بخش شعر
منبع:تبيان
چکهای آواز ،تکّهای مهتاب
دلم یک دوست میخواهد
که خیلی مهربان باشد
دلش اندازه دریا
به رنگ آسمان باشد
کسی باشد پر از شبنم
پُر از پروانه، آهو، آب
صدایش چکّهای آواز
نگاهش تکهای مهتاب
کسی باشد که حرفم را
بفهمد با دل و جانش
پرستوی دلم راحت
بخوابد توی دستانش
دلم میخواهد او چیزی
شبیه برف و مه باشد
و جنس دستهایش از
هوای پاک ده باشد
همیشه صبح تا شب من
در این رویای شیرینم
تمام صورتم چشم است
ولی او را نمیبینم
ناصر کشاورز
تنظیم : بخش کودک و نوجوان
هفت رنگ آسمان
من خانم رنگین کمانم،
پیراهنم از هفت رنگ است
هر کس که آن را دیده، گفته:
«پیراهنت خیلی قشنگ است»
پیراهن زیبای من را،
خورشید خانم هدیه داده.
او خسته است و رفته الآن،
پهلوی ابری ایستاده.
هر روز او صبح تا شب،
در آسمان مشغول کار است.
میگوید: «این پیراهن تو
از جنس باران بهار است.»
ناصر کشاورز
تنظیم : بخش کودک و نوجوان
عطر قرآن
شبهای جمعه عطر قرآن
پر میکند، ایوان ما را
تا مینشینم توی ایوان
حس میکنم بوی خدا را
بابا نشسته رو به قبله
سجادهی او سبز رنگ است
قرآن گرفته توی دستش
بابا چهقدر امشب قشنگ است
لبهای او آیاتی از نور
آهسته میریزد به جانم
ای کاشکی میشد که من هم
مانند او قرآن بخوانم
مهدی مردانی
کیهان بچهها
جشن تکلیف
اون روز که جشن تکلیف
تو مدرسه به پا شد
در دل کوچک من
شور و شری به پا شد
گفتم با یاد خدا
انس می گیرم همیشه
دلم با یاد خدا
راحت و آروم میشه
وقتی که بانگ اذان
می پیچه تو شهرما
من به نماز می ایستم
حرف می زنم با خدا
با اون خدا که مهربون و پاکه
خالق این زمین و آب و خاکه
با اون خدا که همتایی نداره
ابر سیاه به لطف اون، می باره
ترانه های کودکان
تنظیم:نعیمه درویشی_تصویر:مهدیه زمردکار
شبیه بوی یاسی
تو حساسی ، ظریفی
شبیه بوی یاسی
تو یک زنبور هستی
که از ما می هراسی
تو دل داری مگر نه ؟
تو هم احساس داری
وگرنه پس چه کاری
به بوی یاس داری ؟
چرا که لحظه ای هم
تو را جدّی ندیدیم
و گل را پیش چشمت
چه بی رحمانه چیدیم
تو را جز پای کندو
همیشه ترک کردیم
چرا که از تو تنها
عسل را درک کردیم
ناصر کشاورز
تنظیم: مهدیه زمردکار
سفره ی شام
شش دانه قاشق
شش دانه بشقاب
نان و نمکدان
یک کاسه ی آب
دیگی پر از آش
یک شام ساده
در دور سفره
یک خانواده
با مهربانی
با هم نشستند
در سینه شادی
بر چهره لبخند
گفتند اول
نام خدا را
خوردند با هم
نان و غذا را
یک سفره ی خوب
یک شام دلخواه
بعد از غذا هم
الحمدلله
مصطفی رحماندوست
چراغ آسمان
ای ماه آسمون چرا
اینقده شیطون شدی؟
چند شبی من ندیدمت
کجا تو پنهون شدی؟
شب ها برای دیدنت
چشام به آسمون بود
هی با خودم می گفتم
مهتاب چه مهربون بود!
حالا که نیست
شبها سیاه و تاره
آسمون شب تو دلش
هزارتا غصه داره
تااین که یک شب،
یک شب تاریک
دیدم تو را هلال ِ باریک
از آسمون سر کشیدی
یواش یواش قدکشیدی
گرد و تپل مپل شدی
مثل یه دسته گل شدی
شدی چراغ آسمون
ماه قشنگ و مهربون
سلام به جنگل سبز
سلام به جنگل سبز
به آسمان آبی
به غنچه های خندان
به روز آفتابی
سلام به هر ستاره
به ابر پاره پاره
به دانه ای که از خاک
درآمده،دوباره
سلام به هر دل پاک
به هر دل پرامید
سلام به آن شب تار
که عاقبت شد سفید
سلام به دشت و دریا
سلام به کوه و صحرا
سلام به روی ماهِ
بچّه های باصفا