لطایف زیبای تاریخی
چقدر حاجی كم است !
موسم حج بود، امام سجاد(ع) نیز به مكه مشرف شده بودند، یكی از همراهان آن حضرت نگاهی به صحرای عرفات انداخت، دید چندین هزار هزار نفر از مردم درآن صحرا موج میزنند، با خوشحالی به امام(ع) عرض كرد:
الحمدالله، چقدر امسال حاجی زیاد است!
امام(ع) در جواب فرمودند: چقدر فریاد زیاد است و چقدر حاجی كم است؟!
آن شخص میگوید: من نمیدانم امام چه كرد و چه بینشی به من داد و چه چشمی را در من بینا كرد، كه یك وقت به من فرمود: حالا نگاه كن. تا نگاه كردم، دیدم صحرایی است پر از حیوان، یك باغ وحش كامل، فقط یك عده انسانها هم در لابلای آن همه حیوانات حركت میكردند، حضرت فرمودند: حالا میبینی باطن قضیه این است.
آری انسانی كه جز مانند یك حیوان و چهار پا به غیر از خوردن و خوابیدن و عمل جنسی چیز دیگری نمیفهمد این اصلاً روحش یك چهار پا است.
حتی جسد پدر را فروخت
مرحوم آقای محقق كه از طرف حضرت آیت الله العظمی بروجردی به آلمان رفته بودند، داستانی را نقل كرده بودند كه خیلی عجیب است و آن از این قرار است كه فرموده بودند:
در بین افرادی كه در آن زمان مسلمان شده بودند یك پروفسوری وجود داشت، كه زیاد پیش ما میآمد و ما هم نیز از او سر میزدیم.
او سرطان گرفت و در بیمارستان بستری گردید، ما و مسلمانهای دیگر به عیادتش رفتیم. روزی زبان به شكایت گشود و گفت: من هنگامی كه مریض شدم و بستری گردیدم و دكترها تشخیص دادند كه من سرطان دارم، هم پسرم و هم زنم، به من گفتند:
پس معلوم شد كه شما سرطان دارید! و میمیرید، بنابراین خداحافظ ما رفتیم!
آنها رفتند و فكر نكردند كه در این شرایط این بدبخت به محبت و مهربانی احتیاج دارد.
آقای محقق، همچنین گفته بودند كه ما زیاد و مكرر به دیدار او میرفتیم، تا اینكه یك روز بیمارستان خبر داد كه این شخص مرده است. ما خود را برای كفن و دفن او آماده كردیم، كه ناگهان متوجه شدیم، پسرش هم آمده است، خوب كه تحقیق كردیم دیدیم او جنازه پدرش را پیش، پیش به بیمارستان فروخته است و حالا آمده است كه آن را تحویل بدهد و پولش را بگیرد و برود دنبال كارش
فایده سحرخیزی
بوذرجمهرحكیم هر روز بامداد به خدمت سلطان میآمد و او را نصیحت میكرد كه: سحرخیز باش تا كامروا باشی. خسرو از این نصیحت كمی متأثر ومتغیر بود و آن را سرزنشی برای خود میدانست. یك روز به چاكران و نوكران خود دستور داده سپیده دمی به طور ناشناس بر بوذرجمهر حمله برند بدون اینكه آسیبی به او رسانند جامههایش را بیرون كرده ببرند. چاكران سلطان چنین كردند، بوذر جمهر به خانه بازگشت تا جامهای دیگر بپوشد و از این رو آن روز كمی دیرتر ازهمیشه به خدمت سلطان رسید. خسرو سبب دیر آمدن او را جویا شد. حكیم پاسخ داد كه دزدان سر راه بر من گرفته جامههایم را بردند ومن به منزل رفته جامهای دیگر پوشیدم واز این رو اندكی تأخیر كردم. خسرو گفت: نه اینكه همیشه مرا نصیحت میكردی سحرخیز باش تا كامروا باشی، پس این بلا هم از سحرخیزی به تو رسید.
حكیم فیالفور پاسخ داد: سحرخیز دزدان بودند كه پیش از من از خواب بیدار شده بودند و از این رو امروز آنها كامروا شدند.
حساسیت بی جا
در یكی از شهرستانها تاجری بود خیلی مقدس، و تنها یك پسر خداوند به او داده بود.
آن پسر برایش خیلی عزیز بود، طبعاً لوس و ننر و حاكم بر پدر و مادر نیز بار آمده بود، این پسر كمكم جوانی برومند شد. جوانی، راحتی، پولداری، لوسی و ننری دست به دست هم داده و او را جوانی هرزه بار آورده بود، پدر بیچاره خیلی ناراحت بود و پسر به سخنانش هرگز گوش نمیداد، و از طرفی چون یگانه فرزند پدر بود، پدر حاضر نمیشد طردش كند، میسوخت و میساخت.
كار هرزگی فرزند به جایی رسید كه كمكم در خانه پدر كه هیچ وقت جز مجالس مذهبی مجلسی دیگر برگزار نمیشد، بساط مشروب پهن میكرد، تدریجاً زنان هر جایی را میآورد، پدر بیچاره دندان به جگر میگذاشت و چیزی نمیگفت.
در آن اوقات تازه «گوجه فرنگی» به ایران آمده بود. عده ای علیه این گوجه ملعون فرنگی! تبلیغ میكردند به عنوان اینكه فرنگی است و از فرنگ آمده، حرام است و مردم هم نمیخوردند و تدریجاً مردم آن شهر حساسیت شدیدی درباره گوجه فرنگی پیدا كرده بودند و از هر حرامی در نظرشان حرامتر بود. در آن شهر به این گوجه فرنگی «ارمنی بادنجان» میگفتند، این لقب از لقب «گوجه فرنگی» حادتر و تندتر بود، زیرا كلمه گوجه فرنگی فقط وطن این گوجه را مشخص میكرد، ولی كلمه «ارمنی بادنجان» مذهب و دین آن را معین مینمود! قهراً در آن شهر تعصب و حساسیت مردم علیه این تازه وارد بیشتر بود.
روزی به آن حاجی كه پسرش هرزه و لاابالی شده بود و خودش خون میخورد و خاموش بود، اهل خانه خبر دادند: كه امروز آقا پسر، كار تازه ای كرده است، یك دستمال «ارمنی بادنجان» با خود به خانه آورده است.
پدر وقتی كه این خبر را شنید دیگر تاب و توان را از دست داد، آمد پسر را صدا زد و گفت: پسر! شراب خوردی صبر كردم، دنبال فحشاء رفتی صبر كردم، قمار كردی صبر كردم، خانه ام را مركز شراب و فحشاء كردی صبركردم، حالا كار را به جایی رسانده ای كه «ارمنی بادنجان» به خانه من آورده ای، این دیگر برای من قابل تحمل نیست. دیگر من از تو پسر گذشتم باید از خانه من به هر گوری كه میخواهی بروی
| خدا دیدنی است یا نه |
روزی گذر بهلول به در خانه ابوحنیفه افتاد. ابوحنیفه مشغول تدریس بود. و در ضمن سخنانش میگفت حضرت صادق علیه السلام چند مطلب بیان می كند كه من آنها را نمی پسندم. اوّل آنكه شیطان در آتش جهنّم عذاب خواهد شد در صورتیكه شیطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است آتش بسوزد. دوم: آنكه خدا را نمی توان دید در صورتیكه خدا موجود است و چیزیكه هست چگونه نمی توان دید. سوم آنكه انسان فاعل مختار اعمال خویش است حال آنكه شواهد داریم كه اعمال بندگان از جانب خداست نه از خود بندگان. بهلول تا این سخنان ناصواب را شنید، كلوخی را از زمین برداشت و به سمت ابوحنیفه پرت كرد وگریخت. اتّفاقا كلوخ به پیشانی ابوحنیفه برخورد كرد وبه شدّت دردش آمد. ابوحنیفه و شاگردانش ازعقب بهلول روان شدند و بهلول را گرفتند و نزد خلیفه بردند. بهلول گفت: از من چه خطایی سر زده؟ ابوحنیفه گفت: كلوخی را كه پرت كردی سرم را آزرده است بهلول گفت: آیا میتوانی آن درد وآزردگی را به من نشان بدهی؟ ابوحنیفه گفت: مگر درد را میتوان نشان داد؟ بهلول گفت: اگر حقیقتا دردی در سر تو هست چرا آن را نمی توانی نشان دهی. و آیا تو خود نمی گفتی كه آنچه هستی دارد قابل دیدن است؟ و در نگاه دیگر: مگر تو از خاك آفریده نشده ای پس چگونه ممكن است كلوخی كه از خاك است در جنس خود تأثیر بگذارد و تو را آزار رساند؟ و غیر از اینها مگر نگفتی كه افعال بندگان از جانب خداست، پس چگونه می توانی در اینجا مرا گناه كار، و این عمل را از من بدانی. ابوحنیفه با جواب محكم بهلول شرمنده شد و از مجلس برخاست. علی اكبر ربانی، داستانهایی از بهلول عاقل، ص 42 |
خشم نگیر! مردی از اعراب به خدمت رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمد و از او نصیحتی خواست، رسول اكرم در جواب او یك جمله كوتاه فرمود وآن اینكه: «لا تغضب» خشم نگیر!
آن مرد به همین قناعت كرد و به قبیله خود برگشت، تصادفاً وقتی رسید كه دراثر حادثه ای بین قبیله او و یك قبیله دیگر نزاع رخ داده بود و دو طرف صف آرایی كرده و آماده حمله به یكدیگر بودند.
آن مرد، روی خوی و عادت قدیم و تعصب قومی تهییج شد و برای حمایتِ از قبیله خود، سلاح به تن كرد و در صف قوم خود ایستاد. درهمین حال، گفتار رسول اكرم به یادش آمد كه نباید خشم و غضب را درخود راه بدهد، خشم خود را فرو خورد و به اندیشه فرو رفت. تكانی خورد و منطقش بیدار شد، با خود فكر كرد چرا بیجهت باید دو دسته از افراد بشر به روی یك دیگر شمشیر بكشند، خود را به صف دشمن نزدیك كرد و حاضر شد آنچه آنها به عنوان دیه وغرامت میخواهند، از مال خود بدهد.
قبیله مقابل نیز كه چنین فتوت و مردانگی را از او دیدند از دعاوی خود چشم پوشیدند، غائله ختم شد، و آتشی كه از غلیان احساسات افروخته شده بود با آب عقل و منطق خاموش گشت.
| خواب یا واقعیت؟ |
روزی، خلیفه بهلول را احضار كرد كه: خوابی دیدهام، میخواهم تعبیرش كنی. گفت: چیست؟ گفت: خواب دیدم به جانور وحشتناكی تبدیل شدهام ونعره زنان به اطراف خود هجوم میبرم و آنچه از خرد و كلان در سر راه خود می بینم در هم میشكنم ومیبلعم. بگو تعبیرش چیست؟ گفت: من تعبیر واقعیت ندانم، فقط خواب تعبیر میكنم. |
در فوائد (انشاءالله) گفتن
مردی چند درهم با خود برداشته به بازار میرفت كه الاغی بخرد، رفیقش به او رسیده گفت: به كجا میروی؟
جواب داد میروم به بازار تا الاغی بخرم گفت: بگو انشاءالله گفت: این پول است و الاغ هم در بازار بسیار پس احتیاجی به گفتن انشاءالله ندارد.
چون چند قدمی رفت طرّاری پولش را از جیبش زد و او نفهمیده آمد الاغی را خرید دست در جیب كرد كه قیمت آن را بدهد دید پول نیست دست خالی برمیگشت و بسیار غمگین بود.
رفیقش به او رسید و گفت: الاغ را خریدی؟
گفت: پولها را بردند انشاءالله. پرسید: كی برد؟ گفت: طراری انشاءالله. آمد درب خانه دقالباب كرد، زنش گفت: كیست كه در را میكوبد.
گفت: شوهرت هست انشاءالله.
دعا و لبیك خدا
مردی بود عابد و همیشه با خدای خویش راز و نیاز مینمود و داد الله الله داشت.
روزی شیطان بر او ظاهر شد و وی را وسوسه كرد و به او گفت:
ای مرد، این همه كه تو گفتی، الله الله، سحرها از خواب خوش خویش گذشتی و بلند شدی و با این سوز و درد، هی گفتی: «الله،الله،الله» آخر یك مرتبه شد كه تو لبیك بشنوی؟ تو اگر در خانه هر كس رفته بودی و این اندازه ناله كرده بودی، لااقل یك مرتبه جوابت را داده بودند. این مرد دید ظاهراً حرفی است منطقی!
و لذا در او مؤثر افتاد و از آن به بعد دهانش بسته شد و دیگر الله، الله نمیگفت!
در عالم رؤیا هاتفی به او گفت: تو چرا مناجات خودت را ترك كردی؟
پاسخ داد: من میبینم این همه مناجات كه میكنم و این همه درد و سوزی كه دارم، یك مرتبه نشد در جواب من لبیك گفته شود.
هاتف گفت: ولی من از طرف خدا مأمورم كه جواب تو را بدهم.
گفت: همان الله تو لبیك ماست
آننیاز و سوز و دردت پیك ماست
یعنی همان درد و سوز و عشق و شوقی كه ما در دل تو قرار دادیم این خودش لبیك ماست!
روان درمانی
امیر سامانی خیلی معروف است كه به فلج مبتلا شد و اطباء عاجز ماندند و بعد آمدند محمد زكریای رازی را از بغداد ببرند و وقتی خواستند او را از ماوراءالنهر عبور بدهند جرأت نمیكردكه از دریا عبور كند وبالأخره به زور او را بردند و مدتها هم مشغول معالجه شدو قادر نشد، بعد به امیر گفت: كه آخرین معالجه من كه از همه اینها مؤثرتر است معالجه دیگری است .
دستور داد حمّامی را گرم كردند و گفت تنها خود من باید باشم و امیر؛ او را برد در حمام آب گرم و شاید اول بدنش را ماساژ داد و بعد آمد بیرون. قبلاً هم طی كرده بود كه امروز من این آخرین معالجه خودم را اعمال میكنم به شرط اینكه دو اسب بسیار عالی به من بدهید. ضمناً به نوكرش گفت این اسبها را زین میكنی و درِ حمام میایستی. بعد خودش میآید سر بینهی حمام لباسهایش را میپوشد و یك دشنه به دستش میگیرد و یك دفعه میرود داخل حمام شروع میكند به فحاشی به امیر و میگوید تو مرا بیخانمان كردی، مرا بیچاره كردی، مرا به زور آوردی اینجا، حالا وقتی است كه از تو انتقام بگیرم؛ به یك شدتی به او حمله میكند كه وی یقین میكند كه الآن میخواهد او را بكشد. یكمرتبه تصمیم میگیرد از جا بلند شود كه از خودش دفاع كند. ناخودآگاهانه از جا بلند میشود او كه تا آنوقت نمیتوانست از جا بلند شود. تا از جا بلند میشود این هم فرار می كند میآید بیرون و اسبها را سوار میشود و میرود و در منزل اول یا دوم نامه ای برای امیر مینویسد كه عمر امیر دراز باد و این كاری كه من كردم برای معالجه شما بود. و امثال اینها.
در اینجا از اراده خود بیمار استمداد شد برای به جریان انداختن كار بدن. البته بیماریهایی كه شاید در قدیم و در جدید نشان میدهند و میگویند درمان آن از نوع درمان روانی است بیماریهایی است كه اگر هم بدنی است ولی عصبی است
روستائی ساده دل
چنین گویند كه مردی روستائی به بغداد آمد و بر درازگوشی نشسته بود و بزی را كه زنگوله در گردن او محكم بسته بود به دنبال او همی دویده سه طرار نشسته بودند. یكی گفت: بروم و آن بز را از روستائی بدزدم و بیاورم.
دیگری گفت: این سهل من جامههای او را بیاورم.
پس از آن یكی بر عقب روستائی روان شد چندان كه موضع خالی دریافت زنگوله از گردن بز باز كرد و بر دنبال خر بست، خر دم همی جنبانید و روستائی گمان میبرد كه بز برقرار است. طرار دوّم بر سر كوچهای ایستاده بود چون روستائی برسید گفت: عجب مردمانی هستند این روستائیان كه زنگوله بر گردن خر میبندند، او بر دم خر بسته است. روستائی به عقب نگریست و بز را ندید فریاد برآورد كه بز را كه دید؟
طرار گفت: من مردی را دیدم كه بزی داشت و بدین كوچه فرو شد.
روستائی گفت: ای خواجه لطف كن و خر من نگاه دار تا من بز را پیدا كنم.
طرار گفت: برخود منّت دارم و من مؤذن این مسجدم، زود باز آی كه منتظر خواهم بود.
روستائی فرود آمد و به كوچه فرو رفت و طرار خر برد.
آن طرار دیگر بیامد اتفاق چنان افتاد كه بر سر راه روستائی چاهی بود مرد طرار بر سر آن چاه نشست و چندانكه روستائی برسید مرد طرار شروع به فریاد كرد و اضطراب نمود. روستائی گفت: ای خواجه ترا چه رسیده است، خر و بز من بردهاند و تو فریاد میكنی؟
طرار گفت: صندوقچه پر از زر از دست من در این چاه افتاده و من نمیتوانم در این چاه بروم. ده دینار زر سرخ میدهم اگر تو صندوقچهی من بیاوری، پس روستائی با خود گفت: ده دینار زر سرخ بستانم و صندوقچه این مرد برآرم پس روستائی جامه بركشید و بدان چاه فرو شد طرار جامه روستائی برداشته و برد.
روستائی از اندرون چاه فریاد میكرد كه در این چاه هیچ نیست اما كسی جواب نداد. روستائی را در بن چاه ملال گرفت و خود بالا آمد چون نگاه كرد طرار را و جامه را ندید و چوب برگرفت و برهم میزد. مردمان گفتند این روستائی دیوانه شده گفت: نه پاس خود میدارم مبادا كه مرا نیز بدزدند.
زنجیرهای شیطان
خواب معروفی نقل میكنند كه در زمان شیخ انصاری یك كسی خواب دید كه شیطان در نقطه ای (قضیه مربوط به نجف است) تعداد زیادی افسار همراه خودش دارد، ولی افسارها مختلف است، بعضی از افسارها خیلی شل است، طناب بسیار ضعیفی را به صورت افسار درآورده است، یكی دیگر افسار چرمی، یكی دیگر زنجیری، زنجیرهای مختلف و بعضی از زنجیرها خیلی كلفت است. در میان اینها یك افسار خیلی كلفت و زنجیرقوی بود كه خیلی جالب بود. از شیطان پرسید: اینها چیست؟
ـ اینها افسارهایی است كه به كله بنیآدم میزنم و آنها را به طرف گناه میكشانم.
آن افسار خیلی كلفت نظر این شخص را جلب كرد، گفت: آن برای كیست؟
ـ این برای آدم خیلی گردن كلفتی است.
ـ كی؟
ـ شیخ انصاری.
ـ چطور؟
ـ اتفاقاً دیشب زدم به كله اش، یك چند قدم آوردم ولی زد آن را پاره كرد.
ـ حالا افسار ماها كجاست؟
ـ شما كه افسار نمیخواهید، شما دنبال من هستید! این افسار مال آنهایی است كه دنبال من نمیآیند. آن شخص صبح آمد خواب را برای شیخ انصاری نقل كرد.
مثل این كه شبی بوده،شیخ خیلی اضطرار پیدا میكند و پولی كه بابت سهم امام بوده و فردا بایستی تقسیم میكرده است به عنوان قرض از آن چیزی برمیدارد؛میآید تا دمِ در،ولی پشیمان میشود، دوباره برمیگردد میگذارد سرجایش.
شیطان كه گفته بود زنجیر را زدم به كله اش و او را چند قدم آوردم ولی بعد پاره كرد و رفت، قضیه این بوده است.
سرقفلی جهنّم
یكی از طلبههای كشمیری نقل میكرد: پس از چند سالی كه در ایران بودم، یك سال ماه محرم به كشور خودم بازگشتم. دیدم اوضاع خیلی ناآرام است و سالهای گذشته كسانی كه در ماه محرم سخنرانی كردهاند موجب اختلاف شیعه و سنّی شدهاند و در اثر زد و خورد بین دو فرقه، كشتههای بسیاری بر جای مانده است.
به محض ورود، از من خواستند در مسجد جامع سخنرانی كنم. شب اول وارد مسجد شدم دیدم هر یك از فرقههای اسلامی دستهای تشكیل دادهاند و یك گوشهی مسجد نشستهاند و تا بن دندان مسلح، آمادهاند كه من حرفی بزنم تا به جان هم بیفتند وكشت وكشتار راه بیندازند. به علت حساسیت قضیه، فرماندار شهر همـ كه از اهل سنت بودـ در مسجد حاضر بود تا مراقب اوضاع بوده و ناظر قضایا باشد.
توكل بر خدا كردم و بالای منبر رفتم. پس از حمد و ثنای خداوند گفتم: «حنفیها میگویند مالكیها اهل جهنم هستند. مالكیها هم میگویند شافعیها اهل جهنماند. شافعیها هم حنبلیها و حنفیها را جهنمی میدانند. این چهار فرقهی اهل سنّت هم اتفاق نظر دارند كه شیعه، اهل جهنّم است. شیعه هم از خود دفاع كرده و اهل سنّت را روانهی جهنم میكند. با این وصف، مسلمانها سر قفلی جهنم را خریدهاند و جهنم مخصوص مسلمین است. ولابد مسیحیها ویهودیها هستند كه به بهشت میروند».
با شنیدن این حرف، مجلس منفجر شد و همه خندیدند. حتی فرماندار كه با هیبت تمام در صدر مجلس نشسته بود، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. به این ترتیب. سلاحها كنار رفت و انس والفت به وجود آمد.
زفكر نفرقه باز آی تا شوی مجموع به حكم آن كه چو شد اهرمن، سروش آمد
سیاست علمالهدی
مرحوم سید مرتضی كه در زمان خود، مرجعیت شیعه را به عهده داشت، عازم زیارت خانهی خدا شد. علما و مجتهدین عراق، خواستند در این سفر، همراه سید باشند. سید نیز به این شرط، همراهی آنها را پذیرفت كه همهی آنها لباس روحانیت را كنار بگذارند و در این سفر، با لباس عادی و به عنوان خدمه، آشپز، اسطبلدار،و... با او همراه شوند.
همه پذیرفتند و راهی شدند و درمیان آنها، فقط خود سید مرتضی معمّم بود.
وقتی وارد مكّه شدند، علمای اهل سنّت، از سید مرتضی خواستند تا مجلس مناظرهای با هم تشكیل بدهند و در مورد مذهب حقّه و دیگر مسائل علمی، بحث و تبادل نظر كنند. سید نیز از این پیشنهاد، استقبال كرد.
در روز مناظره، سؤال بسیار مشكل و پیچیدهای ازسید پرسیدند.
سید پوزخندی زد و گفت: «جواب این سؤال، بسیار واضح و روشن است؛ به طوری كه اسطبلدارمن هم میتواند به آن جواب دهد». سپس اسطبلدار را احضار كرد و از او خواست كه جواب مسئله را بازگو نماید. او نیز به نحو احسن، جواب مسئله را گفت ورفت. سؤال دیگری پرسیدند. اینبار، سید جواب مسئله را به آشپز ارجاع داد و او نیز، به طور كافی و وافی، سؤال مطرح شده را پاسخ گفت. و همین طور، هر سؤالی كه طرح میشد، سید به یكی از خدمهاش ارجاع میداد.
وقتی اهل سنّت، این منظره را دیدند، با خود گفتند: «وقتی اسطبلدار و آشپز سید مرتضی اینقدر باسواد و ملّا باشند، پس خود سید چگونه است؟».
و این قضیّه، موجب اعزاز و احترام شیعه، در نزد اهل سنّت گردید.
شوخی با استاد
در عید الزهراء روز نهم ربیع، طلبهها نقشه كشیدند كه با استادشان، مرحوم حاج شیخ عبدالكریم حائری، مؤسس حوزهی علمیّهی قم شوخی كنند. به همین جهت، یك روز قبل، تك تك خدمت حاج شیخ رفتند و از او خواستند كه روز نهم، درس تعطیل نشود. حاج شیخ هم موافقت كرد.
فردا صبح كه وقت درس رسید، حاج شیخ به خادمش گفت: «برو مدرسه و ببین طلبهها برای درس حاضر شدهاند یا خواستهاند شوخی كنند؟». خادم رفت و برگشت؛ و عرض كرد: «همهی طلبهها پای منبر نشستهاند و منتظر حضر تعالی هستند».
حاج شیخ به مدرسه رفت و بالای منبر نشست؛ ولی تا خواست درس را شروع كند، همهی طلبهها طبق نقشهی قبلی از پای درس بلند شدند و بیرون رفتند و حاج شیخ بالای منبر، تنها ماند.
طلبهها، بیرون از مدرس شروع كردند به خندیدن. حاج شیخ هم از منبر پائین آمد و چند لحظهای همراه طلبهها خندید، سپس با ملایمت گفت: « بسیار خوب... خندههایتان را كردید و با من شوخی نمودید و به هدفتان رسیدید. حالا بهتر است برویم و درس را شروع كنیم».
طلبهها هم قبول كردند و برگشتند و پای منبر نشستند و منتظر شنیدن درس استاد شدند. حاج شیخ وقتی دید همه نشستهاند و قلم و كاغذها را آماده كردهاند و منتظر شروع درس هستند، یك مرتبه از منبر پایین آمد و گفت: «خداحافظ شما» و از مدرس خارج شد؛ واین بار طلبهها بدون استاد ماندند