيه براى احمد بن اسحاق در اين باره؛ الاحتجاج، ص 468؛ و سؤال شخصى از ابن روح درباره امام حسينعليه السلام و علت شهادتش، و پاسخ شفاهى وى كه به تصريح خودش از اصل حضرت حجتعليه السلام شنيده شده بود؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، صص 196 و 189؛ الاحتجاج، ص472؛ و سؤال محمد بن اقرع از امام عسكرىعليه السلام درباره احتلام ائمهعليهم السلام و پاسخ آن؛ كشف الغمّه، ج 3، ص 302، الخرائج والجرائح، ج 1، ص 446؛ اثبات الوصية، على بن حسين مسعودى، نجف 1955 م، ص 244؛ الكافى، ج 1، ص 509، ح 12.
و سؤال از امام عسكرىعليه السلام درباره ولايت يا تبرّى از واقفه و پاسخ حضرت؛ كشف الغمة، ج 3، ص 312؛ و سؤال از كيفيت قضاوت حضرت مهدىعليه السلام پس از ظهور و پاسخ امام عسكرىعليه السلام به آن؛ الكافى، ج 1، ص 509، ح 13؛ و سؤال على بن مهزيار درباره فرج و پاسخ امام هادىعليه السلام؛ اثبات الوصيه، ص 259.
و در زمينه مسائل تفسيرى و حديثى و ساير زمينههاى دينى، به عنوان نمونه بنگريد به: پاسخ امام عسكرىعليه السلام به سؤال محمد بن درياب رقاسى از معناى مشكوة؛ كشف الغمة، ج 3، ص 301؛ اثباتالوصية، ص 243؛ و سؤال از تفسير وليجة، و سؤال ذهنى درباره مراد از مؤمنين در آيه ولم يتخذوا من دون الله و لا رسوله و لاالمؤمنين وليجة توبه: 15 و پاسخ هر دو سؤال توسط امام عسكرىعليه السلام؛ الكافى، ج 1، ص 508، ح 9؛
و توضيح معناى حديث حديثنا لا يحتمله الا ملك مقرّب در توقيع امام هادىعليه السلام؛ الكافى، ج 1، ص 401، ح 4؛ و توضيح حديث خُدّامنا و قوّامنا شرار خلق الله در توقيع ناحيه مقدسه به محمد بن صالح همدانى؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 483، ح2؛ بحارالانوار، ج 51، ص 343؛
و تعليم دعاى مناسب براى غيبت حضرت مهدىعليه السلام توسط ابوجعفر عمرى به ابوعلى بن همّام كه به تصريح خود سفراء آنچه مىگفتند مسموع از حضرت بود؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 512، ح 43؛ و مواعظ اخلاقى و كلمات انتقادى امام عسكرىعليه السلام در توقيع به اهالى نيشابور؛ رجال كشى، ص 575، ح 1088؛ و نامه آن جناب به اهالى قم و آبه در فضل ولايت اهل بيتعليهم السلام؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 425؛ و توقيع امام عسكرىعليه السلام به ابوالقاسم هروى؛ الخرائج والجرائح، ج 1، ص 449، ح 35؛ اثبات الوصية، ج 239.
67. به عنوان نمونه، بنگريد به: توقيع حضرت حجتعليه السلام به محمد بن شاذان نيشابورى و اعلام رسيدن پانصد درهمى كه وى فرستاده بود؛ و اخبار از اين كه بيست درهم آن از مال خودش بوده؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 486، ح 5؛ الكافى، ج 1، ص523، ح 23 ؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 697، ح 14؛
و توقيع ناحيه مقدسه درباره خصوصيات مالى كه يكى از شيعيان بلخ ارسال كرده بود؛ و پاسخ حضرت از نامه بى مداد؛ كمال الدين، ص 488، ح 11؛ و توقيع ناحيه به حاجز و امر به ارسال دينارهاى ابورميس كه حاجزفراموش كرده بود؛ همان، ص 493، ح 18؛
و توقيع مربوط به ابوالقاسم بن حليس مبنى بر رسيد وجوه شرعى؛ همان، ص 494، ح 18؛
و توقيع امام جوادعليه السلام به ابن اورمه مبنى بر رسيد اموال ارسال و خصوصيات آن؛ الخرائج والجرائح، ج 1، ص 386، ح 15؛ بحارالانوار، ج 50، ص 52، ح 26؛ اثبات الهداة، ج 6، ص 185، ح 28؛
و توقيع ناحيه مقدّسه به محمد بن حصين كاتب و اعلام رسيد دويست دينار از هزار دينار بدهى وى به ناحيه؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 696، ح 10؛ بحارالانوار، ج 51، ص 294، ح 5 ؛ اثبات الهداة، ج 7، ص 344؛
و توقيع امام عسكرىعليه السلام به على بن محمد بن زياد صميرى مبنى بر رسيد اموال ارسالى توسط وى و پسر عمّش بدون آنكه در نامهاش به حضرت اشاره به اموال او كرده باشد؛ اثبات الوصيّه، ص 247؛ و توقيعات امام عسكرىعليه السلام به حسين بن مختار از حبس، مبنى بر معرفى جانشين و دستورات مالى؛ الكافى، ج 1، ص 312، ح 8 و 9؛
و توقيع ناحيه به ابن عجمى درباره مالى كه براى فرزندش كنار نهاده و فراموش كرده بود و ثلث كل اموال را براى ناحيه قرار داده بود؛ الكافى، ج 1، ص 524، ح 26؛
و توقيع ناحيه درباره دستور پرداخت مستمرّى به دو تن از شيعيان كه احتمالاً از وكلاى ناحيه بودند؛ همان، ج 1، ص 524، ح 24؛ و دستور اخذ اموال متعلق به ناحيه مقدسه در توقيع به محمد بن صالح؛ همان، ج 1، ص 521، ح 15؛
و توقيع ناحيه مقدسه به بدر، غلام احمد بن حسن، و دستور ارسال هفتصد دينارى كه يزيد بن عبدالله براى ناحيه وصيت كرده بود؛ همان، ج 1، ص 522، ح 16؛
و توقيع ناحيه به محمد بن جعفر اسدى و امر به قبض دكانهاى متعلق به ناحيه مقدسه از محمد بن هارون همدانى؛ كشف الغمة، ج 3، ص 348؛
و توقيع ناحيه مقدسه به يكى از شيعيان اهل قُراى سواد و ردّ وجوه شرعى ارسالى به خاطر آميختگى آن با اموال پسر عمويش؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 486، ح 6.
68. به عنوان نمونه، بنگريد به: توقيع امام عسكرىعليه السلام به ابوطاهر بلالى در معرفى جانشين خود؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 499، ح 24؛ الكافى، ج 1، ص328، ح 1؛
و توقيع ناحيه مقدسه به احمد بن خضركه در طلب حُجّت زمانش بود؛ در اين توقيع آمده است: من بحث فقد طلب و من طلب فقد دُلَّ، و من دُلّ فقط اشاط، و من اشاط فقد اشرك؛ لذا وى منصرف از طلب شد و بازگشت؛ چرا كه عصر، عصر غيبت بود و بروز حضرت براى شيعيان، خطر آفرين؛ همان، ص 509، ح 39؛
و توقيع امام هادىعليه السلام به على بن عمرو و ابوبكر فهفكى و شاهويه بن عبدالله جلاب در معرفى فرزند بزرگترش به عنوان جانشين؛ الارشاد، ص 336؛ اثبات الوصية، ص 237؛ الكافى، ج 1، ص 326؛ ج 5 و 1، ص 328؛
و توقيع امام هادىعليه السلام كه حاوى وصيت آن جناب درباره جانشينى امام عسكرىعليه السلام بود و آنرا هنگام رحلت به خادمش سپرد؛ و او نيز ده نسخه استنساخ نمود و به سران شيعه داد؛ كشف الغمة، ج 3، ص 234؛ الكافى، ج 1، ص 324، ح 2؛ و پاسخ مكتوب امام رضاعليه السلام به ابن قياما واسطى و اخبار از تولّد امام جوادعليه السلام در آينده به عنوان جانشين آن جناب؛ كشف الغمة، ج 3، ص 199؛
و توقيعات امام كاظمعليه السلام از حبس به حسين بن مختار و على بن يقطين در معرفى امام رضاعليه السلام به عنوان جانشين؛ الكافى، ج 1، ص312، ح 8 و 9 و 10.
69. به عنوان نمونه، بنگريد به: توقيع امام عسكرىعليه السلام به شفيع خادم، وكيل حضرت در مصر، و امر به استرداد زمين غصب شده متعلق به سيف بن ليث؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 433؛ الكافى، ج 1، ص 511، ح 18؛
و نامه شكايتآميز محمد بن حجر به امام عسكرىعليه السلام درباره دو نفر كه وى را مورد اذيت قرار مىدادند؛ و پاسخ آن جناب و بشارت به مرگ آن دو؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 433؛ الكافى، ج 1، ص 513، ح 25؛
و نامه ايوب بن نوح به امام هادىعليه السلام در مورد اذيّت جعفر بن عبدالواحد قاضى و پاسخ حضرت مبنى بر رفع اذيت وى ظرف دو ماه؛ كه نهايتاً با عزل وى از كوفه، وعده حضرت محقق شد؛ كشفالغمة، ج 3، ص 247؛
و نامه محمد بن ريّان به آن حضرت و شكوه از اذيت يك دشمن و پاسخ حضرت كه مشتمل بر بشارت به رفع ظلم از وى بود! و سرانجام شخص مزبور به بدترين وضع و با ذلّت و فقر از دنيا رفت؛ همان، ج 3، ص 251؛ و بشارت امام عسكرىعليه السلام به سميع مسمعى درباره نزديكى خلاصى از اذيت همسايهاش؛ الخرائج والجرائح، ج 1، ص 447، ح 33؛
و توقيع امام هادىعليه السلام در تبرئه محمد بن اورمه قمى از اتهام غلوّ؛ رجال علامه حلّى، نجف، مطبعة الحيدرية، 1381 ق، ص 253.
70. به عنوان نمونه، توقيعات امام هادىعليه السلام درباره غلاتى همچون نميرى و ابن حسكة و ابن بابا و يقطينى و فارس بن حاتم در رجال كشى، صص 519 - 516، ح 997 - 994، و ص 520، ح 999 و 1000؛
و توقيع امام جوادعليه السلام درباره احمد بن محمد سيّارى؛ رجال كشى، ص 606، ح 1128؛
و توقيع ناحيه مقدسه در اعلام لعن و انحراف هلالى و شريعى و نميرى و بلالى و شلمغانى؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 214؛ بحارالانوار، ج 50، ص 307؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 489، ح 12؛ الاحتجاج، ص474؛
و توقيع ناحيه مقدّسه به سفير اوّل و دوّم در ردّ دعاوى عمويش، جعفر كذاب؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 510، ح 42؛ و همينطور، توقيع ديگرى از ناحيه مقدسه به احمد بن اسحاق قمى در ردّ دعاوى جعفر؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، صص 174 و 218؛ و ردّ صاحب زنج در توقيع امام عسكرىعليه السلام به محمد بن صالح خثعمى؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 428.
71. به عنوان نمونه، بنگريد به: نامه امام رضاعليه السلام به امام جوادعليه السلام كه از مكه توسط محمد بن ميمون به مدينه فرستاده شد، و اين در دوران صباوت و كودكى امام جوادعليه السلام بود؛ به نحوى كه موفّق خادم، حضرت را در گهواره حمل مىنمود! الخرائج والجرائح، ج 1، ص 372، ح 1؛
و نامهاى ديگر در عيون اخبار الرضاعليه السلام، ج 2، ص 83 و تفسير عيّاشى، ج 1، ص 131؛ و سؤال كتبى مأمون از امام رضاعليه السلام درباره حقيقت اسلام و پاسخ مفصل حضرت؛ معادنالحكمة، ج 2، ص 152، ح137.
72. به عنوان نمونه، بنگريد به: توقيع امام عسكرىعليه السلام به محمد بن على سمرى و هشدار نسبت به خطر قريب الوقوع؛ كشف الغمة، ج 3، ص 295 و تصميم احمد بن عمر حلال بر قتل اخرس به خاطر بدگويى وى نسبت به امام كاظمعليه السلام و توقيع امام كاظمعليه السلام مبنى بر نهى وى از انجام تصميم مذكور؛ و سرانجام پس از مدت كوتاهى، اخرس، خود به هلاكت رسيد؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 651، ح 3؛ بحارالانوار، ج 48، ص 59، ح 69؛
و توقيع ناحيه مقدسه در منع وكيلان از اخذ وجوه شرعى تا اطلاع ثانوى به خاطر توطئه وزير عباسى بر ضد آنان با ارسال تعدادى جاسوس نزد وكيلان؛ بحارالانوار، ج 51، ص 310، ح 30؛ الكافى، ج 1، ص 525، ح 30.
73. به عنوان نمونه، بنگريد به: نفرين امام عسكرىعليه السلام بر ضد مستعين و اعلام آن به ابى عبدالله بن طاهر؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، صص 430 - 429، ح 8 ؛ كشف الغمة، ج 2، ص 428؛ اثبات الهداة، ج 6، ص 318، ح 66؛ بحارالانوار، ج 50، ص 248، ح 2.
74. ر.ك: به كمال الدين و تمام النعمة، ص 486، ح 6 و ص 490، ح 13.
75. به عنوان نمونه، بنگريد به: سؤال على بن محمد بن اسحاق اشعرى از ناحيه درباره حملى كه همسرش مدعى بود از او نيست. و همينطور درخواست تقسيط پرداخت قيمت خانهاى كه وى براى ناحيه مقدسه فروخته بود؛ و پاسخ مثبت ناحيه درباره درخواست تقسيط و سكوت درباره سؤال از حمل، چرا كه اصلاً حملى در ميان نبود؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 497، ح 19؛ و درخواست ابراهيم بن فرج از ناحيه درباره نام فرزندش؛ همان، ص 498، ح 22 و درخواست مشابه از امام عسكرىعليه السلام و پاسخ حضرت كه: سمِّه جعفراً و كَنِّه بأبى عبدالله؛ كشف الغمة، ج 3، ص 293؛
و توقيع امام هادىعليه السلام به ايوب بن نوح: اذا وُلد لك فسَمِّه محمّداً؛ همان، ج 3، ص 246؛ و درخواست احمد بن اسحاق قمى از امام عسكرىعليه السلام نمونهاى از دست خط شريف حضرت را، و پاسخ مثبت آن جناب؛ الكافى، ج 1، ص 513، ح 27؛
و توقيع ناحيه در پاسخ به درخواست كفن توسط على بن محمد صيمرى بدين مضمون كه: انه يحتاج اليه سنة ثمانين أو احدى و ثمانين ترديد از راوى است؛ و در همان سال، يك ماه قبل از مرگش، ناحيه مقدس كفنش را ارسال نمود؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 501، ح 26؛ الارشاد، ص 356.
76. به عنوان نمونه، بنگريد به: استيذان يكى از شيعيان با كنيه ابوجعفر، از ناحيه مقدسه درباره تطهير فرزند تازه متولد شدهاش در روز هفتم ولادت، و پاسخ منفى ناحيه، و مردن طفل در روز هفتم يا هشتم، و توقيع مجدّد ناحيه و بشارت به دو فرزند ديگر، و امر به نام نهادن يكى به احمد و ديگرى به جعفر؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 704، ح 21؛ الكافى، ج 1، ص 522، ح 17؛ الارشاد، ص 355؛ و استيذان وى خروج براى حجّ را، و پاسخ منفى ناحيه؛
و توقيع ديگر و بشارت به انجام حجّ در سال بعد؛ كشف الغمة، ج 3، ص 348؛ و استيذان محمد بن صالح از ناحيه مقدسه در مورد استيلاد يكى از كنيزانش، و پاسخ مثبت ناحيه به ضميمه اين جمله: ويفعل الله ما يشاء! پس از حامل شدن، كنيز مزبور سقط كرده و خود نيز مىميرد؛ الكافى، ج 1، ص 524، ح 25؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 489، ح 12؛ واستيذان على بن محمد شمشاطى از ناحيه مقدسه براى سفر با قافله يمينىها و نهى ناحيه از آن، و حمله راهزنان به آن قافله؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 491، ح 14؛ و شبيه آن در مورد على بن حسين يمانى؛ الارشاد، ص 352؛ كشف الغمة، ج 3، ص 344.
نهى امام عسكرىعليه السلام از خريد كنيزى به خاطر جنون او و كوتاهى عمرش؛ اثبات الوصية، ص 242. 77. به عنوان نمونه، بنگريد به: درخواست قاسم بن علاء از ناحيه مقدّسه، دعا براى فرزندانش را، و عدم پاسخ، و مردن همه آنها، و درخواست مجدّد براى فرزندش، حسين، و پاسخ مثبت ناحيه؛ الارشاد، ص 352؛ و دعاى ناحيه براى شفاى زخم ناسور محمد بن يوسف شاشى؛ الكافى، ج 1، ص 519، ح 11؛ كشفالغمة ج 3، ص 344 ؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 695؛
و توقيع امام عسكرىعليه السلامبه محمد بن حسن، و دعا براى شفاى چشم وى؛ مناقب آل ابىطالب، ج 4، ص 435؛ الكافى، ج 1، ص 510، ح 17؛ و آموختن طريق مداواى حكم بن يسار مروزى كه بصورت مذبوح رها شده بود، توسط امام جوادعليه السلام؛ همان، ج 4، ص 397؛
و توقيع امام عسكرىعليه السلام درباره مداواى تب با آويختن آيه يا نارُكونى برداً و سلاماً على ابراهيم؛ كشف الغمة، ج 3، ص 288.
78. به عنوان نمونه، بنگريد به: اِخبار امام عصرعليه السلام به محمد بن ابراهيم بن مهزيار درباره ماوقع آنچه وى و پدرش درباره اموال ناحيه گفته و كرده بودند؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 487، ح 8؛
و توقيع ناحيه مقدسه و اخبار از بقاء يا موت حمل در موارد متعدد؛ همان، ص 489، ح 12 و ص 492، ح 15؛ و شرح آنچه در يكى از مجالس شيعيان گذشته بود در توقيعى از ناحيه مقدّسه؛ همان، ص 498، ح 22؛ و اخبار ناحيه مقدسه از ميزان دقيق وجوه شرعى به محمد بن شاذان بن نعيم؛ همان، ص 509، ح 38؛ طلب كردن ناحيه مقدّسه 700 دينار متعلق به ناحيه را، از بدر، غلام احمد بن حسن؛ الارشاد، ص 354؛ و اخبار امام عسكرىعليه السلام از عدم بروز كم آبى و عطش در سفر حج، در توقيع به ابوعلى طهرى؛ همان، ص 342؛ كشف الغمة، ج 3، ص 286؛ و اخبار ناحيه مقدسه از فراموشى تحويل شمشير متعلق به ناحيه توسط مرد آوجى؛ الارشاد، ص 355؛ كشف الغمة، ج 3، ص 350؛ الكافى، ج 1، ص 523، ح 20؛ و اخبار امام عسكرىعليه السلام از مسأله فراموش شده توسط سائل؛ الخرائج والجرائح، ج 1، ص 431، ح 10؛ و اعلام انتهاى عصر غيبت صغرى در توقيع به سفير چهارم؛ اعلام الورى، ج 2، ص 260.
79. به عنوان نمونه، بنگريد به: اخبار امام هادىعليه السلام از شهادت ابو على بن راشد وابن بندو عاصمى در توقيع به محمد بن فرج؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، صص 213 - 212؛ و اخبار ناحيه مقدسه از موت حاجز؛ الخرائج والجرائح، ج 2، ص 696؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 488، ح 9؛
و توقيع ناحيه مقدسه به سفير چهارم و اعلام تاريخ وفات او؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 516، ح 44؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 242؛ اعلام الورى، ج 2، ص 260؛
و توقيع مشابه ناحيه به قاسم بن علاء، وكيل آذربايجان؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 189؛ و اخبار امام عسكرىعليه السلام از قتل معتز و مهتدى و مستعين؛ الارشاد، صص 340 و 344؛ مناقب آل ابى طالب، صص 432 و 436؛ الخرائج والجرائح، ج 1، ص 451؛ اثبات الوصية، صص 240 و 242؛ الكافى، ج 1، 506، ح 2 و 1؛ ص 510، ح 16.
80. به عنوان نمونه، بنگريد به: توقيع امام جوادعليه السلام به محمد بن فضل صيرفى و اعلام حوائج شخصى؛ الخرائج والجرائح، ج 1، ص 387، ح 16؛ و كتابت حوائج شخصى براى على بن يقطين توسط امام كاظمعليه السلام؛ رجال كشى، ص 434، ح 819؛ ص 269، ح 484.
81. به عنوان نمونه، بنگريد به: توقيع امام عسكرىعليه السلام به نعمانى، و نكوهش از غلطگيرى وى از نامه حضرت؛ وى مدعى شده بود كه در نامه حضرت غلط نحوى وجود دارد و حضرت در پاسخ نوشت: ما بالُ قوم يلحنوننا، وان الكلمة تتكلّم بها ننصرف على سبيعين وجها فيها كلّها المخرج منها والحجة؛ اثبات الوصية، ص 244.
82. به عنوان نمونه، بنگريد به: توقيع ناحيه مقدسه در قبول استغفار و اعتذار حسن بن فضل همدانى به خاطر ردّ هديه حضرت؛ الارشاد، ص 353؛ الكافى، ج 1، ص 520، ح 13.
83. به عنوان نمونه، بنگريد به: توقيع ناحيه مقدسه به سفير دوم در تعزيت رحلت سفير اوّل؛ كمال الدين و تمام النعمة، ص 510، ح 41 ؛ كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص 219؛ الاحتجاج، ص 481؛ و توقيع ناحيه مقدسه در تعزيت فوت وكيل مصر كه براى فرستاده وى ارسال شد؛ و ضمن اخبار از وفات او، از نحوه برخورد وى با وجوه شرعى موجود در نزدش خبر داده شده بود؛ الكافى، ج 1، ص 523، ح 19.
mehdi0014کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها :
287351
|
تاریخ عضویت :
مرداد 1389
زنان در غيبت صغرى
در دوران سخت غيبت صغرى، در روزهايى كه شيعيان پس از دویست و شصت سال با يك آزمايش بزرگ روبه رو بودند و مى بايست با غيبت امام خوكنند، یك زن به عنوان مفزع وپناه معرفى مى شود وآن مادر بزرگوار امام حسن عسكرى (ع) است .
در اين دوره، اگر چه امام هادى وامام حسن عسكرى (ع)، زمينه غيبت را از پيش فراهم كرده بودند وشخصيت هاى مورد اعتمادى همانند عثمان بن سعيد عمرى وپسرش محمد بن عثمان را به عنوان وكيل معرفى كرده بودند، به دلايلى از موقعيت مادر امام حسن عسكرى(ع)، معروف به جده استفاده شد و وى پناه شيعه معروف گرديد.
ازگفت وگوى احمد بن ابراهيم با حكيمه دختر امام جواد(ع) برمى آيدكه پس ازگذشت دو سال از رحلت امام حسن عسكرى (ع)، همچنان بسيارى ازكارها به دست مادر بزرگوار امام حسن عسكرى (ع) انجام مى شده است، ولى در حقيقت از طرف حضرت حجةبن الحسن (ع) و به فرمان آن حضرت صورت گرفته است .
شيخ صدوق( ره) ، از احمد بن ابراهيم نقل كرده است كه در سال 262ق. بر حكيمه دختر امام جواد(ع) وارد شدم و از پس پرده با وى سخن گفتم و از او درباره اعتقادش به امامان پرسيدم . او همه آن ها را يكايك شمرد وآنگاه حجة بن الحسن بن على را نيز نام برد ...
از او پرسيدم: اين فرزندكجاست؟ گفت: در پس پرده غيب است. گفتم پس شيعه به چه كسى پناه ببرد؟ گفت: به جده، مادر امام حسن عسكرى (ع). سپس افزود: اين دستور از سوى امام حسن عسكرى (ع) و به پيروى از امام حسين (ع) صورت گرفته است. زيرا امام حسين (ع) در ظاهر براى حفظ جان فرزندش امام سجاد(ع) به خواهرم زينب كبرى (ع) وصيت كرد و درنتیجه تا مدتى هرآن چه از امام زين العابدين (ع) صادر مى شد به حضرت زينب (ع) نسبت داده مى شد تا امر پنهان باشد و حساسيت ها نسبت به امام سجاد(ع)کمتر شود. اين امتياز براى جده باقى بود تاآنكه كسانى مانند عثمان بن سعيد ودیگر سفرا و نايبان خاص امام زمان (ع) در بين شيعيان شناخته شدند ومنزلت يافتند.
پس از شهادت امام عسكرى (ع) يك بانو نظر دستگاه خلافت بنى عباس را نسبت به تعقيب امام زمان تغيير داد . نوشته اند پس ازگزارش جعفركذاب، كه در خانه امام حسن عسكرى (ع)، فرزند خردسالى ازآن حضرت باقى مانده است، آن ها به خانه امام هجوم بردند وپس از دستگيرى صيقل( يكى ازكنيزان امام) فرزند خردسال را از او مطالبه كردند.
او نخست انكاركرد وآنگاه براى اينكه موضوع براى آن ها پوشيده ماند، گفت: من حامله هستم. از اين روآن كنيز را به دست أبى الشوارب قاضى وقت، سپردند تا از او مراقبت كند. در مدتى كه صيقل زير نظر قاضى نگهدارى مى شد، دستگاه خلافت با مرگ) عبيد بن خاقانى وشورش صاحب الزنج روبه رو شد وصيقل از وضعيت آشفته سود جست وفرار كرد. (1)