پرسش و پاسخ مهدوی
شبهه :
اگر مهدي به عنوان امام دوازدهم شيعيان بوده و موجود و زنده است و قادر بر انجام هر كاري از سوي خدا است، پس چرا شيعيان اينقدر مشكلات مختلف اجتماعي، فقهي و... دارند و چرا او برطرف نميكند؟!
پاسخ :
ما اعتقاد داريم حضرت مهدي امام دوازدهم ما است و در سال 255ق متولد شده[1] و الان نيز زنده است ولي در غيبت به سر ميبرد[2] و نيز معتقديم با اذن الهي ايشان كارهاي خارقالعاده را ميتواند انجام دهد. و براي هر يك از مواردي كه ذكر شد رواياتي داريم و علاوه بر آن روايات ملاقاتهايي[3] كه با ايشان چه در زمان حيات پدرشان كه نوبت به امامت ايشان نرسيده بود، چه در زمان امامت ايشان كه خودش دو مرحله دارد: غيبت صغري و غيبت كبري، با ايشان انجام شده گواه صدقي بر اعتقاد ما به زنده بودن ايشان ميباشد. و نيز صدور كرامتهاي[4] بسياري از سوي ايشان در طول مدت حياتشان تاكنون، گواه صدقي بر اين اعتقاد ما است كه ايشان توان انجام كارهاي خارقالعاده را به اذن الهي دارند.
بنابراين دليل ما بر اعتقاداتي كه شما به آنها اشاره كردهايد علاوه بر روايات معتبر بسيار، ديدارهايي كه با ايشان انجام شده و كرامتهايي است كه از ايشان سرزده است.
اما لازمه صدق اعتقاد خود را اين نميدانيم كه چون ايشان زنده است و توان انجام كارهاي خارقالعاده را دارد بايد تمام مشكلات شيعيان را برطرف كند، توضيح مطلب؛
همه ما معتقدان به انبياء الهي بويژه ما مسلمانان اعتقاد داريم كه انبياء الهي و پيامبر مكرم اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله ـ توان انجام كارهاي خارقالعاده را با اذن الهي داشتهاند و در آيات قرآن به آن اشاره شده است مثل تواناييهاي حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ در شفاي بيماران، زنده كردن مردگان و...[5] ولي از طرفي هم ميدانيم كه پيروان آنها چه در زمان خود آنها چه بعد از آنها مشكلات فراوان داشتهاند «آيا گمان ميكرديد داخل بهشت ميشويد، بيآنكه حوادثي همچون حوادث گذشتگان به شما برسد، همان كه گرفتاريها و ناراحتيها به آنها رسيد و آن چنان ناراحت شدند كه پيامبر و افرادي كه با او ايمان آورده بودند گفتند: «پس ياري خدا كي خواهد آمد؟ آگاه باشيد ياري خدا نزديك است.»»[6]
يا در تاريخ اسلام است كه مسلمانان در ابتدا مجبور بودند به درهها پناه برند و نماز بخوانند[7] يا در آن هنگام كه مشكلات و فتنهها زياد شد عدهاي از آنها به حبشه هجرت كردند[8] و پس از هجرت هم جنگهاي متعددي پيش آمد و در كنار همه اينها فقر و مشكلات اقتصادي نيز بود.
آيا وجود اين همه مشكلات بايد موجب شود كه ما در حقانيت دين مبين اسلام و پيامبر مكرم اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله ـ و توانمنديهاي ايشان شك كنيم؟! با اين كه ميگوييم صدور تنها يك كار خارقالعاده كه ساير انسانها از انجام همانند آن عاجز باشند، براي اثبات حقانيت كسي كه ادعاي پيامبري و رابطه با عالم غيب دارد كافي است و ميگوييم وجود مشكلات براي امتحان مردم ضروري است[9] و قرار نيست همه مشكلات برطرف شوند آن هم توسط انبياء و از طريق معجزه.
با توجه به مسائل فوق، در شبههاي كه راجع به مشكلات شيعيان و اعتقادات آنان به يك امام كه قادر به انجام هركاري از سوي خدا است، بيان كردهايد ميگوييم:
اولاً: صدور كرامت (انجام كارهاي خارقالعاده) نياز به اذن الهي دارد و تنها در صورتي كه او مصلحت بداند انجام خواهد شد نه هرگاه كه ما خواسته باشيم.
ثانيا:ً صدور كرامت و حل مشكلات از طريق خارقالعاده تنها در صورتي است كه حل مشكل يك شخص يا جامعه از طريق عادي و معمول خيلي دشوار يا ناممكن باشد مثل شفاي بيماريهاي صعب العلاج و غير قابل درمان، البته آن هم در صورتي كه مصلحت الهي و اذن او باشد.
ثالثاً: صدوركرامت گاهي براي آن است كه مردم نسبت به الطاف امام خود به آنها و مقام معنوي ايشان آگاه شوند و در عقيده خود استوارتر باشند و دليل ما براي مورد قبل و اين مورد آن است كه تقريباً تمام كرامات در چنين مواقعي صادر شده است.
رابعا:ً وجود مشكلات، گذشته از اين كه از جنبه ديني براي امتحان كردن مردم و سنجش ايمان آنها است، بركات ديگري هم دارد مثل بروز استعدادها و توانمنديها و خلاقيت افراد بشر، اين همه رشد و پيشرفت علم و تكنولوژي در جهت رفع مشكلات بوده است. بلي بعضي از مشكلات و بلايا ناشي از رفتار خود انسانها و نتيجه اعمال آدمي است كه اگر آدمي خودش را اصلاح كند آن مشكلات پيش نخواهد آمد و اگر هست رفع ميشود مثل خيلي از جنگها كه ناشي از روحيه استكباري انسانها است و مثل عدم نزول بركات آسماني كه نتيجه بيتقوايي انسانها است و به فرموده قرآن (اعراف، 96) «اگر مردم اهل ايمان و تقوا ميشدند بركات آسمانها و زمين بر آنها نازل ميشد.»
خامساً: همان طور كه گفته شد ما اعتقاد داريم امام دوازدهم كه آخرين امام ما نيز ميباشد به امر و مصلحت الهي در حال غيبت ميباشند. زنده هستند و در بين مردم به سر ميبرند اما به طور ناشناخته. مردم از وجود ايشان همانند خورشيدي كه پشت ابر ميباشد بهره ميبرند.[10] بنابراين خودشان به طور مستقيم و آشكارا در امور شيعيان و رهبري آنها دخالت نميكنند و مردم را در زمان غيبت به مجتهدين واجد شرايط از نظر علمي و تقوايي ارجاع دادهاند.[11]
مجتهد بايد از منابع معتبر در فقه شيعه، حكم مسائل شرعي خصوصاً مسائل جديد را به دست آورد و در اجرا كردن احكام و تحقق آنها در جامعه در حد توان بكوشد. و در يك كلمه مجتهدي كه شرائط علمي و تقوايي لازم را داشته باشد نائب امام زمان (عج) در زمان غيبت ميباشد. التبه ما مجتهد را معصوم نميدانيم ممكن است خطا كند[12] ولي از باب اين كه نزديكترين كس از نظر علمي و تقوايي به امام معصوم ـ عليه السلام ـ ميباشد امام معصوم ـ عليه السلام ـ مردم را به چنين كسي ارجاع دادهاند و نظر او را حجت كردهاند.
اگر مرادتان از مشكلات فقهي و اجتماعي عدم دسترسي به نظر مستقيم امام معصوم ـ عليه السلام ـ و راهنماييهاي ايشان و عدم امكان استفاده از بركات حضور ايشان در ميان مردم و جامعه ميباشد ما قبول داريم. و اين به خاطر غيبت امام زمان به امر و مصلحت الهي است. و اما اگر مرادتان آن است فقه شيعه توان پاسخگويي به مسائل جديد را ندارد، اين را قبول نداريم. چه جور شد كه فقه اهل سنت كه مبتني بر قرآن كريم و سنت نبي مكرم اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله ـ ميباشد در مواجهه با مسائل جديد مشكل ندارد ولي فقه شيعه كه علاوه بر دو منبع مورد قبول اهل سنت، اقوال و سيره و تقرير امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ خود را به عنوان حجت شرعي در اختيار دارد[13] مشكل دارد!
بله اگر امام معصوم ـ عليه السلام ـ غايب نميبودند آن چه بيان ميداشتند نص حكم شرع بود حكم واقعي شرع بود ولي آن چه مجتهد به دست ميآورد استنباط از منابع شرع است ممكن است حكم واقعي باشد و ممكن است حكم واقعي نباشد بلكه حكم ظاهري باشد، حكمي است كه در غيبت امام معصوم ـ عليه السلام ـ به آن مكلّف هستيم و حجت شرعي بر ماست.
نكته: اين كه در روايات فراوان آمده است كه امام زمان (عج) زمين را پر از قسط و عدل ميكنند[14] و نعمتها و بركات فراوان نازل ميشود اينها همه مربوط به دوره ظهور ايشان و تشكيل حكومت ميباشد. البته اين به آن معنا نيست كه ايشان با معجزه تشكيل حكومت خواهند داد، خير. بلكه وقتي ظهور ميكنند با مشكلات فراواني نظير آنچه پيامبر گرامي اسلام با آن مواجه بودند بلكه شديدتر از آن، روبرو خواهند شد[15] كه به كمك ياران و اعوان خود بر آنها غلبه خواهند كرد و حكومت تشكيل خواهند داد كما اين كه پيامبر گرامي ما و ساير انبياء مشكلات داشتند ولي آنها را با معجزه حل نكردند.
دارد بايد تمام مشكلات شيعيان را برطرف كنند، توضيح مطلب؛
شيعه و غير شيعه اعتقاد داريم كه پيامبران الهي به ويژه خاتم آنها ـ صلّي الله عليه و آله ـ توان انجام كارهاي خارقالعاده را با اذن الهي داشتهاند. سؤال من اين است آيا آنها با استفاده از اين قدرت، همه مشكلات مردم زمان خود را برطرف ميكردهاند؟
وقتي به قرآن رجوع ميكنيم ميبينيم وجود مشكلات و گرفتاريها در زمان انبياء و امتحان مردم به آن وسيله از سنّتهاي الهي بوده است. به تاريخ اسلام كه رجوع ميكنيم ميبينيم دوره حيات نبي مكرم اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ سرشار از مشكلات دشواريها جنگها و... ميباشد آيا پيامبر نميتوانست معجزه كند و همه گرفتاريها را با معجزه حل كند؟ قطعاً ميتوانست، پس چرا نكرد؟ اين سؤالي است كه شما بايد پاسخ دهيد و هر چه پاسخ دهيد ما نيز در پاسخ شبههاي كه مطرح كردهايد خواهم گفت؛ اگر بگوييد قرار نيست همه كارها را پيامبر آن هم با معجزه انجام دهد ما هم ميگوييم قرار نيست همه كارهاي شيعيان را امام آنها آن هم با كرامت و كارهاي خارقالعاده انجام دهد.
[1] . ثقه الاسلام كليني، اصول كافي، ترجمه: سيد جواد مصطفوي، دفتر نشر فرهنگ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ ، ج 2، ص 449.
[2] . همان، ص 137.
[3] . همان، ص 120.
[4] . محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، دار احياء تراث عربي، چاپ 3، 1403ق، ج 53، ص 200.
[5] . قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه 49.
[6] . قرآن كريم، سوره بقره، آيه 214.
[7] . ابن جرير طبري، تاريخ طبري (الامم و الملوك)، ناشر: مؤسسه اعلمي، بيروت، ج 3، ص 61.
[8] . همان، ص 68.
[9] . سوره آل عمران، آيه 186 و سوره محمد، آيه 31.
[10] . محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، دار احياء تراث عربي، موسسه الوفاء، چاپ 2، 1403ق، ج 23، ص 5.
[11] . محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، دار احياء تراث عربي، موسسه الوفاء، چاپ 3، 1403ق، ج 2، ص 88 و 90.
[12] . محمد كاظم (آخوند) خراساني، كفايه الاصول، موسسه آل البيت ـ عليهم السلام ـ لاحياء التراث، قم، چاپ اول، 1409ق، ص 468.
[13] . محمدرضا مظفر، اصول فقه، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم، چاپ سوم، 1368، ج 2، ص 57.
[14] . ابن ابي شيبه كوفي، المصنف، دار الفكر بيروت، چاپ 1، 1409ق، ج 8، ص 619.
[15] . ابن ابي زينب، غيبت نعماني، ترجمه: جواد غفاري، ناشر: كتابخانه صدوق، چاپ اول، 1363، ص 423.
شبهه :
هيچ دليل عقلي بر وجود امام زمان نداريم.
پاسخ :
در ابتدا لازم است به اين نكته توجّه داشته باشيم كه اعتقاد به مصلح موعود جهاني در تمام اديان يك اصل مسلّم و قطعي است و هر يك از انبياء گذشته، به پيروان خود از آمدن مصلحي غيبي خبر دادهاند.[1]
به طور كلّي از دو طريق ميتوان وجود امام زمان را ثابت كرد: 1. دليل عقلي؛ 2. دليل نقلي.
الف: دليل عقلي
و آن اينكه تا وقتي كه تكليف ثابت است و مكلفاني وجود دارند، عدّهاي هستند كه مصون از خطا نيستند و بايد امام معصوم و پيشوايي وجود داشته باشد تا آنها را هدايت كند، و زمين بدون انسان كامل مانند جسم بدون روح است به همين جهت علي ـ عليه السّلام ـ نيز فرمودهاند: «زمين هرگز از حجت خدا خالي نخواهد ماند و آن حجت الهي يا ظاهر است يا مشهور يا خائف است و مستور تا حجتها و بينات الهي باطل نگردد.»[2]
ب: دليل نقلي
اين دليل را ميتوان به دو صورت توضيح داد:
الف) روايات نبوي كه امامان دوازده گانه را با نامهاي آنان به طور روشن معرفي كردهاند كه به ذكر دو نمونه از لسان اهل سنّت اشاره ميكنيم.
1. از ابن عباس روايت شده كه شخصي يهودي به نام نعثل نزد رسول خدا آمد و سؤالهاي بسياري را مطرح نمود و از اوصياء نيز پرسيد، حضرت در پاسخ فرمود: «نخستين وصي من علي و پس از او حسن و حسين و امامان نه گانه و از فرزندان او ميباشند.» و نعثل پرسيد نام آنها چيست؟ حضرت اسامي تك تك امامان را تا امام دوازدهم (حضرت مهدي (عج)) شمردهاند.[3]
2. باز در كتاب مناقب وجود دارد كه از جابر بن عبدالله انصاري نقل شده كه شخصي يهودي به محضر رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميرسد و سؤالات زيادي ميكند و از اوصياء حضرت ميپرسد و سؤال ميكند پس از حسين اوصياء چه كساني هستند پيامبر فرزندان امام حسين از علي بن الحسين ـ عليه السّلام ـ را نام ميبرد تا حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ و سپس ميفرمايد: لقب او قائم و حجت است و او غائب خواهد شد و خوشا به حال صابران در غيبت...
ب) شواهد تارخيي يعني گزارشهايي كه ولادت آن حضرت و ايام كودكي او را نقل كردهاند براي نمونه به بعضي از اقوال اهل سنّت اشاره ميكنيم.
1. حافظ سليمان حنفي ميگويد: «خبر معلوم نزد محققان و موثقان اين است كه ولادت قائم (عج) در شب پانزدهم شعبان سال 255 در شهر سامرا واقع شده است.[4]
2. خواجه محمد پارسا در كتاب فصل الخطاب گفته: «يكي از اهلبيت ابومحمد بن عسگري است كه فرزندي جز ابوالقاسم كه قائم و حجت و مهدي و صاحب الزمان ناميده ميشود باقي نگذاشت و او در نيمه شعبان سال 255 هجري متولد شد. مادرش نرجس نام دارد، او هنگام شهادت پدرش پنج سال داشت.[5]
بهتر است بدانيم بعضي محققين تعداد روايات اهل سنّت را بيش از 200 روايت تخمين زدهاند كه همه در مورد امام دوازدهم ميباشد كه فقط حقانيت شيعه اثني عشري (دوازده امامي) را ميرساند و بر هيچ يك از مذاهب، جز شبعه دوازده امامي منطبق نيست و همه اين احاديث بر ولادت و امامت حضرت ـ عليه السّلام ـ دلالت ميكند و آيت الله شيعه دوازده امامي منطبق نيست و همه اين احاديث بر ولادت و امامت حضرت ـ عليه السّلام ـ دلالت ميكند و آيت الله صافي(دام عزه) در كتاب مهدويت بيش از 77 نفر از علماي اهل سنّت را نقل ميكند كه هر يك به نحوي ولادت آن حضرت را بيان كردهاند. پس اگر اهل سنّت مطلقاًبگويند حضرت مهدي (عج) به دنيا نيامده اين ادعاي كاملاً بياساس است زيرا آنها حتّي گفتهها و نوشتههاي بزرگان خود را هم قبول ندارند. علاوه بر آن، آيات متعددي در قرآن به چگونگي قيام آن بزرگوار اشاره كرده است.[6]
به عنوان نمونه به تفسير آيات 105 و 106 سوره نور، 55 از سوره توبه، 29 سوره كهف و 29 سوره مؤمن مراجعه شود. و اگر آنها طولاني بودن عمر را دليل عدم ايشان تولد بدانند، به سادگي ميتوان عرض كرد كه همان كسي كه قادر است عيسي بن مريم را زنده نگه دارد تا به مهدي موعود اقتدا كند و يونس را در شك ماهي محافظت نمايد و يا به نوح پيامبر 950 سال عمر بدهد، آيا او قدرت ندارد به مهدي (عج) عمر طولاني عنايت كند در حالي كه خود اهل سنّت نيز قائل به زنده بودن عيسي و خضر و صالح و... ميباشند.
نتيجه
ولادت حضرت مهدي (عج) امري است مسلم و قطعي و خود اهل سنّت هم به آن واقفند و عوامل و انگيزههاي ديگري وجود دارد كه نميگذارند حق را بازگو كنند و حقانيت شيعه اثنيعشري و وجود امام زمان ثابت كنند.
[1] . آيت الله مكارم شيرازي، حكومت جهاني مهدي، قم، انتشارات نسل جوان، چاپ يازدهم، 1380، ص 51.
[2] . علامه محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، ج 1، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ چهارم، 1362، ص 188.
[3] . همان، ج 36، ص 283.
[4] . شيخ سليمان قندوزي، حنفي، ينابيع الموده، قم، مكتبه بصيرتي، 1385 ق.
[5] . همان مدرك.
[6] . آيت الله صافي (لطف الله) امامت و مهدويت، ج 2، قم، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، ج 2، ص 56 الي 241.
شبهه :
ادعاي اين كه 4 نفر از سوي مهدي امام دوازدهم شيعيان، نيابت داشتهاند، هيچ گونه مدركي ندارد و علاوه بر آن، اين افراد در زمان حياتشان هيچ گونه عملكرد سياسي، عقيدتي و خدمت سازندهاي نداشتهاند.
پاسخ :
مطلب فوق از دو ادعا ذيل تشكيل شده است:
1. ادعاي اول اين است كه نواب چهارگانه هيچ مدركي براي نيابت خود نداشتند.
2. و ادعاي دوم اين است كه نواب اربعه هيچ گونه عملكرد سياسي، عقيدتي و... نداشتهاند.
در جواب بايد گفت: چنان كه وجود حضرت مهدي ـ عليه السلام ـ در ميان امت اسلامي يك امر مسلم و قطعي است وجود نواب خاص آن حضرت و نيز زندگي پرتلاش در ابعاد مختلف اجتماعي، اعتقادي و سياسي آنان در نزد همگان بخصوص اهل تحقيق مسلم و قطعي است علاوه بر آن مداركي نيز از طرف امام زمان (عج) در اين مورد به دست ما رسيده است كه به چند نمونه اشاره ميشود.
الف: عثمان بن سعيد نايب اول، و در ميان همگان مشهور و يك چهره شناخته شده بوده است او از اصحاب سه امام (امام هادي، عسكري و حضرت حجت ـ عليهم السلام ـ) بوده و در سال 260 هـ .ق امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ نيابت او را، از امام عصر (عج) به جمعيتي كه براي اطلاع و خبر گرفتن از امام آينده حضور حضرت رسيده بودند اعلام كردند و هم چنين شخص امام مهدي (عج) به عثمان بن سعيد در مقابل جمعيت و هيئتي از مردم قم اشاره كرده و آنها را به عثمان ارجاع داد.[1] و نيز بعد از وفات امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ كه عثمان مشغول تجهيز دفن بوده است، حضرت مهدي او را به منصب وكالت و نيابت نصب نموده و جواب مسائل شيعيان را به او ارجاع ميدهد و بعد از آن توسط او به امام ميرسيد.[2]
توقيعات صادر شده از ناحيه امام مهدي (عج):
توقيعات به افتخار عثمان بن سعيد و پسرش محمد بن عثمان از ناحيه مقدسه صادر شده و به عنوان نمونه ميتوان به توقيعي كه سعد بن عبدالله اشعري روايت كرده اشاره كرد:
«به نام خدا... خداوند شما دو نفر را در راه بندگي خود موفق و بر دين مقدس ثابت بدارد و شما را با آنچه كه موجب خشنودي او است، نيكبخت گرداند. در رابطه با سؤالي كه كرده بوديد... آنها چگونه به فتنه افتاده و در وادي سرگرداني گام برميدارند... اينها يا از روايات صحيح و درست خبر ندارند و يا آگاهند و خود را به فراموشي ميزنند. مگر نميدانند كه زمين از حجت خدا خالي نميماند، يا ظاهر و آشكارست و يا پنهان و غايب... امامهاي كه پس از رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ رفتند، تا نوبت به امام پيشين پدر بزرگوارم رسيد... سرانجام عهد امامت را به جانشين خود تسليم نمود. و خداوند جانشين او را از ديدهها پنهان داشت... آنها بدانند كه حق با امامت...[3]
توقيع ديگري كه به خط امام عصر (عج) به عثمان بن سعيد رسيده است علامه مجلسي (ره) ميفرمايد: اين روايت از شيخ موثق ابوعامر عامري نقل شده است... «به نام خداوند... خداوند ما و شما را از فتنهها حفظ نمايد و به ما و شما يقين عنايت فرمايد...[4]
و غير از اين مورد، توقيعات ديگري نيز صادر شده است كه هر كدام داراي مضامين بلند است. در زمينه غيبت، مسائل اجتماعي و امورات و نيز زائل كننده هر گونه شك و شبهه ميباشد.
عملكردهاي سياسي و اجتماعي و...
1. رسوا كردن جعفر كذاب، كه بعد از امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ تلاش فراواني كرد كه خود را بعد از آن حضرت، امام معرفي كند.[5]
2. قراردادن مركز فعاليتهاي خود در بغداد، براي اين كه بغداد دورتر از پايتخت عباسيها (سامراء)بود و بدور از چشم مقامات دولتي مردم را درغياب امام رهبري ميكرد.[6]
3. سازمان وكالت كارگزاران و معاونين: عثمان جهت فعاليتهاي همه جانبه معاوناني براي خود انتخاب كرده بود كه در نواحي مختلف از طرف او فعاليت نمايند. كه از جمله: حاجز بن يزيد وشّاء احمد بن اسحاق اشعري و...[7]. او در مجموع 5 سال نيابت داشت و دوران نيابت وي مقارن با خلافت «معتمد» عباسي بود.
ب. دومين نايب حضرت مهدي (عج) محمد بن عثمان فرزند نايب اول است، در بسياري از توقيعات كه براي پدرش صادر شده بود، به وثاقت پسر نيز تأكيد كرده بود. و درعين حال، از ناحيه حضرت براي شخص او توقيعاتي صادر شده است كه ازجمله، درباره تسليت پدرش فرموده است:... از كمال سعادت پدر شما اين بود كه خداوند فرزندي چون شما به او عنايت فرموده است كه در جاي او بنشيني و منصب او را به عهده بگيري و از خداوند برايش رحمت و مغفرت بطلبي....[8]
دوم اين كه، اسحاق بن يعقوب ميگويد: از محمد بن عثمان خواهش كردم نامهاي كه در آن مسائل مورد اشكال خود را نوشته بودم، به حضور امام ـ عليه السلام ـ تقديم بدارد. و او هم پذيرفت. در پاسخ من توقيعي به خط امام زمان (عج) به اين مضمون صادر گشت: محمد بن عثمان كه خداوند از او و پيش از او از پدرش خشنود باشد، مورد وثوق من است و نامه او نامه من ميباشد.[9]
عملكردهاي اجتماعي، فقهي، كلامي و... او بحثي مبسوط ميخواهد كه مجال براي آن نيست، مراجعه شود.[10] دوران نيابت وي مقارن با بقيه خلافت «معتمد» و خلافت «معتضد» و ده سال از خلافت «مقتدر» بود و در سال 305 وفات يافت.
ج. سومين نايب امام مهدي (عج) ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي است. وي در ميان شيعيان بغداد از شهرت خاصي برخوردار بود. و او يكي از افراد مورد اعتماد و اطمينان محمد بن عثمان به شمار ميرفت. ابوالقاسم، از اصحاب امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ بوده است و در زمان محمد بن عثمان يكي از كارگزاران نزديك وي بود.[11]
معرفي و انتخاب حسين بن روح به عنوان نايب سوم از طرف محمد بن عثمان بود. او دو سه سال قبل از وفاتش شيعيان را در مورد مسائل ديني و مالي و... به حسين بن روح ارجاع ميداد. و هر كسي در اين مورد ترديد ميكرد ميگفت: اين دستور از ناحيه امام ـ عليه السلام ـ صادر شده است.[12]
فعاليت حسين بن روح پس از وفات نايب دوم بنا به وصيت نايب دوم در «دار النيابه» در بغداد در يك جلسه رسمي، كه جمعي از شيعيان نيز در آن جا حضور داشتند، آغاز شد. طبق وصيت، خادم نايب دوم «ذكاء» كليد صندوقچه امانات را به او تسليم كرد.[13]
عملكردهاي سياسي: حسين بن روح، به خاطر انتساب به خاندان نوبختي، در زمان «مقتدر» در دستگاه عباسي از احترام خاصي برخوردار بود. به خاطر برخي فعاليتها در سال 312، به زندان افتاد و اين زنداني شدن پنج سال به طول انجاميد. و در مورد نيابت ايشان علما و محققين از اهل سنت نيز سخن گفته و درباره زندگي او تحقيقي داشتهاند.[14]
د. چهارمين نايب امام مهدي (عج) ابوالحسن علي بن محمد سَمَري است. او كه چهارمين نايب امام ـ عليه السلام ـ است، همانند نواب ديگر از طرف امام به واسطه نايبش، نايب بعد از خود را تعيين ميكرد. و او هم به دستور امام ـ عليه السلام ـ توسط حسين بن روح به عنوان نايب معرفي شد. و از جمله آن توقيع كه دلالت بر نيابت سمري دارد، توقيعي است كه از طرف امام ـ عليه السلام ـ شش روز قبل از مرگ وي صادر شده و مرگ او را تسليت گفته و فرموده است:
«بنام خداوند... اي علي بن محمد سمري،خداوند پاداش برادران ديني تو را در مصيبت و مرگ تو بزرگ دارد. شما بعد از شش روز ديگر خواهي مرد، پس امر حساب خود را جمع كن. و درباره نيابت بعد از خود، وكالت و نيابت به هيچ كس واگذار مكن. و ديگر غيبت كامل (غيبت كبري) فرارسيده است. نايب خاص ديگر هم ندارم، و تا زماني كه خدا بخواهد ديگر در انظار عموم ظاهر نخواهم شد.[15]
سمري از نظر فعاليتهاي سياسي فرصت زياد نداشت. لذا، مثل نواب گذشته نتوانست فعاليتهاي گستردهاي را انجام دهد. و از طرف ديگر در دوران وي ظلم و اختناق به اوج خود رسيده بود. و مدت نيابت او از سال 326 تا 329، سه سال به طول انجاميد در نيمه شعبان همان سال درگذشت[16].
[1] . ابي جعفر محمد بن بابويه قمي، (صدوق) كمال الدين تمام النعمه، ج 2، ص 376، ح 26، نشر دار الحديث، قم، 1380.
[2] . شيخ عباس قمي،منتهي الآمال، انتشارات كتابفروشي اسلامي، قم، 1338 ش.
[3] . علامه محمد باقر مجلسي، بحار الانوار، ج 53، باب توقيعات، ح 19، ص 181، مؤسسه الوفا، بيروت، 1983 م.
[4] . همان، ص 178، ح 9؛ و ابي منصور احمد طبرسي، احتجاج طبرسي، ج 2، ص 466، مؤسسه اعلمي، بيروت، 1983 م.
[5] . ابي منصور احمد طبرسي، احتجاج، ج 2، ص 468، همان.
[6] . دكتر جاسم حسن، تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم، ص 149، انتشارات اميركبير، چ اول، 1367 ش.
[7] . ابي جعفر محمد طبرسي، دلائل الامامه، ص 272، طبع نجف اشرف، 1363؛ و رجال كشي، ج 2، ص 813؛ و رجال علامه حلي، قسم دوم، باب 4، ص 202.
[8] . ابي جعفر محمد ابن بابويه قمي، (صدوق)، كمال الدين، ج 2، باب توقيعات، ص 510، نشر دار الحديث، قم، 1380.
[9] . علامه محمد باقر مجلسي، بحار الانوار، ج 53، ص 180، ح 10، مؤسسه الوفاء بيروت، 1983 م.
[10] . ابي جعفر محمد طوسي، كتاب الغيبه، ص 294، ح 248، مؤسسه نينوا، تهران؛ و رجال كشي، ج 2، ص 17، ابي عمر محمدكشي، مؤسسه اعلمي، كربلا.
[11] . ابي جعفر محمد طوسي، كتاب الغيبه، ص 371، همان؛ و كمال الدين، صدوق، همان، ج 2، ص 501.
[12] . علامه محمد باقر مجلسي، بحار الانوار، ج 51، ص 354، همان.
[13] . شمس الدين محمد ذهبي، سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 222، مؤسسه الرساله، طبع يازدهم، بيروت، 1998 م.
[14] . تقي الدين ابي المعالي، و الوافي بالوفيات، ج 12، ص 366، مؤسسه الرساله، بيروت، 1402.
[15] . علامه محمد باقر مجلسي، بحار، ج 51، ص 360، همان.
[16] . محمد صدر، تاريخ الغيبه الصغري، ص 414، منشورات مكتبه رسول الاعظم، 1972 م.
شبهه :
امامي كه غايب است و مردم به آن دسترسي ندارند تا مشكلات خودشان را با او در ميان بگذارند چگونه ميتواند حجت خدا بر مردم باشد؟! فايده وجود چنين امامي در عصر غيبت چيست؟
پاسخ :
در ابتدا لازم است به چند نكته اشاره كنيم:
1ـ مفهوم غايب بودن امام به اين معنا نيست كه وجود ناپيدا و رؤيايي دارد! بلكه آن حضرت مانند ساير انسانها از يك زندگي طبيعي، عيني و خارجي برخوردار است، به طوري كه آن حضرت در ميان مردم و در دل جامعه رفت و آمد دارد و گفتار مردم را ميشنود و بر اجتماعات آنها وارد ميشود و سلام مي كند. او مردم را ميبيند، ولي اين مردمند كه نمي توانند جمال مبارك آن حضرت را ببينند. به عبارتي ديگر هر چند امام مهدي ـ عج الله تعالي فرجه الشريف ـ ظهور ندارند ولي حضور دارند. به يك معنا اين مردمند كه از امام خويش غايبند.
چنانكه مولاي متقيان امام علي (ع) در اين باره مي فرمايد:
«هنگامي كه امام غايب از نسل من، از ديدهها پنهان شود و مردم با غيبت او از حدود شروع بيرون روند، و توده مردم خيال كنند كه حجت خدا از بين رفته و امامت باطل شده است! سوگند به خداي علي (ع) د رچنين روزي حجت خدا در ميان آنهاست، در كوچه و بازار آنها گام بر مي دارد، و در خانههاي آنها وارد مي شود، و در شرق و غرب جهان به سياحت ميپردازد و گفتار مردم را ميشنود، و بر اجتماعات آنها وارد ميشود، و سلام مي كند، او مردم را مي بيند، ولي مردم تا روز معين و وقت معين او را نميبينند، تا جبرئيل ميان آسمان و زمين بانگ برآورده و ظهور را اعلام كند. [1]
آيا مي توان سندي گوياتر از امير المؤمنين (ع) پيدا كرد؟ ما با در دست داشتن اين گونه اسناد محكم كه همه آن را قبول دارند ميگوييم: امام (ع) در ميان مردم و با مردم است و بر امورات آنها نظارت دارد.
2ـ از آنجا كه بشر داراي علم محدودي است لذا نميتواند به اسرار خداوند پي ببرد و عجولانه در مورد قضاياي الهي قضاوت نمايد. چنانكه ميفرمايد: «... وما اوتيتم من العلم الاّ قليلا» [2] از دانش جز اندكي به شما داده نشده است.
اين آيه نشان مي دهد كه مجهولات بشر به مراتب بيشتر از معلومات او ميباشد. بنابراين اگر علم هزارها بلكه ميليونها سال ديگر هم جلو برود هنوز معلومات او در برابر مجهولاتش بسيار مختصر و ناچيز است و تنها خداوند است كه به همه چيز علم دارد و علم او ذاتي بوده و بي نهايت است. لذا كسي نمي تواند نسبت به وجود امري (مانند: غيبت امام زمان (عج) به علت عدم كشف سرّ اين امر به آن اعتراض كند و آن را بي فايده و بي مصلحت بداند.
3ـ غيبت امام زمان (عج) يك امر اتفاقي و بيسابقه نيست بلكه غيبت حجتهاي الهي در مقطعي از زمان در سنت الهي يك امر معمولي بوده است چنانكه گروهي از اولياي الهي (مانند حضرت خضر، موسي، يونس، غُزير، ابراهيم، صالح، ذوالقرنين و...) از ديدگان پنهان بودهاند ولي هرگز از حوادث و اوضاع زمان غفلت نداشتند به جهت ولايت و اختياراتي كه از جانب خدا به آنها داده شده بود پيوسته در اموال و نفوس تصرف ميكرد و اوضاع را طبق مصالحي رهبري مينمودند. اگرچه تصرفات آنها نيز از ديدگان مردم عادي پنهان بود. [3]
4ـ و در ضمن، اين سؤال تازگي نداشته و تنها در عصر ما مطرح نشده است، بلكه از روايات اسلامي برمي آيد كه حتي پيش از تولد حضرت مهدي (عج) نيز اين سؤال مطرح بوده و هنگامي كه پيامبر اسلام و ائمه پيشين (ع) از مهدي و غيبت طولاني آن حضرت سخن به ميان مي آوردند، با چنين سؤالي روبرو مي شدند و به آن پاسخ مي گفتند. به عنوان نمونه:
الف) پيامبر اسلام در پاسخ اين پرسش كه آيا شيعه در زمان غيبت، از وجود قائم فائدهاي مي برد؟ فرمود: بلي، سوگند به پروردگاري كه مرا به پيامبري برانگيخت، در زمان غيبتش از او نفع مي برند و از نور ولايتش بهره مي گيرند، همانگونه كه از خورشيد به هنگام قرار گرفتن در پشت ابرها استفاده مي كنند.[4]
ب) امام صادق (ع) فرمود: از روزي كه خداوند حضرت آدم را آفريده تا روز رستاخيز، زمين هيچگاه خالي از حجت نبوده و نخواهد بود، يا حجت ظاهر و آشكار و يا غايب و پنهان، و اگر حجت خدا نباشد، خدا ستايش نمي شود.
رواي پرسيد: مردم چگونه از امام غايب و پنهان استفاده ميكنند؟ حضرت فرمود: آن چنان كه از خورشيد پشت ابر استفاده ميكنند. [5]
ج) خود حضرت مهدي (عج) نيز روي اين معنا تكيه كرده است. در توقيعي كه آن حضرت در پاسخ به سؤالات «اسحاق بن يعقوب» صادر فرمود و توسط محمد بن عثمان تحويل اسحاق گرديد، چنين نوشت: اما چگونگي استفاده مردم از من همچون استفاده آنهاست از خورشيد، هنگامي كه در پشت ابرها پنهان ميشود. [6]
با توجه به مقدمه فوق اينك برخي از فوايد وجود امام (ع) در عصر غيبت را به اختصار مورد بررسي قرار ميدهيم:
1ـ امام قلب عالم امكان و واسطه فيض الهي
طبق احاديث فراواني كه در موضوع امامت وارد شده، و بر اساس دلائلي كه دانشمندان ارائه كردهاند، در بينش اسلامي امام، جان جهان است و جهان به وجود او وابستگي دارد. امام قلب عالم وجود، هسته مركزي جهان هستي و «واسطه فيض» بين عالم و آفريدگار عالم است و از اين جهت حضور و غيبت او تفاوتي ندارد. و اگر او ـ ولو به صورت ناشناس ـ در جهان نباشد، جهان هستي در هم فرو ميريزد. چنانكه امام صادق (ع) فرمود: اگر زمين بدون وجود امام بماند، ساكنان خود را در كام خود فرو ميبرد. [7]
امام چهارم فرمود: در پرتو وجود ماست كه خداوند آسمان را از فروپاشي ـ جز به اذن او ـ نگه ميدارد. در پرتو وجود ماست كه خداوند زمين را از لرزش و سلب آرامش ساكنانش، نگه ميدارد، به واسطه ماست كه خداوند باران نازل مي كند و رحمت خود را ميگستراند و بركات و نعمتهاي زمين را بيرون مي آورد. و اگر آن كس از ما كه در زمين است نبود، زمين اهل خود را فرو ميبرد. [8]
2ـ پاسداري از آيين خدا
امير مؤمنان (ع) در يكي از سخنان خود در مورد لزوم وجود رهبران الهي در هر عصر و زمان ميگويد:
«خدايا چنين است، هرگز روي زمين از قيام كنندهاي با حجت و دليل، خالي نمي ماند، خواه ظاهر و آشكار باشد و خواه بيمناك و پنهان، تا دلائل و اسناد روشن الهي از بين نرود و به فراموشي نگرايد...» [9]
با گذشت زمان و آميزش سليقهها و افكار شخصي به مسائل مذهبي و دراز شدن دست مفسده جويان به سوي تعاليم آسماني، اصالت پارهاي از قوانين الهي از دست ميرود و دين دستخوش تغييرات زيانبخش مي گردد.
براي آنكه اصالت آيين الهي حفظ گردد و جلوي تحريفات و تغييرها و خرافات گرفته شود، بايد اين رشته به وسيله يك پيشواي معصوم ادامه يابد خواه آشكار و مشهود و خواه پنهان و ناشناس. در هر مؤسسه مهم، «صندوق آسيب ناپذيري» وجود دارد كه اسناد مهم آن مؤسسه را در آن نگهداري ميكنند تا از دستبرد دزدان يا خطر آتش سوزي و امثال اينها محفوظ بماند.
سينه امام و روح بلندش نيز صندوق آسيبناپذير حفظ اسناد آيين الهي است تا همه اصالتهاي نخستين و ويژگيهاي آسماني اين تعاليم را در خود نگهداري كند. [10]
«ابن حجر عسقلاني» پس از نقل احاديثي حاكي از نزول حضرت عيسي (ع) به زمين هنگامي ظهور حضرت مهدي (عج) و اقتداي او به آن حضرت مي نويسد:
اينكه عيسي (ع) در آخر الزمان و نزديك قيامت، به مردي از اين امت اقتدا ميكند و پشت سر او نماز ميخواند، دليل بر نظريه صحيح در ميان دانشمندان اسلامي است كه: زمين هرگز از وجود حجت كه با دلائل و براهين آشكار، براي خدا قيام مي كند، خالي نمي ماند. [11]
3ـ اميد بخشي
در ميدانهاي نبرد، تمام كوشش سربازان زبده و فداكار معطوف اين امر است كه پرچم سپاه، در برابر حملات دشمن همچنان در اهتزاز باشد، و متقابلاً سربازان دشمن دائماً مي كوشند پرچم آنها را سرنگون سازند، چرا كه برقرار بودن پرچم، مايه دلگرمي سربازان و تلاش و كوشش مستمر آنها است.
همچنين وجود فرمانده لشكر در مقرّ فرماندهي ـ هرچند ظاهراً خاموش و ساكت باشد ـ خونگرمي و پر حرارتي در عروق سربازان به گردش در ميآورد و آنها را به تلاش بيشتر وا ميدارد كه فرمانده ما زنده است و پرچممان در اهتزاز!
اما هرگاه خبر قتل فرمانده در ميان سپاه پخش شود، يك لشكر عظيم با كارآيي فوق العاده، يك مرتبه روحيه خود را ميبازد و متلاشي ميگردد.
رئيس يك جمعيت يا يك لشكر، مادام كه زنده است. هر چند مثلاً در سفر يا فرضاً در بستر بيماري باشد، مايه حيات و حركت و نظم و آرامش آنهاست، ولي شنيدن خبر از دست رفتن او گرد و غبار يأس و نوميدي را بر سر همه ميپاشد.
جمعيت شيعه طبق عقيدهاي كه به وجود امام زنده دارد، هر چند او را در ميان خود نميبيند، اما خود را تنها نمي داند، و اثر رواني اين عقيده در روشن نگهداشتن چراغ اميد در دلها و وادار ساختن افراد به خودسازي و آمادگي براي آن قيام بزرگ جهاني، كاملاً قابل درك است. [12]
پرفسور «هانري كربن» استاد فلسفه در دانشگاه سوربن (فرانسه) و مستشرق نامدار فرانسوي مي گويد:
به عقيده من مذهب تشيع تنها مذهبي است كه رابطه هدايت الهي را ميان خدا و خلق براي هميشه نگه داشته است و به طور مستمر و پيوسته، ولايت را زنده و پا برجا ميدارد.
مذهب يهود، نبوت را كه رابطهاي است واقعي ميان خدا و عالم انساني، در حضرت كليم ختم كرده و پس از آن به نبوت حضرت مسيح و حضرت محمد (ص) اذعان ننموده و رابطه مزبور را قطع ميكند. همچنين مسيحيان در حضرت مسيح متوقف شدهاند. اهل سنت از مسلمانان نيز در حضرت محمد توقف كرده و با ختم نبوت در ايشان، ديگر رابطه اي ميان خالق و مخلوق، موجود نميدانند. تنها مذهب تشيع است كه «نبوت» را با حضرت محمد (ص) ختم شده ميداند، ولي «ولايت» را كه همان رابطه هدايت و تكميل ميباشد، بعد از آن حضرت و براي هميشه زنده ميداند[13].
[1] . «حتي اذا غاب المتغيّب من ولدي عن عيون الناس، و باح النّاس بفقده و اجمعوا علي انّ حتّي الحجّه ذاهبه و الامامه باطله... فوربّ عليٍّ انّ حجتها عليها قائمه، ماشيه في طرقاتها، داخله في دورها و قصورها، جوّاله في شرق الأرض و غربها، تسمع الكلام و تسلّم علي الجماعه تري ولا تري الي الوقت والوعد و نداء المنادي من السّماء" يوم الخلاص، ط4، ص139.
[2] . اسراء/85.
[3] . جريان غيبت اولياي الهي در گذشته مكرر واقع شده است كه در قران نيز به ان اشاره شده است.
[4] . عن جابر الأنصاري أنّه سأل النبي (ص) هل ينتفع الشيعه بالقائم (عج) في غيبته؟ فقال (ص): إي والّذي بعثني بالنبوّه إنهم ليفتنعون له و يستفيدون بنور ولايته في غيبته كانتفاع الناس بالشمس و إنّ جلّلها بالسّحاب ـ مجلسي، بحارالانوار، (تهران، المكتبه الاسلاميه، 1393 هـ ق) ج52، ص92.
[5] . مجلسي، همان، ص92، ح6.
[6] . طوسي، الغيبه، ص177 ـ مجلسي، همان كتاب، ص92 ـ إربلي، علي بن عيسي، كشف الغمه (تبريز، مكتبه بني هاشمي، 1381 هـ ق) ج3، ص322.
[7] . لو بقيت الأرض بغير إمام ساعه لساخت صدوق، كمال الدين (قم، مؤسسه النشر الإسلامي (التابعه) لجماعه المدرسين بقم المشرفه، 1405 هـ ق) ج201ـ210، باب 21.
[8] . لو بقيت الأرض بغير إمام ساعه لساخت صدوق، كمال الدين (قم، مؤسسه النشر الإسلامي (التابعه) لجماعه المدرسين بقم المشرفه، 1405 هـ ق) ج201ـ210، باب 21.
[9] . "اللهم بلي لا تخلوا الأرض من قائم لله بحجه إما ظاهراً مشهوراً مغموراً لئلاّ تبطل حجج الله و بيّناته" شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد (قاهره، دار احياء الكتب العربيه، 1960 م)، ج18، ص147.
[10] . آيه الله ناصر مكارم شيرازي، مهدي انقلابي ديگر (چاپ دوم، قم، مطبوعايت هدف) ص258ـ259.
[11] . و في صلاه عيسي خلف رجل من هذه الأمه مع كونه في آخر الزمان و قرب قيامه الساعه، دلاله للصحيح من الاقوال أن الأرض لا تخلو عن قائم لله بحجته. احمد بن علي بن حجر العسقلاني فتح الباري، شرح صحيح البخاري (بيروت، دارالمعرفه) ج6، ص494.
[12] . آيه الله مكارم شيرازي، ص255ـ256.
[13] . سـالـنـامه 2 مكتب تشيع، مصاحبات استاد علامه طباطبايي با پروفسور هانري كربن دربارهي شيعه (1339 هـ ش) ص20. به نقل از سيره پيشوايان، تأليف مهدي پيشوائي.
شبهه :
ما هيچ نقشي در ظهور نداريم و كاري از ما ساخته نيست.
پاسخ :
ما مي توانيم زمينه هاي ظهور را فراهم آوريم. فراهم آوردن زمينههاي ظهور، از جمله شرايط ظهور به حساب ميآيد، و تا زمينه ظهور فراهم نشود، حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ ظهور نخواهد كرد. حال بايد توجه داشت كه برخي از شرايط ظهور، با گذشت تاريخ و ظلم و جور انسانها، پيشرفت علم و دانش بشري و در نتيجه آگاهي مردم دنيا و نااميد شدن مردم از نحلهها و مذهبهاي بشري و حكومتهاي مختلف فراهم ميشود؛ و بايسته است برخي ديگر از آنها به دست ما انسانها و دوستداران آن حضرت فراهم آيد.
اما سؤال اين است كه چگونه ميتوان زمينهظهور را فراهم آورد؟
براي فراهم آوردن زمينههاي ظهور حضرت ميتوان موارد متعددي را ذكر كرد؛
1 . تحوّل جامعه بشري: ايجاد آگاهي و آمادگي جامعه بشري براي حقّ و حقيقت و مخالفت جدّي با ظلم و جور در يكي از زمينههاي مهم براي ظهور آن حضرت است. و اين مهمّ بر عهده همه ما مسلمانان و شيعيان است.
ما بايد با استفاده از علم و تكنولوژي، حقايق اسلام را به گوش جهانيان برسانيم، آنها را با زيباييهاي مكتب اهل بيت پيامبر ـ عليهم السّلام ـ كه هماهنگ با فطرت انساني است آشنا بسازيم؛ تا همان گونه كه در احاديث آمده است، با شناخت زيباييهاي مكتب اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و مقايسه آن با ساير مكاتب و فرهنگها، حق را از باطل تشخيص داده، از آنها دل كنده و به حقيقت بپيوندند و آن زمان كه مردم جهان با دروغگوييهاي حكّام هواپرست و جاه طلب آشنا و بر ناتواني آنها از سعادتمندي جامعه بشري آگاه شدند، قهراً مستأصل شده و بدنبال يك منجي مصلح بوده و خود به خود براي پذيرش حق و حقيقت آمادگي پيدا ميكنند و قدر آن منجي را ارج مينهند.
اصولاً بايد توجّه داشت كه يكي از علل غيبت امام عصر ـ عليه السّلام ـ نيز، عدم آمادگي مردم براي پذيرش حق و حقيقت بوده است. چرا كه بر اثر جهل مردم و ظلم حكّام زمان، همه ائمّه قبلي يكي پس از ديگري به شهادت رسيدند، لذا براي حفظ حجّت الهي و خالي نماندن زمين از وجود آن، دوران غيبت شروع و تا فراهم شدن زمينه ظهور ادامه خواهد داشت.
اگر براي جامعه بشري اين آمادگيها و آگاهيها حاصل نشود، حضرت تشريف بياورند، آن حضرت نيز مانند امامان معصوم سابق به شهادت خواهد رسيد. بنابراين رشد و آگاهي عموم مردم محروم و مستضعف، ميبايست به درجهاي برسد كه نور وجود امام را لمس كرده، مثل پروانه گرد شمع وجود او گرد آيند. بايد درجه رشد و آگاهي آنان به حدّي برسد كه از مدّعيان حقوق بشر و دموكراسي، نااميد شده و همه منتظر ظهور منجي بزرگ الهي باشند.
2. انقلاب و تحوّل روحي افراد
تغيير و تحوّل روحي و خودسازي و تهذيب نقش مهمي در ايجاد انقلاب بزرگ و به پيروزي رساندن آن دارد و با تحولات بيشتر در روحيه انسانها و ساخته شدن نيروهاي با صلابت ميتوان اذعان داشت يكي ديگر از زمينهها فراهم آمده. است. بايد بدانيم كه امام زمان ـ عليه السّلام ـ هم به انتظار لحظهاي است كه اين تحوّلات دروني در قلب و روح انسانها به وجود آمده و به حدّ كمال خود برسد تا ظهور براي حضرت ميسر شود.
چنان چه افرادي كه شايستگي همراهي با حضرت را داشته باشند فراهم آيند، يكي ديگر از مقدمات ظهور مهيّا ميگردد. و با خودسازي اين افراد نيروي انساني انقلاب بزرگ مهدي ـ عليه السّلام ـ تشكيل ميگردد و حضرت با آن نيروها منويّات خود را به پيش ميبرد.
پيداست، انقلابي با آن عظمت و وسعت و رسالت سترگ، انسانها و عوامل بزرگي را ميطلبد تا قادر به پياده كردن رسالت عظيم خود باشد؛ انسانهايي خود ساخته و از جان گذشته، فقيه، سياستمدار، مدير و مدبّر، مبارز و شجاع و... .
بنابراين ما با خودسازي و تهذيب و اصلاح خود ميتوانيم در تحول جامعه هم مؤثر بوده و در نتيجه زمينه براي ظهور حضرت بيش از پيش فراهم آيد.
3. انتظار سازنده: «افضل اعمال امّتي انتظار الفرج»[1]؛ برترين اعمال امّت من اميد و انتظار گشايش (كارها و گرفتاريها به دست با كفايت حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ ) است.
انتظار سازنده و صحيح، مكتب انسان سازي و انقلاب است. انتظاري كه برترين اعمال امّت پيامبر شمرده شده است، ريشه و اساس دو نكته مذكور (خودسازي افراد و ساختن جامعه) است. تا اميد و انتظار و در نتيجه صبر و تحمّل مشكلات نباشد، انسان قادر به خودسازي و ديگر سازي نيست. انتظار به انسان اميد و عشق ميبخشد، توان وحوصله و حركت و تلاش ميدهد؛ در نتيجه، افراد را اميدوار، شاداب، پرتلاش و هدفمند بار ميآورد؛ يعني همان چيزي كه لازمه فراهم آوردن مقدمات انقلاب بزرگ و جهاني حضرت مهدي (عج) است.
«مكتب تشيّع، همواره يك آرزوي مقدّسي را در قلب پيروان خود ميپروراند؛ و آن، آرزوي ظهور حضرت حجّت ـ عليه السّلام ـ و ريشه كن كردن ظلم و ستم و سيطره عدل و داد بر اين جهان است. آرزو اساسيترين محرّك يك انسان در فعّاليّتهاي روزمره اوست. انساني كه آرزو و طلب و خواستهاي نداشته باشد، يك مرده متحرك است. افراد آرزوهاي مختلفي دارند. مكتب تشيّع به پيروان خود تعليم ميدهد كه آرزوي اصلي و اساسي آنان ظهور حضرت حجّت ـ عليه السّلام ـ باشد؛ چرا كه اگر او ظهور كند، همه مشكلات رفع ميگردد؛ تمام مشكلات وقتي حلّ ميشود كه مدينه فاضله آن حضرت به دست مبارك او پياده شود.»[2]
4. برپايي قيامها و انقلابهاي ظلم ستيز و عدالت خواهانه
از اموري كه باعث تسريع در انقلاب جهاني حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ شده و موجب بيداري، آگاهي... جامعه جهاني و در نتيجه فراهم آمدن زمينه ظهور ميگردد قيامها و انقلابهاي اسلامي و بيدارگرايانه است. يكي از اين انقلابها كه تأثير بسزايي در اين رابطه داشته و موجب مطرح شدن اسلام و فرهنگ تشيّع در بين مردم جهان گرديده، انقلاب بزرگ ملّت ايران به رهبري بزرگ مردي از سلاله پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميباشد. با مطالعه روايات، چنين به نظر ميآيد كه اين انقلاب، همان حركت آگاهي بخش و زمينه ساز قيام حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ است؛ چنانكه روايات گوناگوني كه بعضي از آنها در توصيف رهبر اين قيام، و بعضي در وصف مردم و قيامگران، و اينكه از چه منطقهاي و... هستند، وارد شده است.[3]
بنابراين از وظايف و مسؤوليّتهاي ما است كه از اين انقلاب پاسداري نموده و در ترويج و پربارتر كردن آن بكوشيم، اهداف آن را زنده و در راه تحقّق آنها تلاش كنيم. تا ان شاء الله، با آگاه ساختن مردم جهان، از ظلم و ستم مستكبران، آشنايي هر چه بيشتر آنان با فرهنگ اسلام و اهل بيت و...، زمينه ظهور حضرت قائم (عج) را فراهم آوريم.
پيداست، كه اين امور مهمّ و سنگين، بدون داشتن قدرت و مكنت، تحت لواي يك دولت قدرتمند، امكان پذير نيست. بنابراين ميبايست، در حفظ نظام مقدس جمهوري اسلامي و به ثمر رسيدن اهداف آن، به عنوان زمينه ساز قيام حضرت مهدي ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف- تلاش همه جانبه كرد.
[1] . آيت الله صافي گلپايگاني، منتخب الاثر، ص 629؛ و ر.ك: كمال الدين و تمام النعمه، ج 2، ص 357 ـ 361، انتشارات اسلاميه.
[2] . سخنراني شهيد چمران، سال 58، (به نقل از مجلّه موعود، شماره 12 و 13، اسفند 77 و فروردين 78).
[3] . اين احاديث زيادند، از جمله:
1) حديث «حتّي يأتي قومٌ مِن قبل المشرق...»، ملاحم رفتن، ابن طاووس، ص 30 و 117.
2) حديث «رجلٌ مِن اَهْلِ قُمْ...»، بحار، ج 60، ص 216 و 446.
3. حديث «تكونُ قم و اَهلها حُجّه علي الخلائق...»، بحار، ج 60، ص 213.
4) حديث «يخرج رجلٌ قبل المهدي...»، كنزالعمال، ج 7، ص 261 و...
5) حديث «لَيَضْربتكم علي الدينِ عوداً...»، شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 20، ص 1284.
6). حديث «كنوز الطالقان...»، كنزالعمال، ج 7، ص 263 و...
7) حديث «الهاشمي الخراساني و شعيب...»، ابن طاووس في الملاحم و الفتن، ص 31.
8) في تفسير قوله تعالي: «بَعَثْنا عليكم عباداً لنا»، بحار، ج 60، ص 214.
9) في تفسير قوله تعالي: «وَ اِنْ تَتَوَلَّوا يَسْتَبْدِلْ قَوماً غيرَكم»، كشّاف، ج 4، ص 331 و الميزان، ج 18، ص 25.
10) في تفسير قوله تعالي: «وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِم»، الجامع الصحيح، ج 2، ص 383 و مسند احمد، ج 2، ص 417 و...
و... همگي به نقل از كتاب اَلْمُمَهّدون لِلمهدي ـ عليه السّلام ـ ، علي الكوراني، مكتب الاعلام الاسلامي، الفصل الثالث، ص 95، الطبعه الاولي، محرم 1405.
شبهه :
وقتي امام زمان ظهور كند چه كساني زنده ميشوند؟ اگر ما نباشيم امام زمان از كجا ميفهمد كه ما طرفدار او هستيم؟
پاسخ :
در اين اينجا 2 مساله قابل طرح است: 1. معرفي اشخاصي كه در زمان ظهور امام زمان (عج) رجعت ميكنند. 2. شناخت طرفداران و نحوه آگاهي امام ـ عليه السّلام ـ از عقيده و افكار اشخاص.
آنچه نياز به بررسي بيشتر دارد، بخش نخست مي باشد. به همين جهت ما در ابتدا به پاسخ فشرده قسمت دوم ميپردازيم. آن گاه وارد بخش اول خواهيم شد.
شناخت طرفداران:
پاسخ اين بحث واضح است، زيرا داشتن علم غيب و آگاهي از اسرار انسان و جهان، از شئونات امام معصوم ـ عليه السّلام ـ ميباشد و امام كسي است كه علم گذشته و آينده را دارا است و بر اعمال بندگان، اشراف و احاطه دارد. اگر چنين نباشد نميتواند امام و حجت ميان خلق و خالق باشد. خود حضرت در توقيعي شريف كه به شيخ مفيد (ره) صادر فرموده است، پاسخ اين سؤال را به بهترين وجه يادآور شده است، ميفرمايد: «انا نحيط علماً بانبائكم و لايعذب عنا شيء من اخباركم... انا غير مهملين لمرعاتكم و لاناسين لذكركم...»؛[1] ما احاطه و اشراف كامل بر اخبار شما داريم و هيچ چيزي از اخبار شما از ديد ما پنهان نميباشد. ما مواظب اوضاع و احوال شما هستيم و هيچ گاه ياد شما را از خاطر نميبريم. بنابراين از اين نظر جاي نگراني وجود ندارد، زيرا حضرت نسبت به شيعيان و دشمنان خود هرگز بيتفاوت نميباشد و تمام جريانات را نيز باخبر است. هر كس به ميزان ايمان و معرفت خود، در ميان پيروان حضرت، جايگاه خاص خود را دارد.
چه كساني در هنگام ظهور زنده ميشوند؟
بر اساس روايات، اين مسأله اجمالاً قطعي و مسلم است كه ائمه ـ عليهم السّلام ـ وعدهاي از مؤمنين و كفار در زمان ظهور مهدي ـ عليه السّلام ـ دوباره زنده ميشوند. و اين موضوع به عنوان «رجعت» جزء معتقدات شيعه و ضروري مذهب ميباشد.
توضيح مطلب اين است كه زنده شدن مردگان و بازگشت آنان به دنيا، چون از امور غيبي مربوط به آينده است، لذا اعتقاد به آن متوقف است بر وجود دلائل معتبر نقلي از معصومين ـ عليهم السّلام ـ . در روايات مربوط به اين موضوع گرچه خصوصيات آن به طور كامل بيان نشده است ولي اصل مسأله رجعت در حد تواتر از ائمه ـ عليهم السّلام ـ نقل شده است. مرحوم سيد مرتضي در اين رابطه ميفرمايد: شيعه اماميه بر اين اعتقاد است كه خداوند به هنگام ظهور امام زمان (عج) گروهي از شيعيان آن حضرت را كه پيشتر مردهاند، باز ميگرداند تا به ثواب ياري و كمك به آن حضرت برسند و حكومتش را ببينند. و هم چنين گروهي از دشمنان او را باز ميگرداند تا از آنان انتقام بگيرد و شيعيان از مشاهدة ظهور حق و بالا گرفتن كلمه اهل آن، خشنود گردند.[2]
علامه مجلسي (ره) نيز ميفرمايد: يكي از موضوعات اجماعي شيعه، بلكه از ضروريات مذهب حقه، حقانيت «رجعت» است كه پيش از ستاخيز، در زمان حضرت قائم (عج) خواهد بود و گروهي از مؤمنان كه داراي ايمان خالص بودهاند و نيز گروهي از كافران كه داراي كفر محض بودهاند، به دنيا باز ميگردند تا حكومت ائمه ـ عليهم السّلام ـ را ببينند.[3]
در روايات نيز از موضوع «رجعت» به عنوان ايام الله تعبير شده است. امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: ايام الله ـ كه ماية سرور و عزت مؤمنين است ـ سه مرحله دارد كه رجعت يكي از آن است. «ايام الله ثلاثة: يوم يقوم القائم و يوم الكره و يوم القيامه».[4] و در حديث ديگر نيز امام صادق ـ عليه السّلام ـ ايمان به رجعت را ضروري شمرده و ميفرمايد: «از ما نيست كسي كه اعتقاد به بازگشت ما نداشته باشد.»[5]
امّا اعتقاد به جزئيات و خصوصيات رجعت مثل زمان و تعداد افراد و... ضرورتي ندارد و در روايات نيز به روشني بيان نشده است، آن چه قطعي و ضروري مذهب است اصل اعتقاد به رجعت في الجمله است.
امّا چه كساني دوباره زنده ميشوند و به دنيا باز ميگردند؟
از روايات مربوط به اين موضوع استفاده ميشود كه امر رجعت عمومي نيست، بلكه ائمه ـ عليهم السّلام ـ و عده خاصي از مؤمنين و كفار خالص در عصر قيام حضرت مهدي (عج) دوباره زنده ميشوند. امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «رجعت و بازگشت مردگان به دنيا، همگاني و فراگير نيست، بلكه مربوط به عدهاي خاص است، برنميگردند به دنيا مگر كساني كه از ايمان پاك برخوردارند و يا به حد شرك خالص رسيدهاند.» و نيز ميفرمايد: «فقط كساني در زمان ظهور قائم ما به سوي دنيا باز ميگردند كه ايمانش را خالص كرده باشند و يا به مرز كفر خالص رسيده باشند. غير از اين دو گروه، ديگران برگشتي به دنيا نخواهند داشت، مگر در قيامت.»
بنابراين مسأله رجعت محدود به افراد خاصي است كه در روايات به برخي از اين افراد و گروهها اشاره شده است، ذيلاً به اين روايات پرداخته ميشود:
رجعت ائمه ـ عليهم السّلام ـ
بيشتر روايات اين باب مربوط است به رجعت و بازگشت ائمه ـ عليهم السّلام ـ . در اين مورد نيز ما با دو دسته روايات مواجه هستيم:
دستهاي از اين روايات رجعت را براي تمام ائمه ـ عليهم السّلام ـ ثابت ميكند. برخي ديگر از روايات ـ براي ذكر مصداق ـ تنها نام دو امام يعني امير المؤمنين و امام حسين ـ عليهم السّلام ـ را ذكر نموده است. و در پارهاي از روايات نام پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز آمده است.[6] امّا ساير ائمه ـ عليهم السّلام ـ از آنان به طور خاص ذكري به ميان نيامده است، بلكه به طور عام قائل به رجعت همه ائمه شدهاند. نظير آنچه كه از امام صادق ـ عليه السّلام ـ در اين زمينه نقل شده است. حضرت ميفرمايد: «هيچ امام و پيشوايي نيست مگر اين كه مجدداً در زمان خودش در آينده به دنيا باز ميگردد در حالي كه نيكان و بدان زمان او نيز همراه او بر ميگردند تا افراد با ايمان از انسانهاي كافر جدا شوند.»[7] و در حديث ديگر امام زين العابدين ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «دوباره به سوي شما بر ميگردند پيامبر شما و امير المؤمنين علي ـ عليه السّلام ـ و امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ».[8]
اولين كسي كه به دنيا باز ميگردد امام حسين ـ عليه السّلام ـ است با اصحاب و يارانش
امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «اولين كسي كه قبر او شكافته ميشود و به سوي دنيا باز ميگردد، حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ است.»[9] و در جاي ديگر ميفرمايد: «نخستين فردي كه به دنيا باز ميگردد، حسين بن علي است پس حكومت ميكند تا وقتي كه در اثر پيري هر دو پلك او بر چشمانش ميافتد.»[10] كه اشاره به طولاني بودن حكومت امام حسين در عصر رجعت است. و نيز از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شده است كه : نخستين كسي كه سر ازخاك بر ميدارد و با هفتاد و پنج هزار نفر از شيعيان، رجعت ميكنند حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ است.[11]
جابر نيز از امام باقر ـ عليه السّلام ـ نقل ميكند كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ در روز عاشورا، پيش از شهادتش، به تفصيل درمورد رجعت خود و ياران خود سخن گفت: «بشارت باد شما را به خدا قسم اگر اين قوم ما را بكشند، ما نخستين كساني هستيم كه نزد پيامبرمان باز ميگرديم و تا مدتي كه خدا بخواهد توقف خواهيم كرد، آن گاه من اولين كسي هستم كه قبرش شكافته ميشود و ناگهان از قبر خارج ميشوم، در حالي كه امير المؤمنين نيز از قبرش خارج شده و مهدي ما نيز قيام نموده است.»[12] در اين روايت، رجعت امام حسين و امير المؤمنين ـ عليهم السّلام ـ همزمان با قيام حضرت مهدي (عج) بيان شده است. در روايت ديگر امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «امام حسين ـ عليه السّلام ـ همراه با شهداي كربلا و هفتاد پيامبر، بازگشت مينمايد. رو ميآورد به سوي دنيا امام حسين همراه با كساني كه با وي به قتل رسيده بودند و همراهي ميكنند او را هفتاد پيامبري كه با موسي بن عمران مبعوث شدند. آن وقت حضرت قائم انگشترش را به او ميسپارد.»[13]
در ادامة اين حديث اشاره به غسل و دفن امام زمان ـ عليه السّلام ـ به وسيله امام حسين ـ عليه السّلام ـ نيز شده است. مفضل نيز از امام صادق ـ عليه السّلام ـ در اين مورد نقل ميكنند كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ با دوازده هزار نفر از شيعيانش رجعت ميكنند، در حالي كه عمامة سياه پوشيده است.[14]
علاوه بر اصحاب امام حسين ـ عليه السّلام ـ در روايات ديگر اشاره به رجعت بعضي از مؤمنين و شيعيان علي ـ عليه السّلام ـ نيز شده است. امام باقر ـ عليه السّلام ـ از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ نقل ميكند كه؛ در هنگام ظهور حضرت مهدي، مؤمنان، لبيك گويان، گروه گروه از قبرها بيرون ميآيند و حضرت از اين رخداد فوق العاده با تعجب ياد ميكند؛ پس چقدر حيرت آور است (زنده شدن مردگان) چگونه در حيرت نباشم از زنده شدن مردگان كه خداوند آنان را از قبورشان بر ميانگيزند در حالي كه گروه گروه مشغول گفتن لبّيك لبّيك اي دعوت كننده به سوي خدا، هستند.»[15]
رجعت دشمنان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ و كفار براي كيفر و انتقام
بعضي از روايات اين باب، مربوط است به بازگشت معاندين و كفار تا به دست مؤمنان، ذلت و عذاب را بچشند و مؤمنان نيز تشفي پيدا كنند. امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «زماني كه مهدي ما ظهور نمايد، خداوند كساني را كه به اذيت و آزار بندگان مؤمن ميپرداختند، با همان قيافه قبليشان، به دنيا باز ميگرداند تا مؤمنين از آنان انتقام بگيرند.»[16] اين روايت با توجه به آنچه در روايتي كه قبلاً از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شد (ما من امام الا و يكرفي قرنه و يكرمعه البر و الفاجر في دهره حتي يميز المؤمن من الكافر) نشان ميدهد كه قبل از قيامت در زمان رجعت نيز بازخواست و دادرسي وجود دارد. و بازگشت اين عده از كفار با قيافههاي اصلي شان، براي كيفر و تنبيه است.
هم چنين در ذيل آية «و اقسموا بالله جهد ايمانهم لايبعث الله من يموت بلي وعداً عليه حقاً و لكن اكثر الناس لا يعلمون... ليعلم الذين كفروا انهم كانوا كاذبين»؛[17] امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «يعني في الرجعه يردهم فيقتلهم و يشفي صدور المؤمنين فيهم»؛[18] يعني در زمان رجعت خداوند آنان را بر ميگرداند تا به دست مؤمنين كشته شوند و مؤمنين تسلي پيدا كنند.
رجعت بعضي از شيعيان براي ياري حضرت مهدي (عج)
امام صادق ـ عليه السّلام ـ به ابيبصير ميفرمايد: «اي ابابصير هنگامي كه قيام كند مهدي ما، خداوند گروهي از شيعيان ما را به سوي او بر ميانگيزند و از قبرهايشان خارج ميكند. پس آنان با او بيعت ميكنند در حالي كه شمشيرهايشان بر گردن آنان آويخته است، اين خبر به گوش شيعياني كه زندهاند ميرسد و ميگويند: فلانيها از قبرشان خارج شدهاند و به سپاه حضرت مهدي ملحق گرديدهاند!».[19]
اين حديث بيانگر انعكاس وسيع خبر زنده شدن و بازگشت مجدد اين عده از شيعيان و ملحق شدن آنان با سپاه امام زمان ميباشد، به گونه كه اين خبر باشكوه، در ميان شيعيان در حال حيات ـ كه هر كدام چنين آرزويي را در دل ميپرورانند ـ و در مجالس آنان رد و بدل و گفتگو ميشود.
در حديث ديگر نيز امام صادق ـ عليه السّلام ـ از برانگيخته شدن اين عده از شيعيان براي ياري امام زمان (عج) سخن ميگويد: «هنگامي كه قائم ما ظهور نمايد خداوند عدهاي از شيعيان را زنده ميكند و آنان لبيك گويان گروه گروه به سوي او حركت ميكنند. آن وقت است كه ترديد منكران، رنگ ميبازد و آنان نابود ميشوند.»[20]
رجعت انصار و وزراء حضرت مهدي كه به طور خاص از آنان نام برده شده است
در برخي از روايات نام بعضي از افراد ذكر شده است مثل: اصحاب كهف، يوشع بن نون، سلمان فارسي، مقداد، ابودجانه، مالك اشتر و... و حتي تصريح شده است كه اين افراد در سمت وزراء و معاونان حكومت جهاني حضرت، در جهان از ناحيه حضرت، فرمانروايي ميكنند. امام صادق ـ عليه السّلام ـ در اين مورد ميفرمايد: «از پشت كوفه تعداد 27 مرد، براي ياري مهدي، از قبرهايشان خارج ميشوند كه 15 نفر از آنان از قوم موسي است ـ آناني كه هدايت شدند و بر اساس حق رفتار نمودند ـ و 7 نفر از اصحاب كهف و يوشع بن نون و سلمان و ابودجانه انصاري و مقداد و مالك اشتر، ميباشند. اينها همواره در پيشگاه مهدي مشغول خدمت حكمراني هستند.»[21]
رجعت مفضّل بن عمر
امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد وي كه از اصحاب خاص حضرت ميباشد، ميفرمايد: تو نه تنها در هنگام ظهور مهدي (عج) دوباره زنده ميشوي، بلكه جزء افراد ويژة مهدي خواهي بود كه مرتب فرمان صادر ميكني ـ يا مفضل انت و اربعة و اربعون رجلاً تحشرون مع القائم. انت علي يمين القائم تأمر و تنهي و الناس اذذاك اطوع لك منهم اليوم».[22]
رجعت داود بن كثير الرّقي
امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد شأن و منزلت اين صحابي بزرگوار خود ميفرمايد: «انزلوا داود الرقي مني بمنزلة المقداد من رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ»؛[23] يعني قدر و منزلت اين مرد نزد من نظير مقداد نزد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ است. و نيز ميفرمايد: «من سرّه ان ينظر الي رجلٍ من اصحاب القائم فلينظر الي هذا» (داود رقي).[24] كسي كه ميخواهد مردي از ياران مهدي را ببيند به او نگاه كند.
رجعت عبدالله بن شريك عامري
امام باقر ـ عليه السّلام ـ در مورد وي ميفرمايد: گويا ميبينم كه عبدالله بن شريك با چهار هزار نفر سپاه، پيشاپيش حضرت مهدي (عج) تكبيرگويان، از دامنه كوه بالا ميروند؛ «كاني بعبدالله بن شريك العامري عليه عمامة سوداء و دؤابتاها بين كتفيه مصعداً في لحف الجبل بين يدي قائمنا اهل البيت في اربعة آلاف يكبرون».[25]
رجعت اسماعيل فرزند امام صادق ـ عليه السّلام ـ
ابوخديجه از امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد فرزندش اسماعيل نقل ميكند كه وي نخستين كسي است كه با ده نفر از يارانش زنده ميشوند و ظهور ميكنند و عبدالله بن شريك يكي از اين ده نفراست كه وظيفه پرچمداري را به عهده دارد. «انه يكون اول منشور في عشرة من اصحابه و منهم عبدالله بن شريك و هو صاحب لوائه».[26]
رجعت حمران بن اعين و ميسّر بن عبدالعزيز
امام صادق ـ عليه السّلام ـ در مورد اين دو نفر ميفرمايد: گويا ميبينم كه آنان در حالي كه شمشير در دست دارند، در ميان مردم، ميان صفا و مروه مشغول صحبت ميباشند؛ «كاني بحمران بن اعين و ميسّر بن عبدالعزيز يخطبان الناس باسيافهم بين الصفا و المروه».[27]
كلام آخر: روايات بحث رجعت، هرگز درصدد برشمردن تعداد و آمار افراد و يا ذكر اسامي آنان، نميباشد. بلكه اين روايات ضمن اشاره به اسامي برخي از افراد گروهها، مسأله رجعت مردگان به دنيا را، محدود و مختص كساني ميداند كه قبل از مرگ از درجه بالاي ايمان برخوردار بوده و در حمايت از دين الهي و اطاعت از ائمه ـ عليهم السّلام ـ كوتاهي ننمودهاند و يا كساني كه در راه كفر و عناد با اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ از هيچ تلاشي فروگذار نبودهاند. اما غير از اين دو گروه ـ چنانچه قبلاً اشاره شد ـ بازگشت به دنيا نخواهند اشت (و اماما سوي هذين فلا رجوع لهم الي يوم الماب).
بنابراين آنچه مهم و تعيين كننده است خلوص ايمان در پرتو عمل به دستورات الهي و اعتصام به ولايت امام معصوم ـ عليهم السّلام ـ است تا در اثر چنين پيوندي خداوند نيز وي را از چنين فوز عظيمي در ايام الله ظهور مهدي و رجعت اهلبيت ـ عليهم السّلام ـ برخوردار نمايد.
به همين خاطر مهمترين تقاضاي شيعه از خداوند در دعاي عهد اين است كه: «پروردگارا! ما را از ياران و كمك كنندگان حضرتش قرار بده و شرف شهادت در محضر او را نصيب ما بفرما، پروردگارا اگر چنانچه مرگ ميان من و ظهور او فاصله انداخت، پس من را بعد از مرگ نيز هنگام ظهورش، از قبرم خارج فرما در حالي كه كفنم را پوشيده و شمشيربه دست آماده انجام فرمان حضرت باشم.»[28] جالب اين است كه اين آرزو و تقاضا، بعد از اعلام بيعت اكيد با حضرت ولي عصر -ارواحنا فداه- و امضاي عهد و پيمان با او، ابراز مي شود؛ (عقدا و بيعة له في عنقي لا احول عنها و لا ازول ابداً). بديهي است كه تمام دشواري و اهميت كار، عمل به اين بيعت و به پايان رساندن آن است.
[1] . الاحتجاج، ج 2، ص 599، تأليف العلامه ابي منصور الطبرسي، طبع دوم، 1416 هـ .ق، اسوه، قم.
[2] . شيعه و رجعت، ص 250، تأليف الشيخ محمد رضا الطبسي النجفي، ترجمه و تلخيص از سيد محمد ميرشاه ولد، قطع وزيري، چ اول، 1376، دار النشر اسلام، قم.
[3] . همان، ص 259.
[4] . معجم الاحاديث الامام المهدي (عج)، ج 4، ص 82. حديث شماره 1152، تأليف الهيئة العلميه تحت اشراف الشيخ علي الكوراني، طبع الاولي، 1411 هـ .ق، موسسة المعارف الاسلاميه، قم.
[5] . همان، ص 84، ح 1154.
[6] . ر.ك: سيماي آفتاب، ص 345، دكتر حبيب الله طاهري، چاپ اول، 1380 هـ .ش، انتشارات زاير، قم.
[7] . رجعت از نگاه عقل و دين، ص 94، غلام رضا مغيثي، چ اول، 1380، قطع رقعي، انتشارات قم.
[8] . معجم احاديث المهدي، ج 5، ص 327، ش 1763.
[9] . ميزان الحكمه، ج 4، ص 58، ش 6932، محمدي ري شهري، چاپ مكتب الاعلام، 1362 هـ .ش.
[10] . معجم احاديث المهدي، ج 5، ص 328، ش 1766.
[11] . البيعة لله، ص 152، نوشته فريده گل محمدي آرمان، چ اول، زمستان 1376، دار النشر اسلام، قم.
[12] . بحار الانوار، ج 53، ص 61، حديث 52.
[13] . معجم احاديث المهدي، ج 3، ص 89، ش 1158.
[14] . البيعة لله، ص 275.
[15] . بحار الانوار، ج 53، ص 46، حديث 20.
[16] . معجم احاديث الامام المهدي، ج 4، ص 95، ش 1162.
[17] . سوره نحل، 39 ـ 40.
[18] . معجم احاديث الامام المهدي، ج 5، ص 214، ش 1638.
[19] . الشيعه و الرجعه، ج 1، ص 385، تأليف الشيخ محمدرضا الطبسي النجفي، طبع الثالثه، 1385 هـ، 1966 م، نجف.
[20] . معجم الاحاديث الامام المهدي،ج 4، ص 101، ش 1167.
[21] . بحار الانوار، ج 53، ص 90، حديث 95.
[22] . معجم احاديث الامام المهدي، ج 4، ص 98، ش 1165.
[23] . جامع الرواة، ج 1، ص 308، محمد بن علي الاردبيلي الغروي الحائري، طبع كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، 1403 هـ .ق، قم.
[24] . همان.
[25] . اثباه الهداة، ج 3، ص 561، تأليف محمد بن الحسن الشيخ الحر العاملي، بيتا.
[26] . چشم اندازي به حكومت مهدي، ص 95، نجم الدين طبسي، ويرايش دوم، چاپ سوم، 1380، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، (بوستان كتاب).
[27] . ميزان الحكمه، ج 4، ص 58، ش 6934.
[28] . بحار الانوار، ج 53، ص 96، مفاتيح الجنان، چاپ فيض، ص 893، (دعاي عهد).
شبهه :
ظهور همان قيامت است بنابراين پس از ظهور امام زمان(عج) زندگي نيست.
پاسخ :
از دو نظر مي توان اين مطلب را بررسي كرد.
آيا بعد از ظهور ولي عصر(عج) مردم زندگي خواهند كرد؟
جهان بعد از وجود ولي عصر(عج) چگونه خواهد بود؟
در پاسخ بايد گفت كه قيامت غير از ظهور است. به قول رهبر معظم انقلاب كه فرمودند: «بعضي خيال مي كنند حضرت كه آمدند، آخر دنياست! نه، تازه شروع دنيا و شروع تاريخ بشريت است، حركت تاريخي انسان آن وقت است، آنوقت است كه استعدادهاي انسان ظهور خواهد كرد. هنوز اين دانشي كه بشر تا امروز پيدا كرده، در مقابل استعدادهايي كه خدا در وجود بشر گذاشته صفر است. اگر حضرت آمدند و دنيا پر از عدل و داد شد ولي آن هنگام، آخر عمر باشد و منتظر صور اسرافيل باشيم اين كه كار نشد، بشر، چند هزار سال با اين زحمت كار كند، بعد حضرت بيايند و دنيا را پر از عدل و داد كنند و بعد هم دنيا تمام شود. وقت ظهور حضرت، دنيا تازه شروع مي شود با آمدن حضرت اول زندگي بشر، اول تاريخ و اول رشد و تعالي بشري به صورت كلان است.[1]
رشد دانش و فرهنگ اسلامي:
حكومتي كه در راس آن رهبري مانند حضرت مهدي عليه السلام است كه درهاي دانش به روي او گشوده است، طبعا از نظر علمي پيشرفت شگفت انگيزي خواهد داشت.[2] در حكومت آن حضرت با اجراي برنامه هاي آسماني آن چنان انسان ها از نظر شخصيت پرورش مي يابند كه گويي آنان غير از انسان هايي هستند كه در گذشته زندگي مي كرده اند.
از جهت اقتصاد:
اقتصاد جامعه شكوفا گشته، فقر و تنگدستي رخت بربسته، آباداني همه جا به چشم مي خورد و بازرگاني رونقي شايان توجه مي يابد.[3]
كشاورزي:
كشاورزي بر اثر فراواني باران رونق مي يابد. در روايت است كه خداوند براي او(مهدي عج) بركت را از آسمان فرو مي فرستد.[4]
در زيارتهايي كه درباره حضرت مهدي(عج) رسيده است به زندگي اصيل و درست انسان در پرتو فروغ جاودانه تعاليم امام مهدي(عج) اشاره رفته است: السلام علي ربيع الانام و نضره الايام. سلام بر بهاران زندگي مردمان و طراوت روزگاران.[5]
و اما اينكه جهان بعد از وجود ولي عصر عليه السلام چه گونه خواهد بود، آيا بعد از ايشان قيامت بر پا خواهد شد؟ جواب اين است كه اين مساله مرتبط با رجعت است و رجعت يكي از اعتقادات تشيع است و بدين مفهوم است كه امامان خاندان وحي و رسالت عليه السلام و عده اي از كساني كه صالح و نيكوكار بوده و از دنيا رفته اند و جمعي از كساني كه جنايت پيشه و ستمكار بوده و چشم از جهان دوخته اند، پس از حضرت عليه السلام به خواست خدا به اين جهان باز مي گردند. و نخستين رجعت كننده امام حسين عليه السلام است و پس از آن وجود گران مايه همه امامان اهلبيت عليهم السلام يكي پس از ديگري.[6] گرچه در صدد بيان آيات رجعت نيستم اما از باب نمونه به چند آيه قرآن كه اشاره به رجعت دارد، اشاره مي كنم و شما مي توانيد به تفسير در ذيل اين آيات شريفه مراجعه فرماييد.
بقره: آيه 259: او كالذي مرّ علي قريه و هي خاويه علي عروشها... فاماته الله مأه عام ثم بعثه...2. بقره/ آيه 243: الم ترالي الذين خرجوا من ديارهم و هم ألوف حذر الموت فقال لهم الله موتوا ثم احياهم: درباره زنده شدن 70 هزار خانوار
3. اعراف/ آيه 155: و اختار موسي قومه سبعين رجلا لميقتنا ... در اين آيه مي فرمايد: حضرت موسي، تعداد 70 نفر را براي ميقات ما انتخاب كرد. و در آيه 55 و 56 بقره راجع به آنان مي فرمايد: و به موسي گفتند: ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد. و اذ قلتم يا موسي لن نومن لك حتي نري الله جهره، تا اينكه خداوند را علناً ببينيم... آن گاه مي فرمايد: ثم بعثناكم من بعد موتكم : آن گاه ما شما را پس از اينكه مرده بوديد زنده كرديم.
4. كهف/ آيه 25: اصحاب كهف مدت 309 سال در غار مكث نمودند(به خواب رفتند) آن گاه خداي مقتدر آنان را به دنيا برگردانيد.
5. بقره/ 72 و 73 و 74: از اين آيات اين واقعيت دريافت مي گردد كه خداوند، مقتول بني اسرائيل را در همين جهان و پيش از روز رستاخيز زنده ساخت.[7]
جواب قسمت دوم سؤال يعني زمين در آن زمان چگونه خواهد بود؟ كه جواب اين قسمت از توضيح در قسمت الف روشن خواهد شد. و اضافه مي كنم كه پس از قيام جهاني امام عصر عليه السلام، در روزگار حاكميت آن عدالت گستر راستين فقر و نياز از جامعه بشري رخت بر مي بندد و آفت و محروميت از بين مي رود. عقده هاي رواني مردم حل و زدوده مي شود و حزن و اندوه به سرور و شادماني تبديل مي گردد و ديگر نه ظالمي خواهي ديد و نه مظلوم و ستمديدهاي آرمانها و آرزوهاي مسلمانان آگاه و پروا پيشه تحقق مي يابد و كره زمين مهد صلح و آزادي مي گردد[8]. به تعبير ديگر: وقتي مهدي موعود عليه السلام ظاهر شد و در جنگ پيروز گشت و بر شرق و غرب جهان تسلط يافت، تمام زمين به وسيله يك حكومت جهاني اسلامي اداره مي شود. براي تمام بلاد و استانها، استانداران لايقي را با برنامه كار و دستورات لازم گسيل مي دارد. به واسطه كوشش و جديت آنان تمام زمين آباد و معمور مي گردد... عدل و دادش تمام زمين را فرا مي گيرد. مردم با هم مهربان شده با صدق و صفا زندگي مي كنند امنيت عمومي همه جا را فرا مي گيرد. و كسي در صدد آزار ديگري نيست وضع اقتصادي مردم بسيار خوب مي شود به طوري كه مستحق زكات پيدا نمي شود. بارانهاي نافع پي در پي مي بارد. تمام زمين سبز و خرم مي گردد. بركات و محصولات زمين زياد مي شود.[9]
و اما در مورد اين سؤال كه امام زمان چگونه به جنگ مشركين مي رود؟
در ابتدا بايد اين نكته را به عرض برسانيم كه امام زمان عليه السلام مانند پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله براي هدايت و راهنمايي مردم، نخست اعلان دعوت عمومي مي كند و در آغاز ظهورش، مردم را از پيام انقلاب خود آگاهي داده و اتمام حجت مي كند، در اين ميان عدهاي دعوتش را مي پذيرند و راه سعادت، پيش مي گيرند و عدهاي به مخالفت بر مي خيزند كه امام مهدي(عج) در برابر اينها قيام مسلحانه ميكند. چنانچه امام جواد عليه السلام فرموده است: وقتي 313 نفر ياران خاص حضرت قائم(عج) به خدمتش در مكه رسيدند، حضرت، دعوتش را به جهانيان آشكار مي سازد و وقتي كه اين تعداد به ده هزار نفر رسيد، به اذن خدا قيام مسلحانه مي كند و خروج مي كند.[10]
برنامه قيام حضرت مهدي(عج) همانند برنامه قيام همه پيامبران الهي خواهد بود، يعني بر اساس اسباب و وسايل عادي و طبيعي برنامههاي خود را اجرا ميكند و جز در موارد استثنايي از راه اعجاز وارد نميشود. و اما اينكه در بعضي از روايات از سلاح به شمشير معنا شده است، بايد گفت كه ظاهرا مقصود از خروج با شمشير، ماموريت به جهاد، و توسل به اسلحه براي اعلاي كلمه حق است، و اين كه با هيچ يك از كفار به مصالحه نمي نشيند، زيرا«شمشير» هميشه كنايه از قدرت و نيروي نظامي بوده و هست، همان گونه كه«قلم» كنايه از علم و فرهنگ است، و نيز از قديم معروف بوده كه كشور با دو چيز اداره مي شود: قلم و شمشير.[11]
پس منظور قيام با شمشير، همان اتكاي به قدرت است، تا مردم نپندارند كه اين مصلح بزرگ، فقط به شكل يك معلم يا يك واعظ، عمل مي كند، بلكه او يك رهبر مقتدر الهي است كه امان را از ستمگران و منافقان ميگيرد. بنابراين اجراي طرح حكومت حق و عدالت در سطح جهاني نيز بايد با استفاده از وسايل مادي و معنوي لازم(بجز در موارد استثنايي) تحقق پذيرد. به تعبيري ديگر، آن حضرت و يارانش با هر اسلحه اي كه لازم باشد، در مقابل كفار و ستمگران مي ايستند، و از هر گونه اسلحهاي كه در آن زمان متداول بوده و مورد نياز باشد، استفاده ميكنند. به اميد آن روزي كه قدرت اسلام، همه جا را فراگيرد و روزي كه چشم همه به ديدار دل آراي آن محبوب، روشن گردد.
[1] . انتظار، سال سوم، شماره هشتم و نهم، تابستان و پاييز 1382، فصلنامه علمي تخصصي ويژه امام مهدي(عج) صفحات 9 و 10.
[2] . نجم الدين مجلسي، كتاب چشم اندازي به حكومت مهدي(عج)، ص 176، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ سوم، 1378.
[3] . همان منبع، ص 196.
[4] . همان منبع، ص 204.
[5] . محمد حكيمي، عصر زندگي و چگونگي آينده انسان و اسلام، ص 235.
[6] . امام مهدي عليه السلام، از ولادت تا ظهور نوشته آيه الله فقيد سيد محمد كاظم قزويني ترجمه و تحقيق: علي كرمي، و سيد محمد حسيني، چاپ سوم پاييز 78، موسسه چاپ الهادي، ص 792.
[7] . ستارگان درخشان، تاليف محمد جواد نجفي، قسمت دوم از جلد 14، سرگذشت حضرت صاحب الزمان عليه السلام، ناشر: كتاب فروشي اسلاميه، نوبت چاپ: پنجم، تاريخ چاپ 1371.
[8] . امام مهدي(عج) از ولادت تا ظهور، محمد صدر، بيروت الوفاء ص 795.
[9] . دادگستر جهان، نوشته ابراهيم اميني، چاپ نوزدهم، 1379، چ قدس، انتشارات شفق صفحه 319.
[10] . علامه مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج 52، ص 283، موسسه الوفاء بيروت، 1403 ه.ق .
[11] . رجالي تهراني، علي رضا، يكصد پرسش و پاسخ پيرامون امام زمان(عليه السلام) انتشارات نبوغ چاپ سوم، ص 218.
شبهه :
ظهور امام زمان(عج) برابر است با ركود علم و تكنولوژي.
پاسخ :
اين مطلب از دو جهت قابل بحث است:
اوّل اينكه: وقتي حضرت ظهور ميفرمايند چگونه بر دشمناني كه داراي پيشرفتهترين امكانات نظامي و غيره ميباشند پيروز ميشوند كه ما اين بحث را به نام «ظهور و امكانات پيشرفته» ميناميم.
و دوّم اينكه: پس از تشكيل حكومت و از بين رفتن ظالمين چگونه با اين امكانات رفتار ميكنند كه ما آن را تحت عنوان «حكومت جهاني حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ و امكانات پيشرفته» از آن ياد ميكنيم، و چون آنچه كه از سؤال شما بر ميآيد مربوط به جهت دوّم است و ما به آن ميپردازيم و با ياري گرفتن از حضرت امام عصر ـ عليه السّلام ـ عرض ميكنيم كه:
وقتي كه حضرت ظهور كردند و با ظالمين جنگيدند و زمين را از وجودِ ناپاك آنان پاك كردند و حكومتي بر مبناي عدل تشكيل دادند ديگر در جهان جنگي وجود ندارد و تجاوز هم از بين خواهد رفت و همه دنيا را صلح و امنيّت فرا ميگيرد لذا آن دسته از تجهيزاتي كه مربوط به امور نظامي ميباشد. خود به خود از صفحه كنار ميرود چرا كه احتياجي به آنها نيست و اسلام دين صلح و آرامش است امّا دسته ديگر از امكانات و پيشرفتها و تجهيزات بشري كه مربوط به امور صنعتي و كشاورزي و بهداشتي و غيره ميباشند نه تنها باقي ميمانند و بيش از آنها استفاده بهينه ميكنند بلكه آنچه كه از روايات بر ميآيد آنست كه به بركت وجود حضرتش اين گونه امكانات گسترش هم مييابد و اساساً بايد گفت كه اسلام دين تكامل و پيشرفت در همه زمينههاي مادي و معنوي، دنيوي و اخروي ميباشد در مورد تكامل امور دنيوي آيات و روايات فراواني داريم مثل اينكه خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: «خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً»[1] و ما به بعضي از اين پيشرفتها در زمان حضرتش اشاره ميكنيم.
الف: پيشرفت و رشد علوم مادي و معنوي
علم در اين زمان به بالاترين حدّ پيشرفت ميرسد به گونهاي كه طبق روايات امام باقر ـ عليه السّلام ـ در روزگار آن حضرت زنان در خانههايشان به طريق كتاب خدا و سنت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ قضاوت ميكند[2]، و در روايت ديگري از امام صادق ـ عليه السّلام ـ است كه فرمودند: دانش 27 حرف است و مجموع آنچه پيامبران آوردهاند دو حرف است و مردم تا آن روز بيش از آن دو حرف را نميدانند و چون قائم قيام كند 25 حرف باقيمانده را بيرون آورده و در ميان مردم منتشر ميسازد و بدين سال مجموعه 27 جزء دانش را نشر ميدهد.[3]
ب: شكوفايي اقتصادي و رفاه اجتماعي
آفريدگار انسان زمين و آسمان و آنچه كه در آنهاست را براي انسان آفريده است و از انسان فقط عبوديت را طلب كرده است كه اگر عبوديت كند علاوه بر جزاي اخروي دنياي او را نيز آباد ميكند كه فرمود: «لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ»[4] «اگر مردم شهرها و ديارها ايمان آورند و تقوا پيشه كنند ما بركات زمين و آسمان را بر آنها نازل ميكنيم» و چون در زمان حكومت آن حضرت عبوديّت محض زمين را فرا ميگيرد اين وعده الهي مُحَقَّق ميشود در روايتي از پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ است كه فرمود: «يخرج رجل من امتي يعمل بسنّتي ينزل الله له البركه من السماء و تخرج له الارض بركاتها»[5] «مردي از امت من ظهور ميكند كه به سنّت من عمل ميكند خداوند بركت را از آسمان براي او فرو خواهد فرستاد و زمين بركات خود را براي او بيرون خواهد ريخت» و در روايت ديگري از آن حضرت است كه فرمود: «ساكنين آسمان و زمين از او راضي و خشنودند آسمان تمام بارانش را فرو ميريزد و زمين تمام گياهانش را خارج ميسازد تا جايي كه زندهها آرزو ميكند كه كاش مردهها زنده بودند و وضع ما را از فراواني نعمت ميديدند»[6] و در روايتي ديگر است كه زمين گنجهاي خود را براي آن حضرت ظاهر ميكند[7] و حضرت به مردم مشت مشت عطا ميكند بدون اينكه آنها را شمارد يا آنچه كه بخشيده را پس بگيرد[8] و امنيت عمومي همه جا را فرا ميگيرد كه در روايت است كه در زمان آن حضرت درندگان و چهارپايان از در آشتي وارد ميشوند و مرم با يكديگر كاري ندارند و آزار نميرسانند.[9]
ج: رشد كشاورزي و دامداري
در زمان آن حضرت استعدادهاي دروني زمين آشكار ميشود و گياهان و حيوانات با تمام وجود به خدمت بشر در ميآيند به گونهاي پيشرفتهاي كشاورزي و دامداري قبل از ظهور نسبت به بعد از آن چيزي محسوب نميشوند در روايت است كه كشاورز از هر من (3 كيلو) صد من محصول بدست ميآورد و در هر سنبلي صد دانه عمل ميآيد و خداوند براي هر كس كه اراده كند زيادتر ميكند[10] و در روايت است كه «و تكثر المواشي» يعني دامها زياد ميشوند.
د: پيشرفت پزشكي
در آن عصر هيچ بيماري بدون درمان باقي نميماند امام باقر ـ عليه السّلام ـ در اين باره ميفرمايند: هر كس قائم اهل بيت مرا درك كند اگر به بيماري دچار باشد شفا يابد و چنانچه دچار ناتواني باشد توانا و نيرومند ميشود.[11]
هـ : پيشرفت صنايع و مسأله انرژي
امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايند: «هنگامي كه قائم ما قيام كند زمين به نور پروردگارش روشن ميشود و بندگان خدا از نور آفتاب بينياز ميشوند.[12]
و: پيشرفت دستگاههاي اطلاعاتي و ارتباط مردم با يكديگر:
در آن عصر ارتباط مردم با يكديگر بسيار راحت ميشود. و مردم ميتوانند به راحتي با آن حضرت نيز ارتباط برقرار كنند كه در روايت است كه در زمان آن حضرت «مؤمن كه در شرق است برادر خود را كه در مغرب است خواهد ديد و نيز مؤمني كه در مغرب است برادر خود را در مشرق ميبيند»[13] و در روايت ديگري از امام صادق ـ عليه السّلام ـ است كه فرمود: «زمانيكه قائم ما ظهور نمايد خداوند گوشها و چشمان شيعيان ما را بگونهاي تقويت ميكند كه ميان آنان وقائم ـ عليه السّلام ـ نياز به پيك نيست آن حضرت با آنان سخن ميگويد و آنها سخن او را ميشنوند و در حالي كه وي در جايگاه خويش قرار دارد او را ميبينند.[14]»
[1] . سوره بقره، آيه 29.
[2] . بحار الانوار، ج 53، ص 352، علامه مجلسي، چاپ بيروت.
[3] . بحار الانوار، ج 52، ص 336، علامه مجلسي، چاپ بيروت.
[4] . سوره الاعراف، آيه 59.
[5] . كشف الغمه، ج 2، ص 262، اربلي، چاپ تبريز.
[6] . الملاحم، ص 69، ابن طاووس.
[7] . الملاحم، ص 72.
[8] . فوائد السمطين، ج 2، ص 310.
[9] . بحارالانوار، ج 52، ص 224.
[10] . مستدرك الوسائل، ج 12، ص 283، محدث نوري.
[11] . بحار الانوار، ج 52، ص 335.
[12] . الصراط المستقيم، ج 2، ص 262، علامه زين الدين علي بن يونس نباحلي، انتشارات حيدريه.
[13] . بحارالانوار، ج 52، ص 391.
[14] . الكافي، ج 8، ص 240.
شبهه :
در مورد مدت حكومت حضرت مهدي (عج) وارد شده كه: «لن يمضي مهديُّ الامّه الّا قبل القيامه باربعين يوماً» اينگونه روايات با مسئله رجعت چگونه جمع ميشود؟
پاسخ :
رجعت از مسلّمات و اعتقادات شيعه ميباشد و بدين مفهوم است كه امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ و انبوهي از كساني كه جهان را بدرود گفتهاند، بار ديگر پس از حضرت مهدي (عج) و پيش از شهادت او به خواست خدا و اراده حكيمانه او بدين جهان باز ميگردند و نخستين رجعتكننده حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ است و پس از آن وجود گرانمايه همه امامان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ يكي پس از ديگري رجعت ميكنند.
در قرآن نيز به مسأله رجعت پرداخته شده است. نمونهاي از آيات كريمه قرآن كه به اين مهم پرداختهاند، اين آيه شريفه است كه«و يوم نحشر من كل امه فوجا» [1]و روايات متعددي نيز درباره مسأله رجعت وارد شده است. از جمله امام صادق ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «ايام اللّه ثلاثه، يوم يقوم القائم و يوم الكرّه(الي الرجعه) و يوم القيامه»[2] يعني روزهاي خدا سه روز است: روز قيام قائم، روز رجعت و روز رستاخيز. امام صادق ـ عليه السلام ـ : همه انسانهاي با ايماني كه به ناحق كشته شده باشند رجعت ميكنند و پس از آن از دنيا ميروند. رجعت براي مؤمنان خالص و نيز كافران خالص است.[3]
حال با توجه به تبيين اين مسأله مهم به بررسي مدت حكومت حضرت مهدي (عج) (و چگونگي جمع آن با توجه به روايات) و قضيه رجعت ميپردازيم:
پيرامون مدت حكومت حضرت مهدي (عج) روايات گوناگون از شيعه و اهل سنت وجود دارد، برخي از روايات روزگار حكومت امام (عج) را به هفت سال، برخي به هشت سال، نه، ده و بيست سال يادآور ميگردند. و برخي اخبار حتي تا هزار سال را نيز يادآور گشتهاند. آنچه مسلم است اينكه حكومت حضرت مهدي (عج) كمتر از هفت سال نيست. شايد بتوان گفت، مدت حكومت هفت سال است ولي ساليان آن با سالهاي روزگار ما متفاوت است، چنانكه در بعضي از روايات آمده است:
«حكومت حضرت، هفت سال و هر سالي به مقدار ده سال از سالهاي شما ميباشد، پس ساليان روزگار آنحضرت به اندازه هفتاد سال شما خواهد بود.»[4]
حضرت علي ميفرمايد: «حضرت مهدي هفت سال حكومت ميكند كه هر سال آن روزگار، ده سال شما خواهد بود»[5]حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ ميفرمايد: «....و هفت سال سرپرستي كارها را به دست ميگيرد»[6]و«.....حضرت مهدي (عج) بيبست سال حكومت ميكند....»[7]حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ فرمود: «حضرت مهدي از فرزندان من است و عمري برابر عمر ابراهيم خليل الرحمن خواهد داشت و در سن هشتاد سالگي ظهور ميكند و چهل سال فرمانروايي مينمايد.»[8]امام باقر ـ عليه السّلام ـ ميفرمايد: «حضرت قائم ـ عليه السّلام ـ سيصد و نه سال حكومت ميكند، چنانكه اصحاب كهف نيز در غار همين اندازه ماندند.»[9]
مرحوم مجلسي(ره) ميفرمايد: «رواياتي كه درباره مدت حكومت امام (عج) آمده است بايد به احتمالات زير توجيه كرد؛ برخي روايات بر تمام مدت حكومت دلالت دارد، برخي بر مدت ثبات و استقرار حكومت. بعضي بر طبق سالها و روزهايي است كه با آن آشنائيم و بعضي احاديث ديگر بر طبق سالها و ماههاي روزگار آن حضرت است كه طولاني ميباشد و خداوند به حقيقت مطلب آگاه است.[10]
با توجه به روايات فوق لازم است كه اين روايت« ... قبل القيامه باربعين يوما» را نيز در كنار ديگر روايات ببينيم. و علاوه بر آن، مدت حكومت حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ با توجه به اهداف حكومت و سالهاي انتظار جهان براي رسيدن به آن حكومت عدل و داد، و آيات و رواياتي كه در اين باره وارد گشته است، بايد بهگونهاي باشد كه تأمينكننده غرض و انتظار طولاني حكومت حضرت مهدي (عج) باشد.(واللّه اعلم) در هر تقدير اينگونه روايات با مسئله اعتقادي رجعت هيچگونه منافاتي نخواهد داشت و روزگار رجعت با اين زمان حكومت امام عصر (عج) همخواني دارد. علاوه بر آن رواياتي كه در باب رجعت آمده و آنرا در زمان ظهور حضرت از پشت پرده غيب ميداند با چند روز هم ولو 40 روز باشد حاصل است و قابل جمع است.
[1] . سوره نمل، آيه 83.
[2] . بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسي، ج 53، ص 63.
[3] . بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسي، ج 52، ص 326.
[4] . ارشاد مفيد، مؤلف: شيخ مفيد (ره)، ناشر: انتشارات اسلاميه، چاپ سوم، 1376، ص 363.
[5] . عقدالدرر، في اخبار المنتظر، يوسف بن يحيي مقدسي سلمي شافعي، قرن هفتم هـ .ق، عالم الفكر، قاهره، ص 224، 238.
[6] . الفصول المهمه، في معرفه احوال الائمه، علي بن محمد بن احمد مالكي مكي مشهور به ابن صباغ، ت 855 هـ . ق، كتابفروشي دار الكتب، نجف اشرف، ص 302.
[7] . فردوس الاخبار،ابو شجاع شيرويه بن شهردار بن شيرويه ديلمي، ت 509 هـ . ق، دار الكتب العلميه، بيروت، ج 4، ص 221.
[8] . اثبات الهداه، محمد بن الحسن حرّ عاملي، ت 1104 هـ . ق، چاپخانه علميه، قم،ج 3، ص 574.
[9] . همان، ص 584.
[10] . بحارالانوار، علامه مجلسي، محمد باقر، ت 1111 هـ . ق، مؤسسه الوفاء، بيروت
شبهه :
در روايات ذكر شده است كه هنگام ظهور امام زمان(عج)،جنگ و خونريزي و فساد فراوان روي ميدهد، و از طرفي گفته ميشود كه بايد با اعمال نيك، زمينه را براي ظهور ايشان فراهم كرد ، و عده اي مي گويند فساد كنيد تا آقا بيايد. حال كدام يك درست است؟
پاسخ :
از جمله نشانههاي غير حتمي ظهور، گسترش فساد و تباهي است و نبايد اين فساد و تباهيها را جزو زمينهها و عوامل ظهور دانست. ما در مقابل اين سؤال پاسخهايي ارايه ميدهيم و قضاوت را به عهده خود شما ميگذاريم.
الف. براي شكل گرفتن و تحقق هر پديده، چه طبيعي و چه اجتماعي، عوامل وشرايط چندي لازم است و معمولاً اين پديدهها با يك سري نشانهها و علايم همراه است. از اين رو، عوامل و نشانههاي پديده را بايد شناخت و تفاوت ميان آن دو را بايد دانست تا در هنگام بيان عوامل و نشانهها، دچار سردرگمي و اشتباه نشويم.
عوامل و شرايط ايجاد هر پديده، يك سري چيزهاست كه با پديده، ارتباط استلزامي و انفكاك ناپذير دارند و بايد آنها تحقق پيدا كنند تا پديده محقق شود. اينها در شكل گرفتن پديده نقش دارند و بدون اينها، پديده تحقق نخواهد يافت.
امّا نشانههاي يك پديده، علامتهايي است كه از وقوع پديده يا نزديكي وقوع آن، مردم را آگاه ميكند و فايده آن، علم پيدا كردن به وقوع پديده يا نزديكي وقوع آن است؛ نه اين كه نقشي در ايجاد پديده داشته باشند. يعني با آشكار نشدن نشانه و اتفاق نيفتادن آن نيز پديده ميتواند شكل بگيرد.
بنابراين، نسبت ميان شرايط يك پديده مشروط با پديده، نسبت استلزامي و انفكاك ناپذير است، در حالي كه نسبت ميان نشانه با پديده نشاندار، نسبت غير استلزامي و انفكاك پذير است.
پديده ظهور و تشكيل حكومت جهاني حضرت حجت ـ عليه السّلام ـ نيز از اين قاعده مستثني نيست. و شرايط و عوامل و نشانههايي دارد. شرايط و عواملي مانند وجود قانون جامع و كامل (قرآن وسنت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ)، مجري قانون (حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ)، آماده بودن عدهاي از اهل ايمان براي ياري آن حضرت و جانبازي در راه اهداف او، و.... و نشانههايي مانند خروج سفياني، نداي آسماني، فرو رفتن زمين در منطقه بيداء، خروج يماني، قتل نفس زكيّه، و زياد شدن فساد و تباهي در اين عصر و....
البته نشانهها نيز دو گونهاند: 1. نشانههاي حتمي و قطعي؛ 2. نشانههاي غير حتمي.
علايم غير حتمي با ظهور، ارتباط استلزامي ندارند. زيرا ممكن است برخي از آنها اصلا واقع نشود ولي ظهور تحقق يابد. و احتمال دارد برخي از نشانهها حادث شود ولي ظهور توأم و همزمان با آنها شكل نگيرد و بدين بيان كه: اين نشانهها، بيانگر ظرف تحقق ظهور باشند، مانند اين كه گفته شود: نامه رسان هنگامي ميآيد كه هوا صاف باشد. منظور اين است كه نامه رسان در زمان نامساعد بودن هوا نخواهد آمد، نه اين كه هر وقت هوا صاف بود او ميآيد. در باب علايم ظهور نيز مراد اين است كه حضرت مهدي ـ عليه السّلام ـ در غير اين اوضاع ظهور نخواهد فرمود، نه اين كه هر وقت اين اوضاع پديدار شد، حضرتش بايد ظهور كند.
از مباحث ياد شده بر ميآيد كه فساد و... شرط ظهور نبوده بلكه نشانههاي ظهور هستند.
نتيجه: فساد و... شرط ظهور مصلح كل نيستند تا با دامن زدن به آن، تحقق ظهور را شتاب بخشيم. فساد و اصلاح، دو نقطه مقابل و ضد يكديگرند و ايجاد فساد، تناسبي با تحقق اصلاح و ظهور مصلح كل ندارد. به صراحت قرآن، يكي از اهداف آمدن انبيا و فرستادن كتابهاي آسماني، رساندن مردم به اين سطح از رشد و فرهنگ و تعالي است كه خود با اختيار، قسط و عدل را بر پادارند. (حديد / 25).
بنابراين، مهمترين وظيفه ما در دوران غيبت، رسيدن خود و رساندن ديگران بدين فرهنگ است تا با آمادگي كامل، به پا دارنده عدل و دادگستر گيتي را پذيرا شويم. شناخت صحيح دين و امام زمان و اهداف او و هماهنگي با آن اهداف از وظايف اين دوران پرخطر است.
ب: از سوي ديگر آن چه كه در روايات درباره تكليف شيعيان در عصر غيبت و اقدامات براي نزديكي ظهور آمده است بيانگر پرهيزگاري و تهذيب نفس در اين عصر است.
در روايت است كه: هر كس دوست دارد از اصحاب حضرت باشد، بايد منتظر باشد و در اين حال به پرهيزكاري و اخلاق نيكو رفتار نمايد، در حالي كه منتظر است.[1]
با توجه به چنين رواياتي روشن است كه از جمله چيزهايي كه موجب فراهم آمدن زمينههاي ظهور است پرهيزكاري و تقوا است نه فساد و تباهي.
ج. حضرت علي ـ عليه السّلام ـ در نهج البلاغه ميفرمايد:
توجه كنيد كه هر مأمومي را امامي است كه به او اقتدا ميكند، و از نور علمش برخوردار است (بخش نامهها) اقتدا كردن به امام به معناي الگو قراردادن حضرت بيان شده است بنابراين همان گونه كه در اين زمان امام عصر (عج) عمل به واجبات و ترك محرمات و ساير تكاليف واجب و مستحب را در سرلوحه زندگي خود قرار دادهاند وظيفه شيعيان نيز اين چنين است نه فساد و تباهي.
د. از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل است كه فرمود:
«كونوا لنا زيناً و لا تكونوا علينا شيئاً؛ اي شيعيان زينت ما باشيد».[2]
اين روايت بيانگر آن است كه شيعيان در تمام زمانها بايستي براي اهل بيت زينت باشد و زينت شدن براي اهل بيت جز با پرهيزكاري و تقواي الهي و پرهيز از فساد و تباهي سازگاري ندارد.
با توجه به نكات فوق روشن ميشود كه فساد و تباهي از نشانههاي ظهور است، امّا وظيفه ما پرهيز از آن است، و انجام دادن فسادها و منكرات، مخالفت با قرآن و سنت است.
و آن چه را كه موجب فراهم شدن زمينههاي ظهور شده و ظهور را نزديك ميكند آن است كه ما وظايف خود را به نحو احسن انجام دهيم، وظايفي هم چون اندوهگين بودن براي آن حضرت، دعا براي تعجيل فرج آن حضرت، توسل به حضرت و غيره.
[1] . غيبت نعماني، ص 106.
[2] . الكافي، ج 2، ص 77، ح 9.
شبهه :
تعارض خاتميت با امامت و مهدويت.
پاسخ :
عصر مدرن را عصر مدرنيته ناميده اند اما از مشخصه هاي غير قابل انكار آن، عدم التزام به ارزشهاي ديني در قالب دفاع از آزادي انسان و نقد آنچه كه آزادي او را تحت الشعاع قرار دهد، مي باشد.
هر چند از مشخصه هاي اصلي مدرنيته معاصر، تعارض با سنت و ارزشهاي سنتي است؛ اما مدرنيته پا را از اين مرحله هم فرا گذاشته و هر آنچه را كه با مباني او ناهم آوا افتد، با كوبيدن مُهر سنت بر آن، موجبات نقد و تضعيف آن را فراهم آورده و انكار آن را تجويز مي نمايد.
متأسفانه دفاع بي حد و حصر از مدرنيته و تجددطلبي و گذار مُفرط از هنجارهايي كه آدمي عمري را با آنها سپري كرده است و ترويج لجام گسيخته تفكر اومانيستي و رهايي انسان از هر آنچه موجب محدوديتي براي او گردد و نيز تجويز اعتبارزدايي و انكار هر آنچه در نظر انسان معاصر، غير مدرن تلقي گردد، انسان امروزين و مدرن را در موقعيتي قرار داده است كه نسبت به هر چيزي كه ناخوشايند او باشد، با غمض عين از واقعيت امر، متهورانه به تخطئه و يا رد آن بنشيند
علي اي حال اين شالوده شكني ها نه تنها غرب را در نورديده است كه ظرف فكري باصطلاح روشنفكران و نو ايدههاي شرقي را نيز در برگرفته است.
غرض از ذكر اين مقدمه، پرداختن به سخناني بود كه چندي پيش از آقاي دكتر سروش با عنوان «روحانيت ما عوام است نه عوام زده» منعكس گرديده بود.[1] هر چند محتواي سخنان منتشر شده از ايشان، چيزي نيست كه دور از انتظار بوده باشد اما از آنجا كه مطالب گفته شده، خالي از وجوه مختلف نقد و نظر نيست، به منظور تنوير افكار عمومي و دفاع از اعتقادات ديني و مذهبي مردم مسلمان و متدين با ذكر برخي از موارد قابل تأمل، به نقد و بررسي آنها مي نشينيم.
نامبرده در خصوص فقه مي گويد: «فقه يك دانش تكليف انديش است. اما سخني از حقوق در آن به ميان نيامده است سن بلوغ، سن تكليف هم گفته ميشود اما هيچ سخن از سخن حقوق به ميان نمي آيد نمي گويم مفهوم حق از فقه غائب است اما كفه تكليف بر حقوق در فقه مي چربد در حالي كه جهان جديد آدمي را موجودي محق تعريف مي كند در واقع مقررات فقهي ما، مقررات به معني تكليف بوده و هست و نه مقررات به معني حقوق پس بايد اينها يك موازنه اي بين حق و تكليف ايجاد شود ما بايد اين توازن را برقرار كنيم.»
نقد و بررسي
از آنجا كه ادعاي مطرح شده بر دو واژه حق و تكليف مي چرخد، قبلا ز ورود به بررسي آن ذكر اموري چند لازم است.
1. در باب لغت، حق را به «راست»، «درست»[2] و «مقابل باطل»[3] و تكليف را به «مشقت» و «تعب»[4] معنا كرده اند اما آنچه در اين مجال مورد نظر است معناي اصطلاحي آنهاست. در فقه اسلامي، عبارت است از اموري كه در قانون شرع پيش بيني شده به گونه اي كه افراد مجازند كه با قصد خود آن را تغيير دهند و در حقوق مدني حق، قدرتي است كه از طرف قانون به شخص داده ميشود كه در فقه معادل همين معنا، كلمه سلطه نيز بكار رفته است.[5] بنابراين مي توان گفت براي حق دو معنا و به اعتباري دو كاربرد متصور است يك معناي عام كه در مقابل باطل قرار مي گيرد كه حكم و تكليف را نيز شامل مي شود و يك معناي خاص دارد كه سلطه اي است كه براي شخصي و به جهتي، نسبت به عين يا منفعت يا انتفاع از آن اعتبار مي شود و به ديگر عبارت: «حق عبارت است از مجموعه قوانين و مقررات اجتماعي كه از سوي خدا انسان و جهان، براي برقراري نظم و قسط و عدل در جامعه بشري تدوين مي شود تا سعادت جامعه را تأمين سازد. البته اين تعريف از حق مربوط به حقي است كه در مقابل باطل قرار مي گيرد اما هرگاه حق در مقابل تكليف و حكم قرار گيرد تعريف ديگري خواهد داشت و آن اينكه اگر امري از اختيارات بشمار آيد و به انسان برگردد، حق ناميده مي شود»[6] البته روشن است كه آنچه از اختيارات انسان به شمار مي آيد، از لوازم و مشخصه هاي حق در مقابل تكليف است نه تعريف حق.
اما حكم و تكليف در فقه عبارت است از:
«آنچه از مقررات شرعي كه متضمن مصلحت اكيد مردم است و اراده افراد بر خلاف جهت آنها نافذ نيست. دراين صورت در مقابل اصطلاح حق بكار مي رود و مي گويند حق و حكم»[7] بنابراين مي توان گفت «اگر امري صرفاً جنبه قانوني داشته يا در حد وظيفه باشد و به اشياء برگردد حكم ناميده مي شود مثلاً حكم آب و آفتاب اين است كه پاك كننده هست، احكام و وظايف فقهي به همين اعتبار حكم ناميده شده اند.»[8]
اكنون با توجه به تكات گفته شده؛ ادعاي نامبرده معني بر تكليف گرا بودن فقه و نه حق گرا بودن آن واضح البطلان مي گردد زيرا
اوّلاً : هر آنچه از تكاليف در فقه آمده است برخاسته از حقوق مربوط به همان تكاليف است كه در فقه، معين و به رسميت شناخته شده است زيرا هر تكليفي ناشي از حق موجودي است و انفكاك اين دو، استحاله عقلي دارد بنابراين تكليف بدون حق، در فقه و دين، تصور عقلي و منطقي نداشته و فاقد دليل اثبات است ضمن آنكه ادعاي حق گرا بودن جهان مدرن و نه تكليف گرا بودن آن نيز به برهان تلازم عقلي بين حق و تكليف مردود است پس انسان هم مكلف است و هم محق.
ثانياً : در مقام ثبوت هم متون فقهي قبل از ا"كه مملو از تكاليف باشد، مشحون از حقوق است، حقوق خدا و انسان و تمامي ابواب فقه بر اساس حق الله و حق الناس تحقيق گرديده است.
ثالثاً: اينكه فقه در مقام بيان مسائل بشري،روي بيان تكليف تكيه بيشتري دارد،به لحاظ مصالح انسان شناسانهاي است كه دين نسبت به انسان تعقيب مي كند و به عنوان هدف متعالي دين مطرح است از جمله رساندن انسان به كمال و سعادت ابدي توضيح آنكه شكي نيست كه انسان ذاتاً حق طلب و تكليف گريز است، حق خود را مي شناسد و اگر هم نشناسد، چون طالب آن است، فرا مي گيرد و چه بسا براي جلب مصالح خويش و اصطياد حقي كه گمان مي كند مربوط به اوست و در واقع چنين نيست، راضي به ظلم به ديگران باشد و در عين حال از مكلف شدن اكراه دارد، درا ين ميان دين كه هدفش هدايت انسان به سوي خداست؛ وضع قوانين و تكاليف انسان ساز در كنار حقوق انساني اعم از فردي و اجتماعي، انسان را متنبه كرده و كنترل مي كند تا بدينوسيله از حق خود پا فراتر نگذارد و موجبات تعدي به حقوق ديگران را فراهم نياورد. بنابراين چون حق براي انسان معهود است و آدمي ذاتاً به دنبال تحصيل آن است، ضرورت بيان آن، جهت تحصيل و لزوم وجود سبب خارجي جهت اصطياد آن، هرگز به اندازه تكليف نيست كه از طرفي براي انسان ناشناخته است و تا بيان نشود،علم به ان حاصل نمي گردد و از سويي موجب تنبه آدمي نسبت به عدم تعدي به حقوق ديگران (حق الله يا حق الناس) مي شود و لذا بايد تذكر داده شود. و بديهي است اين رويه ديني هيچگاه به معني تكليف گرا بودن و نه محق بودن نيست بلكه از باب پرداختن به يك روي سكه است با توجه به اهداف متعالي دين، چنين امري قطعاً مستلزم نفي روي ديگر سكه نيست و اين بر هر متفطني روشن است چنانكه اگر در مواردي به حقوق، بيشتر پرداخته شود (بنابه مصالحي) دليل بر ان نيست كه تكاليف مربوط به آن حقوق لحاظ نشده و يا منتفي تلقي شده است.
رابعاً: چنانكه اشاره شد جعل تكاليف در راستاي احياي حقوق است بنابراين به حكم عقل لازم است انسان به مقررات شريعت و تكاليف شرعيه در همه موارد، هنگام كار، استراحت، استحمام خوردن و آشاميدن و ساير امور به منظور رعايت حقوق ديگران و خود، پاي بند باشد و اين كاشف از قوت ديانت و شدت عقلانيت شخص متدين است
ايشان در قسمتي ديگر از سخنان خود امامت و مهدويت را در تعارض با خاتميت دانسته و معتقد است امامت و نيز مهدويت با تفسيري كه شيعه از اين رو مفهوم دارد، خاتميت را دچار تزلزل كرده است گفته ايشان در خصوص تعارض امامت با خاتميت اين است:
«دو مفهوم كليدي خصوصيتي به تشيع مي دهد كه با آن درجه از غلظت در جهان تسنن وجود ندارد اول خصلت ولايت است يعني آن خصوصيتي كه در پيامبر بود، ادامه پيدا مي كند و با مرگ پيامبر پايان نمي پذيرد آن هم در افراد معين نه در همه افراد. در ميان شيعيان اين (افراد) اولياء الهي نام برده شده اند همان ها كه امامان شيعه ناميده مي شوند و نيز شخصيتي به اين افراد داده شده تقريباً برابر با شخصيت پيامبر كه مي توانيم بگوييم مفهوم خاتميت پيامبر را دچار تزلزل كرده است ...زيرا امامان شيعه حق تشريع دارند حال آنكه اين حق، انحصاراً حق پيامبر است » و در ادامه مي گويد: «البته شيعيان نمي گفتند كه امامان شيعه مورد و محل وحي قرار مي گيرند ولي تعبيري ديگر بكار مي برند و مي گويند اينها محدَّث و مفهم هستند يعني يك جوري حقايق را به ايشان مي فهمانند. آن شكلش را نمي گفتند اما اسم وحي هم نمي آوردند براي اينكه متمايز بشوند. از پيامبر شأن و منزلتي كه براي امامان شيعه قايل بودند دقيقاً همان شأن پيامبر بود يعني مقام عصمت قائل هستند درست مثل پيامبر ».
ايشان در تبيين بحث خود به كلام اقبال لاهوري تمسك مي كند و مي گويد: ايشان در كتاب احياي فكر ديني در باب نبوت مطالبي دارد كه خلاصه آن اين است كه «ختم نبوت به دليل ظهور عقل استقرايي بشر است . تا قبل از ظهور عقل استقرايي، پيامبران ظهورشان لازم بود اما همين كه مردم عاقل و بالغ شدند از حضور پيامبران بي نياز شدند ختم نبوت يعني اينكه ديگر كسي حامل وحي از سوي خدا نيست و ديگر كسي اتوريته كلام پيامبر را ندارد... ختم نبوت يعني آنكه ما رها هستيم از الهام آسمان يعني ديگر كسي نيست كه بيايد و بگويد من از جانب خداوند با شما سخن مي گويم فلذا روي حرف من حرف نزنيد عقل نقاد و عقل استقرايي وقتي آمد در وحي بسته شد.»
نقد و بررسي: در خصوص اين ادعا كه از سوي شيعيان شخصيتي برابر با شخصيت پيغمبر - صلي الله عليه و آله -به امامان (ع) بخشيده شده است بايد گفت بر اساس مباني اسلامي، امامت و نيز شرايط و شخصيتي كه امام بايد داشته باشد، در حوزه قدرت و اختيار نه تنها شيعه بلكه هيچ شخص و فرقه اي نيست تا بخواهد به امامت (ع) ببخشد. چرا كه به مقتضاي آيه شريفه «الا له الحكم»[9] و «ان الحكم الا لله[10]» حكم و فرمانروايي مخصوص خداست و نه هيچ كس ديگر و اوست كه مي تواند حق خود را به هر كس و به هر ميزان اعطا كند پس منطف امامت منشأ الهي دارد اوّلاً (و اين بحث در جاي خود مبسوط بحث شده است ) و ثانياً از انجا كه به حكم عقل سليم بر لزوم تناسب بين ظرف و مظروف، كسي كه مي خواهد منصب امامت را عهده دار شود، بايد واجد شرايط لازم باشد شرايطي كه شخصيت او را براي پذيرش چنين مظروفي محقق مي كند و بديهي است بر خودداري از چنين شرايطي جز از طريق تحصيل از سوي خدا و به اذن او؛ محقق نمي گردد بنابراين هر شخصيتي كه براي ائمه (ع) در قاموس فرهنگ ديني و مذهبي لحاظ گرديده است. شخصيت اعطايي از سوي شيعيان نبوده و نيست بلكه برگرفته از متون ديني اعم از قر و احاديث نوراني پيامبر - صلي الله عليه و آله - است. نامبرده در اين خصوص گرفتار مغالطه از طريق القاي نكته انحرافي (the red herring) شده است و خواسته است؛ ارايه يك امر كاملاً متفاوت و غير مربوط در باب شخصيت ائمه (ع) اينكه ادعا شده است (شخصيت امامان را شيعيان به آنها بخشيده اند) نتيجه بگيرد كه امامت در تعارض با خاتميت است . [11]
در خصوص اين ادعا كه از نظر شيعه امامان حق تشريع دارند در حالي كه حق تشريع در انحصار پيغمبر است بايد گفت، چنين ادعايي در هيچ يك از متون معتبر شيعي نيامده است و معلوم نيست ايشان اين مطلب را از كدام منبع معتبر شيعي اخذ كرده است. بزرگان شيعه از صدر تاكنون نه در كتب و تصانيفشان و نه در سيره و رفتار عملي شان به چنين امري تفوه نكرده اند و بلكه بر اساس فرهنگ اسلامي و شيعي، حق تشريع در انحصار خداوند است و پيغمبر - صلي الله عليه و آله - تشريع و تقنين قوانيني را از خداي تبارك و تعالي جهت ابلاغ به مردم اخذ مي نمايد. بنابراين نفس شريف و مقدس حضرت پيغمبر، هم حق تشريع ندارد (برخلاف ادعاي ايشان كه حق تشريع انحصاري پيغمبر - صلي الله عليه و آله - است ) چه رسد به امامان و اوصياي او بنابراين در تفكر شيعي رسالت پيغمبر - صلي الله عليه و آله - ابلاغ شريعت و اجرايي كردن آن است و وظيفه اوصياء طاهرينش تبيين تفسير و حفظ آن
اما در خصوص اختصاص اعتقاد به محدث و ملهم بودن حضرات ائمه ـ عليهم السلام ـ بايد گفت كه اعتقاد به محدث و ملهم بودن ائمه ـ عليهم السلام ـ اوّلاً، برخلاف مدعاي ايشان از مختصات شيعه نيست و با مراجعه به متون اهل سنت مي توان عدم اختصاص به شيعه را دريافت سواي آنكه اختصاص اين عقيده به شيعه دليلي بر قدح آن و يا عدم امكان آن نيست.
ثانياً محدث بودن و ملهم بودن امامان شيعه (ع) منافاتي با خاتميت ندارد زيرا ختم نبوت به معني ختم تحديث[12]و يا الهام[13] نيست. «ممكن است بشري از لحاظ صفا و كمال و معنويت برسد به مقامي كه به قول عرفا يك سلسله مكاشفات بر اين دو رخ مي دهد و حقايقي از طريق علم الهامي به او ارايه داده مي شود ولي او مأمور (مستقيم از ناحيه خدا) به دعوت مردم نيست»[14] در تفكر اسلامي پس از پيغمبر - صلي الله عليه و آله - هيچ كس نخواهد آمد كه از طريق وحي آورنده شريعتي جديد باشد و چنين معنايي از خاتميت هيچ منافاتي با وجود كسي كه محدث و ملهم باشد ندارد حتي غير از امامان شيعه ـ عليهم السلام ـ هم مي توانند به اين نوع ارتباطات مفتخر گردند چنانكه واقع شده است ثالثاً اگر بنا باشد بودن ملهم ائمه (ع) خاتميت را به چالش بكشاند ملهم بودن غير ائمه ـ عليهم السلام ـ نيز چنين خواهد بود.
رابعاً بر ايشان بود كه با دقت بيشتري وارد بحث مي شدند و به جاي تخطئه و رد اين عقايد و به دور از انتسابات غير وجه در راستاي تضعيف تشيع، روال منطقي و عقلاني را در چنين مباحثي طي مي كردند و بجاي بحث از اينكه اين مطلب را شيعه گفته يا نگفته امكان عقلي چنين مسئله اي را بررسي مي كردند.
در خصوص عصمت ائمه كه مورد ترديد و يا انكار قرار گرفته است بايد گفت از افتخارات شيعه و بلندي تفكر علوي حاكم بر عمق جان شيعيان، اين است كه به فيض اعتقاد به عصمت ائمه ـ عليهم السلام ـ رسيده اند. پيغمبر - صلي الله عليه و آله - شوون مختلفي دارند برخي خاص وجود مقدس او هستند كه قابل تسري و تحقق در موجودات ديگر نيست از قبيل نبوت و رسالت و صاحب شريعت و مرتبط با وحي بودن و برخي ديگر اين خصوصيت را ندارند مثل عصمت كه مي تواند در وجودات مقدس شيعه ائمه (ع) نيز محقق گردد.
آنچه در تعارض با پيغمبري ونبوت است و نيز خاتميت را به قول ايشان رقيق و سست مي كند ادعاي برخورداري ديگران از شؤون خاصه نبويه هست نه اتصاف به شؤون عامه و صد البته اعتقاد شيعه به عصمت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ پيغمبر - صلي الله عليه و آله - ؛ مبتني بر براهين متقن عقلي است كه جاي هيچ ترديدي در آن نيست و در جاي خود مفصل بحث شده است به هر حال به قول استاد مطهري «اگر امامت را به اين شكل تعريف كنيم كه امري است متمم نبوت از نظر بيان دين يعني به آن دليل وجودش لازم است كه وظيفه پيامبر را در بيان احكام انجام دهد، به همان دليل كه پيغمبر بايد معصوم از اشتباه و گناه باشد امام نيز بايد چنين باشد.»[15] اگر اهل سنت ابوحنيفه را معصوم نمي دانند، بدان جهت است كه در او و امثال او شرايط عصمت را نديدند .
با بررسي و نقد تفكر اقبال در اين خصوص،نيازي به نقد ايشان باقي نمي ماند. ماحصل آنچه علامه اقبال لاهوري در باب فلسفه خاتم نبوت آورده است به شرح زير است:
الف) وحي نوعي غريزه است بنابراين هدايت وحياني از انواع هدايت هاي غريزي است و خصوصيت قدرت غريزي آن است كه با شكوفا شدن نيروي حس و تخيل و احياناً تفكر و تعقل و عبور از مراحل ابتدايي و بدوي، غريزه ضعيف شده و جاي خود را به آنها داده و آدمي به مرحله تعقل رسيد، تعقل جاي غريزه را مي گيرد.
ب) از نظر ايشان چون هدايت وحياني از نوع هدايت غريزي است پس هدايت وحياني در مقابل هدايت عقلاني هرگاه براي بشر حاصل شود، كارآيي خود را از دست داده و هدايت عقلاني جانشين آن مي گردد در واقع براي انسان دو جهان توصيف مي كند جهان قديم و جديد و حضرت پيغمبر را متعلق به دو جهان مي داند با اين بيان كه از جهت منبع وحي مربوط به جهان قديم و از جهت دعوت به مغالطه و تفكر در طبيعت متعلق به جهان جديد است و بر اين اساس لزوم عقب نشيني هدايت هاي غريزي از جمله هدايت وحياني (در نظر ايشان) كه مربوط به جهان قديم است با تحقق جهان جديد يعني جهان عقلانيت بشر، امري واضح است[16] البته خود علامه اقبال نياز بشري از خاتميت را به دين و هدايت هاي ديني ضروري مي داند ولي به هر حال تفسيري كه در فلسفه خاتميت ارايه داده است در تعارض با آن است.
اما نقد و بررسي: اشكالاتي متعددي از سوي انديشمندان اسلامي به چنين تفكري به شرح زير وارد است.
1. مخالفت با ضرورت دين:
اگر فلسفه خاتميت را جانشيني هدايت عقلاني و عقل استقرايي و تجربي نسبت به هدايت هاي وحياني بدانيم بدين معنا كه در وحي و هدايت وحياني بسته شده است و بشرا مروز نيازمند آموزه هاي وحياني و تعليمات آسماني پيامبر - صلي الله عليه و آله - نيست، لازمه چنين امري، تعطيلي اصل دين و به تعبير زيبايي استاد مطهري ختم ديانت است نه نبوت[17].
2. اينكه وحي از نوع غريزه داشته شده است مردود است زيرا اين دو واژه از حيث محتوا و معنا نسبت تباين دارند نه تساوي و نه مطلق و يا من وجه، زيرا غرايز و رفتارهاي غريزي با فرد متولد شده و غير اكتسابي هستند سواي انكه مبتني بر شعور و ادراك نيستند از حيث منزلت و مرتبه نيز از حس و عقل پايين تر است در حالي كه وحي مبتني بر شعور و ادراك بوده و اكتساب در آنها راه دارد سواي انكه از حيث مرتبه نيز از حس و عقل بالاتر است بر اين اساس هر چند بشر به ارتقاي عقلاني برسد نهايتش آن است كه به اعلي درجه عقلانيت رسيده است و وحي از تمام مراتب عقل بالاتر است پس نياز به وحي حتي پس از نبوغ عقلاني انسان، امري ضروري و غير قابل انكار است.
3. تفارق كاربردها و وظايف غريزه و عقل:
استخلاف و جانشيني امري از امر ديگر، زماني متصور است كه مستخلف و مستخلف عنه در موضوع استخلاف متحد باشند در غير اين صورت جانشيني متصور نيست.
بنابراين حتي در فرض كه وحي را غريزه بدانيم با توجه به اختلاف وظايفي كه هر يك از غريزه و عقل دارند ظهور عقل و انديشه، دليلي بر عدم كارآيي غريزه نسبت به وظايف خودش و جانشيني عقل به جاي او نيست اموري از قبل زيبا دوستي، حب ذات، عشق مادر به فرزند كه از امور غريزي بشمار مي آيند و با انسان متولد مي شوند، حتي با بلوغ عقلاني و فكري بشر، نه تنها از بين نمي روند بلكه در اعماق وجود همه انسان ها و در مسير تكاملي انسان هر روز جلوه نمايي و كاركرد خاص خود را دارند.
4. لازمه ادعاي علامه اقبال آن است كه تجربه دروني (مكاشفات اولياء الله) نيز از امور غريزي محسوب شده و با ظهور عقل تجربي، غريزه از كارآيي بيفتد و اين مخالف عقيده خود ايشان در باب تجربه باطني و مكاشفات و الهامات است.[18]
5. اشكال ديگر آن است كه بر فرض جايگزيني عقل محض استقرايي به جاي وحي بدين بيان كه بشر پس از خاتميت يا ظهور متفكر عقلاني و نبوغ عقلي، از هدايت وحياني بي نياز شده است و با توجه به اينكه همه افراد به چنين عقلانيتي كه بدون راهنمايي دين و آموزه هاي وحياني بتوانند همهنيازمندي هاي خود را برطرف سازند دست پيدا نمي كنند. (حتي با فرض وجود يك شخص، با چنين موقعيتي)، پروژه هدايت آنها به كجا مي انجامد آيا مي توان ادعا كرد كه همه انسان ها از خاتميت به بعد به اين نبوغ عقلي مورد نظر رسيده و يا خواهند رسيد؟! البته اشكالات ديگري بر اين تفسير از خاتميت وارد است كه به جهت اختصار، به همين حد بسنده مي گردد.
اما آيا اعتقاد به امامت در تعارض با خاتميت است (چنانكه نامبرده قائل است) يا خير، با نگاهي اجمالي به معناي خاتميت و شؤون امامت، روشن مي گردد كه هيچ تعارضي در اين رابطه متصور نيست زيرا اوّلاً خاتميت يعني ختم باب شرعيت يعني پس از شريعت اسلام شريعتي نخواهد آمد. و ختم باب نبوت است بدين معنا كه به كسي به عنوان نبي مبعوث از جانب خدا وحي نمي شود و ارباب لغت خاتم را معنا كرده اسلام به رسيدن به انتهاي چيزي[19] مهر زدن بر چيزي[20] معنا كرده اند و بديهي است تا چيزي به انتها نرسد مهر تأييد نمي خورد. بنابراين خاتميت يعني حضرت پيغمبر - صلي الله عليه و آله - شريعت را به اتمام رسانده و جميع مراتب دين در شريعت ختميه به آخر رسيده است و اين البته منافات با شأن امام ع كه تبيين شريعت و نيز حفظ آن است و نيز با مقامات او از باب ارتباط با خدا از طريق الهام يا تحديث ندارد زيرا الهام يا نزول ملك بر آنها ملازم با نبوت نيست چنانكه در تنزيل شريف است كه «و تمثل لها بشراً سوياً»[21] و از اسماء حضرت فاطمه (س) محدثه هست زيرا ملك با او سخن مي گفتند. نبوغ عقلاني بشر هر چند از علل خاتميت بشمار مي آيد اما خود شريعت نيز به نهايت رسيده بود و عقلانيت بشر دوره خاتميت به مرتبه اي رسيد كه انسان توانست كار تبليغ دين را انجام دهد (همان كاري كه پيغمبران تبليغي مي كردند) اما آيا برخورداري انسان از عقل استقرايي مي توانست بدون راهنمايي كساني كه لب دين و روح وحي را از پيغمبر - صلي الله عليه و آله - اخذ كرده بودند درك كنند بهر حال عقل در اعلي مرتبه اش نيز حكم مي كند كه در احكام دين و بلكه در هر رشته اي رجوع به متخصصان لازم است حتي براي عقلا و اين مطلب سواي اينكه لزوم وجود امامت معصوم را به اثبات مي رساند كه وجوب عقلي مراجعه انسان عقلاني را به او در فهم دين و وحي نيز تأكيد مي كند.
از ديگر حكمت هاي لزوم وجود امام ع حتي با ظهور رشد عقلاني بشر به عنوان فلسفه خاتميت آن است كه حتي عقلاي انديشمند و نيز عالمان ديني در فهم خود از آموزه هاي وحياني و گزاره هاي ديني اختلاف پيدا مي كنند در آن صورت وجود امام متصل به پيغمبر - صلي الله عليه و آله - كه دين را مشافهه از او اخذ كرده است لازم است تا دين را از اختلافات نجات دهد و حفظ نمايد.
ديگر آنكه از آنجا كه حضرت پيغمبر - صلي الله عليه و آله - به سبب عدم آمادگي مردم از پذيرش همه احكام و تعاليم آسماني كه به او وحي شده بود، فرصت بيان همه آنها براي ايشان پيدا نشد. بنابراين او بايستي كسي را كه بتواند حامل آن تعاليم بشود، تعليم داده تا در زمان ايجاد فرصت و پس از او ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، براي مردم بازگويد و كسي جز امام ع نتوانست چنين مسئوليتي را به دوش بگيرد. پس امام مبين دين است چنانكه پيغمبر بود اما پيغمبر از وحي مي گرفت ولي امام (ع) از پيغمبر - صلي الله عليه و آله - مي گيرد.
خلاصه آن كه امامت نه تنها در تعارض با خاتميت نيست كه لازمه آن و متمم نبوت پيغمبر خاتم - صلي الله عليه و آله - است و اين مطلب براي هر متفطن و سليم النفسي روشن است از آنچه گفته شده وهن سخنان نامبرده در خصوص تعارض اعتقاد به مهدويت يا خاتميت نيز روشن مي گردد البته مطالب ديگري در كلام ايشان هست از جمله اهانت به علماي ديني و نظام اسلامي ايران و... كه ارزش نقد نداشت.
[1] . سايت WWW. Gooya News مورخ 13/5/84.
[2] . معين، دهخدا، فرهنگ فارسي معين، چ پازدهم، 1376، تهران، مؤسسه انتشارات اميركبير، ج 1، ص 1363.
[3] . الفيومي، المصباح المنير، چاپ اول، 1405 هـ قانون، قم: مؤسسه دارالهجره، ص 143.
[4] . خيل الجرّ، لاروس، افراد دخيل، خليل الباشا، محمد و ابومصلح، هاني، مكتبه لاروس، 173 جامعه، پاريس، ص 1007. المصباح المنير، همان، ص 537.
[5] . ر. ك: جعفري، لنگرودي، محمد جعفر، ترميتولوژي حقوق، چاپ يازدهم، 1380، كتابخانه گنج دانش، تهران، ص 216 همان.
[6] . جوادي آملي، عبدالله، فلسفه حقوق بشر، چ اول، 1375، قم،مركز نظر اسراء، ص 75.
[7] . جعفري لنگرودي، مح جعفر، ترمينولوژي حقوق، همان، ص 24.2
[8] . جوادي آملي، همان.
[9] . سوره انعام، آيه 62.
[10] . سوره انعام، آيه 57.
[11] . ر. ك: خندان، علي اصغر، منالطات، چاپ اول، 1380، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، ص 234.
[12] . «تحديث از حدثه به معناي سخن گفتن و صحبت كردن است و در مورد كساني گفته مي شود كه با ملائكه سخن مي گفتند بدون آنكه او را ببينند مانند ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ كه يكي از افتخارات آنها اين است كه محدث بودند يعني فرشته آنها نازل مي شود و مطالبي را امضا مي نمود و آنها مي نوشتند يا حفظ مي كردند اما خود فرشته را نمي ديدند چنانكه در روايت آمده كه پيامبر - صلي الله عليه و آله - فرمود: «از خاندان من دوازده نفر محدث خواهند بود (ر. ك: طباطبايي، محمد حسين، الميزان، ج 26،ص 68).
[13] . به معني آن است كه تصميم و آگاهي و علم از خبري، در دل آدمي بيفتد و اين خود افاضه الهي است كه خداي تعالي به دل هر كس كه بخواهد مي اندازد. (الميزان، ج 2، ص 297). و منجد الطلاب، ذيل واژه لهم.
[14] . مطهري، مرتضي، خاتميت، چاپ چهاردهم، آبان 1380، قم، انتشارات صدرا، ص 33.
[15] . مطهري، مرتضي، امامت و رهبري، چاپ 27، مرداد 1381، قم، انتشارات صدرا، ص 68.
[16] . ر. ك: اقبال لاهوري،احياء فكر ديني در اسلام ، مترجم: آرام، احمد، ناشر: رسالت، قم، تهران، سال 1346، ص 145 ـ 146 و وحي و نبوت، مطهري، همان، بحث مربوط به ختم نبوت.
[17] . مطهري، مرتضي، وحي و نبوت، چاپ دوم، اسفند ماه 1357 قم، انتشارات صدرا، ص 57.
[18] . ر. ك: مطهري، مرتضي، همان، ص 60. در اين بخش از بحث هاي استاد مطهري از وحي نبوت استفاده شده است.
[19] . المنجد الطلاب، ماده خَتَم.
[20] . الفيومي،المصباح المنيز، همان، ص 163.
[21] . سوره مريم، آيه 17.
پرسش :
مراد از قاعده ي لطف و امكان اشرف چيست و اين قواعد چه ارتباطي با مسئله ي امامت دارد؟
پاسخ :
قاعده ي لطف يكي از قواعد بسيار مهم عقلي است كه مورد استناد و پذيرش متكلمان اماميه و معتزله واقع شده و مسائل كلامي
متعددي، همچون بعثت انبيا، وجوب تكليف، امامت و... بر آن مترتب است و حتي اين قاعده، با نام ديگري، در ا نديشه ي مسيحيت
class=`FP` href=#_ftn1 name=_ftnref1>[1] هم وارد شده است; اگر چه اشاعره به خاطر نفي كردن حكم عقلي، به اين قاعده
استناد نكرده اند.[2]
لطف در لغت به معناي مهرباني كردن، ياري كردن و... است;[3] و در اصطلاح
متكلمان معتزله و اماميه به چند صورت تعريف شده است:
سعدالدين تفتازاني مي گويد:
لطف عبارت است از آنچه مكلّف به سبب آن طاعت را انجام مي دهد و معصيت را ترك مي كند. اگر آن چيز انسان را به انجام واجب و ترك
قبيح نزديك گرداند، لطف مقرّب و اگر فراهم آورنده و تحصيل كننده ي تكليف باشد، لطف محصّل است.
name=_ftnref4>[4]
هم چنين قاضي عبدالجبار بن احمد معتزلي در تعريف لطف مي گويد:
لطف عبارت است از آنچه انسان با وجود آن واجبي را اختيار و از قبايح اجتناب مي كند و آن لطف يا به گونه اي است كه اگر نبود آن، انسان
آن واجب را اختيار نمي نمود و از آن قبيح اجتناب نمي كرد; يا اين كه لطف به نحوي است كه انسان را به انجام واجب و اجتناب از قبايح
نزديك تر مي گرداند.[5]
و متكلمان اماميه هم عمدتاً در تعريف لطف مي گويند:
لطف آن است كه مكلف با آن به انجام طاعت و ترك معصيت نزديك تر گردد; البته به اين شرط كه به حدّ اجبار نرسيده و مدخليتي در قدرت
دادن مكلّف بر تكليف نداشته باشد; و گاهي لطف محصّل است و آن عبارت است از آنچه به سبب آن، تكليف به نحو اختيار از مكلّف حاصل
مي شود.[6]
از تعاريف فوق و ديگر تعاريف قاعده ي لطف نكات مهمي به شرح ذيل به دست مي آيد:
1. اقسام لطف
الف) لطف مقرّب: عبارت است از آنچه انسان را به انجام اطاعت و ترك معصيت نزديك تر مي گرداند و، به عبارت ديگر، زمينه اي فراهم مي
آورد تا مكلف به انجام تكليف نزديك تر شود.[7]
ب) لطف محصّل: عبارت است از آنچه به سبب آن، تكليف انجام يافته و حاصل مي شود
[8] و، به عبارت ديگر، فراهم آورنده و تحصيل كننده ي تكليف است;
2. شرايط و ويژگي هاي لطف
لطف با دو قسمش شرايط و ويژگي هاي ذيل را داراست;
الف) تقريب و تبعيد به حد اجبار نرسند، زيرا با تكليف منافات دارند;
ب) لطف در توانا ساختن مكلف بر انجام اين تكليف مؤثر نباشد;
ج) لطف متفرع بر اصل ثبوت تكليف است;
د) بايد بين لطف و ملطوف فيه مناسبت باشد; به اين معنا كه لطف داعي و انگيزه براي حصول ملطوف فيه باشد;
href=#_ftn9 name=_ftnref9>[9]
هـ) مكلف، به لطف و مناسبت آن با ملطوف فيه آگاه باشد;[10]
ي) لطف شامل مؤمن و كافر مي شود و از حصول آن براي كافر، عدم كفرش لازم نمي آيد.
name=_ftnref11>[11]
3. امامت مورد بحث و ثبوت تكليف شرعي[12] از مصاديق لطف به شمار مي
آيند.
پس از روشن شدن معناي لطف، ذكر نكته اي ديگر ضروري مي نمايد و آن اين كه، لطف از اسماي حسناي الهي به شمار مي آيد (اللهُ
لطيفٌ بعباده)[13] و از افعال الهي بوده، بر خداوند واجب است.
href=#_ftn14 name=_ftnref14>[14]
دلايل وجوب لطف بر خداوند
متكلمان و حكما دليل هاي متعددي براي وجوب لطف بر خداوند آورده اند كه به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مي شود:
الف) دليل عقلي:
1. هدف و غرض خداوند از آفرينش بندگان، اطاعت و فرمانبرداري آنان در اوامر و نواهي است; (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ).
class=`FP` href=#_ftn15 name=_ftnref15>[15]
حال چنانچه اين غرض فقط با نوعي از لطف حاصل شود و خداوند نيز عالِم باشد به اين كه اگر اين لطف نباشد، غرض ـ كه همان
فرمانبرداري است ـ حاصل نمي شود و، با اين حال، بندگان را از اين لطف محروم نمايد، لازم مي آيد كه خداوند نقض غرض نموده باشد و
نقض غرض از قبايح عقلي است، محال است كه از حق تعالي صادر شود; همانند ضيافت مهمان كه اگر ميزبان بداند، زماني مهمان به
مهماني و ضيافت مي آيد كه ميزبان همراه با ادب خاصّي از او دعوت به عمل آورد. حال چنانچه ميزبان با آن شيوه ي خاص از او دعوت
نكند، نقض غرض است و مهمان نمودن، كه غرض اوست، حاصل نمي شود. اين دليل، به دليل «نقض غرض» معروف است و عمده ي
متكلمان براي وجوب لطف به آن استناد نموده اند.[16] محقق طوسي مي گويد:
و اللطف واجبٌ لتحصيل الغرض به;[17] و لطف واجب است، چون غرض به وسيله
ي آن حاصل مي شود.
2. خداوند علت افاضه و مبدأ صدور خيرات است و لطفْ فيضي از فيوضات و مصلحتي از مصالح است و مانعي هم ندارد، پس خداوند هيچ
گاه از افاضه ي فيض تخلّف نمي كند.[18]
3. خداوند از حيث علم و قدرت و تمامي جهات و حيثياتْ كامل است و فعل، فقط به نحو اتمّ و اصلح از او صادر مي شود و شكي نيست كه
نزديك كردن به طاعت و دور گرداندن از معصيت، اصلح به حال بندگان است; بنابراين صدور آن از خدا واجب است.
ب) دليل نقلي:
در اين زمينه، براي اختصار، به ذكر دو آيه اكتفا مي شود:
(كتب علي نفسه الرحمة);[19] خداوند بر خودش رحمت را لازم نمود.
اين آيه صراحت دارد بر اين كه رحمت از ذات خداوند جدا نيست; زيرا چنانچه رحمت، فرضِ ذاتِ خداوند بر خودش باشد، مجالي براي تخلّف
نيست; هم چنان كه برهان لطف اقتضاي آن را دارد و مقتضاي كمالِ ذات و اوصاف او لطف و رحمتِ بدون تخلف است و الّا خلاف فرضِ كمالِ
ذات خداوند لازم مي آيد.[20]
هم چنين آيه ي (اللّهُ لَطِيفٌ بِعِبادِهِ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ)[21] و (إِنَّ
عَلَيْنا لَلْهُدي)[22] و آيات متعدد ديگري بر وجوب لطف بر خداوند اشاره دارند كه
علامه طباطبايي در تفسير شريف الميزان[23] به آنها پرداخته است. روايات
پرشماري هم به مبادي يا لوازم و يا غايات لطف اشاره دارند.[24]
تعريف امام و امامت و تبيين لطف بودن امام
لطف مصاديق متعددي دارد; از جمله: تكاليف شرعيه، آزمايش و ابتلا به وسيله ي نعمات و مصيبت هاو دردها و رنج ها، ارسال رسولان،
معجزات، عصمت،[25] وعده و وعيد، امامت و...
از نظر اماميّه، امامت عبارت است از: رياست عامّه ي مسلمين در امور دين و دنيا بالاصالة.
name=_ftnref26>[26]
شيخ مفيد مي گويد: امام كسي است كه داراي رياست عامّه در امور دين و دنيا به نيابت از نبي بوده باشد.
href=#_ftn27 name=_ftnref27>[27]
براهيني بر لطف بودن امام، اقامه شده است كه در ذيل به آن مي پردازيم:
برهان:
برهان ذيل با دو قياس ما را به نتيجه مي رساند:
قياس اول:
صغري: وجود امام ـ با عنايت به ثمرات وظايفي كه دارد[28] موجب نزديك تر شدن
انسان ها به طاعت و دور گشتن آنان از معصيت و، در نتيجه، نيل به سعادت ابدي انسان ها مي شود.
كبري: هر آنچه موجب نزديك تر شدن انسان ها به طاعت و فرمانبرداري و دور شدن آنها از گناه و معصيت و رسيدن آنها به سعادت ابدي
شود، مصداق لطف است.
نتيجه: وجود امام مصداق لطف است.
قياس دوم:
صغري: نصب امام لطف است.
كبري: لطف بر خداوند واجب است.
نتيجه: نصب امام بر خداوند واجب است.
سيد مرتضي در تبيين لطف بودن امام مي فرمايد:
ما بالوجدان در مي يابيم كه مردم، چنانچه رييس و كسي كه در تدبير و سياست امور به آن رجوع كنند نداشته باشند،اموراتشان مضطرب
و زندگي آنها سخت مي شود و فعل قبيح در ميان آنان زياد، و ظلم و تجاوز در ميانشان ظاهر مي گردد، ولي اگر آنها رييسي داشته باشند
كه در امورشان به آن رجوع كنند، به صلاح نزديك تر و از فساد دورتر مي شوند.[29]
علامه مجلسي هم در بيان لطف بودن وجود امام مي گويد:
وجود امام لطف است; زيرا علم ضروري همه كس را حاصل است كه هر گاه مردم را سركرده بوده باشد كه ايشان را منع كند از فتنه و فساد
و ظلم و ستم بر يكديگر و ارتكاب معاصي، و بدارد آنها را به طاعت و عبادات و انصاف و مروت، البته امور مردم منتسق و منظم گرديده و به
صلاح اقرب و از فسادْ ابعد خواهند شد.[30]
هم چنين در تبيين لطف بودن امام آمده است:
دليل بر وجوب امامت و رهبري اين است كه امامت در حق واجبات عقلي، لطف است; زيرا اين حقيقت بر همگان معلوم است كه انسان
هايي كه معصوم نيستند، هر گاه رهبري با كفايت نداشته باشند كه معاندان و ستمگران را تنبيه و تأديب كند و از ضعيفان و مظلومان دفاع
نمايد، شر و فساد در ميان آنها گسترش مي يابد، ولي هر گاه رهبري با اين ويژگي ها داشته باشند وضعيت آنها برعكس خواهد بود و خير
و صلاح در آن جامعه گسترش خواهد يافت.[31]
و ابي اسحاق ابراهيم بن نوبخت مي گويد:
امامت، عقلا واجب است; زيرا امامت، لطف است و بنده را به طاعت نزديك و از معصيت دور مي گرداند و در صورت نبودن امام حال خلق
مختل مي شود.[32]
ممكن است اين شبهه مطرح شود كه، اگر لطف بودن وجود امام به خاطر وظايف ذكر شده است، از آن جا كه هيچ يك از امامان معصوم
نتوانستند به وظايف خود عمل كنند، پس بايد اذعان داشت كه وجود امام لطف نيست.
در پاسخ مي توان گفت در مورد امامت، لطف واجب سه قسم است:
1. لطف فعل خداست: و آن اين است كه خداوند امام را نصب كرده و او در ميان مردم است.
2. لطف فعل امام است: امام وظايف خود را به نحو احسن انجام دهد و مبلّغ دين و پاسدار شريعت باشد و مردم را به طاعتْ امر و از
معصيت نهي نمايد و به طور كلّي آنان را هدايت كند.
3. لطف فعل مردم است : و آن به اين است كه مردم از امام خود تبعيت كنند و در اوامر و نواهي مطيع و حامي امام باشند.
روشن است كه خداوند، لطف خود را شامل حال مردم مي كند; زيرا در صورت عدم آن، نقض غرض حاصل مي شود كه قبيح است و قبايح
هم از خداوند تبارك و تعالي سر نمي زند.
امام هم معصوم و مصون از گناه و اشتباه است و قطعاً به لطف واجب خود عمل مي كند; پس اين مردم هستند كه به لطف واجب خود
عمل نمي كنند، از اوامر و نواهي امام تبعيت نمي كنند و، در نتيجه، محروميت از لطف نصيبشان مي شود.
name=_ftnref33>[33]
از جانب ديگر، چنين نيست كه اگر نگذاشتند امام به تمامي وظايف امامت عمل كند، از لطف بودن ساقط باشد; زيرا درست است كه امام،
حكومت و زعامت و رهبري جامعه را نداشته و مردم از اين حيث از وجود امام بهره نبرده اند، اما وجود امام نيز موضوعيت دارد و خود، لطف
است; چرا كه امام، حجت زمان است.
امام صادق(عليه السلام) مي فرمايد:
اگر در زمين، فقط دو نفر باقي بمانند، يكي از آن دو حجت است.[34]
ملاصدرا در شرح اين روايت مي گويد:
غايت و غرض از وجود امام، تنها پيشوايي و امامت نيست، تا اگر امامي فرض شود كه هيچ انساني به او رجوع نكند، غرض از وجود امام
فوت شود و يا اگر ظاهر نباشد، غرض از وجود او فوت شود، بلكه خود وجود امام موضوعيت دارد.
name=_ftnref35>[35]
خواجه طوسي مي گويد:
وجود امام لطف است و تصرف امام لطف ديگري است و اگر ما از آن لطف محروم مانده ايم، كوتاهي از جانب ماست.
href=#_ftn36 name=_ftnref36>[36]
گفتني است گاهي در كنار قاعده ي لطف از قاعده ي ديگري با عنوان «وجوب اصلح» نام برده مي شود و خلاصه ي آن چنين است كه «
نصب امام، اصلح به حال بندگان است و هر اصلحي بر خداوند واجب است، پس نصب امام بر خداوند واجب است».
href=#_ftn37 name=_ftnref37>[37]
قاعده امكان اشرف و ارتباط آن با مسئله امامت
قاعده ي امكان اشرف يكي از قواعد بسيار مهم فلسفي و از فروع مهم قاعده ي «الواحد لا يصدر عنه الا الواحد»
href=#_ftn38 name=_ftnref38>[38] به شمار مي آيد و حكما بهره هاي مختلفي از آن برده اند.
چنين به نظر مي رسد كه اين قاعده براي اولين بار در كتاب اثولوجيا، مطرح شده است.
name=_ftnref39>[39]پس از ذكر اين قاعده در كتاب اثولوجيا، فلاسفه ي اشراق
name=_ftnref40>[40]، مشاء و[41] حكمت متعاليه
href=#_ftn42 name=_ftnref42>[42] اين قاعده را پروراندند و رنگ و بوي اسلامي به آن دادند و آن را براي اثبات بسياري از مسائل
مهم فلسفي به كار بردند.
1. مفهوم امكان اشرف
مراد از امكان اشرف، موجود ممكن شريف تر است. امكان ملازم با ماهيت است و متصف به وجود و عدم نمي گردد; پس مراد از امكان
اشرف، موجودي است كه ممكن و شريف تر باشد. «محقق سبزواري هم در برخي از تأليفات
name=_ftnref43>[43] خود تعبير ممكن اشرف را براي آن مناسب تر دانسته است; زيرا امكان به اشرف و اخس متصف نمي شود و
اشرف و اخس ازصفات ممكن است، نه صفات امكان[44] و، در مقابلِ موجود
ممكن شريف تر، موجود ممكن أخس (پست تر) است كه فلاسفه براي آن هم قاعده ي مستقلي به نام قاعده ي امكان اخس بيان كرده
اند.[45]
2. تبيين قاعده ي امكان اشرف از ديدگاه حكما
ـ شيخ شهاب الدين سهروردي مي گويد:
چنانچه ممكن داراي دو فرد اخس و اشرف باشد، هرگاه ممكن اخس موجود باشد، دلالت مي كند بر اين كه پيش از آن ممكن اخس، ممكن
شريف تر، موجود بوده است.[46]
ـ صدرالمتألهين مي گويد:
قاعده ي امكان اشرف عبارت است از اين كه در تمام مراحل وجود، لازم است ممكن شريف تر بر ممكن پست تر مقدم باشد; به عبارت
ديگر، هرگاه ممكن اخسْ موجود باشد، به ناچار بايد پيش از آن ممكن اشرفي موجود شده باشد.
name=_ftnref47>[47]
ـ ملاهادي سبزواري چنين گفته است:
الممكن الاخس اذا تحقّقا *** الممكن الاشرف فيه سبقا[48]
ـ علامه طباطبايي مي گويد:
هرگاه شيء ممكني تحقق يابد كه كمالات وجودي اش كم تر از شيء ممكن ديگر است، آن ممكن شريف تر بايد پيش از او موجود
باشد.[49]
3. شرايط قاعده ي امكان اشرف
الف) مجراي اين قاعده، عالم ماوراء الطبيعه و ممكنات ثابته و، به طور كلي، موجودات مافوق عالم است و در موجودات واقع در عالم كون و
فساد و در جهان عنصري و عالم حركات جاري نمي شود.
ب) موجود اشرف و اخس بايد با يكديگر در ماهيت متحد باشند تا از امكان وقوع اخسْ امكان وقو ع اشرف قبل از اخسْ، لازم آيد.»
class=`FP` href=#_ftn50 name=_ftnref50>[50]
4. برهان قاعده ي امكان اشرف
ـ برهان صدرالمتألهين:
چنانچه ممكن اخس موجود شده، اما پيش از آن ممكن اشرف موجود نشده باشد، يكي از چهار اشكال زير پديد مي آيد:
الف) خلاف فرض;
ب) صدور كثير از واحد;
ج) صدور اشرف از اخس;
د) وجود داشتن جهتي، اشرف از آنچه در حق تعالي موجود است.
زيرا اگر موجود اخس به واسطه ي موجود اشرف صادر شده باشد، اشكال اول لازم مي آيد و اگر بدون واسطه صادر شده باشد و، در عين
حال، صدور موجود اشرف از حق تعالي نيز جايز باشد، اشكال دوم لازم مي آيد و اگر صدور موجود اشرف از معلول خويش جايز باشد،
اشكال سوم پيش مي آيد و اگر صدور موجود اشرف، نه از واجب تعالي جايز باشد و نه از معلول خويش، اشكال چهارم لازم مي آيد و چون
اشكال هاي چهارگانه، در چهار فرض مزبور، خلاف عقل و ممتنع است، پس صدور ممكن اخس از حق تعالي بدون آن كه پيش از آن، ممكن
اشرف صادر شده باشد، ممتنع و خلاف عقل است.[51]
گفتني است براهين متعددي بر اين قاعده آمده است كه در اين مختصر مجال پرداختن به آنها نيست.
name=_ftnref52>[52]
5. موارد استفاده از قاعده ي امكان اشرف
فلاسفه مسائل مختلفي را بر اساس اين قاعده ثابت كرده اند كه از جمله: اثبات عقول طوليه;
name=_ftnref53>[53] ابطال حصر كردن عقول در ده عدد;[54] اولويت
وجودي موجودات اشرف;[55] اثبات عقول عرضيه (ارباب انواع);
href=#_ftn56 name=_ftnref56>[56] آفرينش نظام بر اساس الاحسن فالاحسن والاشرف فالاشرف;
href=#_ftn57 name=_ftnref57>[57] و امكان اخس.[58]
6. قاعده ي امكان اشرف و امامت
يكي از موارد استفاده ي اين قاعده، اثبات ضرورت وجود امام است. در ذيل دو تقرير از اثبات امامت از راه قاعده ي امكان اشرف بيان مي
شود:
الف) مبناي حكمت متعاليه:[59] امام و ساير انواع انساني به ظاهر تحت يك نوع
به نظر مي آيند; اما با تأمل در احوال انسان ها درمي يابيم كه هر يك از انسان ها نسبت به بسياري از كمالات وجودي (علم، جمال، جلال
و...) ناقص اند و هر چند نسبت به ساير حيوانات شريف ترند، نسبت به نوع كاملي از انسان ها، پست و ناقص به شمار مي آيند. حال كه
در مورد انواع انساني، ممكن اخسّ و ناقص تر ـ انواع اخس ـ تحقق پيدا كرده است، از طريق قاعده ي امكان اشرف پي مي بريم كه قبل از
اين ممكن اخسّ، ممكن شريف تري موجود بوده و وجودش ضرورت دارد.
در مورد اين تقرير ممكن است دو شبهه پيش بيايد:
شبهه ي اول: امام و امت، هر دو از يك نوع اند و يك فرد تقدم بالذات بر فرد ديگر ندارد; زيرا افراد يك نوع مماثل اند.
شباهت و مماثلت ميان افراد انساني در ماده ي بدني است و انسان ها از نظر منشأ روحاني، تحت انواع مختلف قرار دارند; بنابراين،
نسبت نوع نبي و امام به ساير بشر، در رتبه ي وجود، مثل نسبت انسان به ساير حيوانات و نسبت حيوان به نبات و... است.
شبهه ي دوم: امكان اشرف، تنها در ابداعيات و مجردات جاري مي شود، نه در وجودهاي زماني و مادي.
نوعيت نوع به ماده نيست، هر چند براي تحقق در عالم مادي خارجي نياز به ماده دارد، در طبيعت، في نفسه، كون و فساد ملحوظ نشده
است، بلكه مي تواند كلي و مجرد، يا جزئي و مادي باشد.[60]
بيان ديگر تقرير
مقدمه ي اول: امام، نوع عالي و اشرف از ساير انواع انساني است;
مقدمه ي دوم: هر نوعي كه چنين باشد، از نظر رتبه ي وجودي بر ساير انواع انساني مقدم است و وجودش در هر زماني ضرورت دارد;
نتيجه: نوع نبي و امام، در رتبه وجودي، مقدم بر ساير انواع انساني است و وجودش ضرورت دارد.
name=_ftnref61>[61]
ب) مبناي مشهور فلاسفه ي مَشّاء:[62] برخي هم قاعده ي امكان اشرف را به
گونه اي ديگر بر امامت منطبق كرده اند.[63] اينان انسان را نوع اخير به شمار
آورده اند و امام و هر انساني را يك فرد از نوع انسان مي دانند. اين گروه براي آن كه بتوانند اين قاعده را بر امامت منطبق كنند، بايستي
دايره ي شرط اول قاعده را گسترش داده، بر ماديات هم تعميم دهند.
تقرير برهان: اگر افراد بشر را مشاهده كنيم مي بينيم كه اين انسان ها تنها برخي از كمالات را دارند و نسبت به بسياري از كمالات ناقص
اند، حال از وجود اين افراد اخس، به حكم قاعده ي امكان اشرف، به وجود فرد اشرف از اين افراد پي مي بريم; يعني «محال است كه افراد
انسان وجود، حيات، علم، قدرت، جمال، جلال، كبريايي و كمالات ديگر را از مبدأ فياض نور احديت و از آفتاب الوهيت دريافت كنند، جز آن كه
در رتبه ي قبل از آن، انسان كامل و حجت الله همه ي اين كمالات را گرفته باشد; بنابراين اگر يك فرد از افراد بشر، روي زمين باشد، بايد فرد
ديگري نيز باشد كه انسان كامل و حجة الله در او متظاهر شود.»[64]
نتيجه:
چنانچه دو يا چند نوع از انواع انساني در اين عالم هستي موجود باشند، يكي از آنها (حجت الله) بايد اشرف از ديگران باشد و كمالاتي
همانند علم و رحمت و عصمت و... را كه ديگر انواع انساني ندارند، داشته باشد و در رتبه ي وجودي مقدم بر ديگران باشد; بنابراين به حكم
قاعده ي امكان اشرف، محال است كه انسان هايي با درجات پست تر و ناقص تر از انسان كامل در اين عالم موجود باشند، ولي انسان
كامل قبل از آن موجود نباشد.
امام صادق(ع) مي فرمايد:
«اگر تنها دو نفر در زمين باقي باشند، يكي از آنها حجت است.»[65]
مرحوم ملاصدرا در ذيل اين روايت مي گويد:
نوع اشرف متقدم بر نوع اخس است، هر چند برخي از اشخاص اخس، از حيث زمان، بر بعضي از اشخاص اشرف متقدم باشند.
class=`FP` href=#_ftn66 name=_ftnref66>[66]
[1]. رحيم لطيفي،
«لطف و ضرورت امام»، فصلنامه ي انتظار، شماره ي 6، زمستان 1381، ص 76.
[2]. ر. ك: مقداد بن عبدالله السيوري الحلّي، ارشاد الطالبين الي نهج
المسترشدين، تحقيق سيد مهدي رجايي، (قم: 1405).
[3]. ر. ك: المفردات، المنجد، و ديگر كتاب هاي لغت، باب لام.
[4]. سعد الدين تفتازاني، شرح المقاصد، (قم: انتشارات شريف رضي، 1370 هـ.
ش)، ج 5، ص 240.
[5]. عبدالجبار معتزلي، شرح اصول خمسه، (بيروت: داراحياء التراث، 1992 م)، ص
528.
[6]. ر.ك: سديد الدين محمود الحمصي الرازي، المنقذ من التقليد، (تهران: نشر
اسلامي) ص 297،; مقداد بن عبدالله اسدي السيوري الحلّي، اللوامع الالهيه، (تبريز)، ج 6، ص 145; علامه حلي، كشف المراد، تعليقه
آيت الله سبحاني، (قم: موسسه ي امام صادق(عليه السلام))، ص 106، و اسماعيل طبرسي نوري، كفاية الموحدين، ج اول، (تهران:
انتشارات علميه، 1375 هـ .ش)، ص 505.
[7]. حضرت آيت الله سبحاني در تعريف لطف مقرب مي گويد: لطف مقرّب عبارت
است از آنچه به سبب آن غرضي از تكليف حاصل مي شود، به گونه اي كه اگر آن چيز نباشد، غرضي از تكليف حاصل نمي شود. ر. ك:
محمد تقي سبحاني، الهيات، (قم: مركز جهاني للدراسات الاسلاميه)، ج 3، ص 52.
[8]. برخي ديگر از متكلمين لطف محصّل را چنين تعريف كرده اند:
لطف محصّل عبارت است از فراهم نمودن يك سري زمينه ها و مقدماتي كه تحقق غرض از خلقت و حفظ آن از عبث و لغو، بر آن متوقف
است، به گونه اي كه اگر آن مقدمات و اسباب از جانب خداوند مهيا نشود، فعل خداوند بي غايت شده، و حكمت خدا نقض مي شود. جعفر
سبحاني، همان، ص 51.
[9]. ر. ك: شريف مرتضي علم الهدي، الذخيرة، تحقيق سيد احمد حسين، (قم:
مؤسسه نشر اسلامي، 1411 هـ. ق) ص 187، و اللوامع الالهيه، ج 6، ص .153
[10]. همان.
[11]. اللوامع الالهيه، ج 6، ص 153.
[12]. چنانچه تكليف را اعمّ از تكليف شرعي و عقلي فرض كنيم، تكاليف شرعي
موجب مي گردند بنده به انجام دادن تكاليف عقلي نزديك تر گردد و لذا متكلمين گفته اند: التكاليف الشرعية الطاف في التكاليف العقليه.
[13]. شوري: 19.
[14]. مراد از وجوب، تحميل نمودن تكليف بر خداوند نيست، بلكه مراد آن است كه
خداوند لطف را بر خود لازم مي داند و لطف از او جدا نمي شود و يا اين كه عقل ضرورت آن را درك مي كند. ر.ك: محسن خرازي، بداية
المعارف الالهيه، (قم، مركز مديريت حوزه ي علميه، 1369) ج 1، ص 152.
[15]. ذاريات: 56.
[16]. ر.ك: عبدالرزاق لاهيجي، گوهر مراد، (تهران: نشر اسلاميه)، ص 249; و
سرمايه ي ايمان، (نشر الزهراء، 1364 هـ.ش) ص 79 و علامه حلي، كشف المراد، تعليقه ي حسن حسن زاده آملي، (قم: نشر اسلامي)،
ص 325.
[17]. كشف المراد، تعليقه ي جعفر سبحاني، ص 106.
[18]. علي اللّه ورديخاني، نبوت و امامت، (مشهد: آستان قدس رضوي، 1378 هـ
.ش) ص 73.
[19]. انعام: 12.
[20]. المقالات و الرسالات، شماره ي 35، سيد محسن خرازي، «قاعده لطف»،
(قم: كنگره ي هزاره ي شيخ مفيد، 1413 هـ) ص 25.
[21]. شوري: 19.
[22]. ليل، 12.
[23]. علامه طباطبايي، الميزان، (قم، جامعه مدرسين حوزه علميه قم)، ج 18،
ص 40 و ج 2، ص 135.
[24]. ر.ك: المقالات و الرسالات، المقام الثاني في الروايات.
[25]. ابن اسحاق، الياقوت في علم الكلام، (قم: كتابخانه ي آيت الله مرعشي
نجفي)، ص 40.
[26]. ر.ك: عمادالدين الحسن الطبرسي، اسرار الامامة، چ اول، (مشهد: آستان
قدس رضوي، 1280) ص 18 و 120.
[27]. ر.ك: علي ربّاني گلپايگاني، القواعد الكلاميه، (قم: مؤسسه امام صادق،
1418)، ص 118، به نقل از نكت الاعتقاديه، ص 39.
[28]. عمادالدين الحسن الطبرسي، همان، ص 120 و 121.
[29]. ر.ك: شريف مرتضي، الشافي في الامامة، تعليقه ي عبدالزهراء حسيني،
ج اول، (تهران: موسسه ي امام صادق، 1410 هـ. ق)، ص 47.
[30]. علامه مجلسي، حياة القلوب، (تهران: انتشارات جاويدان، 1362 هـ. ش)،
ص 6 و 7 و ر.ك: عمادالدين الحسن الطبرسي، همان، ص 120 و 121.
[31]. علي رباني گلپايگاني، مجله ي انتظار، شماره ي 5، سال دوم، پاييز 1381،
ص 119، به نقل از الغيبة، ص 4 و 5.
[32]. ابن اسحاق، همان، ص 73.
[33]. علامه حلي، همان، كشف المراد، تعليقه آيت الله سبحاني، ص 183.
[34]. كليني، الكافي، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1365 هـ ش، ج 1، ص 179، ح
1.
[35]. صدرالمتألهين، شرح اصول كافي، (تهران: مؤسسه ي تحقيقات فرهنگي، ج
دوم، 1367).
[36]. الامام لطفٌ و تصرفه آخر و عدمه منّا; علامه حلي، كشف المراد، تعليقه ي
آيت الله حسن زاده ي آملي، ص 362.
[37]. محمود يزدي، امامت پژوهي، (مشهد: دانشگاه علوم رضوي، 1381)، ص
141.
[38]. البته بنابر آن كه صدور اشرف و اخس با هم از واجب تعالي با مطلق بما هو
واحدٌ جايز نباشد. ر. ك: ميرزا مهدي آشتياني، اساس التوحيد، با مقدمه منوچهر صدوقي، (تهران: انتشارات مولي 1360)، ص 140.
[39]. ملاصدرا اين كتاب را به ارسطو نسبت داده است، ملاصدرا، اسفار، (بيروت:
دار احياء التراث العربي، 1419 ق)، ج 7،ص 244; اما برخي از محققين اين كتاب را به افلوطين منسوب كرده اند و ر.ك: شهيد مطهري،
اصول فلسفه و روش رئاليسم (قم: انتشارات صدرا) ج 1، ص 76.
[40]. ر. ك: شهاب الدين سهروردي، مجموعه مصنفات شيخ اشراق، تصحيح
هنري كربن، (تهران: مؤسسه ي مطالعات و تحقيقات فرهنگي، چ دوم، 1372)، صص 51، 78 و 434.
[41]. ر.ك: ملاصدرا، همان.
[42]. همان، ص 244 به بعد.
[43]. ملا هادي سبزواري، شرح المنظومه، چ قديم، نسخه خطي (بي تا، بي
جا)، ص 203.
[44]. ميرزا مهدي آشتياني، همان، ص 132.
[45]. ر. ك: غلامحسين ابراهيمي ديناني، قواعد كلي فلسفي، (تهران: مؤسسه
ي مطالعات و تحقيقات فرهنگي، چ دوم، 1370)، ج اول، ص 29.
[46]. شهاب الدين سهروردي، همان، ص 51.
[47]. ملاصدرا، همان، ص 244.
[48]. ملاهادي سبزواري، همان.
[49]. محمد حسين طباطبايي، نهاية الحكمه، (قم: جامعه مدرسين حوزه
علميه، 1416 هـ. ق)، ص 318.
[50]. ر. ك: ميرزا مهدي آشتياني، همان، ص 133 و غلامحسين ابراهيمي
ديناني، همان، ص 23.
[51]. ملاصدرا، همان، ص 247.
[52]. ر. ك: شهاب الدين سهروردي، همان، ج 1، ص 52 و 434; قطب الدين
شيرازي، شرح حكمة الاشراق، (قم: انتشارات بيدار، بي تا)، ص 367; و ملاهادي سبزواري، همان، ص 203 و ميرزا مهدي آشتياني،
همان، ص 131 و مصباح يزدي، آموزش فلسفه، (تهران: سازمان تبليغات اسلامي، چ اول، 1378)، ج دوم، ص 171.
[53]. ر. ك: ترجمه و شرح حكمة الاشراق، سيد جعفر سجادي، (تهران: دانشگاه
1375)، ص 260. و ر. ك: ملاصدرا، همان، ج 7، ص 263.
[54]. شهاب الدين سهروردي، همان، ص 371.
[55]. همان.
[56]. علامه طباطبايي، نهاية الحكمه، ص 319 و ملاهادي سبزواري، همان، ص
203.
[57]. ملاصدرا، همان، ص 108 و 109.
[58]. همان، ص 58 و 257.
[59]. ر. ك: ملاصدرا، شرح اصول الكافي، تصحيح: مؤسسه مطالعات و تحقيقات
فرهنگي، (تهران: 1367)، ج دوم، ص 504، بر اساس اين مبنا، هر انسان ها تحت انواع متعدد قرار دارند و «انسان» جنس و نوع اضافي به
شمار مي آيد.
[60]. ملاصدرا، همان، ج 2، ص 503.
[61]. محمود يزدي، امامت پژوهي، (مشهد: دانشگاه علوم رضوي، 1381)، ص
142.
[62]. ر. ك: محمد رضا باقي، مجالس حضرت مهدي(عج)، (قم: انتشارات نصايح،
چ دوم، 1379)، ص 45 ـ 43. و ر. ك: رحيم لطيفي، مجله انتظار، شماره ي 7، بهار 1382، ص 74 به بعد.
[63]. اين شرط كه قاعده ي امكان اشرف فقط، در مجردات و عوالم مافوق طبيعي
جاري مي شود.
[64]. ر. ك: محمدرضا باقي، همان، ص 44.
[65]. محمد بن يعقوب كليني، الكافي، دارالكتب الاسلاميّه، تهران، 1365 هـ ش،
ج 1، ص 179، ح 1 و 2.
[66]. ملاصدرا، همان، ج 2، ص 502.
پرسش :
دلائل عقلي بر ضرورت وجود امام معصوم عليه السلام را بيان كنيد.
پاسخ :
براي پاسخ اين سئوال ابتدا بايد ضرورت بعثت انبياء را بيان كنيم چرا كه اين دو بحث با هم ارتباط تنگاتنگي دارند. و تا ضرورت آمدن نبي از سوي خداوند روشن نشود نوبت به ضرورت وجود امام نمي رسد.
ما انسانها چه نيازي به نبي داريم تا بدنبالش نياز به امام نيز مطرح شود؟ آنان كه به هيچكدام از نبي و امام معتقد نشده اند چه مشكلي داشته اند؟ آيا حتماً بايد شخصي از طرف خداوند بيايد و يك سري معارف، قوانين و مقررات براي ما انسانها بياورد؟
پاسخ به اين سئوالها با انسان شناسي ما مرتبط است، يعني اينكه ما، انسان را چگونه موجودي مي دانيم. در طول تاريخ دو نظريه درباره انسان بوده است:
1ـ انسان موجودي است كه روزي از مادر متولد مي شود، در اجتماع زندگي مي كند، خواسته هايي دارد كه احياناً خواسته هايش با خواسته هاي ديگران در تضاد است، كار و تلاش مي كند و بعد از مدتي صحنه حيات را ترك مي گويد.
2ـ انسان موجودي است ك از مادر متولد مي شود اما اين تولد به دنبالش مرگ و نيستي و نابودي ندارد، او حياتي به طول ابديت دارد، او در حصار هفتاد، هشتاد سال نيست بلكه اين مدت، ذره ناچيزي از زندگي او را تشكيل مي دهد، او در اين مدت مسافري است كه چند روزي از موطن خود دور شده است، اينجا گذرگاه اوست نه قرارگاهش و او در اين دنياي پر از تزاحم و تضاد آمده تا امتحان دهد و رتبه سعادت يا شقاوتش را معلوم كند. «...أَحَسِبَ الناسُ ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين;[1]... آيا مردم پنداشته اند كه به حال خود رها شده و آزمايش نخواهند شد ما كساني را كه پيش از آنان بودند آزموديم (و اينها را نيز مي آزماييم) بايد علم خدا در مورد كساني كه راست مي گويند و كساني كه دروغ مي گويند تحقق يابد».
وقتي مي پرسيم كه انسان چه نيازي به پيامبران دارد، بايد تعيين كنيم كه درباره كدام انسان سئوال مي كنيم. اگر ما نظريه اول را در انسان شناسي برگزينيم بايد اعتراف كنيم كه چنين انساني نيازي به پيامبر و امام ندارد، او محدود به همين دنياست و براي گذران زندگي محدود خود، مي تواند قوانين، مقرارت و راهكارهايي بيابد و عمررا به پايان رساند.
علامه طباطبائي مي فرمايد: «با انكار معاد، نبوت جايگاهي ندارد».[2]
اما اگر نظريه دوم را انتخاب كنيم و معتقد شويم كه انسان موجودي ابديست، در اين صورت چه كسي بايد براي اين انسان قانون و مقررات وضع كند؟ چه كسي بايد او را هدايت كند؟ پاسخ، روشن است، كسي كه مسير طولاني زندگي را بشناسد و راه آنرا از چاه باز شناسد.
همه مي دانيم كه حتي انسان امروز با تمام پيشرفتهاي علمي، كوچكترين معلوماتي درباره زندگي آينده اش ندارد و اين در حاليست كه عالم آخرت، زندگي اصلي او را تشكيل مي دهد.
با اين ديد، ما ضرورت بعثت انبياء را درك مي كنيم و چشم به لطف الهي مي دوزيم تا پيامبرش را بفرستد و پرده از رمز و راز عالم بركشد تا انسانها راه راست و درست را از ضلالت و گمراهي باز شناسند.
«قد تبين الرشد من الغي;[3] به تحقيق كه راه هدايت از ضلالت و گمراهي باز شناخته شده است».
بعد از درك ضرورت بعثت نبي نوبت به بحث امامت مي رسد. امام داراي شئون و ابعاد گوناگوني است.[4] ما در اين مقال به دو شأن از آنها اشاره مي كنيم و ضرورت وجود امام در اين دو جهت را بيان مي كنيم:
1ـ شأن تبيين و تفسير دين.
توضيح اين بُعد از ابعاد امام، نيازمند دو مقدمه است:
مقدمه 1ـ امامت يكي از اركان اعتقادي است كه بعد از خداشناسي و نبوت مطرح مي شود، يعني ابتدا خداوند را با اوصافي از قبيل علم، حكمت، قدرت، بي نيازي و رأفت و رحمت مي شناسيم و سپس معتقد مي شويم كه چنين خدايي در طول تاريخ، انسانهايي جهت هدايت بشر فرستاده است (نبوت عامه) كه آخرين آنها بنام حضرت محمد صلي الله عليه و آله در حجاز ظهور كرد (نبوت خاصه) و دين كامل را براي همه انسانها تا روز قيامت آورد.
مقدمه 2ـ دقت در تاريخ بيست و سه سال پيامبري رسول اكرم (ص) ضروري است. سيزده سال از نبوت ايشان در مكه گذشت، كه با وجود فشارهاي زياد به يكتا پرستي و مبارزه با شرك پرداخت و بعد از آن ده سال در مدينه كه همراه بود با جنگ هاي فراوان.[5]
با وجود همه مشكلات، پيامبر اسلام (ص) با نهايت سعي و تلاش، اصول معارف دين و اصول قوانين و مقررات را بيان كرد، اما آنچه شيعه و سني بر آن اتفاق دارند اين است كه همه مطالب دين گفته نشده است در اين رابطه به سه نكته بايد اشاره كرد:
نكته اول: آنچه در قرآن مطرح شده كليات است و توضيح و تفسير خيلي از آموزه هاي دين در آن نيامده است. استاد مطهري در اين باره مي گويد: «مي دانيم احكامي كه در قرآن بيان شده خيلي مختصر و جزئي است و قرآن همه اش كليات است مثلا قرآن كه اينهمه براي نماز اصرار دارد، درباره آن از «اقيموا الصلواة» و «و اركعوا و اسجدوا» (ركوع كنيد، سجود كنيد) تجاوز نكرده و حتي توضيح نداده كه نماز را به چه شكلي بايد خواند و همچنين درباره حج كه اينهمه دستور داده...»[6]
نكته دوم: اسلام ديني نيست كه فقط به يك بعد از ابعاد زندگي انسان اشاره كند، بلكه در همه جهات زندگي، حرف و سخن دارد، لذا طبق گفته استاد مطهري: «اگر رسول اكرم در همه اين بيست و سه سال مثل يك معلم مي بود كه فقط مي رفت سر كلاس و به مردم تعليم مي داد شايد وافي نبود براي آنكه همه آنچه را كه دين اسلام دارد بيان كند تا چه رسد با اين تاريخ موجود، خصوصاً اسلام كه در تمام شئون زندگي بشر حكم دارد».[7]
نكته سوم: مي دانيم كه علاوه بر قرآن، حديث و سنت پيامبر اسلام (ص) مي توانست تا حدودي معارف و احكام دين را بيان كند. اما متأسفانه يكي از واقعيات تلخ تاريخي اين است كه خليفه دوم كه دو سه سال بعد از رحلت پيامبر (ص) زمام امور را در دست گرفت، نوشتن احاديث آن حضرت را ممنوع كرد. در زمان وي كسي جرأت نوشتن و نقل حديث از رسول اكرم (ص) را نداشت و اين ممنوعيت تا آخر قرن اول هجري ادامه داشت و اينچنين شد كه مقداري از احاديث پيامبر (ص) از بين رفت.[8]
اكنون با توجه به دو مقدمه فوق، ناچاريم يكي از دو راه ذيل را انتخاب كنيم:
راه نخست: بعد از قرآن و سنت رسول خدا (ص) به منبع ناب و خالص ديگري معتقد شويم كه بتواند دين الهي را بدون كم و كاست و بدون دخالت دادن هواهاي نفساني و بدون اثر پذيري عمدي و غير عمدي از القائات شياطين جن و انس، براي مردم بيان كند.
راه دوم: اينكه بر قرآن و سنت باقيمانده از پيامبر اسلام (ص) بسنده كنيم و خود، آنرا تفسير نماييم و هر كجا به بن بست رسيديم، ظن و گمان خود را به عنوان دين قلمداد كنيم.
عقل مي گويد خداي حكيم، عليم، قادر، رحمن و... به هيچ روي در هدايت انسانها كوتاهي نمي كند و راهنمايي پيامبرش را ناقص رها نمي كند. عقل مي گويد اگر غرض خداوند هدايت مردم بوده (كه اينچنين هم هست) پس تمام اسباب آنرا فراهم مي كند.
و خلاصه اينكه دليل ضروري بودن بعثت انبياء، وجود امام را نيز ضرورت مي بخشد، به اين دليل بدون امام پيام پيامبر ناقص خواهد بود و چرا كه كمال دين به گشوده شدن درهاي علم و معرفت به روي مردم است «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي;[9] امروز (روز غدير خم) دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم.
2ـ شأن حاكميت و رهبري:
در تبيين اين بعد از مسئوليتهاي امام باز نيازمند نظريه انسان شناسي هستيم. انسان محصور در دنيا ضرورتي براي حاكميت امام معصوم نمي بيند، او براي اداره اجتماع خود مي تواند از مقولاتي همچون دموكراسي و آراء مردم استفاده كند و با دقت و كار و تلاش در رسيدن به اهداف خود موفق باشد. اما اگر انسان، عمري به طول ابديت داشته باشد، نه مردم و نه حاكمان آنها نمي توانند مسير خود را پيدا كنند، چرا كه هيچ شناختي از مسيري كه بايد بپيمايند ندارند، براي چنين انساني، حاكمي لازم است كه راه آسمانها را بهتر از زمين بشناسد.
ايها الناس سلوني قبل ان تفقدوني فلأنا بطرق السماء اعلم مني بطرق الارض;[10] اي مردم بپرسيد از من قبل از آنكه از ميان شما بروم همانا من راه آسمانها را بهتر از راه هاي زمين مي دانم».
حاكم دنيوي اگر قوي و خوب باشد نان و مسكن اين دنيا را تأمين مي كند اما پاسخگويي وضعيت آينده ما نيست اينكه با چه توشه اي و با چه مركبي بايد در اين سفر دور و دراز كه در پيش داريم وارد شويم و اين مطلبي است كه انسانهاي خاص متصل به عالم غيب به آن آگاهي دارند و با عصمتي كه خداوند به آنان عطا كرده، مي توانند به دور از هر گونه هواهاي نفساني، قوانين الهي را در جامعه اجرا كنند.
در آخر از پرسشگر محترم انتظار داريم كه مطالب را با دقت بيشتر مطالعه كند و طبيعي است كه بعد از دريافت مطالب فوق سئوالات تازه اي مطرح مي گردد كه ما بخاطر پرهيز از اطاله كلام بدآنهانمي پردازيم و شما مي توانيد در صورت نياز دوباره با ما مكاتبه كنيد.
منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ امامت و رهبري، استاد مطهري.
2ـ مجموعه آثار، ج 4، استاد مطهري.
3ـ آموزش عقايد، ج 1، استاد مصباح.
[1] . عنكبوت/3ـ1.
[2] . تفسير الميزان ج15 ص187 تفسير آيه يازدهم از سوره فرقان.
[3] . بقره/256.
[4] . جهت آشنايي بيشتر با شئون امامت مي توانيد به كتاب امامت و رهبري از استاد مطهري مراجعه كنيد.
[5] . جهت اطلاع از تعداد و نامهاي جنگها رجوع كنيد به تاريخ پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله نوشته دكتر محمد ابراهيم آيتي ص 247 ـ 238.
[6] . مجموعه آثار استاد مطهري ج4 ص 862.
[7] . همان آدرس ص 863.
[8] . ر. ك، حياة الخليفه عمر بن الخطاب ص 172.
[9] . مائده/3.
[10] . نهج البلاغه خ189 بند5.
پرسش :
در روايات آمده است: خداوند جهان و هستي را براي پنج تن آل عبا آفريده است و اگر پنج تن نبودند، گيتي خلق نمي شد و ... اگر صحت جملات فوق را بپذيريم در حالي كه خداوند جهان را براي افراد خاص آفريده اين موضوع لطف و بخشندگي، همان افراد تلقي مي شود نه رحمت بر ديگر بندگان و اگر روايات بالا را تعاريف اطلاق كنيم خداوند را متهم به بيهودهگويي كرديم كه خداوند منزه است از بيهودهگي اين مطلب را توضيح دهيد!
پاسخ :
جواب اجمالي:
از روايات زيادي كه در منابع روائي ما وجود دارد استفاده مي شود تمام نظام هستي و عالم كون به يمن وجود معصومين ـ عليهم السّلام ـ خلق شده و اگر نبود وجود آن ذوات مقدسه هيچ موجودي را خداوند خلق نمي كرد ولي رحمت منحصر به معصومين نيست همه موجودات را شامل مي شود تنها معصومين وسائط فيض هستند و لطف وجود توسط ائمه ـ عليهم السّلام ـ به تمام موجودات مي رسد چنانكه وقتي باران مي بارد نفعش محدود نيست به عهده خاصي همه را در بر مي گيرد رحمت خداوند هم شامل همه مي شود.
جواب تفصيلي:
درود و سلام بر برادر گرانقدر اميدوارم همواره تحت توجهات حضرت ولي عصر امام زمان(عج) زندگي كرده و به اهداف مشروع خود نائل گرديد.
خواهي تو اگر نجات در روز شمار خود دست مكش ز دامن هشت و چهار
گر جمله جهان غرقه طوفان گردد با كشتي نوح مي توان شد بكنار
روايات زيادي كه در جوامع روائي ما آمده مي رساند كه عالم كون به يمن وجود ائمه ـ عليهم السّلام ـ خلق شده و اگر نبود امام معصوم زمين مردم را به كام خود مي كشيد و زمين همواره در تزلزل و عدم استقرار بود حجت خدا در روي زمين عامل استقرار و ثبات زمين و عالم كون مي باشد.[1]
در روايتي ابوهريره از رسول گرامي اسلام نقل مي نمايد: خداوند وقتي حضرت آدم را آفريد و روح در كالبد او دميده شد به طرف راست نگاه كرد پنج شبح را ملاحظه كرد كه بعضي در حال ركوع و بعضي ديگر در سجده آدم عرض كرد بار خدايا پيش از من بشري آفريده اي؟ جواب رسيد نه، عرض كرد پس اين پنج نور مقدس چه كساني هستند فرمود اينها در آينده از نسل تو بوجود مي آيند و اگر اين پنج نور مقدس نبود تو و اسمان و زمين عرش و كرسي و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را ايجاد نمي كردم بخاطر وجود اين پنج نور مقدس عالم هستي را ايجاد نموده ام.[2]
در كتاب گران سنگ بحارالانوار روايتي از امام باقر ـ عليه السّلام ـ نقل نموده مي فرمايند: خداوند چهارده نور پاك از نور عظمت خود چهارده هزار سال قبل از آدم خلق نموده كه آنها ارواح ما هستند اسم چهارده معصوم را نقل مي نمايد بعد از بيان اوصاف بارز ائمه ـ عليهم السّلام ـ مي فرمايند: بخاطر وجود ما درختها بارور مي شوند و نهرها جاري مي گردند و به يمن وجود ما باران نازل مي شود وعلف مي رويد.[3]
و روايات زيادي به اين مضمون وجود دارد از نقل آنها صرف نظر شد در بعضي مي فرمايد بخاطر وجود چهارده معصوم و در ديگري دارد بخاطر پنج تن آل عبا و در حدبث قدسي دارد بخاطر وجود مقدس پيامبر اكرم عالم كون را ايجاد نموده ام و اگر نبود اين ذوات مقدس هيچ موجودي را خلق نمي كردم در حديث كساء مي فرمايد وقتي پنج نور مقدس در زير عبا قرار گرفتند خداوند متعال بيان داشتند اي فرشتگان من و اي ساكنين آسمانها من نيافريدم زمين و آسمان و ماه روشني دهنده و خورشيد درخشنده مگر بخاطر اين پنج نور مقدس[4]
در زيارت جامعه كبيره دارد: شما نور اخيار و رهبران ابرار و حجت هاي جبار به شما گشوده خدا و به شما پايان دهد و بخاطر شما فرو فرستد باران را و بخاطر شما آسمانها پا برجا هستند.[5]
از طرفي مشاهده مي كنيم كه در رحمت خداوند متعال محدوديتي نيست كه مي فرمايد: رحمت من همه چيز را در برگرفته است.[6] اين رحمت واسعه پروردگار ممكن است اشاره به نعمتها و بركات دنيوي باشد كه همگان را در برگرفته و بر و فاجر و نيك و بد از آن بهره مي برند و نيز مي تواند اشاره به همه رحمت هاي مادي و معنوي باشد زيرا نعمت هاي معنوي اختصاص به قوم و جمعيتي ندارد. و به تعبير ديگر درهاي رحمت الهي به روي همگان گشوده است. در حديثي از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ چنين نقل شده كه حضرت مشغول نماز بود، شنيد مرد عربي مي گويد "خداوندا تنها من و محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ را مشمول رحمت قرار بده و هيچ كس ديگر را در اين رحمت وارد مكن" هنگامي كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ سلام نماز را داد رو به او كرده فرمود: موضوع نامحدود و وسيعي را محدود كردي و جنبه اختصاصي به آن دادي! اشاره به اين كه رحمت بيپايان خدا به هيچ صورت نمي تواند محدود به من و تو باشد.[7] و آيات ديگري هم در رابطه با وسعت رحمت خداوند وجود دارد مثل (خدايا رحمت خود را همه جا گسترده اي[8] و ما را بوسيله رحمت خويش نجات ده[9] و پس رحمت و بخشش و احسان عام خداوند نسبت به همة بندگان (اعم از نيكوكار و بدكار) مي باشد زيرا كه مي بينيم "باران رحمت بي حسابش همه را رسيده و خوان نعمت بي دريغش همه جا كشيده" همة بندگان از مواهب گوناگون حيات بهره مندند و روزي خويش را از سفرة گسترده نعمت هاي بي پايان او برند. اين همان رحمت عامي است كه پهنة هستي را در برگرفته و همگان در درياي آن غرقند. اما اين كه در روايات رسيده كه كل هستي را براي چهارده معصوم يا پنج تن آل عبا و يا زهراي اطهر خلق نموده ام اين باعث نمي شود كه رحمت خداوند محدود به اين ذوات مقدسه باشد بلكه رحمت و بخشندگي عام است و لطفش شامل تمام موجودات است و اين برگزيده هاي عالم كون واسطه فيض و مجاري رحمت حضرت حق بر بندگان هستند چنانكه قلب واسطه فيض الهي براي بدن است، پيامبر و امام نيز واسطه هاي فيض خدا براي انسانها از تمام قشرها و گروه ها هستند[10] وقتي بخاطر وجود معصومين باران آمد همه بهره مند مي شوند نه تنها ائمه ـ عليهم السّلام ـ و همچنين از نور خوشيد و ماه اگرچه بخاطر آن عباد الهي خلق شده اند ولي رحمت و لطف عام است از مجاري اين موجودات آسماني به ديگران مي رسد.
براي مطالعه بيشتر به كتاب هاي زير مراجعه فرمائيد.
1. تفسير نمونه، ج1، ص22، سورة بقره، و ج1، ص418.
2. تفسير نمونه، ج6، ص393 ذيل آيه 156 سورة اعراف، وسعت رحمه كل شي.
3. تفسر مجمع الصادقين، ملافتح الله كاشاني، چاپ تهران، ج3، ذيل آية 35 سورة مائده.
4. حديث شريف كساء و زيارت جامعه كبيره.
[1] . علامه طبرسي، الاحتجاج، ج2، قم، انتشارات اسوه، 1413، ص151 ولولا ما في الارض لساخت الارض باهلها؛ علامه مجلسي بحارالانوار ج 90، تهران دارالكتب الاسلاميه، 1364، ص 213 ولولا لساخت الارض باهلها.
[2] . تفسير مجمع الصادقين، ذيل آيه 35، وابتغوا اليه الوسيله، از سورة مائده، چاپ تهران، ج3.
[3] . علامه مجلسي، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء ج25، ص4.
[4] . حديث كساء.
[5] . زيارت جامعه كبيره.
[6] . آيه 156 سورة اعراف.
[7] . مجمع البيان، طبرسي، ذيل آيه 157 از سورة اعراف و تفسير نمونه، ذيل همان آيه.
[8] . سورة غافر، آية 7.
[9] . سورة يونس، آية 86.
[10] . آيت الله مكارم شيرازي، پنجاه درس اصول عقايد، قم، انتشارات هدف، چاپ دهم 1380، قسمت امامت، ص246.