والدین و فرزندان
قواعد برقراری ارتباط با نوجوانان و جوانان
▪ نیاز
▪ ایجاد چالش
▪ کسب موفقیت
▪ رفتار هدف گرا
▪ انگیزش یافتن.
یعنی فرمان زندگی را در دست گرفتن و تنش ها را کاهش دادن و احساس هویت کردن، یعنی چیستم و کیستم فرد و خویشتن داری و خود پلیس خود بودن را عارض می کند. ایجاد ارتباط صحیح و منطقی قواعد خاص خود را دارد.
۱) زمان مناسبی جهت برقراری ارتباط انتخاب نمودن، یعنی عوامل مخل و مزاحم فراگیری مثل خستگی، فیلم دیدن، عکس نگاه کردن، خواب، ناراحتی روحی و... نباشد تا اثربخش شود.
۲) لحن صدای پیام دهنده. یعنی با طمأنینه و آرامش صحبت کردن تا دلپذیر باشد و بر دل بنشیند.
۳) واضح و مبرهن و روشن صحبت کردن، نه با رمز و راز و گوشه و کنایه و تحقیر و توهین.
۴) خصائل مثبت را گفتن، سپس اشاره مختصر به خصلت منفی مدنظر نمودن، یعنی ستارالعیوب بودن نه خلاق العیوب و عیب جو شدن.
۵) به رفتار حین ارتباط جهت دادن، یعنی رعایت ادب در حرکات دست ها و نگاه ها و حتی کلام.
۶) به نیازهای معقول و منطقی او توجه داشتن، نه فقط نیاز فیزیولوژیک، بلکه مهر و محبت و عاطفه و امنیت روحی و روانی و کسب موفقیت و خودشکوفایی و آرامش او اندیشیدن.
۷) تاکتیک به خرج دادن، یعنی هنر استفاده از توانمندی های مخاطب و گفت وگوی متقابل را تمرین کردن که پاتک های مخاطب ارتباط را خنثی نکند، چون گفت وگو و تعامل خود یک هنر است.
۸) خوب گوش کردن به مخاطب چون بد گوش کردن ریشه اغلب مشکلات طرفین است.
۹) چند بار گوش دهیم و یک بار خوب حرف بزنیم، چون زیاد حرف زدن مین گذاری سرراه مخاطب است. که پس از انفجار دیگر توجه به حرف نمی کند.
با آنکه سخن به لطف آب است
کم گفتن هر سخن صواب است
آب ارچه همه زلال خیزد
از خوردن پر، ملال خیزد
کم گوی و گزیده گوی چون در
تا زاندک تو جهان شود پر
گر باشد، صدستاره در پیش
تعظیم یک آفتاب از او بیش
علی(ع): سخن چون داروست، اندکش سود می بخشد و بسیارش کشنده است.
۱۰) علی(ع): رب السکوت ابلغ من الکلام. سکوت فصیح تر و بلیغ تر از کلام است.
رب القول انفذ من صول، چه بسا سخنی که از جنگ کارآیی بیشتری دارد.
سعدی: دو چیز طیره عقل است، دم فروبستن
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی.
صائب: در مقام حرف بر لب مهر خاموشی زدن،
تیغ را زیر سپر در جنگ پنهان کردن است.
۱۱) در دل مستمع و مخاطب نفوذ کردن، یعنی کردار صدق گفتار بودن.
این نکته بدان تو ای سخندان شهیر
گر حرف تو بر نیاید از سر ضمیر
هرچند که مستمع بود پند پذیر
اندر دل مستمع ندارد تاثیر.
۱۲) از روش های غیرکلامی (صامت) مثل لب ورچیدن، آه کشیدن، اخم کردن، از گوشه چشم نگاه کردن، قهر و آشتی کردن، از تسهیلات محروم کردن و ... هرازگاهی استفاده کردن، البته نه حین بحث و ارتباط که رغبت مخاطب را نسبت به ایجاد ارتباط کاهش دهد، بلکه زمانی که احساس کردیم ارتباط کلامی گذشته، کارساز نبوده است.
۱۳) نصیحت نکردن یا مذمت نکردن در جمع.
گر نصیحت کنی به خلوت کن
که جز این شیوه نصیحت نیست
هر نصیحت که برملا باشد
آن نصیحت به جز فضیحت نیست.
۱۴) حین ارتباط، افراد را به رخ او نکشیدن.
۱۵) زمان ارتباط، او را با دیگران مقایسه نکردن.
۱۶) رفتار منفی او را به افراد خلافکار، تشبیه نکردن و رفتار مثبت او را به خود نسبت دادن.
۱۷) حین ارتباط او را توانمند و پژوهشگر لحاظ کردن و جلوه دادن.
۱۸) یادگیری آموزی را به او آموختن تا از ظرفیت و بالقوه های خود بهره جوید و سپس از تقویت کننده های مثبت استفاده نمودن.
۱۹) از افراط و تفریط در محبت، یا بی محبتی، جداً پرهیز کردن.
۲۰) طعم ریاضت و سختی را با هم چشیدن، حتی اگر در اوج رفاه هستیم.
۲۱) او را از واقعیت های محیط اطراف واقف کردن، بدون تحمیل اندیشه ها، بلکه پس از آشنایی با واقعیت ها نظرات او را به عنوان یک اندیشه مهم جویا شدن و او را به اندیشیدن واداشتن.
قواعد برقراری ارتباط با نوجوانان و جوانان
▪ نیاز
▪ ایجاد چالش
▪ کسب موفقیت
▪ رفتار هدف گرا
▪ انگیزش یافتن.
یعنی فرمان زندگی را در دست گرفتن و تنش ها را کاهش دادن و احساس هویت کردن، یعنی چیستم و کیستم فرد و خویشتن داری و خود پلیس خود بودن را عارض می کند. ایجاد ارتباط صحیح و منطقی قواعد خاص خود را دارد.
۱) زمان مناسبی جهت برقراری ارتباط انتخاب نمودن، یعنی عوامل مخل و مزاحم فراگیری مثل خستگی، فیلم دیدن، عکس نگاه کردن، خواب، ناراحتی روحی و... نباشد تا اثربخش شود.
۲) لحن صدای پیام دهنده. یعنی با طمأنینه و آرامش صحبت کردن تا دلپذیر باشد و بر دل بنشیند.
۳) واضح و مبرهن و روشن صحبت کردن، نه با رمز و راز و گوشه و کنایه و تحقیر و توهین.
۴) خصائل مثبت را گفتن، سپس اشاره مختصر به خصلت منفی مدنظر نمودن، یعنی ستارالعیوب بودن نه خلاق العیوب و عیب جو شدن.
۵) به رفتار حین ارتباط جهت دادن، یعنی رعایت ادب در حرکات دست ها و نگاه ها و حتی کلام.
۶) به نیازهای معقول و منطقی او توجه داشتن، نه فقط نیاز فیزیولوژیک، بلکه مهر و محبت و عاطفه و امنیت روحی و روانی و کسب موفقیت و خودشکوفایی و آرامش او اندیشیدن.
۷) تاکتیک به خرج دادن، یعنی هنر استفاده از توانمندی های مخاطب و گفت وگوی متقابل را تمرین کردن که پاتک های مخاطب ارتباط را خنثی نکند، چون گفت وگو و تعامل خود یک هنر است.
۸) خوب گوش کردن به مخاطب چون بد گوش کردن ریشه اغلب مشکلات طرفین است.
۹) چند بار گوش دهیم و یک بار خوب حرف بزنیم، چون زیاد حرف زدن مین گذاری سرراه مخاطب است. که پس از انفجار دیگر توجه به حرف نمی کند.
با آنکه سخن به لطف آب است
کم گفتن هر سخن صواب است
آب ارچه همه زلال خیزد
از خوردن پر، ملال خیزد
کم گوی و گزیده گوی چون در
تا زاندک تو جهان شود پر
گر باشد، صدستاره در پیش
تعظیم یک آفتاب از او بیش
علی(ع): سخن چون داروست، اندکش سود می بخشد و بسیارش کشنده است.
۱۰) علی(ع): رب السکوت ابلغ من الکلام. سکوت فصیح تر و بلیغ تر از کلام است.
رب القول انفذ من صول، چه بسا سخنی که از جنگ کارآیی بیشتری دارد.
سعدی: دو چیز طیره عقل است، دم فروبستن
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی.
صائب: در مقام حرف بر لب مهر خاموشی زدن،
تیغ را زیر سپر در جنگ پنهان کردن است.
۱۱) در دل مستمع و مخاطب نفوذ کردن، یعنی کردار صدق گفتار بودن.
این نکته بدان تو ای سخندان شهیر
گر حرف تو بر نیاید از سر ضمیر
هرچند که مستمع بود پند پذیر
اندر دل مستمع ندارد تاثیر.
۱۲) از روش های غیرکلامی (صامت) مثل لب ورچیدن، آه کشیدن، اخم کردن، از گوشه چشم نگاه کردن، قهر و آشتی کردن، از تسهیلات محروم کردن و ... هرازگاهی استفاده کردن، البته نه حین بحث و ارتباط که رغبت مخاطب را نسبت به ایجاد ارتباط کاهش دهد، بلکه زمانی که احساس کردیم ارتباط کلامی گذشته، کارساز نبوده است.
۱۳) نصیحت نکردن یا مذمت نکردن در جمع.
گر نصیحت کنی به خلوت کن
که جز این شیوه نصیحت نیست
هر نصیحت که برملا باشد
آن نصیحت به جز فضیحت نیست.
۱۴) حین ارتباط، افراد را به رخ او نکشیدن.
۱۵) زمان ارتباط، او را با دیگران مقایسه نکردن.
۱۶) رفتار منفی او را به افراد خلافکار، تشبیه نکردن و رفتار مثبت او را به خود نسبت دادن.
۱۷) حین ارتباط او را توانمند و پژوهشگر لحاظ کردن و جلوه دادن.
۱۸) یادگیری آموزی را به او آموختن تا از ظرفیت و بالقوه های خود بهره جوید و سپس از تقویت کننده های مثبت استفاده نمودن.
۱۹) از افراط و تفریط در محبت، یا بی محبتی، جداً پرهیز کردن.
۲۰) طعم ریاضت و سختی را با هم چشیدن، حتی اگر در اوج رفاه هستیم.
۲۱) او را از واقعیت های محیط اطراف واقف کردن، بدون تحمیل اندیشه ها، بلکه پس از آشنایی با واقعیت ها نظرات او را به عنوان یک اندیشه مهم جویا شدن و او را به اندیشیدن واداشتن.
قهر کودکانه، آشتی شیری
اما چه کنیم تا فرزندانمان یکدیگر را دوست بدارند، همان قدر که ما دوستشان داریم و چگونه میتوان کمی صلح و آرامش به فضای خانه هدیه کرد؟
▪ نکات مهمی در باره روابط بین خواهرها و برادرها وجود دارد، ازجمله:
ـ هریک از فرزندان به طور طبیعی به خواهر یا برادر خود عشق میورزد. آنها میخواهند که دوست بدارند و دوست داشته شوند.
ـ همه فرزندان نیازمند توجه و آغوش گرم والدین خود هستند. توجه مستقیم و اندیشیدن به نیازها و خواستههای آنان و در دسترس بودن والدین از مهمترین نیازهای کودکان به شمارمی آیند
ـ زمانی که والدین به نیازهای مهم کودکان توجه نکنند، آنها به آسیب دیدگی روحی دچار میشوند که به صورت ناامیدی و بی اعتنایی بروز میکند.
ـ در بیشتر موارد، فرزندان، احساسات خود را پنهان میکنند؛ زیرا کسی در اطراف و نزدیکی آنان وجود ندارد تا شنونده گفتههای آنان باشد و از احساسات نهفته آنها با خبر شود.
ـ زمانی که والدین به فرزند دیگر توجه میکنند یا اینکه با دوست خود به گفتگو مشغولند، احساسات کودک آسیب میبیند و تحریک میشود. او بیش از پیش نسبت به توجه والدین احساس نیاز میکند، نیازی فوری و اضطراری که باید به آن پاسخ داد.
ـ کودکی که نسبت به توجه والدین خود احساس نیاز میکند، به طور طبیعی ولی در شرایطی دور از انتظار والدین احساس درونی و نهفته خود را آشکار میسازد. احساساتی که به شکل گریه کردن، خندیدن، بدخلقی، عرق کردن، لرزیدن، دعوا کردن بروز میکند و به منظور جلب توجه و رضایت پدرومادر آشکار میشود. این رفتارها ادامه مییابد تا عملکرد والدین متوقف شود و توجه آنها به سوی فرزندشان معطوف گردد.
ـ شنیدن حرفهای فرزندان بدون قضاوت کردن راه مناسبی است که به فرزندان کمک میکند تا بتوانند فشار روانی موجود را بر طرف سازند.
پس از یک گریه طولانی، کودک میداند که جایگاه مطمئنی برای عشق ورزیدن درانتظار اوست وهمه اطرافیان از اضطراب و نگرانی حاصل از فشار روانی ای که او را آزار میدهد، باخبر شدهاند.
ـ مداخله کردن در درگیریهای کودکان ممکن است آسیب دیدگی را بیشتر کند. در این هنگام به فرصت کافی نیاز داریم تا گفتههای آنان را بشنویم و درفرصتی مناسب احساسات خود را بیان کنیم .
توجه به این مطالب به والدین کمک میکند تا هنگام درگیری فرزندان، برخورد مناسبی داشته باشند. بیشتر کودکان نسبت به فرزند دیگر احساس حسادت و خشم دارند. اما هرگز احساسات کودک به این دو محدود نمیشود، اگر چه از نظر پدر ومادر، شاخصترین احساسات کودک به حساب میآیند.
فرزندان ما زمان زیادی را برای بازی کردن و همکاری با یکدیگر صرف میکنند، در حالی که درهمین زمان که آنها رفتاری دوستانه با یکدیگر دارند، ما مشغول شستن، پختن، نظافت کردن و پرداختن به کارهای روزانه هستیم.
● بهترین کار
اگر برای هر یک از فرزندان، زمانی مناسب صرف کنیم و شنونده اظهارات و احساسات آنها باشیم، احساس آنها درباره توجه ما به آنها بدون خدشه میماند و مطمئن هستند که برای والدین خود اهمیت دارند.
با دقت وهوشیاری مداخله کنید یا حداقل پس از ۵دقیقه اول درصحنه حاضر شوید . حضور به موقع شما درصحنه درگیری، کمک میکند تا بتوانید به مسئله پیببرید و مانع عصبانیت فرزندان و صدمه زدن یا اهانت کردن آنها به هم بشوید.
پیش از شروع و ادامه یافتن درگیری، راحتتر میتوان اضــطراب و ناراحــتی موجود را برطرف ساخت. اگر نتوانستید به موقع حاضر شوید از فرزندانتان عذرخواهی کنید: «متأسفم از این که نتوانستم به موقع حاضر شوم و از بروز حوادث ناراحت کننده جلوگیری کنم. به من بگویید چه اتفاقی افتاده است؟»
فرزندان ما پس از درگیری میتوانند به راحتی رفتاری دوستانه با یکدیگر داشته باشند، البته درصورتی که مورد سرزنش قرار نگیرند. اگر والدین بتوانند در خانواده به طور منصفانه رفتار کنند و مسئولیتها را برعهده بگیرند، فرزندان میتوانند احساسات درونی خود را بهتر ابراز کنند و از آسیب دیدگیهای روحی در امان بمانند. به آرامی و نرمی با آنها گفتگو کنید. به نوبت از هر یک از آنها بپرسید که چه اتفاقی افتاده و به سخنان هردو با دقت گوش دهید. بیان کردن احساسات درونی، مهمترین بخش درگیری است . به آنها فرصت کافی بدهید ؛ زیرا برقراری پیوند دوباره نیاز به زمان کافی دارد.
در برخی موارد، یکی از کودکان به دیگری ضربه وارد کرده و فرار میکند. در این گونه موارد، واکنشهای خود را تغییر دهید؛ به طور مثال بار اول وقت بیشتری با کودک آسیب دیده یا مجروح صرف کنید و سپس به سوی فرد دیگر بروید. بار دوم فقط به کودک آسیب دیده توجه کنید. هر دو کودک به کمک شما نیازمندند. کودکی که ضربه را وارد کرده است، احساس پشیمانی میکند، او فرد بی مسئولیتی نیست بلکه نتوانسته احساس خود را بیان کند و کنترل خود را ازدست داده است.
اغلب کودکان، یکدیگر را دوست دارند و به طور طبیعی به سوی هم کشیده میشوند . اگر والدین به موضوعهایی که دوستی فرزندانشان را پایدار و مستحکمتر میکند، توجه داشته باشند، روابط دوستانه بین فرزندان تداوم خواهد یافت.
بچهها همیشه به دنبال بهانه میگردند تا بتوانند احساسات درونی خود را بیرون بریزند، به طور مثال هنگامی که بستنی میخورند اگر فرزند دیگر یک قاشق بیشتر بستنی بخورد، درگیری شروع میشود و از این طریق احساس حسادت، نیاز، درماندگی و عدم پذیرش از سوی آنها ابراز میگردد. زمانی که والدین گریه، بدخلقی و خشم فرزند خود را تحمل کنند و با حوصله به حرفهای او گوش کنند، به اشتباه خود پی میبرد. گوش دادن به سخنان کودکان، آسیب دیدگی روحی آنها را برطرف میکند و روابط موجود را محکمتر میسازد.
کمک در بچه داری
بنابراین بچه داری نیز یک وظیفه مشترک زن و شوهر است.نه وظیفه زن تنها.درست است که مادران با میل و رغبت از بچه نگهداری میکنند وامور نظافت و تر و خشک کردن و تغذیه و شیر دادن و دیگر امور مربوط به کودک را از جان و دل می پذیرند.
و برای پرستاری و نگهداری او هر گونه رنج و زحمتی را تحمل مینمایند.برای پرستاری از کودک چه شبهائی راتا صبح بیدار میمانند و گریه و جیغ و شیون و نحسیهای او را تحمل میکنند.لیکن شوهر هم نباید فداکاریها و زحمات همسرش را نادیده بگیردو بگوید:بچه داری وظیفه زن است.و من در این باره مسؤولیتی ندارم.
وقتی دید بچه آرام نمی گیرد،مادر را با بچه بگذارد و خودش برود در اتاق دیگر راحت بخوابد. نه،برادر!این بچه مشترک بین شما است.پرستاری و نگهداری از او نیز یک وظیفه مشترک است.مگر تو عاطفه و وجدان نداری؟
آیا انصاف است که تو بروی در گوشه ای استراحت کنی، وهمسرت را در این غوغا تنها بگذاری؟آیا این رسم زنداری و مهر و صفای خانوادگی است؟اگر تو روز کار کرده و خسته هستی همسرت نیز در تمام روز بکارهای خانه داری اشتغال داشته و خسته است.اگر تو خوابت می آیداو نیز خوابش می آید.اگر جیغ و شیونهای بچه اعصاب ترا خسته میکند، مادر بیچاره هم همینطور است لیکن جز تحمل چاره ای ندارد.
برادرم!انصاف و عاطفه و اخلاق اسلامی و رسم همسرداری اقتضا دارد که در چنین مواقع حساسی در بچه داری همسرت را کمک کنی.
یا با هم بچه را آرام کنید سپس بخوابید.یا مقداری از شب را توبخواب و همسرت از بچه پرستاری کند آنگاه تو از بچه پرستاری کن وهمسرت بخوابد.و اگر همسرت در اثر کم خوابی،بعد از نماز صبح استراحت کرده انتظار نداشته باش مانند دیگر روزها صبحانه را برایت حاضر کند.
چه مانع دارد خودت چای و صبحانه حاضر کنی،خودت میل کنی و بیرون بروی و برای همسرت نیز آماده باشد.وقتی می خواهید به سفر یا مهمانی بروید ضرورت ندارد که همیشه همسرت بچه را بغل کند،در جاهای مناسب تو این عمل را انجام بده و در این باره همکاری نمائید.وبطور کلی در همه حال در پرستاری و نگهداری از کودک تعاون و همکاری داشته باشید.رسم زنداری و اخلاق اسلامی چنین است.به زندگی شماصفا و محبت و رونق میدهد.
البته به بانوان نیز توصیه میشود که در این باره از شوهرانشان انتظارات زیاده از حد نداشته باشند.گرفتاریها و مشکلات کسب و کار وتامین نیازمندیهای زندگی را همواره منظور داشته باشند.و بدانند که مرددر خارج منزل با صدها مشکل روبروست و با اعصاب خسته،و بمنظوراستراحت بمنزل می آید.و انتظار نداشته باشند که وقتی بمنزل آمدلباسهایش را در آورد و فورا مشغول بچه داری و امور خانه داری شود.دراین مورد بیش از مقدار ضرورت و در مواقع غیر عادی،توقع کمک نداشته باشند.
● زود به منزل بیا
مرد مادامیکه زن نگرفته آزاد است.می تواند دیر به خانه بیاید یازود.اطلاع بدهد کجا می روم یا نه.اما هنگامی که ازدواج کرد خواه ناخواه باید برنامه اش را تغییر دهد و زودتر به منزل بیاید.
باید توجه داشته باشد که همسرش از صبح تا غروب در منزل زحمت کشیده خانه را مرتب نموده،غذا پخته،لباس شسته،منزل را تمیزکرده اکنون چشم براه است که شوهرش به منزل بیاید،با هم بنشینندصحبت کنند و از انس و محبت لذت ببرند.
بچه هایش نیز همین انتظار رادارند.دور از انسانیت و انصاف است که مرد شب دنبال خوشگذرانی وشب نشینی برود و همسر بیچاره و کودکانش را در انتظار بگذارد!!
مگر زن داری فقط به این است که غذا و لباسش را بدهی؟زن شریک زندگی است نه لفت بدون مزد و مواجب.به خانه شوهر نیامده که شبانه روز زحمت بکشد و لقمه نانی بخورد. بلکه بدان امید آمده که انیس وهمنشین دائم داشته باشد.
بعض مردها واقعا انصاف و عاطفه و شعور ندارند.زن پاکدامن وعفیف و فرزندان معصوم خویش را در خانه میگذارند و شب تا به سحردنبال عیاشی و ولگردی میروند.
پولهایی را که باید در خانه خرج کنند در خارج منزل بیهوده تلف میکنند.این بیچاره ها هنوز لذت انس و محبت را درک نکرده اند که عیاشیهای کثیف را خوشگذرانی می شمارند.هیچ فکر نمی کنند که با این رفتار آبرو و حیثیت خویش را از دست میدهند.و در نزد مردم، افرادی هوسباز و سبک مغز معرفی می شوند.خودشان را بدبخت و بیچاره و زن و فرزندشان را بدبخت تر میگردانند.کاری میکنند که همسرانشان از دردناچاری تقاضای طلاق و جدایی میکنند و کاخ زناشویی را متلاشی می سازند.
به داستانهای زیر توجه فرمایید:
مردی که زنش را طلاق داده بود در دادگاه گفت:در ابتدای ازدواج به خاطر جوانی و معاشرت با دوستان بد هر شب همسرم...را تنها در خانه میگذاشتم و برای تفریح و خوشگذرانی از خانه بیرون می رفتم و نزدیک صبح به خانه می آمدم.همسر جوانم که از رفتار من ناراحت بود عاقبت بستوه آمده طلاق گرفت.ده فرزند داشتیم قرار شد ماهی دو مرتبه آنها راببینم.مدتی بدین نحو گذشت ولی اکنون مدتی است از من مخفی شده اند.
برای دیدن فرزندانم خیلی ناراحت هستم. (۱)
زنی می گوید:از تنهایی دیگر حوصله ام سر رفته دارم دق میکنم.
شوهرم اصلا به فکر من و تنهایی کشنده من نیست،هر شب تا بعد از نیمه شب در پی تفریح و شادی خودش است. (۲)
آقای محترم،تو که دارای زن و بچه هستی دیگر حق نداری مانندسابق بی قید و بند باشی.به فکر آینده خودت و خانواده ات باش.دست ازولگردی و عیاشی بردار.دوستان ناباب را رها کن. از کار که فارغ شدی یک سر به خانه بیا.با زن و فرزندانت بنشین،کانون خانوادگی را گرم وبا صفا کن و از لذت انس و محبت برخوردار شو.ولگردی و شب نشینی برفرض اینکه سالم و بدون مفسده هم باشد باز به حال تو سودی ندارد وزندگی ات را متلاشی می سازد.
● باوفا باش
وقتی میان زن و مرد پیمان زناشویی بسته شد زندگی انفرادی آنان به یک زندگانی مشترک اجتماعی تبدیل می شود.آن پیمان مقدس بدان معنا است که زن و شوهر قول میدهند که تا آخر عمر با هم باشند.در اداره زندگی تشریک مساعی کنند.برای رفاه و آسایش همدیگر کوشش نمایند.
یار و مونس و غمخوار هم باشند.در جوانی و پیری،در توانایی و ناتوانی،در موقع سلامت و بیماری،در سختیها و خوشیها،در حال فقر و غنا،در همه حال با هم باشند.
انسانیت و شرافت اقتضا دارد که زن و شوهر تا آخر عمر بدین پیمان مقدس وفادار باشند.و در مشکلات زندگی و حوادث روزگار عهدخویش را فراموش نکنند.دختری که در موقع جوانی و شادابی خواهان دارد دست رد به سینه همه می زند و هستی خویش را تنها در اختیار شوهرقرار میدهد بدان امید که تا آخر عمر در پناه او زندگی کند.رسم مردانگی نباشد که در موقع پیری و زوال شادابی همسرش را تنها بگذارد و به فکرتجدید فراش یا ولگردی برآید.
در موقع نداری و تنگدستی با شوهرش می سازد و در خانه اش زحمت می کشد و بخور و نخور میکند بدان امید که زندگی آنان سر و صورتی پیدا کند و تا آخر عمر در رفاه و آسایش باشند، رسم وفانباشد که مرد وقتی وضع اقتصادی خویش را مرتب دید و ثروتی ذخیره کردبه فکر زن گرفتن بیفتد یا همسرش را در خانه گذاشته دنبال خوشگذرانی برود.
در موقع سلامت و توانایی بدون مزد و مواجب به اندازه چند کلفت در خانه شوهر زحمت می کشد بدان امید که بهنگام ناتوانی و بیماری ازکمکها و پرستاریها و دلجوییهای او برخوردار گردد نه اینکه او را رها کندو به فکر خوشگذرانی خودش باشد.
بعضی مردها واقعا عاطفه و مردانگی ندارند.در موقعی که همسرشان جوان و شاداب و سالم است از او استفاده میکنند لیکن بعدا اورا رها کرده دنبال خوشگذرانی می روند.یا به بهانه های بسیار پوچ او راطلاق میدهند.به نمونه های زیر توجه فرمایید:
مردی زنش را به بهانه شومی طلاق میدهد.زیرا بعد از عروسی پدرشوهر وفات میکند و دایی او به ورشکست مبتلا میگردد. (۳)
مردی در بیان علت طلاق زنش میگوید:چه علتی بهتر از اینکه ترادوست ندارم.با اینکه قبلا به عنوان عشق با او ازدواج نموده بود (۴) .
زنی به نام...علیه شوهرش شکایت کرد که مدتها با بود و نبودشوهرم ساختم و با نهایت تلاش به او خدمت کردم.اما حالا که بیمار شده ام مرا از خانه بیرون کرده میگوید:زن بیمار نمی خواهم (۵) .
آقای محترم،تو حیوان نیستی که جز خودخواهی و خوردن وشهوترانی چیزی سرش نمی شود.تو انسان هستی.انسان باید وجدان ورحم و عاطفه و از خودگذشتگی داشته باشد.
دختر معصومی بخاطر تو دست از پدر و مادر و تمام خویشان برداشت و جوانی و شادابی و سرمایه عفت خویش را در اختیار تو نهاد.
بهتر از کلفت در خانه ات زحمت کشید،با دار و ندار تو ساخت و هر گونه رنج و محرومیتی را تحمل کرد،آیا سزاوار است او را رها کنی و دنبال عیاشی بروی؟بدین عمل به او ستم میکنی و ستمکار در همین دنیا سزای اعمالش را خواهد دید.
اگر تجدید فراش کنی در مقابل چند دقیقه لذت،آسایش روحی و آسودگی خاطر را از دست میدهی.به صدها گرفتاری وفشارهای روحی مبتلا خواهی شد.آبروی خویش را از دست میدهی و درنزد مردم مردی خودخواه و بی عاطفه معرفی خواهی شد.
فرزندانت از این کار رنجیده خاطر می شوند و هر روز به یک جوراسباب مزاحمت و ناراحتی برایت فراهم خواهند ساخت.اگر همسرت بیمار است معالجه اش کن تا سالم شود و از فرزندانش پرستاری کند.اگرهم قابل علاج نیست مردانگی و فداکاری نشان بده و تا زنده است زن دیگر نگیر.وجدانت راضی نشود آن بیچاره را آزرده خاطر گردانی.
اگرخودت جای او بودی و به بیماری سختی مبتلا می شدی چه انتظاری از اوداشتی؟او هم همین انتظار را از تو دارد.
اگر موقع بیماری تو همسرت بنای ناسازگاری را بگذارد و تقاضای جدایی کند آیا کار خوبی میکند؟یا اینکه نزد تو و سایرین زن خودخواه وبی وفایی معرفی می شود؟
اگر وفاداری و از خودگذشتگی خوب است تو هم وفادار باش.
● تعلیم و تربیت
دختری که وارد خانه شوهر می شود مسؤولیت اداره یک منزل بر عهده اش می افتد.و برای اداره یک منزل اطلاعات مختلفی لازم است.
باید غذا پختن،لباس شستن،روفت و روب،اتو کردن،دوخت و دوز،مرتب کردن اثاث منزل، آداب مهمانداری،آداب معاشرت و رفت و آمد،شوهرداری،و بالاخره بچه داری،و دهها مانند اینها را بداند.مرد از همسرتازه واردش انتظار دارد همه اینها را بداند و یک زن تربیت یافته کامل عیار باشد.لیکن متاسفانه این همه انتظار جامه عمل نمی پوشد و تازه عروس یا اصلا آداب زندگی را بلد نیست یا اگر چیزی بلد باشد خیلی محدود است.
چه کنیم؟این هم یکی از نواقص اجتماعی ما است.نه پدر و مادرمقید هستند آداب زندگی را به دخترشان یاد بدهند،نه برنامه آموزش وپرورش دختران چنان است که به جای مطالب بی ثمر،آداب زندگی را به دختران بیاموزد.به هر حال چاره ای نیست،باید در صدد علاج بر آمد.
مرد چون می خواهد عمریرا با همسرش زندگی کند ناچار است درتعلیم و تربیت او کوشش نماید تا نواقص و عیوبش را برطرف سازد.اتفاقامرد هم از جهت سن بر همسرش فزونی دارد هم از لحاظ تجربیات واطلاعات.
اگر قدری صبر و حوصله بخرج بدهد می تواند نواقص او رابرطرف سازد و مطابق دلخواه تربیت کند.کارهایی را که خودش بلد است با زبان خوش و نرمی به او یاد بدهد.در این باره می تواند از زنان کاردان وبا تجربه ای که در خانه هستند مانند مادر و خواهر و عمه و خاله، استفاده کندو از راهنماییهای آنان بهره مند گردد.می تواند کتابهایی را که در فن طباخی، خانه داری،مهمان داری،شوهرداری،آداب معاشرت،نوشته شده تهیه کند و در دسترسش قرار دهد.
کتابهای اخلاقی را خریده به خواندن تشویقش نماید.آداب معاشرت و رفت و آمد را به او یاد بدهد.اگر بد اخلاقی و خلاف ادب دید بازبان خوش و دلسوزی متذکرش سازد.لیکن باید از روی تفاهم و به صورت دلسوزی و مهربانی باشد نه به عنوان اعتراض و ایراد و نق نق و الاممکن است عکس العمل خوبی نداشته باشد.
مرد اگر در یکی دو سال اول زناشویی صبر و حوصله به خرج بدهدو با عقل و تدبیر به تعلیم و تربیت همسرش همت گمارد می تواند او رامطابق دلخواه تربیت کند اگر هم موفقیت او صد در صد نباشد اما بدون شک می تواند تا حدودی او را تکمیل کند.
درست است که برای این کار صرف وقت و صبر و حوصله لازم است لیکن هر چه در این باره عنایت بخرج بدهد ارزش دارد.زیرا شریک زندگی و مربی فرزندانش را تکمیل نموده و تا آخر عمر از ثمرات این کاربهره مند خواهد شد.
یکی از موضوعات مهمی که مرد باید بدان توجه داشته باشد اینست که همسر تازه عروسش که یک نفر مسلمان است و قاعدتا باید احکام وقوانین دین اسلام را بداند غالبا از آنها بی اطلاع است.حتی احکام ودستورات ابتدائی اسلام مانند وضو و نماز و غسل و تیمم را بلد نیست.
البته قبلا پدر و مادر وظیفه داشتند که دخترشان را با احکام و قوانین اسلام آشنا سازند و وظائف دینی را به او یاد بدهند لیکن اکنون که آنان در انجام وظیفه کوتاهی نموده اند و دوشیزه ساده لوح بیگناهی را به خانه بخت فرستاده اند این وظیفه سنگین بر عهده تو می افتد. باید او را به وظائف دینی آشنا سازی و واجبات و محرمات اسلام را یادش بدهی.عقائد و اخلاق اسلامی را به طوری که مطابق فهم او باشد تعلیمش کنی.اگر خودت می توانی این کار را بر عهده بگیری چه بهتر.و الا باید با مشورت اهل اطلاع کتابها و مجلات سودمند علمی و اخلاقی اسلام را تهیه نموده دراختیارش بگذاری و به خواندن تشویقش کنی.
رساله عملیه ساده ای را در اختیارش بگذاری.و در صورت لزوم می توانی یک شخص متدین مورد اعتماد اهل اطلاع را برای تعلیم وتربیتش انتخاب کنی.
به هر حال،امر به معروف و نهی از منکر و ارشاد و راهنمایی زن وظیفه حتمی شوهر است.اگر بدین وظیفه عمل کرد همسری متدین وعفیف و مهربان و خوش اخلاق و دانا و زندگی کن خواهد داشت که علاوه بر ثوابهای اخروی در همین دنیا نفعش عائد او خواهد شد.و اگر در انجام وظیفه کوتاهی نمود در این دنیا همسر بی اطلاع و ضعیف الایمانی خواهدداشت که مصونیت دینی و اخلاقی ندارد و در قیامت نیز مورد بازخواست خداوند قهار قرار خواهد گرفت.
خداوند بزرگ در قرآن مجید می فرماید:
ای کسانی که ایمان دارید خودتان و خانواده تان را از آتشی که هیزم آن انسانها و سنگ است محفوظ بدارید. (۶)
امام صادق علیه السلام فرمود:وقتی آیه مذکور نازل شد یکی ازمسلمانان گریه می کرد و می گفت:من عاجزم که نفس خودم را از آتش محفوظ بدارم در عین حال مامور شده ام که اهل بیتم را نیز از دوزخ نگهدارم!!پیغمبر اکرم (ص) فرمود:همین مقدار کافی است که آنان را امرکنی به کارهایی که خودت ماموریت داری آنها را انجام دهی و نهی کنی ازکارهایی که خودت باید آنها را ترک کنی. (۷)
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:مرد به سرپرستی خانواده گمارده شده است و هر سرپرستی نسبت به زیردستانش مسؤولیت دارد (۸) .
رسول خدا (ص) زنها را یاد نموده فرمود:پیش از اینکه شما را به کارهای بد وادار کنند،به کارهای نیک دعوتشان کنید (۹) .
کوچولوهای کمتوان
کلمه استثنایی، واژهای جامع و کلی است که به معنای دقیق کلمه شامل همه انسانها میشود، زیرا خلقت انسان از دیدگاه الهی، خلقتی ویژه و استثنایی است.
از نظر آموزشی، امروزه واژه استثنایی به کودکانی اطلاق میشود که از جهات مختلف ذهنی، جسمی، عاطفی و اجتماعی تفاوت قابل ملاحظهای با دیگر کودکان همسال خود دارند، به نحوی که به لحاظ همین تفاوتهای محسوس قادر نیستند از برنامههای درسی عادی که اصولا برپایه ویژگیها و تواناییهای مشترک بیشتر کودکان در سنین مختلف تنظیم شده است، به طور بایسته و شایسته بهرهمند شوند، بنا بر این تعریف، واژه کودکان استثنایی، کودکان تیزهوش، عقبمانده ذهنی، نابینا، ناشنوا، ناسازگار، معلولین جسمی حرکتی و ناتوان در یادگیری خاص و نظایر آن را شامل میشود.
واژه معلول به کسانی اطلاق میشود که به علت نقص جسمی، ذهنی یا اختلال رفتاری شدید، مشکلات و مسائل خاص دارند و به توجه فوقالعاده نیازمندند. در واقع اصطلاح معلول دارای شمول محدودتری است. به دیگر سخن، هر کودک معلول، استثنایی نیز است، اما هر کودک استثنایی لزوما معلول نیست؛ بنابراین نباید واژههای استثنایی و معلول به طور مترادف به کار رود.
● بچههای عجیب
به طور کلی از نظر آموزشی به این گروهها استثنایی گفته میشود:
۱) کودکان کمتوان یا عقبمانده ذهنی یا کودکان آهسته گام.
۲) کودکان مبتلا به اختلال در یادگیری خاص.
۳) کودکان سازش نایافته یا ناسازگار.
۴) کودکانی که دارای اختلالات گویاییاند.
۵) کودکانی که دچار نارساییهای شنواییاند.
۶) کودکانی که دچار نارساییهای بیناییاند.
۷) کودکانی که به بیماریهای مزمن خاص از قبیل بیماری قند، صرع و غیره دچارند.
۸) کودکانی که دچار نقص عضو یا فلج مغزی یا حرکتیاند (معلولین جسمی حرکتی).
۹) کودکانی که دارای معلولیتهای مضاعفاند.
۱۰) کودکان تیزهوش و پراستعداد.
براساس بررسیها و آمارهای مجامع علمی و فرهنگی بینالمللی نظیر یونسکو و برخی کشورهای غربی، در حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد از کودکان مدرسهرو (۱۸ ۷ سال یا ۱۷ ۶ سال) هر کشور بنابر تعریفی که ارائه شد، استثناییاند و به توجه خاص آموزشی نیاز دارند؛ به عنوان مثال در سال ۱۹۹۴، دفتر آموزش کودکان معلول در آمریکا اعلام کرد که حدود ۱۲ درصد از کودکان، از تولد تا ۱۹ سالگی به نحوی دچار معلولیتاند و به آموزش ویژه نیاز دارند.
در واقع برخلاف آنچه عمدتا در اذهان تداعی میشود، آموزش و پرورش استثنایی لزوما به معنای جداسازی و انتقال کودک از مدرسه عادی به مدرسه استثنایی نیست، بلکه آموزش استثنایی برنامهای تنظیم شده براساس ارزیابیهای مستمر و جامع برای کودک از تولد تا پایان زندگی و همراه با خانواده، مدرسه و اجتماع است.
بنابراین ایجاد کلاسها و مدارس خاص برای کودکان استثنایی هدف نیست، بلکه برخاسته از یک ضرورت آموزشی است؛ زیرا با حضور دو سه نفر کودک استثنایی در یک کلاس معمولی ۴۰ یا ۵۰ نفری، معلم قادر نخواهد بود آن گونه که شایسته است به تفاوتهای فردی توجه داشته باشد، بخصوص زمانی که تفاوت موجود میان این دو سه نفر کودک استثنایی با دیگر کودکان قابل ملاحظه باشد، اگر معلم بخواهد توجه بیشتری به این کودکان، که نیاز بیشتری دارند، مبذول دارد ناگزیر است از وقت آموزش و هدایت دانشآموزان دیگر بکاهد و بهعکس.
حقیقت آن است که رشد فرهنگی و اعتلای ارزشهای هر ملتی بستگی به میزان توجه آنها به حقوق حقه همه افراد جامعه به طور اعم و افراد استثنایی به طور اخص دارد. لذا باید شیوهای اتخاذ شود که این کودکان استثنایی به تناسب ویژگیهای خود از برنامههای آموزشی برخوردار شوند. در نیل به این هدف است که وقتی مدرسه عادی از نیروی انسانی مجرب (روانشناسان، کارشناسان و معلمان) برنامههای فوقالعاده راهنمایی و مشاورههای خاص آموزشی برخوردار نیست، کودکان استثنایی ناگزیر روانه مدارس خاص میگردند؛ مدارسی که دارای معلمان آموزش ویژه استثنایی، برنامه ویژه آموزشی و پرورشی و وسایل و لوازم خاص آموزشیاند.
با نگاه کلی به وضعیت خاص کودکان استثنایی به تعبیری که پیشتر بدان اشاره شد و با توجه به نیازهای خاص آنان اعم از نیاز به نیروی انسانی مجرب و ورزیده و وسایل آموزشی و کمک آموزشی و با در نظر گرفتن شرایط جغرافیایی، اجتماعی و اقتصادی کشور، توزیع این کودکان در شهرها و روستاهای دور و نزدیک و پذیرفتن ضرورت آموزش و پرورش استثنایی برای تعلیم و تربیت این کودکان عمدتا ۲ راه بیشتر به نظر نمیرسد. اول آن که کودک یا کودکان استثنایی در هر نقطه و مدرسهای که هستند بمانند و امکانات، اعم از کارشناسان متخصص، معلمان ویژه، وسایل و تجهیزات آموزشی و کمک آموزشی در آن محل فراهم شود. اگر این طریق مقدور نباشد ناگزیر باید تدبیری دیگر اندیشید. واقعیت این است که به سبب کمبود نیروی انسانی مورد نیاز و تجهیزات آموزشی، بسختی میتوان در سطوح مختلف کشور چنین امکانی فراهم کرد. در این مورد، حتی کشورهای غربی نیز دچار تنگناها و محدودیتهای مختلفاند.
طریق دوم، استفاده از حداکثر امکانات، اعم از نیروی انسانی متخصص و مجرب، وسایل و تجهیزات آموزشی، متمرکز کردن آنها در چندین مدرسه خاص و فرستادن کودکان استثنایی به آن مدارس است؛ البته میتوان این روش را به اشکال مختلف از قبیل دایر کردن برنامه فوقالعاده آموزش استثنایی در مدارس عادی ایجاد کلاسهای نیمه وقت و تمام وقت در مدارس و تاسیس مدارس روزانه و شبانهروزی اجرا کرد. این شیوه از آموزش و پرورش کودکان استثنایی شامل همه کودکان استثنایی اعم از تیزهوش، نابینا، ناشنوا و عقبمانده ذهنی است؛ البته تفصیل برنامههای آموزشی هر یک از گروههای استثنایی، بویژه آموزش و پرورش دانشآموزان تیزهوش و تجاربی که در کشورهای مختلف در این زمینه کسب شده است، نیاز به بحث جداگانهای دارد. در هر حال قدر مسلم این است که هدف، ارائه موثرترین برنامه آموزشی متناسب با ویژگیهای زیستی، شناختی و عاطفی هر دسته از کودکان استثنایی و در چارچوب امکانات و مقدورات جامعه است.
● تاریخچه آموزش استثنایی جهان
ریشههای تاریخی آموزش و پرورش استثنایی را به گونهای که امروز مطرح است، میتوان اوایل سالهای ۱۸۰۰ میلادی در میان تلاشهای تنی چند از پزشکان محقق یافت. از ایتارد، پزشک اندیشمند فرانسوی که پزشکی حاذق و صاحبنظر در بیماریهای گوش و تعلیم و تربیت کودکان ناشنوا بود میتوان به عنوان یکی از پیشگامان آموزش و پرورش استثنایی نام برد. از جمله معروفترین کارهای ایتارد، تلاش وی در تربیت ویکتور، کودک ۱۰ سالهای است که در یکی از جنگلهای فرانسه پیدا شد. وی با زندگی اجتماعی آشنایی نداشت و آثاری از رشد زبان در او مشهود نبود. ادوارد سگن، شاگرد ایتارد که سال ۱۸۴۸ به آمریکا مهاجرت کرد از اولین کسانی است که با روش ابداعی خود سعی در تعلیم و تربیت کودکان عقبمانده ذهنی داشت. در کنار تلاشهای ایتارد و سگن، زحمات چشمگیر خانم ماریا مونته سوری قابل توجه است. وی تحتتاثیر عمیق فعالیتها و روشهای سگن، به عنوان مربی کودکان عقبمانده ذهنی و حامی آموزش و پرورش پیشدبستانی برای همه کودکان شهرت یافت. به دنبال کوششهای قابل ملاحظه ایتارد، سگن و مونته سوری، این پیشگامان نهضت تعلیم و تربیت استثنایی، شاهد تلاشهای گسترده دیگر محققان و متخصصان در کشوهای مختلف جهان و تاسیس مراکز، مدارس و کلاسهای ویژه برای کودکان استثنایی هستیم، به گونهای که امروز همه کشورهای جهان به آموزش و پرورش استثنایی به عنوان یک ضرورت فرهنگی و اجتماعی مینگرند و بخش قابل توجهی از امکانات آموزش و پرورش عمومی آنها به کودکان و دانشآموزان استثنایی اختصاص مییابد.
در هر حال اگر بر این باور باشیم که ستونهای تمدن هر جامعه بر نظام آموزش و ساختار آموزش و پرورش آن استوار است، بدون تردید سلامت، جامعیت و کارآمدی نظام آموزش و پرورش آن جامعه نیز در گروی وسعت، گستردگی، تنوع و کیفیت برنامههای جامع آموزش استثنایی و درصد کودکان و دانشآموزانی است که به عنوان استثنایی یا دارای نیاز ویژه مورد تشخیص و شناسایی واقع شده و خدمات آموزشی موثری در مدارس عادی یا کلاسهای خاص به ایشان ارائه میشود.
محققان تعلیم و تربیت و کارشناسان بصیر نظامهای آموزشی، عمدتا بر این باورند که پیشرفتهای حاصل در آموزش و پرورش عادی در زمینههایی همچون شناخت ویژگیهای شناختی و رفتاری دانشآموزان، مسلح شدن به روشهای موثر کنترل رفتار و آموزش و پرورش، بهرهگیری از آزمونهای معتبر هوشی و روانی و انجام مطالعات بالینی و تجربی، مرهون انجام تحقیقات درباره کودکان استثنایی و یافتههای حاصل از روانشناسی و آموزش و پرورش استثنایی است. بدون تردید پیشرفتهای حاصل در قلمروی روانشناسی و آموزش استثنایی در ابعاد مختلف، سببشناسی و پیشگیری از معلولیتها، شناخت ویژگیها در مراحل مختلف رشد، روشهای آموزشی و توانبخشی و مشاوره و راهنمایی در سایه همراهی و همکاری متخصصان و پژوهشگران رشتههای تخصصی دیگر همچون روانشناسی رشد، روانشناسی بالینی، روانشناسی مرضی، روانشناسی تربیتی، جامعهشناسی و آسیبشناسی اجتماعی، بهداشت عمومی، ژنتیک و آزمایشهای ژنتیکی، پزشکی، روانپزشکی، طب اطفال، مغز و اعصاب، گوش پزشکی، چشم پزشکی، ارتوپدی، تربیت بدنی، فیزیوتراپی، کار درمانگری، گفتار درمانگری، هنر و فناوری آموزشی و مشاوره و راهنمایی مقدور و میسور بوده است. به همین سبب است که محققان روانشناسی و آموزش کودکان استثنایی میتوانند طرحهای تحقیقاتی خود را با توجه به زمینههای مورد اشاره طراحی، تدوین و اجرا کنند. از سوی دیگر فارغالتحصیلان و پژوهشگران این رشته نیز میتوانند با پژوهشهای بنیادی و کاربردی خود به غنای رشتههای مرتبط بیفزایند.
● آموزش استثنایی در ایران
در جامعه ما، تاریخچه برنامه آموزش و پرورش استثنایی به دهه اول قرن چهاردهم شمسی مربوط میشود. در این دوران، اولین مدرسه ناشنوایان در تهران توسط مرحوم جبار باغچهبان و نخستین مدرسه ویژه نابینایان در تبریز به وسیله یک کشیش آلمانی به نام کریستفل تاسیس و به دنبال آن در چند شهر دیگر مدارس مشابهی از سوی افراد خیر و آگاه بنیاد نهاده شد. در این مورد میتوان از تاسیس مدرسه شبانهروزی نابینایان در تهران در سال ۱۳۲۸ و چندین مدرسه استثنایی دیگر همچون ابابصیر، خزائلی و غیره نام برد. در سال ۱۳۴۷ دفتری به نام دفتر آموزش کودکان و دانشآموزان استثنایی در وزارت آموزش و پرورش ایجادشد. درواقع مسوولیت این دفتر، شناخت و جایگزینی مطلوب و آموزش و پرورش کلیه کودکانی است که به علت تفاوتهای قابل ملاحظه ذهنی، جسمی و عاطفی قادر به استفاده ازبرنامههای عادی آموزش و پرورش نیستند.
در پی آغاز فعالیت این دفتر، مراکز و مدارس متعددی در نقاط مختلف کشور برای تعلیم و تربیت کودکان استثنایی شروع به کار کردند. مطابق گزارشهای رسمی وزارت آموزش و پرورش، ۱۰ سال پس از تاسیس این دفتر، یعنی در سال ۱۳۵۷ حدود ۸۰۰۰ دانشآموز استثنایی تحت پوشش دفتر مزبور مشغول تحصیل بودند. با توجه به پیشرفتهای روزافزون فناوری آموزشی، بالا رفتن آگاهی اغلب اولیای کودکان استثنایی و ایجاد نگرش مثبت در آنان برای تعلیم و تربیت فرزندان خود، تاثیر قابل توجه مدارس استثنایی در تعلیم و تربیت کودکان استثنایی، بویژه ورود تنی چند از دانشآموزان نابینا و ناشنوا به موسسات آموزش عالی، همچنین تلاش روزافزون و متعهدانه دلسوزان کودکان استثنایی در پرتوی انقلاب اسلامی و با تصویب مجلس شورای اسلامی، سازمان آموزش و پرورش استثنایی با هدفهای جامع و فراگیر در سال ۱۳۷۰ تاسیس شد و کار خود را آغاز کرد. با تاسیس سازمان آموزش و پرورش استثنایی، تحول چشمگیری در شناسایی هرچه سریعتر و آموزش و توانبخشی کودکان و نوجوانان استثنایی در سطح کشور به وجود آمد و امید میرود این سازمان بتواند دستکم مطابق وظایف و مسوولیتهایی که مجلس محترم برای آنان پیشبینی کرده است، توفیقات چشمگیری داشته باشد.
● اقدامات بایسته
برای پر کردن شکافهای بزرگی که متاسفانه در قلمروی تعلیم و تربیت کودکان استثنایی وجود دارد، اقدامات زیر لازم به نظر میرسد:
الف) تهیه ابزارهای لازم برای مطالعه میزان هوش، نوع شخصیت و همچنین سنجش ویژگیهای حسی و حرکتی کودکان، پیش از آن که به موسسات آموزشی راه یابند.
ب) مطالعه همه کودکانی که به مدرسه راه مییابند با روشهای علمی و تشکیل پرونده خاص برای هریک که حاکی از وضعیت ذهنی، جسمی و رفتاری دانشآموز باشد.
ج) ایجاد، تقویت و گسترش دورههای تخصصی برای تحقیق درباره کودکان استثنایی و تربیت معلمان و کارشناسان تعلیم و تربیت کودکان استثنایی به میزان مورد نیاز در سطوح کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری.
در این ارتباط باید یادآورشد پس از تصویب و اجرای برنامههای روانشناسی وآموزش استثنایی در مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد بتازگی برنامه دکتری روانشناسی و آموزش کودکان استثنایی نیز به وسیله شورای عالی برنامهریزی وزارت فرهنگ و آموزش عالی به تصویب رسید و دانشگاههای واجد شرایط کشور در مقطع دکتری نیز در رشته روانشناسی و آموزشی کودکان استثنایی فعال خواهند بود.
د) تاسیس موسسات آموزشی و توانبخشی خاص برای کودکان استثنایی با تدوین برنامههایی که در کلاسهای مشترک و با روشهای آموزش و پرورش انفرادی درباره کودکانی باویژگیهای متفاوت و قابل اجرا باشد.
ه) تدوین برنامه جامع اطلاعرسانی برای آگاه کردن والدین این قبیل کودکان و جلب توجه آنان به این که هرچه کودکان استثنایی زودتر شناسایی شوند، آسانتر و بهتر میتوان به یاری آنان شتافت.
کوچولوی فاتح من
اگر یک کودک ۳ یا ۴ ساله را دیده باشید، احتمالا جملاتی شبیه به این را زیاد از او شنیدهاید؛ جملاتی اغراقآمیز در مورد تواناییهای خارقالعاده او و اینکه او میتواند هر کاری را انجام دهد؛ تعمیر ماشین، آشپزی یا حتی پرواز کردن و از هر جایی بالا رفتن.
شاید بعضی از والدین بگویند که این نشاندهنده عدم توانایی کودک در تمیز بین واقعیت و خیال است. از این نظر حق با والدین است اما این ماجرا روی دیگری نیز دارد؛ کودک در این سن اعتماد بهنفس کاملی دارد. او به خود و تواناییهایش ایمان کاملی دارد؛ آنقدر که فکر میکند از عهده انجام هر کاری برمیآید اما متاسفانه برخورد اشتباه از سوی والدین، معلمان یا اطرافیان، در طول زمان آن را کمکم از بین میبرد.
نمیخواهیم با مطرح کردن این موضوع که گاه رفتارهای غلط ما میتواند اعتماد به نفس بچههایمان را کم کند، در والدین احساس گناه ایجاد کنیم بلکه میخواهیم از بخش زیبای این موضوع استفاده کنیم؛ اگر برخوردهای غلط میتواند اعتماد به نفس را از بین ببرد، برخوردهای درست ما هم میتواند این اعتماد به نفس موجود را در کودک حفظ کرده و آن را در جهت درست هدایت کند. اما این برخوردهای درست چیست؟
● بگو چند سالته تا بگم چیکار کنی
مهمترین نکته در حفظ اعتماد به نفس کودک، داشتن انتظاراتی در حد تواناییهای کودک است؛ یعنی نه پایینتر از حد تواناییهای او و نه بیشتر از حد او. شاید بسیاری از والدین با خواندن این جمله، این سؤال در ذهنشان ایجاد شود که خب، اگر قرار باشد ما از کودکان تنها انتظاراتی در حد تواناییهایش داشته باشیم، پس او چگونه میتواند پیشرفت کند؟
باید در جواب گفت که تواناییهای کودک در یک سن، دارای یک محدوده است. به عنوان مثال، یک کودک دو سال و نیمه میتواند کلماتی را بیان کند و عباراتی دو کلمهای و جملات ساده سه کلمهای بسازد. اگر از او تنها انتظار ادای کلمات را داشته باشید، به اعتماد به نفس او ضربه زدهاید چرا که او را کمتر از آنچه هست دیدهاید و اگر از او انتظار ساخت جملات ۵ کلمهای داشته باشید، باز هم به اعتماد به نفس او ضربه زدهاید چرا که از او انتظاری دارید که قطعا در این سن نمیتواند انجام دهد.
اما اگر از او انتظار ساخت جملات ۳ کلمهای جدید یا جملات ۴ کلمهای بسیار ساده را داشته باشید، او در عین حال که تلاش میکند انتظار شما را برآورده سازد، اعتماد به نفساش نیز میتواند تقویت شود؛ چرا که شانس موفقیت او در انجام این وظیفه، بیشتر از احتمال شکست اوست.
در رابطه با تعیین محدوده تواناییهای کودکان در سنین مختلف نیز میتوانید از کتابهایی که در مورد رشد کودکان نوشته شده است استفاده کنید.
● دستش بگرفت و پابهپا برد
نکته بعدی در این رابطه، خرد کردن و بخش کردن انتظارات است. به عنوان مثال اگر شما دوست دارید کودک ۳ساله شما دست و صورتاش را خودش بهتنهایی بشوید، باید این انتظار را به قطعات کوچکتر تقسیم کنید.
به عنوان مثال ابتدا شما باید او را همراهی کنید. باز کردن و بستن شیر و ریختن مایع دستشویی در ابتدا با شما خواهد بود اما خودش باید دست و صورتاش را بشوید. در مرحله بعد، باز کردن و بستن شیر را نیز خودش انجام خواهد داد تا زمانی که به هدف خود برسد.
نکته بعدی اینکه هر تلاشی - ولو اندک - که کودک شما در راه رسیدن به هدف موردنظر انجام دهد، باید از جانب شما دیده شود و به نوعی از کودک تشکر شود؛ مثلا با لبخند، آفرین گفتن و... با این حال اگر کودک شما مرتکب اشتباهی شد، نکته بسیار مهم این است که ابتدا باید نسبت به آن رفتار کاملا بیتوجه باشید.
منظور از بیتوجهی کامل این است که نه سری تکان داده شود، نه چشم غرهای بروید، نه نفس عمیقی بکشید و البته نه حرفی بزنید. اما اگر کودک کار اشتباهی را برای چندین بار یا به طور عمد انجام داد، میتوانید با او صحبت کنید؛ تاکید میکنم صحبت و نه سرزنش.
زمانی هم که میخواهید ناراحتی خود را از اینکه چنین کاری انجام داده بیان کنید، ناراحتی خود را از کارش بگویید نه از خودش. به عنوان مثال در عوض گفتن «من از دست شلختگی تو خسته شدم» میتوانید بگویید «من از اینکه اتاقت به هم ریخته است، ناراحت هستم».
البته توجه داشته باشید که اگر کودکتان کاری را که شما تایید نمیکنید به طور مداوم انجام میدهد، بهتر است حتی قبل از صحبت با او، چند نکته را بررسی کنید؛ آیا کاری که شما از او انتظار دارید واقعا در حوزه تواناییهای اوست؟
آیا شما به طور کاملا واضح، انتظار خود را برای او بیان کردهاید؟ و اگر کودکتان به عمد، خلاف دستور شما عمل میکند، اول از همه، از خود بپرسید که چه اتفاقی افتاده که کودکتان با شما لجبازی میکند. شاید در مورد شما موضوعی رخ داده که به حق یا ناحق او از دست شما عصبانی است. بهتر است در این موارد در عوض تغییر رفتار اشتباهی که تکرار میشود، موضوع اصلی را حل کنید. مطمئن باشید کودکی که عصبانی نباشد با والدین خود نیز لجبازی نخواهد کرد.
● کمکهای غیبی شما
گاهی کودک برای انجام کاری نیاز به کمک شما دارد؛ بهتر است این کمک از جانب شما شکلی غیرمستقیم داشته باشد.
به عنوان مثال، اگر او کفشاش را تابهتا میپوشد، تا زمانی که هنوز این موضوع برای او جانیفتاده است، میتوانید قبل از آنکه بخواهد کفشهایش را بپوشد، آنها را در وضعیتی قرار دهید که بدون تذکری از جانب شما، بتواند آنها را درست پا کند.
البته نکته ظریف در این موارد این است که اگر این کمک بیش از حد تکرار شود یا زمانی انجام شود که او واقعا نیاز ندارد، نه تنها به او کمکی نمیشود که اثری مخرب نیز خواهد داشت. در عین حال لازم است باز هم تاکید کنم که کمک قرار است به شکلی مخفی و غیرمستقیم باشد؛ یعنی حتی خود او نباید متوجه این کمک شود چه برسد به دیگران.
● بچه هم اشتباه میکند
گاهی اوقات انجام اشتباهی کوچک از جانب شما یا پاسخ «نمیدانم» به سؤالات او یا دیگران، نه تنها وجهه شما را نزد کودکتان خراب نمیکند بلکه میتواند در او این حس را ایجاد کند که اگر اشتباهی انجام داد، دنیا به آخر نرسیده است.
البته برای تکمیل این بخش بهتر است اگر اشتباهی جلوی کودک انجام شده، جلوی خود او جبران شود یا اگر پاسخ «نمیدانم» به او دادهاید، حتما بعد از آن تلاش کنید تا جواب سؤال او را پیدا کنید، چراکه قصد این نیست که کودک حس کند اشتباه کردن هیچ ایرادی ندارد بلکه هدف این است که کودک بداند اگر اشتباهی رخ داد، میتوان آن را جبران کرد و انجام یک اشتباه به معنی بیعرضگی، ناتوانی یا آدم بدی بودن نیست.
● دست و پا چلفتی
هیچوقت و به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی برای کودکتان لقب زشتی نگذارید. هیچ وقت اسم او را با لحنی تحقیرآمیز صدا نزنید و البته به هیچکس - چه خواهر و برادر بزرگتر یا دیگران - نیز این اجازه را ندهید؛ چرا که در بسیاری از موارد، یک لقب ناخوشایند علاوه بر آنکه به اعتماد به نفس آسیبی بسیار جدی میزند باعث تکرار رفتاری میشود که آن لقب میخواسته آن را از بین ببرد.
به عنوان مثال مادری که کودک خود را «شلخته» صدا میزند، احتمال اینکه اتاق و وسایل او را باز هم بههمریخته ببیند، بیشتر کرده است چرا که کودکان بعد از مدتی، آن لقب را جزئی از شخصیت خود میبینند و طبق آن عمل میکنند.
در پایان لازم است باز بر این نکته تاکید شود که همه افراد در ابتدا اعتماد به نفسی در حد اعلا دارند و این برخوردهای اشتباه است که به آن آسیب میزند؛ آسیبی که متاسفانه میتواند تا پایان عمر همراه فرد باشد و البته جای زخم آن به این راحتیها و با خواندن کتابهای کسب اعتماد به نفس در ۱۰ روز و یک ماه نیز ترمیم نمیشود؛ پس تا دیر نشده به فکر پیشگیری باشید.
کودکان خود را تشویق کنید که کسل و بی حوصله باشند!!!
همین کودکان هستند که با وجود فرصت ها، انتخاب ها، جدول زمان بندی شده ، کارهای زیادی برای انجام دادن دارند، اما اغلب می گویند "حوصله ام سر رفته". دلیل آن نیز واضح است. چنین کودکانی عادت کرده اند که هر لحظه روز برنامه ای داشته باشند. شتابان از فعالیتی به فعالیت بعدی بروند و زمان بیکاری و استراحت بسیار کمی را بین دو فعالیت داشته باشند. جدول زمان بندی برنامه های آنها به اندازه والدین خودشان انباشته است. ساده تر بگوییم، اگر برنامه ای بر وفق مراد آنها پیش نرود، احساس می کنند که "حوصله شان سر رفته " و ناراحت هستند از این که نمی توانند برای خود سرگرمی پیدا کنند . بدون داشتن تلفن، تلویزیون یا رادیویی که هر لحظه برنامه ای داشته باشد یا کامپیوتر و ویدئویی که با آن بازی کنند، نمی توانند زندگی کنند.
تصور نکنید راه حل این مشکل، ارائه پیشنهادات مختلف به آنها است، زیرا همانطور که قبلاً امتحان کرده اید، اکثراً با پیشنهادات و نظرات شما موافقت نمی کنند و مهمتر آن است که اصولاً با این کار در حق فرزندان خود بد می کنید، با ارائه پیشنهادات فراوان و بیان این که واقعاً در هر لحظه از روز نیاز به انجام کار و سرگرمی دارند، بر این مشکل می افزایید.
یک راه حل بسیار خوب (که فرزندان بی حوصله شما را تکان می دهد) آن است که در پاسخ "حوصله ام سر رفته" بگویید: "عالی است. اشکالی ندارد که حوصله ات سر برود". حتی قدری جلوتر بروید و بگویید "گاه گاهی بی حوصلگی برای تو خوب است". تضمین می کنم اگر چندبار اینکار را امتحان کنید و در بیان آن کاملاً جدی باشید، فرزندان شما دیگر فکر نخواهند کرد که این مسئولیت شما است که مرتباً برای آنها برنامه ریزی کنید. امتیاز دیگر تشویق خلاقیت در کودکان از طریق مجبور کردن آنها به کشف کارهای قابل اجرا است.
منظور از بیان این راه حل این نیست که این روش را همیشه به کار ببرید و یا به طور محبت آمیز و فعال در فعالیت هایی که فرزندان شما در آن شرکت می کنند، نقشی ایفا نکنید. نه، منظور، تحریک بیش از حد آنان است ( وقتی از صمیم قلب مطمئن هستید که فرزندان شما کارهای زیادی برای انجام دارند و بی حوصلگی آنان از خودشان و نه از کمبود امکانات ناشی می گردد). به هر حال از توانایی درک این مطلب لذت زیادی می برید. مهم این است که با آموزش این مطلب که "هیچ اشکالی ندارد که هر لحظه، کاری برای انجام نداشته باشند"، کار بزرگی در حق آنان انجام می دهید. به هر حال واقعاً هم اشکالی ندارد که هر از چند گامی حوصله آنها سر برود و احساس کسالت کنند.
کودکان مسئول، والدین مقرراتی
اگر از والدین در مورد بهترین صفت ممكن كه برای فرزندشان آرزو دارند سؤال شود، پاسخ اكثر آنها یكسان خواهد بود: «مسئولیت پذیری».بسیاری از والدین كودكان مسئولیت پذیر را به داشتن كودكی شاد، راضی و یا حتی مهربان ترجیح می دهند. همه ما می خواهیم فرزندانمان توانایی تصمیم گیری های هوشمندانه در زندگی خود را داشته باشند و بتوانند مسئولیت اعمال خود را برعهده گرفته و مسئول زندگی كنند.
سؤال این جاست كه آیا با محول كردن كارهای طاقت فرسا و یا جزئی می توانیم به فرزند خود بیاموزیم كه مسئولیت پذیر باشند. البته واگذاركردن مسئولیت به كودكان تا حدودی آنان را مسئولیت پذیر می كند ولی مسلما كافی نخواهد بود. چطور می توانیم به آنان بیاموزیم كه مسئولیت اعمال و كردار خود را برعهده گیرند؟ آیا با تشویق ها و سرزنشها می توانیم كودك را متوجه نتیجه رفتار و كردارش كرده و او را مسئولیت پذیر كنیم؟ و آیا خود ما به عنوان الگوهای زنده كودك، مسئولیت كامل اعمال خود را پذیرفته ایم؟ آیا خود ما وظیفه شناس و مسئول هستیم؟
معمول ترین و در عین حال موثرترین روش آموختن وظیفه شناسی به كودكان تقسیم كارهای منزل است.
به محض اینكه كودك شروع به راه رفتن كرده می توان از او انتظار داشت در انجام كارهای منزل مشاركت كرده و در حد توان خود مسئولیت قسمتی از منزل را برعهده بگیرد. بدین ترتیب موقعیتی پدید می آید كه كودك خود را به عنوان عضو ارزشمند و مهم خانه و مسئول در كارهای منزل بپذیرد و به توانایی و قدرت خود در كار گروهی و همكاری مشترك با سایر اعضای خانواده پی ببرد.
می توانیم برای شروع، چوب لباسی ها و رخت آویزهای كوچك و كم ارتفاع در اختیار آنها بگذاریم تا بتوانند بلوز و سایر لباسهای خود را منظم آویزان كنند. و یا سطل ها و جعبه های بزرگی برایشان تهیه كنیم تا پس از بازی، اسباب بازیهای خود را در آن به آسانی جمع آوری كنند.
همچنین می توان ظروف پلاستیكی مناسب برایشان تهیه كرد تا پس از صرف غذا خود عهده دار تمیزكردن و شستشوی ظروف غذای خود شوند. با بزرگ شدن كودكان دامنه مسئولیت پذیری ایشان نیز گسترش می یابد و شما می توانید برحسب امكانات، علاقه خود و شرایط سنی و توانایی كودك، مسئولیتهای بیشتری را به او واگذار كنید.
به خاطر داشته باشید با مشاركت در كارهایی كه خود آنها نیز به تنهایی توان انجام آن را دارند به فرزندان خود القا می كنید كه ناتوان و نالایق هستند. پس بگذارید مسئولیت كارهای خود را برعهده بگیرند و نگران تجربه های منفی نباشید. آن ها به مرور روش درست انجام هر كار را خواهند آموخت.
با طراحی نظم و مقررات خاص در مورد رفتارهای مختلف و پیامدهای منطقی آنها می توانید به فرزندانتان بیاموزید مسئولیت اعمالشان را برعهده بگیرند. روشهای قدیمی تر این آموزش مانند تنبیه بدنی، غر و لند و بداخلاقی و سخنرانیهای طولانی و كار تنبیهی چندان كارآموز نیستند. با این روشها تنها به كودك یاد می دهید كه از شما بترسد. در نتیجه رابطه فرزند و والدین فاقد احترام متقابل و اعتماد طرفین خواهد بود. وظیفه ما به عنوان والدین این نیست كه اعتماد به نفس كودك را خرد كنیم بلكه می بایست به او بیاموزیم قابل اعتماد باشند و مسئولیت كردار خود را بپذیرند.
با فراهم كردن گزینه های مختلف برای یك موضوع و آزادگذاشتن كودك برای انتخاب می توانید درس خوبی از مسئولیت پذیری به او بدهید. زندگی پر از گزینه های مختلف و راههای گوناگون است و تصمیمات هر فرد برای انتخاب بهترین گزینه تاثیر غیرقابل انكار برآینده و زندگی او خواهد داشت. بنابراین بهتر است از دوران نوپایی و ابتدایی كودكی، فرزند خود رابا این گزینش آشنا كنید. در ابتدا ۲-۳ گزینه را برای انتخاب پیش روی او قرار دهید. در این صورت فرزندانتان از عنفوان كودكی می آموزند نتایج و عواقب گزینشهای خود را در زندگی پذیرفته و متحمل شوند. این مسئولیت جدید برای آنها پیام آور توانایی انتخاب است و این كه انتخاب درست برای آنها منجر به تشویق و تحسین، احترام دوجانبه و حس احترام به خود و عزت نفس است.
صادقانه اعتراف كنیم چند درصد وقت خود را به حل مشكلاتی اختصاص می دهیم كه مربوط و متعلق به فرزندانمان هستند؟ آیا اكثر وقت خود را عصبی و پریشان می گذرانیم؟ برای تكلیفهای انجام شده مدرسه و یا اختلاف و دعوا با دوست همكلاسی حرص می خوریم در حالی كه هیچ یك از این مسائل ارتباطی با اعمال ما ندارند و در حقیقت پیامد اعمال و انتخاب فرزندان ما هستند. هنگامی كه به فرزندان خود اجازه می دهیم مالك مشكلات خود باشند و مسئولیت حل آنها را به خودشان می سپاریم و خود را از مسائل ایشان كنار می كشیم، به آنها می آموزیم كه مسئولیت اعمال خود را برعهده بگیرند.
در عین حال به آنها ثابت می كنیم كه به توانایی آنها در حل مشكلات ایمان و اعتماد داریم. به جای حل مسائل می توانیم نقش راهنما و مشاور را برای آنها ایفا كنیم. می توانیم با سؤالاتی از قبیل «دفعه آینده چه تغییری در انجام این كار خواهی داد؟» و یا «اگر این كار را انجام ندهی چه خواهد شد؟» به آنها راه حلهای گوناگون ارائه دهیم و آنها را در انتخاب بهترین راه آزاد بگذاریم. بدین ترتیب بدون دخالت می توانیم آنها را راهنمایی كنیم.
قدم آخر به رفتار خود ما بر می گردد. خود ما چقدر مسئولیت پذیر هستیم؟ آیا به محض رخ دادن یك خطا، انگشت اتهام را به سوی دیگران دراز می كنیم یا به آسانی سهم خود را از شكست و خطا پذیرفته و پیامدهای آن را متحمل می شویم؟ اگر همواره به راحتی برای هر اتفاق ناگواری كه در زندگی روی می دهد، دیگران را سرزنش كنیم، به فرزندانمان می آموزیم كه همیشه قربانی باشند. بدین ترتیب آنها این حقیقت بزرگ را نخواهند دید: «تنها كسی كه مسئول تمام اتفاقات مثبت و منفی در زندگی شخصی هر فرد خواهد بود خود آن شخص است.» انسانهای مسئولیت پذیر و وظیفه شناس به جای سرزنش دیگران ترجیح می دهند خطای خود را پذیرفته و نتایج آن و تغییرات حاصله را متحمل شوند.
کودکان معلول
● انواع معلولیتها
معلولیتهای جسمی شامل موارد زیر است:
الف) معلولیتهای حواسی: مانند نابینایی و ناشنوایی؛
ب) معلولیتهای حرکتی: شامل انواع نقص عضوها، ضایعات نخاعی و ناهنجاریهای مربوط به اسکلت و عضلات؛ ج: معلولیت احشای داخلی: شامل ناهنجاریهای قلبی - عروقی، تنفسی، کلیوی و غیره؛
معلولیت ذهنی شامل موارد زیر است: الف: عقبماندگی ذهنی ب: بیماری روانی
● علل معلولیتها
▪ معلولیت های اکتسابی: در اثر تصادفات، حوادث یا بلاهای طبیعی، جنگ، آتشسوزی، مسمومیتها و یا بیماریهای مزمن و عوارض ناشی از آنها، فرد ممکن است دچار این معلولیت گردد.
▪ معلولیتهای مادرزادی: علل معلولیت مادرزادی را به طور کلی به دو دسته تقسیم میکنند:
▪ عوامل دوران بارداری: نظیر عوامل ژنتیکی، سوء تغذیه مادر، سن بالای مادر، رعایت نکردن بهداشت دوران بارداری، اشعه، دارو، بیماری مادر، استعمال دخانیات. عوامل هنگام زایمان: زایمان مشکل و طولانی، زایمانهای غیربهداشتی، ضربات وارده به نوزاد هنگام تولد.
● راههای پیشگیری از معلولیتها
پرهیز از ازدواج های فامیلی، مراقبتهای دوران بارداری، تغذیه صحیح مادر، اجتناب از باردار شدن در سنین بالای ۳۵ سال و زیر ۱۸ سال، مصرف نکردن دارو در هنگام بارداری، اجتناب از در معرض اشعه قرار گرفتن و انجام زایمان در شرایط کاملاً بهداشتی و تحت نظر فرد دوره دیده از جمله اقداماتی است که میتواند از بسیاری از معلولیتها پیشگیری نماید.
● برخورد خانواده با افراد معلول باید چگونه باشد؟
درک این نکته مهم است که اگرچه ممکن است فرد معلول با دیگران تفاوت داشته باشد، ولی تکیه بر ناتوانی فرد، نه تنها کمکی به وی نمیکند بلکه بر مشکلات وی خواهد افزود. افراد معلول، غالباً مشکلاتی دارند که مانع انجام برخی از فعالیتهای آنها میشود یا احتمالاً آنها بعضی از کارها را به شکل دیگری انجام میدهند، اما اکثر افراد معلول نیز میتوانند پس از آموزش لازم، بسیاری از فعالیتهای عادی زندگی را با اندک تفاوت یا آهسته تر از دیگران انجام دهند. آنچه یک معلول نیاز دارد پذیرفتن و باور کردن تواناییهای اوست، نه غصه خوردن برای کمتوانی وی.
● علت معلولیتهای جسمی و حرکتی چیست؟
چگونه باید با آنها برخورد کرد؟ افراد مبتلا به ضایعات نخاعی، معمولاً از ناحیه پا دچار ناتوانی هستند و فلجهای مغزی میتواند هر یک از اندامها یا همه آنها را مبتلا سازد. بیماری ها، حوادث و تصادفات نیز میتوانند سبب بروز نوعی نارسایی حرکتی در فرد شوند. در برخورد با معلول جسمی باید ضمن توجه به محدودیتهای حرکتی فرد، دیگر تواناییهای او در حدی تقویت شود که حتیالامکان بتواند نارساییها را جبران کند.
● با افراد نابینا چگونه باید برخورد کرد؟
در برخورد با فرد نابینا باید تلاش نمود تا در صورت وجود بینایی حتی به صورت جزیی، با استفاده از روشهای مناسب، مهارتهای فرد را در استفاده از آن بالا برد. تقویت حواس دیگر فرد، وی را در مواجهه با عوامل محیطی موفقتر میسازد.وضعیت زندگی و اثاثیه منزل، باید به نحوی چیده شود تا نابینا بتواند به راحتی وسایل مورد نیاز خود را پیدا کند. خوشبختانه امروزه با استفاده از الفبای بریل، نابینایان میتوانند با سواد شوند، بخوانند و بنویسند.
● با افراد ناشنوا چگونه باید برخورد کرد؟
در برخورد با افراد ناشنوا باید آرام و شمرده صحبت کرد و موقع صحبت روی خود را به سمت فرد نگهداشت تا بتواند با لب خوانی منظور ما را درک کند. صحبت با صدای بلند باعث میشود که وی نتواند منظور ما را به خوبی درک کند. چون در این حالت، لبخوانی مشکل میشود.
● به چه افرادی عقب ماندگان ذهنی میگویند؟
عقبماندگان ذهنی، افرادی هستند که از نظر فعالیتهای ذهنی، نسبت به همسالان خود نارسایی دارند و عقب ماندهاند. در نتیجه از نظر توانایی یادگیری، همسازی با محیط، بهرهبرداری از تجربیات، درک مفاهیم، قضاوت و استدلال صحیح، به درجات مختلف محرومند.
● عقب ماندگان ذهنی به چند گروه تقسیم میشوند؟
آموزشپذیر: بهره هوشی این افراد، بین ۷۰-۵۰ است. این گروه، به طور کلی چه به لحاظ حرکات و حواس و چه به لحاظ روانی، از کودکان عادی کندتر هستند. سازگاری اجتماعی این افراد، به شرایط محیطی آنها بستگی دارد. در برخورد با این افراد، باید متوجه محدودیتهای ذهنی آنها بود. انتظارات والدین نیز باید با توجه به شرایط ذهنی آنها باشد. تربیتپذیر: بهره هوشی این گروه، بین۵۰ - ۲۵ است. به لحاظ عاطفی وضع بسیار متغیری دارند. معمولاً وقتی چیزی را طلب میکنند مهربان و مطیع هستند، لیکن در مقابل مخالفتهای دیگران حملات خشم و غضب و عصبانیت شدید از خود بروز میدهند. توانایی ذهنی این افراد در هر سنی که باشند در حد تواناییهای ذهنی کودک ۷- ۶ ساله باقی میماند. والدین، در برخورد با آنها باید به توانایی ذهنی آنها توجه نمایند و در هر حال، توجه داشته باشند که اگرچه از لحاظ جسمی، روز به روز بزرگتر میشوند ولی در تواناییهای ذهنی، همچنان محدودیت دارند. حمایتپذیر: بهره هوشی این گروه، در حد ۲۵ و کمتر از آن است. به لحاظ ظاهر، وضع چهره اغلب این کودکان غیرعادی است و توانایی کنترل خود را ندارند. در اکثر موارد آب دهانشان از گوشه لبها به طرف خارج سرازیر است. بسیاری از آنها در ایستادن و راه رفتن مشکل دارند. به لحاظ عاطفی نیز حالت بیتفاوت دارند. با آموزشهای مناسب از طریق بهکارگیری مکانیسم شرطی در بعضی از این افراد، آنها میتوانند در امور شخصی همکاری کنند؛ مهمترین وظیفه در این میان برعهده خانوادههاست. اعضای خانواده باید فرد معلول را همانطور که هست، بپذیرند و استعدادهای او را کشف کرده و برجسته نمایند، اعتماد به نفس او را بالا ببرند و او را برای ورود به جامعه آماده سازند.کودکان کمتوانی که مورد حمایت و تشویق جدی خانواده قرار میگیرند، پیشرفت بیشتری هم در فعالیتهای روزانه و قبول مسئولیت از خود نشان میدهند.
کودکان معلول
● انواع معلولیتها
معلولیتهای جسمی شامل موارد زیر است:
الف) معلولیتهای حواسی: مانند نابینایی و ناشنوایی؛
ب) معلولیتهای حرکتی: شامل انواع نقص عضوها، ضایعات نخاعی و ناهنجاریهای مربوط به اسکلت و عضلات؛ ج: معلولیت احشای داخلی: شامل ناهنجاریهای قلبی - عروقی، تنفسی، کلیوی و غیره؛
معلولیت ذهنی شامل موارد زیر است: الف: عقبماندگی ذهنی ب: بیماری روانی
● علل معلولیتها
▪ معلولیت های اکتسابی: در اثر تصادفات، حوادث یا بلاهای طبیعی، جنگ، آتشسوزی، مسمومیتها و یا بیماریهای مزمن و عوارض ناشی از آنها، فرد ممکن است دچار این معلولیت گردد.
▪ معلولیتهای مادرزادی: علل معلولیت مادرزادی را به طور کلی به دو دسته تقسیم میکنند:
▪ عوامل دوران بارداری: نظیر عوامل ژنتیکی، سوء تغذیه مادر، سن بالای مادر، رعایت نکردن بهداشت دوران بارداری، اشعه، دارو، بیماری مادر، استعمال دخانیات. عوامل هنگام زایمان: زایمان مشکل و طولانی، زایمانهای غیربهداشتی، ضربات وارده به نوزاد هنگام تولد.
● راههای پیشگیری از معلولیتها
پرهیز از ازدواج های فامیلی، مراقبتهای دوران بارداری، تغذیه صحیح مادر، اجتناب از باردار شدن در سنین بالای ۳۵ سال و زیر ۱۸ سال، مصرف نکردن دارو در هنگام بارداری، اجتناب از در معرض اشعه قرار گرفتن و انجام زایمان در شرایط کاملاً بهداشتی و تحت نظر فرد دوره دیده از جمله اقداماتی است که میتواند از بسیاری از معلولیتها پیشگیری نماید.
● برخورد خانواده با افراد معلول باید چگونه باشد؟
درک این نکته مهم است که اگرچه ممکن است فرد معلول با دیگران تفاوت داشته باشد، ولی تکیه بر ناتوانی فرد، نه تنها کمکی به وی نمیکند بلکه بر مشکلات وی خواهد افزود. افراد معلول، غالباً مشکلاتی دارند که مانع انجام برخی از فعالیتهای آنها میشود یا احتمالاً آنها بعضی از کارها را به شکل دیگری انجام میدهند، اما اکثر افراد معلول نیز میتوانند پس از آموزش لازم، بسیاری از فعالیتهای عادی زندگی را با اندک تفاوت یا آهسته تر از دیگران انجام دهند. آنچه یک معلول نیاز دارد پذیرفتن و باور کردن تواناییهای اوست، نه غصه خوردن برای کمتوانی وی.
● علت معلولیتهای جسمی و حرکتی چیست؟
چگونه باید با آنها برخورد کرد؟ افراد مبتلا به ضایعات نخاعی، معمولاً از ناحیه پا دچار ناتوانی هستند و فلجهای مغزی میتواند هر یک از اندامها یا همه آنها را مبتلا سازد. بیماری ها، حوادث و تصادفات نیز میتوانند سبب بروز نوعی نارسایی حرکتی در فرد شوند. در برخورد با معلول جسمی باید ضمن توجه به محدودیتهای حرکتی فرد، دیگر تواناییهای او در حدی تقویت شود که حتیالامکان بتواند نارساییها را جبران کند.
● با افراد نابینا چگونه باید برخورد کرد؟
در برخورد با فرد نابینا باید تلاش نمود تا در صورت وجود بینایی حتی به صورت جزیی، با استفاده از روشهای مناسب، مهارتهای فرد را در استفاده از آن بالا برد. تقویت حواس دیگر فرد، وی را در مواجهه با عوامل محیطی موفقتر میسازد.وضعیت زندگی و اثاثیه منزل، باید به نحوی چیده شود تا نابینا بتواند به راحتی وسایل مورد نیاز خود را پیدا کند. خوشبختانه امروزه با استفاده از الفبای بریل، نابینایان میتوانند با سواد شوند، بخوانند و بنویسند.
● با افراد ناشنوا چگونه باید برخورد کرد؟
در برخورد با افراد ناشنوا باید آرام و شمرده صحبت کرد و موقع صحبت روی خود را به سمت فرد نگهداشت تا بتواند با لب خوانی منظور ما را درک کند. صحبت با صدای بلند باعث میشود که وی نتواند منظور ما را به خوبی درک کند. چون در این حالت، لبخوانی مشکل میشود.
● به چه افرادی عقب ماندگان ذهنی میگویند؟
عقبماندگان ذهنی، افرادی هستند که از نظر فعالیتهای ذهنی، نسبت به همسالان خود نارسایی دارند و عقب ماندهاند. در نتیجه از نظر توانایی یادگیری، همسازی با محیط، بهرهبرداری از تجربیات، درک مفاهیم، قضاوت و استدلال صحیح، به درجات مختلف محرومند.
● عقب ماندگان ذهنی به چند گروه تقسیم میشوند؟
آموزشپذیر: بهره هوشی این افراد، بین ۷۰-۵۰ است. این گروه، به طور کلی چه به لحاظ حرکات و حواس و چه به لحاظ روانی، از کودکان عادی کندتر هستند. سازگاری اجتماعی این افراد، به شرایط محیطی آنها بستگی دارد. در برخورد با این افراد، باید متوجه محدودیتهای ذهنی آنها بود. انتظارات والدین نیز باید با توجه به شرایط ذهنی آنها باشد. تربیتپذیر: بهره هوشی این گروه، بین۵۰ - ۲۵ است. به لحاظ عاطفی وضع بسیار متغیری دارند. معمولاً وقتی چیزی را طلب میکنند مهربان و مطیع هستند، لیکن در مقابل مخالفتهای دیگران حملات خشم و غضب و عصبانیت شدید از خود بروز میدهند. توانایی ذهنی این افراد در هر سنی که باشند در حد تواناییهای ذهنی کودک ۷- ۶ ساله باقی میماند. والدین، در برخورد با آنها باید به توانایی ذهنی آنها توجه نمایند و در هر حال، توجه داشته باشند که اگرچه از لحاظ جسمی، روز به روز بزرگتر میشوند ولی در تواناییهای ذهنی، همچنان محدودیت دارند. حمایتپذیر: بهره هوشی این گروه، در حد ۲۵ و کمتر از آن است. به لحاظ ظاهر، وضع چهره اغلب این کودکان غیرعادی است و توانایی کنترل خود را ندارند. در اکثر موارد آب دهانشان از گوشه لبها به طرف خارج سرازیر است. بسیاری از آنها در ایستادن و راه رفتن مشکل دارند. به لحاظ عاطفی نیز حالت بیتفاوت دارند. با آموزشهای مناسب از طریق بهکارگیری مکانیسم شرطی در بعضی از این افراد، آنها میتوانند در امور شخصی همکاری کنند؛ مهمترین وظیفه در این میان برعهده خانوادههاست. اعضای خانواده باید فرد معلول را همانطور که هست، بپذیرند و استعدادهای او را کشف کرده و برجسته نمایند، اعتماد به نفس او را بالا ببرند و او را برای ورود به جامعه آماده سازند.کودکان کمتوانی که مورد حمایت و تشویق جدی خانواده قرار میگیرند، پیشرفت بیشتری هم در فعالیتهای روزانه و قبول مسئولیت از خود نشان میدهند.
لطفاً سرجای خودتان باشید!
«... یه چیز مهمی كه می خواستم بگم اینه كه من به خانواده ام خیلی اهمیت می دم، حرف من و حرف پدرم یا حرف من و حرف داداشم نداره. حرف اونا حرف منه و حرف من حرف اونا. من معتقدم آدم می تونه چند تا زن داشته باشه اما نمی تونه چند تا پدر و مادر داشته باشه...»
اینها نمونه ای از صحبت برخی از زوجین در زندگی خانوادگی و یا برخی از افراد در مراسم خواستگاری است كه گاه سبب می شود پای زن و شوهر به دادگاهها و یا مراكز مشاوره باز شود.
گرچه این جملات به خودی خود می تواند در مواردی پذیرفته شده باشد، اما استفاده از آن در همه موارد نادرست و نوعی سفسطه گری است. به عبارت دیگر، حرف حقی است كه می تواند برداشت و استفاده ای غیرمنطقی از آن شود. شاید شما هم تا كنون با برخی از این افراد برخورد كرده باشید.
پس اگر یكی از این افراد خواستگار شماست، از من به شما نصیحت كه تا قبل از خواندن این مطلب و صحبت در مورد آن به او جواب مثبت ندهید و اگر هم كار از كار گذشته است پس بنشینید و با یكدیگر این مطالب را خوانده و در مورد آن گفتگو كنید. گمان می كنید چگونه دیگران در زندگی شما دخالت می كنند؟ چگونه گاهی فرزند شما نیز از دخالتهای دلسوزانه شما ناراحت می شود؟ می خواهم این را برای شما توضیح دهم.
بسیاری از دخالتهای خانوادگی به این بر می گردد كه یا مرزهای زندگی خانوادگی شما نامشخص بوده و یا اگر هم مشخص است آنقدر سست و كوتاه است كه دیگران براحتی از آن عبور می كنند. فرض كنید همسری به شوهر خود (و متقابلاً) دخالتهای بی مورد خانواده اش (پدر، مادر، خواهر، یا برادر) وی را متذكر می شود، این می تواند با واكنشهای چندگانه همسر مواجه شود.
۱) حالت اول:
وقتی است كه همسر خودرأی و مستبد بوده، در این صورت ممكن است بگوید: «یعنی چه؟ یعنی تو میگی من از خانوادم دست بكشم، نخیر... همین كه هست...»
۲) حالت دوم:
زمانی است كه همسر فردی آرام است و در این صورت ممكن است، بگوید: «آخه زن، من چیكار كنم اون مادرمه/ پدرمه/ خواهرمه/ تو میگی من چیكار كنم؟... نه عزیزم نمی شه...»
۳) حالت سوم:
در مورد زوجینی است كه با مشخص بودن مرزها در خانواده، دیگران این حق را به خود ندهند كه وارد حریم زندگی دیگری شده و یا در صورت ورود توان تأثیرگذاری چندانی نداشته باشند و مجبور به خروج شوند. حالت اول در كوتاه مدت و حالت دوم در درازمدت می تواند تنش زا باشد و احساس بی مهری، دوری، سردی روابط و حتی خشم و كینه را در افراد به وجود آورد.
● كارآمدترین راهكار
در پیش گرفتن یك روند سالم مستلزم این است كه بتوانیم مرزهای خانوادگی خود را مشخص كنیم. اما كدوم مرز؟ مگر خانواده را هم می توان مرزبندی كرد؟ بلی می شود مرزبندی كرد اما نه با كشیدن دیوار یا خط های رنگی، بلكه بوسیله قوانین، اصول و قواعدی كه وضع و اجرای آن می تواند موجب تمایز مرزهای خانواده شوند. حال مشخص كردن مرزها به شناخت و تمایز زیرگروههای خانواده نیاز دارد؛ زیرا مرز معمولاً چیزی را جدا می كند.
فرض كنید شما ازدواج كرده و صاحب فرزندانی هستید، با كمی دقت متوجه می شوید كه دارای چندین نقش هستید و متقابلاً به چندین زیرگروه تعلق دارید. بگذارید در خانواده خودتان دقیق تر شویم، به عنوان یك مرد: شوهر و پدر و به عنوان یك زن: زن و مادر بوده و فرزندانتان نیز فرزند و خواهر و برادر می باشند. ضمن اینكه در خانواده بزرگ و اصلی، خواهر و برادر، پدر بزرگ، مادر بزرگ، عمو، عمه و... هستند، جدای از اینها همه شما انسانهایی آزاد و اندیشمند هستید و متناسب با آنها نقشها، وظایف، انتظارات و اهدافی دارید. براستی آیا نقش و وظایف شما در همه این موارد یكسان است؟ می دانم كه می گویید نه و غیرمنطقی است اگر بگویید بلی . پس نتیجه می گیریم كه خانواده خود متشكل از زیرگروههایی است كه همه آنان نقش ها و عملكردهای خاص خودشان را دارند و اگر چه از یكدیگر مستقل اند، اما جدای از یكدیگر نیستند و اجتماع آنها كل نظام خانواده را به وجود می آورد.
● شاخص ترین زیر گروه خانواده
مهمترین و شاخص ترین زیر گروه خانواده، زیر گروه زن و شوهری است كه كلید ثبات خانواده می باشد. وجود تنش در درون آن می تواند همه زیرگروههای دیگر و در نهایت نظام خانواده را دچار بحران كند. در كنار زن و شوهری زیرگروههای مهمی چون زیرگروه والدینی، فرزندی و خواهر، برادری قرار دارند، اما مرزهای اینها از یكدیگر متفاوت هستند. یكی از موارد مهم اختلاط مرزها - كه منجر به درگیری و كشمكشهای پنهان خانوادگی می شود - اختلاط و نامشخص بودن مرزهای زن و شوهری با والدینی است.
بسیاری از زوجین از یاد برده اند كه آنان ابتدا پیمان همسری بسته اند نه پیمان والدینی. اما به محض تولد فرزند، همسر فراموش می شود؛ همسری كه در حال مادر شدن است، قسمت اعظم وقت خود را با كودك می گذراند، پدر بازیها و نوازشهای خود را با كودك انجام می دهد. دیگر از اظهار محبتها، شوخیها و فراغتهای سابق خبری نیست.
گمان می كنید چه می شود؟ شاید بگویید طرف مقابل شما نیز قبول كرده است كه بچه دار شود، ولی باور كنید برخی از زندگیها با آمدن بچه چنان دچار تغییر می شوند كه بارها اظهار پشیمانی می كنند: «... آخه پس من چی؟ كاش همان اندازه كه به بچه توجه می كند به من هم توجه كند، حتی نصف اون مقدار...»
شاید به نظر شما خنده دار بیاید، حسادت به بچه؛ مگر می شود؟ بله می شود. تمایز مرزها در این مورد یعنی به یاد داشته باشید كه شما ابتدا همسر هستید بعد پدر، فرزند شما ممكن است وارد زیرگروه والدینی شما شود، اما نباید وارد مرزهای زن و شوهری شما شود.
● مرزهای والدینی و خواهر و برادری
گاه والدین به اشتباه وارد مرزهای زیر گروه خواهر - برادری شده و با حمایت از یك فرزند و پیشداوری، اشتباهی و غیرآگاهانه روابط خواهران و برادران را متشنج می كنند. ادامه این تشنج دخالت والدین را بیشتر كرده، دخالت والدین به مرزهای همسری كشیده می شود، به دلیل سست بودن مرزها، اختلافات همسری به درون خانواده های اصلی سرایت می كند و...
این زنجیره همچنان تداوم می یابد درصورتی كه والدین می توانستند با راهنمایی و فراهم كردن فضای مناست به فرزندان كمك كنند كه خودشان مسایل مربوط به خود را حل كنند.
● تفكیك مرزهای خانواده با خانواده های اصلی زوجین
ارتباط ما با خانواده های اصلی مان و دیگر خانواده های اطراف نیز امری اجتناب ناپذیر است اما این نباید به معنی این باشد كه آنان بتوانند براحتی وارد مرزهای ما شده و به دلخواه خود آنها را تغییر یا تحریف كنند.
زوجین می توانند از توصیه ها و یا راهنماییهای دیگران استفاده كنند، اما پذیرفتن كوركورانه آنها از سوی یك عضو بدون هماهنگی و مشاركت دیگر اعضای خانواده می تواند مشكل ساز باشد. درحالی كه همان مسأله می تواند با مطرح شدن در بین اعضا و گفتگو و پذیرش آن بواسطه فوایدی كه خواهد داشت به قانونی در خانواده تبدیل شده و چون مورد پذیرش همه اعضا بوده است، اجرای آن از سوی آنها براحتی صورت می گیرد.
● حفظ استقلال در عین تعلق خاطر
تعریف روشن مرزهای خانواده به حفظ استقلال زیرگروهها، در عین تعلق و یكپارچگی آنها و درعین حال به حفظ نظام خانواده و عملكرد بهتر آن كمك بسزایی خواهد كرد. اما این امر مستلزم دقت و مهارت زیادی است. افراد گاه در ایجاد مرزها دچار افراط و تفریط می شوند.
مرزهای خانواده نباید بدون دروازه و یكنواخت باشند، مرزهای خانواده گاه چنان سخت است كه حتی با چندین كیلو مواد منفجره نیز نمی توان روزنه ای در آن ایجاد كرد. مثلاً افت تحصیلی، تغییرات شدید رفتاری، اعتیاد و حتی فرار از خانه كه مبین فریادهای كمك فرزندان هستند نیز نمی تواند دروازه های مرزهای والدینی را گشوده و توجه و پیگیری آنها را بدنبال داشته باشد. گاه نیز چنان سست و لرزان است كه حتی با یك سرما خوردگی و یا جیغ و فریاد كردن فرزند، نه تنها مرز والدینی می ریزد بلكه مرزهای همسری نیز از هم می گسلند.
در خانواده های با عملكرد مناسب، مرزها نه خشك و انعطاف ناپذیرند و نه سست و مبهم و لرزان. بلكه مرزها كاملاً تعریف شده و مشخص هستند. در نتیجه همه اعضای خانواده به آن آگاهند و به حریم خصوصی یكدیگر تجاوز نمی كنند و چنان روابط گرمی دارند كه در زمان لازم خودشان یكدیگر را به مرزهای خود راه داده و یا حمایت می كنند.
زوجین هم از زندگی زناشویی و روابط زن و شوهری خود و هم از زندگی والدینی و روابط پدر- مادری خود رضایت دارند. زیرگروههای خانواده در یكدیگر ادغام نمی شوند، اما از یكدیگر هم جدا نیستند، بلكه در كنار یكدیگر كل نظام خانواده را به سوی اهدافی از پیش تعیین شده هدایت می كنند.
مادر
٢) وقتی دوساله بودید، او به شما راه رفتن آموخت. قدردانی شما از او این بود که هر وقت صدایتان میکرد فرار میکردید.
٣) وقتی سهساله بودید، او تمام غذاهای شما را با عشق و علاقه آماده میکرد. قدردانی شما از او این بود که ظرف غذایتان را روی زمین میانداختید و همه جا را کثیف میکردید.
٤) وقتی چهارساله بودید، او به دست شما چندمداد رنگی داد. قدردانی شما از او این بود که روی دیوارهای اتاق و میزغذاخوری خط میکشیدید.
٥) وقتی پنجساله بودید، او لباسهای قشنگ به تن شما میپوشاند. قدردانی شما از او این بود که خود را در نزدیکترین خاک و گِلی که پیدا میکردید میانداختید.
٦) وقتی شش ساله بودید، او برای شما یک توپ خرید. قدردانی شما از او این بود که آن را به شیشه همسایه کوبیدید.
٧) وقتی هفت ساله بودید، او شما را به مدرسه برد. قدردانی شما از او این بود که داد میزدید:«من نمیام! من نمیام!»
٨) وقتی هشت ساله بودید، او به دست شما یک بستنی داد. قدردانی شما از او این بود که آن را روی لباس خود ریختید.
٩) وقتی نه ساله بودید، او شما را به کلاس آموزش موسیقی فرستاد. قدردانی شما از او این بود هیچگاه تمرین نمیکردید.
١٠) وقتی ده ساله بودید، او با ماشین شما را همه جا میرساند، از استادیوم ورزشی تا مدرسه تا جشن تولد دوستتان تا ... قدردانی شما از او این بود که از ماشین پیاده میشدید و پشت سرتان را نگاه هم نمیکردید.
١١) وقتی یازده ساله بودید، او شما و دوستتان را به سینما میبرد. قدردانی شما از او این بود که از او میخواستید در ردیف جداگانه بنشیند.
١٢) وقتی دوازده ساله بودید، او به شما هشدار میداد که بعضی فیلمها یا برنامههای تلویزیون را تماشا نکنید. قدردانی شما از او این بود که صبر میکردید تا او از خانه بیرون رود.
١٣) وقتی سیزده ساله بودید، او به شما پیشنهاد میکرد که موی سرتان را اصلاح کنید. قدردانی شما از او این بود که به او میگفتید از مُد چیزی نمیفهمد.
١٤) وقتی چهاردهساله بودید، او هزینه سفر یکماهه شما را در تعطیلات تابستان پرداخت کرد. قدردانی شما از او این بود که حتی یک نامه هم برایش ننوشتید.
١٥) وقتی پانزده ساله بودید، او از سرکار به خانه بازمیگشت و در انتظار استقبال شما بود. قدردانی شما از او این بود که در اتاقتان را قفل میکردید.
١٦. وقتی شانزده ساله بودید، او منتظر یک تلفن مهم بود. قدردانی شما از او این بود که مدتی طولانی تلفن را اشغال نگهداشته بودید و با دوستتان حرف میزدید.
١٧) وقتی هفده ساله بودید، او در جشن فارغالتحصیلی دبیرستان شما گریه کرد. قدردانی شما از او این بود که به او توجهی نکردید و تمام شب را با دوستانتان گذراندید.
١٨) وقتی هجده ساله بودید، او به شما رانندگی یاد داد و اجازه داد ماشینش را برانید. قدردانی شما از او این بود که هر وقت فرصت پیدا میکردید کلید ماشینش را یواشکی بر میداشتید و میرفتید.
١٩) وقتی نوزده ساله بودید، او هزینههای دانشگاه شما را میپرداخت، شما را با ماشین به دانشگاه میرساند، کیف شما را حمل میکرد. قدردانی شما از او این بود که ٥٠ متر مانده به دانشگاه از ماشین پیاده میشدید و با او خداحافظی میکردید تا جلوی دوستانتان خجالت نکشید.
۲۰) وقتی بیستساله بودید، او از شما درباره دوستانتان سوال میکرد. قدردانی شما از او این بود که به او میگفتید «به تو مربوط نیست».
٢١) وقتی بیستویک ساله بودید، او به شما شغلهایی را برای آیندهتان پیشنهاد میکرد. قدردانی شما از او این بود که به او میگفتید: «من نمیخواهم مثل تو بشم.»
٢٢) وقتی بیستودوساله بودید، او برای فارغالتحصیلی شما از دانشگاه یک مهمانی ترتیب داد. قدردانی شما از او این بود که از او خواستید شما را به مسافرت یک ماهه خارج از کشور بفرستد.
۲۳) وقتی بیستوسهساله بودید، او برای آپارتمان شما یک دست مبل خرید. قدردانی شما از او این بود که به دوستانتان میگفتید چقدر این مبلمان زشت است.
٢٤) وقتی بیستوچهارساله بودید، او با نامزد شما ملاقات کرد و از شما درباره برنامه آیندهتان سوال کرد. قدردانی شما از او این بود که با صدای بلند داد زدید: «مادر، خواهش میکنم!»
٢٥) وقتی بیستوپنج ساله بودید، او به هزینههای عروسی شما کمک کرد، در مراسم عروسیتان گریه کرد و به شما گفت که عمیقاً عاشق شماست. قدردانی شما از او این بود که به یک شهر دیگر نقل مکان کردید.
٢٦) وقتی سیساله بودید، او به شما در مورد تربیت بچهتان نصیحت کرد. قدردانی شما از او این بود که به او گفتید «زمانه دیگر عوض شده است.»
٢٧) وقتی چهل ساله بودید، او به شما تلفن کرد و روز تولّد یکی از نزدیکان را یادآوری نمود. قدردانی شما از او این بود که به او گفتید «من الان خیلی سرم شلوغ است.»
٢٨) وقتی پنجاه ساله بودید، او بیمار شد و به مراقبت شما نیاز داشت. قدردانی شما از او این بود که او را به خانه سالمندان فرستادید.
۲۹) و ناگاه، یکروز او به آرامی از دنیا رفت و تمام کارهایی که میتوانستید بکنید و نکرده بودید مثل صاعقه به قلب شما فرود آمد.
اگر او هنوز در کنار شماست، هرگز فراموش نکنید که او را بیشتر از همیشه عاشقانه دوست بدارید.
و اگر نیست، عشق بیقید و شرط او را به یاد آورید.
مادر بزرگ دوست داشتنی من
در بیشتر موارد، چگونگی ارتباط «مادربزرگ» با «نوه» نقش تعیین کنندهای در تکوین و شکلگیری شخصیّت کودک دارد.
بهطور کلّی مادربزرگها با توجه به موقعیت، شرایط و امکانات فردی و خانوادگی با نوههای خود رابطه برقرار کرده و نقشهای متفاوتی در ارتباط با آنها ایفا میکنند. در اینجا به چند نمونه از نقش مادربزرگها اشاره میشود.
● نقش رسمی
بعضی از مادربزرگها به لحاظ ویژگیهایی که در شخصیّت آنان مشهود است و با توجه به نگرششان نسبت به خانواده، رابطهای کاملاً رسمی و جدی با نوهها دارند. در این وضع، مادربزرگها با نوهها رفتاری بسیار مؤدبانه، محترمانه و مهربانانه دارند و کاملاً مراقب هستند که مبادا کلامی بگویند یا رفتاری از خود نشان دهند که موجب رنجش خاطر نوه خود شوند. بدیهی است که اینگونه رابطهها بسیار محدود و منحصربه موقعیّتهای خاص خواهد بود و طبعاً چنین رابطهای برای نوههای خردسال، آنچنان خوشایند و دوستداشتنی نیست.
● نقش غیررسمی
در این نوع ارتباط، مادربزرگها به لحاظ احساس صمیمیّت و نزدیکی هر چه بیشتر، به دور از هر گونه تکلّف و رفتارهای کلیشهای و با نهایت خلوص و احساس تلاش میکنند رابطه کاملاً صمیمانهای با نوهها داشته باشند و همه توان خود را برای ایجاد رابطهای دوست داشتنی و مملو از نشاط و سرزندگی مبذول دارند.
در این نوع رابطه، مادربزرگها در نقش یک همبازی رام و مطیع ظاهر میشوند و در واقع بازی با بچهها و گذراندن لحظات و اوقاتی خوش با آنها، هدف اصلی آنها در این نقش است.
● نقش جانشینی
گاه مادربزرگ بنا به دلایلی عملاً جانشین مادر میشود و اغلب روزها و گاهی شبها را با نوه عزیزش سپری میکند. در واقع مادربزرگ مسئولیت نگهداری، مراقبت، تنظیم امور و رسیدگی به نیازهای اساسی کودک را عهدهدار میشود.
این نقش مادربزرگ در غیاب مادر، فوقالعاده حساس و از نظر روانشناسی تربیتی تعیینکننده است. جانشینی مادربزرگ به جای مادر ممکن است شرایط گوناگون صورت پذیرد و صرفاً محدود به زمان اشتغال مادر خارج از خانه نیست؛ مثل بیماری، سفر و فوت.
البته گاهی نیز مادربزرگ در کنار یا همراه خانواده فرزند خود زندگی میکند و با شخصیّت نافذ، مقتدر و حاکم خود، فرصت اظهارنظر تربیتی و اعمال شیوههای فرزندپروری را به مادر نوهاش نمیدهد و عملاً با این که مادر در خانه حضور دارد، بهطور مستقیم و غیرمستقیم، تربیت و هدایت بچه را عهدهدار میشود. بدیهی است که این رابطه از نظر تربیتی چندان مورد تأیید نیست.
● نقش معلّمی
گاهی رابطه «مادربزرگها» و «نوهها» را درهالهای از صمیمیّت و معنویّت و در بستری از مبانی اخلاقی و تعلیم و تربیت در مییابیم. در این گونه رابطهها و پیوندهای عاطفی میان مادربزرگها و نوهها، ضمن وجود صمیمیّت متقابل و نشاط و سرزندگی در روابط، مادربزرگها عمدتاً در جایگاه فردی بصیر، عاقل و حکیم قرار دارند و نقش اصلیشان، ارائه اطلاعات و دانش عمومی، آموزش مهارتهای کلامی، حسی و حرکتی و پرورش رفتارهای مطلوب در فضایی سرشار از عطوفت و مهربانی نسبت به نوه یا نوههاست.
به سخن دیگر در این قبیل رابطهها، مادربزرگها اساساً رسالت معلّمی را عهدهدار هستند و هرگز درصدد جانشینی مادر نیستند. البته آنها در این نقش، همواره معلّمی خوش اخلاق، مهربان، متبسّم و پرحوصله هستند. در واقع بسیاری از مادربزرگهایی که در زندگی خانوادگی خود چنین نقشی برعهده دارند، از بهترین معلّمان و مربّیان کودکان خردسال و بچههای پیشدبستانی محسوب میشوند.
● نقش میهمان
گاهی اوقات به دلایل گوناگون اخلاقی، روانی، اجتماعی و فرهنگی رابطه مادربزرگها با «نوهها» از صمیمیّت مورد انتظار برخوردار نیست و جایگاه مادربزرگ با حضور دیگر آشنایان و همسایگان تفاوت چندانی ندارد، بلکه گاه رابطه «نوه» با همسایهها و آشنا یان بسیار صمیمیتر از رابطهاش با مادربزرگ است.
بدیهی است که علت اصلی این امر را میتوان در چگونگی ارتباط و نحوه رابطه میان مادربزرگها و فرزندان، دامادها و عروسها جستوجو کرد. در این نوع رابطه، مادربزرگها فقط در مواقع خاص که زمینه مناسبی فراهم شود و فرصتی پیش بیاید، به دیدن نوه خود میروند و یا نوه را در خانه خود ملاقات میکنند.
وجود مادربزرگها در کنار نوهها به معنای حضور سه نسل ارزشمند و سه حلقه عطوفت در کنار یکدیگر، قابل توجه است. این حضور میتواند با اندکی دوراندیشی، صبوری و سرزندگی، حضوری موفق و پربرکت باشد.
پیوند عاطفی و رابطه پویا، پرثمر و تعالیبخش نوهها و مادربزرگها، بستگی به شرایط و عوامل گوناگونی دارد که توجه به این عوامل میتواند تضمین کننده پایدارترین و متعالیترین پیوندهای عاطفی و اخلاقی باشد.
|
مادر و الفبای شخصیت کودک
|
می دانم که دانسته اید که می خواهم از چه کسی امروز برایتان حرف به میان بیاورم ولی برای اطمینان خاطر می گویم که بدانید حرف های امروزخانواده و سلامت مادر است. مادری که سلامت تمام افراد خانواده در گروی سلامت اوست و باز هم اوست که ضامن سلامت تک تک اعضای خانواده است. حتما می دانید که خانواده به عنوان یک نهاد فراگیر اجتماعی، هسته اولیه جامعه را سامان می دهد و از ارکان مهم جوامع بشری کانون خانواده است که هسته مرکزی و شیرازه آن جامعه محسوب می شود. خانواده، این نهاد مقدس و جاودانه در پیشرفت و توسعه مادی و معنوی جوامع بشری سرنوشت ساز است. خانواده یک واحد اجتماعی است که نشانه های آن اقامت مشترک در یک مکان، همکاری اقتصادی و پذیرش مسئولیت در پیدایش و تربیت فرزندان می باشد.خانواده در مفهوم کلی خود پدیده ای جهانی است.حتی هنگامی که خانواده از دو نفر یعنی مادر و فرزند تشکیل شده باشد، شبکه ای از روابط برقرار است. ● مادر و هستی من ؛حجت الاسلام صالح نژاد در گفت و گو با ما در ابتدای سخن می گوید: زن آیینه تمام نمای شخصیت انسان است. او مظهر پرورش است و صفت الهی پروردن از جانب خدای خویش را به ودیعه دارد. این وجود سراسر نیاز، خود نیازمندان را غنا می بخشد، آنان را به کمال معنوی سوق می دهد تا با احاطه بر کلیات هستی و شناخت برهانی به مبدا و غایت وجود دست یابند. آنان را به جایگاهی می رساند که جز قداست و پاکی چیزی نیست.در مکتب قرآن، انسانیت را ابتدا تزکیه لازم است، سپس افشاندن بذر آموزش. در مقام تعیین این دو عامل ارزشمند قرآن ابتدا تربیت را توصیه می کند، تا تزکیه بر آن مقدور شود. تربیت نفس که باید از خاستگاه ایجاد و جایگاه تولد مهیای پاکی و عفاف شود رسالتش به عهده اولین مربی حیات یعنی مادر است. وجود ناتوانی به امانت به وی سپرده می شود تا به حول و قوه الهی وی را صاحب توان و قدرت کند. (الله الذی خلقکم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوه) این توانمندی می تواند در مسیر هدایت یا ضلالت باشد وزن بیشترین نقش را در استقرار هر یک از دو مسیر فوق در تکامل شخصیت انسان دارد. همراهی تعلیم و تربیت با تزکیه نفس، سازنده انسانی است والا یعنی همان انسان صاحب علم و تقوا و من می خواهم بگویم که امروز هر آن چه که هستی از وجود مادری است که روزی تو را به هستی آورد، حتما می دانی که تو از نیستی به این مرتبه رسیده ای، هر چند که آن روزها را به یاد نمی آوری. ● مادر و پایه گذاری ها ؛وجود آدمی یا همان هسته اول در وجودی به نام مادر شکل می گیرد. من یا تو در وجود یک آدم شکل می گیریم و آهسته، آهسته به حیات و حیاط می آییم. تا به حال نشسته ای نگاهی به خودت بیندازی و بعد نگاهی به مادرت و سپس یکی یکی مشابهات را دریابی، درست است که اجتماع بشری خیلی وقت ها تو را به اجبار از این واقعیت ها می خواهد دور کند ولی حقیقت این است که تو هر آن چه که هستی و هر پایه ای که داری خشت اولش در وجود مادرت و به واسطه او بنیان نهاده شده است. دکتر صالح نژاد در ادامه گفت و گو در این رابطه نظرش این است که: زن پایه گذار وجود و حیات آدمی است. در پی ریزی اساس و ساختار شخصیت انسان، زن معماری نقش آفرین و هنرمندی چیره دست است. او با رفتار خود آینده طفل را رقم می زند و این گونه است که به معراج رفتن مرد از دامن زن میسر می شود. ادیان الاهی، حکما و دانشمندان در این امر اتفاق نظر دارند که بشر در سایه تربیت صحیح به سعادت می رسد و یا در مسیر توفان های ضلالت و گمراهی در چنگال شقاوت گرفتار می آید و نیز متفق القول اند که آن بخش از تعلیم و تربیت که به دوران کودکی و طفولیت فرد مربوط می شود از اهمیت بیشتری برخوردار است، به گونه ای که دوران کودکی را پدر حیات آدمی دانسته اند. در آموزشگاه بزرگ حیات نقش اول در تعیین ساختار شخصیت کودک برعهده مادر است. او محور عاطفی خانواده را دردست قدرت خویش دارد و محبتش سبب رشد عاطفی می شود. حاصل این ویژگی و نقش پذیری کودک از افعال و اقوال مادر است، که آینده او را معنی می بخشد و از طریق تجلی صفات ثانویه می تواند، انسان هایی وارسته و زنان و مردانی بزرگ و با فضیلت به حیات اجتماعی و تاریخ بشری تقدیم و نقش مستقیم خود را در صحنه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایفا کند. یا این که براساس مضامینی از نظر اسلام مطرود و براساس تقلید و تزریق فرهنگ بیگانگان و سرسپردگان کودک را از بدو تولد از دامن پرمهر و محبت خویش جدا کند و با اشتغالاتی بی اساس و مبتذل و به دور از منزلت علمی و فرهنگی و شخصیتی زن، دختران و پسرانی بیمارگونه و انسان هایی با عقده های روانی و مشکلات اخلاقی، وابسته به فرهنگ غرب و شرق، بی ثبات، بی اراده و ... تحویل جامعه دهد.حجت الاسلام صالح نژاد در ادامه می افزاید: دامن مادر اولین کلاس درس و بهترین محل تربیت کودک است، خانواده نخستین جایگاه آموزش و پرورش اوست. ظهور و بروز استعدادهای زیستی، فکری و عاطفی وی تحت الشعاع این کانون قرار دارد و از گرمی وجود مادر نشات می گیرد و کمال می یابد، به نحوی که آثار آن تا پایان حیات در نشئه روح باقی خواهد ماند. ● مادران و خانه و خانواده مادران هستند که نقش پایداری و بقای خانه و خانواده را رقم می زنند و به دنبال آن محیط دنیا را از آلودگی ها و ناپاکی ها پاک می کنند.حجت الاسلام صالح نژاد در این باره می گوید: مادران در خانواده محور و مدار سامان بخشی به امور خانواده و آرمان های اصیل آن هستند. آنان مایه سکون، سلامتی، تعادل، تحکیم، آرامش و انس نظام خانواده اند.زن کانون خانوادگی را به وجود می آورد و انتقال دهندگان اصلی فرهنگ ها در طی قرون و اعصار زنان خانواده بودند. این زنان هستند که با انتقال فرهنگ و سنن اجتماعی باعث اعتلای دین ، فرهنگ و هنر در جامعه شده اند.در رساله حقوق به نقل از فرمایش امام زین العابدین(ع) این چنین روایت شده که: و اما حق مادرت این است که بدانی او تو را از جایی برداشته که کسی، کس دیگر را برنمی دارد و از میوه دل خود به تو داده که کسی به کس دیگر نمی دهد و تو را با تمامی اعضای وجود خویش نگهبان بوده است و باکی نداشته که خود گرسنه ماند اما در عوض تو را سیر گرداند و خود تشنه ماند تا تو را سیراب سازد و خود برهنه باشد و تو را بپوشاند و خود در آفتاب باشد و تو را در سایه نگاه دارد و به خاطر تو بیداری می کشد و تو را از گزند گرما و سرما دور دارد پس جز به یاری خدا و توفیق او از عهده سپاس برنخواهی آمد. شاید بد نباشد که باتوجه به این فرمایش و البته نکات ارائه شده اگر در ارتباط با مادرمان آن که باید می بودیم، نبودیم تلاش کنیم که باشیم و البته تلاشی مضاعف نیز داشته باشیم که خودمان هم مادرانی نمونه باشیم برای فرزندانمان، مادرانی که هستی می آفرینند و هستی را به سمت تعالی بشرهدایت می کنند . |
| روزنامه خراسان |
مادر ها گاهی مشاور خوبی نیستند
قراین نشان میدهد باید شاهد تحولاتی برای تعدیل یا حذف سنتهای دست و پاگیر باشیم، یعنی باید شاهد تحولاتی در خواستگاری و ازدواج و مراسم آن، رابطه اغلب متخاصمانه عروس و مادر شوهر و یا مادر زن و داماد، آشنایی پیش از ازدواج و... باشیم، که البته هستیم؛ اما از آن سوی بام افتادهایم، در تمام رفتارهایمان افتادهایم. مثلاً خواستهایم سنت شکنی کنیم؛ اما شیوه ی آن را نیاموختهایم...
در این بین تلاش برای جلوگیری از دخالتهای والدین عروس و داماد در زندگی مشترکشان- هر چند در بسیاری موارد دخالت نیست و ابراز محبتی خالصانه است- حکایتی به قدمت تاریخ بشر دارد و به داستانی در جهت تلاش برای بیاحترامی به نزدیکان همسرمان تبدیل شده است... اما شاید توجه به چند نکته ساده، هر دو سوی معادله را راضی کند.
● تفاوتها را فراموش کنیم
نخستین گام برای زندگیای موفق، انتخاب همسر از طبقه و جایگاه اجتماعی- فرهنگی شبیه به هم است. به عقیده ی روانشناسان هر چه شباهت خانوادهها از جهت فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و... نزدیکتر باشد، ازدواج موفقتر خواهد بود؛ چرا که رفتارها و شیوه زندگی دختر و پسر به هم نزدیکتر است.
اما گاه به دلایل مختلف، انتخاب همسر طوری است که خانوادهها شباهت کمتری به هم دارند و در نتیجه نقاط مشترک کمتری را میتوان در آنها سراغ گرفت. این تفاوتها یا دقیقتر بگوییم این تفاوت دیدگاهها سرآغاز جدال میان زن و شوهر و هر یک از آنها با والدین طرف مقابل است.
روانشناسان توصیه میکنند پس از ازدواج باید تفاوتها را فراموش کرد. از نگاهی دیگر زن و شوهر باید تفاوتهای میان والدین خود و والدین طرف مقابل را فراموش کنند و آنها را آن طور که هستند ، پذیرا شوند.
● پیش داوری نکنیم
از آن جایی که حضور یا اظهارنظر مادرزن یا مادرشوهر و یا عروس و داماد برای بسیاری ذاتاً تنشزا است؛ بنابراین هر حرکت و اظهار نظری با پیشداوری تفسیر میشود. در هر بار دیدار از والدین همسرمان آن چه را در ذهن داریم، پاک کنیم و با نگاهی نو به دیدارشان برویم.
● باهوش باشیم
اگرچه انسان آزاد آفریده شده و نباید از کسی اطاعت کند ، اما «مدارا کردن» با «اطاعت» بیچون و چرا متفاوت است. روانشناسان معتقدند اگر هر یک از طرفین (مادرزن و داماد و مادرشوهر و عروس) از رفتارهایی که حساسیت طرف مقابل را برمیانگیزد آگاه باشد و برای لحظاتی که در کنار هم هستند از این رفتارها بپرهیزد، بسیاری از مشکلات برطرف میشود.
این توجه و دقت نشان از هوش ما دارد و هیچ کس ما را مطیع و ناتوان نخواهد خواند. از سوی دیگر محبوب طرف مقابل نیز واقع میشویم چرا که درمییابد از علایق او آگاهیم و تلاش میکنیم تا با نهایت احترام با او برخورد کنیم. چای پررنگ مادرشوهرمان را فراموش نکنیم تا شاد شود!
● سیاستمدار باشیم
رفتار نادرست والدین همسرمان را به حساب او نگذاریم- به شرطی که از رفتار نادرست والدیناش آگاه باشد- و در حضور والدیناش دلخوریهامان را تلافی نکنیم. هر حرکت نابهجای ما، گلهگذاری و... جرقه ی یک بلوای بزرگ است؛ آشوبی که ما متهم و بازنده اصلی آن هستیم. با سیاست و درایت بررسی مسایل را به بعد موکول کنیم.
● با همسرمان دوست باشیم
به جای آن که دلخوریهایمان را به والدین یا دوستانمان منتقل کنیم، دلخوریهایمان از خانواده همسرمان را به دور از غرضورزی، ایرادگیری بیجا، جر و بحث و... به همسرمان بگوییم تا او با شیوهای که خود میداند- همسرمان بهتر از هر کسی به رفتار و روحیه والدیناش آشنا است- با آنها صحبت کند.
● رازداری کنیم
به عنوان میزبان، سعی نکنیم تا در مهمانیها برای گرم کردن مهمانی از زندگیمان صحبت کنیم و اتفاقات حتی پیش پا افتادهای را مطرح کنیم. مسایل یک زندگی مشترک ویژه ی زن و شوهر است و دیگران نباید از این مسایل آگاه شوند. شک نکنید در مقابل مطرح کردن هر موضوعی، اظهارنظر یا راهکاری ارائه خواهد شد که در اغلب موارد علاقهای به شنیدن آن نداریم. پس رازدار باشیم تا نصیحتها و دلسوزیهای دیگران را هم تحمل نکنیم.
● چهرهها را مخدوش نکنیم
تردیدی نیست که زن و شوهر پس از هر جر و بحث و دلخوری به سرعت کدورتها را از یاد میبرند و قهر و دعوای آنها به ساعتی نمیکشد. اما والدین آنها ناراحتی و غم فرزندشان را فراموش نمیکنند و مترصد تلافی مینشینند. این نه به دلیل خباثت ذاتی والدین، که به دلیل محبت بیاندازه آنها به فرزندشان است و تلافی کردن آنها واکنشی کاملاً طبیعی است.
از این رو سعی کنیم در زمانی که با همسرمان قهر هستیم، از او دلخوریم و یا به هر دلیلی کدورتی میان ما است، این موضوع را با والدینمان در میان نگذاریم، به منزل آنها پناه نبریم و به سرعت گوشی تلفن را برای درد و دل جستوجو نکنیم. حافظه والدین درباره کسی که به هر دلیل جگر گوشهشان را آزرده، سخت فعال و هوشیار است.
● با والدین برنامهریزی نکنیم
این به آن معنی نیست که با والدینمان یا والدین همسرمان قطع رابطه کنیم؛ بلکه به این معنا است که در تصمیمگیریها، برنامهریزیها و... حضور و تصمیم آنها را حتمی و تعیین کننده نشان ندهیم. از نگاهی دیگر از الفاظ و یا حرکاتی استفاده نکنیم که شریک زندگیمان حضور قطعی یا سایه ی حضور دایمی والدینمان را احساس کند و ما را در تصمیمگیریها متهم به اطاعت بیچون و چرا کند. موضوع را به صورت یک پیشنهاد و نه یک الزام مطرح کنیم.
● ارتباطمان را قطع نکنیم
بیاهمیتی به والدین همسرمان، حذف تدریجی آنها از زندگی مشترکمان، کاهش رفت و آمدها و ارتباطهای تلفنی، کاستن علاقه فرزندمان به خانواده ی طرف مقابل با الگوبرداری از رفتار ما و... و در مقابل ، توجه بیش از حد به والدینمان حرکتی نیست که از چشم شریکمان دور بماند. شک نکنیم که او جبههگیری را آغاز میکند و به سرعت اعلام جنگ خواهد کرد. همانطور که روانشناسان تعادل در برقراری ارتباط با خانوادهها را توصیه میکنند، قطع رابطه را ضربه ی روانی محکمی میدانند که بیجواب نیز نمیماند.
● اصرار نکنیم
در مقابل تصمیمها و برنامهریزیهای همسرمان برای والدیناش ایستادگی و اظهارنظر نکنیم. بگذاریم هر یک از ما آزادانه، آن چه را که دوست دارد برای والدیناش انجام دهد تا ما هم آزادی عملمان را از دست ندهیم.
در حقیقت به هر میزان به والدین همسرمان احترام بگذاریم و فرزند آنها را برای محبت کردن به آنها آزاد بگذاریم، احترام والدینمان نیز به جا خواهد بود. و در نهایت این که همواره بیندیشیم والدین همسرمان، عزیزترین افراد برای عزیزترین فرد زندگیمان هستند. شک نکنیم بیاحترامی به والدین او اعلام غیر مستقیم بیعلاقگی ما به همسرمان است؛ چرا که به علایق او احترام نگذاشتهایم.