گفتگو با امام زمان (عج)
منتظر در منظر آن يار كيست ؟
منتظر بايد به راه منتظر
بگذرد از هستي و از جان و سر
گر بيايد آن امام با وفا
در همين تهران ما پرسد ز ما
كو نشان شيعگي شهرتان
تا نمايم من دعايي بهرتان
خويش را در محلكه انداختيد
كه امام خويش را نشناختيد
گوييا درس جديدي خوانده ايد
غافل از رسم مريدان مانده ايد
زود آدم هاي دنيايي شديد
با گناه خود پزيرايي شديد
رفت از ياد شما آن روزها
گريه هاو ناله هاو سوزها
دوري از راه سعادت مي كنيد
غفلت از شوق شهادت مي كنيد
يك نفر بي جرم و بي تقصير نيست
اين كدورت ها كه بي تاًثير نيست
عفت و شرم وحيا ، ايمان چه شد ؟
غيرت ناموسي مردان چه شد ؟
نان شبه لقمه ي مردم شده
چادر زن هاي شيعه گم شده
كو حجاب فاطميه بانوان ؟
كو مرام خالص نسل جوان؟
نيست از حجرم دلي غرق ملال
بسكه كرديد هر حرامي را حلال
نيست يك خانه نجيب و بي گناه
تا شبي آنجا بگيرم من پناه
من امامم سر پناه من كجاست ؟
هياًتي ها جايگاه من كجاست ؟
واي در هياًت اگر غفلت كني
از زنا بدتر است اگر غيبت كني
عمرتان صرف سخن چيني شده
درلباس دين بر بي ديني شده
من چراغ و ريسه مي خواهم چه كار
شيعه مي خواهم كه باشد پاي كار
شيعه خالص به دنبال من است
دائمافكر من و آل من است
منتظر باشيد تاآيم ز راه
بي پناهان را دهم آخر پناه
من دعا گوي شما هستم ولي
از شما خواهم گدايي از علي (ع)
راه جرم مرتضي راه من است
هركه در اين راه باشد ايمن است
منتظر بايد به راه منتظر
بگذرد از هستي و از جان و سر
گر بيايد آن امام با وفا
در همين تهران ما پرسد ز ما
كو نشان شيعگي شهرتان
تا نمايم من دعايي بهرتان
خويش را در محلكه انداختيد
كه امام خويش را نشناختيد
گوييا درس جديدي خوانده ايد
غافل از رسم مريدان مانده ايد
زود آدم هاي دنيايي شديد
با گناه خود پزيرايي شديد
رفت از ياد شما آن روزها
گريه هاو ناله هاو سوزها
دوري از راه سعادت مي كنيد
غفلت از شوق شهادت مي كنيد
يك نفر بي جرم و بي تقصير نيست
اين كدورت ها كه بي تاًثير نيست
عفت و شرم وحيا ، ايمان چه شد ؟
غيرت ناموسي مردان چه شد ؟
نان شبه لقمه ي مردم شده
چادر زن هاي شيعه گم شده
كو حجاب فاطميه بانوان ؟
كو مرام خالص نسل جوان؟
نيست از حجرم دلي غرق ملال
بسكه كرديد هر حرامي را حلال
نيست يك خانه نجيب و بي گناه
تا شبي آنجا بگيرم من پناه
من امامم سر پناه من كجاست ؟
هياًتي ها جايگاه من كجاست ؟
واي در هياًت اگر غفلت كني
از زنا بدتر است اگر غيبت كني
عمرتان صرف سخن چيني شده
درلباس دين بر بي ديني شده
من چراغ و ريسه مي خواهم چه كار
شيعه مي خواهم كه باشد پاي كار
شيعه خالص به دنبال من است
دائمافكر من و آل من است
منتظر باشيد تاآيم ز راه
بي پناهان را دهم آخر پناه
من دعا گوي شما هستم ولي
از شما خواهم گدايي از علي (ع)
راه جرم مرتضي راه من است
هركه در اين راه باشد ايمن است
هميشه منتظرت هستم
بي آن كه در ركود نشستن باشم
هميشه منتظرت هستم
چونان كه من
هميشه در راهم
هميشه در حركت هستم
هميشه در مقابله
تو مثل ماه
ستاره
خورشيد
هميشه هستي
و مي درخشي از بدر
و مي رسي از كعبه
و ذوالفقار را باز مي كني
و ظلم را مي بندي
هميشه منتظرت هستم
اي عدل وعده داده شده.
اين كوچه
اين خيابان
اين تاريخ
خطي از انتظار تو را دارد
و خسته است
تو ناظري
تو مي داني
ظهور كن
ظهور كن كه منتظرت هستم
ظهور كن كه منتظرت هستم
طاهره صفارزاده
بي آن كه در ركود نشستن باشم
هميشه منتظرت هستم
چونان كه من
هميشه در راهم
هميشه در حركت هستم
هميشه در مقابله
تو مثل ماه
ستاره
خورشيد
هميشه هستي
و مي درخشي از بدر
و مي رسي از كعبه
و ذوالفقار را باز مي كني
و ظلم را مي بندي
هميشه منتظرت هستم
اي عدل وعده داده شده.
اين كوچه
اين خيابان
اين تاريخ
خطي از انتظار تو را دارد
و خسته است
تو ناظري
تو مي داني
ظهور كن
ظهور كن كه منتظرت هستم
ظهور كن كه منتظرت هستم
طاهره صفارزاده
نیمه های شبی
در سکوتی دل انگیز و جانبخش,
خلوتی, غمزدا, روح پرور,
راحت, ارام, دور از هیاهو,
ناله مرغ شب, میرسید از فضاهای بس دور
منظر کوه پر برف, چهره سیمگون بیابان, ز مهتاب
خواب را دور کرد از دو چشمم
میزد از دور چشمک ستاره,
اسمان بود صاف و فریبا
در کنار افق, نور مهتاب,
بود بر بستر رود, مواج
در زمانهای دور و گذشته,
عصر خلقت, عصر پیدایش اسمانها و زمینها,
عصر حاضر, حال, اینده, فردا و فردا
در جهانهای پر نور و روشن,
در زوایای تاریک, تاریک
گرم در جستجو بود...
در دل جنگل و دشت و هامون, پرسه میزد
در خروشنده دریای بس ژرف, غرقه میشد
چرخ می خورد
اوج می یافت
در کهکشانها
تا سر از راز هستی درارد
تا به گمگشته اش دست یابد
تا شود اگه از سوی بی سو
همچو عاشق به دنبال معشوق
هر کجا روزنی دید, سر زد
تا ببیند کجا گشته پنهان ان دل ارا,
در جهان درختان و گلها, فرو رفت
برگها را یکایک ورق زد
هر کجا لاله ای دید بوئید
تا برد بو به منزلگه او
از کبوتر, پرستو, قناری,
سنگها و خار و خس ها,
ابرها, رعدها, ماه و خورشید,
انچه در اسمان و زمین بود,
هر که را, هر کجا دید پرسید
کیست او...
چیست او...
کو نشانش...
در کجا می توان دید او را...
من زده تکیه بر تخته سنگی,
خسته و مات, گیج و حیران,
فکرتم گرم کاوش, مات و مبهوت,
ره به جایی نمی برد و دائم,
کیست او...
چیست او...
کونشانش...
بر زبانش...
ناتوان, خسته, درمانده, تنها
غرق در دریای حیرت, که ناگاه,
گشت برپا خروشی ز اشیاء
یکصدا جمله فریاد کردند
ما همه دلدادگان کوی اوئیم
ما همه در فراق بوی اوئیم
چشم دل, گر تو را باز باشد,
هیچ جا غیر او را نبینی
دیدگان را به هر سو کنی باز,
غیر ان خوبرو را نبینی...
در سکوتی دل انگیز و جانبخش,
خلوتی, غمزدا, روح پرور,
راحت, ارام, دور از هیاهو,
ناله مرغ شب, میرسید از فضاهای بس دور
منظر کوه پر برف, چهره سیمگون بیابان, ز مهتاب
خواب را دور کرد از دو چشمم
میزد از دور چشمک ستاره,
اسمان بود صاف و فریبا
در کنار افق, نور مهتاب,
بود بر بستر رود, مواج
در زمانهای دور و گذشته,
عصر خلقت, عصر پیدایش اسمانها و زمینها,
عصر حاضر, حال, اینده, فردا و فردا
در جهانهای پر نور و روشن,
در زوایای تاریک, تاریک
گرم در جستجو بود...
در دل جنگل و دشت و هامون, پرسه میزد
در خروشنده دریای بس ژرف, غرقه میشد
چرخ می خورد
اوج می یافت
در کهکشانها
تا سر از راز هستی درارد
تا به گمگشته اش دست یابد
تا شود اگه از سوی بی سو
همچو عاشق به دنبال معشوق
هر کجا روزنی دید, سر زد
تا ببیند کجا گشته پنهان ان دل ارا,
در جهان درختان و گلها, فرو رفت
برگها را یکایک ورق زد
هر کجا لاله ای دید بوئید
تا برد بو به منزلگه او
از کبوتر, پرستو, قناری,
سنگها و خار و خس ها,
ابرها, رعدها, ماه و خورشید,
انچه در اسمان و زمین بود,
هر که را, هر کجا دید پرسید
کیست او...
چیست او...
کو نشانش...
در کجا می توان دید او را...
من زده تکیه بر تخته سنگی,
خسته و مات, گیج و حیران,
فکرتم گرم کاوش, مات و مبهوت,
ره به جایی نمی برد و دائم,
کیست او...
چیست او...
کونشانش...
بر زبانش...
ناتوان, خسته, درمانده, تنها
غرق در دریای حیرت, که ناگاه,
گشت برپا خروشی ز اشیاء
یکصدا جمله فریاد کردند
ما همه دلدادگان کوی اوئیم
ما همه در فراق بوی اوئیم
چشم دل, گر تو را باز باشد,
هیچ جا غیر او را نبینی
دیدگان را به هر سو کنی باز,
غیر ان خوبرو را نبینی...
چه جمعه ها که يک به يک غروب شد نيامدي
چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدي
چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدي
كي شود بينم رخ ماه دل آراي ترا ***تا كشم بر ديدگان خاك كف پاي ترا
سر به بالين با اميد ديدن رويت نهم ***تا مگر در خواب بينم روي زيباي ترا
گاهگاهي گر شوم بيدار اندر نيمه شب*** از خدا پيوسته بنمايم تمناي ترا
زخم ها دارم به دل از داغ هجران رخت*** كي شود شامل شوم لطف و تسلاي ترا
از خدا خواهم فزون گرداند از لطف و كرم*** بر دل مسكين من مهرو و تولاي ترا
با دلي سوزان براهت منتظر بنشسته ام*** تا خدا قسمت كند روزي تماشاي ترا
سر به بالين با اميد ديدن رويت نهم ***تا مگر در خواب بينم روي زيباي ترا
گاهگاهي گر شوم بيدار اندر نيمه شب*** از خدا پيوسته بنمايم تمناي ترا
زخم ها دارم به دل از داغ هجران رخت*** كي شود شامل شوم لطف و تسلاي ترا
از خدا خواهم فزون گرداند از لطف و كرم*** بر دل مسكين من مهرو و تولاي ترا
با دلي سوزان براهت منتظر بنشسته ام*** تا خدا قسمت كند روزي تماشاي ترا
برگرد بي تو بغض فضا وا نمي شود
يك شاخه ياس عاطفه پيدا نمي شود
در صفحه دلم تو نوشتي صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمي شود
بي تو شكست پنجره رو به آسمان
غم در حريم آبي دل جا نمي شود
درياي تو پناه نگاه شكسته است
هر دل كه مثل قلب تو دريا نمي شود
مي خواستم بچينم ار آن سوي دل گلي
اما بدون تو كه گلي وا نمي شود
درديست انتظار كه درمان آن توئي
اين درد تلخ بي تو مداوا نمي شود
زيباترين گلي كه پسنديده ام توئي
گل مثل چشمهاي تو زيبا نمي شود
شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در كنار ياد تو تنها نمي شود
گلدان ياس بي تو شكست و غريب شد
گلدان بدون عشق شكوفا نمي شود
باران كوير روح مرا مي برد به اوج
اما دلم بدون تو شيدا نمي شود
يك قاصدك كنار من آمد كمي نشست
گفتم كه صبح اين شب يلدا نمي شود؟
دل هاي منتظر همه تقديم چشم تو
امروز بي حضور تو فردا نمي شود
شعر از مريم حيدر زاده
يك شاخه ياس عاطفه پيدا نمي شود
در صفحه دلم تو نوشتي صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمي شود
بي تو شكست پنجره رو به آسمان
غم در حريم آبي دل جا نمي شود
درياي تو پناه نگاه شكسته است
هر دل كه مثل قلب تو دريا نمي شود
مي خواستم بچينم ار آن سوي دل گلي
اما بدون تو كه گلي وا نمي شود
درديست انتظار كه درمان آن توئي
اين درد تلخ بي تو مداوا نمي شود
زيباترين گلي كه پسنديده ام توئي
گل مثل چشمهاي تو زيبا نمي شود
شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در كنار ياد تو تنها نمي شود
گلدان ياس بي تو شكست و غريب شد
گلدان بدون عشق شكوفا نمي شود
باران كوير روح مرا مي برد به اوج
اما دلم بدون تو شيدا نمي شود
يك قاصدك كنار من آمد كمي نشست
گفتم كه صبح اين شب يلدا نمي شود؟
دل هاي منتظر همه تقديم چشم تو
امروز بي حضور تو فردا نمي شود
شعر از مريم حيدر زاده
اي پاسخ گرامي امن يجيب ها!
تعجيل کن به خاطر ما ناشکيب ها
چشم جهان به چشمه ي دستان سبز توست
جاري شو از وراي فراز و نشيب ها
تعجيل کن به خاطر ما ناشکيب ها
چشم جهان به چشمه ي دستان سبز توست
جاري شو از وراي فراز و نشيب ها
شب هجران تو سحر کی میشود مولا
ز تو ای یوسف زهرا خبر کی میشود مولا
ندارد زندگی بی تو صفا ای کعبه دلها
تو خود بحر فرج بنما دعا ای کعبه دلها
ز تو ای یوسف زهرا خبر کی میشود مولا
ندارد زندگی بی تو صفا ای کعبه دلها
تو خود بحر فرج بنما دعا ای کعبه دلها
تا كي در انتظار تو ناله سر كنم
تا كي به ياد رخت ناله سر كنم
اي غايب از نظر نظري كن به حال من
تا چند سيل اشك روان از بصر كنم
تا كي به ياد رخت ناله سر كنم
اي غايب از نظر نظري كن به حال من
تا چند سيل اشك روان از بصر كنم
بايد تورا دل من تصوير كرده باشد
يا چشم تو دلم را تسخير كرده باشد
شايد دو چشم مستت با نيمه ي نگاهي
خواب قشنگ دل را تعبير كرده باشد
هرعصر جمعه دلها از چيست بي قرارند
بايد خدا دلي را تكثير كرده باشد
شايد شبي بميرم از هرم انتظارت
وقتي آتش به قلبم تاثير كرده باشد
امن يجيب از دل آمين زلب خدا هم
شايد اجابتي را تقدير كرده باشد
آیا شود که یکبار سویم نظرکند یار
با دست مهربانش پنجه بسر کند یار
آیا شود که یکبار بر زانوان دلدار
من سر نهم فراوان آوازه سر کند یار
آیا شود که یکبار آید مرا وصالی
تا بر زنخدان من بوسه خبر کند یار
آیا شود که یکبار از دست پرتوانش
جامی دهد شرر بار دل پر ثمر کند یار
آیا شود که یکبار از مهر پر فروغش
این پرده از دلم را راه گهر کند یار
آیا شود که یکبار پرده زچشم براید
تا بینم آن جمالش در دل اثر کند یار
آیا شود که یکبار دست مرا بگیرد
تا هر چه غیر خود را از دل بدر کند یار
با دست مهربانش پنجه بسر کند یار
آیا شود که یکبار بر زانوان دلدار
من سر نهم فراوان آوازه سر کند یار
آیا شود که یکبار آید مرا وصالی
تا بر زنخدان من بوسه خبر کند یار
آیا شود که یکبار از دست پرتوانش
جامی دهد شرر بار دل پر ثمر کند یار
آیا شود که یکبار از مهر پر فروغش
این پرده از دلم را راه گهر کند یار
آیا شود که یکبار پرده زچشم براید
تا بینم آن جمالش در دل اثر کند یار
آیا شود که یکبار دست مرا بگیرد
تا هر چه غیر خود را از دل بدر کند یار
آقا نگاهت جاي آهو هاست مي دانم
دستان پاکت مثل من تنهاست مي دانم
آقا دلت در هيچ ظرفي جا نمي گيرد
جاي دل تو وسعت درياست مي دانم
آقا اگر تو بر نمي گردي، دليل آن
در چشم هاي پر گناه ماست مي دانم
جاي سر انگشتان پور نورت، در اين ظلمت
مانند رد باد بر شن هاست مي دانم
اي کاش برگردي که بعد از اين همه دوري
يک باره حس بودنت زيباست مي دانم
کي باز مي گردي، برايم بودن با تو
زيبا ترين آرامش دنيا ست مي دانم
تو باز مي گردي. اگر امروز نه ، فردا
از آتشي که در دلم پيداست، مي دانم
سالي گذرد بي تو، مرا روز، بيا
جان سوخت، تو اي شعله جان سوز بيا
لبريز شده کاسه صبرم بي تو
اي از همه غايب اي دل افروز بيا
برگرفته شده از : نشريه شميم يار
دستان پاکت مثل من تنهاست مي دانم
آقا دلت در هيچ ظرفي جا نمي گيرد
جاي دل تو وسعت درياست مي دانم
آقا اگر تو بر نمي گردي، دليل آن
در چشم هاي پر گناه ماست مي دانم
جاي سر انگشتان پور نورت، در اين ظلمت
مانند رد باد بر شن هاست مي دانم
اي کاش برگردي که بعد از اين همه دوري
يک باره حس بودنت زيباست مي دانم
کي باز مي گردي، برايم بودن با تو
زيبا ترين آرامش دنيا ست مي دانم
تو باز مي گردي. اگر امروز نه ، فردا
از آتشي که در دلم پيداست، مي دانم
سالي گذرد بي تو، مرا روز، بيا
جان سوخت، تو اي شعله جان سوز بيا
لبريز شده کاسه صبرم بي تو
اي از همه غايب اي دل افروز بيا
برگرفته شده از : نشريه شميم يار
گر با آمدن " آفتاب " از " خواب " بيدار شويم، نمازمان قضاست.
العجل يا صاحب الزمان ....