"فرقه کاملیون"
برنامه ای از تلویزیون الجزیره در مورد فرقه رجوی
برنامه ای از تلویزیون الجزیره در مورد فرقه رجوی
("کاملیون" سوسمار کوچکی است که با شرایط محیط رنگ عوض می کند)
تلویزیون الجزیره، هفدهم اکتبر 2007
با سلام و خوش آمد. من راگی عمار هستم.
در میان رو در رویی ها و مذاکرات سخت بین ایران و آمریکا فقط یک موضوع وجود دارد که طرفین بر سر آن توافق دارند. این که سازمان مجاهدین خلق ایران یک سازمان تروریست است.
مسعود رجوی، رهبر این سازمان فرقه ای عجیب و غریب ایرانی است که سال ها به آیت الله خمینی برای سرنگون کردن رژیم شاه کمک کرد و سپس علیه جمهوری اسلامی اعلام جنگ نمود و به صورتی بی رحمانه به قتل هموطنان خود روی آورد. وی سپس با صدام حسین هم پیمان گردید و اکنون که صدام حسین رفته، نقش حامی و هوادار دو آتشه نیروهای ائتلاف را بازی می کند. سازمان مجاهدین خلق به اندازه ای جا و هم پیمان عوض نموده که دیگر زمان زیادی است که چیزی به عنوان "ایدئولوژی" و "اصول" برایش باقی نمانده. ولی یک هدف اصولی و پایه ای همچنان باقی است: "قدرت فردی".
مسعود رجوی مدعی است که پلی بین هوادارنش و خداست و پیروان واقعی اش به این معتقدند. رجوی استاد روان شناسی فردی است. وی آن قدر روی نقاط ضعف هوادارانش کار می کند تا نهایتا آنها حاضر به تغییر در هر مسیری که وی بخواهد، بشوند. یک زن، کپسول های "سیانورگ را به همین روش به مدت دو سال در دهانش نگاه داشته، آماده مرگ در راه رهبرش بوده است.
فیلم ساز ایرانی "مازیار بهاری"، این زن و دیگر مریدان وی را ملاقات کرده است تا شاید بتواند گره ای از درک "فرقه بوقلمون صفت" باز کند.
راوی: برای بیش از سه دهه، این سازمان یکی از مخفی ترین فرقه های جهان بوده است - مجاهدین خلق ایران - که رهبر آن مسعود رجوی است.
آن سینگلتون: مسعود رجوی خود را به عنوان پلی مابین مردم و خدا معرفی کرده است. حال از چنین موضعی او می تواند کم و بیش به پیروان خود دستور بدهد تا هر کاری را انجام دهند.
مرجان ملک: سازمان مجاهدین خلق به اعضای خود می گوید که مسعود رجوی تنها رهبر شما نیست، بلکه همچنین شوهر شما، پدر شما، برادر ... او تنها کسی است که باید در زندگی برای شما اهمیت داشته باشد و شما نباید به هیچ کس دیگری فکر کنید.
راوی: در یک خانه در حومه شهر لیدز در شمال انگلستان، آن سینگتون مانند هر مادر معمولی دیگری مقداری با پسرش بعد از زمان مدرسه بازی می کند. ولی برای آن و شوهرش مسعود خدابنده، بازگشت به این زندگی نرمال، همراه با طی طریقی عجیب بوده است.
در دهه 1970، مانند بسیاری از دانشجویان دانشگاه، آن به دنبال چالش و هدفی می گشت. او آن را در یک گروه انقلابی ایرانی که در دانشگاه لیدز فعال بود یافت.
آن سینگلتون: وقتی من یک عضو تمام وقت فرقه شدم، هرآن چه داشتم را دادم. من خانه ام را دادم، و هرآن چه که در آن بود. من ماشینم را دادم. من به دین اسلام درآمدم. من مسلمان شدم. من حتی دفتر خاطراتم را سوزاندم. از زمانی که بچه بودم، دفتر خاطراتم را داشتم، و به خاطر این که به آنها نشان بدهم که من خیلی به آنها وفادار هستم، تمامی آنها را سوزاندم. من تماما خود را تسلیم آنها کردم.
بعد از حدود سه یا چهار روز از گذشت اعتصاب غذا، من احساس می کردم که حقیقتا در مدار متفاوتی از جهان پیرامون خودم قرار دارم. انگار که وقتی در خیابان قدم می زدم، سرعتم دو برابر بقیه مردم در خیابان بود. این تجربه ای واقعا متفاوت در فضایی متفاوت بود و من آن را به این صورت تعبیر کردم – و ترغیب می شدم که به این صورت تعبیر کنم – که گویی حقیقت پنهانی را دیده بودم. و حقیقت این بود که با درک مجاهدین و با درک رهبر آنان - رجوی ها -من به نوعی از وجود معمولی وارد شده بودم و لذا من به آن درجه مطلوب رسیده بودم.
راوی: در سال 1981، رجوی به فرانسه فرار کرد. بلافاصله، سازمان مجاهدین خلق به یک فرقه تبدیل شد. رجوی اعلام کرد که سازمان باید به صورت مساوی توسط یک مرد - یعنی خودش - و یک زن اداره شود. مشکل این بود که همسر رجوی در جنگ با دولت اسلامی کشته شده بود. او نیاز به یک شریک جدید داشت تا به او در بالای سازمان بپیوندد. معاون رجوی یعنی مهدی ابریشم چی داوطلبانه همسر خود مریم را طلاق داد تا رجوی بتواند با او ازدواج کند.
در حالی که رجوی خود را یک رهبر مسلمان می داند، اغلب ایرانیان این ازدواج را مغایر تعالیم اسلام می دانند. ازدواج مسعود رجوی شروع یک سری انقلاب های ایدئولوژیک و جنسی بود که او برای تسلط بر زندگی پیروانش به کار گرفت.
آن سینگلتون: آنها فراتر از ازدواج های از پیش تعیین شده رفتند و در واقع به اعضای خود دستور دادند تا طلاق بگیرند. این تنها بدان معنی نبود که اگر شما متأهل هستید - در واقع با کسی ازدواج کرده اید - باید وی را طلاق بدهید. این بدان معنی است که اگر شما متأهل هم نباشید باید به نوعی به لحاظ ذهنی و عاطفی طلاق بدهید. مفهوم آن این است که شما جنسیت خود را طلاق می دهید و خواسته شده بود - در سطح – و به این شکل به آن مشروعیت داده شده بود که گفته می شد شما باید تمامی انرژی و تمامی وقت خود را برای هدف خود صرف کنید و نباید بوسیله احساسات جنسی خود و عشق خود برای زن یا شوهرتان، منحرف گردید.
راوی: شوهر آن، مسعود خدابنده به مدت شش سال محافظ رجوی بود. او یکی از معدود کسانی است که از نزدیک خصوصیاتی که رجوی را یک رهبر کاریزماتیک کرده بود، مشاهده نموده بود.
مسعود خدابنده: به عنوان کسی که از نزدیک با آقای رجوی طی سالیان زندگی کرده است، من می توانم به شما بگویم او مردی خیلی باهوش و کاملا جذاب است، ولی از همه مهم تر او سخت کار می کند. او زمان و انرژی بسیاری برای هر کاری که می خواهد انجام دهد صرف می نماید. او جدا به روان شناسی علاقمند است. کتابی در خصوص روان شناسی نیست که او چند بار نخوانده باشد. ولی او مدت زمانی است که در حال افول است. این شاید بدان خاطر است که او یک رهبر ظالم است که بسیاری از دوستان نزدیک و همکاران خود را کشته است.
راوی: در سال 1986 در اوج جنگ ایران و عراق، سازمان مجاهدین خلق به دنبال دعوت صدام حسین به عراق نقل مکان کرد. صدام در همان زمان مسئول مرگ صدها هزار مرد جوان ایرانی بود. برای بسیاری از ایرانیانی که در همان حال به خاطر اقدامات تروریستی سازمان مجاهدین خلق از آن متنفر بودند، همکاری رجوی با عراق چیزی کم تر از خیانت نبود.
مسعود خدابنده: بلافاصله بعد از این که ما به عراق رفتیم به صورت بخشی از ارتش صدام حسین در آمدیم. ما به شکل نزدیک با عراقی ها همکاری داشتیم. شما ممکن است حالا از من سؤال کنید که چگونه به دشمن کشور خود کمک کردید؟ ولی این مسئله به ماهیت فرقه مربوط می شود. بخشی از یک فرقه بودن تمامی انواع عواطف را در شما می کشد. یک عضو به صورت ابزاری در دست فرقه در می آید. شما دیگر توجهی به کشورتان، یا حتی مادر و پدرتان ندارید. ما خود را ناجی انسانیت می دانستیم، بنابراین ملی گرایی یا هر احساس دیگری دیگر برای ما مهم نبود.
راوی: گروه در قرارگاه اشرف، یک پایگاه نظامی در صد کیلومتری شمال بغداد، مستقر شد. در این استقرار ایزوله، رجوی می توانست کنترل بیشتری بر پیروان خود اعمال نماید و آنان را در خصوص قدرت خود بیشتر فریب بدهد. در سال 1988 او آنان را مجاب نمود تا تمامی شان به جنگ با رژیم ایران بروند، عملی که یک خودکشی جمعی بود. رجوی به پیروان خود گفت که او می تواند تهران را ظرف چند روز تصرف نماید. این عملیات فروغ جاویدان نامیده شد. و فرمان حمله توسط همسر رجوی یعنی مریم صادر گردید.
مسعود خدابنده: در زمان عملیات فروغ جاویدان، ما در کمپ اشرف در عراق در ایزولاسیون بسر می بردیم و هیچ خبری از آن چه که در ایران می گذشت نداشتیم. ما تصور می کردیم که اگر به ایران حمله کنیم، مردم ایران به کمک ما آمده و ما می توانیم با این کمک رژیم خمینی را سرنگون کنیم. این واقعیت نداشت و بسیاری از ایرانیانی که ما با آنها برخورد کردیم علیه ما جنگیدند.
راوی: بعد از این حمله آیت الله خمینی دستور کشتار اعضای مجاهدین در داخل زندان های ایران را صادر کرد و رجوی نیز در مقابل از شهدای عملیات فروغ جاویدان استفاده نمود تا سازمان را مجددا بازسازی نماید.
مسعود خدابنده: رجوی دلایل خودش را برای جنگ با رژیم ایران داشت. او اعتقاد داشت که هرچه قربانیان بیشتری از دو طرف نبرد گرفته شود، به او در تحکیم کنترلش بر سازمان مجاهدین خلق کمک خواهد کرد. بعد از عملیات، او حتی در اعلام تعداد کشته شدگان در هر دو طرف غلو نمود.
راگی عمار: بهای پرداختی توسط افرادی که در این جهان عجیب فرقه ای گرفتار آمده اند، بسیار بالا است. ولی سازمان مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی در صحنه سیاست بین المللی هنوز تعدادی حامی و پشتیبان داشت.
راگی عمار: زندگی در درون فرقه مملو از دروغ و مانیپولاسیون روانی است. مسعود رجوی استاد هیپنوتیزم جمعیت، سرنوشت مریدانش را رقم می زند و آنها را متقاعد می سازد تا در جنگش خود را وارد سازند. وی بارها به خاطر منافع سیاسی اش طرف و جبهه عوض کرده است. ولی اکنون در مقابل فرمان کشتار کودکان برخی شروع به زیر سوال بردن رهبری وی نموده اند.
راوی: در سال 1991، در اوج جنگ اول خلیج، صدام یک مصرف تازه برای رجوی یافت. او به سازمان مجاهدین خلق دستور داد تا در سرکوب قیام کرد های عراقی با تمام قوا کمک نمایند.
مجید فراهانی: زمانی که ما وارد شهر کفری در کردستان عراق شدیم، سازمان مجاهدین خلق از آتش سنگین در برابر هر کسی که در سر راهش بود استفاده کرد. مهم نبود که فرد مربوط یک شهروند بی گناه، یک مرد، یک زن و یا حتی یک بچه باشد. سازمان مجاهدین خلق به هر کسی که در شهر سر راهش بود شلیک نمود.
راوی: گروهان مجید اغلب اسرا را کشت، ولی یکی از آنها تحویل عراقی ها شد تا اعدام گردد.
مجید فراهانی: آنها یک پسر بچه کوچک را که تیر به شکمش اصابت کرده بود و خیلی زجر می کشید، آوردند. سازمان مجاهدین خلق به او هیچ کمک پزشکی نکرد یا حتی یک لیوان آب نداد. صبح روز بعد آنها این پسر را به مقامات عراقی تحویل دادند و عراقی ها همان جا او را کشتند. من هرگز نمی توانم فریادهای این پسر را که صدا می زد بابا، بابا، و پدرش را می خواست، فراموش کنم. پژواک این کلمات هنوز از سر من بیرون نرفته است.
راوی: مجید و بسیاری دیگر به عنوان اعتراض بعد از این نسل کشی علیه کردها، از سازمان جدا شدند. بار دیگر رجوی نیاز به اعضای جدید برای سازمان مجاهدین خلق داشت. او آنها را در میان ایرانیان آسیب پذیر که خواهان پناهندگی در اروپا بودند یافت. در سال 1996، مرجان ملک به عنوان یک پناهنده در هلند زندگی می کرد.
مرجان ملک: سازمان مجاهدین خلق استاد روان شناسی انسان است. وقتی آنها با کسی برخورد می کنند، بلافاصله نقاط ضعف وی را مشخص می کنند. آنها با من صحبت کردند و متوجه شدند که مشکلات زیادی با شوهر سابقم دارم که مرا کتک می زد. بنابراین آنها شروع به صحبت با من در خصوص حقوق زنان و برابری مرد و زن کردند، تا مرا به طرف سازمان جذب نمایند.
راوی: مرجان در یک خانواده کارگری در تهران متولد شد. او به لحاظ سیاسی فعال نبود و تنها ایران را برای یافتن یک زندگی بهتر در اروپا، ترک کرده بود. زمانی که افراد سازمان مجاهدین خلق برای اولین بار به مرجان در هلند مراجعه کردند، درخواست پناهندگی او به تازگی رد شده بود. سازمان مجاهدین خلق به او کمک کرد تا با موفقیت در خصوص تصمیم دولت هلند فرجام خواهی نماید و با این اقدام، یک جذب جدید برای سازمان به دست آورد. زمانی که مرجان به سازمان مجاهدین خلق پیوست، رجوی حتی اقدامات بیشتر شخصی برای اعمال کنترل بر پیروانش انجام می داد.
مرجان ملک: برخی اوقات مسعود رجوی نشست های عمومی با زنان داشت و هرگز مردان را به این جلسات راه نمی دادند. من به خاطر دارم که در یکی از این نشست ها او برس، شانه و گیره سر به عنوان هدیه می داد؛ ولی قبل از دادن آنها به ما، او اول آنها را روی سر خودش استفاده می کرد. یا در یک نشست دیگر، او به زنان یک روسری بلند به عنوان هدیه می داد. مجددا او قبل از دادن روسری ها به زنان، اول آنها را به سر خودش می کرد و مقداری دور سِن راه می رفت.
راوی: در سال 1988، مرجان به عنوان عضو تیم خرابکاری تماما زنان که به ایران فرستاده شدند، انتخاب شد.
مرجان ملک: قبل از رفتن برای انجام عملیات در ایران، من در قرارگاه اشرف آموزش می گرفتم که چگونه قرص سیانور را در زیر زبانم نگاه دارم. ما مجبور بودیم از قرص در صورتی که توسط رژیم ایران دستگیر شدیم، استفاده نمائیم. ما می بایست شیشه قرص را در دهان مان شکسته و زبان مان را با آن می بریدیم و ظرف چند ثانیه اقدام به خودکشی می کردیم تا نتوانیم اسرار سازمانی را برای کسانی که ما را دستگیر می کنند، برملا سازیم. به منظور تمرین برای انجام این کار، ما دو هسته خرما را زیر زبان مان نگاه می داشتیم. امیدوارم یادم مانده باشد که چطور این کار را بکنم - خوب - هنوز یادم هست. ما می بایست این هسته ها را روزها زیر زبان مان به عنوان تمرین نگاه می داشتیم، و هسته ها جدا سفت بودند.
راوی: بعد از یک حمله ناموفق بر روی یک پایگاه ارتش در تهران، مرجان در یک رستوران، زمانی که قرص سیانور خود را خارج کرده بود تا بتواند غذا بخورد، دستگیر شد. سازمان مجاهدین خلق تصور کرد که او با موفقیت اقدام به خودکشی کرده است. رجوی او را یک شهید خواند - یک گوهر تابناک و منتهای عشق که به بالاترین مدار علو و شکوه رسیده است.
مرجان ملک: وقتی آنها مرا دستگیر کردند، من به هیچ چیز به غیر از مسعود و مریم رجوی فکر نمی کردم. من به کشته شدن، شکنجه شدن یا هر چیزی که ممکن بود بر سرم بیاید فکر نمی کردم. فکر من تنها این بود که من روی مسعود و مریم را زمین گذاشته ام.
راوی: بلافاصله بعد از دستگیری اش، مرجان علنا سازمان مجاهدین خلق را محکوم کرد. در یک کنفرانس مطبوعاتی، او به خبرنگاران گفت که در مدتی که در زندان بود، فرصت برای زیر علامت سؤال بردن سیاست ها رجوی و فرقه شخصیتی او را داشته است. مرجان به این حقیقت پی برد که تروریسم و همکاری با صدام از رجوی یک چهره منفور در ایران ساخته است. او همچنین رفتار جدیدی را که دولت ایران در قبال زندانیان مجاهدین خلق اتخاذ کرده بود تجربه نمود.
مرجان ملک: زمانی که من در زندان بودم، اغلب از کسانی که مرا دستگیر کرده بودند سؤال می کردم که آنان اعضای سازمان مجاهدین خلق را در گذشته شکنجه کرده و می کشتند، چرا آنها حالا این کار را نمی کنند؟ آنها جواب می دادند که در گذشته به خوبی متوجه نبودند و لذا به خشونت متوسل شدند. ولی حالا متوجه شده اند که اگر آنها مرا بکشند، تمام خانواده من خواهان گرفتن انتقام خون من می شوند. بنابراین رژیم ایران متوجه شده است که آنها اعضای سازمان مجاهدین خلق را باید به عنوان اعضای فرقه ببینند و نه مجرم، و به این صورت کینه ای هم بین آنها و خانواده قربانی بوجود نیامده و دلیلی بر انتقام وجود نخواهد داشت.
راوی: بلافاصله بعد از ترک سازمان مجاهدین خلق، مرجان تصمیم گرفت تا به زندگی نرمال بازگردد. او با یک جداشده دیگر از سازمان مجاهدین خلق ازدواج کرد و حالا آنها در هلند همراه با دو دختر مرجان از شوهر سابقش زندگی میکنند.
بعد از سقوط صدام حسین، رجوی به سازمان مجاهدین خلق دستور داد تا با تمام وجود از نیروهای ائتلاف استقبال کنند. رجوی خودش مخفی شد و از آن زمان دیده نشده است. سازمان مجاهدین خلق سلاح خود را تحویل داد و پیشنهاد کمک به آمریکایی ها جهت جنگ علیه آیت الله ها در ایران را داد. آهنگ رجوی به گوش آن دسته از آمریکایی هایی که فکر می کردند بعد از سقوط بغداد می توانند به ایران حمله کنند، خوش آمد. در حالی که بسیاری در پنتاگون می خواستند که ایالات متحده از سازمان مجاهدین خلق حمایت نماید، وزارت خارجه آمریکا مصرّ بود که به رجوی نمی توان اعتماد نمود. ولی سقوط صدام به این معنی بود که سازمان مجاهدین خلق می بایست راه های دیگری برای تأمین مخارج بقای خود در عراق بیابد. داستان های بسیاری از این که اعضای سازمان مجاهدین خلق کلاه والدین خود را برداشته اند تا برای شان پول بفرستند، وجود دارد. پسر رضوان و محمد صفاری شانزده سال پیش به فرقه پیوسته بود.
محمد و رضوان صفاری (والدین عضو سازمان مجاهدین خلق): او به مدت پانزده سال هرگز به ما زنگ نزد و یا تلاش نکرد تا با ما تماس بگیرد. ما فکر کردیم که او – خدای ناکرده – ممکن است در یک جنگ کشته شده باشد. او گفت که می خواهد از سازمان مجاهدین خلق جدا شود و به پول برای گرفتن وکیل نیاز دارد. من هرآن چه پس انداز داشتم را برایش فرستادم. من واقعا خوشحال بودم که می توانستم این پول را برایش بفرستم. من از خدا شاکر بودم که او عاقبت به نزد ما باز می گردد . . . به خانه باز می گردد.
من خیلی سخت برای بزرگ کردن پسرم تلاش کردم. من تا نیمه شب کار می کردم تا زندگی او و برادران و خواهرانش را تأمین نمایم. من او را به لندن فرستادم که دندانپزشک بشود، تا یک عضو مفید جامعه بشود. من واقعا نمی دانم چه بگویم.
راوی: پسر آنها پول را به سازمان مجاهدین خلق داد و حالا یکی از سخنگویان سازمان است.
مسعود رجوی هنوز مخفی است و هنوز رهبر سازمان است. سازمان او به عنوان یک گروه تروریستی توسط ایالات متحده و اتحادیه اروپا لیست شده است. برای سه دهه او ایدئولوژی ها را تغییر داده و میراث ها را درو کرده است، در حالی که پیروان خود را با سوء استفاده جنسی اغفال نموده است. بعد از ناکامی آمریکایی ها در عراق، پیروان رجوی مبارزه ای را در بیابان های عراق آغاز کرده اند، انتظار برای یافتن متحد بعدی.
در شمال انگلستان حداقل یک عضو سابق فرقه در خصوص کسانی که دائما در بیابان هستند فکر می کند.
آن سینگلتون: من به گذشته و به قرارگاه اشرف نگاه می کنم و به خاطر می آورم که چگونه من در آن سازمان بودم. من احساسی به غیر از عشق به آنها ندارم. من واقعا مایلم بتوانم به آنها کمک کنم تا از آن سازمان فرار کنند، زیرا من عمیقا احساس می کنم که چقدر زندگی آنها به انحاء مختلف غیر انسانی است. آنها واقعا هیچ حقوقی ندارند. من حالا که آزادی خود را به دست آورده ام - آزادی فکر کردن - آزادی عقیده - آزادی بیان و برخورداری مبنایی از زندگی، می فهمم که تا چه عمقی انسانیت آنان خورد شده، و واقعا می خواهم که کسی به آنها کمک کند.
راگی عمار: مریدان مسعود رجوی هنوز در بیابان های عراق منتظر دستور بعدی رهبرشان نشسته اند. آنها "تحت کنترل" نیروهای آمریکایی و بلغاری قرار دارند.
متشکرم.
منبع: سایت نگاه نو