روزی از روزهای خدا جوانی عاشق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه خیلی زیرک بود و راه های سختی را برای قبول این ازدواج پیش پای جوان قرار میداد اما جوان همه را با موفقیت سپری میکرد. تا اینکه موقع امتحان آخر شد. دختر پادشاه گفت: برای اینکه ازدواج با تو را قبول کنم آخرین امتحان این است که یک کاسه پر از آب روی سرت بگیری و از این نردبان بلند بالا بروی. اگر حتی قطره ای آب بیرون بریزد تو در عشقت صادق نیستی و این ازدواج سر نمیگیرد. جوان بی چون و چرا کاسه بزرگ آبی بر سر گرفت و از پله های نردبان آرام آرام بالا رفت.
لحظه ای نگذشته بود که همه شاهد این بودند که قطرات آب از بالای نردبان به پایین میچکد.دختر پادشاه گفت تو شرط را باختی ولی با تعجب دید این قطرات اشک جوان است که به پایین میچکد.