بی ما و با ما ندارد ...
تفهیم آبی چه سخت است جایی که دریا ندارد!
دل، رانده ای از دیار است وقتی که مأوا ندارد
دستم بگیر ای غریبه! از پا فتادم من این جا
در جمع آشنایان، «افتاده» معنا ندارد
دنیای دیدن چه خوب است!مهرش همه بی غروب است
هر دیده هر دل که بی عشق، ذوق تماشا ندارد
دلداده ای بی غریبی، بی ما ولی می نشینی
خوش باش هر جا که هستی، بی ما و با ما ندارد
از جمله ی «مرکب» بیزارم این عشق پس کو؟
آن جمله ی «ساده ای» که «الا» و «اما » ندارد
فریاد هر همدل ما، در ازدهام سکوت است
چون عشق، کوهی بدین سان پژواک و غوغا ندارد
پرسیدم «آیا» به شعرم، چون خاطرم ماندگاری؟
گفتی که مهمان چون آید ... فهمیدم «آیا» ندارد
دیروزمان آتشین بود، امروزمان شعله آلود
سوزان «دیروز» و«امروز»، اندوه «فردا» ندارد