زندگینامه امام حسین (ع)
زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش شانزدهم )
روز وداع و ترک مدینه به سمت مکه
امام حسین علیه السلام در شب دوّم به کنار قبر جدش صلی الله علیه و آله شتافت در حالی که غمگین و اندوهناک بود تا از ستم ستمکاران نزد آن حضرت شکایت بَرَد. امام علیه السلام در برابر قبر شریف ایستاد، دو رکعت نماز خواند، بسیار متأثر شو افسرده خاطر بود، آنگاه از محنتها و گرفتاریهایی که بر آن حضرت وارد شده بود، شکایت کرد و گفت:
«خداوندا! این قبر پیامبرت محمد است و من فرزند دختر محمد، ماجراهایی برایم پیش آمده که تو می دانی. خداوندا! من معروف را دوست می دارم و از منکر، بیزارم، ای دارنده شکوه و عظمت، به حق این قبر و هر کسی که در آن است از تو می خواهم برای من آنچه را موجب رضایت تو و پیامبرت می باشد، انتخاب فرمایی».
امام حسین جدش را در خواب می بیند
حضرت حسین علیه السلام برای مدتی طولانی به قبر جدش نگاه کرد، در حالی که اطمینان یافته بود که دیگر آن را نخواهد دید، آنگاه به گریه افتاد.
هنوز سپیده صبح ندمیده بود که آن حضرت را خواب فرا گرفت، جدّش حضرت رسول صلی الله علیه و آله را در خواب دید که با گروهی از فرشتگان آمده بود. آن حضرت، امام حسین علیه السلام را در آغوش گرفت و میان دو چشم وی را بوسید در حالی که به وی می فرمود: «ای پسرم! گویی که تو به زودی در کرب و بلا در میان جمعی از امتم، کشته شده و سربریده خواهی شد در حالی که تشنه خواهی بود و به تو آب نخواهند داد و تشنه کام خواهی بود اما سیراب نخواهی شد، آنها با این وجود به شفاعتم در روز قیامت امید خواهند داشت، برای آنان در نزد خداوند، بهره ای نخواهد بود.
عزیزم! حسین! پدر، مادر و برادرت بر من وارد شده اند آنها مشتاق تو هستند، همانا برای تو در بهشت درجاتی است که جز با شهادت به آنها دست نخواهی یافت...».
امام حسین علیه السلام برای مدتی طولانی به جدش صلی الله علیه و آله نگاه کرد و عطوفت و مهربانی آن حضرت را نسبت به خود، به یاد آورد. آنگاه، اشتیاقش فزونی یافت و محنتهای بزرگی که از حکومت اموی بر او وارد می شد، در نظرش مجسم گشت؛ زیرا وی یا باید با فاجر بنی امیه بیعت کند و یا کشته شود. آنگاه به جدش متوسل شد و با تضرع به او گفت: «ای جد من! نیازی به بازگشت به دنیا ندارم، مرا نزد خود ببر و مرا با خود به منزلت وارد کن».
پیامبر صلی الله علیه و آله متأثر شد و به وی فرمود: «باید به دنیا باز گردی تا شهادت روزی ات شود و پاداش بزرگی که خداوند در آن برای تو قرارداده است، تو و پدر و عمو و عموی پدرت، روز قیامت در یک گروه محشور می شوید تا وارد بهشت گردید» (1) .
حضرت حسین علیه السلام پریشان و مضطرب، از خواب برخاست، در حالی که امواجی از درد و غم بر او دست یافته بود و به یقینی که کوچکترین شکی در آن راه نداشت، رسیده بود که حتماً شهادت روزی اش خواهد گشت، پس همه اهل خانه اش را جمع کرد و آن خواب غم انگیز را برایشان گفت، در آن روز در شرق زمین یا در غرب آن، هیچ کس بیش از اهل بیت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله غمگین و هیچ مرد و زنی بیشتر از آنان گریان نبود (2) .
وداع امام حسین با قبر مادر و برادرش
حضرت حسین علیه السلام در تاریکی شب به سوی قبر مادرش، یادگار پیامبر صلی الله علیه و آله و پاره تن آن حضرت رفت و مدتی در برابر قبر شریفش ایستاد، در حالی که نگاههای آخرین وداع را بر قبر می افکند و عواطف سرشار و مهربانیهای فراوانش را به یاد می آورد، دوست می داشت که زمین باز شود تا مادر، وی را همراه خود به زیر خاک برد، آنگاه به گریه افتاد و با قبر، وداعی گرم نمود و سپس به طرف قبر برادر پاکش حضرت حسن علیه السلام رفت و با اشک خود، زمین قبر را سیراب کرد، در همان حال دردها و غمها او را در بر گرفته بودند. پس از آن، غرق در اندوه و غم به خانه خود بازگشت (3) .
هراس بانوان بنی هاشم
هنگامی که امام تصمیم به ترک مدینه و پناه بردن به مکه گرفت، بانوان خاندان عبدالمطلب، در حالی که به شدت محزون و متأثر بودند، جمع شدند؛ زیرا خبرهای بسیاری از رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد کشته شدن فرزندش حسین علیه السلام، به آنان رسیده بود.
آنها شروع به نوحه سرایی نمودند و صدایشان به گریه بلند شد. منظره ای هراس انگیز بود، حضرت حسین علیه السلام با اراده ای محکم، روی به آنان کرد و فرمود: «شما را به خدا! این کار را که معصیت خداوند و پیامبر می باشد، آشکار نکنید».
دلهایشان به درد آمد و فریاد زدند: «نوحه سرایی و گریه را برای چه کسی می خواهیم، امروز نزد ما همانند روزی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله، علی، فاطمه و حسن درگذشته بودند... خداوند ما را فدای تو قرار دهد، ای محبوب نیکان!...».
یکی از عمه های آن حضرت به سوی او آمد در حالی که چهره اش برافروخته شده بود. با صدایی که از گریه مرتباً قطع می شد، گفت: هاتفی را شنیدم که می گفت:
وان قتیل الطف من آل هاشم
اذل رقاباً من قریش فذلت
«آن کشته سرزمین طف، از خاندان هاشم، گردنهایی از قریش را به ذلّت نشاند و آنها خوار شدند».
امام علیه السلام او را آرام کرد و دستور به شکیبایی داد همان گونه که دیگر بانوان از خاندان عبدالمطلب را چنین امر فرموده بود (4) .
همراه با برادرش فرزند حنفیه
«محمد بن حنفیه» پریشان نزد حضرت حسین علیه السلام شتافت در حالی که به سختی قدم بر می داشت و از شدت غم و اندوه، به درستی راه خود را نمی دید، هنگامی که در جای خود قرار گرفت، روی به حضرت حسین علیه السلام کرد و با کلمات بریده ای همراه با اخلاص و دلسوزی نسبت به آن حضرت، گفت:
«برادرم! جانم فدای تو باد! تو محبوبترین مردم و عزیزترین آنان نزد من هستی، سوگند به خدا! نصیحتی را برای کسی از مردم، باز نمی دارم و کسی از تو به آن شایسته تر نیست، تو همچون جان و روح من هستی، تو بزرگ اهل بیت منی، تو کسی هستی که بر او اعتماد دارم و طاعتش برگردن من است؛ زیرا خداوند تبارک و تعالی تو را شرافت بخشیده و از سروران اهل بهشت قرارداده است، من می خواهم پیشنهادی به تو بکنم، پس آن را از من بپذیر...».
محمد، با این سخن دلسوزانه، عواطف سرشار خود را که پر از دوستی و احترام نسبت به برادرش بود، ابراز داشت. امام به سوی او توجه فرمود و محمد گفت: «به شما پیشنهاد می کنم که تا می توانی از بیعت با یزید بن معاویه و از سرزمینهای مختلف، دور شوی و سپس فرستادگان خود را برای مردم بفرستی، پس اگر با تو بیعت کنند، خداوند را بر آن، سپاس گویی و اگر برگرد کسی غیر از تو جمع شوند، خداوند نه دین تو را بدان سبب ناقص می گرداند، نه عقل تو را، نه بزرگواری و نه فضیلتت را، من بر تو می ترسم که به شهری از این شهرها وارد شوی و مردم اختلاف پیدا کنند؛ گروهی همراه تو باشند و گروه دیگر بر علیه تو، آنگاه با هم به زد و خورد بپردازند و تو نخستین هدف نیزه ها گردی، در آن صورت، بهترین همه این امت از حیث خود و پدر و مادر، خونش ضایع ترین و خاندانش، خوارترین می شوند...».
امام حسین علیه السلام به وی فرمود: «به کجا بروم؟»
«در مکه اقامت کن که اگر در آنجا آرامش یافتی، همانجا می مانی و الّا به شنزارها و شکاف کوهها روی کن و از شهری به شهر دیگر برو تا ببینیم که سرنوشت مردم به کجا می انجامد و بدین ترتیب رأی تو درست ترین و کار تو دوراندیشانه ترین خواهد بود تا اینکه به پیشواز حوادث بروی و کارها در آغاز بر تو مشکل نگردد که به آنها پشت کنی» (5) .
امام، بی اعتنا به حوادث، به سخن آمد و او را از عزم و تصمیم کاملش بر نپذیرفتن بیعت یزید، با خبر ساخت و فرمود؛ «برادرم! اگر در دنیا ملجأ و پناهگاهی نباشد، با یزید بن معاویه، بیعت نمی کنم».
فرزند حنفیه، به گریه افتاد، زیرا از واقع شدن مصیبتی کمر شکن، مطمئن شده بود و آن مصیبتها و محنتها را که بر برادرش جاری خواهد شد، به یاد آورد. امام از دلسوزی اش تشکر کرد و به او فرمود: «برادرم! خداوند جزای خیر به تو بدهد؛ زیرا دلسوزی نمودی و به صواب رهنمون گشتی، من قصد دارم که به سوی مکه خارج شوم، من و برادران و برادر زادگان و شیعیانم، وضعشان وضع من و نظرشان نظر من می باشد،اماتو،اشکالی نداردکه درمدینه بمانی و در اینجا مسائل را ناظر باشی و چیزی از مسائل آن را بر من پنهان ننمایی» (6) .
وصیت امام حسین به فرزند حنفیه
امام، وصیتنامه جاویدان خود را برای برادرش فرزند حنفیه نوشت که در آن از عوامل انقلاب بزرگش بر ضد حکومت یزید، سخن گفته است. در این وصیتنامه بعد از نام خدا آمده است:
«این است آنچه حسین بن علی علیه السلام به برادرش محمد بن حنفیه وصیت نموده است، حسین شهادت می دهد که پروردگاری جز خداوند یکتا نیست و شریکی ندارد و محمد بنده و فرستاده اوست که به حق از جانب او آمده است و بهشت حق است و آتش حق و روز قیامت بدون شک خواهد آمد و خداوند آنان را که در قبرها هستند بر می انگیزد. من از روی بیهودگی و خودسری حرکت نکرده ام و نه برای تباهی و یا ستم، بلکه برای طلب اصلاح در امت جدم صلی الله علیه و آله قیام نموده ام، می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و با روش جد و پدرم علی بن ابی طالب رفتار نمایم، هر کس مرا به حق بپذیرد، خداوند به حق سزاوارتر است و هرکس بر من اعتراض کند، صبر می کنم تا خداوند میان من این قوم حکم کند که او بهترین حاکمان است. این وصیت من برای تو است ای برادر!، من توفیقی جز به خدا ندارم که بر او توکل کرده ام و به سوی او باز می گردم» (7) .
به خاطر این هدفهای والا بود که امام، انقلاب جاویدانش را آغاز کرد؛ زیرا آن حضرت بیهوده و خود سرانه خارج نشد و درپی هیچ نفع مادی برای خود و خاندانش نبود، بلکه بر ضد حکومت ظلم و طغیان قیام کرد، می خواست بناهای بلند عدالت را در میان مردم به پای دارد و چه با شکوه است گفتار آن حضرت که فرمود:
«پس هر کس مرا به حق بپذیرد، خداوند به حق سزاوارتر است، و هر کس به من اعتراض کند، صبر می کنم تا اینکه خداوند میان من و این قوم حکم کند که او بهترین حاکمان است».
امام، قیام خود را چنین مشخص فرمود که برای احقاق حق و نابودی باطل بوده است. آن حضرت به نام حق، امت را فرا خواند که برگرد او جمع شوند تا حقوق خود را حمایت کنند و کرامت و عزت خود را که به دست امویان درهم کوبیده شده بود، محافظت نمایند و اگر امّت به ندایش پاسخ ندهد، حرکت انقلابی اش را با صبر و پایداری در مبارزه با ستمکاران و تجاوزکاران، ادامه دهد تا خداوند میان وی و آن قوم، حکم نماید که او بهترین حاکمان است... نیز آن حضرت مشخص نمود که می خواهد بر شیوه جد و پدرش حرکت کند نه بر شیوه هیچ یک از خلفا.
در این وصیتنامه مواردی است که در مطالعه علل قیام آن حضرت علیه السلام به آنها مراجعه می کنیم.
امام، پس از وصیت به برادرش محمد، برای سفر به مکه آماده گردید تا با حجاج بیت اللَّه الحرام و دیگران، ملاقات کند و اوضاع موجود در کشور و آن بحرانها و خطرهایی که امّت در روزگار یزید با آن دست به گریبان است، با آنان در میان بگذارد.
امام علیه السلام پیش از آنکه مدینه را به سوی مکّه ترک کند، به مسجد جدّش پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد و در حالی که غرق در غم و اندوه بود، آخرین نگاه وداع را بر آن افکند، آنگاه به محراب جدش صلی الله علیه و آله و به منبر آن حضرت نگاه کرد و خاطرات آن محبتی برایش زنده شد که جدش صلی الله علیه و آله در هنگام خرد سالی اش به وی ارزانی می داشت؛ زیرا حسین علیه السلام در همه دورانهای زندگی اش، آن محبتی را که جدش به وی عنایت می فرمود، فراموش نکرده بود آنگاه که درباره او می گفت: «حسین از من است و من از حسینم، خداوند دوست بدارد هر کس که حسین علیه السلام را دوست دارد، حسین، سبطی از اسباط است...» (8) .
امام، به یاد آورد که چگونه پیامبر صلی الله علیه و آله ارزشهای والایی را که روح مبارکش در برداشت، به وی عطا فرمود، ارزشهایی که با داشتن آنها، خاتم پیامبران و سرور فرستادگان شده بود امام یقین داشت که آن حضرت تنها از روی عاطفه محض، آن توجه را به وی نداشت، بلکه دقت نظر دیگری داشت که همان باقی ماندن بر طریق رسالت و مبانی آن حضرت بود. امام، یقین پیدا کرد که باید آن فداکاری عظیم را تقدیم کند تا اسلام را از دستبرد تبهکاران مصون بدارد...
مورخان می گویند: آن حضرت در میان اهل بیتش، وارد مسجد شد، در حالی که در راه رفتن بر دو نفر تکیه داشت و گفتار «یزید بن مفرغ» را بر زبان می آورد:
لاذ عرت السوام فی فلق الصبح مغیراً و لا دعیت یزیدا
یوم اعطی من المهانة ضیما والمنایا ترصدننی ان احیدا (9) .
«نه هنگام سپیده صبح، پرندگان را پریشان سازم آنگاه که حمله کنم و نه مرا یزید بخوانند».
«روزی که به زور خواری ببینم و اجلها به انتظار من باشند که از راه به در روم».
«ابوسعید» می گوید: هنگامی که این دو بیت را شنیدم، با خود گفتم که آن حضرت به آنها تمثل نجسته مگر برای تصمیمی که گرفته است، پس چیزی نگذشت که به من خبر رسید آن حضرت به سوی مکه حرکت نموده است (10) .
امام، تصمیم بر فدارکاری گرفته بود تا مسیر زندگی را تغییر دهد و سخن خدا و اندیشه خیر را در زمین بالا برد.
اما یثرب، مهد نبوت، هنگامی که خبر حرکت حضرت حسین علیه السلام در آن شایع شد، در حزن و اندوه فرو رفت و غم و درد بر مردمش سایه افکن شد؛ زیرا مطمئن شدند که خسارت سنگینی بر آنها دست خواهد یافت؛ چون پرتوی از نور رسالت که زندگی آنها را روشنی می بخشید، از آن دور می شد، آن عده از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله که بر جای بودند به شدت اندوهگین شدند؛ زیرا در وجود حسین علیه السلام، ادامه وجود جدش صلی الله علیه و آله را می دیدند که آنان را از زندگی و سرگردانی در صحرا، رهایی بخشیده بود.
پاورقی :
(1) الفتوح 29 - 27 / 5.
(2) العوالم، 178 - 177 / 17.
(3) الفتوح 29 / 5.
(4) مقرّم، مقتل حضرت حسین علیه السلام 138 - 137 / 5.
(5) طبری، تاریخ 342 - 341 / 55.
(6) الفتوح، ص32.
(7) الفتوح: 34 - 33 خوارزمی، مقتل 189 - 188/1.
(8) ترمذی، سنن: 658 / 5 / ح 3775؛ ابن ماجه، سنن 51 / 1 ح144؛ العوالم 34 - 33 / 17 / باب 1 / ح 4 - 1.
(9) ابن اثیر، تاریخ 17 / 4.
(10) ابن عساکر، تاریخ 204 / 14. طبری، تاریخ 342 / 55.
زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش هفدهم )
حرکت امام بسمت مکه
پس از آنکه حضرت امام حسین علیه السلام عدم پذیرش قطعی خود را در مورد بیعت با یزید اعلام کرد، همراه اهل بیت خود به سوی مکه که حرم خداوند و حرم پیامبرش می باشد، حرکت کرد و به بیت اللَّه الحرام پناه برد، زیرا خدای تعالی، امنیّت و اطمینان را برای بندگانش در آنجا، واجب فرموده است.امام، به این شهر امن، روی آورد تا از شرّ امویان و تجاوزات آنان در امان باشد.
مورخان می گویند: آن حضرت، شب یکشنبه، دوشب به آخر ماه رجب، سال 60 ه (1) خارج شد، در حالی که پریشانی بر اهل مدینه، دست یافته بود چون می دیدند خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله از آن خارج می شوند، خروجی بدون بازگشت.
کاروان از مدینه جدا شد، در حالی که به سرعت راه می پیمود و امام، کلام خدای تعالی را تلاوت می کرد: «ربِّ نَجِنّی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمینَ» (2) ؛ «پروردگارا! مرا از قوم ستمکار، نجات بده».
امام، حرکت خود را به حرکت حضرت موسی علیه السلام بر علیه فرعون تشبیه کرد، حرکت آن حضرت بر علیه طاغوت زمانه اش، فرعون این امّت همینگونه هم بود تا حق را به پای دارد و بناهای بلند عدالت را استوار سازد.
امام، جاده عمومی را که مردم در آن رفت و آمد می کردند، انتخاب کرد و از آن دوری نگزید. بعضی از یارانش به آن حضرت پیشنهاد کردند همان گونه که «فرزند زبیر» عمل کرد، از راه اصلی دور شود تا مبادا از حکومت مدینه کسانی در طلب او باشند و به او برسند ولی امام، با سادگی و اطمینان نفس کامل، پاسخ داد و فرمود: «نه، به خدا! هرگز این راه را ترک نمی کنم تا اینکه خانه های مکّه را ببینم و یا اینکه خداوند آنچه را دوست دارد و می پسندد، حکم فرماید».
امام، به هر حکمی که خداوند حتمی می ساخت، راضی بود و هیچگاه ناتوان نشد و حوادث هولناکی که هیچ انسانی یارای تحمل آنها را نداشت، عزم وی را سست نکرد، در اثنای حرکت، شعر «یزید بن مفرغ» را تمثل می فرمود:
لا ذعرت السوام فی خلق الصبح مغیراً و لادعیت یزیدا
یوم اعطی مخافة الموت ضیماً والمنایا ترصدننی ان اصیدا (3) .
«نه پرندگان را هنگام حمله صبحگاهی پریشان سازم و نه مرا یزید بخوانند».
«آن روز که از ترس مرگ خوار شوم در حالی که اجل مراقب من است تا مبادا دور گردم».
آن حضرت، مطمئن بود مادام که بر عزم بزرگش، مصمّم بود مراقب اوست که با عزت و بدون ذلّت و خواری زندگی کند و در برابر حکومت یزید، خاضع نباشد... بعضی از راویان می گویند آن حضرت در مسیرش، این ابیات را بر زبان می آورد:
اذا المرء لم یحم بنیه و عرسه ونسوته کان اللئیم المسببا
وفی دون ما یبغی یزید بنا غداً نخوض حیاض الموت شرقاً و مغربا
ونضرب کالحریق مقدماً اذا ما رأه ضیغم راح هاربا
«اگر انسان فرزندان، عروسان و زنانش راحمایت نکند، آن فرومایه ناسزا خورده خواهد بود».
«فردا، پیش از آنکه یزید به خواسته اش برسد، در شرق و غرب، مرگ را پذیرا خواهیم بود».
«همچون آتش گرفته به پیش خواهیم رفت که اگر شیری او را ببیند، از روبه رویش گریزان می گردد».
این شعر، تصمیم آن حضرت را بر پذیرا شدن مرگ، نشان می دهد، خواه در مشرق باشد و یا در مغرب، ولی با یزید، بیعت نخواهد کرد.
همراه با عبدالله بن مطیع
در میان راه، «عبداللَّه بن مطیع عدوی» به استقبال آن حضرت شتافت و به وی گفت: ای ابا عبداللَّه! خداوند مرا فدای تو سازد، به کجا می روی؟
- «در این وقت، من عازم مکه هستم، پس هرگاه به آنجا رسیدم از خداوند برای بعد از آن، طلب خیر (استخاره) خواهم کرد».
- ای فرزند دخت رسول اللَّه! خداوند در آنچه بر آن تصمیم گرفته ای، برای تو خیر بخواهد، من پیشنهادی به شما دارم آن را از من بپذیر.
- «آن چیست؟».
- هرگاه به مکه رفتی، از اینکه اهل کوفه تو را فریب دهند بپرهیز زیرا پدرت در آن کشته شد و برادرت را در آن، ضربه ای زدند که نزدیک بود او را از پای در آورد، پس ملازم حرم باش که تو در روزگارت، سرور عرب هستی؛ زیرا به خدا! اگر از بین بروی، اهل بیت تو نیز با رفتن تو، نابود می شوند.
امام، از او تشکر کرد و برایش دعای خیر نمود (4) .
کاروان امام، حرکت کرد و به سرعت راه پیموده، به چیزی توجه نداشت، تا اینکه به مکه رسید، هنگامی که امام به کوههای آن نگاه کرد، کلام خدای تعالی را تلاوت فرمود: «و َلَمَّا تَوجّه تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَی رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ
السَّبِیلِ» (5) (6) .
«وهنگامی که به سوی مدین روی آورد، گفت شاید امید است پروردگارم مرا به راه راست هدایت فرماید».
هجرت آن حضرت به سوی مکّه، همانند هجرت موسی به مدین بود؛ زیرا هر دوی آنان از فرعون زمانه شان گریختند و برای مقاومت در برابر ظلم و مبارزه با طغیان، مهاجرت کردند.
پاورقی
(1) مقریزی، خطط 286/2 چاپ دار إحیاء العلوم - لبنان. ابن جوزی، منتظم: 324 / 5 الافادة من تاریخ الائمة السادة. و در الفتوح 34/5 آمده است: آن حضرت، سه شب از شعبان گذشته، خارج شد.
(2) قصص / 21.
(3) طبری، تاریخ 342 / 5.
(4) ابن جوزی، منتظم، جزء پنجم ص327. الفتوح 35- 34/5. و در تاریخ ابن عساکر 182/14 آمده است: حضرت حسینعلیه السلام بر «ابن مطیع» گذشت در حالی که مشغول کندن چاه بود، پس به آن حضرت گفت: به کجا می روی، پدر و مادم فدای تو باد! حضرت به او فرمود: «قصد مکه دارم» امام از نامه های اهل کوفه به آن حضرت برایش گفت. ابن مطیع گفت: پدر و مادرم فدایت باد! ما را از وجودت بهرهمند ساز و به سوی آنان مرو. حضرت حسینعلیه السلام نپذیرفت.
سپس ابن مطیع به وی گفت: این چاه را کنده ام و امروز وقت تمام شدن آن است و در دلو قدری آب از آن برای ما خارج شده است، خداوند را برای برکت دادن به ما در این چاه، دعا کن.
امام علیه السلام فرمود: قدری از آب آن را به من بدهید. برایش آورد. حضرت از آن آب نوشید و مضمضه کرد و به چاه برگرداند، پس آب آن گوارا گردید.
و در «وسیلة المآل فی عد مناقب الآل»، ص185 از صفی الدین، آمده است: عبداللَّه، با حضرت حسینعلیه السلام روبه رو شد و به او گفت: فدایت شوم! به کجا می روی؟ حضرت فرمود: اینک به مکه می روم و بعد از آن، از خداوند طلب خیر (استخاره) می کنم.
گفت: خداوند برای تو خیر بخواهد و ما را فدای تو قرار دهد، ملازم حرم باش که تو سرور عرب هستی و اهل حجاز، کسی را با تو برابر نخواهند دانست و مردم از هر سوی به جانب تو خواهند آمد، از حرم دور نشو، عمو و داییم فدای تو باد!.
(5) قصص / 22.
(6) الفتوح 37 / 5.
زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش هیجدهم )
امام حسین در مکه امام
در شب جمعه، سه شب از شعبان گذشته به مکه رسید (1) و در خانه عباس بن عبدالمطلب (2) ، رحل اقامت افکند، مردم مکّه استقبال شایانی از آن حضرت به عمل آوردند و هر صبح و شب نزد آن حضرت می رفتند و احکام دین و احادیث پیامبرشان را از او می پرسیدند.
«ابن کثیر» می گوید: «مردم در مکّه به سوی او می رفتند، در اطرافش می نشستند و سخنش را می شنیدند و از آنچه می شنیدند، بهره می بردند و آنچه را از او روایت می کردند، می نوشتند» (3) .
امام با جاذبه معنوی خود، دلها را به خود جلب می کرد و قلبها را به سوی خود می کشید، مردم به دور او حلقه زدند تا جانهای خود را از آب گوارای علومش که ادامه علوم جدش، پرتو افکنده علم و نور در زمین بود، سیراب کنند.
توجه حاجیان و زایران عمره به حضرت حسین
کسانی که برای حج و عمره از سایر مناطق به بیت اللَّه می آمدند، نزد آن حضرت به رفت و آمد پرداختند (4) و دیگران را به سوی او فرا می خواندند و برگرد وجودش می گشتند، این یکی از او علم و حدیث می خواست و آن دیگری از او حکمتهای سودمند و سخنان جامع فرا می گرفت تا با انوار آنها در تاریکیهای زندگی هدایت شود. (5) امام، ثانیه ای از وقت خودرا رها نمی کرد که بدون نشر بینش و آگاهی اجتماعی بگذرد، آن حضرت، مردم را به بیداری و بر حذر بودن از سیاست اموی فرا می خواند که هدفش، به بردگی کشیدن مسلمین و خوار نمودن آنان بوده است.
اضطراب حکومت محلی
حکومت محلّی در مکه، از آمدن امام به آنجا مضطرب شد و ترسید که امام آن را مرکزی سیاسی برای دعوت خویش و محلّی برای اعلام انقلاب بر ضد حکومت دمشق قراردهد لذا «عمرو بن سعید اشدق» حاکم مکّه، پریشان، به نزد امام شتافت و به آن حضرت گفت: چه چیزی تو را (به اینجا) آورده است؟
- به خداوند و به این خانه پناه آورده ام... (6) .
امام به بیت اللَّه الحرام که هر کس وارد آن شود، ایمن و از هر ظلم و تعدّی در امان خواهد بود، پناه آورده بود.
«اشدق»، اعتنایی به سخن امام نکرد، بلکه نامه ای به یزید نوشت و او را از
آمدن امام به مکه و رفت و آمد مردم نزد وی و ازدحام آنان در مجلس امام و اجماع آنان بر تکریم آن حضرت، آگاه کرد و به وی خبر داد که این مسأله، خطری برای دولت اموی به وجود می آورد.
حضرت حسین با ابن عمر و ابن عباس
هنگامی که حضرت امام حسین علیه السلام به مکه آمد، «عبداللَّه بن عباس و عبداللَّه بن عمر» در آنجا اقامت داشتند. آنها برای استقبال از آن حضرت و تشرّف به خدمتش شتافتند در حالی که قصد داشتند از مکه خارج شوند، پس «فرزند عمر» به آن حضرت گفت:
«ای ابا عبداللَّه! خداوند تو را رحمت کند، از خداوند پروا کن که بازگشت تو به سوی اوست، تو دشمنی افراد این خاندان (بنی امیّه) را نسبت به خودتان می دانی، اینک این مرد، - یزید بن معاویه -، بر مردم حاکم شده است، من مطمئن نیستم از اینکه مردم به خاطر این زرد و سفید به سوی او میل کنند، و تو را بکشند و عدّه زیادی به سبب تو هلاک شوند؛ زیرا من شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله را که می فرمود: حسین کشته می شود و اگر او را کشتند و واگذاشتند و یاری نکردند، خداوند آنها را تا روز قیامت خوار خواهد ساخت، من به تو پیشنهاد می کنم که وارد صلحی شوی که مردم در آن داخل شده اند و صبر کن آن گونه که قبلاً با معاویه صبر کردی، شاید خداوند میان تو و قوم ستمکاران حکم کند...». سرور آزادگان به وی فرمود: «من با یزید بیعت کنم و در صلح وی وارد شوم؟!! در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره وی و پدرش فرموده است آنچه را فرمود».
«ابن عباس» به سخن آمد و به آن حضرت گفت: «ای ابا عبداللَّه! راست گفتی، پیامبر صلی الله علیه و آله در حیاتش فرمود: مرا با یزید چه باشد، خداوند، یزید را برکت ندهد، او پسرم و فرزند دخترم، حسین را می کشد و سوگند به آنکه جانم در دست اوست، فرزندم در میان قومی کشته نشود و آنها او را حمایت نکنند، مگر اینکه خداوند میان دلها و زبانهایشان اختلاف خواهد افکند».
ابن عباس و حضرت حسین علیه السلام، به گریه افتادند، آنگاه آن حضرت، روی به ابن عباس کرد و گفت: «ای ابن عباس! آیا می دانی من فرزند دخت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله هستم؟».
- «آری، به خدا سوگند!.. می دانیم که در دنیا کسی جز تو فرزند دخت رسول اللَّه نیست و اینکه یاری کردن تو بر این امّت واجب است همچون واجب بودن نماز و زکات که هیچیک از آنها بدون دیگری، پذیرفته نمی شود...».
حضرت حسین علیه السلام به وی گفت: «ای ابن عباس! چه می گویی در مورد قومی که فرزند دخت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله را از خانه و محل آرامش و زادگاه و حرم پیامبرش و مجاورت قبر و مسجد و محل هجرتش خارج کردند و او را هراسان و پریشان ساختند که نه در جایی آرام می گیرد نه به موطنی پناه می آورد و از این کار قصد دارند که او را بکشند و خونش را بریزند در حالی که وی نه به خداوند شرک گفته و نه به جای وی کسی را به یاری گزیده و نه از آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله بر آن بوده، دگرگون گشته است...».
ابن عباس، به تأیید کلامش پرداخت و در حمایت از گفتار آن حضرت، گفت: «در آنها چیزی نمی گویم جز اینکه آنان به خدا و پیامبرش کافر شده اند و به سوی نماز نمی روند جز در حالی که خسته و بیزار باشند، برای مردم ریا می کنند و جز اندکی، خدای را یاد نکنند، میان این و آن سرگردانند و هرکس را که خداوند گمراه کند، راهی برایش نخواهی یافت، بر امثال اینان است که عذاب بزرگ فرود می آید. اما تو ای فرزند رسول اللَّه! تو راس افتخار به رسول اللَّه هستی، پس گمان مبر ای فرزند دخت رسول اللَّه که خداوند از آنچه ظالمان انجام می دهند، غافل است من گواهی می دهم که هرکس از مجاورت با تو روی گردان شود و به جنگ با تو و جنگ با پیامبرت طمع و رزد، او را بهره ای نخواهد بود...».
امام حسین علیه السلام سخنش را تصدیق نمود و فرمود: «آری، به خدا سوگند!».
آنگاه ابن عباس آمادگی خود را برای اقدام به یاری آن حضرت بیان کرد و گفت: «ای فرزند رسول خدا! فدایت گردم! گویا تو مرا برای خود می خواهی و از من می خواهی که یاری ات کنم. به خدایی که جز او پروردگاری نیست، اگر من با این شمشیرم، در خدمت تو آنقدر بجنگم که دو دستم از کفهایم جدا شوند، به اندازه یک صدم از حق تو را ادا نکرده باشم هم اینک من در خدمت تو هستم، با فرمانت مرا امر کن».
«ابن عمر» سخن ابن عباس را قطع کرد و روی به حضرت حسین علیه السلام نمود و گفت: «از تصمیمی که گرفته ای درنگ کن و از همینجا به مدینه باز کرد، در صلح این قوم وارد شو و از و طنت و حرم جدّت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله دور مشو، برای این افراد که بهره ای برای آنان نیست، حجت و راهی برخود ایجاد نکن، اگر دوست داری بیعت نکنی، تو رها هستی تا نظر خود را ببینی، زیرا یزید بن معاویه شاید جز اندکی زنده نماند و خداوند امر او را از تو کفایت کند».
امام بر او ایراد آورد و سخنش را بر او باز گرداند و فرمود: «افسوس از این سخن برای همیشه! ما دام که آسمانها و زمین باشند، من از تو ای عبداللَّه! می پرسم که آیا من نزد تو بر خطا هستم؟ پس اگر بر خطا باشم مرا بازگردان که من می پذیرم و می شنوم و فرمان می برم».
فرزند عمر گفت: «سوگند به خدا! نه، خداوند متعال، فرزند دخت پیامبر خدا را بر خطا قرار نمی دهد و کسی همچون تو با طهارت و نزدیکیش نسبت به رسول خداصلی الله علیه و آله همانند یزید بن معاویه نیست، ولی من بیم دارم که این چهره زیبای تو را با شمشیرها بزنند و از این امّت چیزی را ببینی که دوست نداری، پس همراه ما به مدینه بازگردد و اگر دوست نداری بیعت کنی، هرگز بیعت مکن و در خانه ات بنشین».
امام، روی به او کرد و او را از پلیدی امویان و نیتهای بدشان نسبت به آن حضرت، آگاه کرد و گفت: «هیهات ای فرزند عمر! این قوم مرا رها نخواهند کرد، هر چند مرا داشته باشند و اگر بر من دست نیابند، همچنان تلاش خواهند کرد تا من به اجبار بیعت کنم یا مرا بکشند، آیا نمی دانی ای عبداللَّه! از ناچیزی دنیا نزد خداوند متعال است که سر یحیی بن زکریا نزد ستمکاری از ستمکاران بنی اسرائیل آورده شد، در حالی که آن سر با ارائه حجّت به آنان سخن می گفت؟!! آیا نمی دانی ای ابوعبدالرحمان! بنی اسرائیل میان طلوع فجر تا طلوع گویی که کاری نکرده اند، خداوند در مورد آنها به شتاب اقدامی نکرد و سپس آنان را گرفت، گرفتن شکوهمندی قدرتمند» (7) .
این گفتگو، تصمیم آن حضرت بر انقلاب و عزم او را بر نبرد با یزید نشان می دهد؛ زیرا وی، امام را به حال خود نمی گذاشت، پس یا باید بیعت می کرد و خود و اسلام را ذلیل می ساخت و حرمتهایش شکسته می شد یا با عزّت و کرامت کشته شود، آن حضرت، مرگ را بر نابودی کرامتش و کرامت امّت و مقدسات آنان، ترجیح داد.
وصیت امام حسین به ابن عباس
امام حسین علیه السلام، روی به ابن عباس کرد و این وصیت را به وی ابلاغ نمود و فرمود: «تو ای ابن عباس! عموزاده پدرم هستی، از آن وقت که تو را شناختم همچنان امر به خیر کرده ای، تو همراه پدرم بودی و به او پیشنهادهایی که رستگاری و صواب در آنها بود، می دادی، پدرم تو را هم صحبت خود می کرد و از تو نظر می خواست و با تو مشورت می نمود، تو هم به صواب، مشورت می دادی، پس در امان خدا به مدینه برو و چیزی از خبرهایت را از من پنهان مکن ما دام که ببینم اهل آن مرا پاسخ مثبت دهند و یاری ام می کنند در این حرم، و طن گرفته و مقیم هستم، پس هرگاه مرا واگذارند، دیگرانی را به جای آنان بر می گزینم و به سخنی که ابراهیم هنگام افکنده شدن در آتش گفت، پناه می جویم که: حسبی اللَّه و نعم الوکیل؛ خداوند برایم کافی است و او بهترین یاوراست، و آتش بر او سرد و سلامت گردید...» (8) .
پاورقی:
(1) ابن صباغ، الفصول المهمّة، 183، و سیلة المآل فی عد مناقب الآل، 185.
(2) نهضة الحسین علیه السلام، ص57.
(3) ابن جوزی، منتظم. الافادة فی تاریخ الائمة السادة.
(4) ابن عساکر، تاریخ 207 / 14 و در اخبار الطوال، ص229 آمده است: آن حضرت در شعب علی، فرود آمد.
(5) البدایة و النهایة 151 / 8.
(6) تذکرة الخواص، ص237.
(7) الفتوح 43 - 38/5.
(8) خوارزمی، مقتل 193/1.
زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش نوزدهم )
انتخاب هجرت به عراق
امام حسین علیه السلام هجرت به عراق را انتخاب کرد نه جای دیگری از سرزمینهای جهان اسلام، در حالی که می دانست اهل عراق به چه وضعی از پادرهوایی و اضطراب در رفتار، گرفتار شده بودند. شاید انتخاب عراق- نه هر جای دیگر- از سوی امام، به عوامل زیر برگردد: اوّل: عراق، در آن روزگار، قلب دولت اسلامی و جایگاه ثروت و مردان بود که در آن، کوفه به عنوان پادگانی برای سپاهیان اسلام تأسیس گردید و نقش مهمی در حرکت فتح اسلامی داشته و در فتح «رامهرمز، شوش، شوشتر و نهاوند» مشارکت نموده که عمر بن خطاب از آن یاری می جسته است.
عمر به والیش «سعد بن ابی وقاص» نوشت: «نیروی فراوانی همراه نعمان بن مقرن، به اهواز بفرست». و در اخبار فتوحات اسلامی به این عبارت، فراوان برخورد می شود که «عمر، از اهل کوفه به آنان مدد رساند». عمر آنها را ستایش نموده می گفت: «خداوند، اهل کوفه را جزای خیر دهد که حوزه ی خود را کفایت می کنند و به مردم سرزمینهای دیگر مدد می رسانند».
مردی از اهل شام در مورد آنها گفته: «شما گنجینه ی اسلام هستید، هرگاه اهل بصره از شما یاری بخواهند، به آنان کمک می کنید و اگر مردم شام از شما کمک بطلبند، به آنان مدد می رسانید» (1) .
علاوه بر اینکه عراق، پایگاهی نظامی بود که از قدیم به میراثش معروف گشته «آنجا قلب زمین و خزانه ی بزرگ مملکت است به اضافه آن نعمتهای اختصاصی که خداوند جلیل به اهل کوفه داده است که عبارتند از: ساخت لباسهای رنگی و ابریشمی و چیزهای دیگری مثل انواع میوه ها و خرماها» (2) .
امویان آن را به عنوان منبع درآمد مهمی برای بیت المال دمشق (3) به کار گرفته بودند که درآمد مالیاتی معاویه از کوفه و نواحی آن به پنجاه میلیون درهم بالغ گردیده بود (4) .
و خراج بطائح (5) به پنج میلیون درهم رسیده بود (6) .
عراق، قلب تپنده ی دنیای اسلام بود که گوی سبقت را در صحنه های سیاست، اقتصاد و اجتماع از سایر مناطق ربود و همه ی انقلابیون به سوی آن می شتافتند (7) تا آنرا به عنوان محلی جهت آغاز حرکت به سوی اهداف سیاسی خود قرار دهند... و کوفه، تنها شهر در سرزمینهای اسلامی بود که ارزش حوادث و اهداف جریانهای سیاسی را درک می کرد؛ زیرا بینش اجتماعی تا حد زیادی بر آن حاکم شده بود و کوفیان، خواستهای خود را بر حکامشان تحمیل می کردند و هرگاه خواستهایشان را محقق نمی ساختند، به روی آنان شمشیر می کشیدند و بر علیه آنان به پا می خاستند.
به هر حال، امام، هجرت به کوفه را برگزید، به اعتبار اینکه آن شهر، مرکز قدرت در جهان اسلام بود. «عبدالمتعال صعیدی» می گوید: «امام حسین، به خطا نرفت، هنگامی که تصمیم گرفت به عراق هجرت کند؛ زیرا عراق، مرکز مناسبی برای برپایی حکومتی شامل بود که امر مسلمین را دربرگیرد و لذا آنرا خود انتخاب نمود تا روزگار بعداً، این حکومت را برای عراق محقق ساخت و دولت عباسی در آن به وجود آمد که نزدیک به پانصد سال بر مسلمین حکومت راند» (8) .
دوّم: کوفه، مهد تشیّع و موطنی از مواطن علویان بود که در بسیاری از مواقع، اخلاص خود را نسبت به اهل بیت اعلام نمود؛ گروهای انقلابیون به فرماندهی «مالک اشتر نخعی» یکی از بزرگان شیعه، به سوی مدینه حرکت کردند و عثمان را محاصره و بر او یورش بردند و امام را برای خلافت نامزد نمودند که بذر تشیع در کوفه از زمان خلافت عمر کاشته شد؛ زیرا از والیان کوفه، «عمار بن یاسر و عبداللَّه بن مسعود» بودند که بزرگواریها و فضایل امام را در محافل کوفه منتشر می ساختند و آنچه را که از حضرت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در حق او روایت شده بود، برای مردم می گفتند تا آنجا که بر محبّت و دوستی آن حضرت بار آمدند، به طوری که کوفیان در جنگ جمل و صفین همراه امام شرکت نمودند و به حضرتش می گفتند: «یا أمیرالمؤمنین! ما را به هر جا که خواهی ببر که ما حزب و یاران تو هستیم، با هر که دشمن تواست، دشمنیم و با هر کس که به سوی تو باز آید و از تو اطاعت کند، همراهی می نماییم» (9) .
امام امیرالمؤمنین علیه السلام به نیکی آنها را می ستود، زیرا معتقد بود آنان یاران و همدستان مخلص وی هستند و به آنان می فرمود: «ای اهل کوفه! شما برادران، یاران و همدستان من برای حق هستید و اجابت کنندگان برای جهاد با حلال کنندگان حرام هستید، به کمک شما آن کس که روی برتافته را می زنم و امید اطاعت کامل روی آورنده را دارم» (10) .
و می فرمود: «کوفه گنجینه ی ایمان و جمجمه اسلام و شمشیر و نیزه خداوند است که هر جا بخواهد آنرا قرار می دهد» (11) .
عراق، در سخت ترین جنگها و شدیدترین نبردها به خاطر اهل بیت، شرکت کرد و از قاتلان آنان انتقام گرفته به دست انقلابی بزرگ، «مختار ابن ابی عبیده ی ثقفی»،به خونخواهی آنان برخاست، بنابراین، انتخاب هجرت به کوفه از سوی امام به سبب این بوده که اهالی این شهر به دوستی عمیق نسبت به اهل بیت، شناخته شده بودند.
سوّم: کوفه جایگاه اصلی مخالفت با حکومت اموی بود؛ زیرا کوفیان در طول مدت حکومت امویان، دست از معارضه ی با آنان برنداشته، آرزومند زوال دولتشان بودند. «فلهوزن» سبب دشمنی کوفیان نسبت به امویان را ناشی از این می داند که خلافت از «کوفه» به «دمشق» منتقل گردید و اینکه آنان پس از آنکه خود صاحب دولتی بودند، اینک شهرشان تنها ولایتی در دولت جدید گردیده و درآمدشان را از خراج سرزمینی که خود فتح کرده بودند، از دست دادند و حال باید به ته مانده ای که از سفره های اربابان اموی بر آنها فرومی افتاد، قناعت می کردند و متأسفانه، این تلخی را تنها پس از گذشت فرصت، احساس نمودند بنابراین عجیب نبود اگر مردم کوفه حکومت اهل شام را یوغی سنگین برگردن خود ببینند و در انتظار فرصت مناسبی باشند که خود را از آن رها سازند و آنرا دور بیندازند.
از عواملی که خشم کوفیان را بر امویان شدت بخشید این بود که معاویه افراد شناخته شده ی بی صلاحیتی همچون مغیرة بن شعبه و زیاد بن ابیه را بر آنها حاکم ساخت و آن دو جور و ستم را در میان آنان گسترش دادند و آسایش و آرامش را از آنها گرفتند و در محرومیت اقتصادی آنان، کوشیدند و سیاست گرسنگی و محروم سازی را در بین آنان به اجرا گذاشتند... کوفه مرکزی برای توطئه بر ضد حکومت اموی گردید و شکنجه، قتل و ستمی که از دست والیان کشیدند نیز آنان را از این کار، باز نداشت.
پس هجرت امام به کوفه و انتخاب آن به عنوان مقرّی برای انقلاب به اعتبار این بوده است که آنجا تنها شهر دشمن امویان بود که هیجان مخالفت با امویان در آن شهر، پس از مرگ معاویه، به اوج خود رسیده بود.
چهارم: امام حسین علیه السلام هجرت به عراق را به خاطر دعوتهای مکرر و اصرار فراوان اکثریت غالب مردم کوفه برای آمدن آن حضرت، حتی در زمان معاویه، انتخاب کرد؛ زیرا نامه های آنان پی درپی به حضرتش می رسید و او را به حرکت به سوی آنان تشویق می نمود. اگر امام از پاسخ مثبت دادن به آنان خودداری می کرد در برابر خدا و مردم مسؤول می بود، خصوصاً پس از آنکه سفیرش «مسلم بن عقیل» به وی نامه نوشت و او را از یکدست بودن مردم در بیعت با آن حضرت و انتظار قدوم او با خبر ساخت و وی را به سفر به جانب آنان تشویق نمود و آن حضرت علیه السلام چاره ای جز اجابت آنان نداشت.
«دکتر محمد حلمی» می گوید: «حسین، از حجاز به سوی کوفه برای اجابت دعوتهایی که از مردمش به وی رسیده بود و آمدن وی را به سوی آنان تقاضا می کرد تا انقلابشان بر ضد خلافت یزید را رهبری کند، خارج نشد، مگر پس از آنکه آمادگی کوفیان را برای اقدام به این قیام با اعزام نماینده ای امتحان کرد تا میزان این آمادگی را بشناسد. مسلم بن عقیل بن ابیطالب برای این مأموریت رفت و در مدت کوتاهی، موفق شد دوازده هزار نفر را در قیامی خروشان برای بیعت با حسین و خلع بیعت یزید، رهبری کند. مسلم این امر را به حسین گزارش نمود و او تصمیم گرفت حرکت کند تا شخصاً آن قیام را رهبری نماید و لذا حسین در قیام خود، دست پاچه و شتابزده نبوده است؛ زیرا نامه ها برایش آمده بود، حضرت خواست از میزان جدی بودن آنها مطلع شود که با قیام هزاران نفر در آن مدت کوتاهی که نماینده اش فعالیت داشته، مطمئن گردیده بود» (12) .
پنجم: امام حسین علیه السلام اگر به منطقه ی دیگری غیر از کوفه می رفت، سپاه امویان، حتماً در پی او می رفتند و به ناچار شهید شده و مورد سرزنش و نکوهش واقع می گردید و به او گفته می شد: چرا به عراق نرفتی، سرزمینی که یاران و شیعیان تو را در بردارد و مردم آن، هزاران نامه برایت فرستادند و شما را به رفتن نزد آنان تشویق نمودند؟ در آن صورت، آن حضرت چه پاسخی می داشت اگر به سرزمین دیگری می رفت و لشکریان اموی در پی او می رفتند؟
اینها بعضی از عواملی است که امام را به انتخاب هجرت به کوفه کشاند تا آنجا را مقری برای انقلاب خویش قرار دهد.
روی گردانی از حجاز
در اینجا یک مطلب باقی می ماند و آن این است که چرا امام در حجاز باقی نماند تا آنجا را جایگاهی برای شروع انقلاب خود قرار دهد؟ شاید علّت رد کردن آن از سوی حضرت، به موارد زیر برگردد:
الف- محیط حجاز، با اندک بودن منابع اقتصادی روبه رو بود؛ زیرا معاویه، فقر و بینوایی را در آن گسترش داده بود و طبیعی است که انقلاب به پشتیبانی مالی زیادی نیازمند بود و با عدم وجود سرمایه در حجاز، امام چگونه می توانست انقلاب خود را شعله ور سازد؟
ب- عدم وجود بینش سیاسی در حجاز؛ زیرا اکثریت غالب آن از مسائل سیاسی دوری گزیده بودند، در حالی که عراق، مشعل آگاهی سیاسی در سرزمینهای عربی بوده است.
ج- حجاز، برای مرکزیت انقلاب، مناسب نبود؛ زیرا پیوسته در معرض حمله ی نیروهای اموی قرار داشت، به همین خاطر بود که یزید نیروهای فراوانی را برای جنگ با ابن زبیر، به فرماندهی برادرش «عمرو بن زبیر»، اعزام نموده بود.
د- حجاز، دارای پادگان نظامی نبود تا امام به آن پناه ببرد تا دفاع و حمایت از او را بر عهده گیرد.
ه- اکثریت غالب مردم حجاز نسبت به اهل بیت علیهم السلام کینه توز و نسبت به بنی امیه متمایل بودند.
«ابوجعفر اسکافی» می گوید: «اما اهل مکه، همگی با علی دشمنی داشتند و همه ی قریش با وی مخالف و اکثریت مردم با بنی امیه بودند» (13) .
امام علی بن الحسین علیه السلام می فرماید: «در مکه و مدینه بیست نفر هم دوستدار ما نیستند» (14) با وجود شایع بودن دشمنی اهل بیت: در حجاز، چگونه امام آن را مقرّی برای خود انتخاب کند؟
امام، در حالی که همه ی حجازیان می دیدند و می شنیدند، از آنجا خارج شد ولی آنان برای همراهی با وی نشتافتند و هیچیک از آنان، جز اهل بیتش، برای یاری و دفاع از آن حضرت، به دنبالش نرفتند.
روی گردانی از مصر
امام، از مصر، روی گردان شد و با کسی در آنجا مکاتبه ننمود؛ زیرا مردمش، در طول روزگار خلفا و در طول حکومت اموی، به آسایش و آرامش و دوری از جریانهای سیاسی، علاقه داشتند و هیچ نامه ای از آنان به امام نرسید که او را برای رفتن نزد آنها دعوت کنند، پس امام، چگونه به سوی آنان هجرت کند؟ به علاوه در مصر، گرایشی عثمانی وجود داشت و والی آن «عمرو بن عاص» بود که دشمنی و عداوت نسبت به اهل بیت: را در آنجا شایع گردانیده دوستی نسبت به بنی امیه را بر قرار کرده بود، پس چگونه امکان داشت امام عازم آنجا شود؟
روی گردانی از یمن
«ابن حنفیه» و دیگران به امام پیشنهاد کردند که به یمن هجرت کند؛ زیرا در آنجا شیعیانی برای آن حضرت و پدرش بودند، ولی امام، این نظریه را نپذیرفت. علت روی گردانی حضرت از آن، به نظر ما به موارد زیر برمی گردد:
1- در یمن، پادگان نظامی وجود نداشت که بتواند هنگام یورش بنی امیه از آن حضرت، حمایت و دفاع کند زیرا یمنیها، دارای سلاح و ساز و برگ نظامی نبودند و قدرتی برای دست زدن به عملیات نظامی نداشتند.
2- توده های مردم در یمن، هنگامی که سپاهیان معاویه به فرماندهی «بسر بن ابی ارطاة» ستمگر بر آنها حمله ور شدند، به حمایت از سرزمین خویش نپرداختند تا آنجا که آن ستمگر، بسیاری از آنان را کشت و زنان را به اسارت گرفت و آنها را در بازارها به فروش رساند و هر کدام که ساقی درشت تر داشتند به قیمتی بیشتر، فروخته شدند ولی مردم یمن برای دفع از اعراض خود به پانخاستند بلکه خونها و مالهایی را که خواسته دشمن اموی بود، تسلیمشان کردند، با این حال، امام چگونه به یمن هجرت نماید؟
3- یمن، دچار فقر و بینوایی شد و زندگی اقتصادی آن فلج گردیده بود و مردم آن قدرتی برای تهیه ی اموال و سلاح لازم برای انقلاب نبودند و بسیاری از مردم آن در طلب روزی و رفاه به کوفه آمده بودند.
4- اگر امام به یمن می رفت، یزید او را رها نمی کرد و لشکریانش را برای جنگ با وی می فرستاد و در این راه خونها ریخته می شد و امام به ایجاد فتنه و تفرقه متهم می گشت و بدین ترتیب، عدالت قیام حضرت، بنا به گفته ی «دکتر احمد محمود صبحی»، از بین می رفت (15) .
از آنچه گفتیم سستی نظریه دکتر «علی حسین خربوطلی» آشکار می شود، وی از امام انتقاد می کند که چرا به یمن نرفت و حجاز را ترک کرد، چون در این دو مکان، یاران حقیقی وی و شیعیان مخلص پدرش وجود داشتند، به علاوه، امتیاز یمن این بود که از مرکز خلافت دور، دژهایش محکم، و درّه هایش (16) فراوان بود. این نظریه هیچگونه نشانی از تحقیق ندارد؛ زیرا امام یارانی حقیقی در حجاز نداشت و اگر می داشت هنگامی که حرکت به سوی عراق را اعلان نمود، همراه وی به پا می خاستند و او را طعمه ای تنها در دست فرزند مرجانه، رها نمی کردند. یمن را هم بیان کردیم که از نظر مسائل استراتژیک، مناسب نبوده است تا امام آن را مقرّی برای انقلابش قرار دهد.
روی گردانی از ایران
امام، از «ایران» روی گردان شد؛ زیرا هیچ پشتوانه ای در آن نداشت و دعوت به سوی اهل بیت علیهم السلام هنوز در آن، متبلور نشده بود تنها پس از گذشت مدتی، مرکزی برای دعوت علویان شد، یعنی هنگامی که مجموعه ی بزرگی از شیعیان که زیاد، آنانرا به ایران تبعید کرده بود، به این سرزمین آمدند و به نشر تشیع در آن پرداختند و داعیان بنی عباس، ثمره ای را که داعیان شیعه در ایران به وجود آورده بود، برداشت کرده ایران را مقری برای خود قرار دادند و از آنجا بود که قیام بر ضد بنی امیه آغاز شد و حکومت و سلطنت آنانرا بر انداخت.
روی گردانی از بصره
امام، از بصره روی گردان شد، زیرا گرایشی عثمانی داشت و بسیاری از مردم آن، پیرو زبیر و طلحه بودند.
«ابوجعفر اسکافی» می گوید: «اهل بصره، همگی علی را دشمن می داشتند» (17) و سبب آن، جنگ جمل بود که سرهای بسیاری از مردم بصره را درو کرد و دلهایشان را از دشمنی نسبت به امام و فرزندانش، انباشت، البته جمعی از شیعیان در آنجا بودند که امام وقتی می خواست به سوی کوفه حرکت کند، با آنان مکاتبه نمود.
به هر حال، کوفه مناسب ترین مرکز برای اعلام انقلاب بر ضد امویان بود؛ زیرا این شهر انقلابی، حرکت مخالفت با بنی امیه را رهبری کرده و پس از هلاک شدن معاویه به طور کامل برای دعوت از امام، آماده شده بود، همچنانکه وطن اصلی شیعیان آن حضرت شمرده می شد؛ دلهای مردمانش مالامال از محبت و دوستی نسبت به حضرتش بود.
انتخاب هجرت به کوفه و نه جایی غیر از آن، از سوی امام علیه السلام مبتنی بر مطالعه ای عمیق نسبت به واقعیت مناطق اسلامی و احاطه داشتن آن حضرت بر جهت گیریهای شهروندان آنها، خواه در صحنه های سیاسی و خواه عقیدتی و میزان قدرت اقتصادی و نظامی آنان بود؛ زیرا امام از همه ی آن موارد اطلاع و آگاهی پیدا کرده بود و هیچ سرزمینی را به غیر از کوفه نیافته بود که استراتژی کامل برای حمایت از انقلاب و تضمین پیروزی در آن فراهم باشد و نیروهای طرفدار آن حضرت و مخالف حکومت اموی را در برگیرد، بنابراین، حرکت به سوی آنجا، ضرورتی بوده که جایگزینی برای آن وجود نداشته است.
پاورقی :
(1) الطبقات الکبری 124 /6.
(2) همدانی، مختصر کتاب البلدان، ص 52.
(3) فتوح البلدان، ص 293.
(4) یعقوبی 218 /2.
(5) «بطائح» زمین گستردهای میان واسط و بصره که روستاهایی به هم متصل و وسیع بوده است (معجمالبلدان 666 /1).
(6) قدامة بن جعفر، الخراج و صنعة الکتابة، ص 169.
(7) العراق فی ظل الحکم الأموی، ص 9.
(8) مجلهی الغری، سال نهم، شمارهی 14 -11، ص 108.
(9) الامامة والسیاسة 125/1.
(10) همان، ص 124.
(11) ابنفقیه، مختصر البلدان، ص 163.
(12) الخلافة والدولة فی العصر الاموی، ص 116 -115.
(13) شرح نهجالبلاغه، 103 /4.
(14) همان، ص 104.
(15) نظریهی امامت نزد شیعهی اثناعشری، ص 243.
(16) تاریخ عراق در سایهی حکومت اموی، ص 121. صولی نیز در کتاب خود الدولةالامویة فی الشام، ص 53 همین نظر را داشته است.
(17) شرح نهجالبلاغه 103 /4.
زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش بیستم )
تصمیم سفر عراق و نامه بنی هاشم
آه از این دنیا! و دور باد این زندگی در حالی که دنیا بر کسی همچون فرزند رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و ریحانه ی آن حضرت، تنگ می شود و امواج غمها او را دست به دست می کنند و نمی داند که به کجا برود و به کجا روی آورد؛ زیرا خبرهایی دریافت داشته است که یزید ستمگر به مأمورانش دستور داده او را ترور کنند هرچند به پرده های کعبه آویزان شده باشد.
سبط پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله یقین پیدا کرده بود که یزید او را به حال خود نخواهد گذاشت و حتماً خونش را خواهد ریخت و حرمتش را خواهد شکست و این مطلب را در موارد بسیاری بیان فرموده بود، از آن جمله:
1- «جعفر بن سلیمان ضبعی» روایت کرده که آن حضرت علیه السلام فرمود: «به خدا مرا رها نخواهند کرد تا این خون را- در این حال به قلب شریفش اشاره نمود- از درونم خارج کنند و هرگاه این کار را بکنند، خداوند کسی را بر آنها مسلط می کند که آنانرا ذلیل سازد تا آنجا که از کهنه ی کنیزان هم خوارتر شوند» (1) .
2- امام علیه السلام به برادرش «محمد بن حنفیه» فرمود: «اگر وارد لانه ی یکی از این خزندگان شوم، مرا خارج خواهند ساخت تا بکشند» (2) .
3- «معاویة بن قره» روایت کرده که حضرت حسین علیه السلام فرمود: «به خدا! به من ستم می کنند آنگونه که بنی اسرائیل در روز شنبه، ستم کردند» (3) .
حیرت، بر امام مستولی شد و امواجی از حزن و اندوه، آن حضرت را فراگرفت. فضا در برابرش با ابرهای تیره ای از مشکلات هولناک و حوادث سهمگین پوشیده گردید؛ زیرا امام، اگر در مکه می ماند، از ترور، هراسان بود، اگر به سوی عراق می رفت،از اهل کوفه مطمئن نبود چون آنان به وی بی وفایی و خیانت خواهند کرد و امام، این مطلب را به کسی که او را در راه دیده بود، بیان کرد، «یزید رشک» در این باره روایت می کند کسی که با حسین برخورد کرده بود، گفت: من چادرهایی را دیدم که در منطقه ای از صحرا، بر پا شده بودند، گفتم: اینها برای کیست؟
گفتند: اینها برای حسین علیه السلام هستند.
پس به سوی او رفتم و دیدم پیرمردی است که قرآن می خواند در حالی که اشک برگونه ها و محاسنش سرازیر است. به او گفتم: پدر و مادرم فدایت باد! ای فرزند دخت رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله! چه چیزی تو را به این سرزمین و صحرایی که کسی در آن نیست، آورده است؟ فرمود: اینها نامه های اهل کوفه به من است، من آنها را جز قاتلان خویش نمی بینم، وقتی این کار را کردند دیگر هیچ حرمتی برای خدا باقی نخواهند گذاشت، مگر آنکه آنرا می درند، خداوند هم بر آنان کسی را مسلط می سازد که خوارشان نماید تا جایی که از کهنه ی کنیزی هم پست تر گردند (4) .
آن حضرت، نسبت به اهل کوفه دلخوش نبود؛ زیرا از حیله و بی وفایی آنان آگاه بود که آنها دشمنانی بر ضد وی خواهند بود و همدست دشمنانش خواهند شد.
به هر حال، ما به بعضی از حوادثی که در مکه پیش از سفر آن حضرت بر او گذشت، اشاره ای می نماییم و انگیزه های هجرتش به عراق و ماجراهای میان راه را بیان می کنیم.
نامه ی امام به بنی هاشم
هنگامی که امام بر ترک مکه به سوی عراق تصمیم گرفت، این نامه را به بنی هاشم نوشت که در آن، بعد از نام خدا آمده بود: «از حسین بن علی به برادرش محمد و هر که از بنی هاشم نزد وی باشد، اما بعد: هرکس به من بپیوندد، شهید می گردد و هر کس به من ملحق نشود، به پیروزی نخواهد رسید، والسلام» (5) .
امام علیه السلام خاندان نبوی را مطلع ساخت که هر کس از آنان به وی ملحق شود،شهادت را به دست می آورد و هر کس به وی نپیوندد، پیروزی را به دست نخواهد آورد، اما این کدام فتح است که امام آنرا در نظر داشته است؟
این همان فتحی است که هیچیک از رهبران جهان و قهرمانان تاریخ، بجز آن حضرت، آنرا به دست نیاورده اند؛ زیرا عقاید وی پیروز گشت و ارزشهای او به بار نشسته و دنیا با فداکاریش درخشان شد و نام وی سمبل حق و عدالت گردید و شخصیت عظیمش اینک از آن یک امّت و نه امّتی دیگر و یا طایفه ای و نه طایفه ای دیگر نیست، بلکه از آن همه ی انسانیّت بی همتا در هر زمان و مکان می باشد، پس کدام فتحی، از این عظیم تر و کدام پیروزی از این پیروزی والاتر است؟
پیوستن بنی هاشم به امام حسین
هنگامی که نامه ی امام در مدینه به بنی هاشم رسید، گروهی از آنان برای پیوستن به وی شتافتند تا فتح و شهادت را در خدمت ریحانه ی رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله به دست آورند، عموزادگان و برادرانش (6) در میان آنان بودند همچنانکه محمد بن حنفیه نیز همراه آنان، حرکت کرد تا امام را از سفر به عراق بازدارد، ولی امام پیشنهاد وی را نپذیرفت، گفتگوی او را در مباحث پیشین بیان کردیم.
پاورقی:
(1) ابنکثیر، تاریخ 169 /8 ابنعساکر، تاریخ 216 /14.
(2) بحار 375 /44.
(3) ابنعساکر، تاریخ 216 /14 ابنکثیر، تاریخ 169 /8.
(4) ذهبی، تاریخ اسلام 11 /5. ابنکثیر، تاریخ 169 /8. تذهیب التهذیب 856 /1. ابنعساکر، تاریخ 216 /14. الدرّالنظیم، ص 547.
(5) کامل الزیارات، ص 157. دلائل الامامة، ص 188 -187، ح 107.
(6) ابنعساکر، تاریخ 211 /14.
زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش بیست ویکم )
نامه های امام حسین به زعمای بصره
هنگامی که امام بر ترک حجاز و حرکت به سوی عراق تصمیم گرفت، دستور داد مردم را جمع کنند تا سخنرانی تاریخی خود را در میان آنان ایراد فرماید. جمع کثیری از حجاج و مردم مکه، در مسجدالحرام نزد آن حضرت فراهم آمدند و حضرت، در میان آنان به سخن ایستاد و سخنان خود را چنین آغاز فرمود:
«سپاس خدای را و آنچه را خدا خواهد آن شود و جز به خدا قدرتی نباشد و صلوات خداوند بر پیامبرش مرگ، بر فرزندان آدم رقم زده شده است همچون گردنبند برگردن دختر جوان. چه مشتاق گذشتگانم هستم همچون اشتیاق یعقوب به یوسف. و من در انتخاب شهادت، مخیر شده ام و گویی می بینم پاره های تنم را گرگان بیابان، میان نواویس و کربلا آنها را از هم می درند و شکمبه های خالی و شکمهایی گرسنه را از آنها پر می کند، از روزی که قلم زده شده است، گریزی نیست، رضای خداوند، رضای ما اهل بیت است که بر آزمایش صبر می ورزیم و پاداش صابران را به ما می دهد. پاره ی گوشت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از او دور نشود بلکه برای وی در حفیرة القدس فراهم می آید که چشمش به آنها روشن گردد و وعده اش به واسطه آنان وفا شود، هان! هر کس جان خود را به راه ما می بخشد و خود را برای دیدار خدا مهیا ساخته است، همراه ما حرکت کند که من در بامداد فردا حرکت می کنم، ان شاء اللَّه تعالی» (1) .
خطابه ای بلیغ تر و اعجاب انگیزتر از این خطابه نمی شناسم که دعوت به حق و ناچیز شمردن زندگی برای خدا را در بردارد. در این خطابه، این نکات آمده است:
1- آن حضرت، از مرگ خویش خبر می دهد و مرگ را خوشامد می گوید و آن را زینتی برای انسان می شمارد آنگونه که گردنبند، گردن دختر جوان را زینت می بخشد و این تشبیه از دل انگیزترین و زیباترین تشبیهاتی است که در کلام عرب آمده و طبیعی است، مرگی که انسان بدان زیور یابد، همانا مرگ در راه خدا و حق است.
2- آن حضرت، اشتیاق فراوان خود را به گذشتگان پاکش نشان می دهد، آنها که در راه خدا شهید گشته بودند و اشتیاق وی همچون اشتیاق یعقوب به یوسف بود، آنگونه که خود فرموده است.
3- حضرت خبر داده است که خدای تعالی شهادت بزرگوارانه و مرگ شرافتمندانه در راه دفاع از حق و حمایت از اسلام، برای آن حضرت، برگزیده است.
4- آن حضرت، سرزمین پاکی را که خون مبارکش بر آن ریخته خواهد شد، معرفی فرمود که آن جایی است میان نواویس و کربلا و اعضایش در آنجا پاره پاره خواهد شد و نیزه ها بدن شریفش را از هم خواهند درید.
5- حضرت، خبر داد که گرگهای درنده از وحشیان بنی امیه و پیروانشان، هیچگاه آرام نخواهند نشست تا اینکه شکمهایشان از گوشت و خون آن حضرت پر شود و این کنایه ای است از تسلط آنان بر امّت پس از کشتن وی و تلاش پیگیر آنان در غارت نمودن ثروتها و اموال امّت.
6- امام خبرداد که آنچه از مصیبتها و سختیها بر آن حضرت خواهد گذشت، امری است که گریزی از آن نباشد؛ زیرا در مورد وی قلم زده شده و در علم خداوند جاری گشته و به هیچ صورت تبدیل یا تغییر آنچه خداوند برایش مقدر فرموده است،ممکن نمی باشد.
7- امام، اعلام فرمود که خداوند، رضایتش را به رضایت اهل بیت مقرون نموده و طاعتش را با طاعت آنان همراه ساخته و سزاوار است که چنین باشد؛ زیرا آنان دعوت کنندگان به سوی دین خدا و راهنمایان بر رضای او هستند و در راه او متحمل شدایدی گشته اند که توصیف آنها ممکن نیست.
8- آن حضرت، یکی از صفات اهل بیت: را بیان فرمود که همان صبر و شکیبایی آنان و تسلم در برابر امر خداوند در هر چیزی است که از محنتها و مصیبتهای عظیم بر آنها جاری می شود و خدای تعالی، ثواب فراوان به آنان می دهد و پاداش شکیبایان را به آنها مرحمت می فرماید.
9- امام علیه السلام خبرداد که واقعیّت درخشان اهل بیت، ادامه ی ذاتی واقعیّت پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله می باشد؛ زیرا آنان گوشت وی و فرعی از او هستند و فرع از اصل خویش متفاوت نمی گردد و چشم پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در حفیرة القدس به عترتش، روشن خواهد گشت، آنها برای ادای رسالتش، شبها را بیدار ماندند و در دفاع از دینش، عظیم ترین جهاد را متحمل شده اند.
10- آن حضرت، مسلمانان را برای نبرد در کنار وی در صحنه های جهاد، دعوت فرمود و اینکه هر کس به همراه او حرکت کند، جان خود را بخشیده و خویشتن را برای دیدار خداوند، مهیّا ساخته است.
این نکات درخشان در سخنرانی آن حضرت، بر این دلالت دارند که حضرتش از زندگی ناامید گشته و عازم مرگ شده و بر فداکاری، عزم بسته بود و اگر آن حضرت خواهان سلطنت بود، چنین مطالبی را مطرح نمی فرمود و لازم بود که به همراهان خود وعده های شیرین و امیدهای پر زرق و برق بدهد.
هیچیک از مردم مکّه و نه کسی از حُجاج، جز عده معدودی از مؤمنین، ندای امام را پاسخ ندادند، این نشان دهنده ی اندک بودن بینش دینی و تخدیر شدن آن جامعه و انحرافش از حق می باشد.
انجام عمره
هنگامی که امام بر ترک مکه تصمیم گرفت، برای «عمره ی مفرده» احرام بست و طواف خانه ی خدا و سعی و تقصیر نمود و طواف نساء را به جای آورد و از عمره ی خویش مُحل گشت. شیخ مفید نوشته است که امام حسین هنگامی که قصد حرکت به سوی عراق نمود، طواف خانه ی کعبه و سعی صفا و مروه را به جای آورد و احرام خود را گشود و آنرا عمره قرار داد؛ زیرا نمی توانست حج خود را به پایان برساند از ترس اینکه مبادا در مکه دستگیر و به نزد یزید، فرستاده شود (2) این مطلب خالی از تأمل نیست؛ زیرا کسی که از حج بازداشته می شود، بنابر آنچه فقها گفته اند، گشودن احرامش به قربانی کردن است،نه اینکه حج را به عمره بازگرداند که این امر، موجب بیرون آمدن از احرام حج نمی شود. آنچه بیان کردیم را دو روایت تأیید می کند که آنها را شیخ حرّ عاملی در وسائل الشیعه، کتاب حج، باب «جایز بودن عمره مفرده در ماههای حج (3) و رفتن به هر جا که می خواهد» آورده است. آن دو روایت عبارتند از:
الف «ابراهیم بن عمر یمانی» از امام صادق علیه السلام روایت کرده که از آن حضرت، در مورد شخصی که در ماههای حج برای عمره خارج شود و سپس به سوی وطنش برگردد سؤال شد، فرمود: اشکالی ندارد، حتی اگر در آن سال به حج برود و حج افراد به جای بیاورد- که نیازی به قربانی ندارد- همانا حسین بن علی علیه السلام روز ترویه به سوی عراق حرکت کرد در حالی که عمره مفرده به جای آورده بود.
ب- «معاویة بن عمار» می گوید: به امام صادق گفتم: فرق عمره تمتع و عمره مفرده در چیست؟ فرمود: عمره تمتع به حج مربوط و متصل است اما عمره مفرده که انجام شد، می توان هر جا رفت، همانا حضرت حسین علیه السلام در ذیحجه، عمره مفرده به جای آورد سپس روز ترویه در حالی که مردم به منی می رفتند او به عراق رفت، به جای آوردن عمره مفرده در ذیحجه برای کسی که قصد حج نداشته باشد، اشکالی ندارد (4) این روایت، بر آنچه بیان کردیم، صراحت دارد (5) .
خروج قبل از حج
مطلب سؤال برانگیز این است که امام علیه السلام مکه را در روز هشتم ذیحجه ترک و آن روزی است که حجاج برای رفتن به عرفه آماده می شوند، چرا حضرت، حج خود را تمام نکرد؟ و به نظر ما عوامل چندی وجود دارند که آن حضرت را برای خروج از مکه با این سرعت، فراخواندند که آنها عبارتند از:
1- حکومت چنان بر او سخت گرفته بود که آن حضرت مطمئن گردید باب جنگ با وی را خواهد گشود و یا او را در حال انجام مناسک حج، ترور خواهد کرد و بدین ترتیب حرمت حج را خواهد شکست. و اهداف مقدسش را بر باد می دهد که از جمله آنها آزاد کردن امّت به طور کامل از ذلت و بردگی بوده است.
2- اگر حکومت با وی در ایام مناسک حج به جنگ نپردازد، پس از مراسم حج به جنگ می پرداخت آنگاه وی در مکّه یا در حال جنگ خواهد بود و یا کشته می شد، در هر دو حالت، در بیت حرام و ماه حرام، خونریزی پیش می آمد، آن حضرت برای حفظ مقدسات اسلامی، مکه را ترک فرمود.
3- خروج آن حضرت در آن وقت حساس، از مهمترین وسایل تبلیغاتی بر ضد حکومت در آن روزگار بود، زیرا حجاج بیت اللَّه الحرام، خبر خروج امام در آن وقت از مکّه را در حالی که بر ضد حکومت اموی، خشمگین بود، به سرزمینهایشان بردند و اینکه آن حضرت، انقلاب بر ضد یزید را اعلام فرمود و در مکّه، حفاظتی برای بیت حرام باقی نمانده است که به دست امویان مورد هتک حرمت واقع نشود.. اینها بعضی از عوامل هستند که امام را به خارج شدن پیش از انجام حج، واداشته بودند.
پاورقی :
(1) الحدائق الوردیة 114 /1. مفتاح الافکار، ص 148. کشف الغمة 29 /2.
(2) شیخ مفید، الارشاد 67 /2، و شیخ طبرسی آنرا در اعلام الوری، ص 227 ذکر نموده است.
(3) ماههای: شوال، ذیقعده و ذیحجّه را ماههای حج گویند (مترجم).
(4) وسائل الشیعة 247 -246 /10.
(5) مسایل مربوط به حج و عمره، احکام مفصلی دارد که باید به فتاوا و رسالههای فقهای عظام مراجعه کرد (مترجم).
زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش بیست ودوم )
علل هجرت از مکه
اما انگیزه های هجرت امام از مکه و خارج شدنش به سوی عراق با این سرعت ممکن است به این موارد برگردد:
محافظت بر حرم
امام ترسید بیت اللَّه الحرام- که هر کس بدان وارد شود، ایمن می گردد- مورد هتک حرمت واقع شود، زیرا بنی امیه، حرمتی برای آن نمی شناختند و یزید به عمرو بن سعید اشدق دستور داده بود با امام به جنگ پردازد و اگر از این کار عاجز است، او را ترور کند و اشدق با سربازان زیادی به مکه وارد شد و هنگامی که امام، مطلع شد، از آن، خارج گردید (1) و در بیت الحرام پناه نگرفت تا قداست آنرا محافظت نماید.
آن حضرت علیه السلام می فرماید: «اگر یک وجب خارج از آن (یعنی مکه) کشته شوم، برایم دوست داشتنی تر است».
حضرتش علیه السلام به فرزند زبیر می گوید: «اگر فلان جا کشته شوم، برای من دوست داشتنی تر از آن است که حرمت آنجا (یعنی مکه) شکسته شود» (2) ، گذشت ایام روشن ساخت که امویان، این بیت عظیم را مقدس نمی شمارند؛ زیرا به هنگام جنگ با پسر زبیر، با منجنیق آنرا سنگباران نمودند و در آن آتش افروختند، همان گونه که پیش از آن، حرمت مدینه را شکسته بودند...
امام به شدت پرهیز می کرد که مبادا حرمت بیت اللَّه شکسته شود، لذا از آنجا سفر کرد تا خونش در آن ریخته نشود.
خطر ترور
امام از این نگران بود که مبادا در مکه ترور شود و یا اینکه چون طعمه ای آسان به دست امویان بیفتد؛ زیرا یزید مأمورانش را برای ترور آن حضرت فرستاده بود.
«عبداللَّه بن عباس» در نامه اش به یزید می نویسد: «و هرچه را فراموش کنم، این را فراموش نخواهم کرد که تو حسین بن علی را از حرم رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله به حرم خدا طرد نمودی و سپس افراد خود را برای ترور وی فرستادی و او را از حرم خدا به سوی کوفه روانه نمودی که ترسان و احتیاط کنان از آن خارج شد، در حالی که او خواه در گذشته و خواه هم اکنون در سرزمین بطحا عزیزترین فردش بود و در میان اهل حرمین بیش از همه اطاعت می شد، اگر در آنجا جای می گرفت و نبرد در آن را جایز می شمرد» (3) .
نامه مسلم
از دیگر عواملی که امام را به خروج از مکه فراخواند، نامه ی سفیرش «مسلم ابن عقیل» بود که او را برای سفر به عراق تشویق می کرد و در آن آمده بود: همه ی اهل کوفه همراه وی هستند و تعداد بیعت کنندگان با وی بیش از هیجده هزار نفر می باشد....
اینها بعضی از عواملی هستند که امام را به خروج به سوی عراق، واداشتند و از سست ترین اقوال، این قول است که حرکت امام از مکه، به وجود فرزند زبیر در آن مربوط است؛ زیرا پسر زبیر، اهمیتی نداشت تا امام به خاطر وی از مکه خارج شود، تنها عواملی که به آنها اشاره نمودیم، مطرح بوده اند، چون مکه بعد از آنکه در معرض حمله لشکریان اموی قرار گرفت، به صورتی درآمده بود که دیگر برای مرکزیت حرکتهای سیاسی مناسب نبود.
پاورقی :
(1) مرآة الزمان، ص 67 از کتابهای کپی شدهی کتابخانهی امام امیرالمؤمنین علیهالسلام.
(2) ابنعساکر تاریخ 203 /14.
(3) یعقوبی، تاریخ 249 /2.
زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش بیست وسوم )
سفر از مکه به سوی عراق
پیش از آنکه امام از مکه حرکت کند، به سوی مسجدالحرام رفت و با طواف و نماز،به آن ادای احترام کرد و این آخرین وداع آن حضرت بود. امام، فریضه ی نماز ظهر را در مسجد به جای آورد و سپس مسجد را وداع گفت و خارج شد (1) امام کعبه را وداع گفت، در حالی که روح آنرا در بدن داشت و مشعل آنرا با دو دست خویش، حمل می کرد در حالی که فرشتگان همراهیش می کردند و تبریک می گفتند و بر گردش طواف می کردند، گویی که بر او بیمناک بودند زیرا وی باقیمانده ی میراث آسمان بر زمین بود (2) .
امام، از مکه حرکت کرد در حالی که از نوه ی ابوسفیان بیمناک بود، همان گونه که جدّش حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله از ترس مشرکان به رهبری ابوسفیان، از مکه خارج شده بود. همراه امام، هشتاد و دو مرد از اهل بیت و خاصان و غلامانش بودند (3) همچنانکه بانوان از مخدرات رسالت و زنان بزرگوار خاندان نبوّت را همراه خویش برد. امام در حالی خارج شد که آزادی کامل امّت اسلامی را با خود داشت و می خواست در سرزمین امّت اسلام، حکومت قرآن و عدالت آسمان را برقرار سازد و مکر تجاوزکاران را از آن دور نماید.
خروج آن حضرت- بنا به آنچه مورخان می گویند- در روز هشتم ذیحجه، سال شصت هجری بوده است (4) ، در حالی که اندوه بر مردم مکه سایه افکنده بود، کسی نماند که از خروج وی غمگین نشده باشد... (5) .
کاروان از مکه جدا شد، امام در هیچ منزلی فرود نمی آمد مگر اینکه با اهل بیتش از کشته شدن یحیی بن زکریا سخن می گفت (6) و بدین ترتیب، کشته شدن خود را آنگونه که بر حضرت یحیی گذشت، خبر می داد.
تعقیب امام حسین از سوی حکومت
امام، مسافت زیادی از مکّه دور نشده بود که دسته ای از مأموران به فرماندهی «یحیی بن سعید» آن حضرت را تعقیب نمودند تا او را از سفر به عراق باز دارند که میان آنان برخوردهایی صورت گرفت و مأموران از مقاومت، عاجز ماندند (7) این اقدام به نظر صوری بوده است؛ زیرا امام در روز روشن بدون هیچگونه مقاومت قابل ذکری، خارج گردید... و هدف از اعزام این دسته ی نظامی، دور کردن امام از مکّه و محاصره ی وی در صحرا بود تا نابود کردن وی به آسانی صورت گیرد.
این مطلب را «دکتر عبدالمنعم ماجد» مورد تأکید قرار می دهد و می گوید:
«برای ما آشکار می شود که عامل یزید در حجاز، برای ممانعت از خارج شدن حسین از مکّه به سوی کوفه، اقدامی جدی به عمل نیاورد چون بسیاری از شیعیان آن حضرت در استخدام وی بودند، بلکه شاید وی به این فکر افتاد که نابود ساختن حضرت در صحرا به دور از یارانش آسان باشد، به طوری که بنی هاشم، بعداً یزید را متهم ساختند به اینکه وی افرادی را نزد حضرت فرستاده بود تا خارج شود» (8) .
تماس دمشق با کوفه
دمشق با کوفه، در تماس دایم بود، همچنانکه از همه ی تحرکات امام اطلاع داشت و از ناکام ماندن توطئه ای که برای ترور امام در مکه ترتیب داده بودند و اینکه حرکت امام علیه السلام به طرف عراق تا رهبری انقلاب را که امورش را به سفیر خود مسلم بن عقیل واگذار کرده بود، شخصاً بر عهده گیرد، پریشان گشته بود.
یزید، چندین نامه به حاکم طاغوتی کوفه ابن زیاد نوشت که برای وی برنامه ریزیهای هولناکی تعیین می کرد تا آنها را در پیش گیرد و به وی دستور داد تا در برابر حوادثی که بر سر راهش پیش می آیند، احتیاط و دوراندیشی لازم را داشته باشد که از میان آنها این نامه ها بوده است:
1- یزید، این نامه را پس از اینکه امام از مکه خارج شد به ابن زیاد نوشت که در آن آمده است: «اما بعد، حسین بن علی را داشته باش که از دست نرود تا پیش از آنکه به عراق برسد، به سوی وی بشتاب».
مفاد این نامه، حکومت کوفه را ملزم می سازد که فوراً در صحرا به جنگ با حضرت حسین علیه السلام اقدام کند پیش از آنکه به عراق برسد و در این مورد درنگ روا ندارد.
2- در نامه آمده است: «اما بعد: به من خبر رسیده که حسین به سوی کوفه حرکت کرده است، روزگار تو از میان روزگاران و شهر تو از میان شهرها، به او مبتلا گشته است و تو از میان عاملان، گرفتار او شده ای و در آن وقت است که تو یا آزاد می شوی و یا برده ای می گردی همچنان که برده ای آزاد می گردد» (9) .
این نامه، دارای پیامی از قساوت و شدت است، زیرا در آن، یزید عامل خود ابن زیاد را اخطار می نماید که اگر در مأموریتش تقصیر روا دارد از عهده ی جنگ با حضرت حسین بر نیاید، او را از پیوندش با بنی امیه، جدا سازد و به جدش، «عبید رومی» باز می گرداند تا برده ای بشود همچون دیگر بردگان که فروخته می شود و آزاد می گردد... ابن زیاد، به محض رسیدن این نامه، حکومت نظامی اعلام کرد و همه ی مرزهای عراق را بست و میان واقصه تا شام و بصره را گرفت و نگذاشت کسی به صحرای عراق وارد و یا از آن خارج گردد (10) نیز دسته هایی از سپاه را تشکیل داد که در سرتاسر عراق حرکت کنند و امام حسین علیه السلام را جستجو نمایند، از میان آنان دسته ای نظامی بود که حدود یک هزار سوار به فرماندهی «حر بن یزید ریاحی» را در برداشت که امام را به فرود آمدن در کربلا مجبور ساختند و او را از حرکت به سوی شهری دیگر، مانع شدند.
3- یزید، به ابن زیاد دستور داد تا به زعما و بزرگان و دیگران، بخششهای فراوان بدهد تا دوستیشان را به دست آورد، متن نامه اش چنین است: «اما بعد: به اهل کوفه و افراد موافق و مطیع هستند، یکصد بیشتر بخشش پرداخت کن» (11) .
ابن زیاد اموال زیادی به اعیان و بزرگان داد و آنانرا به جنگ با فرزند رسول خدا کشاند.
موضعگیری امویان
موضعگیری امویان در قبال تحرک امام و سفر آن حضرت از حجاز به سوی عراق، مضطرب بوده است؛ زیرا گروهی از آنان عافیت طلب بودند و از عاقبت کارها می ترسیدند و بیم داشتند که مبادا ابن زیاد به امام آسیبی برساند و این کار، سبب زوال سلطتنشان گردد و گروهی بر سلطنت اموی بیمناک بودند و از اینکه سلطتشان از دست برود، حذر می کردند و معتقد بودند که باید با امام به شدت برخورد کنند و با او مقابله نمایند تا حکومت و قدرتشان سالم بماند. نماینده ی گروه اول، «ولید بن عتبه» بود و گروه دوّم را «عمرو بن سعید اشدق» رهبری می کرد، هر کدام از آنان نامه ای به ابن زیاد نوشتند که نمایانگر نظریه ی آنان بوده است:
نامه ی ولید بن عتبه
در میان بنی امیه کسی همچون «ولید بن عتبه»، از نظر اصالت نظر و عمق اندیشه وجود نداشت؛ او هنگام اطلاع یافتن از حرکت امام از حجاز و حرکت به سوی کوفه،پریشان گشت، زیرا وی از غرور یزید و ستمگری ابن زیاد آگاه بود، لذا نامه ای به ابن زیاد نوشت و او را از اینکه آسیبی به امام برساند، بر حذر داشت؛ چون این کار زیان بزرگی به بنی امیه می رساند. متن نامه وی چنین است:
«از ولید بن عتبة بن عبیداللَّه بن زیاد، اما بعد: حسین بن علی به سوی عراق حرکت کرده است، او فرزند فاطمه است و فاطمه دختر رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله پس ای ابن زیاد! حذر کن از اینکه فرستاده ای به سوی وی بفرستی و ناخواسته از سوی خاص و عام برخودت راه (سرزنش) بگشایی، والسلام...».
ابن زیاد،اعتنایی به وی نکرد،بلکه به گمراهی وستمش ادامه دادو به اجرای فرمانی که حکومت دمشق به وی داده بود، پرداخت (12) .
نامه ی اشدق
«عمرو بن سعید اشدق»، نامه ای به ابن زیاد نوشت که در آن، وی را دستور می داد شدیدترین اقدامات را بر ضد امام به کار گیرد. در آن نامه آمده است: «اما بعد: حسین به سوی تو حرکت کرده است و در چنین حالتیست که تو یا آزاد می گردی و یا اینکه برده ای می شوی که چون بردگان با تو رفتار خواهد شد» (13) .
مصادره ی اموال یزید
امام، هنوز مسافت زیادی از مکّه نگذشته بود که در «تنعیم» (14) کاروانی بر او گذشت. این کاروان، حامل جامه هایی سرخ رنگ و لباسهای فراوانی بود که والی یمن «بجیر بن یسار» آنها را برای یزید ستمگر فرستاده بود، امام، دستور داد تا آنها را مصادره کنند و به شترداران فرمود، هر کدام از شما دوست داشته باشد که با ما به عراق برود، کرایه اش را کامل می دهیم و به خوبی با وی همراهی خواهیم کرد و هر کس بخواهد برگردد، کرایه مقدار راهی را که پیموده است به وی خواهیم داد. بعضی از آنان پس از دریافت کرایه، از آن حضرت جدا شدند و آنان که دوست داشتند، همراه آن حضرت رفتند (15) .
امام، این اموال را، از اینکه برای سفره های شراب و کمک به ظلم و بدرفتاری با مردم، مصرف شوند نجات داد، پیش از آن نیز امام، همین اقدام را در زمان معاویه انجام داده بود که مرحوم «آیت اللَّه سید مهدی آل بحرالعلوم» به عدم صحت این خبر، معتقد است؛ زیرا مقام امام بالاتر و بلندتر از آن است که به چنین کارهایی دست بزند (16) ، ولی اعتقاد ما بر آن است که این عمل، به طور کلی مانعی ندارد؛ زیرا امام، حکومت موجود زمان معاویه و یزید را غیر شرعی می دانست و می دید که اموال مسلمین در راه فساد اخلاق و گسترش تبهکاری و بی بند و باری مصرف می شود و ضروری بود که آنها را نجات دهد تا بر فقرا و نیازمندان مصرف شود، در این راه چه مانع شرعی یا اجتماعی وجود دارد؟
همراه با فرزدق
هنگامی که موکب امام به جایی به نام «صفاح» رسید (17) ، شاعر بزرگ «فرزدق همام بن غالب»، با امام روبه رو شد و بر آن حضرت سلام کرده، او را درود گفت و به آن حضرت عرض کرد: پدر و مادرم فدای تو باد ای فرزند رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله چه چیزی تو را از حج شتابزده ساخت؟
- «اگر عجله نمی کردم، گرفتار می شدم» (18) .
آنگاه امام از وی پرسید: ای ابافراس! از کجا می آیی؟ (19) .
- از کوفه.
- «خبر مردم را بریم بیان کن».
- به فرد آگاهی دست یافتی. دلهای مردم با شماست و شمشیرهایشان همراه بنی امیه است و قضا از آسمان نازل می شود و خداوند هرچه خواهد می کند... و پروردگار ما را در هر روز، امری باشد (20) .
امام، سخن فرزدق را درست دانست و به او فرمود: «راست گفتی، امر برای خداوند است چه قبل و چه بعد، خداوند آنچه را خواهد می کند و پروردگار ما را در هر روز، امری باشد. اگر قضای الهی بر آنچه دوست داریم نازل شود، خداوند را بر نعمتهایش سپاس می گوییم و از او برای ادای شکر، یاری می جوییم و اگر قضای الهی میان خواسته مان فاصله بیندازد، پس کسی که قصدش حق است و کردارش بر اساس تقوا، نباید تجاوز کند...» (21) .
آنگاه امام این شعر را سرود:
لئن کانت الدنیا تعد نفیسة فدار ثواب اللَّه أعلی و انبل
و ان کانت الابدان للموت انشئت فقتل امری ء بالسیف فی اللَّه افضل
و ان کانت الارزاق شیئاً مقدّراً فقلة سعی المرء فی الرزق اجمل
و ان کانت الاموال للترک جمعها فما بال متروک به المرء یبخل (22) .
«اگر دنیا چیزی با ارزش شمرده شود، سرای پاداش خداوند، عالیتر و والاتر است».
«اگر بدنها برای مرگ آفریده شده اند پس کشته شدن انسان با شمشیر در راه خدا برتر است».
«اگر روزیها چیزی مقدّر باشند، پس تلاش کمتر انسان برای روزی، زیباتر است».
«اگر داراییها را برای ترک کردن جمع می کنند، پس چرا انسان به چیزی که ترک شدنی است، بخل می ورزد؟».
«فرزدق»، بعضی از مسائل شرعی را از آن حضرت پرسید و امام به وی پاسخ داد. پس از آن، فرزدق بر امام سلام کرد و از آن حضرت دور شد...
این دیدار، تصویری از سستی و خواری مردم و انگیزه نداشتن آنان برای یاری حق را به ما نشان می دهد؛ زیرا فرزدق که دارای بینشی اجتماعی و فرهنگی بود، با وجود اینکه می دانست امام کشته خواهد شد، به یاری آن حضرت نشتافت و به کاروان آن حضرت نپیوست تا از او دفاع کند، پس اگر حال فرزدق چنین باشد، حال عامه ی مردم و نادانان آنها چگونه خواهد بود؟
به هر حال، امام حرکت خود را با عزم و پایداری ادامه داد و گفتار فرزدق در مورد سستی مردم نسبت به آن حضرت و همراهیشان با بنی امیه، آن حضرت را از تصمیمش باز نداشت، اگر امام، خواستار سلطنت بود، گفتار فرزدق، او را از حرکت به سوی عراق باز می داشت.
پاورقی :
(1) جواهر المطالب فی مناقب الامام علی بن ابیطالب، از کتابهای کپی شدهی کتابخانهی امام امیرالمؤمنین علیهالسلام.
(2) عبداللَّه علائلی، امام حسین علیهالسلام، ص 557.
(3) بستانی، دائرةالمعارف 48 /7. وسیلة المآل فی عد مناقب الآل، ص 188. در تاریخ ابنعساکر 212 /14 آمده است که: به سوی عراق خارج شد همراه با اهلبیت خود و شصت نفر از پیر مردان اهل کوفه. و در تاریخ اسلام از ذهبی ج 5، ص 9 آمده است: از مکه حرکت کرد و نوزده نفر از مردان خاندان عبدالمطلب و زنان و کودکان، به همراه وی شتافتند.
(4) مقریزی، خطط 286 /2 بستانی، دائرةالمعارف 48 /7.
(5) صواعق المحرقه، ص 196. الصراط السوی فی مناقب آلالنبی، ص 186.
(6) نظم در السمطین، ص 215.
(7) ابناثیر، تاریخ 39 /4. البدایة والنهایة 166 /8. و در سمط النجوم 57/3 و در جواهر المطالب فی مناقب الامام علی بن ابیطالب، 264 /2 آمده است: عمرو بن سعید هنگامی که از خروج حسین از مکه مطلع شد به مأمورانش گفت: هر شتری را که میان آسمان و زمین باشد، سوار شوید و او را تعقیب کنید و مردم از گفتار وی تعجب کردند. آنها در پی او رفتند ولی به وی نرسیدند.
(8) تاریخ سیاسی دولت عرب 72 /2 علیهالسلام- 73.
(9) ابنعساکر، تاریخ 214 /14. ذهبی، تاریخ اسلام 10 /5. طبرانی، معجم الکبیر ج 123 /3. کفایة الطالب ص 432، جواهر المطالب 271 /2 فی مناقب الامام علی بن ابیطالب در متن عربی کتاب آمده: کما یعتق العبد، اما در متن تاریخ ابنعساکر آمده «کما یعتبد العبید» که ظاهراً همین صحیح است، بنابراین ترجمه این چنین میشود: همانطور که عبید به بندگی درآمد (مترجم).
(10) انسابالاشراف 371 /3.
(11) انسابالاشراف 371 /3.
(12) الفتوح 122 -121 /5.
(13) ابنعساکر، تاریخ 212 /14.
(14) «تنعیم»جایی است در مکه، خارج از حرم که میان مکه و سرف، به فاصله دو فرسخ از مکه واقع است و گفتهاند که چهار فرسخ فاصله دارد و به این جهت تنعیم نامیده شده که در سمت راست آن کوهی به نام نعیم و در سمت چپ آن کوهی دیگر به نام ناعم است (معجم البلدن 49 /2).
(15) طبری، تاریخ 386 -385/5. البدایة والنهایة 166 /8.
(16) بحرالعلوم رجال 48 /4.
(17) «صفاح» محلی است میان حنین و انصابالحرم، سمت چپ کسی که از مشاش به مکه وارد شود.. فرزدق دیدار خود با امام در آن محل را چنین به نظم آورده:لقیت الحسین بارض الصفاح علیه الیلامق والدرق
«با حضرت حسین در صفاح، روبهرو شدم در حالی که قباها و سپرها بر آن حضرت بود». این مطلب در معجمالبلدان 412 /3 آمده است و در تذکرة الحفاظ ذهبی است که ملاقات امام با فرزدق در «ذات عرق» بوده و در مقتل خوارزمی 223 /1 ملاقات در «الشقوق» و در اللهوف، ص 134 در «زباله» ذکر شده است و صحیح آن است که در صفاح بوده که فرزدق آن را به نظم آورده است.
(18) البدایة والنهایة 167 /8.
(19) «فراس»، به کسر فاء و تخفیف را.
(20) وسیلة المآل، ص 188.
(21) البدایة والنهایة 166 /8. طبری، تاریخ 386 /5. ابناثیر، تاریخ 40 /4. الصواعق المحرقة، ص 196.
(22) الفتوح لإبن الأعثم 126 -125 /5.
زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش بیست وچهارم )
نامه ی امام به مردم کوفه در حاجر
هنگامی که امام حسین به «حاجر» در منطقه ی «ذی الرمه»- یکی از منازل حج از راه بادیه- رسید نامه ای به شیعیانش از اهل کوفه نوشت تا آنها را از حرکتش به سوی آنان با خبر سازد. در آن نامه، بعد از نام خدا آمده بود:
«از حسین بن علی به برادرانش از مؤمنین و مسلمین، سلام بر شما! من به همراه شما خدایی را که جز او معبودی نیست سپاس می گویم، اما بعد: نامه ی مسلم بن عقیل به من رسید و مرا از حسن نظر و فراهم آمدن اکثریت شما برای نصرت ما و گرفتن حقمان آگاه کرد، پس از خداوند مسئلت می نماییم که ما را به نیکوکاری موفق نماید و به شما به خاطر آن، بزرگترین پاداش را منظور فرماید. من روز سه شنبه، هشتم ذیحجه، روز ترویه، از مکه به سوی شما حرکت کرده ام، پس هرگاه فرستاده ام بر شما وارد شد، کارتان را پنهان بدارید و کوشش کنید که من ان شاءاللَّه همین روزها بر شما وارد می شوم، والسلام علیکم و رحمةاللَّه و برکاته» (1) .
امام، نامه را به قهرمان بی همتا «قیس بن مسهر صیداوی» سپرد، او به سرعت راه را پیمود و بدون توجه به هیچ چیز، حرکت کرد تا اینکه به «قادسیه» رسید به جایی که گروهی از مأموران در آنجا برای بازرسی دقیق کسی که به عراق وارد و یا از آن خارج می گردید، قرار داده شده بودند، مأموران او را دستگیر نمودند قیس به سرعت نامه را پاره کرد تا مأموران از مفاد آن مطلع نشوند، آنگاه او را تحت الحفظ، همراه با پاره های نامه، نزد ابن زیاد ستمگر فرستادند. هنگامی که نزد وی قرار گرفت، ابن زیاد به او گفت:
- تو کیستی؟
- مردی از شیعیان امیرالمؤمنین، حسین بن علی علیه السلام هستم.
- چرا نامه ای را که همراه داشتی، پاره نمودی؟
- از ترس اینکه از مفادش مطلع شوی.
- نامه از کیست و برای کیست؟
- از حسین است، برای جمعی از اهل کوفه که نامهایشان را نمی دانم.
- آن ستمگر به خشم آمد و از حالت عادی خارج شده بر او فریاد کشید: به خدا! هرگز از نزد من دور نمی شوی مگر اینکه افرادی را که این نامه به آنها نوشته شده است به من معرفی کنی و یا اینکه بالای منبر بروی و حسین و پدر و برادرش را ناسزاگویی تا دست من نجات یابی و یا اینکه تو را قطعه قطعه خواهم ساخت.
قیس به وی گفت: «این عده را من نمی شناسم، اما لعن نمودن را انجام می دهم».
ابن زیاد گمان کرد که وی از نوع فرومایگان اهل کوفه است که مادیات، آنها را می فریبد و مرگ، آنانرا می هراساند و نمی دانست که وی از آزادگان بی همتایی است که تاریخ امتها و ملتها را می سازند و کلمه ی حق و عدل در زمین، به آنان بلندی می یابد...
ابن مرجانه دستور داد مردم را در مسجد اعظم جمع کنند تا به گمان خویش از لعن کردن اهل بیت به وسیله ی قیس، نمونه هایی از پیمان شکنی را به آنان نشان دهد تا آنها را بر آن وادار کند و آنرا بخشی از اخلاق و سرشت آنان قرار دهد.
آن قهرمان بزرگ در حالی که مرگ را استهزا می نمود و زندگی را به تمسخر گرفته بود، از جای برخاست تا با امانت و اخلاص، رسالت خداوند را ادا نماید. پس بالای منبر رفت و خدای را سپاس گفت و ستایش نمود و بر پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله درود فرستاد و علی و فرزندانش را رحمت فراوان فرستاد (2) و سپس عبیداللَّه و پدرش و ستمکاران بنی امیه همگی را لعنت کرد و صدای کوبنده ش را- که صدای حق و اسلام بود- بلند کرد و گفت:
«ای مردم!.. حسین بن علی، بهترین خلق خدا، فرزند فاطمه، دختر رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله است، من فرستاده ی وی به سوی شما هستم، من در حاجر از او جدا شدم، پس او را اجابت نمایید...» (3) .
مزدوران ابن زیاد، به سوی وی شتافتند و او را از کار قیس، آگاه کردند، وی خشمگین شد و دستور داد تا او را بالای قصر ببرند و از آنجا، در حالی که زنده است وی را به پایین بیندازند.
مأموران او را گرفتند و از بالای کاخ بر زمین افکندند، اعضای وی از هم دریده شد و استخوانهایش درهم شکسته گردید و به مرگ قهرمانان، در راه ایمان و عقیده اش، درگذشت.
هنگامی که خبر کشته شدنش به حضرت حسین رسید، به شدت غمگین گشت و به گریه افتاد و فرمود: «خداوندا! برای ما و شیعیانمان نزدخودت،جایگاهی ارزنده قرار ده وماوآنان را در جایگاه رحمتت و در کنارهم فراهم آور که تو بر هر چیزی توانا هستی» (4) .
پاورقی
(1) البدایة والنهایة 168 /8 و در فتوح 145 -143 /5 نامهی حضرت به صورت دیگری مفصّل آمده است. انسابالأشراف 378 /3.
(2) الفتوح 147 -146 /5.
(3) ابناثیر، تاریخ 41 /4.
(4) الفتوح 147 /5.
زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش بیست وپنجم)
در صحرای کربلا - رویارویی با حر
موکب امام به «شراف» رسید، در آنجا چشمه ی آبی وجود داشت، امام به جوانانش دستور داد تا آب بگیرند و فراوان هم بگیرند، آنان چنین کردند و سپس قافله به راه افتاد و صحرا را در می نوردید که ناگهان یکی از یاران امام تکبیر گفت.امام از این کار در شگفت شد و به او فرمود: «برای چه چیزی تکبیر گفتی؟».
- نخلها را دیدم.
مردی از یاران امام که راه را قبلاً رفته و با آن آشنا شده بود، به وی گفت: «در اینجا نخلی وجود ندارد، آنچه می بینی نیزه ها و گوشهای اسبان هستند».
امام قدری تأمل نمود و فرمود: «من نیز آنرا می بینم» امام دانست آنها پیشقراولان سپاه دشمن هستند که برای جنگ با وی آمده اند، پس به یارانش فرمود:«آیا پناهگاهی نداریم که به آن پناه بریم و آنرا پشت سر خود قرار دهیم و تنها از یک طرف با دشمن روبه رو گردیم؟».
یکی از یارانش که وضعیّت راه را می دانست، به آن حضرت گفت: «آری، این ذوحسم (1) در کنار تو است، اگر به طرف آن در سمت چپ بروی و زودتر به آن برسی، آنگونه است که می خواهی».
کاروان امام به طرف آن حرکت کرد، ولی هنوز مقدار زیادی دور نشده بود که سپاه فراوانی به فرماندهی حرّ بن یزید ریاحی به آنها رسید، ابن زیاد به وی فرمان داده بود تا در صحرای جزیره، حرکت کند و امام را جستجو نماید و او را دستگیر کند، تعداد سوارانش، حدود یک هزار سوار بودند. آنها هنگام ظهر در برابر امام ایستادند در حالی که هوا به شدت گرم بود. امام آنها را دید که از شدّت تشنگی در حال تلف شدن هستند، دلش به حال آنان سوخت و از اینکه آنان برای کشتن وی و ریختن خونش آمده بودند، چشم پوشید و به یارانش دستور داد تا آنها را آب بدهند حتی به اسبانشان نیز آب بدهند. یاران امام به آن لشکر آب دادند و سپس به طرف اسبانشان رفتند و ظرفها و طشتها را پر از آب کردند و هرگاه سه یا چهار یا پنج بار آب می دادند، اسب را کنار می زدند و دیگری را آب می دادند تا اینکه همه ی اسبان را آب نوشاندند (2) .
امام در سفرش، آمادگی کامل داشت، زیرا تنها ظرفها برای آب دادن به هزار سوار همراه با اسبانشان کفایت می کرد و این علاوه بر سایر اثاثیه و متاعهای دیگر بود.
به هر حال، امام کرامت فرمود و آن سپاه را که برای جنگ با وی آمده بودند، نجات داد. مورخان می گویند: «علی بن طعان محاربی» در میان آن لشکر بود که از کرامت طبع و اخلاق عظیم امام، سخن به میان آورده می گوید: من از جمله کسانی بودم که تشنگی به آنان زیان رسانده بود، حضرت حسین علیه السلام به من دستور داد تا راویه حامل آب را بخوابانم ولی من سخن حضرت را نفهمیدم؛ زیرا «راویه»در زبان اهل حجاز به معنای «شتر» بود و هنگامی که دانست من سخن وی را نفهمیده ام، به من فرمود: «شتر را بخوابان»، من آنرا خواباندم و وقتی که خواستم آب بنوشم، آب از مشک جریان یافت، پس به من فرمود، مشک را بگیر، من ندانستم که چه کنم، پس سرور آزادگان، خود برخاست و مشک را گرفت تا من و اسبم هر دو سیراب شدیم.
این طبع بلند و عظمت نفس، آن سپاه را تکان نداد و هیچکدام از آنان از این اخلاق والا متأثر نشد، مگر حرّ که ضمیر بیدار و حسّاسش، از این نیکی و احسان، اثر گرفته به ندای ضمیرش از جای جست و به امام پیوست و در خدمتش شهید شد.
سخنرانی امام
امام، از واحدهای آن لشکر، استقبال نمود و برای آنان سخنانی شیوا ایراد فرمود و ضمن آن سخنان برایشان توضیح داد که آن حضرت برای جنگ نیامده، بلکه فرستادگان و نامه هایشان به وی رسید و او را به آمدن به سوی آنان تشویق نموده و او به آنان پاسخ مثبت داده است. آن حضرت پس از حمد و ستایش خداوند فرمود:
«ای مردم! نزد خدای عزیز و جلیل و شما عذر می گزارم... که من به سوی شما نیامدم مگر وقتی که نامه هایتان به سوی من آمد و فرستادگانتان آنها را برایم آوردند که به سوی ما بیا، ما را امامی نیست، شاید خداوند به وسیله ی تو ما را بر هدایت فراهم آورد. اگر بر آن پایبند هستید، من اینک نزد شما آمده ام، پس به من عهد و پیمانی بدهید تا مطمئن گردم و اگر آمدن مرا دوست ندارید، از نزد شما به جایی که از آنجا آمده ام، برمی گردم»
آنان از جواب بازماندند؛ زیرا بسیاری از آنان با آن حضرت برای آمدن به سویشان مکاتبه نموده، توسط سفیرش مسلم بن عقیل، با وی بیعت کرده بودند... وقت نماز فرارسید، آن حضرت به مؤذن خود، «حجاج بن مسروق» دستور داد تا برای نماز ظهر، اذان و اقامه بگوید. پس از اینکه وی این کار را انجام داد، امام به حرّ فرمود: «آیا می خواهی با یارانت نماز بخوانی؟».
- بله، با شما نماز را به جای می آوریم.
آنان به امام اقتدا نموده و نماز ظهر را به جای آوردند، پس از پایان نماز به چادرهایشان رفتند و وقتی که هنگام نماز عصر فرارسید، حرّ به همراه افرادش آمدند و نماز عصر را به امام اقتدا کردند.
خطبه ی امام
پس از آنکه امام نماز عصر را به پایان رساند، با عزمی محکم در میان آن لشکر،خطابه ای شایان ایراد فرمود و پس از حمد و ثنای خداوند، گفت:
«ای مردم! شما اگر از خداوند پروا کنید و حق را برای اهل آن بشناسید، این کار، خداوند را بیشتر راضی می سازد، ما اهل بیت، به سرپرستی این کار، شایسته تر هستیم از این کسانی که مدعی چیزی هستند که از آن ایشان نیست، آنان که با ستم و تجاوز در میان شما حکومت می کنند. اگر شما ما را نمی پسندید و حق مرا نمی دانید و نظرتان اینک غیر از آن چیزی است که در نامه هایتان برای من آمده، از نزد شما بر می گردم».
امام، با این خطابه آنان را به طاعت خداوند و پیروی از داعیان حق و ائمه ی هدایت؛ اهل بیت: فراخواند؛ زیرا آنها به این کار از بنی امیه که ظلم و ستم را در میان آنان گسترش داده بودند، شایسته تر بودند. همچنین به آنها عرضه
داشت که اگر نظرشان تغییر کرده و بیعت خود را شکسته اند، از نزد آنان برگردد.
حرّ که چیزی در مورد نامه ها نمی دانست و ظاهراً در آن اوقات از حرکتهای سیاسی در کوفه دور بوده، روی به آن حضرت کرد و گفت: «این نامه هایی که از آنها سخن می گویید، چیستند؟».
امام، «عقبة بن سمعان» را دستور داد تا نامه ها را حاضر کند. وی، دو خورجین پر از نامه بیرون آورد و آنها را روبه روی حر برزمین ریخت. حر، در شگفت شد و در آنها تأملی کرد و گفت: «ما از جمله ی این افراد که به تو نامه نوشته اند، نیستیم».
مشاجره میان حضرت حسین و حر
میان امام و حرّ، مشاجره ی سختی روی داد؛ زیرا حرّ به امام گفت: دستور دارم که هرگاه تو را ببینم از تو جدا نشوم تا اینکه تو را به کوفه، نزد ابن زیاد ببرم!!
این کلمات، سخت بر امام گران آمد و در برابر حرّ به پاخاست و بر او بانگ زد: «مرگ، از این به تو، نزدیکتر است».
سرور آزادگان، از بیعت با یزید امتناع فرمود، پس چطور که با فرزند مرجانه، آن ناپاک و ناپاک زاده، بیعت کند؟ و چگونه نزد وی اسیر برده شود. در این صورت، مرگ برای حر، از رسیدن به این خواسته ی دون، نزدیکتر بود..
امام حسین علیه السلام به یارانش دستور داد تا بر مرکبهای خود سوار شوند و چون بر پشت مرکبها قرار گرفتند، به آنان فرمان داد به سوی مدینه حرکت کنند، ولی حر، مانع آنها شد، امام حسین روی به او کرد و بر او فریاد کشید:
«مادرت به عزایت بنشیند! از ما چه می خواهی؟».
حرّ، سر به زیر افکند و به فکر فرورفت و سپس سربرداشت و مؤدبانه خطاب به امام گفت: «به خدا! اگر از عرب، شخصی غیر از تو چنین حرفی به من بزند، از یادکردن مادرش به عزا، خودداری نمی کردم، هر که خواهد باشد، ولی به خدا! من راهی برای یاد کردن مادرت ندارم، جز به بهترین صورتی که بر آن توانا باشم...».
خشم امام فرونشست و به او فرمود: «از ما چه می خواهی؟».
- می خواهم که تو را نزد ابن زیاد ببرم.
امام بر او فریاد کشید: «به خدا! به دنبال تو نخواهم آمد».
- در آن صورت به خدا قسم! تو را رها نخواهم کرد.
نزدیک بود که وضعیّت به روشن شدن آتش جنگ بینجامد ولی حرّ، با آرامش به امام گفت: «من برای جنگ با شما دستوری ندارم ولی دستور داده شده ام که از تو جدا نشوم تا اینکه تو را به کوفه برسانم. پس اگر نمی پذیری، راهی را در پیش گیر که تو را به کوفه وارد نکند و به مدینه بازنگرداند تا اینکه من به ابن زیاد نامه بنویسم و تو نیز به یزید یا ابن زیاد نامه بنویسی، شاید خداوند وضعی را پیش بیاورد که سلامت و عافیت- به جای برخورد کردن با شما- روزی من باشد».
آنان بر این امر، توافق نمودند و امام سمت چپ راه «عذیب و قادسیه» را در پیش گرفت، کاروانش، صحرا را در می نوردید و حر، به دقت به دنبال او بود و به شدت از وی مراقبت می کرد (3) .
خطبه ی امام
هنگامی که کاروان امام به «بیضه» رسید، آن حضرت علیه السلام خطبه ای برای حرّ و همراهانش ایراد کرد و انگیزه های خود را در قیام بر ضد یزید بیان نمود و آن قوم را به یاری خویش فراخواند و پس از حمد و ستایش خداوند، فرمود:
«ای مردم! رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمود: هر کس سلطان ستمکاری را ببیند که حرام خدا را حلال کرده و پیمان خدا را شکسته و مخالف سنت رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله گشته و با بندگان خدا به گناه و تعدی عمل نموده ولی به عمل یا به سخن، بر ضد وی اقدامی ننماید، بر خداوند حق خواهد بود که او را به جایگاهش وارد نماید.
همانا این قوم، طاعت شیطان را گرفته و طاعت خداوند رحمان را ترک نمودند، فساد را آشکار کرده احکام خدا را تعطیل ساختند، دارایی عمومی را به خود اختصاص داده حرام خدا را حلال دانسته و حلال او را حرام کرده اند، من از آنکه (دین خدا را) تغییر داده است شایسته تر هستم. نامه های شما به من رسید و نمایندگان شما با بیعتشان نزدم آمدند مبنی بر اینکه شما مرا تسلیم دشمن نمی کنید و رهایم نمی نمایید، پس اگر بر بیعت خود پایدارید، به نیکی و صلاح خود می رسید، من حسین فرزند علی و فاطمه دخت رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله هستیم، جانم با جانهای شما و خانواده ام با خانواده های شماست، من الگوی شما هستم، اما اگر این کار را نکردید و پیمان خود را شکستید و بیعتم را واگذاشتید، سوگند به جانم که این از شما کار ناآشنایی نیست؛ زیرا شما با پدر و برادرم و عموزاده ام مسلم نیز چنین کرده اید، پس فریب خورده آن کسی است که به شما فریفته گردد. شما بهره ی خود را از دست داده و قسمت خود را تباه کرده اید، هر کس پیمان شکند، با خود پیمان شکنی کرده است و خداوند ما را از شما بی نیاز خواهد کرد والسلام».
این سخنرانی درخشان، نکات مهم بسیاری را در برداشت که عبارتند از:
اوّل اینکه: آن حضرت به خاطر پاسخ به وظیفه ی دینی که بر عهده داشت، اقدام به قیام بر ضد حکومت یزید نمود؛ زیرا اسلام، سلطان ستمکار را نمی پذیرد و مبارزه با او را ملزم می سازد و هر کس به جهاد اقدام نکند، در گناه اقدامات وی به ظلم و ستم شریک خواهد بود.
دوّم اینکه: آن حضرت، امویان را محکوم کرد و سیاست آنانرا که بر طاعت شیطان و معصیت خدای رحمان و اظهار فساد و انجام ندادن احکام خدا و به خود اختصاص دادن اموال عمومی و حلال دانستن حرام و حرام شمردن حلال، پایدار است، مورد انتقاد شدید قرار داد.
سوم اینکه: آن حضرت از دیگران بر اقدام جهت تغییر اوضاع موجود آن روزگار شایسته تر است که اعلام خطری برای اسلام بوده؛ زیرا آن حضرت علیه السلام نخستین فرد مسؤول برای قبول این امر مهم بوده است.
چهارم اینکه: حضرتش علیه السلام بر آنها عرضه داشت که هرگاه زمام امور را به دست گیرد، خود را همراه آنها و خانواده اش را با خانواده هایشان قرار خواهد داد بدون اینکه امتیازی برای وی در برابر آنها باشد.
پنجم اینکه: اگر آنان بیعت خود را شکستند و پیمانهایی را که بسته بودند، برهم زنند، از آنها امری عجیب نیست؛ زیرا آنان قبلاً با پدر، برادر و عموزاده اش نیز، پیمان شکنی نموده اند و بدین ترتیب بهره ی خود را از دست داده و خود را از سعادت، محروم ساخته اند.
امام با این خطبه، مسائل را آشکار نمود و روزنه های نور را برای آنها گشود و آنان را به اصلاح فراگیری فراخواند که در سایه ی آن آسوده به سر برند.
هنگامی که حر، خطابه ی حضرت را شنید، روی به آن حضرت آورد و گفت: «من تو را در مورد خودت، به یاد خدا می اندازم؛ زیرا شهادت می دهم که اگر به جنگ اقدام کنی، کشته خواهی شد».
امام روی، او نمود و به وی فرمود: «آیا مرا با مرگ می ترسانی؟ آیا این برای شما مهم است که مرا بکشید؟ نمی دانم چه چیزی به تو بگویم؟ ولی به تو همان را می گویم که آن برادر اوسی به عموزاده اش هنگامی که می خواست به یاری رسول خدا برود، که کجا می روی؛ کشته می شوی؟ گفت:
سامضی و ما بالموت عار علی الفتی ذا ما نوی خیراً و جاهد مسلما
و آسی الرجال الصالحین بنفسه و خالف مثبوراً و فارق مجرما
فان عشت لم اندم و ان مت لم ألم کفی بک ذلاً ان تعیش و ترغما (4) .
«می روم و در مرگ بر جوان مرد ننگی نیست اگر نیستش خیر بوده همچون مسلمانی، جهاد کرده باشد».
«با جان خود مردان نیکوکار را همراهی کند، با لعنت شدگان مخالفت کرده و از جنایتکاران دور گشته باشد».
«اگر زنده بمانم پشیمان نمی شوم و اگر بمیرم سرزنش نمی گردم، ولی برای تو خواری همین بس که زنده بمانی و مجبور باشی».
هنگامی که حرّ این سخن را شنید، از کنار آن حضرت دور شد و دانست که وی بر مرگ مصمّم و بر فداکاری در راه هدفش برای اصلاح فراگیر، عازم است.
پاورقی
(1) «ذوحُسَم»: به ضم حاء و فتح سین، نام کوهی در آن منطقه است.
(2) طبری، تاریخ 401-400 /5. مقریزی، خطط 286 /2.
(3) ابناثیر، کامل 48 -46 /4. طبری، تاریخ 403 -401/5.
(4) ابناثیر، تاریخ 49 /4 و طبری 404 /5.
زندگینامه امام حسین (ع) ( بخش بیست ششم )
پیوستن گروهی از مردم کوفه به امام
وقتی که امام به «عذیب هجانات» رسید، چهار نفر از مردم کوفه که برای یاری اش آمده بودند، به آن حضرت پیوستند، آنان سوار بر شترهای خود؛ یک اسب را که متعلق به «نافع بن هلال» بود، با خود همراه داشتند، از مردم کوفه، کسی جز آنان، برای استقبال از حضرت حسین علیه السلام نیامده بود، آنها عبارتند از:
1- نافع به هلال مرادی.
2- عمرو بن خالد صیداوی.
3- سعد، غلام عمرو بن خالد.
4- مجمع بن عبداللَّه عابدی، از مذحج.
حرّ، می خواست مانع پیوستن آنان به حضرت حسین گردد، ولی امام بر او بانگ زد: «در این صورت از آنها حمایت خواهم کرد به همان گونه که از خودم حمایت می کنم، اینان انصار و یاران من هستند، تو به من قول داده ای که تا رسیدن نامه ی ابن زیاد، متعرض من نشوی».
حرّ، آنانرا رها کرد و آنها به امام پیوستند، آن حضرت ایشان را خوشامد گفت و از آنها در مورد اهل کوفه پرسید، آنان گفتند: «اما اشراف، رشوه شان عظیم گشته و کیسه هایشان انباشته شده تا دوستیشان به دست آید و نظرشان حاصل شود. آنها بر تو دشمنی واحد هستند و به تو نامه ننوشته اند مگر برای اینکه تو را برای خود بازار و محل کسب درآمد قرار دهند... و اما دیگر مردمان، دلهایشان تو را می خواهد و شمشیرهایشان، فردا بر ضد تو کشیده خواهد شد» (1) .
این سخن، نکات بسیار مهمی را مشخص می سازد که عبارتند از:
1- حکومت، وجدانهای بزرگان و اشراف اهل کوفه را با پول، خریده و آنانرا با جاه و نفوذ، فریفته و آنان یک دست، همفکر و متفق شده بودند تا با امام بجنگند، امویان در این سیاست حیله گرانه، مهارت یافته بودند و بزرگان را با همه ی وسایل ممکن به طرف خود می کشیدند، اما مردم عادی را با تازیانه هایی که بر پشت آنان می زدند، در آتش ستم خویش شعله ور می ساختند.
2- اشراف اهل کوفه، با حضرت حسین علیه السلام برای آمدن به سوی آنان، مکاتبه کرده بودند نه برای اینکه به عادلانه بودن هدف آن حضرت و بطلان امویان اعتقادی داشتند، بلکه به این سبب با حضرتش مکاتبه کردند تا برای آنها بازار و محل کسب درآمدی برای دستیابی به اموال بنی امیه باشد، آنها به امویان اعلام می نمودند که اگر اموال فراوانی در اختیار ما قرار ندهید، از یاران حسین خواهیم شد! نامه های آنان به آن حضرت وسیله ای از وسایل کسب درآمد بود.
3- عامه ی مردم، دلهایشان با حضرت حسین علیه السلام بود، اما آنان به دنبال رهبران خود بودند بدون اینکه هیچگونه اراده و اختیاری برای پیروی از آنچه بدان ایمان داشتند، دارا باشند، آنان سربازان حکومت و وسیله ی کوبنده آن بودند.
اینها بعضی از نکات مهم سخنان آن گروه بود که دلالت بر مطالعه ی دقیق آنان نسبت به مسائل جامعه شان دارد.
همراه با طرماح
«طرماح»، در اثنای راه به امام ملحق شد و مدتی همراه آن حضرت بود، امام روی به یارانش کرد و به آنان فرمود: «آیا در میان شما کسی هست که به بی راهه آشنا باشد؟».
«طرماح بن عدی طائی» روی به آن حضرت کرد و گفت: «من راه را می دانم».
- «پیشاپیش ما حرکت کن».
طرماح، پیشاپیش کاروان عترت پاک به راه افتاد در حالی که غمها بر او دست یافته بودند، وی با صدایی اندوهبار در حالی که شعری حماسی می خواند، به حدی (2) پرداخت:.
«ای ناقه ی من از نهیب من پریشان مشو و مرا پیش از طلوع فجر، برسان».(3)
«با بهترین جوانان و بهترین مسافران، خاندان رسول خدا، افتخار آفرینان».
«سروران سفید روی، چهره های چون گل که با نیزه های تیره، ضربه می زنند».
«با شمشیرهای برّان می ستیزند تا برسانی آن کس را که بهترین اصل و نسب را دارد».
«جدّی بزرگوار و سینه ای فراخ دارد که خداوند او را برای بهترین کار، آورده است».
«خداوند او را برای همیشه ی روزگار نگهدارد، ای آنکه سود و زیان، هر دو به دست اوست!».
«سرورم، حسین را پیروزی ده، بر ستمگرانی که از باقیماندگان کفر هستند».
«بر آن دو ملعونی که نسل ابوسفیانند، یزیدی که پیوسته هم پیمان شراب است».
«و عود و چنگ و سازها و ابن زیاد، آن ناپاک فرزند ناپاک».
شترها تحت تأثیر نغمه های این شعر حزن آلود، بر سرعت حرکت خود افزودند، در حالی که چشمان یاران حضرت حسین علیه السلام و اهل بیتش، پر از اشک شده بود. آنها دعای طرماح را برای نصرت و تأیید حضرت حسین، آمین می گفتند.
«دکتر یوسف خلف» این رجز را چنین مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد: «رجز در اینجا- که شاید نخستین شعر کوفی باشد که سخن از حسین علیه السلام در آن آشکار می گردد- به سادگی بر ابراز عقیده، اعتماد دارد و آن چیزی بیش از صورتی از درود بدویها و خوشامدگویی آنان به میهمان عزیزی است که بر آنها وارد شده و آنان برای استقبال از او خارج گشته اند، رجز خوان، ناقه اش را به حرکت سریع وا می دارد تا به جایگاه این میهمان برسد و مداحی مأنوس نزد بادیه نشینان را برایش کاملاً ادا گرداند و آن شایستگیها و فضایلی را که بدوی در مرد می شناسد، بر او می پوشاند؛ زیرا وی نزد او اصلی گرانمایه دارد، او باشکوه و آزاده و گشاده سینه است... که این میهمان، شخصی عادی نیست، بلکه نوه ی رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و برانگیخته عنایت الهی برای آنان است به خاطر کاری که بهترین کارهاست. آنگاه، این درود گویی بدوی را با دعایی فطری و ساده ولی بیان کننده ی آنچه در دل برای او دارد، یعنی محبت صادقانه و اخلاص عمیق، خاتمه می دهد. دعا می کند که خداوند او را برای همیشه ی روزگار نگاهدارد» (4) .
آنگاه طرماح، به امام گفت: «به خدا! من نگاه که می کنم کسی را همراه تو نمی بینم، اگر جز این افردی که همراه حر، مراقب تو هستند، کسی دیگر با تو نجنگد، بازهم گرفتاری وجود داشت، پس چگونه باشد در حالی که من یک روز قبل از خارج شدنم از کوفه، دیدم که بیرون کوفه پر از مردان است، من درباره ی آنان پرسیدم، گفته شد برای فرستادن به سوی حسین است، تو را به خدا سوگند می دهم که حتی یک وجب به طرف آنها نروی» (5) .
ولی امام به کجا برگردد؟ و به کجا برود؟ در حالی که زمین، همه در قبضه ی امویان بود، آن حضرت چاره ای نداشت جز اینکه سفرش به عراق را ادامه دهد. طرماح به آن حضرت پیشنهاد کرد که همراه وی به کوه بنی طی برود و برای آن حضرت تعهد کرد که بیست هزار نفر طائی را برای جنگ در خدمت وی آماده نماید. اما امام به این وعده ی ضمانت نشده، پاسخ مثبت نداد. طرماح از امام اجازه خواست تا نزد خانواده اش برود و کالاها را برساند و برای یاری آن حضرت بازگردد. امام به وی اجازه داد و او به سوی خانواده اش رفت و چند روزی توقف کرد و سپس به سوی امام باز آمد، ولی هنگامی که به «عذیب هجانات» رسید، خبر شهادت امام را دریافت کرد و از اینکه شهادت همراه ریحانه ی رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله را از دست داده بود، به گریه مشغول شد (6) .
همراه با عبیدالله بن حر
کاروان امام بر کاخ «بنی مقاتل» گذشت (7) ، امام در آن محل فرود آمده در نزدیکی آن چادری برپا شده، روبه رویش نیزه ای را در زمین فروکرده بودند که نشانی از دلاوری و شجاعت صاحب آن چادر بود، اسبی نیز در مقابل آن دیده می شد.امام درباره ی صاحب آن خیمه پرسید. به او گفته شد که وی «عبیداللَّه بن حر» است. حضرت، «حجّاج بن مسروق جعفی» را برای ملاقات با وی مأمور ساخت. او نزد وی شتافت و عبیداللَّه بی مقدمه به او گفت: چه خبری را آورده ای؟
- خداوند کرامتی به تو هدیه فرموده است.
- آن چیست؟
- این حسین بن علی علیه السلام است که تو را به یاری خود فرامی خواند، پس اگر در خدمتش بجنگی پاداش می بینی و اگر بمیری به شهادت رسیده ای.
- من از کوفه خارج نشده ام مگر از ترس اینکه حسین علیه السلام به آن وارد شده و من در آن جا باشم و او را یاری نکنم، زیرا در آنجا، نه شیعیانی دارد و نه یاورانی که همه به دنیا روی آورده اند جز آنکه خداوند او را نگهداشته است!
حجّاج بازگشت و سخن او را به امام علیه السلام رساند. امام علیه السلام بر آن شد که بر او حجّتی اقامه کند و او را از وضعی که داشت، آگاهی دهد، پس همراه با برگزیده ای پاک از اهل بیت و یارانش به سوی او روان شد.
عبیداللَّه، استقبالی شایسته از آن حضرت به عمل آورد و مقدمش را بسیار گرامی داشت، در حالی که هیبت امام او را در خود فروبرده بود، او بعدها در آن باره چنین سخن به میان آورد:
«هرگز کسی را زیباتر و چشمگیرتر از حسین ندیده بودم و هرگز دلم برای کسی آنگونه که بر او دل سوزاندم، نشکسته است هنگامی که او را دیدم راه می رفت و کودکان در اطرافش بودند، به محاسنش نظر افکندم و آنرا همچون بال زاغ دیدم، به او گفتم: آیا این سیاهی است و یا خضاب کرده ای؟ فرمود: ای فرزند حرّ! پیری بر من شتاب کرده است، آنوقت دانستم که آن خضاب بوده است (8) .
امام علیه السلام مسائل سیاسی و اوضاع موجود را با وی مورد بحث قرار داد و سپس او را به نصرتش فراخواند و به او فرمود: «ای فرزند حرّ! مردم شهرتان به من نوشتند که آنها بر یاری ام فراهم آمده اند و از من خواستند به سویشان بیایم که آمده ام، اینک نظر آن قوم آنگونه که ادّعا کرده بودند نیست؛ زیرا آنان به کشتن عموزاده ام مسلم و پیروانش کمک کرده و بر اطاعت از فرزند مرجانه، عبیداللَّه بن زیاد اجتماع نموده اند... ای فرزند حرّ! بدان که خداوند عزیز و جلیل تو را به خاطر گناهانی که در گذشته مرتکب شده ای کیفر خواهد داد،من تو را به توبه ای فرامی خوانم که با آن، گناهانت را شستشو دهی.... تو را به یاری ما اهل بیت فرامی خوانم» (9) .
فرزند حر، بهانه هایی واهی مطرح ساخت و خود را از سعادت، رستگاری و نصرت سبط رسول صلی اللَّه علیه و آله محروم کرد و گفت: «به خدا من می دانم هر کس تو را همراهی کند در آخرت خوشبخت خواهد شد، ولی من به چه درد شما می خورم، در حالی که در کوفه برای تو یاوری نمی بینم، تو را به خدا سوگند می دهم که مرا بر این کار مجبور نسازی؛ زیرا دلم اجازه ی مردن نمی دهد، امّا این اسب من «ملحقه» را در اختیار گیر (10) ، به خدا سوگند در طلب چیزی بر آن سوار نشدم مگر اینکه به آن رسیدم و تا کنون هرگاه بر آن سوار بوده و کسی در طلبم
بوده، پیوسته سبقت از آن من بوده است» (11) .
اسب وی نزد امام چه ارزشی داشت؟ لذا امام به وی پاسخ داد و فرمود: «ما نزد تو برای اسب و شمشیرت نیامده ایم، به طلب یاری تو نزدت آمده ایم، پس اگر بر جان خود در برابر ما بخل می ورزی، ما را نیازی به چیزی از دارایی تو نیست، من کسی نیستم که گمراهان را به یاوری گیرم (12) و من تو را نصیحت می کنم اگر بتوانی که فریاد ما را نشنوی و حادثه ی ما را نبینی، این کار را انجام ده که به خدا سوگند هر کس فریاد ما را بشنود و به یاری ما نیاید، خداوند او را در آتش جهنم می افکند» (13) .
فرزند حر سر بزیر افکند و با شرمساری آهسته گفت هرگز چنین نخواهد شد ان شاءالله (14) و البته نباید چنان کسی با آن همه جنایت موفق به یاری امام و شهادت در راه او شود. و بالأخره فرزند حر از این خسارتی که در نتیجه ی ترک یاری فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله دچارش شده بود به شدت پشیمان شد و شدیداً گرفتار ناراحتی وجدان بود و این ناراحتی را در ضمن اشعاری داشت که در فصل بحث از پشیمان شدگان از ترک نصرت امام حسین علیه السلام خواهد آمد.
همراه با عمرو بن قیس
امام در «قصر بنی مقاتل» با «عمرو بن قیس مشرفی» روبه رو شد که یکی از عموزاده گانش همراهش بود. او بر امام سلام کرد و به آن حضرت گفت: یا اباعبداللَّه! این را که می بینم خضاب است؟
حضرت علیه السلام فرمود: «خضاب است و موی سپید برای ما بنی هاشم، سریعتر و عاجلتر باشد».
آنگاه آن حضرت علیه السلام به آن دو روی کرد و فرمود: «آیا برای یاری من آمده اید؟».
- «خیر، ما بسیار عائله مندیم و کالاهایی از مردم در دست ماست و نمی دانیم که چه می شود و دوست نداریم امانت را تباه سازیم».
امام آن دو را نصیحت کرد و به آنان فرمود! «بروید که فریاد ما را نشنوید و سیاهی ما را نبینید؛ زیرا هر کس صدای فریاد ما را بشنود و یا سیاهی مارا ببیند،ولی به ماپاسخ ندهدوبه کمک ما نیاید، بر خداوند عزیز و جلیل حق است که او را به صورتش در آتش بیفکند» (15) .
امام، از قصر بنی مقاتل حرکت کرد و کاروانش صحراهای سوزان را در می نوردید و از کنار با تلاقهایش با سختی و مشقت می گذشت و از بادهای گرم و کوبنده اش رنج می برد.
پاورقی :
(1) انسابالاشراف 382 -381 /3.
(2) حدی: سرودی که شتربانان عرب برای شتران میخوانند تا تیز روند (مترجم).
(3) انسابالاشراف 383 -382 /3. الفتوح 141 -140 /5.
(4) حیاة الشعر فی الکوفه، ص 373.
(5) انسابالاشراف، 383 /1.
(6) طبری، تاریخ 407 -406 /5.
(7) خوارزمی در مقتلش ج 1، ص 229 -228 گفتها ست: ملاقات امام با عبیداللَّه بن حر بین ثعلبیه وَ زَرود بوده است.
(8) انسابالاشراف 384 /3. خزانةالادب 158 /2.
(9) الفتوح 131 -129 /5.
(10) و در روایتی آمده است «این اسبم عنان بسته و آماده است».
(11) الأخبار الطوال، ص 251. الدرّالنظیم، ص 549.
(12) الفتوح 132 /5.
(13) مقرم، مقتل الحسین، ص 190 -189.
(14) ابناثیر، تاریخ 51 /4.
(15) کشی، رجال، ص 113، شماره 181.
زندگینامه امام حسین (ع) (بخش بیست هفتم)
کاروان در کربلا و لشکرکشی کوفیان
کاروان عترت پاک، در روز پنجشنبه برابر با دوّم محرم سال 61 هجری در کربلا اقامت گزید (1) ، در حالی که وحشت بر اهل بیت، مستولی شده و به نازل شدن مصیبت جانکاه، یقین کرده بودند، امام، سختی کار را دانسته گرفتاریهای هولناک و حوادث ترسناکی که در سرزمین کربلا، بر وی خواهد گذشت، در نظرش تجلّی یافت.
مورخان می گویند: آن حضرت، اهل بیت و یارانش را جمع کرد و نگاهی از روی مهربانی و عطوفت بر آنان افکند و دانست که به زودی بدنهایشان پاره پاره خواهد گشت. آنگاه سخت گریست و دست خود را به دعا برداشت و با پروردگارش به راز و نیاز پرداخت و از مصیبتهای عظیم و گرفتاریها که بر او دست یافته بود، به درگاه خداوند شکایت برد و گفت:
«خداوندا!! ما عترت پیامبرت محمد صلی اللَّه علیه و آله هستیم که بنی امیه ما را از حرم جدّمان اخراج نموده، طرد کرده پریشان ساخته و بر ما تعدی نمودند. خداوندا! حق ما را برای ما برگیر و ما را بر قوم ستمکار پیروز فرما».
سپس روی به آن قهرمانان کرد و فرمود: «مردم، بندگان دنیا هستند و دین، (چون)ته مانده غذایی بر زبانهای آنان است که تا وقتی زندگی شان در رفاه بگذرد، آنرا نگه می دارند اما هرگاه به بلا گرفتار آیند، دینداران، اندک می گردند» (2) .
چه سخنان درخشانی که واقعیت مردمان را در تمام مراحل تاریخ بیان می دارد؛ زیرا آنان در هر زمان و هر مکان بندگان دنیا هستند اما دین، هیچگونه سایه ای در اعماق وجودشان ندارد و هرگاه طوفانی از بلا بر آنها عارض شود، از دین، بیزار می شوند و از آن دور می گردند...
آری، دین، در جوهره اش تنها نزد امام حسین و برگزیدگان از اهل بیت و یاران آن حضرت است که احساساتشان با آن ممزوج شده و عواطفشان با آن، درآمیخته است، لذا آنان به سوی صحنه های مرگ شتافتند تا مقام آنرا بالا برند و با فداکاریهایشان، درسهایی در وفاداری اعجاب انگیز نسبت به دین، ارائه نمایند.
امام، پس از حمد و ثنای پروردگار، خطاب به یارانش فرمود: «اما بعد: آنچه را می بینید به ما رسیده است، دنیا دگرگون و ناآشنا گشته و معروف آن پشت کرده از آن نمانده است جز ته مانده ای همچون ته مانده ی ظرف و زندگی پستی همچون غذای ناخوشایند، آیا نمی بینید که به حق عمل نمی شود و از باطل دوری نمی گردد تا انسان مؤمن به دیدار خداوند راغب شود که من مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمکاران را جز پستی نمی بینم» (3) .
امام، این سخنان را درباره ی آنچه از محنتها و بلاها بر آن حضرت وارد شده بود، بیان کرد و آنان را آگاه فرمود که هر قدر شرایط، اوضاع و احوال پوشیده از مشکلات و مصیبتها باشد، آن حضرت از تصمیم سترگش برای برپا نمودن حق- که خود بدان اخلاص دارد- باز نمی گردد...
امام علیه السلام این سخنان را خطاب به یارانش ایراد فرمود نه برای اینکه عواطف آنها را برانگیزاند و یا اینکه یاریشان را جلب کند؛ زیرا آنان چه کاری برای او می توانستند انجام دهند پس از آنکه نیروهای فراوانی که صحرا را پرکرده، آن حضرت را به محاصره خویش درآورده بودند، بلکه این مطلب را از این جهت بر زبان آورد تا آنان با وی در مسؤولیت اقامه ی حق که خود بدان ایمان آورده و آنرا به عنوان پایه ی محکمی برای نهضت جاویدانش برگزیده بود، مشارکت نمایند، در حالی که آن حضرت، در این راه، مرگ را آرزوی فروزنده اش در زندگی قرار داده بود، که هیچ آرزوی دیگری با آن برابری نمی کرد.
هنگامی که آن حضرت، سخنانش را به پایان رساند، همه ی یارانش به پا خاستند، در حالی که شگفت انگیزترین نمونه ها را در فداکاری و جانبازی به خاطر عدالت و حقیقت، ارائه می نمودند...
نخستین کس از یارانش که به سخن پرداخت، «زهیر بن قین» بود. وی که یکی از انسانهای بی همتای جهان بود، چنین گفت: «ای فرزند رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله سخن تو را شنیدیم، اگر دنیا برای ما باقی می بود و ما در آن جاویدان بودیم، قیام به همراه تو را بر اقامت در آن، ترجیح می دادیم».
این سخنان، شرافت انسان و حرکتش در راه خیر را نمایان می سازد. سخنان زهیر، بالاترین اثر خرسندی را در دل یاران امام داشت و از تصمیم آنان بر وفاداری نسبت به امام و جانفشانی در راه وی حکایت می کرد...
آنگاه قهرمان دیگری از یاران امام، یعنی «بریر»- که جانش را در راه خدا ارزانی داشته بود- به پا خاست و خطاب به امام فرمود: «ای فرزند رسول خدا! خداوند به وسیله ی تو بر ما منّت نهاده است که در خدمت تو نبرد کنیم و در راه تو اعضای ما قطعه قطعه شوند و آنگاه در روز قیامت، جد تو شفیع ما گردد».
بریر، یقین داشت که یاریش نسبت به امام، تفضّلی از خداوند برای اوست تا به شفاعت رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله رستگار شود.
سپس «نافع» که همان سرنوشت برگزیده شده برادران قهرمانش را تقریر و تثبیت می کرد، به پا خاست و گفت: «تو می دانی که جدّت رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله نتوانست محبتش را به مردم بنوشاند و آنان نیز به آنچه وی دوست می داشت مراجعه ننمودند، برخی منافقانی بودند که به وی وعده ی یاری می دادند و در پنهان خیانت داشتند، در برخورد با آن حضرت شیرین تر از عسل بودند و در پشت سر، تلخ تر از حنظل (4) تا اینکه خداوند او را به لقای خود برد.
پدرت علی نیز در وضعیتی مشابه آن بود؛ عدّه ای بر یاری وی فراهم آمدند و همراه وی با ناکثین و قاسطین و مارقین جنگیدند تا اینکه اجل به سویش آمد و به رحمت و رضوان خدا رفت...
تو نیز امروز در چنان حالتی نزد ما هستی، هر کس پیمان خود را بشکند و بیعت خود را فروگذارد، تنها به خویشتن زیان می رساند و خداوند هم از او بی نیازاست پس مقاوم و تندرست ما را رهبری فرما، به سوی شرق خواهی یا به طرف غرب به خدا سوگند ما از تقدیر الهی به ستوه نمی آییم و نه از دیدار پروردگارمان بیزاریم و ما اساس اهداف و بصیرتهایمان با آنکه دوست تو باشد، دوست هستیم و با آنکه دشمن تو گردد، دشمن می باشیم» (5) .
بیشتر یاران امام، سخنانی از این گونه گفتند و امام آنان را بر این اخلاق و جانفشانی در راه خداوند، سپاس گفت.
مردی از بنی اسد در انتظار امام
بلافاصله بعد از ورود امام به کربلا، مردی از بنی اسد به آن حضرت ملحق شد که مورخان نامش را ضبط ننموده اند. داستان وی را «عریان بن هیثم» نقل نموده و گفته است: پدرم در نزدیکی محلی که واقعه ی طف در آن اتفاق افتاد، سکونت داشت، ما هر وقت از آن محل می گذشتیم، مردی از بنی اسد را می دیدیم که در آنجا اقامت داشت، پدرم به او گفت: می بینم همیشه در این محل هستی.
وی به پدرم گفت: شنیده ام حضرت حسین علیه السلام در اینجا کشته می شود، من به اینجا می آیم، شاید او را ببینم و همراه او کشته شوم.
هنگامی که حسین کشته شد، پدرم به من گفت: همراه من بیا تا آن اسدی را ببینیم، آیا کشته شده است؟
ما به میدان نبرد آمدیم و در میان کشتگان به جستجو پرداخته آن اسدی را در میان آنان دیدیم (6) .
وی رستکاری شهادت را در خدمت ریحانه ی رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله به دست آورد
و بالاترین درجات را کسب نمود و در اعلی علیین همراه پیامبران، صدیقان و شهیدان جای گرفت و آنان، چه نیکو همراهانی هستند.
نامه ی امام به ابن حنفیه
امام علیه السلام از کربلا نامه ای به برادرش «محمد بن حنفیه» و دیگر افراد بنی هاشم نوشت و در آن از مرگ خویش سخن گفت و نزدیکی اجل محتوم خویش را بیان فرمود که متن آن نامه چنین است: «اما بعد: گویی دنیا نبوده و آخرت همچنان باقی است، والسلام» (7) .
این کوتاهترین نامه ای است که در خصوص چنین محنتهای سختی که شکیبایی را درهم می کوبد، نوشته شده است.
پیوستن انس بن حرث به امام
صحابی جلیل القدر «انس بن حرث»، به امام پیوست و آنچه را از رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله شنیده بود، برای امام بازگو نمود که حضرت فرموده بود: «این پسرم (حضرت حسین) در زمینی که کربلا نامیده می شود، کشته خواهد شد، پس هر کس از شما او را ببیند، یاری کند».
آنگاه انس، ملازم خدمت امام ماند تا اینکه در خدمت آن حضرت، به شهادت رسید. (8) .
نامه ی ابن زیاد به حضرت حسین
هنگامی که فرزند مرجانه دانست که حرّ، حضرت حسین علیه السلام را در کربلا محاصره کرده است، نامه ای برای آن حضرت فرستاد که نمایانگر ستمگری و غرور وی بود، متن آن چنین است: «اما بعد: ای حسین! از فرود آمدن تو در کربلا با خبر شدم، امیرالمؤمنین یزید به من نوشته است که بر بستر نرم نخوابم و از شراب سیر نشوم تا اینکه تو را به (خداوند) لطیف خبیر برسانم و یا اینکه فرمان من و فرمان یزید را اطاعت کنی!!...».
ای فرزند مرجانه! تو و اربابت یزید، شایسته ی آنید که از شراب سیراب نشوید و در خود آنید که به هر عمل ناشایستی در اسلام، دست یازید.
هنگامی که امام، نامه ی پسر مرجانه را خواند، به نشانه ی ناچیز و سست شمردن این انسان مسخ شده، نامه را بر زمین انداخت و فرمود: «رستگار نشدند قومی که خرسندی مخلوق را با خشم خالق خریدند».
فرستاده ی ابن زیاد از امام، پاسخ نامه را خواست تا آنرا به ابن زیاد برساند، امام علیه السلام فرمود: «پاسخی نزد من ندارد؛ زیرا وی به حقیقت شایسته عذاب است».
فرستاده ی ابن زیاد نزد وی بازگشت و فرزند مرجانه را از سخن امام آگاه کرد. ابن زیاد سخت به خشم آمد و برای جنگ آماده شده همه نیروهای نظامی خود را برای جنگ با ریحانه ی رسول خدا صلی الله علیه و آله بسیج کرد.
لشکرکشی کوفیان برای جنگ
هنگامی که خبر مستولی شدن سپاه ابن زیاد بر امام حسین علیه السلام و محاصره ی آن حضرت در کربلا منتشر گردید، ترس و وحشت فراوانی در همه ی محافل کوفه حکمفرما شد و توده های مردم در زیر فشار هولناک قدرت شمشیرها و نیزه ها تخدیر شدند؛ زیرا ابن زیاد، رعب و وحشت را گسترانیده حکومت نظامی را در همه ی مناطق کوفه اعلام کرد و به مجرد گمان و تهمت، حکم مرگ و اعدام افراد را صادر می کرد، در نتیجه مردم از خود اختیاری نداشتند.
فرزند مرجانه، وقتی که بر فرزند فاتح مکه و درهم شکننده ی بتهای قریش دست یافته بود، خواسته های خود و رؤیاهایش را محقق می دید، تا با کشتن وی، نزد نوه ی ابوسفیان- همان رهبر احزاب مخالف اسلام- تقرب جوید و از این کار، وسیله ای برای استحکام نسبت چسبانده شده ی خود به بنی امیه را بیابد که «ابومریم» میخانه دار به آن گواهی داده بود (9) .
فرزند مرجانه، تمام اوقات خود را صرف آماده سازی برای جنگ و به کارگیری وسایل مختلف برای چیره شدن بر جریان حوادث نمود، در حالی که بزرگان و اشرافی که وجدانهای خود را به وی فروخته بودند، در اطرافش گرد آمده بودند تا برنامه های خطرناکی برای عملیات جنگی فراهم آورند.
پاورقی :
(1) انسابالاشراف 385 /3، هلال محرم در آن سال روز چهار شنبه بوده است، این مطلب در الافاده فی تاریخ الائمة السادة آمده است.
(2) ابوهلال حسن بن عبداللَّه عسکری در کتاب خود «الصناعتین»،سخن امام حسین را به این صورت ضبط کرده است که: «مردم، بندگان دنیا هستند و دین، بیهوده بر زبانهای آنان است، تا وقتی زندگیشان در رفاه بگذرد، آنرا نگه میدارند و هرگاه گرفتار بلا شوند، دینداران اندک میگردند».
(3) طبرانی، معجم 122 /3 ترجمة الامام الحسین، ص 214. ابنعساکر، تاریخ 218 -217 /14. ذهبی، تاریخ اسلام 112 /5. حلیةالاولیاء 39 /2.
(4) میوهای است تلخ.
(5) مقرم، مقتل، ص 194 -193.
(6) تاریخ ابنعساکر 217 -216 /14.
(7) کامل الزیارات، ص 157، باب 23، ح 21.
(8) ابنعساکر، 224 -223 /14.
(9) روزی «معاویه»... در حضور مردم به «ابومریم سلولی» گفت: به چه شهادت میدهی؟ گفت: شهادت میدهم که ابوسفیان نزد من آمد و از من زن بدکارهای را طلب کرد، به او گفتم: به جز «سمیه» کسی نزد من نیست، گفت: او را بیاور، اگر چه کثیف و آلوده است، من آن زن را آوردم...! آنگاه معاویه، زیاد را برادر خویش و فرزند پدرش ابوسفیان نامید. (النصائح الکافیه لمن یتولی معاویه، ص 81).
زندگینامه امام حسین (ع) (بخش بیست هشتم)
فاجعه ی جاوید و پیشروی لشکر دشمن
ما اینک به بیان فصلهای آن فاجعه ی جاویدان در دنیای غمها و حوادث دردناک همزمان با آن می پردازیم.
پیشقراولان سپاه ابن سعد در عصر روز پنجشنبه، نهم ماه محرم به سوی امام حرکت کردند؛ زیرا دستورات شدیدی از ابن زیاد به فرماندهی کل رسیده بود که در جنگ، تعجیل نماید تا مبادا نظر سپاه متبلور شود و در صفوفش، چند دستگی ظاهر گردد.
هنگامی که آن لشکر به حرکت درآمد، حضرت حسین علیه السلام جلو چادر نشسته و شمشیر خود را بر زانو نهاده و اندکی خواب او را گرفته بود که خواهرش؛ بزرگ بانوی بنی هاشم، حضرت زینب علیهاالسلام صدای مردان و پیشروی آنان به سوی برادرش را شنید، پریشان و مضطرب، نزد آن حضرت شتافت و او را بیدار نمود.
امام سربلند کرد و خواهرش را دید، با عزمی ثابت به وی فرمود: «من رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله را در خواب دیدم که فرمود: تو به سوی ما می آیی...».
آن بانوی بزرگ، پریشان گشت و نیرویش سست گشت، بر صورت خود زد و با کلماتی اندوهبار گفت: «وای بر من!...» (1) .
حضرت ابوالفضل عباس، روی به برادر خود کرد و گفت: ای برادر! این قوم به سوی تو آمده اند. حضرت از او خواست تا از موضوع آنها با خبر شود و فرمود: «تو- که جانم فدایت باد!- سوار شو و با آنان روبه رو شو و به آنها بگو: شما را چه شده است و چه می خواهید؟».
ابوالفضل، به سرعت به سوی آنان شتافت، در حالی که بیست سوار از یارانش از جمله «زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر» همراه او بودند، عباس در مورد پیشروی آنان پرسید، به او گفتند: «دستور امیر رسیده که بر شما گردن نهادن به حکم او را عرضه کنیم و یا اینکه با شما بجنگیم» (2) .
حضرت ابوالفضل عباس، به سوی برادرش بازگشت تا موضوع را بر آن حضرت، عرضه کند، در این حال حبیب بن مظاهر به سوی آن قوم رفت و شروع به موعظه کردن آنان نموده آنها را به یاد سرای آخرت انداخت و گفت: «به خدا! بدترین قومی که فردا بر خدای عزیز و جلیل و بر پیامبرش محمد صلی اللَّه علیه و آله وارد می شوند، آنها خواهند بود که ذریّه و اهل بیتش را- آن پارسایان سحرها که خدای را شب و روز، فراوان یاد می کنند- و شیعیان با تقوای نیکوکارش را کشته باشند» (3) .
«عزرة بن قیس» به وی پاسخ داد و گفت: «ای فرزند مظاهر! خود را پاک قلمداد می کنی!».
«زهیر بن قین» روی به وی کرد و گفت: «ای فرزند قیس! از خدا پروا کن و از کسانی نباش که به گمراهی کمک می کنند و جانهای پاک و طاهر عترت بهترین پیامبران را می کشند» (4) .
عزره به وی گفت: «تو نزد ما عثمانی بودی، تو را چه شده است؟».
زهیر گفت: «به خدا! من به حسین نامه ننوشتم و فرستاده ای نزد وی نفرستادم، ولی در راه با وی همراه شدم و هنگامی که او را دیدم به وسیله ی وی، رسول خدا را به یاد آوردم و دانستم که چه بی وفایی می کنید و پیمان می شکنید، راه شما را به سوی دنیا دیدم و تصمیم گرفتم که او را یاری کنم و جزء همراهانش باشم تا آنچه را که شما از حق رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله تباه کرده اید حفظ کنم» (5) .
حضرت ابوالفضل، گفتار آن قوم را به برادر خود رسانید. آن حضرت به وی فرمود: «به سوی آنان بازگرد شاید بتوانی آنان را برای فردا به تأخیر اندازی، تا امشب را به درگاه پروردگارمان نماز گزاریم و او را فراخوانیم و از او مغفرت بجوییم که او می داند من نماز و تلاوت کتابش و زیاد ذکر کردن و مغفرت طلبیدن را دوست دارم».
حضرت عباس به سوی آنان بازگشت و آنان را از کلام برادر خود باخبر ساخت. ابن سعد، موضوع را با شمر در میان گذاشت از ترس اینکه مبادا در صورت پذیرش درخواست امام، از او سخن چینی نماید؛ زیرا وی تنها رقیب او برای فرماندهی سپاه و جاسوسی بر علیه او بود و یا اینکه می خواست اگر ابن مرجانه در تأخیر جنگ، از او گله کرد، شمر نیز در مسؤولیت آن، شریک باشد.
به هر حال، شمر در این باره اظهار نظری نکرد و موضوع را به ابن سعد موکول نمود.
«عمرو بن حجاج زبیدی» خودداری آنان از پذیرش درخواست امام را مورد انتقاد قرار داد و گفت: «سبحان اللَّه! به خدا قسم!! اگر او از دیلم بود و این درخواست را از شما می کرد، شایسته بود که از او بپذیرید...» (6) .
فرزند حجاج، چیزی بر آن گفته نیفزود و نگفت که او فرزند رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله می باشد از ترس اینکه مبادا اطلاعات نظامی، سخن وی را به فرزند مرجانه منتقل کنند و او مورد کیفر یا سرزنش و یا محرومیت از سوی او واقع شود...
فرزند اشعث، سخن فرزند حجاج را تأیید نمود و به ابن سعد گفت: «آنچه درخواست کرده اند را بپذیر که به جانم سوگند! فردا با تو در جنگ خواهند بود».
ابن اشعث به این جهت این مطلب را گفت که گمان می کرد، امام در برابرابن زیاد کوتاه می آید و لذا تأخیر جنگ را راغب شد، ولی هنگامی که متوجه شد که امام تصمیم بر نبرد دارد، از گفته ی خود پشیمان گشت و گفت: «به خدا! اگر می دانستم که آنان چنین می کنند، ایشان را تأخیر نمی دادم» (7) .
پسر اشعث، اخلاق خود و اخلاق کوفیان را مقیاسی قرار داد که مردان را با آن می سنجید و گمان کرد که امام، ذلّت و خواری را خواهد پذیرفت و از انجام رسالت بزرگ خود، صرف نظر خواهد کرد و نمی دانست که امام، هستی و جهت گیریهای خود را از جدّ بزرگوارش دریافت می نماید.
جنگ تا روز دهم محرم، تأخیر انداخته شد و یاران ابن سعد، منتظر فردا ماندند که آیا امام آنها را در آنچه او را فراخوانده بودند، اجابت می کند و یا آن را نمی پذیرد.
(2) انسابالاشراف 322 /3.طبری، تاریخ 416 /50.
(3) الفتوح 177 /5.
(4) همان 177 /5.
(5) انسابالاشراف 392 /3.
(6) ابناثیر، تاریخ 57 /4. انسابالاشراف 392 /3.
(7) انسابالاشراف 392 /3.
(8) الفتوح 179 /5.
زندگینامه امام حسین (ع) (بخش بیست نهم)
روز عاشورا و دعای امام حسین
در آسمان دنیا هیچ سپیده ی بامدادی همچون فجر روز دهم محرم با مصیبتها و غمهایش ندمیده است و خورشید، هیچگاه همچون خورشید آن روز با اندوه و دردهایش طلوع نکرده است...؛ زیرا در تاریخ هیچ حادثه ای وجود ندارد که با فجایع و دردهایش از آن صحنه های اندوهبار برتر باشد که در روز عاشورا (1) بر صحرای کربلا نمایان گشت؛ چون محنتی از محنتهای دنیا و غصّه ای از غصه های روزگار باقی نماند که بر ریحانه ی رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله جاری نگشته باشد.
امام زین العابدین علیه السلام می فرماید: «هیچ روزی بر رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله سخت تر از روز احد نبود که عموی آن حضرت یعنی حمزة بن عبدالمطلب، شیر خدا و پیامبرش، در آن کشته شد و پس از آن روز، واقعه ی مؤته که در آن، عموزاده اش جعفر بن ابی طالب کشته شد، سپس فرمود: و روزی نیست چون روز حضرت حسین علیه السلام که سی هزار نفر به سوی او شتافتند و ادعا می کردند از این امّت هستند و هر کدام از آنان با (ریختن) خون آن حضرت به خداوند تقرب می جستند در حالی که وی، آنان را به یاد خدا می انداخت ولی پند نگرفتند تا اینکه او را به ظلم و ستم و تعدی به قتل رساندند» (2) .
امام بزرگوار در سپیده دم روز عاشورا، نماز را آغاز کرد که که بنا به گفته مورخان، خود و یارانش، به علت عدم وجود آب نزد آنان، برای نماز تیمم ساختند و خانواده و یارانش به آن حضرت اقتدا نمودند (3) ، پیش از آنکه تعقیب نمازشان را به پایان برسانند، طبلهای جنگ در اردوگاه ابن زیاد، نواخته شد و دسته های کاملاً مسلحی از سپاه به پیش آمدند در حالی که فریاد می زدند: یا جنگ می کنیم یا به فرمان فرزند مرجانه گردن نهید.
دعای امام
سرور آزادگان، خارج شد، صحرا را دید که از سواران و پیادگان پر شده است و شمشیرها و نیزهای خود را کشیده و تشنه ی ریختن خون وی و نیکان اهل بیت و یارانش هستند تا مزد ناچیزی از فرزند مرجانه به دست آورند.
حضرت، مصحفی را طلبید و آن را بر سر خود گذاشت و تضرع کنان روی به خدا کرد و گفت:
«خداوندا! تو مورد اعتماد من در هر اندوه، و امید من در هر سختی هستی، تو در هر امری که بر من نازل شود، مایه ی اطمینان و قدرت من می باشی، چه بسیار اندوهی که قلب در آن سست می گردد و قدرت در آن اندک می شود و دوست در آن فرومی گذارد و دشمن در آن زبان به طعنه می گشاید، آن را به درگاه تو عرضه نمودم و از آن به پیشگاهت شکایت بردم- به خاطر رغبت من به تو نه به دیگری- تو آن را گشایش دادی و آن را دور ساختی و کفایت نمودی، تو سرپرست هر نعمت و دارنده ی هر نیکی و سرانجام هر خواسته ای هستی» (4) .
در این دعا، عمق ایمان حضرت دیده می شود که در همه ی کارهای مهمش به سوی خدا باز می گردد و به او اخلاص می یابد، خداوند سرپرست او و پناهگاهی است که در هر امر مهمی که بر او پیش آید به آن پناه می برد.
پاورقی
(1) «عاشورا»: نام روز دهم ماه محرم است. گفته شده که این نامگذاری قدیمی است و علت آن این بوده که در آن روز، ده نفر از پیامبران به ده کرامت،گرامی داشته شدند. این مطلب در ص 22 از کتاب الانوار الحسینیة نوشتهی بلاوی آمده است.
(2) بحارالانوار 274 /22 ح 21 و ج 298 /44 ح 4.
(3) اعتماد السلطنة حسن بن علی، حجّة السعادة فی حجّة الشهادة (به زبان پارسی) که امام شیخ محمد حسین آلکاشف الغطاء آن را به عربی ترجمه نموده و از کتابهای خطی کتابخانهی عمومی است.
(4) ابنعساکر، تاریخ 216 /14. البدایة والنهایة 170 -169 /8. ابناثیر، تاریخ 61 -60 /4.
زندگینامه امام حسین (ع) (بخش سی ام )
خطبه و اتمام حجت امام با دشمنان امام
به همراه بزرگان یارانش خواستند بر مردم کوفه، اقامه ی حجّت کنند تا در آنها از وضع خودآگاه باشند و نسبت به گناهی که مرتکب می شدند، آشنایی حاصل نمایند، گناهی که نزدیک بود آسمانها از آن شکافته شوند و زمین پاره گردد و کوهها فروریزند، آنان بسیار فراخواندند و نصیحتها کردند تا آن مسخ شدگان را از خطر جنایتی که آنان را به جهنم می رساند، رهایی بخشند.
خطبه ی امام
امام مرکب خود را خواست و بر آن سوار شده به سوی اردوگاه ابن سعد رفت، با آن هیبتی که شکوه جدّش، حضرت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله را تداعی می کرد. پس در میان آنان سخنرانی تاریخی خود را ایراد نمود که از شیواترین و رساترین نمونه هایی بر جای مانده در ادبیات عرب می باشد. آن حضرت با صدایی بلند که بیشتر آنان می شنیدند، فریاد زد:
«ای مردم! گفتارم را بشنوید و عجله نکنید تا بر اساس حقی که بر من دارید شما را موعظه کنم و دلیل آمدنم نزدتان را بیان نمایم، که اگر عذر مرا پذیرفتید و گفته ام را تصدیق نمودید و از خودتان به من انصاف دادید، به آن خوشبخت تر خواهید شد و شما را بر من راهی نخواهد بود و اگر عذر مرا نپذیرفتید و به من انصاف ندادید، پس اندیشه ی خود و شرکایتان را فراهم آورید تا کارتان بر شما اندوهی نباشد، سپس در مورد من قضاوت کنید و مهلتم ندهید که سرپرست من خداوندی است که کتاب را فرو فرستاده و او صالحان را سرپرستی می کند» (1) .
باد، صدای آن حضرت را به بانوان بزرگوار خاندان نبوت و آزاد زنان بیت وحی رساند، آنان به گریه افتادند و صدایشان برخاست، آن حضرت، برادرش حضرت عباس و فرزند خود، علی را به سوی ایشان فرستاد و به آن دو فرمود: آنان را ساکت کنید که به جانم گریه آنان فراوان خواهد بود.
هنگامی که ساکت شدند، امام به خطبه ی خود ادامه داد، پس خدای را سپاس گفت و ستایش نمود و بر حضرت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و بر فرشتگان و پیامبران،درود فرستاد، در آن خطبه فرمود آنچه را که بیانش به شمار نیاید و پیش از او و یا بعد از او کسی در منطقش رساتر از او شنیده نشده است (2) ، پس فرمود:
«ای مردم! خداوند، دنیا را آفرید و آن را سرای فنا و نیستی قرار داد، اهل خود را از حالی به حال دیگر می برد، پس فریب خورده آن است که به آن فریفته شود و بدبخت کسی است که او را مفتون نموده باشد، پس این دنیا شما را فریب ندهد که او امید هر کس را که به آن اعتماد نماید قطع می کند و طمع هر کسی را که به آن طمع ورزد ناکام می سازد. من شما را می بینم بر امری فراهم آمده اید که با آن، خدای را بر خودتان به خشم آورده اید که چهره ی کریمانه اش را از شما برگردانده و انتقامش را بر شما وارد ساخته است، بهترین پروردگار، پروردگار ماست و بدترین بندگان، شما هستید. شما به طاعت اقرار نمودید و به محمد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله ایمان آوردید سپس این شمایید که به سوی ذریّه و عترتش حرکت نموده خواهان کشتن آنها شده اید، شیطان بر شما چیره گشته و یاد خدای بزرگ را از شما برده است، پس برای شما و آنچه اراده کرده اید نابودی باد! ما برای خدا هستیم و به سوی او باز می گردیم.
اینان کسانی هستند که پس از ایمانشان کافر شده اند. دوری از آن ستمکاران باد» (3) .
امام، آنان را با این سخنان که نمایانگر هدایت پیامبرگونه و محنت انبیا از امتهایشان است، اندرز گفت و ایشان را از فتنه و فریب دنیا بر حذر داشت و عواقب زیانبار آن را بیان کرد و آنان را از اقدام به کشتن عترت پیامبرشان برحذر داشت که با آن کار، از اسلام به کفر خارج می شدند و مستوجب عذاب جاویدان خدا و خشم همیشگی او می گشتند.
حضرت سپس به سخنانش ادامه داده فرمود: «ای مردم! نسب مرا بگویید که من کیستم؟ سپس به خود بازگردید و خود را سرزنش کنید و ببینید آیا کشتن من و شکستن حرمتم برای شما جایز است؟! آیا من فرزند دختر پیامبرتان و فرزند وصی و عموزاده او نیستم و نخستین ایمان آورنده ی به خدا و تصدیق کننده ی پیامبرش درباره ی آنچه از خدایش آورده بود؟ آیا حمزه ی سیدالشهداء عموی پدرم نیست؟ آیا جعفر طیار عموی من نیست؟ آیا گفتار رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله در مورد من و برادرم به شما نرسیده است که: «این دو، سروران جوانان اهل بهشت هستند»، اگر مرا به آنچه می گویم تصدیق کنید- که آن حق است- به خدا! به عمد دروغ نگفتم از آن وقت که دانستم خداوند اهل آن را دوست نمی دارد و با آن، گویندگانش را زیان می رساند و اگر مرا تکذیب کنید، در میان شما کسانی هستند که اگر از آنها بپرسید، شما را آگاه می سازند، از جابر بن عبداللَّه انصاری، ابوسعید خدری، سهل بن سعد ساعدی، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید، به شما خبر می دهند که این گفتار را از رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله در مورد من و برادرم شنیده اند. آیا این مانع شما از ریختن خون من نمی شود؟»
من سخنی مهربانتر و شیواتر از این خطابه نمی شناسم که هر خطیب با هر مقدار از قدرت بیان، از گفتن چنین کلامی در چنین موضع هولناکی که شیران در آن لال می شوند و قهرمانان از سخن باز می مانند، ناتوان است... این سخن شایسته ی آن بود که خردهایشان را به خود آورد و انقلابی فکری و عملی در صفهایشان ایجاد کند زیرا حضرت از آنان خواست تا به خود آیند و به خردهایشان بازگردند- اگر مالک آنها باشند- تا در مورد او خوب بیندیشند که وی نوه ی پیامبرشان و فرزند وصی او و نزدیکترین خویشاوند به آن حضرت بود،او سرور جوانان اهل بهشت است و در این امر، مصونیتی برای وی وجود دارد که خونش ریخته نشود و حرمتش شکسته نگردد، ولی آن لشکریانی که این منطق پر فیض را نمی فهمیدند، به جنایت روی آورده، بر دلهایشان ابری تیره از گمراهی سایه افکند و یاد خدا را از آنان دور گردانیده بود.
پلید ناپاک، «شمر بن ذی الجوشن» که از غرق شدگان در گناه بود، روی به آن حضرت کرد و گفت: «او خدا را با حرف می پرستد و نمی داند که چه می گویی!».
آن وجدان متحجری که باطل بر آن زنگار نشانده بود، سخن امام را نمی فهمید و گفتارش را درک نمی کرد.
«حبیب بن مظاهر» به پاسخگویی او پرداخت و به او گفت: «به خدا من می بینم که تو خداوند را با هفتاد حرف می پرستی، من گواهی می دهم که تو راست می گویی چون نمی دانی که امام چه می گوید؛ زیرا خداوند بر قلب تو مهر زده است».
امام به سخن خود ادامه داد و فرمود: «اگر درباره ی این گفتار، شک داشته باشید، آیا شک می کنید که من فرزند دختر پیامبرتان هستم؟ به خدا! میان شرق و مغرب، پسر دختر پیامبری در میان شما و غیر شما وجود ندارد، عجبا، آیا مرا در برابر کشته ای از شما- که من او را به قتل رسانده باشم- می جویید؟ یا در برابر مالی که آن را نابود کرده باشم؟ یا در مقابل زخمی که زده باشم؟».
زمین در زیرپایشان لرزید و آنان سرگردان ماندند که چه پاسخی به وی بدهند؛ زیرا آنان شکی نداشتند که وی فرزند دختر رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و ریحانه ی اوست و آنها از او طلبی ندارند از خون کسی که کشته یا مالی که از آنان نابوده کرده باشد.
سپس امام، فرماندهان سپاه را که با نامه هایشان آن حضرت را به کوفه دعوت نموده بودند صدا زد و فرمود: «ای شبث بن ربعی! ای حجار بن ابجر! ای قیس بن اشعث! ای زید بن حرث! آیا برای من ننوشتید که میوه ها رسیده و باغها سبز گشته و تو وارد می شوی بر سپاهی که برای تو آماده گشته است».
آن ضمیرها از خیانت در پیمان و شکستن سوگندها شرم نداشتند، پس همگی به دروغ روی آوردند و گفتند: «ما چنین نکرده ایم!!».
امام از آن گفته ی آنان در شگفت شد و به آنان فرمود: «سبحان اللَّه! آری به خدا چنین کرده اید».
امام از آنان روی برتافت و خطاب به همه ی واحدهای سپاه فرمود: «ای مردم! اگر از من خرسند نیستید، بگذارید که از نزد شما به سوی جای امنی از زمین بروم».
«قیس بن اشعث» که از شناخته شدگان به حیله و نفاق و از هرگونه شرافت و آزرمی به دور بود- و برای وی کافی است که از خاندانی بوده که هرگز فرد شریفی را تحویل نداده است- روی به آن حضرت کرد و گفت: «آیا فرمان عموزادگانت را نمی پذیری؟ آنان جز آنچه را دوست داری چیزی به تو ارائه نخواهند داد و از آنان هیچ ناخوشایندی به تو نخواهد رسید».
امام به وی پاسخ داد: «تو برادر برادرت هستی؟ آیا می خواهی که بنی هاشم، بیش از خون مسلم بن عقیل از تو طلب کنند؟ نه به خدا! همچون فردی ذلیل با آنها دست نخواهم داد و همچون بردگان، پای به فرار نخواهم گذاشت. (4) ای بندگان خدا! من از اینکه سنگسارم کنید به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می برم، از هر متکبری که به روز حساب ایمان ندارد به پرودگارم و پروردگار شما پناهنده می شوم». (5) .
کشورها از بین می روند و دولتها در پی هم می آیند ولی این کلمات به ماندن شایسته و به جاودانگی بایسته تر از هر چیز است، باقی می ماند؛ زیرا عزت حق و بزرگ منشی آزادگان و شرافت بلندهمتان را نمایانگر ساخته است.
افسوس که این سخنان تابناک به دلهای آنان راه نیافت؛ زیرا جهل، همه ی درهای فهم را در جانهایشان بسته بود: «خداوند بر دلهایشان مهرزده و بر گوشها و دیدگانشان پرده ای باشد، آیا گمان می کنی که بیشتر آنان می شنوند یا می فهمند؟ آنان همچون چهار پایانند، بلکه از آنها گمراهترند».
آنان به کلی از دعوت امام روی برتافتند و اهمیتی بدان ندادند، راست گفت خدای متعال که می فرماید: «تو مردگان را نمی شنوانی و دعوت را به گوش ناشنوایان نمی توانی برسانی هرگاه پشت کنند و بروند».
سخنان امام حسین برای بار دوم
رحمت و مهربانی امام نسبت به دشمنانش، آن حضرت را بر آن داشت که بار دیگر، آنان را پند و اندرز دهد تا کسی از آنان ادعا نکند که در کار خود آگاه نبوده است، پس به سوی آنها رفت در حالی که کتاب خداوند بزرگ را باز کرده و عمامه ی جدش رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله را بر سر نهاده و جنگ افزار آن حضرت را به خود بسته، در هیبتی بود که پیشانیها در برابرش خاضع می شد و چشمها از نگریستن به آن باز می ماند، پس به آنان فرمود:
«نابود و غم، شما را باد ای جماعت! آیا وقتی که مشتاقانه ما را فراخواندید و ما به سرعت شما را اجابت کردیم، شمشیری را که در دست داشتید بر ما افراختید و آتشی را که ما برای دشمنان خود و شما روشن نموده بودیم، بر ضد ما و به نفع دشمنانتان شعله ور ساختید بدون اینکه عدالتی با شما روا داشته باشند، و یا امیدی به آنان داشته باشید، بر ضد دوستانتان فراهم آمدید، آیا گرفتاریها شما را نباشد در حالی که هنوز شمشیری کشیده نشده و خاطری آزرده نگردیده و اندیشه ای به کار نیفتاده است، ولی شما با شتاب سوی آن رفتید، همچون پرواز ملخان نارس و بر آن فراهم آمدید همچون افتادن پشه های کوچک در آتش، آنگاه پیمانها را شکستید، پس فرومایگی از آن شما باد ای بردگان امّت و جدا ماندگان از احزاب و دور شدگان از کتاب خدا و سنّتها! وای بر شما! آیا اینان را یاری می کنید و از یاری ما دست بر می دارید! باری، به خدا! این خیانتی است در میان شما که ریشه هایتان بر آن جای گرفته و شاخه هایتان بر آن روییده و محکم گشته و شما بدترین ثمره گشته اید، بیننده را اندوهگین می سازید و خوراک هر غاصبی می شوید.
همانا این نابکار نابکار زاده، میان دو چیز را گرفته است، میان شمشیر
کشیدن و خوار گشتن و هیهات که ما خوار شویم، خداوند، پیامبرش و مؤمنان، و دامنهای پاک، مطهّر و همتهای بلند و جانهای با شهامت، آن را برای ما نمی پذیرند که اطاعت فرومایگان را بر شهادتگاه بزرگواران ترجیح دهیم، همانا من با این خانواده با وجود کمی افراد و فروگذاشتن یاری کنندگان، به نبرد می پردازم».
سپس ابیات «فروة بن مسیک مرادی» را بر زبان آورد:
«اگر آنان را فراری دهیم، پیشتر نیز فراری داده ایم و اگر شکست بخوریم، شکست خورده نباشیم».
«بر ما ترسی وارد نمی شود ولی این اجلهای ما و دولت دیگران باشد».
«به شماتت کنندگان بگو از ما عبرت گیرند که شماتت کنندگان آنچه را دیدیم، خواهند دید».
«اگر مرگ از مردمی برداشته شود، با تمام قدرت بر دیگران فرود می آید».
به خدا! پس از آن نخواهید ماند مگر آن مقدار که کسی بر اسب سوار شود که همچون گشتن آسیاب، بر شما بگردد و همچون لرزش محور، شما را خواهد لرزاند، این مطلبی است که پدرم از جدّم رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله به من گفته است: پس فکر خود و فکر شریکانتان را جمع کنید که کارتان بر شما اندوهی نباشد، آنگاه در مورد من حکم کنید و مهلتم ندهید. من بر خداوند، پروردگار خود و پروردگار شما توکّل کرده ام، نیست جنبنده ای مگر اینکه او، آن را در اختیار داشته باشد که پروردگار من به راه راست باشد». (6) .
آنگاه دو دست خود را به نفرین کردن بر آنان برداشت و گفت: «خداوندا! باران آسمان را از آنها منع کن و بر آنها سالهایی بفرست همچون سالهای یوسف و غلامی آشنا به کار بر آنان بگمار تا جامی تلخ به آنان بنوشاند؛ زیرا ما را تکذیب نمودند و فروگذاشتند، تو پروردگار ما هستی، برتو توکّل نمودم بازگشت، به سوی تو باشد». (7) .
امام با این سخنان، همچون آتشفشانی، منفجر شد و از صلابت عزم و قدرت اراده ی خود، نمونه ای ارائه داد که همانند آن دیده نشده است. سخنان حضرت، این نکات را در برداشت:
اولّ: آن حضرت آنان را به شدت، به خاطر تناقض در رفتارشان نکوهش نمود؛ زیرا آنان برای کمک خواستن و یاری طلبیدن از وی شتافتند تا آنان را از ستم امویان و ظلم آنان برهاند و هنگامی که آن حضرت برای یاری آنان به پاخاست، بر او دگرگون شدند و شمشیرهایشان را که لازم بود، بر دشمنانشان کشیده می شدند، بر او کشیدند، آنان که در خوار ساختن آنان و اجبارشان بر آنچه نمی خواستند، بسیار کوشیده بودند.
دوم: حضرت، تأسف فراوان خود را از حمایت آنان نسبت به حکومت اموی ابراز داشت؛ حکومتی که نه عدالتی را در میان آنان اعمال کرده و نه حقی را گسترش داده بود و نه هیچ امید و آرزویی در آن حکومت داشتند.
سوم: صفات موجود در آنان را مورد انتقاد شدید قرار داد که با داشتن آن اوصاف از پست ترین ملتهای زمین شده بودند؛ زیرا آنان بردگان امّت و منحرفان از احزاب و ناباوران به کتاب خدا و گروه گناهکاران بودند و دیگر سرشتهای نادرستی که در آنها بود.
چهارم: آن حضرت، عدم پذیرش کامل خود در برابر خواست فرزند مرجانه ی ستمگر را اعلام کرد که در برابرش تسلیم شود؛ زیرا ذلّت را برای آن حضرت خواسته بود و هیهات که امام در برابر آن تسلیم گردد؛ چون برای نمایان ساختن انسانیّت و ارزشهای والا آفریده شده بود، پس چگونه در برابر آن نابکار نابکارزاده تسلیم گردد؟
پنجم: آن حضرت تصمیم خود بر جنگ را اعلام نمود و اینکه به همراه خانواده اش که نمایانگر قهرمانیها و ثبات عزیمت و ناچیز شمردن مرگ بودند، وارد میدان نبرد شود.
ششم: آن حضرت سرنوشت آنان را پس از اینکه او را کشتند، به آنان اطلاع داد که خداوند بر آنان کسی را مسلّط خواهد ساخت که جامی تلخ را به آنان بنوشاند و عذاب دردناکی را بر ایشان فرود آورد، مدت کوتاهی نگذشت تا اینکه مختار بر ضد آنها قیام کرد و دلهایشان را پر از ترس و هراس ساخت و به شدت سرکوبشان نمود.
اینها بعضی از نکات حسّاسی است که سخن شریف آن حضرت در برداشت؛ سخنی که با قدرت بیان و عظمت تصمیم ادا شد و سپاه ابن سعد را به سکوت و سرگشتگی انداخت.
اجابت حر
جان حرّ به سوی نیکی روی آورد و وجدانش پس از شنیدن سخنان امام، بیدار شد و در آن لحظات سرنوشت ساز از حیاتش، در فکر و اندیشه فرورفت، در حالی که در درون خود با امواج هولناکی از کشمکش نفسانی دست به گریبان بود، آیا به حضرت حسین علیه السلام بپیوندد و زندگی و مقامش را قربانی کند، پس از آنکه فرمانده صاحب منزلتی نزد حکومت بوده که به او اعتماد کرده و او را فرمانده ی پیشقراولان سپاه خود ساخته بودند و یا اینکه در جنگ با امام باقی بماند که در آن عذابی همیشگی وجود دارد؟
ولی حرّ، به ندای وجدانش پاسخ داد و بر کشمکش درونیش چیره گشت و تصمیم گرفت که به حضرت حسین علیه السلام ملحق شود، وی پیش از آنکه به سوی حضرت حرکت کند، نزد ابن سعد رفت و به او گفت: «آیا تو با این مرد به جنگ می پردازی؟».
ابن سعد، به سرعت و بدون تردید و برای اینکه در برابر فرماندهان یکانها اخلاص خود را به اربابش، فرزند مرجانه نشان دهد، گفت: «آری، به خدا! آسانترین آن این باشد که سرها در آن فروافتند و دستها قطع شوند».
حرّ، به وی گفت: «آیا شما به یکی از پیشنهادهایی که ارائه نمود، رضایتی ندارید؟».
ابن سعد گفت: «اگر امر به دست من بود، عمل می کردم ولی امیر تو آن را نپذیرفته است».
هنگامی که یقین کرد آن قوم، تصمیم به جنگ با امام دارند، در حالی که صفها را می شکافت و لرزه بر اندامش افتاده بود، پیش رفت که مهاجر بن اوس- یکی از یاران ابن زیاد- از این امر در شگفت شد و با صدایی که شک و بدگمانی در آن بود، به وی گفت: «به خدا! وضع تو مشکوک است، به خدا در هیچ موضعی چیزی را که اینک از تو می بینم مشاهده نکرده ام و اگر به من گفته شود،دلیرترین مردم کوفه چه کسی است، از تو نمی گذشتم؟».
حرّ، حقیقت حال خود را برای وی آشکار ساخت و او را بر تصمیم خود آگاه نمود و گفت: «به خدا من خود را میان بهشت و آتش، مخیّر می بینم و چیزی را بر بهشت ترجیح نمی دهم، هر چند که قطعه قطعه شوم و سوزانده گردم...».
آنگاه افسار اسب خود را به سوی امام، پیچاند، (8) در حالی که از شرمساری و پشیمانی، سر به زیر انداخته بود. هنگامی که به امام نزدیک شد، صدای خود را بلند کرد و گفت: «خداوند! به سوی تو باز می گردم، زیرا دلهای اولیای تو و فرزند پیامبرت را هراسان ساختم... یا اباعبداللَّه! من توبه کرده ام، آیا مرا توبه ای باشد؟». (9) .
سپس از اسبش فرود آمد و در حالی که اشکهایش بر چهره اش می درخشید، در برابر امام ایستاد و با امام سخن گفت و اینگونه به آن حضرت متوسل گشت: «ای فرزند رسول خدا! خداوند مرا فدای تو سازد! من آنم که تو را از بازگشت بازداشتم و تو را به این مکان آوردم، ولی به خدایی که جز او پرودگاری نیست، گمان نمی کردم که این قوم هرگز آنچه را بر آنها عرضه نموده ای، نپذیرند و هرگز با تو به چنین وضعی برسند، پس با خود گفتم: اهمیتی نمی دهم که در بعضی مسائل از این قوم اطاعت کنم و آنها فکر نمی کنند که من از فرمان آنان خارج شده باشم، ولی آنان بعضی از پیشنهادهایت را می پذیرند و به خدا! اگر گمان می کردم که آنها را از تو نمی پذیرند، از تو تخلف نمی کردم و اینک من از آنچه انجام داده ام توبه کننده نزد تو آمده ام تا با جان خود همراه تو باشم و در خدمت تو بمیرم، آیا برای من توبه ای می بینی؟»
امام، به دیدارش شادمان گشت و از او خرسند شد و او را عفو فرمود و به وی گفت: «آری، خداوند توبه ات را می پذیرد و تو را می بخشد». (10) .
آنگاه حرّ، خوابی را که دیده بود برای امام حکایت کرد و گفت: «سرورم! دیشب پدرم را در خواب دیدم که به من می گفت: این روزها چه می کنی؟ و کجا بودی؟ به او گفتم: در راه، مراقب حسین بودم. به من گفت: وای بر تو! تو را چه باشد با حسین فرزند رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله... من از تو می خواهم که به من اجازه ی جنگ دهی تا نخستین کشته در خدمت تو باشم همان گونه که نخستین شورش کننده بر تو بودم». (11) .
پاورقی :
(1) طبری، تاریخ 424 /5.
(2) ابناثیر، تاریخ 61 /4.
(3) بحارالأنوار 6 -5 /45.
(4) و در روایتی: «همچون بردگان اعتراف نمینمایم».
(5) طبری، تاریخ 425 -424 /5. الدرالنظیم، ص 553 -552.
(6) خوارزمی، مقتل حسین (ع) 7 /2. اللهوف، ص 157.
(7) ابنعساکر، تاریخ 219 -218 /14. خوارزمی، مقتل الحسین(ع) 8 /2. اللهوف، ص 157.
(8) طبری، تاریخ 427 /5. کامل 64 /4.
(9) صدوق،امالی، ص 223. ابنطاووس، ملهوف، ص 160.
(10) کامل 64 /4 الدرالنظیم، ص 554 -553.
(11) خوارزمی در مقتل حسین (ع) ج 10 /2.