با انصافی زبل خان

 

زبل خان مقداری چغندر و هویج و شلغم و ترب و سبزیجات مختلف دیگر خرید و در خورجینی ریخته و آن را به دوش انداخت.

بعد سوار خر شد و به طرف خانه روان شد. یكی از دوستانش كه آن حال را دید پرسید: زبل خان چرا خورجین را به ترك خر نمی اندازی؟

زبل خان جواب داد : دوست عزیز آخر من مرد منصفی هستم و خدا را خوش نمی آید كه هم خودم سوار خر باشم و هم خورجین را روی حیوان بیندازم!