راسخون

یك معلم دلسوخته

hesse_gharib کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 266
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

سلام

یك معلم دلسوخته:

 

دیگر درخت ها هم از تماشای رهگذران خسته شده اند.

 برگ ها در قرق بعد از ظهر چرت می زنند و تنها گهگاه،از هیاهوی گله ی سرگردان بادی بیدار شده غرغر كنان در جای خود غلتی می خورند و دوباره به خواب می روند.

 

من از چارچوب تنگ و منجمر كلاس به خیابان نگاه می كنم كه خمیازه كشان در امتداد گرم و همیشگی روز، نشسته و پایان كار روزانه را انتظار می كشد و شما منتظرید تا من برگردم و برایتان آسمان هنر را در تنگ بی قواره ی چهارگزینه ی یك تست، قاب بگیرم...

راستی كه چه فاصله ی دور و بیهوده ای ست از آن سوی میز تا این سوی آن...ای كاش میزها را جمع می كردند و مامی نشستیم و سفره ی دلمان را باز می كردیم، می خندیدیم و شعر می خوردیم!

 

«هامون سبطی» 

alibeiki کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 1003
|
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
قشنگ بود