امدادهای غیبی
|
ساعت 3 بعد از ظهر يگان ما وارد عمل شد. هوا به قدري گرم بود كه نميتوانستيم گوشي بيسيم را در دست بگيريم. همه از حال رفته بودند. داخل كانال هم خيلي تنگ بود. بيش از چند متر با عراقيها فاصله نداشتيم. دل به دريا زدم و رفتم بيرون و بالاي كانال نشستم. به وضوح بعثيها را ميديدم و آنها هم بيشك مرا ميديدند؛ اما هيچ كس واكنشي از خود نشان نداد. واقعاً باورم شد كه وقتي خدا بخواهد چشم دشمنان را كور ميكند. |
|
بارها شنيده بودم كه در جبهههاي نبرد امداد الهي به وفور ديده شده است اما با يادآوري اين ضربالمثل كه ( شنيدن كي بود مانند ديدن) اين قضيه تا حدي برايم محال بود تا اين كه من اين اتفاق الهي را به عينه در منطقهي شلمچه مشاهده نمودم. |
|
گردان تخريب شايد پايگاه امدادهاي غيبي بود. بارها اتفاق افتاده بود كه بچهها از ميدانهاي مين عبور كرده و متوجه نشده بودند. چون حتي يك مين هم از آن ميان منفجر نشده بود. |
|
در منطقه مشغول نگهباني بودم كه ديدم گنجشكي در اطرافم ميچرخد. مقداري نزديك رفتم، ديدم هي نوك خود را به زمين ميزند. نزديكتر شدم. بعد به همان منطقه رفتم ببينم چه خبر است. ديدم خاك آنجا با بقيهي جاها فرق ميكند. كمي خاكها را كنار زدم. فكر كردم خمپاره است. بعد همراه بقيهي دوستان زمين را بيشتر كنديم و پايينتر رفتيم. به تعدادي از شهدا برخورديم كه دشمن همانطور آنها را زير خاك دفن كرده بود. |
|
حسن در عمليات طريق القدس، در قسمت تداركات كار ميكرد. يك روز در خيابانهاي سوسنگرد به دوستان خود گفت: «دلم ميخواهد وقتي ميخواهم شهيد شوم، تفنگ در دستم باشد.» در همين لحظه هواپيماي عراقي از بالاي سرشان گذشت. آنها خود را در جوي آب كنار خيابان مخفي كردند. |
|
از خط ماووت عراق برميگشتيم؛ به بانه رسيديم. رفتيم اعزام نيرو و بعد از صرف غذا ساعت 4 بعد از ظهر آماده شديم كه حركت كنيم به سمت لشكر ويژهي شهدا. هر كاري كرديم خودرو روشن نشد كه نشد. |
|
مرحلهي اول عمليات بيتالمقدس بود كه در منطقهي كرخهنور با لو رفتن عمليات و دادن تعدادي مجروح و شهيد، عقبنشيني كرديم. يكي از بچههاي اصفهان به نام حسين كه 19 ساله بود، پاي چپش از مچ قطع شده بود. ما بعد از سه روز، متوجه او در آن طرف رودخانه شديم. به اتفاق برادر اصغري اعزامي از رشت، از روي پل متحرك عبور كرديم و او را به هر نحوي كه بود، به سنگر برديم. |
|
در عمليات كربلاي 5، من و چند نفر از دوستانم مأموريت داشتيم برويم جلو و پشت شهر دو عيجي خودروهاي دشمن را بزنيم. همين كار را كرديم. اما پس از زدن چند خودرو، مجبور شديم عقبنشيني كنيم. در همين حين عراقيها ما را محاصره كردند. راه فرار نداشتيم. |
|
چند شب قبل از حمله، نيروهاي تخريبچي در حال خنثيسازي ميدان مين براي باز كردن معبري براي عبور بچهها بودند كه ناگهان به نيروهاي گشتي دشمن برخورد كردند. آنها ساكت روي زمين دراز كشيدند و شروع به خواندن آيهي " و جعلنا من بين ايديهم سداً و ... " كردند. |
|
صبح روز عمليات فتحالمبين بود (1/1/1363) در دشت رقابيه در حال پيشروي بوديم. موقعي كه نزديك خط دشمن رسيديم، از تانكها و نفربرها پياده شديم. دشمن با تيربار و خمپاره به شدت به طرف ما آتش گشود. همينطور به حالت دشتباني به سمت خط دشمن در حال پيشروي بوديم و هر لحظه يكي از رزمندگان مورد اصابت تير دشمن قرار ميگرفت و نقش بر زمين ميشد يا با جراحت به عقب بازميگشت. |
|
در رودخانهي اروند به همراه 20 نفر از بچههاي رزمنده در قايقي بوديم. به يك باره موتور قايق خاموش شد. ميدانستيم كه آب اروند، قايقمان را به شدت حركت ميدهد و تا نزديك عراقيها ميرساند. |