زاهدي گويد
زاهدي گويد:
مرد فاسدي از كنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع كردم تا به او نخورد.
او گفت: اي شيخ خدا ميداند كه فردا حال ما چه خواهد بود!
مستي ديدم كه افتان و خيزان راه ميرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نيفتي.
گفت: تو با اين همه ادعا قدم ثابت كرده اي؟
كودكي ديدم كه چراغي در دست داشت گفتم اين روشنايي را از كجا اورده اي؟
كودك چراغ را فوت كرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو كه شيخ شهري بگو كه اين روشنايي كجا رفت؟
زني بسيار زيبا كه درحال خشم از شوهرش شكايت ميكرد. گفتم اول رويت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت: من كه غرق خواهش دنيا هستم چنان از خود بيخود شده ام كه از خود خبرم نيست؛ تو چگونه غرق محبت خالقي كه از نگاهي بيم داري؟