نقل است كه بوعلي‌سينا به آوازه شيخ (ابوالحسن خرقاني) عزم خرقان كرد. چون به نزديكي خانه‌اش رسيد، پرسيد شيخ كجاست؟
زنش گفت: آن زنديق كذاب را مي‌گويي؟ و همچنين جفاي بسيار گفت شيخ را، كه زنش منكر او بود.
بوعلي عزم صحرا كرد. شيخ را ديد همي ‌آيد و خرواري هيزم بر شيري نهاده. بوعلي آهي از نهاد برآورد و گفت: شيخا اين چه حالت است؟
شيخ گفت: آري تا ما بار چنان گرگي نكشيم، شيري چنين بار ما نكشد.